تهران‌مصــــّور
616 subscribers
801 photos
29 videos
541 links
روزها، عکس‌ها و خطخطی‌های مادربزرگِ قرتی‌ات.
دانشجوی ادبیات نمایشی، مشتاق به عکاسی.
Download Telegram
شب یک شب دو، بهمن فرسی؛
🍓7
مملو از حرفم و الان نه، فردا شاید.
🍓3
La plage du Nord
Louis-Étienne Santais
و اما کوچولو!
تو به لحظه‌‌‌ی حال فکر کن؛ به زمان که سادگی از دست‌هات سر می‌خوره، دور می‌شه، نقطه می‌شه، فراموش می‌شه!
به الان فکر کن، همین ثانیه‌ها که هستند و یکمی بعد نه.
هرچیزی هم که بشه در نهایت یه کاری می‌کنی،
تو همیشه یه کاری می‌کنی.
خوب بخوابی کوچولو.

پ.ن: زودتر بخواب کوچولو.
https://t.me/pharhonemon
🍓3
بوی کولر آبی یه فیلم از بچگی‌هام می‌سازه؛
من ۸ساله‌ام، بابا رفته سرکار و مامان منو می‌رسونه پیشِ خاله تا بره سرِکار
مثلِ همیشه اخمو بیدار شدم و دوست ندارم با کسی حرف بزنم، مامان ولی همیشه خوش‌اخلاق بیدار می‌شه مثلِ امروز یا خیلی روزای دیگه؛
مامان مثلِ خیلی آدمای دنیا، از روو عادت بیدار نمی‌شه و هنوز به سحرخیزی عادت نداره اگرچه توو این کار فوق‌العاده‌است.
اون روزهم یکی از همون روزها بود،
مامان می‌دونه پنیرخامه‌ای رو با نون لواش دوست دارم و می‌دونه چقدر پنیر کافیه تا وقتی نون رو فشار می‌دم پنیرش بزنه بیرون،
واسم لقمه می‌گیره و توو راه شعر می‌خونه یکی دیگه از شعرهایی که واسه من نوشته درست مثلِ همونی که یجاییش می‌گفت "موهای دخترِ من فر و بلند و نرمه
توو سرمای زمستون مثلِ یه شالِ گرمه"
بعدش من به وجد می‌آم و شعرهای بعدی رو از شعرهایی می‌خونه که باهم زیاد خوندیم و هردومون حفظیم
و اون دوتا کوچه قدِ عمرِ من کش میاد و هنوز هم رنگِ اون خاطره‌هارو به دوش می‌کشه؛
سر راه های بای می‌خریم،
ظاهرن این همیشه من رو خوش‌اخلاق می‌کرده،
می‌رسیم به خونه‌ی خاله و خداحافظی می‌کنیم،
خوب می‌دونم از پله‌ها که بالا برم خورشید خانوم لم داده توو خونه و آدما بازم دوست داشتن رو بهم نشون می‌دن،
هنوز اعضای خونه خوابن و تلویزیون کوچولوی اتاق کناری و دفترنقاشیِ نصفه نیمه‌ام و یه بطری آب منتظرمه؛
درست همین‌جاست که بوی کولر آبی دست به کار می‌شه و همه‌جارو پر می‌کنه
بعدش کم کم همه بیدار می‌شن
سکوت می‌شکنه و‌
بوی کولر آبی گم می‌شه لای حرف و گفت‌ها
صبحونه آماده‌‌ست و من بازم قراره های‌بای و چایی شیرین رو به چیزای دیگه ترجیح بدم،
خاله شادونه از شبکه‌ی۲ پخش می‌شه و من چشم‌هام سنگین می‌شه
می‌خوابم و بوی تابستون بی خداحافظی می‌ره،
بوی تابستون می‌ره، تابستون تموم می‌شه و من بزرگ می‌شم و بوی کولر آبی برای همیشه اون‌جا می‌مونه.

تهران مصــــّور | فرحونمون
August 2024;
🍓10
Forwarded from 🚪
🍓6
یک روز صبرت رو گم می‌کنی،
یک روز لنگه‌ی گوشواره‌ات رو،
و یکی از همین روزها هم حتماً خودت رو!
🍓7
🎭
🍓12
امشب اجرای پایانی ماهی بلژیکی رو دیدیم؛
نمی‌دونید که من چقدر کاظم سیاحی رو دوست دارم و این کار چطوری به دلم نشست!
و جدای تعلیق دیدنی و شنیدنی، بازی‌ها و صداها و ریتم،
طراحی صحنه‌‌ی اجرا یک ده از ده بزرگ.
لذت بردم در یک کلام.
🍓8
راستش از بی‌وزنی حرف‌هات به وجد می‌آم؛
از همین راحتی همیشه‌ی صدات،
یا همین لحن قشنگی که حرف‌های معمولی‌ات رو تبدیل به قصه می‌‌کنه‌.

تهران‌مصــــّور | فرحونمون 🧡
March 2025;
🍓8
من ادبیات رو به‌خاطر تو شناختم.
واقعا می‌فهمی که چقدر نوشتن از تو رو دوست دارم؟
🍓8
مدت‌هاست فکر می‌کنم که ای کاش تهران هم دریا داشت...
ای کاش می‌شد با دوپای پیاده به دریا رسید!
بارون الان کمی از این دلتنگی‌ رو کم کرد.
🍓8
اما لحظه‌ای غم، کم نشد.
🍓4
باد بی‌ملاحظه می‌وزد؛
دست‌هایت روز را به چنگ می‌آورد و زمزمه‌ی شب را جان تازه‌ای می‌شود.
راستی که زیبا شده‌ای بانو!
بوی لاک لطیف زنانه‌ات در هوا پیچید، چون ردّ رقص‌هایت روی زمین—
سوت کتری به صدا در می‌آید و بخار، لحظه‌ای چشم‌هایت را تنگ می‌کند.
صدایت صاف از لبانت جاری می‌شود و در آشپزخانه‌ی کم‌نور پژواک می‌دهد.
تو را رسا می‌شنوم و بعد، می‌بوسم‌ات.
باد بی‌ملاحظه می‌وزد.

تهران‌مصــــّور | فرحونمون
🍓8
Forwarded from گربه سیاه🐈‍⬛️ (سآر)
فقط ببینید چی نوشته.
انقدر دوستش دارم که حد نداره.
فرحانه نویسنده‌ی موردعلاقه‌ی جدیدمه.
🍓6
نمی‌دونم چطوری بگم.
که چقدر حس فهمیده شدن اعجاب‌برانگیزه.
اینکه چطور کلمات کارخونه‌ی کلمه‌سازی ذهن‌ها به هم گره می‌خوره تا یک درک مشترک رو رقم بزنن.
امشب یکی از اون شب‌های خوشبخت بود که من به این حس رسیدم.
چقدر خوب که آدمیزادیم و هنوز بلدیم باهم حرف بزنیم.
🍓7
ماتم می‌برد، ماتم می‌گیرم.
🍓8