برای تویی که تو دل تاریکی فرو رفتی
برای تویی که حتی فقط برای یک لحظه هم که شده احساس کردی نبودنت برای کسی مهم نیست
برای تویی که شب خوابیدی و آرزو کردی صبح بیدار نشی
برای تویی که از خونه رفتی بیرون و آرزو کردی دیگه برنگردی
برای تویی که تو فکرت بارها نفست رو از خودت گرفتی
برای تویی که فکر کردی با کدومراه راحت تر تموم میشه
برای تویی که درد هاتو نتونستی به کسایی بگی که دوستشون داری
برای تویی که کسی رو نداری و تنهایی تمام وجودت رو گرفته
برای تویی که میخوای نباشی
برای تویی که تو تاریکی گم شدی
فانوس بهت راه برگشت رو نشون میده🕯️
برای تویی که حتی فقط برای یک لحظه هم که شده احساس کردی نبودنت برای کسی مهم نیست
برای تویی که شب خوابیدی و آرزو کردی صبح بیدار نشی
برای تویی که از خونه رفتی بیرون و آرزو کردی دیگه برنگردی
برای تویی که تو فکرت بارها نفست رو از خودت گرفتی
برای تویی که فکر کردی با کدومراه راحت تر تموم میشه
برای تویی که درد هاتو نتونستی به کسایی بگی که دوستشون داری
برای تویی که کسی رو نداری و تنهایی تمام وجودت رو گرفته
برای تویی که میخوای نباشی
برای تویی که تو تاریکی گم شدی
فانوس بهت راه برگشت رو نشون میده🕯️
❤37🍓2
راه حل درمان افکار خودکشی؛
تخصصی و کمک گرفتن از پزشکه و گاهی لازمه برای پیشگیری از افکار خودکشی دارو بخوریم و این اشکالی نداره اجازه بدیم پزشک کمکمون کنه🤍
ولی این چنل یه راه ارتباطی برای کساییه که افکار خودکشی دارن و کسی رو ندارن که باهاش حرف بزنن و ازش کمک بخوان
گاهی نداشتن یه آغوش ، یه شنونده ای که سرزنشت نکنه ، یه هم صحبتی که بتونه درکت کنه
میتونه راه رو برای تصمیم به خودکشی هموارتر کنه❤️🩹
اگه این افکار اذیتت میکنه بچه های فانوس میتونن اون هم صحبت یا شنونده و آغوشی باشن که سرزنشت نمیکنن🫂
میتونی اینجا باهامون حرف بزنی و ناشناس بمونی:
t.me/Chevalet_bot?start=Phanooos
یادت نره اخر پیامت یه اسم مستعار برای خودت انتخاب کنی و بنویسیش تا بچه های فانوس بتونن پیدات کنن و باهات حرف بزنن🤍🌊
تخصصی و کمک گرفتن از پزشکه و گاهی لازمه برای پیشگیری از افکار خودکشی دارو بخوریم و این اشکالی نداره اجازه بدیم پزشک کمکمون کنه🤍
ولی این چنل یه راه ارتباطی برای کساییه که افکار خودکشی دارن و کسی رو ندارن که باهاش حرف بزنن و ازش کمک بخوان
گاهی نداشتن یه آغوش ، یه شنونده ای که سرزنشت نکنه ، یه هم صحبتی که بتونه درکت کنه
میتونه راه رو برای تصمیم به خودکشی هموارتر کنه❤️🩹
اگه این افکار اذیتت میکنه بچه های فانوس میتونن اون هم صحبت یا شنونده و آغوشی باشن که سرزنشت نمیکنن🫂
میتونی اینجا باهامون حرف بزنی و ناشناس بمونی:
t.me/Chevalet_bot?start=Phanooos
یادت نره اخر پیامت یه اسم مستعار برای خودت انتخاب کنی و بنویسیش تا بچه های فانوس بتونن پیدات کنن و باهات حرف بزنن🤍🌊
🍓13❤4
Forwarded from Unknown bot
سلام
من زیادی تنهام و این اولین باریه که دارم درموردش حرف میزنم
نوشتن این جمله اینقدر سخته برام که 10 دقیقه اس دارم می نویسم و پاک میکنم
من دوست، دارم ولی اونقدر صمیمی نیستم باهاشون که بتونم باهاشون صحبت کنم درمورد مسائل زندگیم
مثلا وقتی که مورد سوء استفاده قرار گرفتم با هیچ کس نتونستم صحبت کنم حتی یادمه فردا صبحش از فشار زیاد دچار منتال بریک شدم و یهو وسط بازی با همکلاسیام فوران کردم و اینقد گریه کردم که به نفش نفس افتاده بودم و همچنان کسی نبود که باهاش صحبت کنم
مثلا چند وقت پیش وقتی که فهمیدم بابام سرطان داره با هیچ کس نمیتونستم درموردش صحبت کنم حتی مامان و بابام؛ چون نمیخواستن ما بدونیم که چه خبره و من پرونده پزشکیشو یواشکی خونده بودم:)
به مدت دوماه کامل من از خونه بیرون نرفتم چون توی قرنطینه بودیم به خاطر شرایط و توی کل اون دوماه من حتی یه تکست سلام چطوری هم از یه نفر نگرفتم و فهمیدم که همیشه شروع کننده مکالمه بین دوستام منم و اگه من شروع نکنم کلا رابطه مون قطع میشه که دقیقا همینطوری قطع هم شد.
الان که یکم اوضاع بابام بهتر شده و دوره درمانیش بعد از یک سال تموم شده اوضاعم خیلی بدتر شده کوچک ترین حرفی میریزتم به هم و حالمو بد میکنه.
