Forwarded from Unknown bot
سلام فائزه جان ممنون که این فضا رو برای ما ایجاد کردی امیدوارم توی زندگیت همیشه شاد باشی
من این حرفا رو هیچوقت هیچ جا نزدم و با کسی دردو دل نکردم و همیشه ظاهرمو جوری حفظ کردم که انگار همه چیز اوکیه
اولین درد و سختیای من از اونجایی شروع شد که ی پدر معتاد روانی بالا سرم بود همیشه ی همیشه توی خونه استرس داشتم
همیشه تپش قلب داشتم
هنوزم که هنوزه وقتی جایی دعوا میشه و یکی صداش یه ذره میره بالا ( حتی اگه بین دو تا غریبه اس و ربطی به من نداره) تپش قلب شدید میگیرم و دستام میلرزه حالمم تا چند روز بده
حتی با ی صدا بالا بردن خیلی کوچک اینجوری میشه و تا حد مرگ میترسم
توی خونه همش دعوا بود همش شکوندن وسایل همش جیغو داد و همش انرژی منفی و از طرفی من بچه بودم و توی مدرسه خیلی منو مسخره میکردن میگفتن باباش قاتله افتاده زندان بعد شایعه میساختن که باباش اومده از خونه ی ما دزدی کرده و توی عالم بچگی هر چی از دهنشون در میومد به من و پشتم میگفتن و همیشه مسخرم میکردن اما من توی اون شرایط همیشه سعی میکردم درس بخونم و با زور درسم خوب بود تا ی جاهایی اما از یجایی بع بعد افت تحصیلی خیلی شدیدی کردم من خیلی به درس علاقه داشتم
اما دیگه درس نمیخوندم ( توی این بازه من راهنمایی بودم و تو فاز تینیجری اتفاقا رو بیشتر درک میکردم و بیشتر از همیشه فشار روم بود) میدیدم دخترای همسن من باباهاشون میومد دم در مدرسه دنبالشون یا براشون کادو میگرفت توی کلاس بهشون میدادن اما من؟ در حسرت اینکه فقط بابام ادم باشه
نه کادو میخاستم نه بغل نه اومدنه دنبالم
فقط آدم باشه همین
از همینجا میگم بابا ازت متنفرم تو کل زندگیه منو خراب کردی
حیف اسم بابا که روی توعه
حروم زاده روحتم خبر نداره با بی مسئولیتیات چه بلاهایی سرم اومد چه شبایی که از ته دل آرزو کردم کاش پانشم چه شبایی که زیر پتو تنو بدنم لرزید که نکنه توعه آشغال بلایی سرم بیاری عوضیه پدرسگ
توی همون دوران تینیجری من تشنه ی محبت بودم
محبت ی مرد که باید پدرم باشه اما نبود
با ی ادم کاملا اشتباه رفتم توی رابطه
به چه امیدی؟ چون محبت کلامی میکرد فقط همین فقطو فقط همین
حتی میدونستم همه حرفاش دروغه میدونستم داره خیانت میکنه
میدونستم دورم میزنه
میدونستم اما موندم
میدونی چرا؟ چون اون حس محبت کوفتیو ازش میگرفتمو سر خودمو گول میزدم میخاستم مشغول شم خودمو بزنم به اون راه. یروز اوضاع انقد بد بود که نکشیدم تصمیم گرفتم با این پسره فرار کنم. همه چیمو میدونست که بابام کیه و اینا. بهم گفت من فقط در صورتی قبول میکنم باهم فرار کنیم و هزینه هاتو بدم که یروز امتحانی بیای پیش من باهم بریم ی ویلا زندگی کنیم ببینیم اگه خوب بود باشه اگر نه من نمیتونم قبول کنم دردسرشو. منم ساده بچه اوسکول از همه جا خورده بودم ، گفتم باشه باهاش رفتم ویلا. اون عوضی میدونست من نمیخام رابطه داشته باشم اما میخاست به زور با من رابطه برقرار کنه با هزار تا جیغ و گریه و زور و زحمت تونستم منصرفش کنم داغون تر از قبل برگشتم خونه دیگه چیزی ازم نمونده بود. با کلی سختی توی اون اوضاع فاکداپ ازش مووان کردم. دیگه به هیچکس هیچ اعتمادی ندارم. ی روز داشتم با خودم میگفتم چرا هیچکس پیدا نمیشه که واقن دوسم داشته باشه و منم واقن دوسش داشته باشم؟ چرا نمیتونم اعتماد کنم؟ بعد یدفعه یادم اومد دختریو که باباش دوست نداره هیچکس ام دوست نداره منو بابامم مثل تفاله باهام برخورد کرد چجوری میتونستم از پسر مردم انتظار داشته باشم به من عشق بده ؟ تصمیم گرفتم دیگه توی رابطه نرم و الان در حال حاضر ۲۱ سالمه هنوزم جرعت نکردم به کسی اعتماد کنم هنوزم حالم اکثرا بده هنوزم نمیدونم با چه امیدی دارم ادامه میدم با اینکه الان اوضاع نسبت به اونموق اوکی تره ( خیلی کم اوکی تره) اما هنوزم حال بدیا با من هست حس میکنم یکی تموم انرژیمو خورده هر دفعه میخاستم خودکشی کنم با خودم گفتم پس بیچاره مامانم چی؟ اونک از بابام چقدر حرص خورد چقدر پیر شد
اونوقت اگه منم برم اون چه حالی میشه؟ بخاطر مامانم نکردم وگرنه اصن مفهموم این زندگیو درک نمیکنم نمیفهمم چرا همه چی انقد باید فاکداپ باشه:)))
#رزمشکی
من این حرفا رو هیچوقت هیچ جا نزدم و با کسی دردو دل نکردم و همیشه ظاهرمو جوری حفظ کردم که انگار همه چیز اوکیه
اولین درد و سختیای من از اونجایی شروع شد که ی پدر معتاد روانی بالا سرم بود همیشه ی همیشه توی خونه استرس داشتم
همیشه تپش قلب داشتم
هنوزم که هنوزه وقتی جایی دعوا میشه و یکی صداش یه ذره میره بالا ( حتی اگه بین دو تا غریبه اس و ربطی به من نداره) تپش قلب شدید میگیرم و دستام میلرزه حالمم تا چند روز بده
حتی با ی صدا بالا بردن خیلی کوچک اینجوری میشه و تا حد مرگ میترسم
توی خونه همش دعوا بود همش شکوندن وسایل همش جیغو داد و همش انرژی منفی و از طرفی من بچه بودم و توی مدرسه خیلی منو مسخره میکردن میگفتن باباش قاتله افتاده زندان بعد شایعه میساختن که باباش اومده از خونه ی ما دزدی کرده و توی عالم بچگی هر چی از دهنشون در میومد به من و پشتم میگفتن و همیشه مسخرم میکردن اما من توی اون شرایط همیشه سعی میکردم درس بخونم و با زور درسم خوب بود تا ی جاهایی اما از یجایی بع بعد افت تحصیلی خیلی شدیدی کردم من خیلی به درس علاقه داشتم
