ایدههای دریدا اغلب به اشتباه ارائه شدهاند، اغلب توسط همان افرادی که خود را تحسینکننده او معرفی میکنند. به همین دلیل لازم است نکات واضح خاصی را تأکید کنیم تا کاملاً مشخص شود که او چه چیزی را نمیگوید. ممکن است برخی از افراد را ناامید کند، اما دریدا آن نسبیگرای افراطی نیست که اغلب او را معرفی میکنند. او تفاوت بین حقیقت و دروغ را انکار نمیکند. همچنین ادعا نمیکند که جملات میتوانند هر معنایی را که میخواهیم داشته باشند. همچنین او ادعا نمیکند که هیچ ارتباطی بین زبان و واقعیت وجود ندارد. هر یک از این ادعاها عجیب و غریب خواهد بود، به بیان ملایم، بنابراین تعجبآور است که آنها را به او نسبت دهند، مگر اینکه او برخی اظهارات مشخص در این مورد داشته باشد، که نداشته است. به عنوان مثال، ریموند تالیس در فصل 6 کتاب خود «نه سوسور» (1995)، انتقادی گسترده از دریدا انجام داد، اما او مکرراً دریدا را به معنای بیش از آنچه واقعاً میگوید میگیرد. تالیس ادعا میکند که «دریدا انکار میکند... که فراتر یا پشت نشانهها یک واقعیت اساسی وجود دارد که به سادگی «آنجا» است و میتوان با آن تماس مستقیم برقرار کرد» (ص.166). این تا جایی که پیش میرود درست است، اما این امکان «تماس مستقیم» با واقعیت است که دریدا انکار کرد، نه وجود واقعیت به عنوان چنین. بنابراین، همچنین زمانی که تالیس مینویسد: «خود ایده وجود یک جهان خارجی - که از آن معانی در نهایت پدید میآیند - به سادگی برای آگاهی حاضر است، رد میشود» (ص.188)، این «به سادگی برای آگاهی حاضر است» است که دریدا آن را زیر سوال میبرد، نه وجود یک جهان خارجی. هیچ یک از نقل قولهای متعدد از دریدا که توسط تالیس ارائه شده است، فراتر از این نمیروند. اما نتیجه نهایی استخراج غیر موجه دیدگاههای دریدا، ادعایی است که در یک قطببندی ضد دریدا با تأیید تالیس (ص.xx) نقل شده است، مبنی بر اینکه او «تفاوت بین واقعیت و داستان، مشاهده و تخیل، شواهد و تعصب را انکار میکند». این اگر درست باشد، نگرانکننده خواهد بود.
منبع:
https://philosophynow.org/issues/100/Derrida_On_Language
منبع:
https://philosophynow.org/issues/100/Derrida_On_Language
❤3
بیایید به جنگ کلیت برویم، بیایید شاهد آنچه پایان ناپذیر و ارایه نشدنیست باشیم... امروزه ما به تعبیری از عدالت نیازمندیم که هیچ پیوندی با مفهوم توافق نداشته باشد.
#ژان_فرانسوا_لیوتار
#philodophicalization
#ژان_فرانسوا_لیوتار
#philodophicalization
👍4
مشکلات حضور در فلسفه دریدا:
ژاک دریدا در کتاب "درباره گراماتولوژی" به بررسی دقیق زبان میپردازد. اما وقتی از زبان صحبت میکنیم، دقیقاً به چه چیزی اشاره داریم؟ زبان پدیده بسیار پیچیدهای است که از جنبههای مختلفی قابل بررسی است. برای مثال، ما از کلمه "زبانشناس" برای اشاره به کسی که به زبانهای مختلف تسلط دارد استفاده میکنیم، اما همچنین از این کلمه برای توصیف کسی که به مطالعه ویژگیهای کلی تمام زبانها، تاریخچه و تفاوتهای آنها میپردازد نیز استفاده میکنیم.
ژاک دریدا در کتاب "درباره گراماتولوژی" به بررسی دقیق زبان میپردازد. اما وقتی از زبان صحبت میکنیم، دقیقاً به چه چیزی اشاره داریم؟ زبان پدیده بسیار پیچیدهای است که از جنبههای مختلفی قابل بررسی است. برای مثال، ما از کلمه "زبانشناس" برای اشاره به کسی که به زبانهای مختلف تسلط دارد استفاده میکنیم، اما همچنین از این کلمه برای توصیف کسی که به مطالعه ویژگیهای کلی تمام زبانها، تاریخچه و تفاوتهای آنها میپردازد نیز استفاده میکنیم.
❤4
نگرانی اصلی دریدا یافتن "شرایط اساسی همه سیستمهای زبانی" است. به عبارت دیگر، او به دنبال کشف حداقل ویژگیهایی است که وجود هر نوع زبانی را ممکن میسازد. از نظر دریدا، تمام نظریههای زبانی، از قرن هجدهم تا قرن بیستم، به گفتار اهمیت بیشتری نسبت به نوشتار دادهاند. البته، احتمالاً زبان گفتاری قبل از زبان نوشتاری وجود داشته است. اما دریدا بیشتر به این سوال تاریخی علاقهمند نیست. او معتقد است که بررسی ویژگیهای نشانههای نوشتاری، ویژگیهای متمایز مورد نیاز برای هر پدیده زبانی را بهتر نشان میدهد. برعکس، تمرکز بر گفتار، به راحتی منجر به فرضهای غلطی میشود که دریدا آنها را "فلسفه حضور" مینامد.
حضور به چه معناست؟ دریدا با این کلمه به هر فرضیهای اشاره میکند که ادعا میکند ما میتوانیم مستقیماً و بدون واسطه به واقعیت دست پیدا کنیم. این ایده که ما میتوانیم به طور مستقیم به معنای واقعی کلمات دست پیدا کنیم، هم در فلسفه پدیدارشناسی و هم در فلسفه تحلیلی مطرح شده است. برای مثال، کلمه "قرمز" را در نظر بگیرید. این کلمه به نظر میرسد که مستقیماً به تجربه حسی ما از رنگ قرمز اشاره میکند. اما آیا واقعاً میتوانیم بگوییم که کلمه "قرمز" فقط به آن تجربه حسی محدود میشود؟ یا اینکه این کلمه به تمام تجربیات ممکن از رنگ قرمز، چه واقعی و چه خیالی، اشاره میکند؟
دریدا معتقد است که این ایده که ما میتوانیم به طور مستقیم به واقعیت دست پیدا کنیم، یک توهم است. او نشان میدهد که زبان همیشه دارای لایههایی از معنا و ابهام است. به عبارت دیگر، معنای یک کلمه یا جمله همیشه به زمینه و نحوه استفاده از آن بستگی دارد.
چرا دریدا به "حضور" انتقاد میکند؟
• شکاف بین زبان و واقعیت: دریدا معتقد است که همیشه یک شکاف بین زبان و واقعیت وجود دارد. زبان نمیتواند واقعیت را به طور کامل و دقیق بازنمایی کند.