منتال بریکام بیشتر شدن و لیترالی دارم راه میرم تو خیابون و میگم ای کاش ماشین بزنه بهم تموم شه همینجا
یا واقعا خیلی اوقات میگم ای کاش بخوابم و دیگه پا نشم
متاسفانه هزینه های تراپی خیلی سنگین شدن و از توان من کاملا خارجه همچون مسئله ای و واقعا نمیدونم چطوری میتونم از این بحران بیام بیرون🥲
سعی میکنم دوست جدید پیدا کنم توی جاهای مختلف ولی ارتباط گرفتن بعد از این همه وقت برام واقعا سخت شده...
و در آخر مرسی بابت کانالت فائزه زیبای من✨
#چکاوک
من زیادی تنهام و این اولین باریه که دارم درموردش حرف میزنم
نوشتن این جمله اینقدر سخته برام که 10 دقیقه اس دارم می نویسم و پاک میکنم
من دوست، دارم ولی اونقدر صمیمی نیستم باهاشون که بتونم باهاشون صحبت کنم درمورد مسائل زندگیم
مثلا وقتی که مورد سوء استفاده قرار گرفتم با هیچ کس نتونستم صحبت کنم حتی یادمه فردا صبحش از فشار زیاد دچار منتال بریک شدم و یهو وسط بازی با همکلاسیام فوران کردم و اینقد گریه کردم که به نفش نفس افتاده بودم و همچنان کسی نبود که باهاش صحبت کنم
مثلا چند وقت پیش وقتی که فهمیدم بابام سرطان داره با هیچ کس نمیتونستم درموردش صحبت کنم حتی مامان و بابام؛ چون نمیخواستن ما بدونیم که چه خبره و من پرونده پزشکیشو یواشکی خونده بودم:)
به مدت دوماه کامل من از خونه بیرون نرفتم چون توی قرنطینه بودیم به خاطر شرایط و توی کل اون دوماه من حتی یه تکست سلام چطوری هم از یه نفر نگرفتم و فهمیدم که همیشه شروع کننده مکالمه بین دوستام منم و اگه من شروع نکنم کلا رابطه مون قطع میشه که دقیقا همینطوری قطع هم شد.
الان که یکم اوضاع بابام بهتر شده و دوره درمانیش بعد از یک سال تموم شده اوضاعم خیلی بدتر شده کوچک ترین حرفی میریزتم به هم و حالمو بد میکنه.
منتال بریکام بیشتر شدن و لیترالی دارم راه میرم تو خیابون و میگم ای کاش ماشین بزنه بهم تموم شه همینجا
یا واقعا خیلی اوقات میگم ای کاش بخوابم و دیگه پا نشم
متاسفانه هزینه های تراپی خیلی سنگین شدن و از توان من کاملا خارجه همچون مسئله ای و واقعا نمیدونم چطوری میتونم از این بحران بیام بیرون🥲
سعی میکنم دوست جدید پیدا کنم توی جاهای مختلف ولی ارتباط گرفتن بعد از این همه وقت برام واقعا سخت شده...
و در آخر مرسی بابت کانالت فائزه زیبای من✨
#چکاوک
❤33💔13
Forwarded from Unknown bot
سلام فائزه جان ممنون که این فضا رو برای ما ایجاد کردی امیدوارم توی زندگیت همیشه شاد باشی
من این حرفا رو هیچوقت هیچ جا نزدم و با کسی دردو دل نکردم و همیشه ظاهرمو جوری حفظ کردم که انگار همه چیز اوکیه
اولین درد و سختیای من از اونجایی شروع شد که ی پدر معتاد روانی بالا سرم بود همیشه ی همیشه توی خونه استرس داشتم
همیشه تپش قلب داشتم
هنوزم که هنوزه وقتی جایی دعوا میشه و یکی صداش یه ذره میره بالا ( حتی اگه بین دو تا غریبه اس و ربطی به من نداره) تپش قلب شدید میگیرم و دستام میلرزه حالمم تا چند روز بده
حتی با ی صدا بالا بردن خیلی کوچک اینجوری میشه و تا حد مرگ میترسم
توی خونه همش دعوا بود همش شکوندن وسایل همش جیغو داد و همش انرژی منفی و از طرفی من بچه بودم و توی مدرسه خیلی منو مسخره میکردن میگفتن باباش قاتله افتاده زندان بعد شایعه میساختن که باباش اومده از خونه ی ما دزدی کرده و توی عالم بچگی هر چی از دهنشون در میومد به من و پشتم میگفتن و همیشه مسخرم میکردن اما من توی اون شرایط همیشه سعی میکردم درس بخونم و با زور درسم خوب بود تا ی جاهایی اما از یجایی بع بعد افت تحصیلی خیلی شدیدی کردم من خیلی به درس علاقه داشتم
اما دیگه درس نمیخوندم ( توی این بازه من راهنمایی بودم و تو فاز تینیجری اتفاقا رو بیشتر درک میکردم و بیشتر از همیشه فشار روم بود) میدیدم دخترای همسن من باباهاشون میومد دم در مدرسه دنبالشون یا براشون کادو میگرفت توی کلاس بهشون میدادن اما من؟ در حسرت اینکه فقط بابام ادم باشه
نه کادو میخاستم نه بغل نه اومدنه دنبالم
فقط آدم باشه همین
از همینجا میگم بابا ازت متنفرم تو کل زندگیه منو خراب کردی
حیف اسم بابا که روی توعه