اما دیگه درس نمیخوندم ( توی این بازه من راهنمایی بودم و تو فاز تینیجری اتفاقا رو بیشتر درک میکردم و بیشتر از همیشه فشار روم بود) میدیدم دخترای همسن من باباهاشون میومد دم در مدرسه دنبالشون یا براشون کادو میگرفت توی کلاس بهشون میدادن اما من؟ در حسرت اینکه فقط بابام ادم باشه
نه کادو میخاستم نه بغل نه اومدنه دنبالم
فقط آدم باشه همین
از همینجا میگم بابا ازت متنفرم تو کل زندگیه منو خراب کردی
حیف اسم بابا که روی توعه
حروم زاده روحتم خبر نداره با بی مسئولیتیات چه بلاهایی سرم اومد چه شبایی که از ته دل آرزو کردم کاش پانشم چه شبایی که زیر پتو تنو بدنم لرزید که نکنه توعه آشغال بلایی سرم بیاری عوضیه پدرسگ
توی همون دوران تینیجری من تشنه ی محبت بودم
محبت ی مرد که باید پدرم باشه اما نبود
با ی ادم کاملا اشتباه رفتم توی رابطه
به چه امیدی؟ چون محبت کلامی میکرد فقط همین فقطو فقط همین
حتی میدونستم همه حرفاش دروغه میدونستم داره خیانت میکنه
میدونستم دورم میزنه
میدونستم اما موندم
میدونی چرا؟ چون اون حس محبت کوفتیو ازش میگرفتمو سر خودمو گول میزدم میخاستم مشغول شم خودمو بزنم به اون راه. یروز اوضاع انقد بد بود که نکشیدم تصمیم گرفتم با این پسره فرار کنم. همه چیمو میدونست که بابام کیه و اینا. بهم گفت من فقط در صورتی قبول میکنم باهم فرار کنیم و هزینه هاتو بدم که یروز امتحانی بیای پیش من باهم بریم ی ویلا زندگی کنیم ببینیم اگه خوب بود باشه اگر نه من نمیتونم قبول کنم دردسرشو. منم ساده بچه اوسکول از همه جا خورده بودم ، گفتم باشه باهاش رفتم ویلا. اون عوضی میدونست من نمیخام رابطه داشته باشم اما میخاست به زور با من رابطه برقرار کنه با هزار تا جیغ و گریه و زور و زحمت تونستم منصرفش کنم داغون تر از قبل برگشتم خونه دیگه چیزی ازم نمونده بود. با کلی سختی توی اون اوضاع فاکداپ ازش مووان کردم. دیگه به هیچکس هیچ اعتمادی ندارم. ی روز داشتم با خودم میگفتم چرا هیچکس پیدا نمیشه که واقن دوسم داشته باشه و منم واقن دوسش داشته باشم؟ چرا نمیتونم اعتماد کنم؟ بعد یدفعه یادم اومد دختریو که باباش دوست نداره هیچکس ام دوست نداره منو بابامم مثل تفاله باهام برخورد کرد چجوری میتونستم از پسر مردم انتظار داشته باشم به من عشق بده ؟ تصمیم گرفتم دیگه توی رابطه نرم و الان در حال حاضر ۲۱ سالمه هنوزم جرعت نکردم به کسی اعتماد کنم هنوزم حالم اکثرا بده هنوزم نمیدونم با چه امیدی دارم ادامه میدم با اینکه الان اوضاع نسبت به اونموق اوکی تره ( خیلی کم اوکی تره) اما هنوزم حال بدیا با من هست حس میکنم یکی تموم انرژیمو خورده هر دفعه میخاستم خودکشی کنم با خودم گفتم پس بیچاره مامانم چی؟ اونک از بابام چقدر حرص خورد چقدر پیر شد
اونوقت اگه منم برم اون چه حالی میشه؟ بخاطر مامانم نکردم وگرنه اصن مفهموم این زندگیو درک نمیکنم نمیفهمم چرا همه چی انقد باید فاکداپ باشه:)))
#رزمشکی
💔34❤5
Forwarded from Unknown bot
سلام
راستش من همین الان داشتم به این فکر میکردم که کاش زنده نباشم، دیشبم انقدر غم رو دلم سنگین بود به این فکر میکردم که کاش قلبم تو خواب وایسه و دیگه فردا رو نبینم :)
اینا همش تقصیر بابامه:)
البته اون هیچ وقت بابا نبوده
یه آدم خسیس وحشی با دست بزن، که سر عالم و آدم خصوصا خانواده مادریم همیشه کلاه میذاره و دزدی میکنه تازه نمازشم قضا نمیشه :)
اگر بهش بگی بالای چشمت ابروعه بهت حمله میکنه
هیچ وقت تو زندگیم ازم حمایت نکرده و الانم که خودم دارم کار میکنم در حدی که خرج خودمو بتونم بدم، من باید تو خرج خونه هم مشارکت کنم و کمک کنم به آدمی که ذره ای حامی نبوده هیچ وقت :)
راستش گاهی واقعا حس میکنم نمیکشم دیگه ادامه دادنو...
سنم رفته بالا و ۲۶ سالم شده و خلاصی ندارم از خونه ی این آدم، انگار طلسم شدم، به هر دری میزنم به در بسته میخورم
حتی ازدواج کردم تا شاید وضعیتم بهتر شه اما اون یه آدم دقیقا شبیه به پدرم بود و بعد کلی بدبختی ازش جدا شدم :)
راستش نمیدونم الان چرا دارم اینارو اینجا میگم، اصلا این کانال برای همینه؟ نمیدونم درسته این کاری که میکنم یا نه فقط حس کردم دارم خفه میشم
#نون
راستش من همین الان داشتم به این فکر میکردم که کاش زنده نباشم، دیشبم انقدر غم رو دلم سنگین بود به این فکر میکردم که کاش قلبم تو خواب وایسه و دیگه فردا رو نبینم :)
اینا همش تقصیر بابامه:)
البته اون هیچ وقت بابا نبوده
یه آدم خسیس وحشی با دست بزن، که سر عالم و آدم خصوصا خانواده مادریم همیشه کلاه میذاره و دزدی میکنه تازه نمازشم قضا نمیشه :)
اگر بهش بگی بالای چشمت ابروعه بهت حمله میکنه
هیچ وقت تو زندگیم ازم حمایت نکرده و الانم که خودم دارم کار میکنم در حدی که خرج خودمو بتونم بدم، من باید تو خرج خونه هم مشارکت کنم و کمک کنم به آدمی که ذره ای حامی نبوده هیچ وقت :)
راستش گاهی واقعا حس میکنم نمیکشم دیگه ادامه دادنو...