• نقش تفسیر: دریدا بر اهمیت تفسیر در فهم زبان تأکید میکند. به نظر او، معنای یک متن همیشه در حال تغییر و تحول است و به تفسیرهای مختلف بستگی دارد.
• بنیادگرایی: دریدا با بنیادگرایی مخالف است. بنیادگرایان معتقدند که میتوان یک معنای ثابت و قطعی برای متون مقدس پیدا کرد. دریدا این باور را رد میکند و معتقد است که چنین معنایی وجود ندارد.
منبع:
https://philosophynow.org/issues/100/Derrida_On_Language
حضور به چه معناست؟ دریدا با این کلمه به هر فرضیهای اشاره میکند که ادعا میکند ما میتوانیم مستقیماً و بدون واسطه به واقعیت دست پیدا کنیم. این ایده که ما میتوانیم به طور مستقیم به معنای واقعی کلمات دست پیدا کنیم، هم در فلسفه پدیدارشناسی و هم در فلسفه تحلیلی مطرح شده است. برای مثال، کلمه "قرمز" را در نظر بگیرید. این کلمه به نظر میرسد که مستقیماً به تجربه حسی ما از رنگ قرمز اشاره میکند. اما آیا واقعاً میتوانیم بگوییم که کلمه "قرمز" فقط به آن تجربه حسی محدود میشود؟ یا اینکه این کلمه به تمام تجربیات ممکن از رنگ قرمز، چه واقعی و چه خیالی، اشاره میکند؟
دریدا معتقد است که این ایده که ما میتوانیم به طور مستقیم به واقعیت دست پیدا کنیم، یک توهم است. او نشان میدهد که زبان همیشه دارای لایههایی از معنا و ابهام است. به عبارت دیگر، معنای یک کلمه یا جمله همیشه به زمینه و نحوه استفاده از آن بستگی دارد.
چرا دریدا به "حضور" انتقاد میکند؟
• شکاف بین زبان و واقعیت: دریدا معتقد است که همیشه یک شکاف بین زبان و واقعیت وجود دارد. زبان نمیتواند واقعیت را به طور کامل و دقیق بازنمایی کند.
• نقش تفسیر: دریدا بر اهمیت تفسیر در فهم زبان تأکید میکند. به نظر او، معنای یک متن همیشه در حال تغییر و تحول است و به تفسیرهای مختلف بستگی دارد.
• بنیادگرایی: دریدا با بنیادگرایی مخالف است. بنیادگرایان معتقدند که میتوان یک معنای ثابت و قطعی برای متون مقدس پیدا کرد. دریدا این باور را رد میکند و معتقد است که چنین معنایی وجود ندارد.
منبع:
https://philosophynow.org/issues/100/Derrida_On_Language
👍3
نظریه مرگ مؤلف رولان بارت:
نظریهای ادبی است که استدلال میکند معنای یک متن توسط قصد مؤلف تعیین نمیشود، بلکه توسط تفسیر خواننده تعیین میشود. این نظریه اولین بار توسط فیلسوف فرانسوی، رولان بارت، در مقاله خود با عنوان "مرگ مؤلف" در سال 1967 معرفی شد. از آن زمان، به طور گسترده مورد بحث و انتقاد در جامعه ادبی قرار گرفته است.
این نظریه پیشنهاد میکند که پس از انتشار یک متن، زندگی خود را آغاز میکند و برای تفسیر توسط خوانندگان باز میشود. قصد و زندگینامه مؤلف دیگر برای تفسیر متن مرتبط نیستند. به گفته بارت، ایده مؤلف به عنوان یک شخصیت واحد و معتبر محصول فرهنگ غربی است و برای فرهنگهای دیگر قابل اجرا نیست.
نظریهای ادبی است که استدلال میکند معنای یک متن توسط قصد مؤلف تعیین نمیشود، بلکه توسط تفسیر خواننده تعیین میشود. این نظریه اولین بار توسط فیلسوف فرانسوی، رولان بارت، در مقاله خود با عنوان "مرگ مؤلف" در سال 1967 معرفی شد. از آن زمان، به طور گسترده مورد بحث و انتقاد در جامعه ادبی قرار گرفته است.
این نظریه پیشنهاد میکند که پس از انتشار یک متن، زندگی خود را آغاز میکند و برای تفسیر توسط خوانندگان باز میشود. قصد و زندگینامه مؤلف دیگر برای تفسیر متن مرتبط نیستند. به گفته بارت، ایده مؤلف به عنوان یک شخصیت واحد و معتبر محصول فرهنگ غربی است و برای فرهنگهای دیگر قابل اجرا نیست.
موضوع داغ
بسیاری از محققان ادبی نظریه مرگ مؤلف را نقد کردهاند و استدلال میکنند که اهمیت اهداف و زمینه بیوگرافی مؤلف را در درک یک متن انکار میکند. آنها استدلال میکنند که اهداف مؤلف بخشی مهم از زمینه ای است که در آن متن نوشته شده است و بینشهای ارزشمندی را در مورد معنای متن ارائه میدهند. با این حال، طرفداران این نظریه استدلال میکنند که مرگ مؤلف رویکردی دموکراتیکتر و فراگیرتر برای تفسیر ادبی امکانپذیر میکند. با تأکید بر تفسیر خواننده، این نظریه اجازه میدهد معانی و دیدگاههای متعددی از یک متن بیرون بیاید، به جای اینکه معنای مورد نظر مؤلف را امتیاز دهد.
نظریه مرگ مؤلف همچنین به دلیل پتانسیل خود برای منجر شدن به از دست دادن نقد و تحلیل ادبی مورد انتقاد قرار گرفته است. بدون اهداف و زمینه بیوگرافی مؤلف، منتقدان ممکن است در درک زمینه تاریخی و فرهنگی که متن در آن نوشته شده است، مشکل داشته باشند و ممکن است نتوانند تحلیل روشنگری ارائه دهند.
علیرغم این انتقادات، نظریه مرگ مؤلف تأثیر قابل توجهی بر نقد و تفسیر ادبی داشته است. این نظریه خوانندگان و محققان را تشویق کرده است تا با دیدگاه بازتر و متنوعتری به متنها نزدیک شوند و ایده مؤلف به عنوان یک شخصیت معتبر در تفسیر متن را به چالش کشیده است.
نظریه مرگ مؤلف موضوعی پیچیده و بحثبرانگیز در زمینه نقد ادبی است. در حالی که به دلیل انکار اهمیت اهداف و زمینه بیوگرافی مؤلف مورد انتقاد قرار گرفته است، طرفداران این نظریه استدلال میکنند که این نظریه رویکردی دموکراتیکتر و فراگیرتر برای تفسیر ادبی امکانپذیر میکند. صرف نظر از مزایا و معایب آن، این نظریه تأثیر ماندگاری بر نحوه برخورد محققان ادبی با متنها و درک نقش مؤلف در تفسیر متن داشته است.