حروم زاده روحتم خبر نداره با بی مسئولیتیات چه بلاهایی سرم اومد چه شبایی که از ته دل آرزو کردم کاش پانشم چه شبایی که زیر پتو تنو بدنم لرزید که نکنه توعه آشغال بلایی سرم بیاری عوضیه پدرسگ
توی همون دوران تینیجری من تشنه ی محبت بودم
محبت ی مرد که باید پدرم باشه اما نبود
با ی ادم کاملا اشتباه رفتم توی رابطه
به چه امیدی؟ چون محبت کلامی میکرد فقط همین فقطو فقط همین
حتی میدونستم همه حرفاش دروغه میدونستم داره خیانت میکنه
میدونستم دورم میزنه
میدونستم اما موندم
میدونی چرا؟ چون اون حس محبت کوفتیو ازش میگرفتمو سر خودمو گول میزدم میخاستم مشغول شم خودمو بزنم به اون راه. یروز اوضاع انقد بد بود که نکشیدم تصمیم گرفتم با این پسره فرار کنم. همه چیمو میدونست که بابام کیه و اینا. بهم گفت من فقط در صورتی قبول میکنم باهم فرار کنیم و هزینه هاتو بدم که یروز امتحانی بیای پیش من باهم بریم ی ویلا زندگی کنیم ببینیم اگه خوب بود باشه اگر نه من نمیتونم قبول کنم دردسرشو. منم ساده بچه اوسکول از همه جا خورده بودم ، گفتم باشه باهاش رفتم ویلا. اون عوضی میدونست من نمیخام رابطه داشته باشم اما میخاست به زور با من رابطه برقرار کنه با هزار تا جیغ و گریه و زور و زحمت تونستم منصرفش کنم داغون تر از قبل برگشتم خونه دیگه چیزی ازم نمونده بود. با کلی سختی توی اون اوضاع فاکداپ ازش مووان کردم. دیگه به هیچکس هیچ اعتمادی ندارم. ی روز داشتم با خودم میگفتم چرا هیچکس پیدا نمیشه که واقن دوسم داشته باشه و منم واقن دوسش داشته باشم؟ چرا نمیتونم اعتماد کنم؟ بعد یدفعه یادم اومد دختریو که باباش دوست نداره هیچکس ام دوست نداره منو بابامم مثل تفاله باهام برخورد کرد چجوری میتونستم از پسر مردم انتظار داشته باشم به من عشق بده ؟ تصمیم گرفتم دیگه توی رابطه نرم و الان در حال حاضر ۲۱ سالمه هنوزم جرعت نکردم به کسی اعتماد کنم هنوزم حالم اکثرا بده هنوزم نمیدونم با چه امیدی دارم ادامه میدم با اینکه الان اوضاع نسبت به اونموق اوکی تره ( خیلی کم اوکی تره) اما هنوزم حال بدیا با من هست حس میکنم یکی تموم انرژیمو خورده هر دفعه میخاستم خودکشی کنم با خودم گفتم پس بیچاره مامانم چی؟ اونک از بابام چقدر حرص خورد چقدر پیر شد
اونوقت اگه منم برم اون چه حالی میشه؟ بخاطر مامانم نکردم وگرنه اصن مفهموم این زندگیو درک نمیکنم نمیفهمم چرا همه چی انقد باید فاکداپ باشه:)))
#رزمشکی
من این حرفا رو هیچوقت هیچ جا نزدم و با کسی دردو دل نکردم و همیشه ظاهرمو جوری حفظ کردم که انگار همه چیز اوکیه
اولین درد و سختیای من از اونجایی شروع شد که ی پدر معتاد روانی بالا سرم بود همیشه ی همیشه توی خونه استرس داشتم
همیشه تپش قلب داشتم
هنوزم که هنوزه وقتی جایی دعوا میشه و یکی صداش یه ذره میره بالا ( حتی اگه بین دو تا غریبه اس و ربطی به من نداره) تپش قلب شدید میگیرم و دستام میلرزه حالمم تا چند روز بده
حتی با ی صدا بالا بردن خیلی کوچک اینجوری میشه و تا حد مرگ میترسم
توی خونه همش دعوا بود همش شکوندن وسایل همش جیغو داد و همش انرژی منفی و از طرفی من بچه بودم و توی مدرسه خیلی منو مسخره میکردن میگفتن باباش قاتله افتاده زندان بعد شایعه میساختن که باباش اومده از خونه ی ما دزدی کرده و توی عالم بچگی هر چی از دهنشون در میومد به من و پشتم میگفتن و همیشه مسخرم میکردن اما من توی اون شرایط همیشه سعی میکردم درس بخونم و با زور درسم خوب بود تا ی جاهایی اما از یجایی بع بعد افت تحصیلی خیلی شدیدی کردم من خیلی به درس علاقه داشتم
اما دیگه درس نمیخوندم ( توی این بازه من راهنمایی بودم و تو فاز تینیجری اتفاقا رو بیشتر درک میکردم و بیشتر از همیشه فشار روم بود) میدیدم دخترای همسن من باباهاشون میومد دم در مدرسه دنبالشون یا براشون کادو میگرفت توی کلاس بهشون میدادن اما من؟ در حسرت اینکه فقط بابام ادم باشه
نه کادو میخاستم نه بغل نه اومدنه دنبالم
فقط آدم باشه همین
از همینجا میگم بابا ازت متنفرم تو کل زندگیه منو خراب کردی
حیف اسم بابا که روی توعه
حروم زاده روحتم خبر نداره با بی مسئولیتیات چه بلاهایی سرم اومد چه شبایی که از ته دل آرزو کردم کاش پانشم چه شبایی که زیر پتو تنو بدنم لرزید که نکنه توعه آشغال بلایی سرم بیاری عوضیه پدرسگ
