| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.68K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
از سنگ‌سار ابرها برمی‌گردم:
من که حتا خاکستر سیگارم
بی‌اجازه‌ی خودم
به زمین نمی‌ریخت
من که در دهان خودم لانه داشتم و
در دهان خودم پرواز می‌کردم
و اگر کسی رازهایم را می‌پرسید
می‌گفتم: «نمی‌دانم»
طوری تنها شده‌ام
که شنیدن هر آهنگی
غمگینم می‌کند
و دست‌هایم
با وزیدن آهی کوچک
از شاخه‌هایم فرو می‌ریزند

از سنگسار آب‌ها برمی‌گردم
پشیمان‌ام
لطفن پای رنگین‌کمان که در آب فرو رفت
و ماهی‌ها که با هفت قلم آرایش
هلهله سر دادند
در دریا به خاکم بسپار
کنار آن ماهی مُرده که بوی نفت می‌داد
و گاهی اجازه بده
به یاد مادرم
استخوان‌هایم را بغل کنم

از گنجشک‌های کوچک حلالیت می‌خواهم
من واقعن درخت نیستم
اما
اگر حق ندارم بگویم افسوس
دست کم می‌توانم
از دست‌های کاغذی‌ام
قایقی بسازم
و آهسته
به فرزندانم بگویم:
کم کنید صدای موسیقی را
می‌خواهم برایتان
صدای غرق شدن دربیاورم

@phobicool
#حسین_صفا
_نرگس
چه تشابهی!
برگ بر برگ فرو می‌افتد،
باران بر اشک.

@phobicool
#خوزه_آنخل_بالنته
((خب، عادت می کنیم...))
بله، دفعات زیادی این جمله را شنیده ایم. با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می کنیم. آن چیزی که هیچکس نمی پرسد، این است که: (( به چه قیمتی عادت می کنیم؟))

@phobicool
#ژوزه_ساراماگو
_دخمه
«اسب خُله. باور می‌کنی؟ همه‌ش داره پشتش رو نگاه می‌کنه. انگاری منتظر یه گاری‌یه.»


@phobicool
-اسب‌های پشت پنجره
#ماتئی_ویسنی‌یک
«لوپاخین: ... [می‌خندد.] دیروز در تئاتر نمایش مضحکی دیدم...
رانوسکی: یقین دارم چیز مضحکی در آن نبوده. لازم نیست بروید نمایش تماشا کنید. کمی بیشتر خودتان را تماشا کنید. چقدر زندگی‌هایتان تیره و تار است. چقدر حرف‌های بی‌معنی و مزخرف می‌زنید!»

@phobicool
-باغ آلبالو
#آنتوان_چخوف
آنی بود،
درها وا شده بود.

برگی نه،
شاخی نه،  
باغ فنا پیدا شده بود.

مرغ مکان خاموش،
آن خاموش،
این خاموش،
خاموشی گویا شده بود.

آن پهنه چه بود:
با میشی، گرگی همپا شده بود.

نقش صدا کم رنگ،
نقش ندا کم رنگ،
پرده مگر تا شده بود؟!

من رفته،
او رفته،
ما بی ما شده بود.

زیبایی تنها شده بود.

هر رودی، دریا؛
هر بودی، بودا شده بود.


@phobicool
#سهراب_سپهری
_بودا - Bodhi | از دفتر شرق اندوه     
The Cellist (1909)
By Amedèo Modigliani
ماشه را که بچکانی
می‌چکم
در خیالت
و در من سببی نه
که بایستد.
ساده و ساکت
سُر می‌خورد
خاطره‌ی سازت
در ارتعاشی که می‌دود
در سرم.
و من بازمی‌گردم
به لحظه‌ی بوسیدنت
و ماشه‌ای که خالی شد در لبهام.

@phobicool
#مهیار_مظلومی