| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.74K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
تنها در صورتی در لحظهٔ مرگ
افسوس خواهم خورد که مرگم
به خاطر عشق نباشد...
سالخوردگی به من آموخته‌است؛
آنچه اهمیت دارد، عواطف و احساسات عمیق
عاشقانه است
یعنی؛
" آنچه در دل رخ می دهد "
@phobicool


#گابریل_گارسیا_مارکز
Forwarded from علیرضا روشن
گفته بود: «هر چه را دوست بداری، من همانم».
گلی را دوستدار شدم و او گل شد. زنی را دوستدار شدم و او زن شد. درختی را و او درخت شد. ابری و کوهی را و او ابر و کوه شد. چنانچه عطر شد، پرنده شد، منظره شد، شربت شد و شراب شد، آب شد، نور شد، تاریکی شد، خواب شد.
Ghosts, Spooks, and Spectres (1967) By Philip Gough
Girl, Blue Face (1973)By Nathan Oliveira
سیاه می نویسم
اما تو سپید بخوان ،
کسی چه میداند کاینهمه سیاه و سپید شاید خاکستری شود
بر باد رفته ،
در روزگاری که هیچ کنتراستی
وزن بودنمان را نخواهد گریست

که عصر
عصر شاعرانیست که واج به واجشان پر از مخدر های بی تسکین است
آری سیاه مینویسم که بارى سپید بنگری
دنیای خاکستریمان را...

@phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته‌است
و هیچ‌چیز
هیچ‌چیز!
مرا از هجوم خالی اطراف
نمی‌رهاند ...
@phobicool


#سهراب_سپهری
حالا دیگر وقت فکر کردن به چیزهایی که با خودت نیاورده‌ای نیست.
به این فکر باش که با آنچه داری چه می‌توانی بکنی ...
@phobicool


#ارنست_همینگوی
_پیرمرد و دریا
Forwarded from علیرضا روشن
می‌خواهم به حرف‌هایت گوش کنم
لب‌هایت نمی‌گذارند
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‍ آنها کجایند که می آمدند و می رفتند
افسانه‌ی خیابان می شدند
خانه ها را برمی افروختند
خاک را متبرک می کردند
راه درازی انگار طی شده است.
این قصه،
کودکان بسیاری را شاید
به خواب برده باشد.
من بوی خاک را می شنوم
که در پی گرمای ماست .
قصه همیشه از دل شب
آغاز می شده است.
@phobicool


#محمد_مختاری
(از کشته شدگان قتلهای زنجیره ای دهه هفتاد)
و گفت :
اینجا که ماییم هر لبخندی خنجری ست و هر که با تو همخون تر... به خونت تشنه تر...
@phobicool


#ویلیام_شکسپیر
باید برایت شعر می شدم ،
اما ببخش که قافیه را باخته ام ..
@phobicool

#مهسا_طلوع
در شب کوچک من
افسوس،
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من
دلهرەی ویرانی‌ست

گوش کن
وزش ظلمت را می‌شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می‌شنوی؟
در شب اکنون چیزی می‌گذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او،
بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهٔ باریدن را گوئی منتظرند

لحظه‌ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد
و زمین دارد
باز می‌ماند از چرخش
پشت این پنجره،
یک نامعلوم
نگران من و توست

ای سراپایت سبز
دست‌هایت را چون خاطره‌ای سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش‌های لب‌های عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
‌باد ما را با خود خواهد برد
@phobicool
_تولدی دیگر
#فروغ_فرخزاد