سنم رفته بالا و ۲۶ سالم شده و خلاصی ندارم از خونه ی این آدم، انگار طلسم شدم، به هر دری میزنم به در بسته میخورم
حتی ازدواج کردم تا شاید وضعیتم بهتر شه اما اون یه آدم دقیقا شبیه به پدرم بود و بعد کلی بدبختی ازش جدا شدم :)
راستش نمیدونم الان چرا دارم اینارو اینجا میگم، اصلا این کانال برای همینه؟ نمیدونم درسته این کاری که میکنم یا نه فقط حس کردم دارم خفه میشم
#نون
💔31❤3
Unknown bot
سلام فائزه جان ممنون که این فضا رو برای ما ایجاد کردی امیدوارم توی زندگیت همیشه شاد باشی من این حرفا رو هیچوقت هیچ جا نزدم و با کسی دردو دل نکردم و همیشه ظاهرمو جوری حفظ کردم که انگار همه چیز اوکیه اولین درد و سختیای من از اونجایی شروع شد که ی پدر معتاد…
رز مشکی عزیزم
این پیام رو برای تو می نویسم
بابت شنیدن این اتفاقات وحشتناک از سمت پدر و پارتنرت واقعا متاسفم
حسرت داشتن پدری که صرفا مثل انسان رفتار کنه همیشه توی وجودت می مونه
اما میدونی چیه؟
یکی از سخت ترین کار های دنیا رو بکنی، باید بپذیریش
باید بپذیری که من این محبت رو نداشتم این احساس رو نتونستم تجربه کنم از سمت پدرم و این خیلی خیلی دردمنده
مثال برات می زنم قشنگم
فرض کن که خدایی نکرده یک پا نداشته باشی تو میتونی هر روز و هر لحظه بابت این موضوع ناراحت باشی که چرا من یه پا ندارم، چرا مثل بقیه نمیتونم راه برم و بدوم؟ چرا و چرا و چرا
ولی از یه جایی به بعد باید بپذیری که شرایط من این هست و روی رشد خودت تمرکز کنی
از اشتباه کردن هم نترس عزیزم
اتفاقی که با پارتنرت افتاد یه درس و تجربه برات بود که بتونی یاد بگیری
مطمئن باش هنوز آدم درست هم وجود داره
مثل مامانت :)
مراقبت کن
#T
این پیام رو برای تو می نویسم
بابت شنیدن این اتفاقات وحشتناک از سمت پدر و پارتنرت واقعا متاسفم
حسرت داشتن پدری که صرفا مثل انسان رفتار کنه همیشه توی وجودت می مونه
اما میدونی چیه؟
یکی از سخت ترین کار های دنیا رو بکنی، باید بپذیریش
باید بپذیری که من این محبت رو نداشتم این احساس رو نتونستم تجربه کنم از سمت پدرم و این خیلی خیلی دردمنده
مثال برات می زنم قشنگم
فرض کن که خدایی نکرده یک پا نداشته باشی تو میتونی هر روز و هر لحظه بابت این موضوع ناراحت باشی که چرا من یه پا ندارم، چرا مثل بقیه نمیتونم راه برم و بدوم؟ چرا و چرا و چرا
ولی از یه جایی به بعد باید بپذیری که شرایط من این هست و روی رشد خودت تمرکز کنی
از اشتباه کردن هم نترس عزیزم
اتفاقی که با پارتنرت افتاد یه درس و تجربه برات بود که بتونی یاد بگیری
مطمئن باش هنوز آدم درست هم وجود داره
مثل مامانت :)
مراقبت کن
#T
💔17❤6
Forwarded from Unknown bot
من از بچگیم دچار خودکشی منفعل هستم،
از نوجوونیم شدت گرفت و تا به الان که 24 سالم هست همون شدت و حدت باقی مونده
وضعیت کشور این تصمیم رو داره برام پررنگ تر و محکم تر میکنه
تا دیروز سر سوزنی امید داشتم
اما این روزا نه
امروز بخاطر قطع شدن برق و اب تو حموم گریه م گرفته بود و میخواستم خودمو پرت کنم پایین
با هیچکس در موردش حرف نمیزنم و نشون نمیدم
هیچوقت و هرگز
اولین بارمه دارم حرف میزنم
نمیدونم
شاید با نوشتن اینا یجورایی درخواست کمک میکنم
شایدم فقط دارم تصمیم قطعیم رو به اشتراک میذارم...
#6
از نوجوونیم شدت گرفت و تا به الان که 24 سالم هست همون شدت و حدت باقی مونده
وضعیت کشور این تصمیم رو داره برام پررنگ تر و محکم تر میکنه
تا دیروز سر سوزنی امید داشتم
اما این روزا نه
امروز بخاطر قطع شدن برق و اب تو حموم گریه م گرفته بود و میخواستم خودمو پرت کنم پایین
با هیچکس در موردش حرف نمیزنم و نشون نمیدم
هیچوقت و هرگز
اولین بارمه دارم حرف میزنم
نمیدونم
شاید با نوشتن اینا یجورایی درخواست کمک میکنم
شایدم فقط دارم تصمیم قطعیم رو به اشتراک میذارم...
#6
💔23
Forwarded from Unknown bot
سلام به همه.. :)
اسم مستعار من آرتمیس هست، و ممنونم که به حرفای طولانی این دختر گوش میدید...ی دختری ک از بچگی با آرزوی نویسندگی بزرگ شده، و داستان زندگی خودشم به سیاهی داستانای دارک فنتسی شده.
تمام بچگی من در تمسخر چهره م توسط خانواده دوست آشنا و معلمهای مدرسه گذشت.. و در سنین نوجوانی در اعتیاد بابام،تعرضهای ریز و درشت توسط دوستای معتادش،دعواهای شدید در حد پلیس و پلیس کشی و خون و خونریزی بین مامان و بابام.. بارها تا مرز جدایی رفتن و چیزای این مدلی..
و تمام آرزو وهدف زندگی منی ک یا مینوشتم یا فیلم میدیدم یا رمان میخوندم شده بود پیداکردن عشق.تصور میکردم اگر کسی بتونه این منه لجن رو دوست داشته باشه، اون کار بشدت بزرگی انجام داده و باید تمام زندگیم رو وقفش کنم
وقتی در 15 سالگیم،پدر و مادرم با سه تا بچه تصمیم گرفتن جدا شن، شدم والد خواهر و برادرم.. و مجبور شدم بازهم تمام دردامو قورت بدم. مامانم اول منو باخودش برد اما بعد یمدت هزینه ها و مشکلاتی که در دادگاه باهاشون مواجه میشد اونرو به یه هیولای روانی تبدیل کرد. دائما کتک میخوردم. لبتاب رو توی سرم خورد کرد. مدرسه جدیدم رو نمیزاشت برم که کلی انگزایتی داشتم همینجوریش.. و از خونه بیرونم میکرد و به اقوام میگفت من رو راه ندن. و بابامم ک خب ازم متنفر بود همیشه.. من مدتی رو توی انبار خونه دوستم یا پارک یا خانه های دختران شهر گذروندم و نهایتا تصمیم گرفتم ک با ازدواج هم شده فرار کنم وقتی شونزده ساله شدم:)
و به اولین پسری که توی زندگیم اومد دل بستم.. و بشدت ازم سو استفاده روانی و احساسی و درآخر... تجاوز جنسی شد. من با تمام مشکلات با اون آدم ازدواج کردم اما خب نتیجه ای جز کتک دوباره،خیانت، حقارت و تنهایی و اولین خودکشی ناموفقی ک هنوز ردش روی دستم باعث میشه نگاه همه بهم تغییر کنه برام نداشت.این تجربه من از اولین عشق بود... :) پدر مادرم برای جدایی هیچ کمکی بهم نکردن و خودم به هزار بدبختی و با بخشش مهریه تونستم جداشم.. بعد از اون سرکار میرفتم.. سعی میکردم زنده بمونم با اینکه مشکلاتم دوبرابر شده بود.کارفرماها ازم درخواست سکس میکردن.. هیچ جا امنیت نداشتم حتی مدیر بانک میخواست بزور باهام ارتباط بگیره وقتی شناسنامه مو دید..
