هوا دلگير، درها بسته،
سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
@phobicool
#مهدی_اخوانثالث
سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
@phobicool
#مهدی_اخوانثالث
با خود گفتم: فراموشش خواهم کرد
از زمین بلند شد هواپیما
از آن بالا تو دانهتر میشدی
من پرندهتر.
@phobicool
#زهرا_زاهدی، شاعر افغانستانی
از زمین بلند شد هواپیما
از آن بالا تو دانهتر میشدی
من پرندهتر.
@phobicool
#زهرا_زاهدی، شاعر افغانستانی
وَ گنجشکها پَرکشیدند به زمانی که بازنخواهد گشت
وَ تو میخواهی بدانی وطنم کجاست؟
وَ باشد بینِ من و خودت؟
-وطنم، سُروری ست در زنجیر
-بوسهام بوسهای پُستی.
و من هیچ نمیخواهم
از سرزمینی که مرا کُشت
جز دستمالِ مادرم
وَ دلایلی برای مرگی نو.
@phobicool
#محمود_درویش
ترجمه: محمدرضا فرزاد
وَ تو میخواهی بدانی وطنم کجاست؟
وَ باشد بینِ من و خودت؟
-وطنم، سُروری ست در زنجیر
-بوسهام بوسهای پُستی.
و من هیچ نمیخواهم
از سرزمینی که مرا کُشت
جز دستمالِ مادرم
وَ دلایلی برای مرگی نو.
@phobicool
#محمود_درویش
ترجمه: محمدرضا فرزاد
بر صندلی خواهم نشست
سیگاری خواهم کشید
و به میخهایی فکر خواهم کرد
که روزی به این دیوار کوبیدیم
و به چیزهایی که هرگز به میخها نیاویختیم
قاب عکسی که تو در آن باشی
و آینهای که من در آن.
@phobicool
#یانیس_ریتسوس
سیگاری خواهم کشید
و به میخهایی فکر خواهم کرد
که روزی به این دیوار کوبیدیم
و به چیزهایی که هرگز به میخها نیاویختیم
قاب عکسی که تو در آن باشی
و آینهای که من در آن.
@phobicool
#یانیس_ریتسوس
ویرانه از نگاهِ تو بَرمیخیزد
تا انگشت تو برمیخیزد از جا
راز میشوم
و به انگشت تو میپیچم،
وقتی اشاره به ویرانی دارد
انگشت تو که با نگاه تو برمیخیزد
و در صدای خزنده صورت من را میپیچانَد.
@phobicool
#یدالله_رویایی
تا انگشت تو برمیخیزد از جا
راز میشوم
و به انگشت تو میپیچم،
وقتی اشاره به ویرانی دارد
انگشت تو که با نگاه تو برمیخیزد
و در صدای خزنده صورت من را میپیچانَد.
@phobicool
#یدالله_رویایی
بعضی وقتها احساس میکنم که هیچچیز معنی ندارد. در سیّارهای که میلیونها سال است با شتاب بهسوی فراموشی میرود، ما در میان غم زاده شدهایم؛ بزرگ میشویم، تلاش و تقلّا میکنیم، بیمار میشویم، رنج میبریم، سبب رنج دیگران میشویم، گریه و مویه میکنیم، میمیریم، دیگران هم میمیرند، و موجودات دیگری به دنیا میآیند تا این کمدیِ بیمعنی را از سر گیرند. واقعاً اینطور بود؟ همانطور که نشسته بودم، دربارهی مسألهی بیمفهوم بودنِ همهچیز تعمّق میکردم. آیا زندگی ما چیزی جز یک سلسه زوزههای بیمعنی در بیابانی از ستارگان بیاعتنا نبود؟
@phobicool
ـــ تونل
#ارنستو_ساباتو
Photo By Victor Habchy
@phobicool
ـــ تونل
#ارنستو_ساباتو
Photo By Victor Habchy