توی همون دوران تینیجری من تشنه ی محبت بودم
محبت ی مرد که باید پدرم باشه اما نبود
با ی ادم کاملا اشتباه رفتم توی رابطه
به چه امیدی؟ چون محبت کلامی میکرد فقط همین فقطو فقط همین
حتی میدونستم همه حرفاش دروغه میدونستم داره خیانت میکنه
میدونستم دورم میزنه
میدونستم اما موندم
میدونی چرا؟ چون اون حس محبت کوفتیو ازش میگرفتمو سر خودمو گول میزدم میخاستم مشغول شم خودمو بزنم به اون راه. یروز اوضاع انقد بد بود که نکشیدم تصمیم گرفتم با این پسره فرار کنم. همه چیمو میدونست که بابام کیه و اینا. بهم گفت من فقط در صورتی قبول میکنم باهم فرار کنیم و هزینه هاتو بدم که یروز امتحانی بیای پیش من باهم بریم ی ویلا زندگی کنیم ببینیم اگه خوب بود باشه اگر نه من نمیتونم قبول کنم دردسرشو. منم ساده بچه اوسکول از همه جا خورده بودم ، گفتم باشه باهاش رفتم ویلا. اون عوضی میدونست من نمیخام رابطه داشته باشم اما میخاست به زور با من رابطه برقرار کنه با هزار تا جیغ و گریه و زور و زحمت تونستم منصرفش کنم داغون تر از قبل برگشتم خونه دیگه چیزی ازم نمونده بود. با کلی سختی توی اون اوضاع فاکداپ ازش مووان کردم. دیگه به هیچکس هیچ اعتمادی ندارم. ی روز داشتم با خودم میگفتم چرا هیچکس پیدا نمیشه که واقن دوسم داشته باشه و منم واقن دوسش داشته باشم؟ چرا نمیتونم اعتماد کنم؟ بعد یدفعه یادم اومد دختریو که باباش دوست نداره هیچکس ام دوست نداره منو بابامم مثل تفاله باهام برخورد کرد چجوری میتونستم از پسر مردم انتظار داشته باشم به من عشق بده ؟ تصمیم گرفتم دیگه توی رابطه نرم و الان در حال حاضر ۲۱ سالمه هنوزم جرعت نکردم به کسی اعتماد کنم هنوزم حالم اکثرا بده هنوزم نمیدونم با چه امیدی دارم ادامه میدم با اینکه الان اوضاع نسبت به اونموق اوکی تره ( خیلی کم اوکی تره) اما هنوزم حال بدیا با من هست حس میکنم یکی تموم انرژیمو خورده هر دفعه میخاستم خودکشی کنم با خودم گفتم پس بیچاره مامانم چی؟ اونک از بابام چقدر حرص خورد چقدر پیر شد
اونوقت اگه منم برم اون چه حالی میشه؟ بخاطر مامانم نکردم وگرنه اصن مفهموم این زندگیو درک نمیکنم نمیفهمم چرا همه چی انقد باید فاکداپ باشه:)))
#رزمشکی
💔33❤5
Forwarded from Unknown bot
سلام
راستش من همین الان داشتم به این فکر میکردم که کاش زنده نباشم، دیشبم انقدر غم رو دلم سنگین بود به این فکر میکردم که کاش قلبم تو خواب وایسه و دیگه فردا رو نبینم :)
اینا همش تقصیر بابامه:)
البته اون هیچ وقت بابا نبوده
یه آدم خسیس وحشی با دست بزن، که سر عالم و آدم خصوصا خانواده مادریم همیشه کلاه میذاره و دزدی میکنه تازه نمازشم قضا نمیشه :)
اگر بهش بگی بالای چشمت ابروعه بهت حمله میکنه
هیچ وقت تو زندگیم ازم حمایت نکرده و الانم که خودم دارم کار میکنم در حدی که خرج خودمو بتونم بدم، من باید تو خرج خونه هم مشارکت کنم و کمک کنم به آدمی که ذره ای حامی نبوده هیچ وقت :)
راستش گاهی واقعا حس میکنم نمیکشم دیگه ادامه دادنو...
سنم رفته بالا و ۲۶ سالم شده و خلاصی ندارم از خونه ی این آدم، انگار طلسم شدم، به هر دری میزنم به در بسته میخورم
حتی ازدواج کردم تا شاید وضعیتم بهتر شه اما اون یه آدم دقیقا شبیه به پدرم بود و بعد کلی بدبختی ازش جدا شدم :)
راستش نمیدونم الان چرا دارم اینارو اینجا میگم، اصلا این کانال برای همینه؟ نمیدونم درسته این کاری که میکنم یا نه فقط حس کردم دارم خفه میشم
#نون
راستش من همین الان داشتم به این فکر میکردم که کاش زنده نباشم، دیشبم انقدر غم رو دلم سنگین بود به این فکر میکردم که کاش قلبم تو خواب وایسه و دیگه فردا رو نبینم :)
اینا همش تقصیر بابامه:)
البته اون هیچ وقت بابا نبوده
یه آدم خسیس وحشی با دست بزن، که سر عالم و آدم خصوصا خانواده مادریم همیشه کلاه میذاره و دزدی میکنه تازه نمازشم قضا نمیشه :)
اگر بهش بگی بالای چشمت ابروعه بهت حمله میکنه
هیچ وقت تو زندگیم ازم حمایت نکرده و الانم که خودم دارم کار میکنم در حدی که خرج خودمو بتونم بدم، من باید تو خرج خونه هم مشارکت کنم و کمک کنم به آدمی که ذره ای حامی نبوده هیچ وقت :)
راستش گاهی واقعا حس میکنم نمیکشم دیگه ادامه دادنو...