و در بین همون بیچارگی بود که با دومین مرد زندگیم روبرو شدم. و بشرطی با این ادم وارد رابطه شدم در هجده سالگی که شرایط من رو بپذیره.. از جمله مشکلاتیکه در لمس آدمها پیداکرده بودم بدلیل تجاوزی ک شکل گرفته بود و همچنین این احتمال که هرگز نتونم عاشقش بشم.. چون چیزی در من مرده بود.. و برای چهارسال تمام مجددا توسط این ادم دستکاری روانی شدم،چون در آسیب پذیرترین روزهای زندگیم اومد و واقعا حامی من بود... فکر میکردم ارزششو داره.. که محترمه.. اما بعد از چهارسال متوجه شدم که تمام اون چهارسال من رو بازی داده.. مایی که داشتیم برای مهاجرت مون برنامه میریختیم ،ناگهان متوجه شدم هرگز براش جدی نبودم. بهم گفت عمدا نزاشتم دکتر بری هربار بهم میگفت یه دکتر بهتر پیدا میکنم، گفت میترسیدم که بگه باید کات کنی... چون من هر یکی دوماه دچار پنیک میشدم.. بهم گفت عمدا بعد از یمدت از سرکار رفتن منصرف کردمت به بهانه ازیت آزارهایی که میشدی،چون میخواستم کنترل مالی روت داشته باشم... و هزاران چیز دیگه.. این ادم مقدار زیادی از پول من دستش بود. موقع رفتن اون رو دزدید و بعد من رو باخاموش کردن گوشیش یهو گوست کرد. و درسته.. فهمیدم تمام شماره ها و آدرسهای ک ازش داشتم فیک و دروغین بودن🙂
من نابود شده بودم. دوباره..و فقط خودم و خدای خودم میدونم که از وسط اون جنون خودکشی و دردهای استخوان سوز چطور ترس از اینده خواهر کوچیکم باعث شد دوباره خودکشی نکنم و بقول مامانم، اینبار جوری تیغ نزنم که حتمااا بمیرم..و من باخودم عهد کردم که یا شجاعت درست زندگی کردن داشته باشم، یا شجاعت مردن. و تصمیم گرفتم که درس بخونم و استارت کنکور زدم. در رشته ای که کاملا با دیپلمم تفاوت داشت و بعد از چهارسال دوری از درس. و از صفر مطلق خودمو به درصدهاي بالا در آزمون رسوندم... جنگ شد... اتفاقات دی ماه پیش اومد.. و من هر روز درون خودم مردم.. زنده شدم.. وبازهم مردم... بارها و بارها مردم... در این بین توسط چندتا از نزدیکترین دوستهام هم بهم خیانت بزرگی شد و ترامای دیگه ای برام رقم زدن... خانواده بشدت منو تحت فشار گزاشتن... و درنهایت کنکوری که اکثر آرزوهای کنکوری های امسال بر باد داد و حتی نمیدونم نتیجه یک سال ونیم تلاشم چی میشه...... 🙂
و هرچقدر فکر میکنم... به نتیجه ای نمیرسم..
اسم مستعار من آرتمیس هست، و ممنونم که به حرفای طولانی این دختر گوش میدید...ی دختری ک از بچگی با آرزوی نویسندگی بزرگ شده، و داستان زندگی خودشم به سیاهی داستانای دارک فنتسی شده.
تمام بچگی من در تمسخر چهره م توسط خانواده دوست آشنا و معلمهای مدرسه گذشت.. و در سنین نوجوانی در اعتیاد بابام،تعرضهای ریز و درشت توسط دوستای معتادش،دعواهای شدید در حد پلیس و پلیس کشی و خون و خونریزی بین مامان و بابام.. بارها تا مرز جدایی رفتن و چیزای این مدلی..
و تمام آرزو وهدف زندگی منی ک یا مینوشتم یا فیلم میدیدم یا رمان میخوندم شده بود پیداکردن عشق.تصور میکردم اگر کسی بتونه این منه لجن رو دوست داشته باشه، اون کار بشدت بزرگی انجام داده و باید تمام زندگیم رو وقفش کنم
وقتی در 15 سالگیم،پدر و مادرم با سه تا بچه تصمیم گرفتن جدا شن، شدم والد خواهر و برادرم.. و مجبور شدم بازهم تمام دردامو قورت بدم. مامانم اول منو باخودش برد اما بعد یمدت هزینه ها و مشکلاتی که در دادگاه باهاشون مواجه میشد اونرو به یه هیولای روانی تبدیل کرد. دائما کتک میخوردم. لبتاب رو توی سرم خورد کرد. مدرسه جدیدم رو نمیزاشت برم که کلی انگزایتی داشتم همینجوریش.. و از خونه بیرونم میکرد و به اقوام میگفت من رو راه ندن. و بابامم ک خب ازم متنفر بود همیشه.. من مدتی رو توی انبار خونه دوستم یا پارک یا خانه های دختران شهر گذروندم و نهایتا تصمیم گرفتم ک با ازدواج هم شده فرار کنم وقتی شونزده ساله شدم:)
و به اولین پسری که توی زندگیم اومد دل بستم.. و بشدت ازم سو استفاده روانی و احساسی و درآخر... تجاوز جنسی شد. من با تمام مشکلات با اون آدم ازدواج کردم اما خب نتیجه ای جز کتک دوباره،خیانت، حقارت و تنهایی و اولین خودکشی ناموفقی ک هنوز ردش روی دستم باعث میشه نگاه همه بهم تغییر کنه برام نداشت.این تجربه من از اولین عشق بود... :) پدر مادرم برای جدایی هیچ کمکی بهم نکردن و خودم به هزار بدبختی و با بخشش مهریه تونستم جداشم.. بعد از اون سرکار میرفتم.. سعی میکردم زنده بمونم با اینکه مشکلاتم دوبرابر شده بود.کارفرماها ازم درخواست سکس میکردن.. هیچ جا امنیت نداشتم حتی مدیر بانک میخواست بزور باهام ارتباط بگیره وقتی شناسنامه مو دید..