منبع:
https://www.oxfordhomeschooling.co.uk/blog/the-death-of-the-author/
#ali_philosophy
بسیاری از محققان ادبی نظریه مرگ مؤلف را نقد کردهاند و استدلال میکنند که اهمیت اهداف و زمینه بیوگرافی مؤلف را در درک یک متن انکار میکند. آنها استدلال میکنند که اهداف مؤلف بخشی مهم از زمینه ای است که در آن متن نوشته شده است و بینشهای ارزشمندی را در مورد معنای متن ارائه میدهند. با این حال، طرفداران این نظریه استدلال میکنند که مرگ مؤلف رویکردی دموکراتیکتر و فراگیرتر برای تفسیر ادبی امکانپذیر میکند. با تأکید بر تفسیر خواننده، این نظریه اجازه میدهد معانی و دیدگاههای متعددی از یک متن بیرون بیاید، به جای اینکه معنای مورد نظر مؤلف را امتیاز دهد.
نظریه مرگ مؤلف همچنین به دلیل پتانسیل خود برای منجر شدن به از دست دادن نقد و تحلیل ادبی مورد انتقاد قرار گرفته است. بدون اهداف و زمینه بیوگرافی مؤلف، منتقدان ممکن است در درک زمینه تاریخی و فرهنگی که متن در آن نوشته شده است، مشکل داشته باشند و ممکن است نتوانند تحلیل روشنگری ارائه دهند.
علیرغم این انتقادات، نظریه مرگ مؤلف تأثیر قابل توجهی بر نقد و تفسیر ادبی داشته است. این نظریه خوانندگان و محققان را تشویق کرده است تا با دیدگاه بازتر و متنوعتری به متنها نزدیک شوند و ایده مؤلف به عنوان یک شخصیت معتبر در تفسیر متن را به چالش کشیده است.
نظریه مرگ مؤلف موضوعی پیچیده و بحثبرانگیز در زمینه نقد ادبی است. در حالی که به دلیل انکار اهمیت اهداف و زمینه بیوگرافی مؤلف مورد انتقاد قرار گرفته است، طرفداران این نظریه استدلال میکنند که این نظریه رویکردی دموکراتیکتر و فراگیرتر برای تفسیر ادبی امکانپذیر میکند. صرف نظر از مزایا و معایب آن، این نظریه تأثیر ماندگاری بر نحوه برخورد محققان ادبی با متنها و درک نقش مؤلف در تفسیر متن داشته است.
منبع:
https://www.oxfordhomeschooling.co.uk/blog/the-death-of-the-author/
#ali_philosophy
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کریشنا مورتی:
"تنهایی، نعمتی بزرگ است."
"وقتی از جهان فاصله میگیریم و حتی در دل شهر قدم میزنیم، در حقیقت تنها هستیم. تنها بودن در کنار رودخانهای خروشان و پرآب، در میان طبیعت بکر، به ما فرصت میدهد تا با خودمان و با زیباییهای پیرامونمان ارتباط عمیقتری برقرار کنیم. درخت تنهایی که در این منظره میبینیم، نماد زیبایی در انزواست.
اما تنهایی در شهر، دردناک است. انسان شهری هرگز به معنای واقعی تنها نیست. او همیشه درگیر تعاملات اجتماعی، انتظارات دیگران و فشارهای روزمره است و همین عوامل او را از خود بیگانه میکند. دانش زیاد نیز نوعی تنهایی است. دانستن بیش از حد، ما را در دنیای افکارمان اسیر میکند و از تجربه زندگی واقعی دور میسازد.
نیاز به ابراز وجود و بیان احساسات، ما را به سمت تعامل با دیگران سوق میدهد؛ اما این تعاملات اغلب با سرخوردگی و درد همراه است. انسان شهری در این چرخه همواره در جستجوی چیزی است و همین جستجو، او را از آرامش دور میکند. غم و اندوه، نتیجه همین تنهایی درونی است."
برگرفته از کتاب "ژورنال کریشنامورتی"
#کریشنا_مورتی
#فلسفه
#تنهایی
#عشق
#رنج
#krishnamurti #lonliness #philosophy
"تنهایی، نعمتی بزرگ است."
"وقتی از جهان فاصله میگیریم و حتی در دل شهر قدم میزنیم، در حقیقت تنها هستیم. تنها بودن در کنار رودخانهای خروشان و پرآب، در میان طبیعت بکر، به ما فرصت میدهد تا با خودمان و با زیباییهای پیرامونمان ارتباط عمیقتری برقرار کنیم. درخت تنهایی که در این منظره میبینیم، نماد زیبایی در انزواست.
اما تنهایی در شهر، دردناک است. انسان شهری هرگز به معنای واقعی تنها نیست. او همیشه درگیر تعاملات اجتماعی، انتظارات دیگران و فشارهای روزمره است و همین عوامل او را از خود بیگانه میکند. دانش زیاد نیز نوعی تنهایی است. دانستن بیش از حد، ما را در دنیای افکارمان اسیر میکند و از تجربه زندگی واقعی دور میسازد.
نیاز به ابراز وجود و بیان احساسات، ما را به سمت تعامل با دیگران سوق میدهد؛ اما این تعاملات اغلب با سرخوردگی و درد همراه است. انسان شهری در این چرخه همواره در جستجوی چیزی است و همین جستجو، او را از آرامش دور میکند. غم و اندوه، نتیجه همین تنهایی درونی است."