سنم رفته بالا و ۲۶ سالم شده و خلاصی ندارم از خونه ی این آدم، انگار طلسم شدم، به هر دری میزنم به در بسته میخورم
حتی ازدواج کردم تا شاید وضعیتم بهتر شه اما اون یه آدم دقیقا شبیه به پدرم بود و بعد کلی بدبختی ازش جدا شدم :)
راستش نمیدونم الان چرا دارم اینارو اینجا میگم، اصلا این کانال برای همینه؟ نمیدونم درسته این کاری که میکنم یا نه فقط حس کردم دارم خفه میشم
#نون
💔30❤3
Unknown bot
سلام فائزه جان ممنون که این فضا رو برای ما ایجاد کردی امیدوارم توی زندگیت همیشه شاد باشی من این حرفا رو هیچوقت هیچ جا نزدم و با کسی دردو دل نکردم و همیشه ظاهرمو جوری حفظ کردم که انگار همه چیز اوکیه اولین درد و سختیای من از اونجایی شروع شد که ی پدر معتاد…
رز مشکی عزیزم
این پیام رو برای تو می نویسم
بابت شنیدن این اتفاقات وحشتناک از سمت پدر و پارتنرت واقعا متاسفم
حسرت داشتن پدری که صرفا مثل انسان رفتار کنه همیشه توی وجودت می مونه
اما میدونی چیه؟
یکی از سخت ترین کار های دنیا رو بکنی، باید بپذیریش
باید بپذیری که من این محبت رو نداشتم این احساس رو نتونستم تجربه کنم از سمت پدرم و این خیلی خیلی دردمنده
مثال برات می زنم قشنگم
فرض کن که خدایی نکرده یک پا نداشته باشی تو میتونی هر روز و هر لحظه بابت این موضوع ناراحت باشی که چرا من یه پا ندارم، چرا مثل بقیه نمیتونم راه برم و بدوم؟ چرا و چرا و چرا
ولی از یه جایی به بعد باید بپذیری که شرایط من این هست و روی رشد خودت تمرکز کنی
از اشتباه کردن هم نترس عزیزم
اتفاقی که با پارتنرت افتاد یه درس و تجربه برات بود که بتونی یاد بگیری
مطمئن باش هنوز آدم درست هم وجود داره
مثل مامانت :)
مراقبت کن
#T
این پیام رو برای تو می نویسم
بابت شنیدن این اتفاقات وحشتناک از سمت پدر و پارتنرت واقعا متاسفم
حسرت داشتن پدری که صرفا مثل انسان رفتار کنه همیشه توی وجودت می مونه
اما میدونی چیه؟
یکی از سخت ترین کار های دنیا رو بکنی، باید بپذیریش
باید بپذیری که من این محبت رو نداشتم این احساس رو نتونستم تجربه کنم از سمت پدرم و این خیلی خیلی دردمنده
مثال برات می زنم قشنگم
فرض کن که خدایی نکرده یک پا نداشته باشی تو میتونی هر روز و هر لحظه بابت این موضوع ناراحت باشی که چرا من یه پا ندارم، چرا مثل بقیه نمیتونم راه برم و بدوم؟ چرا و چرا و چرا
ولی از یه جایی به بعد باید بپذیری که شرایط من این هست و روی رشد خودت تمرکز کنی
از اشتباه کردن هم نترس عزیزم
اتفاقی که با پارتنرت افتاد یه درس و تجربه برات بود که بتونی یاد بگیری
مطمئن باش هنوز آدم درست هم وجود داره
مثل مامانت :)
مراقبت کن
#T
💔17❤5
Forwarded from Unknown bot
من از بچگیم دچار خودکشی منفعل هستم،
از نوجوونیم شدت گرفت و تا به الان که 24 سالم هست همون شدت و حدت باقی مونده
وضعیت کشور این تصمیم رو داره برام پررنگ تر و محکم تر میکنه
تا دیروز سر سوزنی امید داشتم
اما این روزا نه
امروز بخاطر قطع شدن برق و اب تو حموم گریه م گرفته بود و میخواستم خودمو پرت کنم پایین
با هیچکس در موردش حرف نمیزنم و نشون نمیدم
هیچوقت و هرگز
اولین بارمه دارم حرف میزنم
نمیدونم
شاید با نوشتن اینا یجورایی درخواست کمک میکنم
شایدم فقط دارم تصمیم قطعیم رو به اشتراک میذارم...
#6
از نوجوونیم شدت گرفت و تا به الان که 24 سالم هست همون شدت و حدت باقی مونده
وضعیت کشور این تصمیم رو داره برام پررنگ تر و محکم تر میکنه
تا دیروز سر سوزنی امید داشتم
اما این روزا نه
امروز بخاطر قطع شدن برق و اب تو حموم گریه م گرفته بود و میخواستم خودمو پرت کنم پایین
با هیچکس در موردش حرف نمیزنم و نشون نمیدم
هیچوقت و هرگز
اولین بارمه دارم حرف میزنم
نمیدونم
شاید با نوشتن اینا یجورایی درخواست کمک میکنم
شایدم فقط دارم تصمیم قطعیم رو به اشتراک میذارم...
#6
💔20
Forwarded from Unknown bot
سلام به همه.. :)
اسم مستعار من آرتمیس هست، و ممنونم که به حرفای طولانی این دختر گوش میدید...ی دختری ک از بچگی با آرزوی نویسندگی بزرگ شده، و داستان زندگی خودشم به سیاهی داستانای دارک فنتسی شده.
تمام بچگی من در تمسخر چهره م توسط خانواده دوست آشنا و معلمهای مدرسه گذشت.. و در سنین نوجوانی در اعتیاد بابام،تعرضهای ریز و درشت توسط دوستای معتادش،دعواهای شدید در حد پلیس و پلیس کشی و خون و خونریزی بین مامان و بابام.. بارها تا مرز جدایی رفتن و چیزای این مدلی..