و در بین همون بیچارگی بود که با دومین مرد زندگیم روبرو شدم. و بشرطی با این ادم وارد رابطه شدم در هجده سالگی که شرایط من رو بپذیره.. از جمله مشکلاتیکه در لمس آدمها پیداکرده بودم بدلیل تجاوزی ک شکل گرفته بود و همچنین این احتمال که هرگز نتونم عاشقش بشم.. چون چیزی در من مرده بود.. و برای چهارسال تمام مجددا توسط این ادم دستکاری روانی شدم،چون در آسیب پذیرترین روزهای زندگیم اومد و واقعا حامی من بود... فکر میکردم ارزششو داره.. که محترمه.. اما بعد از چهارسال متوجه شدم که تمام اون چهارسال من رو بازی داده.. مایی که داشتیم برای مهاجرت مون برنامه میریختیم ،ناگهان متوجه شدم هرگز براش جدی نبودم. بهم گفت عمدا نزاشتم دکتر بری هربار بهم میگفت یه دکتر بهتر پیدا میکنم، گفت میترسیدم که بگه باید کات کنی... چون من هر یکی دوماه دچار پنیک میشدم.. بهم گفت عمدا بعد از یمدت از سرکار رفتن منصرف کردمت به بهانه ازیت آزارهایی که میشدی،چون میخواستم کنترل مالی روت داشته باشم... و هزاران چیز دیگه.. این ادم مقدار زیادی از پول من دستش بود. موقع رفتن اون رو دزدید و بعد من رو باخاموش کردن گوشیش یهو گوست کرد. و درسته.. فهمیدم تمام شماره ها و آدرسهای ک ازش داشتم فیک و دروغین بودن🙂
من نابود شده بودم. دوباره..و فقط خودم و خدای خودم میدونم که از وسط اون جنون خودکشی و دردهای استخوان سوز چطور ترس از اینده خواهر کوچیکم باعث شد دوباره خودکشی نکنم و بقول مامانم، اینبار جوری تیغ نزنم که حتمااا بمیرم..و من باخودم عهد کردم که یا شجاعت درست زندگی کردن داشته باشم، یا شجاعت مردن. و تصمیم گرفتم که درس بخونم و استارت کنکور زدم. در رشته ای که کاملا با دیپلمم تفاوت داشت و بعد از چهارسال دوری از درس. و از صفر مطلق خودمو به درصدهاي بالا در آزمون رسوندم... جنگ شد... اتفاقات دی ماه پیش اومد.. و من هر روز درون خودم مردم.. زنده شدم.. وبازهم مردم... بارها و بارها مردم... در این بین توسط چندتا از نزدیکترین دوستهام هم بهم خیانت بزرگی شد و ترامای دیگه ای برام رقم زدن... خانواده بشدت منو تحت فشار گزاشتن... و درنهایت کنکوری که اکثر آرزوهای کنکوری های امسال بر باد داد و حتی نمیدونم نتیجه یک سال ونیم تلاشم چی میشه...... 🙂
و هرچقدر فکر میکنم... به نتیجه ای نمیرسم..
💔46❤3
Forwarded from Unknown bot
میدونین بچه ها فقر واقعا سخته
اینکه تو یه جمله بگم بخاطر فقر دوست دارم خودکشی کنم مسخره به نظر بیاد شاید
ولی زندگی تو فقر خیلی دارکه یکی رو فالو دارم نوشته بود: فقر استعداد آدما رو قایم میکنه چون هیچوقت فرصت و شانس اینو نمیده که بری ببینی تو چی استعداد داری به چی علاقه داری
فقر خلاقیت ادمارو میکشه چون مغز همیشه درگیر بقاست
اولویتش خلق کردن نیست ، زنده موندنه
فقر تجربه انسان بودن رومیگیره تجربه سفر کردن تجربه غذای خوب خوردن موبایل خوب داشتن خونه امن داشتن کفش خوب پوشیدن و تجربه لذتبخش یادگیری و کشف کردن
واقعا با تک تک سلولای تنم حسش کردم..
زندگی با فقر سراسر درد و رنجه
دانشگاه رفتم بیشتر از اینکه تمرکزم رو درس باشه رو این بود که وای الان فلان چیز رو واسه درسم بگیرم فلان جا کم میارم ، خیلی گشنمه برم غذا بگیرم ؟ نه هزینه خوابگاه و رفت و آمدو چیکار کنی همین چیز ساده که داری رو بخور
دیگه امسال عید رو لباس بخرم چند ساله نتونستم؟ نه واسه هزینه دکترت کم میاری
میدونین ذهن همیشه درگیره
درسم روخوندم شاغلم هنر بلدم
اما هر حرکتی بخوام بزنم تهش میرسم به پول
از دوران مدرسه دارم کار میکنم اما خب وقتی از ریشه اوضاع مالیت خراب باشه نمیشه نمیشه و نمیشه
من تمام تلاشم رو میکنم نگاه های از بالا به پایین ، بی احترامی تو فامیل صرفا چون پدرم پول دار نیست ، عقده هام از نداشته هام همه و همه باعث میشن یکم امید داشته باشم
اما در کنار تلاش هام تا همیشه این آرزومه که کاش بدون دردسر بمیرم
اما خب نمیتونم قول بدم به خودم که همیشه اینطور بمونم
#ماهی
اینکه تو یه جمله بگم بخاطر فقر دوست دارم خودکشی کنم مسخره به نظر بیاد شاید
ولی زندگی تو فقر خیلی دارکه یکی رو فالو دارم نوشته بود: فقر استعداد آدما رو قایم میکنه چون هیچوقت فرصت و شانس اینو نمیده که بری ببینی تو چی استعداد داری به چی علاقه داری
فقر خلاقیت ادمارو میکشه چون مغز همیشه درگیر بقاست
اولویتش خلق کردن نیست ، زنده موندنه
فقر تجربه انسان بودن رومیگیره تجربه سفر کردن تجربه غذای خوب خوردن موبایل خوب داشتن خونه امن داشتن کفش خوب پوشیدن و تجربه لذتبخش یادگیری و کشف کردن
واقعا با تک تک سلولای تنم حسش کردم..
زندگی با فقر سراسر درد و رنجه
دانشگاه رفتم بیشتر از اینکه تمرکزم رو درس باشه رو این بود که وای الان فلان چیز رو واسه درسم بگیرم فلان جا کم میارم ، خیلی گشنمه برم غذا بگیرم ؟ نه هزینه خوابگاه و رفت و آمدو چیکار کنی همین چیز ساده که داری رو بخور
دیگه امسال عید رو لباس بخرم چند ساله نتونستم؟ نه واسه هزینه دکترت کم میاری
میدونین ذهن همیشه درگیره
درسم روخوندم شاغلم هنر بلدم
اما هر حرکتی بخوام بزنم تهش میرسم به پول
از دوران مدرسه دارم کار میکنم اما خب وقتی از ریشه اوضاع مالیت خراب باشه نمیشه نمیشه و نمیشه
من تمام تلاشم رو میکنم نگاه های از بالا به پایین ، بی احترامی تو فامیل صرفا چون پدرم پول دار نیست ، عقده هام از نداشته هام همه و همه باعث میشن یکم امید داشته باشم
اما در کنار تلاش هام تا همیشه این آرزومه که کاش بدون دردسر بمیرم
اما خب نمیتونم قول بدم به خودم که همیشه اینطور بمونم
#ماهی
💔36❤2😭2
Unknown bot