برگرفته از کتاب "ژورنال کریشنامورتی"
#کریشنا_مورتی
#فلسفه
#تنهایی
#عشق
#رنج
#krishnamurti #lonliness #philosophy
👌6❤2💯2
مقدمه ای بر وانموده و وانموده ها:
طبق نظر بودریار، در فرهنگ پسامدرن، جامعه ما به حدی به مدلها و نقشهها وابسته شده است که ارتباط خود را با دنیای واقعی که پیش از نقشه وجود داشت، از دست داده است. واقعیت خود نیز شروع کرده است به تقلید از مدلی، که اکنون پیشدرآمد و تعیینکننده دنیای واقعی است: "قلمرو دیگر پیش از نقشه نیست، و همچنین از آن جان سالم به در نمیبرد. با این وجود، نقشه است که پیش از قلمرو قرار دارد - تقدم شبیهسازیهاست - که قلمرو را به وجود میآورد" (The Precession of Simulacra" 1). طبق نظر بودریار، در مورد شبیهسازی و شبیهسازیهای پسامدرن، "دیگر بحث تقلید، تکثیر یا حتی هجو نیست. این پرسش، جایگزینی نشانههای واقعی به جای واقعی است" (The Precession of Simulacra 2). بودریار صرفاً پیشنهاد نمیکند که فرهنگ پسامدرن مصنوعی است، زیرا مفهوم مصنوعی بودن هنوز هم نیازمند نوعی از واقعیت است که بتوان با آن مصنوعیت را تشخیص داد. بلکه نکته او این است که ما تمام توانایی خود را برای درک تمایز بین طبیعت و مصنوعیت از دست دادهایم. برای روشن کردن نکته خود، او استدلال میکند که سه "مرتبه شبیهسازی" وجود دارد:
طبق نظر بودریار، در فرهنگ پسامدرن، جامعه ما به حدی به مدلها و نقشهها وابسته شده است که ارتباط خود را با دنیای واقعی که پیش از نقشه وجود داشت، از دست داده است. واقعیت خود نیز شروع کرده است به تقلید از مدلی، که اکنون پیشدرآمد و تعیینکننده دنیای واقعی است: "قلمرو دیگر پیش از نقشه نیست، و همچنین از آن جان سالم به در نمیبرد. با این وجود، نقشه است که پیش از قلمرو قرار دارد - تقدم شبیهسازیهاست - که قلمرو را به وجود میآورد" (The Precession of Simulacra" 1). طبق نظر بودریار، در مورد شبیهسازی و شبیهسازیهای پسامدرن، "دیگر بحث تقلید، تکثیر یا حتی هجو نیست. این پرسش، جایگزینی نشانههای واقعی به جای واقعی است" (The Precession of Simulacra 2). بودریار صرفاً پیشنهاد نمیکند که فرهنگ پسامدرن مصنوعی است، زیرا مفهوم مصنوعی بودن هنوز هم نیازمند نوعی از واقعیت است که بتوان با آن مصنوعیت را تشخیص داد. بلکه نکته او این است که ما تمام توانایی خود را برای درک تمایز بین طبیعت و مصنوعیت از دست دادهایم. برای روشن کردن نکته خود، او استدلال میکند که سه "مرتبه شبیهسازی" وجود دارد:
۱. در مرتبه اول شبیهسازی، که او آن را با دوره پیشامدرن مرتبط میکند، تصویر یک تقلب آشکار از واقعیت است؛ تصویر به عنوان صرفاً یک توهم، یک نشانگر مکان برای واقعیت شناخته میشود؛
۲. در مرتبه دوم شبیهسازی، که بودریار آن را با انقلاب صنعتی قرن نوزدهم مرتبط میکند، تمایزات بین تصویر و نمایش به دلیل تولید انبوه و تکثیر نسخهها شروع به از بین رفتن میکند. چنین تولیدی با تقلید بسیار خوب از واقعیت زیربنایی، آن را اشتباه نشان میدهد و پنهان میکند، و در نتیجه تهدید میکند که آن را جایگزین کند (مثلاً در عکاسی یا ایدئولوژی)؛ با این حال، هنوز هم اعتقادی وجود دارد که، از طریق انتقاد یا اقدام سیاسی مؤثر، همچنان میتوان به واقعیت پنهان دست یافت؛
۳. در مرتبه سوم شبیهسازی، که با عصر پسامدرن مرتبط است، ما با تقدم شبیهسازیها مواجه هستیم؛ یعنی نمایش پیشدرآمد و تعیینکننده واقعیت است. دیگر هیچ تمایزی بین واقعیت و نمایش آن وجود ندارد؛ تنها شبیهسازی وجود دارد. بودربار به تعدادی از پدیدهها اشاره میکند تا این از بین رفتن تمایزات بین "واقعیت" و شبیهسازی را توضیح دهد:
۲. در مرتبه دوم شبیهسازی، که بودریار آن را با انقلاب صنعتی قرن نوزدهم مرتبط میکند، تمایزات بین تصویر و نمایش به دلیل تولید انبوه و تکثیر نسخهها شروع به از بین رفتن میکند. چنین تولیدی با تقلید بسیار خوب از واقعیت زیربنایی، آن را اشتباه نشان میدهد و پنهان میکند، و در نتیجه تهدید میکند که آن را جایگزین کند (مثلاً در عکاسی یا ایدئولوژی)؛ با این حال، هنوز هم اعتقادی وجود دارد که، از طریق انتقاد یا اقدام سیاسی مؤثر، همچنان میتوان به واقعیت پنهان دست یافت؛
۳. در مرتبه سوم شبیهسازی، که با عصر پسامدرن مرتبط است، ما با تقدم شبیهسازیها مواجه هستیم؛ یعنی نمایش پیشدرآمد و تعیینکننده واقعیت است. دیگر هیچ تمایزی بین واقعیت و نمایش آن وجود ندارد؛ تنها شبیهسازی وجود دارد. بودربار به تعدادی از پدیدهها اشاره میکند تا این از بین رفتن تمایزات بین "واقعیت" و شبیهسازی را توضیح دهد:
• فرهنگ رسانهای. رسانههای معاصر (تلویزیون، فیلم، مجلات، بیلبوردها، اینترنت) نه تنها به انتقال اطلاعات یا داستانها بلکه به تفسیر خصوصیترین ویژگی خود ما برای ما علاقهمند هستند، و ما را وادار میکنند که از طریق لنز این تصاویر رسانهای به یکدیگر و جهان نزدیک شویم. بنابراین ما دیگر به دلیل نیازهای واقعی بلکه به دلیل خواستههایی که به طور فزایندهای توسط تبلیغات و تصاویر تجاری تعریف میشوند، کالاهایی را به دست نمیآوریم، که ما را یک قدم از واقعیت بدنهایمان یا دنیای اطرافمان دور نگه میدارند.
• ارزش تبادل. طبق نظر کارل مارکس، ورود به فرهنگ سرمایهداری به معنای آن بود که ما دیگر کالاهای خریداری شده را از نظر ارزش مصرفی، از نظر کاربردهای واقعی که یک مورد برای آن استفاده خواهد شد، تصور نمیکردیم. در عوض، همه چیز شروع کرد به ترجمه شدن به میزان ارزشی که دارد، به آنچه که میتواند با آن مبادله شود (ارزش تبادل آن). هنگامی که پول به یک "معادل جهانی" تبدیل شد، در برابر آن همه چیز در زندگی ما اندازه گیری میشود، چیزها واقعیت مادی خود را از دست دادند (کاربردهای دنیای واقعی، عرق و اشک کارگر). ما حتی شروع کردیم به فکر کردن درباره زندگی خود از نظر پول به جای چیزهای واقعی که در دستهایمان نگه میداریم: زمان من چقدر ارزش دارد؟ مصرف آشکار من چگونه مرا به عنوان یک فرد تعریف میکند؟ طبق نظر بودریلارد، در عصر پسامدرن، ما تمام حس ارزش مصرفی را از دست دادهایم: "همه چیز سرمایه است" (For a Critique, 82).
