مقدمه ای بر وانموده و وانموده ها:
طبق نظر بودریار، در فرهنگ پسامدرن، جامعه ما به حدی به مدلها و نقشهها وابسته شده است که ارتباط خود را با دنیای واقعی که پیش از نقشه وجود داشت، از دست داده است. واقعیت خود نیز شروع کرده است به تقلید از مدلی، که اکنون پیشدرآمد و تعیینکننده دنیای واقعی است: "قلمرو دیگر پیش از نقشه نیست، و همچنین از آن جان سالم به در نمیبرد. با این وجود، نقشه است که پیش از قلمرو قرار دارد - تقدم شبیهسازیهاست - که قلمرو را به وجود میآورد" (The Precession of Simulacra" 1). طبق نظر بودریار، در مورد شبیهسازی و شبیهسازیهای پسامدرن، "دیگر بحث تقلید، تکثیر یا حتی هجو نیست. این پرسش، جایگزینی نشانههای واقعی به جای واقعی است" (The Precession of Simulacra 2). بودریار صرفاً پیشنهاد نمیکند که فرهنگ پسامدرن مصنوعی است، زیرا مفهوم مصنوعی بودن هنوز هم نیازمند نوعی از واقعیت است که بتوان با آن مصنوعیت را تشخیص داد. بلکه نکته او این است که ما تمام توانایی خود را برای درک تمایز بین طبیعت و مصنوعیت از دست دادهایم. برای روشن کردن نکته خود، او استدلال میکند که سه "مرتبه شبیهسازی" وجود دارد:
طبق نظر بودریار، در فرهنگ پسامدرن، جامعه ما به حدی به مدلها و نقشهها وابسته شده است که ارتباط خود را با دنیای واقعی که پیش از نقشه وجود داشت، از دست داده است. واقعیت خود نیز شروع کرده است به تقلید از مدلی، که اکنون پیشدرآمد و تعیینکننده دنیای واقعی است: "قلمرو دیگر پیش از نقشه نیست، و همچنین از آن جان سالم به در نمیبرد. با این وجود، نقشه است که پیش از قلمرو قرار دارد - تقدم شبیهسازیهاست - که قلمرو را به وجود میآورد" (The Precession of Simulacra" 1). طبق نظر بودریار، در مورد شبیهسازی و شبیهسازیهای پسامدرن، "دیگر بحث تقلید، تکثیر یا حتی هجو نیست. این پرسش، جایگزینی نشانههای واقعی به جای واقعی است" (The Precession of Simulacra 2). بودریار صرفاً پیشنهاد نمیکند که فرهنگ پسامدرن مصنوعی است، زیرا مفهوم مصنوعی بودن هنوز هم نیازمند نوعی از واقعیت است که بتوان با آن مصنوعیت را تشخیص داد. بلکه نکته او این است که ما تمام توانایی خود را برای درک تمایز بین طبیعت و مصنوعیت از دست دادهایم. برای روشن کردن نکته خود، او استدلال میکند که سه "مرتبه شبیهسازی" وجود دارد:
۱. در مرتبه اول شبیهسازی، که او آن را با دوره پیشامدرن مرتبط میکند، تصویر یک تقلب آشکار از واقعیت است؛ تصویر به عنوان صرفاً یک توهم، یک نشانگر مکان برای واقعیت شناخته میشود؛
۲. در مرتبه دوم شبیهسازی، که بودریار آن را با انقلاب صنعتی قرن نوزدهم مرتبط میکند، تمایزات بین تصویر و نمایش به دلیل تولید انبوه و تکثیر نسخهها شروع به از بین رفتن میکند. چنین تولیدی با تقلید بسیار خوب از واقعیت زیربنایی، آن را اشتباه نشان میدهد و پنهان میکند، و در نتیجه تهدید میکند که آن را جایگزین کند (مثلاً در عکاسی یا ایدئولوژی)؛ با این حال، هنوز هم اعتقادی وجود دارد که، از طریق انتقاد یا اقدام سیاسی مؤثر، همچنان میتوان به واقعیت پنهان دست یافت؛
۳. در مرتبه سوم شبیهسازی، که با عصر پسامدرن مرتبط است، ما با تقدم شبیهسازیها مواجه هستیم؛ یعنی نمایش پیشدرآمد و تعیینکننده واقعیت است. دیگر هیچ تمایزی بین واقعیت و نمایش آن وجود ندارد؛ تنها شبیهسازی وجود دارد. بودربار به تعدادی از پدیدهها اشاره میکند تا این از بین رفتن تمایزات بین "واقعیت" و شبیهسازی را توضیح دهد:
