| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.67K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
آدم ها نه تنها میخواهند با ایمان باشی بلکه خدا را هم برایت انتخاب میکنند.

@phobicool
#استیو_تولتز
_ريگ روان
با اين اوضاع و احوال، دیر یا زود جوان‌ها با جامعه همان معامله‌ای را خواهند كرد که پیکاسو با واقعیت کرده است ..!
یعنی آن را تکه‌تکه می‌کنند...


@phobicool
#رومن_گاری
_سگ سفید
قبل از هر چیزی سلین بخون. بزرگترین نویسنده در طی دو هزار سال اخیر.

@phobicool
#چارلز_بوکفسکی
عکس مربوطه: #لوئی_فردینان_سلین
«برای مردم ایتالیا چه پیامی دارین؟»
«این قدر داد نزنین و سلین بخونین.»

@phobicool
_هالیوود
#چارلز_بوکفسکی
تصویر: بوکفسکی و لیندا لی
"The justification of art is the internal combustion it ignites in the hearts of men and not its shallow, externalized, public manifestations. The purpose of art is not the release of a momentary ejection of adrenaline but is, rather, the gradual, lifelong construction of a state of wonder and serenity."
– Glenn Gould, 1958
ph. Dan Weiner

@phobicool
”چشم‌هایم، من چشم‌هایم را باز خواهم کرد، به توده کوچک داراییم نظر خواهم انداخت، به جسمم دستورهایی خواهم داد که می‌دانم نمی‌تواند انجام دهد.
به روحم که در چنگ فنا و تباهی است روی خواهم آورد، شکنجه‌ام را که بهتر است با زندگی بر آن فائق بیایم، نابود خواهم کرد، آن هم دور، خیلی دور از دنیایی که بالاخره نیش‌هایش را از من برمی‌دارد و رهایم می‌کند که بروم.“

@phobicool
#ساموئل_بکت
_مالون می‌میرد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مارینا آبراموویچ هنرمند معروف صربستانی که به "مادر هنر پرفومنس" معروف است، در دهه ی هفتاد میلادی با هنرمند آلمانی تبار معروف بنام "اولای" رابطه ی عاشقانه دارد؛ اما پس از سیزده سال این دو هنرمند از هم جدا می شوند و آخرین خداحافظی آنها در طی پروژه ی هنری "عشاق" انجام میشود که مارینا از سمت شرقی دیوار چین و اولای از سمت غربی دیوار به سوی مرکز دیوار راه افتادند و در میانه ی راه به هم رسیدند و طی این دیدار برای همیشه با هم وداع کرده و همکاری با یکدیگر را قطع کردند.
در سال 2010 مارینا که هنرمندی مشهور است در موزه ی هنرهای مدرن نیویورک اجرایی با عنوان " هنرمند حاضر است - The Artist is Present" را به نمایش میگذارد. در طول این اجرا، مارینا هر روز (به مدت سه ماه) روی صندلی نشست تا بتواند با مخاطب غریبه ای که روبرویش می نشیند به مدت یک دقیقه ارتباط بی کلام چشمی برقرار کند؛ اما در نخستین روز اجرا "اولای" معشوق سابق مارینا بدون اطلاع وی وارد صحنه میشود. عشاق بعد از 22 سال یکدیگر را ملاقات میکنند و این لحظه ی زیبا را رقم میزنند که بسیار تاثیر گذار است...

@Phobicool
#مارینا_آبراموویچ
#پرفومنس_آرت
#هنرمند_حاضر_است
Forwarded from علیرضا روشن
«ماست و پونه»
داستان کوتاه
۲۴ سال پيش، يك روز ارديبهشتى پاك، ساعت يك‌و‌نيم ظهر، كاسه‌ى پونه‌هاى ساييده از دست زنم افتاد. كاسه شكست و پونه‌ها پخش شد و از تكه‌هاى كاسه‌ى صدتكه شده، يك تكه‌اش رفت زير كابينت و بعد زنم به صورت افتاد و براى هميشه به همان يك تكه از كاسه كه زير كابينت رفته بود، خيره شد.
ما بچه نداشتيم و زنم كه مرد، تنهایی را ترجيح دادم، تا نيم ساعت پيش كه از اداره برگشتم خانه و نمى‌دانم چه خبطى بود كه زنگ زدم، در حالى كه هم كليد داشتم و هم در خانه كسى نبود. مادرم مرده بود و بچه نداشتم و پدرم قبل از مادرم از دنيا رفته بود. فقط يك خواهر داشتم كه او هم ايران نبود.
ناگهان ياد زنم افتادم و غمگين، كليد را به قفل انداختم كه از پشت آيفون صدايى زنانه گفت:
بله؟
فكر كردم زنگ خانه همسايه‌ها را زده‌ام. دستپاچه گفتم:
ببخشيد اشتباه زنگ زدم
صداى زنانه گفت:
احمد تويى؟
چه كسى توى خانه‌ام بود؟ خواهرم؟ او كه كليد نداشت؟ بيست و چهار سال از مرگ همسرم گذشته بود و شب‌هاى زيادى و روزهاى زيادى، زير لحاف، توى مترو، صداش در گوشم مى پيچيد كه مى‌گفت: سلام احمد... چايى مى‌خورى؟ بريم بيرون؟ حالم بده، قلبم درد مى كنه و ...
صدا، صداى زنم نبود. من لحن و رنگ صداى او را، حتى اگر بعد از بيست و چهار سال، ناگهان در شلوغى يك بازار صدايم مى‌كرد، مى‌شناختم.
جواب ندادم. قفل را باز كردم و بالا رفتم. پشت در خانه كمى درنگ كردم و بعد در را باز كردم. توى راهرو كسى نبود. صداى تيك تيك ساعت مى‌آمد. در پذيرايي هم كسى نبود. رفتم آشپزخانه. خودش بود؛ زنم. پشت ميز نشسته بود، با مادر و پدرم. غذا درست كرده بود. ماست و پونه درست كرده بود. گريان گفتم:
مهناز، مامان، بابا
خنديدند، به گريه‌ى من خندیدند، و گفتند:
بيا غذا بخور
بغلشان كردم. سپس پشت ميز نشستم. زنم گفت:
مى‌بينى احمد؟ بالاخره ماست و پونه درست كردم
قاشق برداشتم در ماست فرو كردم اما ناگهان كاسه سر خورد و افتاد و شكست. بعد هم خودم افتادم.
الان به تكه‌ى شكسته‌ى كاسه‌ى ماست نگاه مى‌كنم كه زير ميز افتاده، كنار پاى مهناز. دلم مى‌خواهد خودم را بكشم سمت پاهاى مهناز، انگشت‌هاى قشنگش را ببوسم، اما خيلى خسته‌ام. چشم‌هام را نمى‌توانم باز نگه دارم.
در آینه بود که با خودم حرف میزدم؛
این بار بیتابانه موهایم را
از داستان حذف کردم
با همان قیچی
که نمیدانم
در کدام دستم بود.
ندیدی. هیچوقت ندیدی...
@phobicool
#مهسا_طلوع
#مینیمال_ترین_تصویر_عریان
_خونآبه
woman in a mirror
Painting By Malcolm T. Liepke (b . 1953)
من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست.
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست!
@phobicool
#مهدی_اخوان‌ثالث
Forwarded from علیرضا روشن
به کیش میان به جیش میرن!
بر همچو زمین سستی چرا باید بنا ساخت؟
Nonchaloir (Repose)
(1911) By John Singer Sargent