• سرمایهداری چندملیتی. از آنجایی که چیزهایی که ما استفاده میکنیم به طور فزایندهای محصول فرآیندهای پیچیده صنعتی هستند، ما ارتباط خود را با واقعیت زیربنایی کالاهایی که مصرف میکنیم از دست میدهیم. حتی هویت ملی در دنیای شرکتهای چندملیتی عمل نمیکند. طبق نظر بودریار، این سرمایه است که اکنون هویتهای ما را تعریف میکند. بنابراین ما همچنان ارتباط خود را با واقعیت مادی کارگر از دست میدهیم، که به طور فزایندهای برای مصرفکنندهای که به سمت فروشگاههای خردهفروشی یا اینترنت حتی بیطرفتر گرایش دارد، نامرئی است. یک مثال رایج از این واقعیت این است که اکثر مصرفکنندگان نمیدانند محصولاتی که مصرف میکنند چگونه با چیزهای واقعی زندگی مرتبط هستند. چند نفر میتوانند گیاه واقعی را که از آن دانه قهوه استخراج میشود شناسایی کنند؟ استارباکس، در مقابل، به طور فزایندهای واقعیتهای شهری ما را تعریف میکند. (در مورد سرمایهداری چندملیتی، به مارکسیسم: ماژولها: جیمسون: سرمایهداری دیرهنگام مراجعه کنید.)
• شهرنشینی. با ادامه توسعه مکانهای جغرافیایی موجود، ما ارتباط خود را با هر حسی از دنیای طبیعی از دست میدهیم. حتی فضاهای طبیعی اکنون به عنوان "محافظت شده" درک میشوند، یعنی این که آنها در مقابل یک "واقعیت" شهری تعریف میشوند، اغلب با علائمی برای اشاره به اینکه چقدر "واقعی" هستند. به طور فزایندهای، ما انتظار داریم که علامت (ایستاده طبیعت!) پیش از دسترسی به طبیعت باشد.
• زبان و ایدئولوژی. بودریار نشان میدهد که زبان چگونه به روشهای ظریفی ما را از دسترسی به "واقعیت" باز میدارد. درک قبلی از ایدئولوژی این بود که آن حقیقت را پنهان میکند، که آن یک "آگاهی کاذب" را نشان میدهد، همانطور که مارکسیستها آن را بیان میکنند، ما را از دیدن کارکردهای واقعی دولت، نیروهای اقتصادی یا گروههای مسلط در قدرت باز میدارد. (این درک از ایدئولوژی با مرتبه دوم شبیهسازی بودریار مطابقت دارد.) از سوی دیگر، پسامدرن ایدئولوژی را به عنوان حمایت از درک ما از واقعیت میفهمد. طبق این دیدگاه، هیچ بیرونی از ایدئولوژی وجود ندارد، حداقل هیچ بیرونی که بتوان آن را در زبان بیان کرد. زیرا ما برای ساختاردهی ادراکات خود به زبان بسیار وابسته هستیم، هر نمایش واقعیت همیشه از قبل ایدئولوژیک است، همیشه از قبل توسط شبیهسازیها ساخته شده است.
#ژان_بودریار
• ارزش تبادل. طبق نظر کارل مارکس، ورود به فرهنگ سرمایهداری به معنای آن بود که ما دیگر کالاهای خریداری شده را از نظر ارزش مصرفی، از نظر کاربردهای واقعی که یک مورد برای آن استفاده خواهد شد، تصور نمیکردیم. در عوض، همه چیز شروع کرد به ترجمه شدن به میزان ارزشی که دارد، به آنچه که میتواند با آن مبادله شود (ارزش تبادل آن). هنگامی که پول به یک "معادل جهانی" تبدیل شد، در برابر آن همه چیز در زندگی ما اندازه گیری میشود، چیزها واقعیت مادی خود را از دست دادند (کاربردهای دنیای واقعی، عرق و اشک کارگر). ما حتی شروع کردیم به فکر کردن درباره زندگی خود از نظر پول به جای چیزهای واقعی که در دستهایمان نگه میداریم: زمان من چقدر ارزش دارد؟ مصرف آشکار من چگونه مرا به عنوان یک فرد تعریف میکند؟ طبق نظر بودریلارد، در عصر پسامدرن، ما تمام حس ارزش مصرفی را از دست دادهایم: "همه چیز سرمایه است" (For a Critique, 82).
• سرمایهداری چندملیتی. از آنجایی که چیزهایی که ما استفاده میکنیم به طور فزایندهای محصول فرآیندهای پیچیده صنعتی هستند، ما ارتباط خود را با واقعیت زیربنایی کالاهایی که مصرف میکنیم از دست میدهیم. حتی هویت ملی در دنیای شرکتهای چندملیتی عمل نمیکند. طبق نظر بودریار، این سرمایه است که اکنون هویتهای ما را تعریف میکند. بنابراین ما همچنان ارتباط خود را با واقعیت مادی کارگر از دست میدهیم، که به طور فزایندهای برای مصرفکنندهای که به سمت فروشگاههای خردهفروشی یا اینترنت حتی بیطرفتر گرایش دارد، نامرئی است. یک مثال رایج از این واقعیت این است که اکثر مصرفکنندگان نمیدانند محصولاتی که مصرف میکنند چگونه با چیزهای واقعی زندگی مرتبط هستند. چند نفر میتوانند گیاه واقعی را که از آن دانه قهوه استخراج میشود شناسایی کنند؟ استارباکس، در مقابل، به طور فزایندهای واقعیتهای شهری ما را تعریف میکند. (در مورد سرمایهداری چندملیتی، به مارکسیسم: ماژولها: جیمسون: سرمایهداری دیرهنگام مراجعه کنید.)
• شهرنشینی. با ادامه توسعه مکانهای جغرافیایی موجود، ما ارتباط خود را با هر حسی از دنیای طبیعی از دست میدهیم. حتی فضاهای طبیعی اکنون به عنوان "محافظت شده" درک میشوند، یعنی این که آنها در مقابل یک "واقعیت" شهری تعریف میشوند، اغلب با علائمی برای اشاره به اینکه چقدر "واقعی" هستند. به طور فزایندهای، ما انتظار داریم که علامت (ایستاده طبیعت!) پیش از دسترسی به طبیعت باشد.
• زبان و ایدئولوژی. بودریار نشان میدهد که زبان چگونه به روشهای ظریفی ما را از دسترسی به "واقعیت" باز میدارد. درک قبلی از ایدئولوژی این بود که آن حقیقت را پنهان میکند، که آن یک "آگاهی کاذب" را نشان میدهد، همانطور که مارکسیستها آن را بیان میکنند، ما را از دیدن کارکردهای واقعی دولت، نیروهای اقتصادی یا گروههای مسلط در قدرت باز میدارد. (این درک از ایدئولوژی با مرتبه دوم شبیهسازی بودریار مطابقت دارد.) از سوی دیگر، پسامدرن ایدئولوژی را به عنوان حمایت از درک ما از واقعیت میفهمد. طبق این دیدگاه، هیچ بیرونی از ایدئولوژی وجود ندارد، حداقل هیچ بیرونی که بتوان آن را در زبان بیان کرد. زیرا ما برای ساختاردهی ادراکات خود به زبان بسیار وابسته هستیم، هر نمایش واقعیت همیشه از قبل ایدئولوژیک است، همیشه از قبل توسط شبیهسازیها ساخته شده است.