سلام به همه.. :) اسم مستعار من آرتمیس هست، و ممنونم که به حرفای طولانی این دختر گوش میدید...ی دختری ک از بچگی با آرزوی نویسندگی بزرگ شده، و داستان زندگی خودشم به سیاهی داستانای دارک فنتسی شده. تمام بچگی من در تمسخر چهره م توسط خانواده دوست آشنا و معلمهای…
آرتمیس زیبا ، سلام ❤️
شنیدن حرفایی که زدی به شدت ناراحتم کرد و بابتش متاسفم
قشنگ من رابطه ای که تجربه کردی اسمش عشق نبوده ، اسمش سو استفاده بوده
عزیزدلم عشق یعنی دوست داشتن ، دوست داشته شدن، احترام و احترام گذاشتن
تو دختر خیلی قوی ای هستی
به خودت حق بده به خاطر تصمیم هایی که گرفتی ، خودت رو سرزنش نکن و فکر نکن که همینطوری باقی میمونه
یادت باشه که آخر هر داستانی خوب میشه اگه نشد ، بدون هنوز آخرس نرسیده
مراقبت کن
#T
شنیدن حرفایی که زدی به شدت ناراحتم کرد و بابتش متاسفم
قشنگ من رابطه ای که تجربه کردی اسمش عشق نبوده ، اسمش سو استفاده بوده
عزیزدلم عشق یعنی دوست داشتن ، دوست داشته شدن، احترام و احترام گذاشتن
تو دختر خیلی قوی ای هستی
به خودت حق بده به خاطر تصمیم هایی که گرفتی ، خودت رو سرزنش نکن و فکر نکن که همینطوری باقی میمونه
یادت باشه که آخر هر داستانی خوب میشه اگه نشد ، بدون هنوز آخرس نرسیده
مراقبت کن
#T
💔20❤4
Unknown bot
میدونین بچه ها فقر واقعا سخته اینکه تو یه جمله بگم بخاطر فقر دوست دارم خودکشی کنم مسخره به نظر بیاد شاید ولی زندگی تو فقر خیلی دارکه یکی رو فالو دارم نوشته بود: فقر استعداد آدما رو قایم میکنه چون هیچوقت فرصت و شانس اینو نمیده که بری ببینی تو چی استعداد…
ماهی واسه ی فقر خیلی باهات موافقم
از بچگی همیشه تو فقر بودم هیچوقت اون چیزایی ک میخواستمو نداشتم نه عروسک مورد علاقه ای نه اتاقی ک با سلیقه ی خودم بوده باشه نه گوشی خوب حتی دانشگاه هم با استرس شهریه و پول خرج نکردن درس خوندم
نه حتی محبتی دیدم مدام شاهد دعواهای پدر و مادرم بودم و یبار نشد تو ارامش باشم اونا دعوا میکردن و من گریه و هیچ کس اهمیتی به من نمیداد بابام یه ادم شکاک شاید عجیب باشه که حتی تا بیست سالگیم به زور میگفت شبا باید راس ساعت ده بری بخوابی اصلا همچین چیزی تو زندگیتون دیدید؟
نمیزاشت با دوستام برم بیرون نمیزاره سرکار برم درس هم به زور
هیچوقت یادم نمیاد بغلم کرده باشن بوسیده باشنم
و من الان یه ادم تشنه و گدای محبتم تا کسی بهم یکم محبت میکنه وابسته اش میشم فک میکنم دوستم داره
و حتی خیلی روزا از شدت فشاری ک رومه دوست دارم فقط بخوابم و بلند نشم...
خیلی متنم پراکنده و بد شد ببخشید
از بچگی همیشه تو فقر بودم هیچوقت اون چیزایی ک میخواستمو نداشتم نه عروسک مورد علاقه ای نه اتاقی ک با سلیقه ی خودم بوده باشه نه گوشی خوب حتی دانشگاه هم با استرس شهریه و پول خرج نکردن درس خوندم
نه حتی محبتی دیدم مدام شاهد دعواهای پدر و مادرم بودم و یبار نشد تو ارامش باشم اونا دعوا میکردن و من گریه و هیچ کس اهمیتی به من نمیداد بابام یه ادم شکاک شاید عجیب باشه که حتی تا بیست سالگیم به زور میگفت شبا باید راس ساعت ده بری بخوابی اصلا همچین چیزی تو زندگیتون دیدید؟
نمیزاشت با دوستام برم بیرون نمیزاره سرکار برم درس هم به زور
هیچوقت یادم نمیاد بغلم کرده باشن بوسیده باشنم
و من الان یه ادم تشنه و گدای محبتم تا کسی بهم یکم محبت میکنه وابسته اش میشم فک میکنم دوستم داره
و حتی خیلی روزا از شدت فشاری ک رومه دوست دارم فقط بخوابم و بلند نشم...
خیلی متنم پراکنده و بد شد ببخشید
❤20
Unknown bot
میدونین بچه ها فقر واقعا سخته اینکه تو یه جمله بگم بخاطر فقر دوست دارم خودکشی کنم مسخره به نظر بیاد شاید ولی زندگی تو فقر خیلی دارکه یکی رو فالو دارم نوشته بود: فقر استعداد آدما رو قایم میکنه چون هیچوقت فرصت و شانس اینو نمیده که بری ببینی تو چی استعداد…
برای ماهی قشنگم..
توی کشوری که چشم میبندیم تاصبح قیمتا ده بار جابجا میشن، واقعا اینکه فقر آدم رو از زندگی سیر کنه خیلی طبیعیه..
کافیه فقط یه سر بری یوتیوب و اینستا..ببینی یه آدم خارجی چطور با آرزوهای تو بدنیا اومده و حتی از این موضوع بیخبره، نه آرزوهای انچنانی، یه زندگی معمولی..و تونسته تلاش کنه و الان استعدادش رو پروش بده..یا به علاقیش نزدیک تر بشه.
بعد اینجا باید برای پول یک کتاب تست اشک بریزی... برای یک بوم نقاشی یا یک جفت کفش خوب ماهها پول سیو کنی.. برای خریدن یک ابزار موسیقی حتی چندسالللل پول سیو کنی.. 🙂
حاضرم قسم بخورم هزاران هنرمند و هزاران ایده صدهابار بهتر از خیلی چیزایی که اونطرف میبینیم توی ایران هستن که دارن زنده زنده دفن میشن... بخاطر جبر جغرافیایی هیچوقت نتونستن حتی وارد رقابت بشن.. چه برسه به بردن
خودمم یکی از اونام راستش.. با مجموعه کتابی که شاید هیچوقت هیچکس نخوندش:)
اگر خشمگینی از اینهمه بی عدالتی بابت چیزی که در انتخابش نقش نداشتی.. میدونم که کمکی از هیچکدوممون جز گوش دادن برنمیاد. ولی خواهش میکنم حداقل من رو در خشمت شریک بدون... و بدون که تنها نیستی و این یک غم دسته جمعیه.و ازت میخوام که خودت رو به همیشه قوی بودن مجبور نکنی... قوی بودن برای مدت طولانی کار کردن دویدن و باززززهم نرسیدن،از یک جایی به بعد نتیجه عکس میده🫂
#آرتمیس
توی کشوری که چشم میبندیم تاصبح قیمتا ده بار جابجا میشن، واقعا اینکه فقر آدم رو از زندگی سیر کنه خیلی طبیعیه..
کافیه فقط یه سر بری یوتیوب و اینستا..ببینی یه آدم خارجی چطور با آرزوهای تو بدنیا اومده و حتی از این موضوع بیخبره، نه آرزوهای انچنانی، یه زندگی معمولی..و تونسته تلاش کنه و الان استعدادش رو پروش بده..یا به علاقیش نزدیک تر بشه.
