پیرنگ | Peyrang
1.85K subscribers
76 photos
21 videos
768 links
گروه ادبی پیرنگ بدون هر نوع وابستگی، به مقوله‌ی ادبیات با محوریت ادبیات داستانی
می‌پردازد.

https://t.me/peyrang_dastan

آدرس سايت:
http://peyrang.org/

Email: info@peyrang.org
Download Telegram
to view and join the conversation
Forwarded from پیرنگ | Peyrang
.
#یادکرد

#آلبوم

هاپر، تصویرگر ملال آدمی است و کارور سراینده‌ی این ملال

#عطیه_رادمنش_احسنی


این متن به یاد ریموند کارور (۱۹۳۸ – ۱۹۸۸) نویسنده و شاعر است در سال‌روز رفتن‌اش به سال ۱۹۸۸ در امریکا. در حالی که پوشه‌های نصفه و نیمه‌ی زیادی از داستان‌ها در اتاق کارش در انتظار او بود تا آن‌ها را به سرانجام‌ برساند.
ریموند کارور، نویسنده‌ی امریکایی، زندگی پیچیده و عجیبی داشت ـ کارور همیشه مستأصل بود از کمبود وقت برای نوشتن. خیلی زود ازدواج کرد و بلافاصله بچه‌دار شد و تا سال‌ها زندگی‌اش در تلاطم بچه‌داری و کارهای کم‌درآمد و نامتناسب با روحیه‌‌اش، مثل پیش‌خدمتی و نگهبانی ساختمان برای امرار معاش گذشت. در فاصله‌های کوتاهِ بین این شتاب اجباریِ زندگی، شعر و داستان کوتاه می‌نوشت. داستان‌هایی که یک لاکونیسم حیرت‌آور از تنهایی آدمی را تصویر کرده‌اند. طوری که ناباکوف از آدم‌های داستان‌های کارور به عنوان آدم‌هایی بی‌رؤیا یاد می‌کند. آدم‌هایی که فقط نفس می‌کشند و آنچنان عاجزند که لرزه به پشت ما می‌اندازند.

خودش می‌گوید که ناچار به نوشتن داستان کوتاه بوده؛ به خاطر ضرباهنگ پرشتاب زندگی روزمره‌اش. نوشتن رمان، برای او یک رؤیای دست‌نیافتنی بوده. رؤیایی که بعد از آشنایی و ازدواج با تس گالاگرِ شاعر، و شور و نظمی که گالاگر به زندگی او داد، تبدیل به واقعیت شد. گالاگر منبع الهام او بود، هرچند دیر شاید. رمانی که به انتها نرسید و کارور در سن پنجاه سالگی بر اثر سرطان ریه درگذشت.
در کنار کارور، همواره یک نقاش امریکایی نیز در ذهن مخاطب‌ها تداعی می‌شود. نقاشی که تصویرگر همان لاکونیسم استیصالی از تنهایی آدم است. «ادوارد هاپر» نقاشی است که می‌شود همان جمله‌ی ناباکوف را درباره‌ی داستان‌های کارور، برای توصیف محتوایی تابلوهای او نیز به کار برد. هاپر، تصویرگر ملال آدمی است و کارور سراینده‌ی این ملال. این کلافه‌گیِ در وجود و ماندن در خویش. تشابه معنایی کار هر دو و نگاه فردی به رئالیزم و مینی‌مالیزم، در حدی است که حتا برخی از ناشران برای طرح جلد آثار کارور از تابلوهای هاپر استفاده کرده‌اند.


در زیر تصاویری از ریموند کارور و تابلوهایی از هاپر که یادآور برخی از داستان‌های کارور است، آورده شده. آلبوم را ورق بزنید:

یک. ریموند کارور پشت میز کار خود، در خانه‌ی مشترک‌شان با تس گالاگر شاعر در خیابان سیراکوز نیویورک

دو. ریموند کارور و همراه زندگی‌اش در سال‌های آخر «تس گالاگر»

سه. نام تابلو «دختر در حال خیاطی»، ۱۹۲۱، تداعی‌کننده‌ی داستان «همسایه‌ها»

چهار. نام تابلو «یک‌شنبه»، ۱۹۲۶، تداعی‌کننده‌ی داستان «مراقب باش»

پنج. نام تابلو «ساعت یازده صبح»، ۱۹۲۶، تداعی‌کننده‌ی داستان «چرا نمی‌رقصید؟»

شش. نام تابلو «اتاق هتل»، ۱۹۳۱، تداعی‌کننده‌ی داستان «شما دکترید؟»

هفت. نام تابلو «نمایش نیویورکی»، ۱۹۳۹، تداعی‌کننده‌ی داستان «کلیسای جامع»
https://t.me/peyrang_files/131