#ژان_بودریار
👍4
Audio
خوانش شعری از ویلیام شکسپیر
خواننده: علی
Life's but a walking shadow
Tomorrow, and tomorrow, and tomorrow
Creeps in this petty pace from day to day
To the last syllable of recorded time.
And all our yesterdays have lighted fools
The way to dusty death. Out, out, brief candle.
Life’s but a walking shadow, a poor player
That struts and frets his hour upon the stage,
And then is heard no more. It is a tale
Told by an idiot, full of sound and fury,
Signifying nothing.
فردا و فردا و فرداهای دیگر
میخزند با گامهای کوچکشان هر روز،
تا آخرین دقایق عمر مقدر را به پایان برند
و دیروزها همچون چراغی راه ابلهان و بیخردان را
به سوی مرگی تیره و غبار آلود روشن کرده اند. شعلهات خاموش ای شمع کوتاه عمر!
زندگی همچون سایهای است که چون شبح راه میرود
یا بازیگر بیچارهای است که نقش یک ساعت خویش را بر صحنه ایفا میکند
که گاه سرمست و خرامان و گاه انگشت حسرت به دندان،
ناگاه صحنه را ترک میگوید و صدایش خاموش میشود
یا که همچون داستان ابلهی تاریک دل غرق در هیاهو خالی از مفهوم خالی از مفهوم.
از نمایشنامه مکبث
خواننده: علی
Life's but a walking shadow
Tomorrow, and tomorrow, and tomorrow
Creeps in this petty pace from day to day
To the last syllable of recorded time.
And all our yesterdays have lighted fools
The way to dusty death. Out, out, brief candle.
Life’s but a walking shadow, a poor player
That struts and frets his hour upon the stage,
And then is heard no more. It is a tale
Told by an idiot, full of sound and fury,
Signifying nothing.
فردا و فردا و فرداهای دیگر
میخزند با گامهای کوچکشان هر روز،
تا آخرین دقایق عمر مقدر را به پایان برند
و دیروزها همچون چراغی راه ابلهان و بیخردان را
به سوی مرگی تیره و غبار آلود روشن کرده اند. شعلهات خاموش ای شمع کوتاه عمر!
زندگی همچون سایهای است که چون شبح راه میرود
یا بازیگر بیچارهای است که نقش یک ساعت خویش را بر صحنه ایفا میکند
که گاه سرمست و خرامان و گاه انگشت حسرت به دندان،
ناگاه صحنه را ترک میگوید و صدایش خاموش میشود
یا که همچون داستان ابلهی تاریک دل غرق در هیاهو خالی از مفهوم خالی از مفهوم.
از نمایشنامه مکبث
👍10❤2👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Tomorrow, and tomorrow, and tomorrow - Scene from The Tragedy of Macbeth (2021)
👍1👎1
گایاتری اسپیواک مقاومت را به عنوان یک ذاتگرایی راهبُردی (strategic essentialism) برای ایستادگی در برابر ساختارهای قدرت توسط افراد یا گروههای فرودست (Subaltern) می دانست، اسپیواک قدرت را بستری پویا میداند که به واسطه عنصر مقاومت، هم در موقعیتهای هژمونیک و هم فرودست، دائماً تحت بازاندیشی و تغییر است. او معتقد است که مقاومت میتواند از طریق فعالیتهای گوناگون از جمله فرهنگی و زبانی نمایان شود. مقاومت نه تنها در تقابل آشکار با نظم موجود بلکه به عنوان بستری برای زیر سوال بردن نابرابریها و در نهایت کمک به برقراری نظامهای جدید اجتماعی و فرهنگی مبتنی بر احترام و درک متقابل عمل میکند.
👍3
تحلیل اسپیواک نشان میدهد که راهبردهای استعمار نو، روایتهای مختلفی را شکل میدهند که هر کدام اهمیت خاص خود را دارند. از دید او، «استعمار نو، استعمار آواره است»؛ زیرا با تغییر در نظام امپریالیسم ناحیهای، به سیاستی متفاوت نیاز داریم. او ادامه میدهد که «استعمار نو مانند تشعشعات رادیواکتیو است؛ شما آن را کمتر احساس میکنید، مانند اینکه احساس نمیکنید و فرض میگیرید که مستقل هستید» (Spivak, 1991: 221).
انتقادات قابلتوجهی از اسپیواک وجود دارد که نشان میدهد جهانوطنگرایان مقاومت را نادیده میگیرند و به شکل بالقوه به عدم تعادل قدرت موجود کمک میکنند. پوگ در نمونهای از «جهانوطنگرایی» (Cosmopolitanism) که میتوان آن را «مقاومت اسپیواکی» نامید، به ناتوانی خود در انتشار صدای محرومان در سطح جهانی اعتراف کرد (Pogge, 2010: 290). این موضع با ادعای اسپیواک که فرودستان در مرکز روایتهای مسلط، بیصدا میمانند، همراستا است.
آثار اسپیواک جهانوطنگرایی را با مسئله بازنمایی اصیل (Authentic representation) فرودستان در سراسر جهان پیوند میدهد و ملاحظات اخلاقی را در به تصویر کشیدن گروههای به حاشیه راندهشده برجسته میکند. گسترش این مضامین به شبکهبندی روابط عمومی بهعنوان یک ارتباط مقاومتی (Resistive communication) از پایین به بالا کمک میکند. در این راستا، مفهوم مقاومت نه بهعنوان یک تصمیم فردی برای بازپسگیری هویت مفقود، بلکه بهعنوان ایجاد فضایی نامتقارن با گفتمان غالب شناخته میشود.
گایاتری اسپیواک با قدرت و توانایی بسیار، الگوهای فکری غربی را در درک صحیح تجربیات و پایداریهای سیاسی افراد در جوامع ستمدیده، بهویژه جهان سوم به چالش کشیده است. او بر این باور است که زندگی روزمره و تجربیات زنان این مناطق آنقدر پیچیده و دور از شیوهنامههای مرسوم در ادبیات غربی است که نمیتوان آنها را به طور کامل و صادقانه بازگو کرد (مورتون، 1392: 10). به این ترتیب، اسپیواک بر نوعی گوشدادن مستقیم و بیواسطه تأکید دارد، جایی که نظریهپردازان بهجای تحمیل نظامهای معنایی غربی، از واقعیتها و تجارب اولیه محلی بهعنوان پایگاهی برای فهم و تحلیل استفاده میکنند. او توضیح میدهد که مشکل این است که مسیر خلق سوژه بهگونهای ردیابی نشده که هدفی فریبنده را به نماینده روشنفکر ارائه دهد. اسپیواک میپرسد: «چگونه میتوانیم آگاهی مورد نیاز را لمس کنیم، حتی وقتی سیاست فکری آنها را بررسی میکنیم؟ فرودستان با چه نوع آگاهی میتوانند صحبت کنند؟» (Spivak, 1998: 27).