۲. در مرتبه دوم شبیهسازی، که بودریار آن را با انقلاب صنعتی قرن نوزدهم مرتبط میکند، تمایزات بین تصویر و نمایش به دلیل تولید انبوه و تکثیر نسخهها شروع به از بین رفتن میکند. چنین تولیدی با تقلید بسیار خوب از واقعیت زیربنایی، آن را اشتباه نشان میدهد و پنهان میکند، و در نتیجه تهدید میکند که آن را جایگزین کند (مثلاً در عکاسی یا ایدئولوژی)؛ با این حال، هنوز هم اعتقادی وجود دارد که، از طریق انتقاد یا اقدام سیاسی مؤثر، همچنان میتوان به واقعیت پنهان دست یافت؛
۳. در مرتبه سوم شبیهسازی، که با عصر پسامدرن مرتبط است، ما با تقدم شبیهسازیها مواجه هستیم؛ یعنی نمایش پیشدرآمد و تعیینکننده واقعیت است. دیگر هیچ تمایزی بین واقعیت و نمایش آن وجود ندارد؛ تنها شبیهسازی وجود دارد. بودربار به تعدادی از پدیدهها اشاره میکند تا این از بین رفتن تمایزات بین "واقعیت" و شبیهسازی را توضیح دهد:
• فرهنگ رسانهای. رسانههای معاصر (تلویزیون، فیلم، مجلات، بیلبوردها، اینترنت) نه تنها به انتقال اطلاعات یا داستانها بلکه به تفسیر خصوصیترین ویژگی خود ما برای ما علاقهمند هستند، و ما را وادار میکنند که از طریق لنز این تصاویر رسانهای به یکدیگر و جهان نزدیک شویم. بنابراین ما دیگر به دلیل نیازهای واقعی بلکه به دلیل خواستههایی که به طور فزایندهای توسط تبلیغات و تصاویر تجاری تعریف میشوند، کالاهایی را به دست نمیآوریم، که ما را یک قدم از واقعیت بدنهایمان یا دنیای اطرافمان دور نگه میدارند.
• ارزش تبادل. طبق نظر کارل مارکس، ورود به فرهنگ سرمایهداری به معنای آن بود که ما دیگر کالاهای خریداری شده را از نظر ارزش مصرفی، از نظر کاربردهای واقعی که یک مورد برای آن استفاده خواهد شد، تصور نمیکردیم. در عوض، همه چیز شروع کرد به ترجمه شدن به میزان ارزشی که دارد، به آنچه که میتواند با آن مبادله شود (ارزش تبادل آن). هنگامی که پول به یک "معادل جهانی" تبدیل شد، در برابر آن همه چیز در زندگی ما اندازه گیری میشود، چیزها واقعیت مادی خود را از دست دادند (کاربردهای دنیای واقعی، عرق و اشک کارگر). ما حتی شروع کردیم به فکر کردن درباره زندگی خود از نظر پول به جای چیزهای واقعی که در دستهایمان نگه میداریم: زمان من چقدر ارزش دارد؟ مصرف آشکار من چگونه مرا به عنوان یک فرد تعریف میکند؟ طبق نظر بودریلارد، در عصر پسامدرن، ما تمام حس ارزش مصرفی را از دست دادهایم: "همه چیز سرمایه است" (For a Critique, 82).
• سرمایهداری چندملیتی. از آنجایی که چیزهایی که ما استفاده میکنیم به طور فزایندهای محصول فرآیندهای پیچیده صنعتی هستند، ما ارتباط خود را با واقعیت زیربنایی کالاهایی که مصرف میکنیم از دست میدهیم. حتی هویت ملی در دنیای شرکتهای چندملیتی عمل نمیکند. طبق نظر بودریار، این سرمایه است که اکنون هویتهای ما را تعریف میکند. بنابراین ما همچنان ارتباط خود را با واقعیت مادی کارگر از دست میدهیم، که به طور فزایندهای برای مصرفکنندهای که به سمت فروشگاههای خردهفروشی یا اینترنت حتی بیطرفتر گرایش دارد، نامرئی است. یک مثال رایج از این واقعیت این است که اکثر مصرفکنندگان نمیدانند محصولاتی که مصرف میکنند چگونه با چیزهای واقعی زندگی مرتبط هستند. چند نفر میتوانند گیاه واقعی را که از آن دانه قهوه استخراج میشود شناسایی کنند؟ استارباکس، در مقابل، به طور فزایندهای واقعیتهای شهری ما را تعریف میکند. (در مورد سرمایهداری چندملیتی، به مارکسیسم: ماژولها: جیمسون: سرمایهداری دیرهنگام مراجعه کنید.)
