بروز آشفتگی در هیچ خانهایی ناگهانی نیست. بین شکاف چوبها ، تای ملافهها، درز دریچهها و چین پردهها غبار نرمی مینشیند؛
به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه
راه یابد و اجزای پراکندگی را از کمینگاه
آزاد کند ...
@phobicool
_خانهٔ ادریسیها
#غزاله_علیزاده
به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه
راه یابد و اجزای پراکندگی را از کمینگاه
آزاد کند ...
@phobicool
_خانهٔ ادریسیها
#غزاله_علیزاده
وقت باریدن باران ای دوست
هرکسی تنهاست
توی تنهایی
پسری را باران شاعر کرد
دختری را گریاند.
پشت این پنجره من میشنوم
ریزش باران،تنهایی را میخوانَد
ریزش باران،تنهایی را میگوید
وقت باریدن باران بود
که کسی را از مرز
باد باخود آورد!
وقت باریدن باران بود
که جوانی لاغر ظاهر شد در کوچه
و زنی نادم شد.
وقت باریدن باران بود.!
@phobicool
#هوشنگ_چالنگی
Photo By Laura Makabresku
هرکسی تنهاست
توی تنهایی
پسری را باران شاعر کرد
دختری را گریاند.
پشت این پنجره من میشنوم
ریزش باران،تنهایی را میخوانَد
ریزش باران،تنهایی را میگوید
وقت باریدن باران بود
که کسی را از مرز
باد باخود آورد!
وقت باریدن باران بود
که جوانی لاغر ظاهر شد در کوچه
و زنی نادم شد.
وقت باریدن باران بود.!
@phobicool
#هوشنگ_چالنگی
Photo By Laura Makabresku
این واقعیت اینکه با شروع این جمله ممکن است فرصت تمام کردن آن را نیابم، که با ریختن این نوشیدنی برای خودم ،
ممکن است فرصت چشیدن آن را پیدا نکنم، این که بعد از خوابیدن ممکن است دیگر هرگز بیدار نشوم ،یا پس از بیدار شدن، دیگر به هنگام خوابیدن زنده نباشم این واقعیت
سی و پنج سال است که بر هستی و
زندگیام سایه انداخته…
@phobicool
_اپرای شناور
#جان_بارت
ممکن است فرصت چشیدن آن را پیدا نکنم، این که بعد از خوابیدن ممکن است دیگر هرگز بیدار نشوم ،یا پس از بیدار شدن، دیگر به هنگام خوابیدن زنده نباشم این واقعیت
سی و پنج سال است که بر هستی و
زندگیام سایه انداخته…
@phobicool
_اپرای شناور
#جان_بارت
بزرگترین موفقیت زندگیام این بوده که
با چشمهای خودم ببینم که چه طور
فراموشم میکنند...
@phobicool
#گابریل_گارسیا_مارکز
با چشمهای خودم ببینم که چه طور
فراموشم میکنند...
@phobicool
#گابریل_گارسیا_مارکز
صبح میشود، تا هرکسی به یادم آرد.
آنکه شرمگین و تهی بر بوسههای زمین
راه میسپارد، با شیرینی و بخشایشِ شبهای مرده چه خواهد کرد؟...
چون صدای آبها در خوابهای نارُستنی،
در افسردگیِ ترانههای دیرپا.
هراسیده و رنجور، کفپوشی از غبارِ آفریدههای ناپیدا میگسترانیم
بر سنگهای گوگردیِ زمان.
نمیآرمی، ستارهی ناشکفتهی شبهایم، نمیآرمی... یاد است و یاد که لبریزم میکند، تنها، برای مرگ.
@phobicool
_دورنمای زمستانی با یک سگ و صاحبش
#فیروز_ناجی
آنکه شرمگین و تهی بر بوسههای زمین
راه میسپارد، با شیرینی و بخشایشِ شبهای مرده چه خواهد کرد؟...