بعد اینجا باید برای پول یک کتاب تست اشک بریزی... برای یک بوم نقاشی یا یک جفت کفش خوب ماهها پول سیو کنی.. برای خریدن یک ابزار موسیقی حتی چندسالللل پول سیو کنی.. 🙂
حاضرم قسم بخورم هزاران هنرمند و هزاران ایده صدهابار بهتر از خیلی چیزایی که اونطرف میبینیم توی ایران هستن که دارن زنده زنده دفن میشن... بخاطر جبر جغرافیایی هیچوقت نتونستن حتی وارد رقابت بشن.. چه برسه به بردن
خودمم یکی از اونام راستش.. با مجموعه کتابی که شاید هیچوقت هیچکس نخوندش:)
اگر خشمگینی از اینهمه بی عدالتی بابت چیزی که در انتخابش نقش نداشتی.. میدونم که کمکی از هیچکدوممون جز گوش دادن برنمیاد. ولی خواهش میکنم حداقل من رو در خشمت شریک بدون... و بدون که تنها نیستی و این یک غم دسته جمعیه.و ازت میخوام که خودت رو به همیشه قوی بودن مجبور نکنی... قوی بودن برای مدت طولانی کار کردن دویدن و باززززهم نرسیدن،از یک جایی به بعد نتیجه عکس میده🫂
#آرتمیس
❤20💔2
Forwarded from Unknown bot
برای چکاوک عزیزم
این خیلی کلیشه ای بنظر میاد ولی خب کمکتم میکنه
بابات با یه بیماری سخت مبارزه کرده تا زنده بمونه
به این فکر کن که نبود تو میتونه به زندگی وصل نگهش داره یا نه؟
و اینکه هیچوقت برای پیدا کردن دوست دیر نیست من بهترین دوستمو تو ۲۸ سالگی دیدم و باهاش اشنا شدم اگه احساس تنهایی میکنی بیا و با بچه های فانوس حرف بزن 🫂
این خیلی کلیشه ای بنظر میاد ولی خب کمکتم میکنه
بابات با یه بیماری سخت مبارزه کرده تا زنده بمونه
به این فکر کن که نبود تو میتونه به زندگی وصل نگهش داره یا نه؟
و اینکه هیچوقت برای پیدا کردن دوست دیر نیست من بهترین دوستمو تو ۲۸ سالگی دیدم و باهاش اشنا شدم اگه احساس تنهایی میکنی بیا و با بچه های فانوس حرف بزن 🫂
ریپلای به این پیام
Telegram
فانوس🕯️
سلام
من زیادی تنهام و این اولین باریه که دارم درموردش حرف میزنم
نوشتن این جمله اینقدر سخته برام که 10 دقیقه اس دارم می نویسم و پاک میکنم
من دوست، دارم ولی اونقدر صمیمی نیستم باهاشون که بتونم باهاشون صحبت کنم درمورد مسائل زندگیم
مثلا وقتی که مورد سوء استفاده…
من زیادی تنهام و این اولین باریه که دارم درموردش حرف میزنم
نوشتن این جمله اینقدر سخته برام که 10 دقیقه اس دارم می نویسم و پاک میکنم
من دوست، دارم ولی اونقدر صمیمی نیستم باهاشون که بتونم باهاشون صحبت کنم درمورد مسائل زندگیم
مثلا وقتی که مورد سوء استفاده…
❤14
Forwarded from Unknown bot
https://t.me/phanooos/13
کاشکه میتونستم بغلت کنم و حتی ذره ای از دردی که داریو حملش کنم♥️
کاشکه میتونستم بغلت کنم و حتی ذره ای از دردی که داریو حملش کنم♥️
Telegram
فانوس🕯️
سلام به همه.. :)
اسم مستعار من آرتمیس هست، و ممنونم که به حرفای طولانی این دختر گوش میدید...ی دختری ک از بچگی با آرزوی نویسندگی بزرگ شده، و داستان زندگی خودشم به سیاهی داستانای دارک فنتسی شده.
تمام بچگی من در تمسخر چهره م توسط خانواده دوست آشنا و معلمهای…
اسم مستعار من آرتمیس هست، و ممنونم که به حرفای طولانی این دختر گوش میدید...ی دختری ک از بچگی با آرزوی نویسندگی بزرگ شده، و داستان زندگی خودشم به سیاهی داستانای دارک فنتسی شده.
تمام بچگی من در تمسخر چهره م توسط خانواده دوست آشنا و معلمهای…
❤10
Forwarded from Unknown bot
برای #نون مینویسم
تو تو خونه ای بزرگ شدی که شبیه خونه ی ماست من میدونم چی میکشی و چه احساسی داری ولی سه تا چیزو یادت نره اول اینکه به شبایی فکر کن که تو اون خونه ی جهنمی ارزو میکردی فردا رو نبینی ولی دیدی و پشت سر گذاشتیش و نفس کشیدی پس از این به بعدم باید همین کارو کنی
دوم اینکه سنت بالا نیست هنوز خیلی راه نرفته داری برای نجاتت و سوم اینکه درس بخون یا کار کن و از اون خونه برو و راه های نرفتتو برو
تو تو خونه ای بزرگ شدی که شبیه خونه ی ماست من میدونم چی میکشی و چه احساسی داری ولی سه تا چیزو یادت نره اول اینکه به شبایی فکر کن که تو اون خونه ی جهنمی ارزو میکردی فردا رو نبینی ولی دیدی و پشت سر گذاشتیش و نفس کشیدی پس از این به بعدم باید همین کارو کنی
دوم اینکه سنت بالا نیست هنوز خیلی راه نرفته داری برای نجاتت و سوم اینکه درس بخون یا کار کن و از اون خونه برو و راه های نرفتتو برو
ریپلای به این پیام
Telegram
فانوس🕯️
سلام
راستش من همین الان داشتم به این فکر میکردم که کاش زنده نباشم، دیشبم انقدر غم رو دلم سنگین بود به این فکر میکردم که کاش قلبم تو خواب وایسه و دیگه فردا رو نبینم :)
اینا همش تقصیر بابامه:)
البته اون هیچ وقت بابا نبوده
یه آدم خسیس وحشی با دست بزن، که…
راستش من همین الان داشتم به این فکر میکردم که کاش زنده نباشم، دیشبم انقدر غم رو دلم سنگین بود به این فکر میکردم که کاش قلبم تو خواب وایسه و دیگه فردا رو نبینم :)
اینا همش تقصیر بابامه:)
البته اون هیچ وقت بابا نبوده
یه آدم خسیس وحشی با دست بزن، که…
❤8
Forwarded from Unknown bot
#6
به ادمایی فکر کن که بچه یا پدر و مادرشونو تو این وضیعیت از دست دادن تو این ۹ ماه اونا این وضعیتیو هزار بار بیشتر از من و تو دارن با پوست و گوشت و استخون لمس میکنن راستش من پیام ندادم بهت دلداری بدم پیام دادم سرت داد بزنم بگم بلند شو محکم بایست چون اونا ایستادن و توام باید بایستی این یه بایده و نباید کم بیاری
به ادمایی فکر کن که بچه یا پدر و مادرشونو تو این وضیعیت از دست دادن تو این ۹ ماه اونا این وضعیتیو هزار بار بیشتر از من و تو دارن با پوست و گوشت و استخون لمس میکنن راستش من پیام ندادم بهت دلداری بدم پیام دادم سرت داد بزنم بگم بلند شو محکم بایست چون اونا ایستادن و توام باید بایستی این یه بایده و نباید کم بیاری
ریپلای به این پیام
Telegram
فانوس🕯️
من از بچگیم دچار خودکشی منفعل هستم،
از نوجوونیم شدت گرفت و تا به الان که 24 سالم هست همون شدت و حدت باقی مونده
وضعیت کشور این تصمیم رو داره برام پررنگ تر و محکم تر میکنه
تا دیروز سر سوزنی امید داشتم
اما این روزا نه
امروز بخاطر قطع شدن برق و اب تو حموم گریه…
از نوجوونیم شدت گرفت و تا به الان که 24 سالم هست همون شدت و حدت باقی مونده
وضعیت کشور این تصمیم رو داره برام پررنگ تر و محکم تر میکنه
تا دیروز سر سوزنی امید داشتم
اما این روزا نه
امروز بخاطر قطع شدن برق و اب تو حموم گریه…
💔11
Forwarded from Unknown bot
من تجربه تروما های بزرگ نداشتم
منظورم تجاوز و طلاق و پارتنر و اینجور مسائل ...
