واقعا پز دستپخت دوستهام رو میدم و البته که خوش به حال من!
موجان و یاس خیلی عزیز من. 💕
(عکس از امروز و شرح متن از لحظههای متفاوت)
موجان و یاس خیلی عزیز من. 💕
(عکس از امروز و شرح متن از لحظههای متفاوت)
🍓8
امروز داشتم فکر میکردم که آیا کسی اونقدر فداکار هست که اگر میشد فکرهام رو ازم قرض بگیره و چند ساعتی به جام فکر کنه؟
من که فکر کنم اونقدر سرش سنگین بشه که گردناش بشکنه.
نمیدونم.
من که فکر کنم اونقدر سرش سنگین بشه که گردناش بشکنه.
نمیدونم.
🍓9
Bi to
Siavash Ghomayshi
جوری نیستی که انگار هرگز نبودی و راستش دروغ نیست اگه بگم هنوز گاهی دلتنگات میشم عزیزم!
هنوز رد روزهای زیادی از گذشتهام رو توو خاطرات تو پیدا میکنم و در هرصورت دیگه اهمیتی نداره دوست من.
هنوز رد روزهای زیادی از گذشتهام رو توو خاطرات تو پیدا میکنم و در هرصورت دیگه اهمیتی نداره دوست من.
1🍓7
تهرانمصــــّور
و به هرحال اگه دوستهایی داری که با یک بغل کوکی و شیرینی خوشحالت میکنن، تو خوشبختی.
میشنوی بوی پاییز رو؟
🍓4
La plage du Nord
Louis-Étienne Santais
و اما کوچولو!
تو به لحظهی حال فکر کن؛ به زمان که سادگی از دستهات سر میخوره، دور میشه، نقطه میشه، فراموش میشه!
به الان فکر کن، همین ثانیهها که هستند و یکمی بعد نه.
هرچیزی هم که بشه در نهایت یه کاری میکنی،
تو همیشه یه کاری میکنی.
خوب بخوابی کوچولو.
پ.ن: زودتر بخواب کوچولو.
https://t.me/pharhonemon
تو به لحظهی حال فکر کن؛ به زمان که سادگی از دستهات سر میخوره، دور میشه، نقطه میشه، فراموش میشه!
به الان فکر کن، همین ثانیهها که هستند و یکمی بعد نه.
هرچیزی هم که بشه در نهایت یه کاری میکنی،
تو همیشه یه کاری میکنی.
خوب بخوابی کوچولو.
پ.ن: زودتر بخواب کوچولو.
https://t.me/pharhonemon
🍓3
بوی کولر آبی یه فیلم از بچگیهام میسازه؛
من ۸سالهام، بابا رفته سرکار و مامان منو میرسونه پیشِ خاله تا بره سرِکار
مثلِ همیشه اخمو بیدار شدم و دوست ندارم با کسی حرف بزنم، مامان ولی همیشه خوشاخلاق بیدار میشه مثلِ امروز یا خیلی روزای دیگه؛
مامان مثلِ خیلی آدمای دنیا، از روو عادت بیدار نمیشه و هنوز به سحرخیزی عادت نداره اگرچه توو این کار فوقالعادهاست.
اون روزهم یکی از همون روزها بود،
مامان میدونه پنیرخامهای رو با نون لواش دوست دارم و میدونه چقدر پنیر کافیه تا وقتی نون رو فشار میدم پنیرش بزنه بیرون،
واسم لقمه میگیره و توو راه شعر میخونه یکی دیگه از شعرهایی که واسه من نوشته درست مثلِ همونی که یجاییش میگفت "موهای دخترِ من فر و بلند و نرمه
توو سرمای زمستون مثلِ یه شالِ گرمه"
بعدش من به وجد میآم و شعرهای بعدی رو از شعرهایی میخونه که باهم زیاد خوندیم و هردومون حفظیم
و اون دوتا کوچه قدِ عمرِ من کش میاد و هنوز هم رنگِ اون خاطرههارو به دوش میکشه؛
سر راه های بای میخریم،
ظاهرن این همیشه من رو خوشاخلاق میکرده،
میرسیم به خونهی خاله و خداحافظی میکنیم،
خوب میدونم از پلهها که بالا برم خورشید خانوم لم داده توو خونه و آدما بازم دوست داشتن رو بهم نشون میدن،
هنوز اعضای خونه خوابن و تلویزیون کوچولوی اتاق کناری و دفترنقاشیِ نصفه نیمهام و یه بطری آب منتظرمه؛
درست همینجاست که بوی کولر آبی دست به کار میشه و همهجارو پر میکنه
بعدش کم کم همه بیدار میشن
سکوت میشکنه و
بوی کولر آبی گم میشه لای حرف و گفتها
صبحونه آمادهست و من بازم قراره هایبای و چایی شیرین رو به چیزای دیگه ترجیح بدم،
خاله شادونه از شبکهی۲ پخش میشه و من چشمهام سنگین میشه
میخوابم و بوی تابستون بی خداحافظی میره،
بوی تابستون میره، تابستون تموم میشه و من بزرگ میشم و بوی کولر آبی برای همیشه اونجا میمونه.