و تمام آرزو وهدف زندگی منی ک یا مینوشتم یا فیلم میدیدم یا رمان میخوندم شده بود پیداکردن عشق.تصور میکردم اگر کسی بتونه این منه لجن رو دوست داشته باشه، اون کار بشدت بزرگی انجام داده و باید تمام زندگیم رو وقفش کنم
وقتی در 15 سالگیم،پدر و مادرم با سه تا بچه تصمیم گرفتن جدا شن، شدم والد خواهر و برادرم.. و مجبور شدم بازهم تمام دردامو قورت بدم. مامانم اول منو باخودش برد اما بعد یمدت هزینه ها و مشکلاتی که در دادگاه باهاشون مواجه میشد اونرو به یه هیولای روانی تبدیل کرد. دائما کتک میخوردم. لبتاب رو توی سرم خورد کرد. مدرسه جدیدم رو نمیزاشت برم که کلی انگزایتی داشتم همینجوریش.. و از خونه بیرونم میکرد و به اقوام میگفت من رو راه ندن. و بابامم ک خب ازم متنفر بود همیشه.. من مدتی رو توی انبار خونه دوستم یا پارک یا خانه های دختران شهر گذروندم و نهایتا تصمیم گرفتم ک با ازدواج هم شده فرار کنم وقتی شونزده ساله شدم:)
و به اولین پسری که توی زندگیم اومد دل بستم.. و بشدت ازم سو استفاده روانی و احساسی و درآخر... تجاوز جنسی شد. من با تمام مشکلات با اون آدم ازدواج کردم اما خب نتیجه ای جز کتک دوباره،خیانت، حقارت و تنهایی و اولین خودکشی ناموفقی ک هنوز ردش روی دستم باعث میشه نگاه همه بهم تغییر کنه برام نداشت.این تجربه من از اولین عشق بود... :) پدر مادرم برای جدایی هیچ کمکی بهم نکردن و خودم به هزار بدبختی و با بخشش مهریه تونستم جداشم.. بعد از اون سرکار میرفتم.. سعی میکردم زنده بمونم با اینکه مشکلاتم دوبرابر شده بود.کارفرماها ازم درخواست سکس میکردن.. هیچ جا امنیت نداشتم حتی مدیر بانک میخواست بزور باهام ارتباط بگیره وقتی شناسنامه مو دید..
و در بین همون بیچارگی بود که با دومین مرد زندگیم روبرو شدم. و بشرطی با این ادم وارد رابطه شدم در هجده سالگی که شرایط من رو بپذیره.. از جمله مشکلاتیکه در لمس آدمها پیداکرده بودم بدلیل تجاوزی ک شکل گرفته بود و همچنین این احتمال که هرگز نتونم عاشقش بشم.. چون چیزی در من مرده بود.. و برای چهارسال تمام مجددا توسط این ادم دستکاری روانی شدم،چون در آسیب پذیرترین روزهای زندگیم اومد و واقعا حامی من بود... فکر میکردم ارزششو داره.. که محترمه.. اما بعد از چهارسال متوجه شدم که تمام اون چهارسال من رو بازی داده.. مایی که داشتیم برای مهاجرت مون برنامه میریختیم ،ناگهان متوجه شدم هرگز براش جدی نبودم. بهم گفت عمدا نزاشتم دکتر بری هربار بهم میگفت یه دکتر بهتر پیدا میکنم، گفت میترسیدم که بگه باید کات کنی... چون من هر یکی دوماه دچار پنیک میشدم.. بهم گفت عمدا بعد از یمدت از سرکار رفتن منصرف کردمت به بهانه ازیت آزارهایی که میشدی،چون میخواستم کنترل مالی روت داشته باشم... و هزاران چیز دیگه.. این ادم مقدار زیادی از پول من دستش بود. موقع رفتن اون رو دزدید و بعد من رو باخاموش کردن گوشیش یهو گوست کرد. و درسته.. فهمیدم تمام شماره ها و آدرسهای ک ازش داشتم فیک و دروغین بودن🙂
من نابود شده بودم. دوباره..و فقط خودم و خدای خودم میدونم که از وسط اون جنون خودکشی و دردهای استخوان سوز چطور ترس از اینده خواهر کوچیکم باعث شد دوباره خودکشی نکنم و بقول مامانم، اینبار جوری تیغ نزنم که حتمااا بمیرم..و من باخودم عهد کردم که یا شجاعت درست زندگی کردن داشته باشم، یا شجاعت مردن. و تصمیم گرفتم که درس بخونم و استارت کنکور زدم. در رشته ای که کاملا با دیپلمم تفاوت داشت و بعد از چهارسال دوری از درس. و از صفر مطلق خودمو به درصدهاي بالا در آزمون رسوندم... جنگ شد... اتفاقات دی ماه پیش اومد.. و من هر روز درون خودم مردم.. زنده شدم.. وبازهم مردم... بارها و بارها مردم... در این بین توسط چندتا از نزدیکترین دوستهام هم بهم خیانت بزرگی شد و ترامای دیگه ای برام رقم زدن... خانواده بشدت منو تحت فشار گزاشتن... و درنهایت کنکوری که اکثر آرزوهای کنکوری های امسال بر باد داد و حتی نمیدونم نتیجه یک سال ونیم تلاشم چی میشه...... 🙂
و هرچقدر فکر میکنم... به نتیجه ای نمیرسم..
اسم مستعار من آرتمیس هست، و ممنونم که به حرفای طولانی این دختر گوش میدید...ی دختری ک از بچگی با آرزوی نویسندگی بزرگ شده، و داستان زندگی خودشم به سیاهی داستانای دارک فنتسی شده.
تمام بچگی من در تمسخر چهره م توسط خانواده دوست آشنا و معلمهای مدرسه گذشت.. و در سنین نوجوانی در اعتیاد بابام،تعرضهای ریز و درشت توسط دوستای معتادش،دعواهای شدید در حد پلیس و پلیس کشی و خون و خونریزی بین مامان و بابام.. بارها تا مرز جدایی رفتن و چیزای این مدلی..
