| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.67K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی چیست جز سری تصاویری که همانطور که تکرار می شوند تغییر می کنند؟
@Phobicool

#اندی_وارهول
...دیوار زبان وقتی کشیده میشود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقاً نمی توانند حرف هم را بفهمند.

@Phobicool

#خداحافظ_گاری_کوپر
#رومن_گاری
‍ با من شریک شو
در نان هر روزه ی تنهایی ام
پرکن با حضورت
دیوارهای غیاب را
مذهب کن
پنجره ی ناموجود را
دری باش
بالای همه درها
که همیشه می توان آن را
باز گذاشت

@Phobicool

#هالینا_پوشویا_توسکا
می دانی؟!
همین جور که پلشتی جریان می یابد، شخص به همان نسبت ناچار می شود خودش را از آن دور کند.
همین است که گام به گام عقب نشینی می کند، عقب نشینی تا به تدریج پناه ببرد به درون خودش؛
به دخمه ای که اصطلاحا درون نامیده می شود.
چاله. به نوعی تاریکخانه.

@Phobicool

#محمود_دولت_آبادي
#سلوک
And you, soul that offers no relief, on which side of my body did you lie?
#joseangelvalente
.
و تو،
ای روحِ نا‌آرام،
در کجای تنم
غنوده‌ای؟
@Phobicool

#خوزه_آنخل_بالنته
درصورتیکه زندگی جدیدی را باید طی کرد ، آرزومند بودم که فکر و احساسات کند و کرخت شده میداشتم ، بدون زحمت نفس میکشیدم و بی آنکه احساس خستگی میکردم میتوانستم در سایه ستونهای یک معبد لینگم پوجه برای خودم زندگی را بسر ببرم - پرسه میزدم بطوریکه آفتاب چشمم را نمیزد ، حرف مردم و صدای زندگی گوشم را نمی خراشید.

@phobicool
بوف کور
#صادق_هدایت
شاید از خبر مرگ من کنشا بگریه میافتاد و ماهها از زندگیش بیزار میشد. ولی با وجود همه اینها من بودم که میمردم. بیاد چشمهای قشنگ گیرنده اش افتادم. وقتی که بمن نگاه می کرد چیزی از او بمن سرایت می کرد. اما فکر می کردم که این موضوع هم خاتمه یافته: و اگر حالا او بمن می نگریست نگاهش در چشم خودش میماند و بمن تاثیری نداشت. من تنها بودم.

#Jean_Paul_Sartre
@phobicool

#ژان_پل_سارتر
#دیوار
چشمهایم که بسته شد دیدم در میدان محمدیه بودم. دار بلندی برپا کرده بودند و پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم را به چوبه دار آویخته بودند- چند نفر داروغه مست پای دار شراب میخوردند- مادرزنم با صورت برافروخته با صورتی که در موقع اوقات تلخی زنم حالا می‌بینم که رنگ لبش میپرد و چشمهایش گرد و وحشت زده میشود، دست مرا میکشید از میان مردم رد میکرد و به میرغضب که لباس سرخ پوشیده بود نشان میداد و میگفت: 《اینم دار بزنین》من هراسان از خواب پریدم- مثل کوره میسوختم، تنم خیس عرق و حرارت سوزانی روی گونه‌هایم شعله‌ور بود.

@phobicool
#بوف_کور
#صادق_هدايت