چون صدای آبها در خوابهای نارُستنی،
در افسردگیِ ترانههای دیرپا.
هراسیده و رنجور، کفپوشی از غبارِ آفریدههای ناپیدا میگسترانیم
بر سنگهای گوگردیِ زمان.
نمیآرمی، ستارهی ناشکفتهی شبهایم، نمیآرمی... یاد است و یاد که لبریزم میکند، تنها، برای مرگ.
@phobicool
_دورنمای زمستانی با یک سگ و صاحبش
#فیروز_ناجی
| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
Sandra Weiner. Boy and his dog on the sidewalk, New York City, 1945.
Sandra Weiner. Mickey, New York City, July 1948.
فرو میروم
و فروتر؛
به عمقهای نشنیده
و آغشتهام به سیاهی.
-کبریتی نیست
تا تقویم را خاموش کنم؟
آغشتهام به سیاهی
و با من
آسمانیست
که تاجِ دودمانش را
گُم کرده است...
@phobicool
_ شهر دشوار حنجرهها
#شهرام_شاهرختاش
و فروتر؛
به عمقهای نشنیده
و آغشتهام به سیاهی.
-کبریتی نیست
تا تقویم را خاموش کنم؟
آغشتهام به سیاهی
و با من
آسمانیست
که تاجِ دودمانش را
گُم کرده است...
@phobicool
_ شهر دشوار حنجرهها
#شهرام_شاهرختاش
بايد سمفونی ديگري ساز كرد
سمفونی غروب را پروای همرزمی
با خورشيد نيست...
چرا كه خورشيد خود سازندهی آنست
سمفونی راه را،
پروای همرزمی با خورشيد نيست
چرا كه خورشيد او را
تافته و مغبون كردهست.
@phobicool
_ سمفونیهای نُه گانهی بتهوون
#مجيد_نفيسی
سمفونی غروب را پروای همرزمی
با خورشيد نيست...
چرا كه خورشيد خود سازندهی آنست
سمفونی راه را،
پروای همرزمی با خورشيد نيست
چرا كه خورشيد او را
تافته و مغبون كردهست.
@phobicool
_ سمفونیهای نُه گانهی بتهوون
#مجيد_نفيسی
سینه کشان فراز میشوم
اما؛ شوق بلندا و فتح قله ندارم
چیزی وسوسهام میکند
که در آن بالا،
لحظهای طرهٔ برفین به باد سرد سپارم
و شناور مانم
رو در روی آفاق دور.
@phobicool
#منوچهر_آتشی
اما؛ شوق بلندا و فتح قله ندارم
چیزی وسوسهام میکند
که در آن بالا،
لحظهای طرهٔ برفین به باد سرد سپارم
و شناور مانم
رو در روی آفاق دور.
@phobicool
#منوچهر_آتشی
Forwarded from علیرضا روشن
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لب بر لبت
چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى
كه درخت شوى
كه رفتن اگر بخواهى
نتوانى
كه بمانى
وگر سخن از رفتن كنى
بر اسبت بنشانم
پيشاروى خويش
در شبِ مهتاب
موى تو با يالِ اسب
هر دو در باد
موى تو از يالِ اسب
تشخيص نتوان داد
رويت از ماه به سمت خويش بگردانم
چنان ببوسمت به دلتنگى
كه ماه
آه بتابد
https://t.me/alirezaroshan56
چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى
كه درخت شوى
كه رفتن اگر بخواهى
نتوانى
كه بمانى
وگر سخن از رفتن كنى
بر اسبت بنشانم
پيشاروى خويش
در شبِ مهتاب
موى تو با يالِ اسب
هر دو در باد
موى تو از يالِ اسب
تشخيص نتوان داد
رويت از ماه به سمت خويش بگردانم
چنان ببوسمت به دلتنگى
كه ماه
آه بتابد
https://t.me/alirezaroshan56