تهران مصــــّور | فرحونمون
من ۸سالهام، بابا رفته سرکار و مامان منو میرسونه پیشِ خاله تا بره سرِکار
مثلِ همیشه اخمو بیدار شدم و دوست ندارم با کسی حرف بزنم، مامان ولی همیشه خوشاخلاق بیدار میشه مثلِ امروز یا خیلی روزای دیگه؛
مامان مثلِ خیلی آدمای دنیا، از روو عادت بیدار نمیشه و هنوز به سحرخیزی عادت نداره اگرچه توو این کار فوقالعادهاست.
اون روزهم یکی از همون روزها بود،
مامان میدونه پنیرخامهای رو با نون لواش دوست دارم و میدونه چقدر پنیر کافیه تا وقتی نون رو فشار میدم پنیرش بزنه بیرون،
واسم لقمه میگیره و توو راه شعر میخونه یکی دیگه از شعرهایی که واسه من نوشته درست مثلِ همونی که یجاییش میگفت "موهای دخترِ من فر و بلند و نرمه
توو سرمای زمستون مثلِ یه شالِ گرمه"
بعدش من به وجد میآم و شعرهای بعدی رو از شعرهایی میخونه که باهم زیاد خوندیم و هردومون حفظیم
و اون دوتا کوچه قدِ عمرِ من کش میاد و هنوز هم رنگِ اون خاطرههارو به دوش میکشه؛
سر راه های بای میخریم،
ظاهرن این همیشه من رو خوشاخلاق میکرده،
میرسیم به خونهی خاله و خداحافظی میکنیم،
خوب میدونم از پلهها که بالا برم خورشید خانوم لم داده توو خونه و آدما بازم دوست داشتن رو بهم نشون میدن،
هنوز اعضای خونه خوابن و تلویزیون کوچولوی اتاق کناری و دفترنقاشیِ نصفه نیمهام و یه بطری آب منتظرمه؛
درست همینجاست که بوی کولر آبی دست به کار میشه و همهجارو پر میکنه
بعدش کم کم همه بیدار میشن
سکوت میشکنه و
بوی کولر آبی گم میشه لای حرف و گفتها
صبحونه آمادهست و من بازم قراره هایبای و چایی شیرین رو به چیزای دیگه ترجیح بدم،
خاله شادونه از شبکهی۲ پخش میشه و من چشمهام سنگین میشه
میخوابم و بوی تابستون بی خداحافظی میره،
بوی تابستون میره، تابستون تموم میشه و من بزرگ میشم و بوی کولر آبی برای همیشه اونجا میمونه.
تهران مصــــّور | فرحونمون
August 2024;
🍓10
یک روز صبرت رو گم میکنی،
یک روز لنگهی گوشوارهات رو،
و یکی از همین روزها هم حتماً خودت رو!
یک روز لنگهی گوشوارهات رو،
و یکی از همین روزها هم حتماً خودت رو!
🍓7
امشب اجرای پایانی ماهی بلژیکی رو دیدیم؛
نمیدونید که من چقدر کاظم سیاحی رو دوست دارم و این کار چطوری به دلم نشست!
و جدای تعلیق دیدنی و شنیدنی، بازیها و صداها و ریتم،
طراحی صحنهی اجرا یک ده از ده بزرگ.
لذت بردم در یک کلام.
نمیدونید که من چقدر کاظم سیاحی رو دوست دارم و این کار چطوری به دلم نشست!
و جدای تعلیق دیدنی و شنیدنی، بازیها و صداها و ریتم،
طراحی صحنهی اجرا یک ده از ده بزرگ.
لذت بردم در یک کلام.
🍓8
راستش از بیوزنی حرفهات به وجد میآم؛
از همین راحتی همیشهی صدات،
یا همین لحن قشنگی که حرفهای معمولیات رو تبدیل به قصه میکنه.
تهرانمصــــّور | فرحونمون 🧡
از همین راحتی همیشهی صدات،
یا همین لحن قشنگی که حرفهای معمولیات رو تبدیل به قصه میکنه.
تهرانمصــــّور | فرحونمون 🧡
March 2025;
🍓8
من ادبیات رو بهخاطر تو شناختم.
واقعا میفهمی که چقدر نوشتن از تو رو دوست دارم؟
واقعا میفهمی که چقدر نوشتن از تو رو دوست دارم؟
🍓8
مدتهاست فکر میکنم که ای کاش تهران هم دریا داشت...
ای کاش میشد با دوپای پیاده به دریا رسید!
بارون الان کمی از این دلتنگی رو کم کرد.
ای کاش میشد با دوپای پیاده به دریا رسید!
بارون الان کمی از این دلتنگی رو کم کرد.
🍓8