Forwarded from ساعت چند و نیم (Sayan)
مى بينى چه شبِ ساكتى ست!
انگار هيچ كس در دنيا نيست...
يا شايد من در دنياىِ هيچ كس نيستم!
@theMemOriEs
#ايگور_استراوينسكى
انگار هيچ كس در دنيا نيست...
يا شايد من در دنياىِ هيچ كس نيستم!
@theMemOriEs
#ايگور_استراوينسكى
انگار کسی از پشت محکم
تو را چسبیده ست در آغوش
و تو شهوت تند دویدن داری
اینگونه از تو
فرار میکنم تا حقیقتی به نام زندگی
پشت سرت را نگاه نکن
آینه در آینه تنها ماندی
نرینه ی دوران نیچه گی ام!
@phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
تو را چسبیده ست در آغوش
و تو شهوت تند دویدن داری
اینگونه از تو
فرار میکنم تا حقیقتی به نام زندگی
پشت سرت را نگاه نکن
آینه در آینه تنها ماندی
نرینه ی دوران نیچه گی ام!
@phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
اگر قرار است چاقویی در شکمت فرو کنند
لااقل کار را با همان قیافه قاتلانه و نفرتانگیز انجام دهند...
نه اینکه همزمان به تو لبخند بزنند و امیدواری بیهوده بدهند
مثلا بگویند: نگران نباش، چیزی نیست شش ضربه هم بخوری
مثل قبل سالم خواهی بود...
@phobicool
_دخمه
#ژوزه_ساراماگو
لااقل کار را با همان قیافه قاتلانه و نفرتانگیز انجام دهند...
نه اینکه همزمان به تو لبخند بزنند و امیدواری بیهوده بدهند
مثلا بگویند: نگران نباش، چیزی نیست شش ضربه هم بخوری
مثل قبل سالم خواهی بود...
@phobicool
_دخمه
#ژوزه_ساراماگو
دلم می خواست شبی که میرفتی،
اتفاقِ ساده ای می افتاد؛
راه را گم میکردی،
فاخته ای کوکو میکرد و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد،
باران می گرفت...
بیدار می شدم، بیدارت می کردم
و ادامه این خواب را تو تعریف میکردی...
@phobicool
#واهه_آرمن
اتفاقِ ساده ای می افتاد؛
راه را گم میکردی،
فاخته ای کوکو میکرد و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد،
باران می گرفت...
بیدار می شدم، بیدارت می کردم
و ادامه این خواب را تو تعریف میکردی...
@phobicool
#واهه_آرمن
تعداد آدمهايى كه آلن بايد از خودكشى نجات ميداد داشت بطرز ديوونه كننده اى زياد ميشد، قدرِ يه شهر.
تقريبا هر ادم جديدى كه باهاش هم صحبت ميشد تهش به اين ختم ميشد كه آلن بايد نجاتش ميداد.
خودشم نميدونست چرا اينكارو ميكنه
فقط ميدونست بايد نجات بده.
و آلن هربار كه كسى رو متقاعد ميكرد زنده بمونه و قشنگيارو ببينه
با خودش كلنجار ميرفت كه بپره يا نه؟
و در نهايت
آلن
بعد از نجات دادنِ همه
پريد.
@phobicool
_مغازه خودكشى
#ژان_تولى
تقريبا هر ادم جديدى كه باهاش هم صحبت ميشد تهش به اين ختم ميشد كه آلن بايد نجاتش ميداد.
خودشم نميدونست چرا اينكارو ميكنه
فقط ميدونست بايد نجات بده.
و آلن هربار كه كسى رو متقاعد ميكرد زنده بمونه و قشنگيارو ببينه
با خودش كلنجار ميرفت كه بپره يا نه؟
و در نهايت
آلن
بعد از نجات دادنِ همه
پريد.
@phobicool
_مغازه خودكشى
#ژان_تولى