| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.73K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
در ها عبور غمناک تو را می‌جستند.
و من می‌رفتم،
می‌رفتم تا در پایان خود
فرو افتم.
ناگهان...
تو از بیراهه لحظه‌ها،
میان دو تاریکی،
به من پیوستی
صدای نفس‌هایم،
با طرح دوزخی اندامت در‌آمیخت.
همه تپش هایم از آن تو باد،
چهره به شب پیوسته...
همه تپش هایم.
@phobicool
#سهراب_سپهری
Venus Rising From The Sea -
A Deception (1822)
By Raphaelle Peale
چقدر طول میکشه تا خاطراتت با یه نفر دیگه از بدنت خارج شه!؟
@phobicool
🎥 The Apartment | 1960
هوا دلگير، درها بسته،
سرها در گريبان، دست‌ها پنهان،
نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگين،
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
@phobicool

#مهدی_اخوان‌ثالث
Evening (Women Conversing) By Harald Slott-Møller (Danish, 1864-1937)
با خود گفتم: فراموشش خواهم کرد
از زمین بلند شد هواپیما
از آن بالا تو دانه‌تر می‌شدی
من پرنده‌تر.
@phobicool


#زهرا_زاهدی، شاعر افغانستانی
وَ گنجشک‌ها پَرکشیدند به زمانی که بازنخواهد گشت
وَ تو می‌خواهی بدانی وطنم کجاست؟
وَ باشد بینِ من و خودت؟
-وطنم، سُروری ست در زنجیر
-بوسه‌ام بوسه‌ای پُستی.
و من هیچ نمی‌خواهم
از سرزمینی که مرا کُشت
جز دستمالِ‌ مادرم
وَ دلایلی برای مرگی نو.
@phobicool

#محمود_درویش
ترجمه: محمدرضا فرزاد
عطر تو در هواست
می آیی
یا رفته ای ؟
@phobicool

#علیرضا_روشن
بر صندلی خواهم نشست
سیگاری خواهم کشید
و به میخ‌هایی فکر خواهم کرد
که روزی به این دیوار کوبیدیم
و به چیزهایی که هرگز به میخ‌ها نیاویختیم
قاب عکسی که تو در آن باشی
و آینه‌ای که من در آن.
@phobicool


#یانیس_ریتسوس
Deux femmes
(La confidence),1934
By Pablo Picasso
ویرانه از نگاهِ تو بَرمی‌خیزد
تا انگشت تو برمی‌خیزد از جا
راز می‌شوم
و به انگشت تو می‌پیچم،
وقتی اشاره به ویرانی دارد
انگشت تو که با نگاه تو برمی‌خیزد
و در صدای خزنده صورت من را می‌پیچانَد.
@phobicool
#یدالله_رویایی
Capri girl on a rooftop (1878)
by John Singer Sargent
بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم که هیچ‌چیز معنی ندارد. در سیّاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به‌سوی فراموشی می‌رود، ما در میان غم زاده شده‌ایم؛ بزرگ می‌شویم، تلاش و تقلّا می‌کنیم، بیمار می‌شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه و مویه می‌کنیم، می‌میریم، دیگران هم می‌میرند، و موجودات دیگری به دنیا می‌آیند تا این کمدیِ بی‌معنی را از سر گیرند. واقعاً اینطور بود؟ همانطور که نشسته بودم، درباره‌ی مسأله‌ی بی‌مفهوم بودنِ همه‌چیز تعمّق می‌کردم. آیا زندگی ما چیزی جز یک سلسه زوزه‌های بی‌معنی در بیابانی از ستارگان بی‌اعتنا نبود؟
@phobicool
ـــ تونل
#ارنستو_ساباتو
Photo By Victor Habchy