• شهرنشینی. با ادامه توسعه مکانهای جغرافیایی موجود، ما ارتباط خود را با هر حسی از دنیای طبیعی از دست میدهیم. حتی فضاهای طبیعی اکنون به عنوان "محافظت شده" درک میشوند، یعنی این که آنها در مقابل یک "واقعیت" شهری تعریف میشوند، اغلب با علائمی برای اشاره به اینکه چقدر "واقعی" هستند. به طور فزایندهای، ما انتظار داریم که علامت (ایستاده طبیعت!) پیش از دسترسی به طبیعت باشد.
• زبان و ایدئولوژی. بودریار نشان میدهد که زبان چگونه به روشهای ظریفی ما را از دسترسی به "واقعیت" باز میدارد. درک قبلی از ایدئولوژی این بود که آن حقیقت را پنهان میکند، که آن یک "آگاهی کاذب" را نشان میدهد، همانطور که مارکسیستها آن را بیان میکنند، ما را از دیدن کارکردهای واقعی دولت، نیروهای اقتصادی یا گروههای مسلط در قدرت باز میدارد. (این درک از ایدئولوژی با مرتبه دوم شبیهسازی بودریار مطابقت دارد.) از سوی دیگر، پسامدرن ایدئولوژی را به عنوان حمایت از درک ما از واقعیت میفهمد. طبق این دیدگاه، هیچ بیرونی از ایدئولوژی وجود ندارد، حداقل هیچ بیرونی که بتوان آن را در زبان بیان کرد. زیرا ما برای ساختاردهی ادراکات خود به زبان بسیار وابسته هستیم، هر نمایش واقعیت همیشه از قبل ایدئولوژیک است، همیشه از قبل توسط شبیهسازیها ساخته شده است.
#ژان_بودریار
• ارزش تبادل. طبق نظر کارل مارکس، ورود به فرهنگ سرمایهداری به معنای آن بود که ما دیگر کالاهای خریداری شده را از نظر ارزش مصرفی، از نظر کاربردهای واقعی که یک مورد برای آن استفاده خواهد شد، تصور نمیکردیم. در عوض، همه چیز شروع کرد به ترجمه شدن به میزان ارزشی که دارد، به آنچه که میتواند با آن مبادله شود (ارزش تبادل آن). هنگامی که پول به یک "معادل جهانی" تبدیل شد، در برابر آن همه چیز در زندگی ما اندازه گیری میشود، چیزها واقعیت مادی خود را از دست دادند (کاربردهای دنیای واقعی، عرق و اشک کارگر). ما حتی شروع کردیم به فکر کردن درباره زندگی خود از نظر پول به جای چیزهای واقعی که در دستهایمان نگه میداریم: زمان من چقدر ارزش دارد؟ مصرف آشکار من چگونه مرا به عنوان یک فرد تعریف میکند؟ طبق نظر بودریلارد، در عصر پسامدرن، ما تمام حس ارزش مصرفی را از دست دادهایم: "همه چیز سرمایه است" (For a Critique, 82).
• سرمایهداری چندملیتی. از آنجایی که چیزهایی که ما استفاده میکنیم به طور فزایندهای محصول فرآیندهای پیچیده صنعتی هستند، ما ارتباط خود را با واقعیت زیربنایی کالاهایی که مصرف میکنیم از دست میدهیم. حتی هویت ملی در دنیای شرکتهای چندملیتی عمل نمیکند. طبق نظر بودریار، این سرمایه است که اکنون هویتهای ما را تعریف میکند. بنابراین ما همچنان ارتباط خود را با واقعیت مادی کارگر از دست میدهیم، که به طور فزایندهای برای مصرفکنندهای که به سمت فروشگاههای خردهفروشی یا اینترنت حتی بیطرفتر گرایش دارد، نامرئی است. یک مثال رایج از این واقعیت این است که اکثر مصرفکنندگان نمیدانند محصولاتی که مصرف میکنند چگونه با چیزهای واقعی زندگی مرتبط هستند. چند نفر میتوانند گیاه واقعی را که از آن دانه قهوه استخراج میشود شناسایی کنند؟ استارباکس، در مقابل، به طور فزایندهای واقعیتهای شهری ما را تعریف میکند. (در مورد سرمایهداری چندملیتی، به مارکسیسم: ماژولها: جیمسون: سرمایهداری دیرهنگام مراجعه کنید.)
