کشیش مدت هاست که دیگر به خدایش فکر نمیکند، در حالی که خادم کلیسا هنوز بر سر ایمانش ایستاده! ... آن هم به سختی فولاد... جدا آدم حالش به هم میخورد...
@phobicool
#Jean_Paul_Sartre
#لویی_فردینان_سلین
_سفر به انتهای شب
@phobicool
#Jean_Paul_Sartre
#لویی_فردینان_سلین
_سفر به انتهای شب
Forwarded from ساعت چند و نیم (Mas)
ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔﺮﻩ ﮔﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻣﯽﮔﻔﺖ: " ﺍﯾﻦ ﺳﻨﺪﻩ ﮔﺰ ﭘﯿﺮ را ﺑﺴﻪ " ﻭ ﯾﺎ "ﺧﺮﭼﺴﻮﻧﻪ ﺟﻮﻥ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ"
در مقابل چنین اظهار ملاطفتی گرهگوار خاموش بود و سر جایش بیحرکت میماند، انگار که کسی به سراغ او نیامده باشد.
@phobicool
_مسخ
#فرانتس_کافکا
در مقابل چنین اظهار ملاطفتی گرهگوار خاموش بود و سر جایش بیحرکت میماند، انگار که کسی به سراغ او نیامده باشد.
@phobicool
_مسخ
#فرانتس_کافکا
| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔﺮﻩ ﮔﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻣﯽﮔﻔﺖ: " ﺍﯾﻦ ﺳﻨﺪﻩ ﮔﺰ ﭘﯿﺮ را ﺑﺴﻪ " ﻭ ﯾﺎ "ﺧﺮﭼﺴﻮﻧﻪ ﺟﻮﻥ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ" در مقابل چنین اظهار ملاطفتی گرهگوار خاموش بود و سر جایش بیحرکت میماند، انگار که کسی به سراغ او نیامده باشد. @phobicool _مسخ…
گره گوار به پنجره نگاه کرد. صدایِ چکه های باران، که به حلبیِ شیروانی می خورد، شنیده می شد؛ این هوایِ گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: کاش دوباره کمی می خوابیدم تا همهٔ این مزخرفات را فراموش بکنم! ولی این کار به کُلی غیرممکن بود؛ زیرا وی عادت داشت که به پهلویِ راست بخوابد و با وضعِ کنونی نمی توانست حالتی را که مایل بود به خود بگیرد. هرچه دست و پا می کرد که به پهلو بخوابد با حرکتِ خفیفی، مثلِ الاکلنگ، هی به پشت می افتاد. صد بارِ دیگر هم آزمایش کرد و هر بار چشمش را می بست تا لرزشِ پاهایش را نبیند.
@phobicool
_مسخ
#فرانتس_کافکا
@phobicool
_مسخ
#فرانتس_کافکا
| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
Photo
-چه اتفاقی افتاد ؟
سال 1927
زیباترین دبیرستانی ها بودی
حالا موهات کوتاهند و آبی
هیچکس دوستت ندارد...
@phobicool
#ریچارد_براتیگان
سال 1927
زیباترین دبیرستانی ها بودی
حالا موهات کوتاهند و آبی
هیچکس دوستت ندارد...
@phobicool
#ریچارد_براتیگان