و تمام آرزو وهدف زندگی منی ک یا مینوشتم یا فیلم میدیدم یا رمان میخوندم شده بود پیداکردن عشق.تصور میکردم اگر کسی بتونه این منه لجن رو دوست داشته باشه، اون کار بشدت بزرگی انجام داده و باید تمام زندگیم رو وقفش کنم
وقتی در 15 سالگیم،پدر و مادرم با سه تا بچه تصمیم گرفتن جدا شن، شدم والد خواهر و برادرم.. و مجبور شدم بازهم تمام دردامو قورت بدم. مامانم اول منو باخودش برد اما بعد یمدت هزینه ها و مشکلاتی که در دادگاه باهاشون مواجه میشد اونرو به یه هیولای روانی تبدیل کرد. دائما کتک میخوردم. لبتاب رو توی سرم خورد کرد. مدرسه جدیدم رو نمیزاشت برم که کلی انگزایتی داشتم همینجوریش.. و از خونه بیرونم میکرد و به اقوام میگفت من رو راه ندن. و بابامم ک خب ازم متنفر بود همیشه.. من مدتی رو توی انبار خونه دوستم یا پارک یا خانه های دختران شهر گذروندم و نهایتا تصمیم گرفتم ک با ازدواج هم شده فرار کنم وقتی شونزده ساله شدم:)
و به اولین پسری که توی زندگیم اومد دل بستم.. و بشدت ازم سو استفاده روانی و احساسی و درآخر... تجاوز جنسی شد. من با تمام مشکلات با اون آدم ازدواج کردم اما خب نتیجه ای جز کتک دوباره،خیانت، حقارت و تنهایی و اولین خودکشی ناموفقی ک هنوز ردش روی دستم باعث میشه نگاه همه بهم تغییر کنه برام نداشت.این تجربه من از اولین عشق بود... :) پدر مادرم برای جدایی هیچ کمکی بهم نکردن و خودم به هزار بدبختی و با بخشش مهریه تونستم جداشم.. بعد از اون سرکار میرفتم.. سعی میکردم زنده بمونم با اینکه مشکلاتم دوبرابر شده بود.کارفرماها ازم درخواست سکس میکردن.. هیچ جا امنیت نداشتم حتی مدیر بانک میخواست بزور باهام ارتباط بگیره وقتی شناسنامه مو دید..
و در بین همون بیچارگی بود که با دومین مرد زندگیم روبرو شدم. و بشرطی با این ادم وارد رابطه شدم در هجده سالگی که شرایط من رو بپذیره.. از جمله مشکلاتیکه در لمس آدمها پیداکرده بودم بدلیل تجاوزی ک شکل گرفته بود و همچنین این احتمال که هرگز نتونم عاشقش بشم.. چون چیزی در من مرده بود.. و برای چهارسال تمام مجددا توسط این ادم دستکاری روانی شدم،چون در آسیب پذیرترین روزهای زندگیم اومد و واقعا حامی من بود... فکر میکردم ارزششو داره.. که محترمه.. اما بعد از چهارسال متوجه شدم که تمام اون چهارسال من رو بازی داده.. مایی که داشتیم برای مهاجرت مون برنامه میریختیم ،ناگهان متوجه شدم هرگز براش جدی نبودم. بهم گفت عمدا نزاشتم دکتر بری هربار بهم میگفت یه دکتر بهتر پیدا میکنم، گفت میترسیدم که بگه باید کات کنی... چون من هر یکی دوماه دچار پنیک میشدم.. بهم گفت عمدا بعد از یمدت از سرکار رفتن منصرف کردمت به بهانه ازیت آزارهایی که میشدی،چون میخواستم کنترل مالی روت داشته باشم... و هزاران چیز دیگه.. این ادم مقدار زیادی از پول من دستش بود. موقع رفتن اون رو دزدید و بعد من رو باخاموش کردن گوشیش یهو گوست کرد. و درسته.. فهمیدم تمام شماره ها و آدرسهای ک ازش داشتم فیک و دروغین بودن🙂
من نابود شده بودم. دوباره..و فقط خودم و خدای خودم میدونم که از وسط اون جنون خودکشی و دردهای استخوان سوز چطور ترس از اینده خواهر کوچیکم باعث شد دوباره خودکشی نکنم و بقول مامانم، اینبار جوری تیغ نزنم که حتمااا بمیرم..و من باخودم عهد کردم که یا شجاعت درست زندگی کردن داشته باشم، یا شجاعت مردن. و تصمیم گرفتم که درس بخونم و استارت کنکور زدم. در رشته ای که کاملا با دیپلمم تفاوت داشت و بعد از چهارسال دوری از درس. و از صفر مطلق خودمو به درصدهاي بالا در آزمون رسوندم... جنگ شد... اتفاقات دی ماه پیش اومد.. و من هر روز درون خودم مردم.. زنده شدم.. وبازهم مردم... بارها و بارها مردم... در این بین توسط چندتا از نزدیکترین دوستهام هم بهم خیانت بزرگی شد و ترامای دیگه ای برام رقم زدن... خانواده بشدت منو تحت فشار گزاشتن... و درنهایت کنکوری که اکثر آرزوهای کنکوری های امسال بر باد داد و حتی نمیدونم نتیجه یک سال ونیم تلاشم چی میشه...... 🙂
و هرچقدر فکر میکنم... به نتیجه ای نمیرسم..
💔45❤3
Forwarded from Unknown bot
میدونین بچه ها فقر واقعا سخته
اینکه تو یه جمله بگم بخاطر فقر دوست دارم خودکشی کنم مسخره به نظر بیاد شاید
ولی زندگی تو فقر خیلی دارکه یکی رو فالو دارم نوشته بود: فقر استعداد آدما رو قایم میکنه چون هیچوقت فرصت و شانس اینو نمیده که بری ببینی تو چی استعداد داری به چی علاقه داری
فقر خلاقیت ادمارو میکشه چون مغز همیشه درگیر بقاست
اولویتش خلق کردن نیست ، زنده موندنه
فقر تجربه انسان بودن رومیگیره تجربه سفر کردن تجربه غذای خوب خوردن موبایل خوب داشتن خونه امن داشتن کفش خوب پوشیدن و تجربه لذتبخش یادگیری و کشف کردن
واقعا با تک تک سلولای تنم حسش کردم..