• شهرنشینی. با ادامه توسعه مکانهای جغرافیایی موجود، ما ارتباط خود را با هر حسی از دنیای طبیعی از دست میدهیم. حتی فضاهای طبیعی اکنون به عنوان "محافظت شده" درک میشوند، یعنی این که آنها در مقابل یک "واقعیت" شهری تعریف میشوند، اغلب با علائمی برای اشاره به اینکه چقدر "واقعی" هستند. به طور فزایندهای، ما انتظار داریم که علامت (ایستاده طبیعت!) پیش از دسترسی به طبیعت باشد.
• زبان و ایدئولوژی. بودریار نشان میدهد که زبان چگونه به روشهای ظریفی ما را از دسترسی به "واقعیت" باز میدارد. درک قبلی از ایدئولوژی این بود که آن حقیقت را پنهان میکند، که آن یک "آگاهی کاذب" را نشان میدهد، همانطور که مارکسیستها آن را بیان میکنند، ما را از دیدن کارکردهای واقعی دولت، نیروهای اقتصادی یا گروههای مسلط در قدرت باز میدارد. (این درک از ایدئولوژی با مرتبه دوم شبیهسازی بودریار مطابقت دارد.) از سوی دیگر، پسامدرن ایدئولوژی را به عنوان حمایت از درک ما از واقعیت میفهمد. طبق این دیدگاه، هیچ بیرونی از ایدئولوژی وجود ندارد، حداقل هیچ بیرونی که بتوان آن را در زبان بیان کرد. زیرا ما برای ساختاردهی ادراکات خود به زبان بسیار وابسته هستیم، هر نمایش واقعیت همیشه از قبل ایدئولوژیک است، همیشه از قبل توسط شبیهسازیها ساخته شده است.
#ژان_بودریار
👍4
Audio
خوانش شعری از ویلیام شکسپیر
خواننده: علی
Life's but a walking shadow
Tomorrow, and tomorrow, and tomorrow
Creeps in this petty pace from day to day
To the last syllable of recorded time.
And all our yesterdays have lighted fools
The way to dusty death. Out, out, brief candle.
Life’s but a walking shadow, a poor player
That struts and frets his hour upon the stage,
And then is heard no more. It is a tale
Told by an idiot, full of sound and fury,
Signifying nothing.
فردا و فردا و فرداهای دیگر
میخزند با گامهای کوچکشان هر روز،
تا آخرین دقایق عمر مقدر را به پایان برند
و دیروزها همچون چراغی راه ابلهان و بیخردان را
به سوی مرگی تیره و غبار آلود روشن کرده اند. شعلهات خاموش ای شمع کوتاه عمر!
زندگی همچون سایهای است که چون شبح راه میرود
یا بازیگر بیچارهای است که نقش یک ساعت خویش را بر صحنه ایفا میکند
که گاه سرمست و خرامان و گاه انگشت حسرت به دندان،
ناگاه صحنه را ترک میگوید و صدایش خاموش میشود
یا که همچون داستان ابلهی تاریک دل غرق در هیاهو خالی از مفهوم خالی از مفهوم.
از نمایشنامه مکبث
خواننده: علی
Life's but a walking shadow
Tomorrow, and tomorrow, and tomorrow
Creeps in this petty pace from day to day
To the last syllable of recorded time.
And all our yesterdays have lighted fools
The way to dusty death. Out, out, brief candle.
Life’s but a walking shadow, a poor player
That struts and frets his hour upon the stage,
And then is heard no more. It is a tale
Told by an idiot, full of sound and fury,
Signifying nothing.
فردا و فردا و فرداهای دیگر
میخزند با گامهای کوچکشان هر روز،
تا آخرین دقایق عمر مقدر را به پایان برند
و دیروزها همچون چراغی راه ابلهان و بیخردان را
به سوی مرگی تیره و غبار آلود روشن کرده اند. شعلهات خاموش ای شمع کوتاه عمر!
زندگی همچون سایهای است که چون شبح راه میرود
یا بازیگر بیچارهای است که نقش یک ساعت خویش را بر صحنه ایفا میکند
که گاه سرمست و خرامان و گاه انگشت حسرت به دندان،
ناگاه صحنه را ترک میگوید و صدایش خاموش میشود
یا که همچون داستان ابلهی تاریک دل غرق در هیاهو خالی از مفهوم خالی از مفهوم.
