| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.67K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
Forwarded from علیرضا روشن
«ماست و پونه»
داستان کوتاه
۲۴ سال پيش، يك روز ارديبهشتى پاك، ساعت يك‌و‌نيم ظهر، كاسه‌ى پونه‌هاى ساييده از دست زنم افتاد. كاسه شكست و پونه‌ها پخش شد و از تكه‌هاى كاسه‌ى صدتكه شده، يك تكه‌اش رفت زير كابينت و بعد زنم به صورت افتاد و براى هميشه به همان يك تكه از كاسه كه زير كابينت رفته بود، خيره شد.
ما بچه نداشتيم و زنم كه مرد، تنهایی را ترجيح دادم، تا نيم ساعت پيش كه از اداره برگشتم خانه و نمى‌دانم چه خبطى بود كه زنگ زدم، در حالى كه هم كليد داشتم و هم در خانه كسى نبود. مادرم مرده بود و بچه نداشتم و پدرم قبل از مادرم از دنيا رفته بود. فقط يك خواهر داشتم كه او هم ايران نبود.
ناگهان ياد زنم افتادم و غمگين، كليد را به قفل انداختم كه از پشت آيفون صدايى زنانه گفت:
بله؟
فكر كردم زنگ خانه همسايه‌ها را زده‌ام. دستپاچه گفتم:
ببخشيد اشتباه زنگ زدم
صداى زنانه گفت:
احمد تويى؟
چه كسى توى خانه‌ام بود؟ خواهرم؟ او كه كليد نداشت؟ بيست و چهار سال از مرگ همسرم گذشته بود و شب‌هاى زيادى و روزهاى زيادى، زير لحاف، توى مترو، صداش در گوشم مى پيچيد كه مى‌گفت: سلام احمد... چايى مى‌خورى؟ بريم بيرون؟ حالم بده، قلبم درد مى كنه و ...
صدا، صداى زنم نبود. من لحن و رنگ صداى او را، حتى اگر بعد از بيست و چهار سال، ناگهان در شلوغى يك بازار صدايم مى‌كرد، مى‌شناختم.
جواب ندادم. قفل را باز كردم و بالا رفتم. پشت در خانه كمى درنگ كردم و بعد در را باز كردم. توى راهرو كسى نبود. صداى تيك تيك ساعت مى‌آمد. در پذيرايي هم كسى نبود. رفتم آشپزخانه. خودش بود؛ زنم. پشت ميز نشسته بود، با مادر و پدرم. غذا درست كرده بود. ماست و پونه درست كرده بود. گريان گفتم:
مهناز، مامان، بابا
خنديدند، به گريه‌ى من خندیدند، و گفتند:
بيا غذا بخور
بغلشان كردم. سپس پشت ميز نشستم. زنم گفت:
مى‌بينى احمد؟ بالاخره ماست و پونه درست كردم
قاشق برداشتم در ماست فرو كردم اما ناگهان كاسه سر خورد و افتاد و شكست. بعد هم خودم افتادم.
الان به تكه‌ى شكسته‌ى كاسه‌ى ماست نگاه مى‌كنم كه زير ميز افتاده، كنار پاى مهناز. دلم مى‌خواهد خودم را بكشم سمت پاهاى مهناز، انگشت‌هاى قشنگش را ببوسم، اما خيلى خسته‌ام. چشم‌هام را نمى‌توانم باز نگه دارم.
در آینه بود که با خودم حرف میزدم؛
این بار بیتابانه موهایم را
از داستان حذف کردم
با همان قیچی
که نمیدانم
در کدام دستم بود.
ندیدی. هیچوقت ندیدی...
@phobicool
#مهسا_طلوع
#مینیمال_ترین_تصویر_عریان
_خونآبه
woman in a mirror
Painting By Malcolm T. Liepke (b . 1953)
من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست.
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست!
@phobicool
#مهدی_اخوان‌ثالث
Forwarded from علیرضا روشن
به کیش میان به جیش میرن!
بر همچو زمین سستی چرا باید بنا ساخت؟
Nonchaloir (Repose)
(1911) By John Singer Sargent
افرادی وجود دارند که در خاک مدفونشان می‌کنیم اما قلبِ ما کفنِ کسانی می‌شود
که علاقه‌ی خاصی به آن‌ها داریم.
خاطراتِ آن‌ها هر روز با تپش قلب ما در هم می‌آمیزد با هر نفس به آن‌ها می‌اندیشیم و بر اساسِ قانونِ مهرآمیزِ تناسخِ روحی که خاصِ عشق است در وجودِ ما زنده می‌مانند. روحی در روحِ من زندگی می‌کند. اگر کارِ نیکی انجام دهم یا سخن دل‌نشینی بگویم این روح هم صحبت می‌کند و وارد عمل می‌شود. به‌سانِ عطری که زنبق از خود در فضا می‌پراکند و عطرآگینش می‌کند...
@phobicool
_زنبق دره
#اونوره_دو_بالزاک
چه قدر زندگی، چه قدر آدم در ذهن ذخیره شده است!
"انقدر زیاد که نمی دانم چه کارشان کنم!
و نمی دانم به چه دردی می خورند؟"


@phobicool
#محمود_دولت_آبادی
_روزگار سپری شده مردم سالخورده
Forwarded from علیرضا روشن
ماست و پونه
Forwarded from Mind Of Mine
#profile
چیزی که متعلق به توئه پیدات میکنه.
باور کردم بی‌گناهیِ پلک‌های تو را
بی‌گناهیِ برگ‌ها را
که در نور سپید شدند
سوگند به هر چه سپیدیست
تنها سرو خیانت کرد
که پذیرفته‌ی همه‌ی فصل‌ها بود.

@phobicool
_بی گناهی پلک های تو
#بیژن_الهی
Painting by By Derek Goress
ساقه‌ی سبز نوازش: دستم
کوره‌ خورشید: در قلبم
شعله‌ی بی‌تاب: من هستم
من بهارم این‌جا
پهنه‌ی خرم و ابریشم پروانه‌گری
کرم ابریشم من
پروانه‌ست
پیله‌ی ساکت من
ویرانه‌ست.

@phobicool
#محمد_مالمیر
Graphic Design By Derek Goress
" آزادمرد آن است كه از رنجانيدن كسي نرنجد؛ جوان‌مرد آن باشد كه مستحقِ رنجانيدن را نرنجاند. "

.
تا درين خرقه‌ايم از كس ما
هم نرنجيم و هم نرنجانيم


@phobicool
ذكرِ #شمس_تبريزي
نقل از #مناقب_العارفين
_سيبى_و_دو_آينه
Forwarded from اِغما (Navid)
«این نیز بگذرد، سرمست تحریر شد»
#میرزا_غلامرضا_اصفهانی
سال 1300 هجری
@eghmay