زندگی با فقر سراسر درد و رنجه
دانشگاه رفتم بیشتر از اینکه تمرکزم رو درس باشه رو این بود که وای الان فلان چیز رو واسه درسم بگیرم فلان جا کم میارم ، خیلی گشنمه برم غذا بگیرم ؟ نه هزینه خوابگاه و رفت و آمدو چیکار کنی همین چیز ساده که داری رو بخور
دیگه امسال عید رو لباس بخرم چند ساله نتونستم؟ نه واسه هزینه دکترت کم میاری
میدونین ذهن همیشه درگیره
درسم روخوندم شاغلم هنر بلدم
اما هر حرکتی بخوام بزنم تهش میرسم به پول
از دوران مدرسه دارم کار میکنم اما خب وقتی از ریشه اوضاع مالیت خراب باشه نمیشه نمیشه و نمیشه
من تمام تلاشم رو میکنم نگاه های از بالا به پایین ، بی احترامی تو فامیل صرفا چون پدرم پول دار نیست ، عقده هام از نداشته هام همه و همه باعث میشن یکم امید داشته باشم
اما در کنار تلاش هام تا همیشه این آرزومه که کاش بدون دردسر بمیرم
اما خب نمیتونم قول بدم به خودم که همیشه اینطور بمونم
#ماهی
اینکه تو یه جمله بگم بخاطر فقر دوست دارم خودکشی کنم مسخره به نظر بیاد شاید
ولی زندگی تو فقر خیلی دارکه یکی رو فالو دارم نوشته بود: فقر استعداد آدما رو قایم میکنه چون هیچوقت فرصت و شانس اینو نمیده که بری ببینی تو چی استعداد داری به چی علاقه داری
فقر خلاقیت ادمارو میکشه چون مغز همیشه درگیر بقاست
اولویتش خلق کردن نیست ، زنده موندنه
فقر تجربه انسان بودن رومیگیره تجربه سفر کردن تجربه غذای خوب خوردن موبایل خوب داشتن خونه امن داشتن کفش خوب پوشیدن و تجربه لذتبخش یادگیری و کشف کردن
واقعا با تک تک سلولای تنم حسش کردم..
زندگی با فقر سراسر درد و رنجه
دانشگاه رفتم بیشتر از اینکه تمرکزم رو درس باشه رو این بود که وای الان فلان چیز رو واسه درسم بگیرم فلان جا کم میارم ، خیلی گشنمه برم غذا بگیرم ؟ نه هزینه خوابگاه و رفت و آمدو چیکار کنی همین چیز ساده که داری رو بخور
دیگه امسال عید رو لباس بخرم چند ساله نتونستم؟ نه واسه هزینه دکترت کم میاری
میدونین ذهن همیشه درگیره
درسم روخوندم شاغلم هنر بلدم
اما هر حرکتی بخوام بزنم تهش میرسم به پول
از دوران مدرسه دارم کار میکنم اما خب وقتی از ریشه اوضاع مالیت خراب باشه نمیشه نمیشه و نمیشه
من تمام تلاشم رو میکنم نگاه های از بالا به پایین ، بی احترامی تو فامیل صرفا چون پدرم پول دار نیست ، عقده هام از نداشته هام همه و همه باعث میشن یکم امید داشته باشم
اما در کنار تلاش هام تا همیشه این آرزومه که کاش بدون دردسر بمیرم
اما خب نمیتونم قول بدم به خودم که همیشه اینطور بمونم
#ماهی
💔31❤2😭2
Unknown bot
سلام به همه.. :) اسم مستعار من آرتمیس هست، و ممنونم که به حرفای طولانی این دختر گوش میدید...ی دختری ک از بچگی با آرزوی نویسندگی بزرگ شده، و داستان زندگی خودشم به سیاهی داستانای دارک فنتسی شده. تمام بچگی من در تمسخر چهره م توسط خانواده دوست آشنا و معلمهای…
آرتمیس زیبا ، سلام ❤️
شنیدن حرفایی که زدی به شدت ناراحتم کرد و بابتش متاسفم
قشنگ من رابطه ای که تجربه کردی اسمش عشق نبوده ، اسمش سو استفاده بوده
عزیزدلم عشق یعنی دوست داشتن ، دوست داشته شدن، احترام و احترام گذاشتن
تو دختر خیلی قوی ای هستی
به خودت حق بده به خاطر تصمیم هایی که گرفتی ، خودت رو سرزنش نکن و فکر نکن که همینطوری باقی میمونه
یادت باشه که آخر هر داستانی خوب میشه اگه نشد ، بدون هنوز آخرس نرسیده
مراقبت کن
#T
شنیدن حرفایی که زدی به شدت ناراحتم کرد و بابتش متاسفم
قشنگ من رابطه ای که تجربه کردی اسمش عشق نبوده ، اسمش سو استفاده بوده
عزیزدلم عشق یعنی دوست داشتن ، دوست داشته شدن، احترام و احترام گذاشتن
تو دختر خیلی قوی ای هستی
به خودت حق بده به خاطر تصمیم هایی که گرفتی ، خودت رو سرزنش نکن و فکر نکن که همینطوری باقی میمونه
یادت باشه که آخر هر داستانی خوب میشه اگه نشد ، بدون هنوز آخرس نرسیده
مراقبت کن
#T
💔17❤4