از نمایشنامه مکبث
👍10❤2👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Tomorrow, and tomorrow, and tomorrow - Scene from The Tragedy of Macbeth (2021)
👍1👎1
گایاتری اسپیواک مقاومت را به عنوان یک ذاتگرایی راهبُردی (strategic essentialism) برای ایستادگی در برابر ساختارهای قدرت توسط افراد یا گروههای فرودست (Subaltern) می دانست، اسپیواک قدرت را بستری پویا میداند که به واسطه عنصر مقاومت، هم در موقعیتهای هژمونیک و هم فرودست، دائماً تحت بازاندیشی و تغییر است. او معتقد است که مقاومت میتواند از طریق فعالیتهای گوناگون از جمله فرهنگی و زبانی نمایان شود. مقاومت نه تنها در تقابل آشکار با نظم موجود بلکه به عنوان بستری برای زیر سوال بردن نابرابریها و در نهایت کمک به برقراری نظامهای جدید اجتماعی و فرهنگی مبتنی بر احترام و درک متقابل عمل میکند.
👍3
تحلیل اسپیواک نشان میدهد که راهبردهای استعمار نو، روایتهای مختلفی را شکل میدهند که هر کدام اهمیت خاص خود را دارند. از دید او، «استعمار نو، استعمار آواره است»؛ زیرا با تغییر در نظام امپریالیسم ناحیهای، به سیاستی متفاوت نیاز داریم. او ادامه میدهد که «استعمار نو مانند تشعشعات رادیواکتیو است؛ شما آن را کمتر احساس میکنید، مانند اینکه احساس نمیکنید و فرض میگیرید که مستقل هستید» (Spivak, 1991: 221).
انتقادات قابلتوجهی از اسپیواک وجود دارد که نشان میدهد جهانوطنگرایان مقاومت را نادیده میگیرند و به شکل بالقوه به عدم تعادل قدرت موجود کمک میکنند. پوگ در نمونهای از «جهانوطنگرایی» (Cosmopolitanism) که میتوان آن را «مقاومت اسپیواکی» نامید، به ناتوانی خود در انتشار صدای محرومان در سطح جهانی اعتراف کرد (Pogge, 2010: 290). این موضع با ادعای اسپیواک که فرودستان در مرکز روایتهای مسلط، بیصدا میمانند، همراستا است.
آثار اسپیواک جهانوطنگرایی را با مسئله بازنمایی اصیل (Authentic representation) فرودستان در سراسر جهان پیوند میدهد و ملاحظات اخلاقی را در به تصویر کشیدن گروههای به حاشیه راندهشده برجسته میکند. گسترش این مضامین به شبکهبندی روابط عمومی بهعنوان یک ارتباط مقاومتی (Resistive communication) از پایین به بالا کمک میکند. در این راستا، مفهوم مقاومت نه بهعنوان یک تصمیم فردی برای بازپسگیری هویت مفقود، بلکه بهعنوان ایجاد فضایی نامتقارن با گفتمان غالب شناخته میشود.
گایاتری اسپیواک با قدرت و توانایی بسیار، الگوهای فکری غربی را در درک صحیح تجربیات و پایداریهای سیاسی افراد در جوامع ستمدیده، بهویژه جهان سوم به چالش کشیده است. او بر این باور است که زندگی روزمره و تجربیات زنان این مناطق آنقدر پیچیده و دور از شیوهنامههای مرسوم در ادبیات غربی است که نمیتوان آنها را به طور کامل و صادقانه بازگو کرد (مورتون، 1392: 10). به این ترتیب، اسپیواک بر نوعی گوشدادن مستقیم و بیواسطه تأکید دارد، جایی که نظریهپردازان بهجای تحمیل نظامهای معنایی غربی، از واقعیتها و تجارب اولیه محلی بهعنوان پایگاهی برای فهم و تحلیل استفاده میکنند. او توضیح میدهد که مشکل این است که مسیر خلق سوژه بهگونهای ردیابی نشده که هدفی فریبنده را به نماینده روشنفکر ارائه دهد. اسپیواک میپرسد: «چگونه میتوانیم آگاهی مورد نیاز را لمس کنیم، حتی وقتی سیاست فکری آنها را بررسی میکنیم؟ فرودستان با چه نوع آگاهی میتوانند صحبت کنند؟» (Spivak, 1998: 27).
بارت مور گیلبرت نیز در شرحی بر آثار اسپیواک استدلال میکند که نمونههای برجستهای در جهان وجود دارد که در آن مقاومت زنان فرودست تحت استعمار به ثبت رسیده است (مور گیلبرت، 2006: 426).
اسپیواک مقاومت را ابزاری برای بازپسگیری قدرت و خلق مجدد روایتهای اصیل برای افراد به حاشیه راندهشده یا فرودست میداند. این مفهوم صرفاً به معنای مخالفت با نیروهای مسلط نیست، بلکه به معنای شکلگیری مجدد فعالیتهای گفتمانی برای بازتاب تجربیات واقعی آنهاست. او بر این باور است که این مقاومت به بازتعریف روایتها بهگونهای منجر میشود که با آغوش بازتری روایت فرودستان را بپذیرد و تصویری دقیق و متنوع از واقعیتهای اقشار فرودست ارائه دهد.