مشکلات معمولی و رندم داشتم
مثلا ترس همیشگی به خاطر فقر و وضعیت مالی و احساس گناه
یا مثلا مادر بیمار و افسرده که همیشه از مرگ و ...حرف میزنه
پدر عصبی و بی فکر....
برادر عصبی تر که چند بار حمله خشم داشته و وسیله های خونه رو به فنا داده و مواد هم استفاده میکنه
یا چمیدونم مشکلات سلامتی معمولی مثل کم کاری تیرویید و تنبلی تخمدان و یکم مشکلات روان و دو سه تا مشکل دیگه
ولی اخه خانواده ام سیاه سیاه نبودن ،
درسته مثلا برادرم باعث شده از صدای باز و بسته شدن در بترسم
یا مثلا میدونم این احساس کثافتی که نسبت به خودم دارم ،
احساس ناتوانی شدیدی که برای انجام ساده ترین و عادی ترین کارهای روزمره میکنم،
و اضطراب دائمی ام ، همه شون از سختگیری و رفتار مادرم میاد
یا مثلا دلیلی که تا یه پسر بهم پیشنهاد میده تا یه هفته حالم بده چون بشدت از اینکه وارد رابطه بشم وحشت دارم انگار اینده ام رو تو سرگذشت مادرم میبینم
ولی در کنار همه اینها و مسائل دیگه ای که تعریف کردنشون واقعا از حوصله خارجه ، من طعم محبت رو هم از این خانواده چشیدم
متوجه ام که زندگی بدون مشکل وجود نداره
متوجه ام که در کنار بگایی ها چه نعمت هایی هم داشتم حالا بخواد مثلا آغوش پدر و مادر یا لبخند برادرم باشه
ولی چیزی که نمیفهمم اینه که چرا انقدر تاثیر زیادی رو روانم داشته ؟
من از زمانی که یه بچه تو سن ابتدایی بودم تفریح قبل از خوابم تصور مردنم بود
الان که یک بزرگسالم وقتی شرایط خانواده از حد معمول بیشتر بهم میریزه تنها چیزی که میتونه باعث بشه از نظر روانی یکم اروم بشم تجسم کشتن خودمه
اون لحظه که حس کنم دیگه دارم جون میدم و داره تموم میشه بهم ارامش میده ،یه نفس راحت میکشم
تا اینجا تو این چنل بچه ها از تجربه رنج هایی گفتن که مشکلات من کنارشون چیز بزرگی نیست
با اینکه مدت هاست دارو اعصاب مصرف میکنم
ولی نمیفهمم چرا حالم نرمال نمیشه
این میل به نیستی ، با کوچکترین نشونه از مشکل تمام وجودم رو پر میکنه .....
خب چه مرگته ؟ بی مصرف حال بهم زن حیف نون
#گربه
منظورم تجاوز و طلاق و پارتنر و اینجور مسائل ...
مشکلات معمولی و رندم داشتم
مثلا ترس همیشگی به خاطر فقر و وضعیت مالی و احساس گناه
یا مثلا مادر بیمار و افسرده که همیشه از مرگ و ...حرف میزنه
پدر عصبی و بی فکر....
برادر عصبی تر که چند بار حمله خشم داشته و وسیله های خونه رو به فنا داده و مواد هم استفاده میکنه
یا چمیدونم مشکلات سلامتی معمولی مثل کم کاری تیرویید و تنبلی تخمدان و یکم مشکلات روان و دو سه تا مشکل دیگه
ولی اخه خانواده ام سیاه سیاه نبودن ،
درسته مثلا برادرم باعث شده از صدای باز و بسته شدن در بترسم
یا مثلا میدونم این احساس کثافتی که نسبت به خودم دارم ،
احساس ناتوانی شدیدی که برای انجام ساده ترین و عادی ترین کارهای روزمره میکنم،
و اضطراب دائمی ام ، همه شون از سختگیری و رفتار مادرم میاد
یا مثلا دلیلی که تا یه پسر بهم پیشنهاد میده تا یه هفته حالم بده چون بشدت از اینکه وارد رابطه بشم وحشت دارم انگار اینده ام رو تو سرگذشت مادرم میبینم
ولی در کنار همه اینها و مسائل دیگه ای که تعریف کردنشون واقعا از حوصله خارجه ، من طعم محبت رو هم از این خانواده چشیدم
متوجه ام که زندگی بدون مشکل وجود نداره
متوجه ام که در کنار بگایی ها چه نعمت هایی هم داشتم حالا بخواد مثلا آغوش پدر و مادر یا لبخند برادرم باشه
ولی چیزی که نمیفهمم اینه که چرا انقدر تاثیر زیادی رو روانم داشته ؟
من از زمانی که یه بچه تو سن ابتدایی بودم تفریح قبل از خوابم تصور مردنم بود
الان که یک بزرگسالم وقتی شرایط خانواده از حد معمول بیشتر بهم میریزه تنها چیزی که میتونه باعث بشه از نظر روانی یکم اروم بشم تجسم کشتن خودمه
اون لحظه که حس کنم دیگه دارم جون میدم و داره تموم میشه بهم ارامش میده ،یه نفس راحت میکشم
تا اینجا تو این چنل بچه ها از تجربه رنج هایی گفتن که مشکلات من کنارشون چیز بزرگی نیست
با اینکه مدت هاست دارو اعصاب مصرف میکنم
ولی نمیفهمم چرا حالم نرمال نمیشه
این میل به نیستی ، با کوچکترین نشونه از مشکل تمام وجودم رو پر میکنه .....
خب چه مرگته ؟ بی مصرف حال بهم زن حیف نون
#گربه
❤19😭1
Unknown bot
من تجربه تروما های بزرگ نداشتم منظورم تجاوز و طلاق و پارتنر و اینجور مسائل ... مشکلات معمولی و رندم داشتم مثلا ترس همیشگی به خاطر فقر و وضعیت مالی و احساس گناه یا مثلا مادر بیمار و افسرده که همیشه از مرگ و ...حرف میزنه پدر عصبی و بی فکر.... برادر…
گربه ی عزیزم من خودم میخوام برای تو بنویسم ولی خیلی کوتاه
نمیدونم از ۵۰۴ نفری که تا الان عضو فانوس شدن چند نفرشون مادر افسرده ای داشته که بچه هاش خوشحالی و سرخالیشو ندیدن
ولی میدونم که خیلی زیادن
و این رنج کوچیک نیست
تو سر رنجت نزن🫂
نمیدونم از ۵۰۴ نفری که تا الان عضو فانوس شدن چند نفرشون مادر افسرده ای داشته که بچه هاش خوشحالی و سرخالیشو ندیدن
ولی میدونم که خیلی زیادن
و این رنج کوچیک نیست
تو سر رنجت نزن🫂
❤18
