تنهایی
چون باران
شامگاهان برمیخیزد از دریا
از هامونهای پرت و دورافتاده
و میریزد آنگاه
بر روی شهر.
میبارد تنهایی
در این ساعات حال و بیحال
وقتی کوچهها به صبح میرسند
وقتی که جفتهایی
بیآنکه چیزی بیابند در یکدیگر
نومید و غمگین
از هم جدا میشوند...
@phobicool
#راینر_ماریا_ریلکه
چون باران
شامگاهان برمیخیزد از دریا
از هامونهای پرت و دورافتاده
و میریزد آنگاه
بر روی شهر.
میبارد تنهایی
در این ساعات حال و بیحال
وقتی کوچهها به صبح میرسند
وقتی که جفتهایی
بیآنکه چیزی بیابند در یکدیگر
نومید و غمگین
از هم جدا میشوند...
@phobicool
#راینر_ماریا_ریلکه
خوابهایی دیدم که هیچکس به یاد ندارد
و مردمانی که بر مزارِ اشتباه زار میزدند
به آغوش کشیدنهایی دیدم در هواپیمایی که سقوط میکرد
و خیابانهایی با شاهرگهای باز
آتشفشانهایی دیدم خفته به خوابی
بلندتر از ریشهی شجرهی خانوادگی
و کودکی که از باران هراس نداشت.
تنها من بودم که او را کسی ندید
تنها من بودم که او را کسی ندید
@phobicool
#نیکولا_مادزیرف
ترجمه: محمدرضا فرزاد
و مردمانی که بر مزارِ اشتباه زار میزدند
به آغوش کشیدنهایی دیدم در هواپیمایی که سقوط میکرد
و خیابانهایی با شاهرگهای باز
آتشفشانهایی دیدم خفته به خوابی
بلندتر از ریشهی شجرهی خانوادگی
و کودکی که از باران هراس نداشت.
تنها من بودم که او را کسی ندید
تنها من بودم که او را کسی ندید
@phobicool
#نیکولا_مادزیرف
ترجمه: محمدرضا فرزاد
“Calder’s Ascension,” 2017
#Clive_Head
#Clive_Head