الزاروس معتقد است که بررسی سرسختانه اسپیواک از شکاف عمیق در بازنمایی هویت فرودست ممکن است بهطور ناخواسته جنبههای عینی مقاومت را تحتالشعاع قرار دهد و خلأ میان چارچوبهای مفهومی مقاومت و کارکردهای آن را در دنیای امروز پر کند (Lazarus, 2002: 55).
اسپیواک با معرفی ادبیات بهعنوان پناهگاهی برای بازآفرینی زنان فرودست، بر ظرفیتهای نهفته و برهمزننده در میان اقشار سرکوبشده تأکید میکند. یکی از مضامین اصلی که او برای تبیین مفهوم مقاومت به کار میبرد، خاستگاه عشق است که بهمثابه یک فرآیند تعاملی قادر به کنارزدن موانع روایتسازی فرودستان برای بهدستآوردن هویتی مستقل و مقتدر است. او معتقد است که عنصر عشق یک ظرفیت دگرگونکننده در جهت مقاومت نشان میدهد که فراتر از کنش فداکاری است. این مفهوم گستردهتر از مقاومت بهعنوان عشق، روایتی متحدکننده را طرحریزی میکند که قادر است هژمونی ساختارهای ایدئولوژیک را زیر سؤال ببرد و از رویکردی جامعتر برای از بین بردن نظامهای سرکوبگر دفاع کند (Jefferess, 2008: 182).
بنابراین، روایت اقشار فرودست در دیالکتیک زندگی و مرگ ریشه دوانیده است، عرصههایی که در آن وجود و عدم بهگونهای جدانشدنی با طراحی نظامهای معنایی منسجم بهعنوان محرکهای متحولکننده ادغام شدهاند. مرگ، همچون نهادی مطلق و انتزاعی، نه فقط هویت فرد را رو به فراموشی نمیبرد، بلکه دریچهای به تأمل آرمانگرایانه دربارة جایگاه اقشار فرودست در مقابله با ساختارهای ثابت قدرت میگشاید.
انتقادات قابلتوجهی از اسپیواک وجود دارد که نشان میدهد جهانوطنگرایان مقاومت را نادیده میگیرند و به شکل بالقوه به عدم تعادل قدرت موجود کمک میکنند. پوگ در نمونهای از «جهانوطنگرایی» (Cosmopolitanism) که میتوان آن را «مقاومت اسپیواکی» نامید، به ناتوانی خود در انتشار صدای محرومان در سطح جهانی اعتراف کرد (Pogge, 2010: 290). این موضع با ادعای اسپیواک که فرودستان در مرکز روایتهای مسلط، بیصدا میمانند، همراستا است.
آثار اسپیواک جهانوطنگرایی را با مسئله بازنمایی اصیل (Authentic representation) فرودستان در سراسر جهان پیوند میدهد و ملاحظات اخلاقی را در به تصویر کشیدن گروههای به حاشیه راندهشده برجسته میکند. گسترش این مضامین به شبکهبندی روابط عمومی بهعنوان یک ارتباط مقاومتی (Resistive communication) از پایین به بالا کمک میکند. در این راستا، مفهوم مقاومت نه بهعنوان یک تصمیم فردی برای بازپسگیری هویت مفقود، بلکه بهعنوان ایجاد فضایی نامتقارن با گفتمان غالب شناخته میشود.
گایاتری اسپیواک با قدرت و توانایی بسیار، الگوهای فکری غربی را در درک صحیح تجربیات و پایداریهای سیاسی افراد در جوامع ستمدیده، بهویژه جهان سوم به چالش کشیده است. او بر این باور است که زندگی روزمره و تجربیات زنان این مناطق آنقدر پیچیده و دور از شیوهنامههای مرسوم در ادبیات غربی است که نمیتوان آنها را به طور کامل و صادقانه بازگو کرد (مورتون، 1392: 10). به این ترتیب، اسپیواک بر نوعی گوشدادن مستقیم و بیواسطه تأکید دارد، جایی که نظریهپردازان بهجای تحمیل نظامهای معنایی غربی، از واقعیتها و تجارب اولیه محلی بهعنوان پایگاهی برای فهم و تحلیل استفاده میکنند. او توضیح میدهد که مشکل این است که مسیر خلق سوژه بهگونهای ردیابی نشده که هدفی فریبنده را به نماینده روشنفکر ارائه دهد. اسپیواک میپرسد: «چگونه میتوانیم آگاهی مورد نیاز را لمس کنیم، حتی وقتی سیاست فکری آنها را بررسی میکنیم؟ فرودستان با چه نوع آگاهی میتوانند صحبت کنند؟» (Spivak, 1998: 27).