بارت مور گیلبرت نیز در شرحی بر آثار اسپیواک استدلال میکند که نمونههای برجستهای در جهان وجود دارد که در آن مقاومت زنان فرودست تحت استعمار به ثبت رسیده است (مور گیلبرت، 2006: 426).
اسپیواک مقاومت را ابزاری برای بازپسگیری قدرت و خلق مجدد روایتهای اصیل برای افراد به حاشیه راندهشده یا فرودست میداند. این مفهوم صرفاً به معنای مخالفت با نیروهای مسلط نیست، بلکه به معنای شکلگیری مجدد فعالیتهای گفتمانی برای بازتاب تجربیات واقعی آنهاست. او بر این باور است که این مقاومت به بازتعریف روایتها بهگونهای منجر میشود که با آغوش بازتری روایت فرودستان را بپذیرد و تصویری دقیق و متنوع از واقعیتهای اقشار فرودست ارائه دهد.
الزاروس معتقد است که بررسی سرسختانه اسپیواک از شکاف عمیق در بازنمایی هویت فرودست ممکن است بهطور ناخواسته جنبههای عینی مقاومت را تحتالشعاع قرار دهد و خلأ میان چارچوبهای مفهومی مقاومت و کارکردهای آن را در دنیای امروز پر کند (Lazarus, 2002: 55).
اسپیواک با معرفی ادبیات بهعنوان پناهگاهی برای بازآفرینی زنان فرودست، بر ظرفیتهای نهفته و برهمزننده در میان اقشار سرکوبشده تأکید میکند. یکی از مضامین اصلی که او برای تبیین مفهوم مقاومت به کار میبرد، خاستگاه عشق است که بهمثابه یک فرآیند تعاملی قادر به کنارزدن موانع روایتسازی فرودستان برای بهدستآوردن هویتی مستقل و مقتدر است. او معتقد است که عنصر عشق یک ظرفیت دگرگونکننده در جهت مقاومت نشان میدهد که فراتر از کنش فداکاری است. این مفهوم گستردهتر از مقاومت بهعنوان عشق، روایتی متحدکننده را طرحریزی میکند که قادر است هژمونی ساختارهای ایدئولوژیک را زیر سؤال ببرد و از رویکردی جامعتر برای از بین بردن نظامهای سرکوبگر دفاع کند (Jefferess, 2008: 182).
بنابراین، روایت اقشار فرودست در دیالکتیک زندگی و مرگ ریشه دوانیده است، عرصههایی که در آن وجود و عدم بهگونهای جدانشدنی با طراحی نظامهای معنایی منسجم بهعنوان محرکهای متحولکننده ادغام شدهاند. مرگ، همچون نهادی مطلق و انتزاعی، نه فقط هویت فرد را رو به فراموشی نمیبرد، بلکه دریچهای به تأمل آرمانگرایانه دربارة جایگاه اقشار فرودست در مقابله با ساختارهای ثابت قدرت میگشاید.
انتقادات قابلتوجهی از اسپیواک وجود دارد که نشان میدهد جهانوطنگرایان مقاومت را نادیده میگیرند و به شکل بالقوه به عدم تعادل قدرت موجود کمک میکنند. پوگ در نمونهای از «جهانوطنگرایی» (Cosmopolitanism) که میتوان آن را «مقاومت اسپیواکی» نامید، به ناتوانی خود در انتشار صدای محرومان در سطح جهانی اعتراف کرد (Pogge, 2010: 290). این موضع با ادعای اسپیواک که فرودستان در مرکز روایتهای مسلط، بیصدا میمانند، همراستا است.
آثار اسپیواک جهانوطنگرایی را با مسئله بازنمایی اصیل (Authentic representation) فرودستان در سراسر جهان پیوند میدهد و ملاحظات اخلاقی را در به تصویر کشیدن گروههای به حاشیه راندهشده برجسته میکند. گسترش این مضامین به شبکهبندی روابط عمومی بهعنوان یک ارتباط مقاومتی (Resistive communication) از پایین به بالا کمک میکند. در این راستا، مفهوم مقاومت نه بهعنوان یک تصمیم فردی برای بازپسگیری هویت مفقود، بلکه بهعنوان ایجاد فضایی نامتقارن با گفتمان غالب شناخته میشود.
گایاتری اسپیواک با قدرت و توانایی بسیار، الگوهای فکری غربی را در درک صحیح تجربیات و پایداریهای سیاسی افراد در جوامع ستمدیده، بهویژه جهان سوم به چالش کشیده است. او بر این باور است که زندگی روزمره و تجربیات زنان این مناطق آنقدر پیچیده و دور از شیوهنامههای مرسوم در ادبیات غربی است که نمیتوان آنها را به طور کامل و صادقانه بازگو کرد (مورتون، 1392: 10). به این ترتیب، اسپیواک بر نوعی گوشدادن مستقیم و بیواسطه تأکید دارد، جایی که نظریهپردازان بهجای تحمیل نظامهای معنایی غربی، از واقعیتها و تجارب اولیه محلی بهعنوان پایگاهی برای فهم و تحلیل استفاده میکنند. او توضیح میدهد که مشکل این است که مسیر خلق سوژه بهگونهای ردیابی نشده که هدفی فریبنده را به نماینده روشنفکر ارائه دهد. اسپیواک میپرسد: «چگونه میتوانیم آگاهی مورد نیاز را لمس کنیم، حتی وقتی سیاست فکری آنها را بررسی میکنیم؟ فرودستان با چه نوع آگاهی میتوانند صحبت کنند؟» (Spivak, 1998: 27).
بارت مور گیلبرت نیز در شرحی بر آثار اسپیواک استدلال میکند که نمونههای برجستهای در جهان وجود دارد که در آن مقاومت زنان فرودست تحت استعمار به ثبت رسیده است (مور گیلبرت، 2006: 426).
اسپیواک مقاومت را ابزاری برای بازپسگیری قدرت و خلق مجدد روایتهای اصیل برای افراد به حاشیه راندهشده یا فرودست میداند. این مفهوم صرفاً به معنای مخالفت با نیروهای مسلط نیست، بلکه به معنای شکلگیری مجدد فعالیتهای گفتمانی برای بازتاب تجربیات واقعی آنهاست. او بر این باور است که این مقاومت به بازتعریف روایتها بهگونهای منجر میشود که با آغوش بازتری روایت فرودستان را بپذیرد و تصویری دقیق و متنوع از واقعیتهای اقشار فرودست ارائه دهد.
الزاروس معتقد است که بررسی سرسختانه اسپیواک از شکاف عمیق در بازنمایی هویت فرودست ممکن است بهطور ناخواسته جنبههای عینی مقاومت را تحتالشعاع قرار دهد و خلأ میان چارچوبهای مفهومی مقاومت و کارکردهای آن را در دنیای امروز پر کند (Lazarus, 2002: 55).
