| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
Sandra Weiner. Boy and his dog on the sidewalk, New York City, 1945.
Sandra Weiner. Mickey, New York City, July 1948.
فرو میروم
و فروتر؛
به عمقهای نشنیده
و آغشتهام به سیاهی.
-کبریتی نیست
تا تقویم را خاموش کنم؟
آغشتهام به سیاهی
و با من
آسمانیست
که تاجِ دودمانش را
گُم کرده است...
@phobicool
_ شهر دشوار حنجرهها
#شهرام_شاهرختاش
و فروتر؛
به عمقهای نشنیده
و آغشتهام به سیاهی.
-کبریتی نیست
تا تقویم را خاموش کنم؟
آغشتهام به سیاهی
و با من
آسمانیست
که تاجِ دودمانش را
گُم کرده است...
@phobicool
_ شهر دشوار حنجرهها
#شهرام_شاهرختاش
بايد سمفونی ديگري ساز كرد
سمفونی غروب را پروای همرزمی
با خورشيد نيست...
چرا كه خورشيد خود سازندهی آنست
سمفونی راه را،
پروای همرزمی با خورشيد نيست
چرا كه خورشيد او را
تافته و مغبون كردهست.
@phobicool
_ سمفونیهای نُه گانهی بتهوون
#مجيد_نفيسی
سمفونی غروب را پروای همرزمی
با خورشيد نيست...
چرا كه خورشيد خود سازندهی آنست
سمفونی راه را،
پروای همرزمی با خورشيد نيست
چرا كه خورشيد او را
تافته و مغبون كردهست.
@phobicool
_ سمفونیهای نُه گانهی بتهوون
#مجيد_نفيسی
سینه کشان فراز میشوم
اما؛ شوق بلندا و فتح قله ندارم
چیزی وسوسهام میکند
که در آن بالا،
لحظهای طرهٔ برفین به باد سرد سپارم
و شناور مانم
رو در روی آفاق دور.
@phobicool
#منوچهر_آتشی
اما؛ شوق بلندا و فتح قله ندارم
چیزی وسوسهام میکند
که در آن بالا،
لحظهای طرهٔ برفین به باد سرد سپارم
و شناور مانم
رو در روی آفاق دور.
@phobicool
#منوچهر_آتشی
Forwarded from علیرضا روشن
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لب بر لبت
چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى
كه درخت شوى
كه رفتن اگر بخواهى
نتوانى
كه بمانى
وگر سخن از رفتن كنى
بر اسبت بنشانم
پيشاروى خويش
در شبِ مهتاب
موى تو با يالِ اسب
هر دو در باد
موى تو از يالِ اسب
تشخيص نتوان داد
رويت از ماه به سمت خويش بگردانم
چنان ببوسمت به دلتنگى
كه ماه
آه بتابد
https://t.me/alirezaroshan56
چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى
كه درخت شوى
كه رفتن اگر بخواهى
نتوانى
كه بمانى
وگر سخن از رفتن كنى
بر اسبت بنشانم
پيشاروى خويش
در شبِ مهتاب
موى تو با يالِ اسب
هر دو در باد
موى تو از يالِ اسب
تشخيص نتوان داد
رويت از ماه به سمت خويش بگردانم
چنان ببوسمت به دلتنگى
كه ماه
آه بتابد
https://t.me/alirezaroshan56
چیزی وسیع و تیره و انبوه
چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
بر مردمکهای پریشانم
میچرخد و میگسترد خود را
شاید مرا از چشمه میگیرند
شاید مرا از شاخه میچینند
شاید مرا مثل دری بر لحظههای بعد میبندند
شاید...
دیگر نمیبینم.
@phobicool
#فروغ_فرخزاد
_تولدی دیگر
شعر/در آب های سبز تابستان
چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
بر مردمکهای پریشانم
میچرخد و میگسترد خود را
شاید مرا از چشمه میگیرند
شاید مرا از شاخه میچینند
شاید مرا مثل دری بر لحظههای بعد میبندند
شاید...
دیگر نمیبینم.
@phobicool
#فروغ_فرخزاد
_تولدی دیگر
شعر/در آب های سبز تابستان
-چه خوب بود که آدمی میتوانست وقتی درد و مصیبتی دارد، ماهها بخوابد و چندین ماه بعد، آسوده و تازه نفس از خواب برخیزد. اما هیچکس نمیتواند چنین کاری بکند؛ باید بیدار ماند و درد کشید و با دردهای خود کنار آمد.
@phobicool
_ژان کریستف
#رومنرولان
@phobicool
_ژان کریستف
#رومنرولان