بارت مور گیلبرت نیز در شرحی بر آثار اسپیواک استدلال میکند که نمونههای برجستهای در جهان وجود دارد که در آن مقاومت زنان فرودست تحت استعمار به ثبت رسیده است (مور گیلبرت، 2006: 426).
اسپیواک مقاومت را ابزاری برای بازپسگیری قدرت و خلق مجدد روایتهای اصیل برای افراد به حاشیه راندهشده یا فرودست میداند. این مفهوم صرفاً به معنای مخالفت با نیروهای مسلط نیست، بلکه به معنای شکلگیری مجدد فعالیتهای گفتمانی برای بازتاب تجربیات واقعی آنهاست. او بر این باور است که این مقاومت به بازتعریف روایتها بهگونهای منجر میشود که با آغوش بازتری روایت فرودستان را بپذیرد و تصویری دقیق و متنوع از واقعیتهای اقشار فرودست ارائه دهد.
الزاروس معتقد است که بررسی سرسختانه اسپیواک از شکاف عمیق در بازنمایی هویت فرودست ممکن است بهطور ناخواسته جنبههای عینی مقاومت را تحتالشعاع قرار دهد و خلأ میان چارچوبهای مفهومی مقاومت و کارکردهای آن را در دنیای امروز پر کند (Lazarus, 2002: 55).
اسپیواک با معرفی ادبیات بهعنوان پناهگاهی برای بازآفرینی زنان فرودست، بر ظرفیتهای نهفته و برهمزننده در میان اقشار سرکوبشده تأکید میکند. یکی از مضامین اصلی که او برای تبیین مفهوم مقاومت به کار میبرد، خاستگاه عشق است که بهمثابه یک فرآیند تعاملی قادر به کنارزدن موانع روایتسازی فرودستان برای بهدستآوردن هویتی مستقل و مقتدر است. او معتقد است که عنصر عشق یک ظرفیت دگرگونکننده در جهت مقاومت نشان میدهد که فراتر از کنش فداکاری است. این مفهوم گستردهتر از مقاومت بهعنوان عشق، روایتی متحدکننده را طرحریزی میکند که قادر است هژمونی ساختارهای ایدئولوژیک را زیر سؤال ببرد و از رویکردی جامعتر برای از بین بردن نظامهای سرکوبگر دفاع کند (Jefferess, 2008: 182).
بنابراین، روایت اقشار فرودست در دیالکتیک زندگی و مرگ ریشه دوانیده است، عرصههایی که در آن وجود و عدم بهگونهای جدانشدنی با طراحی نظامهای معنایی منسجم بهعنوان محرکهای متحولکننده ادغام شدهاند. مرگ، همچون نهادی مطلق و انتزاعی، نه فقط هویت فرد را رو به فراموشی نمیبرد، بلکه دریچهای به تأمل آرمانگرایانه دربارة جایگاه اقشار فرودست در مقابله با ساختارهای ثابت قدرت میگشاید.
👍6
در این تبادل وجودشناسانه، مرگ نهتنها بهمثابه خاتمهای غیرمتخلخل، بلکه خود بهعنوان نمادی قدرتمند از مقاومت و موقعیتی کلیدی برای بازاندیشی هژمونیهای اصیل، مطرح میشود.
👍4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#گابور_ماته: اعتیاد انسانی ترین مقولهای است که وجود دارد
مترجم: علی قاسمی🖋📚
گابور ماته پزشک و نویسندهی کانادایی است که تبارش به کشور مجارستان میرسد. او که سالهاست برای بهبودی بیماران مبتلا به اختلالات روانی و درگیر اعتیاد تلاش میکند، کتابهای مختلفی نیز در باب نقص توجه و بیشفعالی، استرس، اعتیاد و روانشناسی رشد به انتشار رسانده است. کتابهای «وقتی بدن نه میگوید» و «افسانه عادی بودن» ازجمله بهترین آثار گابور ماته بهشمار میآیند.
#فلسفه
#اعتیاد
#دوپامین #رفتارشناسی
#روانشناسی
#روانکاوی
#ترک_اعتیاد
#معتادان_گمنام
#gabormate
#philosophy
#ali_philosophy_fyz
#addiction
#psychology
#addictive
#behaviorism
مترجم: علی قاسمی🖋📚
گابور ماته پزشک و نویسندهی کانادایی است که تبارش به کشور مجارستان میرسد. او که سالهاست برای بهبودی بیماران مبتلا به اختلالات روانی و درگیر اعتیاد تلاش میکند، کتابهای مختلفی نیز در باب نقص توجه و بیشفعالی، استرس، اعتیاد و روانشناسی رشد به انتشار رسانده است. کتابهای «وقتی بدن نه میگوید» و «افسانه عادی بودن» ازجمله بهترین آثار گابور ماته بهشمار میآیند.