اسپیواک با معرفی ادبیات بهعنوان پناهگاهی برای بازآفرینی زنان فرودست، بر ظرفیتهای نهفته و برهمزننده در میان اقشار سرکوبشده تأکید میکند. یکی از مضامین اصلی که او برای تبیین مفهوم مقاومت به کار میبرد، خاستگاه عشق است که بهمثابه یک فرآیند تعاملی قادر به کنارزدن موانع روایتسازی فرودستان برای بهدستآوردن هویتی مستقل و مقتدر است. او معتقد است که عنصر عشق یک ظرفیت دگرگونکننده در جهت مقاومت نشان میدهد که فراتر از کنش فداکاری است. این مفهوم گستردهتر از مقاومت بهعنوان عشق، روایتی متحدکننده را طرحریزی میکند که قادر است هژمونی ساختارهای ایدئولوژیک را زیر سؤال ببرد و از رویکردی جامعتر برای از بین بردن نظامهای سرکوبگر دفاع کند (Jefferess, 2008: 182).
بنابراین، روایت اقشار فرودست در دیالکتیک زندگی و مرگ ریشه دوانیده است، عرصههایی که در آن وجود و عدم بهگونهای جدانشدنی با طراحی نظامهای معنایی منسجم بهعنوان محرکهای متحولکننده ادغام شدهاند. مرگ، همچون نهادی مطلق و انتزاعی، نه فقط هویت فرد را رو به فراموشی نمیبرد، بلکه دریچهای به تأمل آرمانگرایانه دربارة جایگاه اقشار فرودست در مقابله با ساختارهای ثابت قدرت میگشاید.
👍6
در این تبادل وجودشناسانه، مرگ نهتنها بهمثابه خاتمهای غیرمتخلخل، بلکه خود بهعنوان نمادی قدرتمند از مقاومت و موقعیتی کلیدی برای بازاندیشی هژمونیهای اصیل، مطرح میشود.
👍4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#گابور_ماته: اعتیاد انسانی ترین مقولهای است که وجود دارد
مترجم: علی قاسمی🖋📚
گابور ماته پزشک و نویسندهی کانادایی است که تبارش به کشور مجارستان میرسد. او که سالهاست برای بهبودی بیماران مبتلا به اختلالات روانی و درگیر اعتیاد تلاش میکند، کتابهای مختلفی نیز در باب نقص توجه و بیشفعالی، استرس، اعتیاد و روانشناسی رشد به انتشار رسانده است. کتابهای «وقتی بدن نه میگوید» و «افسانه عادی بودن» ازجمله بهترین آثار گابور ماته بهشمار میآیند.
#فلسفه
#اعتیاد
#دوپامین #رفتارشناسی
#روانشناسی
#روانکاوی
#ترک_اعتیاد
#معتادان_گمنام
#gabormate
#philosophy
#ali_philosophy_fyz
#addiction
#psychology
#addictive
#behaviorism
مترجم: علی قاسمی🖋📚
گابور ماته پزشک و نویسندهی کانادایی است که تبارش به کشور مجارستان میرسد. او که سالهاست برای بهبودی بیماران مبتلا به اختلالات روانی و درگیر اعتیاد تلاش میکند، کتابهای مختلفی نیز در باب نقص توجه و بیشفعالی، استرس، اعتیاد و روانشناسی رشد به انتشار رسانده است. کتابهای «وقتی بدن نه میگوید» و «افسانه عادی بودن» ازجمله بهترین آثار گابور ماته بهشمار میآیند.
#فلسفه
#اعتیاد
#دوپامین #رفتارشناسی
#روانشناسی
#روانکاوی
#ترک_اعتیاد
#معتادان_گمنام
#gabormate
#philosophy
#ali_philosophy_fyz
#addiction
#psychology
#addictive
#behaviorism
👍13❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
علم و فلسفه، دو طفل یتیم در رسانهی جمعی. این حاشیهنشینی، که اغلب در اولویتدهی به سرگرمیهای سطحی و شعارهای پوچ تجلی مییابد، پیامدهای ژرفی برای گفتمان فکری و پیشرفت اجتماعی دارد."
"در دل این روند، تضادی بنیادین میان الزامات تجاری رسانهها، که غالباً جذب مخاطب و درآمد تبلیغاتی را بر همه چیز ترجیح میدهند، و پیچیدگیهای ذاتی تحقیقات علمی و فلسفی نهفته است. این رشتهها، با روششناسی دقیق و نتایج اغلب غیرمنتظره خود، به سختی میتوانند در قالب قطعات صوتی سادهانگارانه گنجانده شوند. در نتیجه، آنها اغلب به نفع محتوای سطحی و سرگرمکننده کنار گذاشته میشوند."
"این حاشیهنشینی نه تنها به کاهش سطح آگاهی عمومی منجر میشود، بلکه همچنین بر توانایی جامعه برای تصمیمگیریهای آگاهانه و عقلانی تأثیر میگذارد. در دنیایی که پیچیدگیهای روزافزون آن نیازمند تفکر انتقادی و درک عمیق است، محدود شدن دسترسی به دانش علمی و فلسفی به معنای محدود شدن توانایی ما برای مقابله با چالشهای پیشرو است."
مترجم: علی قاسمی 🖋📚
#کارل_سیگن
#علم
#فلسفه
#رسانه
#فضای_مجازی
#سرمایه_داری
#ایدئولوژی
#مدرسه
#کنکور
#carlsagan
#science
#philosophy
"در دل این روند، تضادی بنیادین میان الزامات تجاری رسانهها، که غالباً جذب مخاطب و درآمد تبلیغاتی را بر همه چیز ترجیح میدهند، و پیچیدگیهای ذاتی تحقیقات علمی و فلسفی نهفته است. این رشتهها، با روششناسی دقیق و نتایج اغلب غیرمنتظره خود، به سختی میتوانند در قالب قطعات صوتی سادهانگارانه گنجانده شوند. در نتیجه، آنها اغلب به نفع محتوای سطحی و سرگرمکننده کنار گذاشته میشوند."
"این حاشیهنشینی نه تنها به کاهش سطح آگاهی عمومی منجر میشود، بلکه همچنین بر توانایی جامعه برای تصمیمگیریهای آگاهانه و عقلانی تأثیر میگذارد. در دنیایی که پیچیدگیهای روزافزون آن نیازمند تفکر انتقادی و درک عمیق است، محدود شدن دسترسی به دانش علمی و فلسفی به معنای محدود شدن توانایی ما برای مقابله با چالشهای پیشرو است."
مترجم: علی قاسمی 🖋📚
#کارل_سیگن
#علم
#فلسفه
#رسانه
#فضای_مجازی
#سرمایه_داری
#ایدئولوژی
#مدرسه
#کنکور
#carlsagan
#science
#philosophy
👍10❤2