#فلسفه
#اعتیاد
#دوپامین #رفتارشناسی
#روانشناسی
#روانکاوی
#ترک_اعتیاد
#معتادان_گمنام
#gabormate
#philosophy
#ali_philosophy_fyz
#addiction
#psychology
#addictive
#behaviorism
👍13❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
علم و فلسفه، دو طفل یتیم در رسانهی جمعی. این حاشیهنشینی، که اغلب در اولویتدهی به سرگرمیهای سطحی و شعارهای پوچ تجلی مییابد، پیامدهای ژرفی برای گفتمان فکری و پیشرفت اجتماعی دارد."
"در دل این روند، تضادی بنیادین میان الزامات تجاری رسانهها، که غالباً جذب مخاطب و درآمد تبلیغاتی را بر همه چیز ترجیح میدهند، و پیچیدگیهای ذاتی تحقیقات علمی و فلسفی نهفته است. این رشتهها، با روششناسی دقیق و نتایج اغلب غیرمنتظره خود، به سختی میتوانند در قالب قطعات صوتی سادهانگارانه گنجانده شوند. در نتیجه، آنها اغلب به نفع محتوای سطحی و سرگرمکننده کنار گذاشته میشوند."
"این حاشیهنشینی نه تنها به کاهش سطح آگاهی عمومی منجر میشود، بلکه همچنین بر توانایی جامعه برای تصمیمگیریهای آگاهانه و عقلانی تأثیر میگذارد. در دنیایی که پیچیدگیهای روزافزون آن نیازمند تفکر انتقادی و درک عمیق است، محدود شدن دسترسی به دانش علمی و فلسفی به معنای محدود شدن توانایی ما برای مقابله با چالشهای پیشرو است."
مترجم: علی قاسمی 🖋📚
#کارل_سیگن
#علم
#فلسفه
#رسانه
#فضای_مجازی
#سرمایه_داری
#ایدئولوژی
#مدرسه
#کنکور
#carlsagan
#science
#philosophy
"در دل این روند، تضادی بنیادین میان الزامات تجاری رسانهها، که غالباً جذب مخاطب و درآمد تبلیغاتی را بر همه چیز ترجیح میدهند، و پیچیدگیهای ذاتی تحقیقات علمی و فلسفی نهفته است. این رشتهها، با روششناسی دقیق و نتایج اغلب غیرمنتظره خود، به سختی میتوانند در قالب قطعات صوتی سادهانگارانه گنجانده شوند. در نتیجه، آنها اغلب به نفع محتوای سطحی و سرگرمکننده کنار گذاشته میشوند."
"این حاشیهنشینی نه تنها به کاهش سطح آگاهی عمومی منجر میشود، بلکه همچنین بر توانایی جامعه برای تصمیمگیریهای آگاهانه و عقلانی تأثیر میگذارد. در دنیایی که پیچیدگیهای روزافزون آن نیازمند تفکر انتقادی و درک عمیق است، محدود شدن دسترسی به دانش علمی و فلسفی به معنای محدود شدن توانایی ما برای مقابله با چالشهای پیشرو است."
مترجم: علی قاسمی 🖋📚
#کارل_سیگن
#علم
#فلسفه
#رسانه
#فضای_مجازی
#سرمایه_داری
#ایدئولوژی
#مدرسه
#کنکور
#carlsagan
#science
#philosophy
👍10❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در آن تنهایی ساکت باش،
که تنهایی نیست - زیرا آنگاه
روح مردگانی که پیش از تو ایستاده بودند
در زندگی، دوباره هستند
در مرگ، پیرامون تو - و ارادهی آنها
بر تو سایه خواهد افکند: ساکت باش.
*ادگار آلن پو
که تنهایی نیست - زیرا آنگاه
روح مردگانی که پیش از تو ایستاده بودند
در زندگی، دوباره هستند
در مرگ، پیرامون تو - و ارادهی آنها
بر تو سایه خواهد افکند: ساکت باش.
*ادگار آلن پو
❤9👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"یکزبانیام خانهای است که در آن ساکن شدهام؛ حسی شبیه به خانه به من میدهد، و من در آن میمانم و آن را به عنوان خانهام میپذیرم."
ژاک دریدا
ژاک دریدا
❤4