#ریموند_کارور
#ادوارد_هاپر

@peyrang_dastan
www.peyrang.org
12 Mohammad Hasan Shahsavari
.
خدا از سر تقصیرات من بگذرد
نوشته‌ی محمدحسن شهسواری
با صدای نویسنده
مدت: ۱۰ دقیقه


مشخصات فایل صوتی: از مجموعه‌ی داستان همراه چهار، ضمیمه‌ی مجله‌ی داستان همشهری

#داستان_صوتی
#داستان_کوتاه
#محمد_حسن_شهسواری


@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
Forwarded from کاغذ
...نه کاری است خُرد


▪️قول مشهوری است از مارک تواین که «کلاسیک به کتابی می‌گویند که همه لب به ستایش آن می‌گشایند اما هیچکس آن را نخوانده». حالا این نقل را کنار یکی از هزاران کامنت پادکست فردوسی‌خوانی بگذارید که می‌گوید «چه بسیار چوب‌ها که با صدای شما و رنج جناب فردوسی در کارگاه کوچک نجاری من بریده شد و شکل گرفت و چیزی ساخته شد، آمیخته با داستان‌های شاهنامه».

▪️چند روز پیش پادکست فردوسی‌خوانی کارش را به پایان رساند. در این پادکست امیر خادم، پژوهشگر سابق در دانشگاه تورنتو، یکایک ابیات شاهنامه را خواند و بخش‌بخش توضیحاتی به آن افزود تا این اثر کلاسیکِ دشوار درخور فهم هرکسی –آشنا یا ناآشنا با ادبیات– شود. خادم و همراهانش از اسفند ۱۳۹۶ خواندن شاهنامه را آغاز و هفته‌به‌هفته دنبال کردند و حالا هزاران نفر با هم آن را به پایان رسانده‌اند.

▪️چند ویژگی اصلی فردوسی‌خوانی:
–خواندن درست ابیات.
–استفاده از بهترین تصحیح موجود شاهنامه.
–ارائهٔ توضیحاتی که شنونده را از هر دانش ادبی پیشین بی‌نیاز می‌کند.
–آشنایی خادم با ادبیات جهان و ادبیات داستانی و درنتیجه، اتخاذ لحن دراماتیک درست و متناسب با شخصیت‌ها.
–اجتناب از درازگویی و ارائهٔ توضیحات اضافه.
–اجتناب از توضیحات غیرعلمی و غلط.
–رعایت اعتدال در شیوهٔ تلفظ واژگان کهن.
–تولید و انتشار قسمت‌های ویژه‌ای که در آن‌ها چکیده‌ای از برخی مطالب دانش معاصر شاهنامه‌پژوهی را به زبان ساده به دست می‌دهد. این قسمت‌ها موضوعاتی مثل زندگی فردوسی، تصحیح‌های شاهنامه، منابع شاهنامه و... را شامل می‌شود.
–انتشار رایگان تمام قسمت‌ها در اپلیکیشن‌های پادکست و تلگرام، و اجتناب از تبلیغات.
–دسترسی همیشگی فردوسی‌خوانی در وبسایت و اکانت‌های آن.

▪️چند سال پیش که ساختن و شنیدن پادکست رواج پیدا کرد، بسیاری آن را موج پوچی دانستند که به‌زودی از بین خواهد رفت. خوشبختانه پادکست‌هایی مثل فردوسی‌خوانی نشان دادند پلتفرم پادکست موج بوده باشد یا نه، پوچ نبوده و نیست و، در مورد فردوسی‌خوانی، حکم صحنهٔ نقالی را داشته است.


▪️وبسایت فردوسی‌خوانی

▪️فردوسی‌خوانی را کجا بشنویم

▪️تلگرام فردوسی‌خوانی

▪️حمایت مالی از فردوسی‌خوانی


#پیشنهاد


@kaaghaz
Audio
.

نقشه‌ی ختایی مینا
نوشته‌ی آرش صادق‌بیگی
با صدای نویسنده
مدت: ۴۳ دقیقه

مشخصات فایل صوتی: از مجموعه‌ی داستان همراه ششم، ضمیمه‌ی مجله‌ی داستان همشهری

#داستان_صوتی
#داستان_کوتاه
#آرش_صادق_بیگی

@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
Audio
فتحنامه‌ی مغان
نوشته‌ی هوشنگ گلشیری
با صدای نویسنده
مدت: ۶۶ دقیقه


مشخصات فایل صوتی: خواندن داستان «فتحنامه‌ی مغان» در شهر کُلن آلمان، ۱۳۷۱

توضیح: لینک فایل صوتی کامل شامل سخنرانی هوشنگ گلشیری⁩ درباره‌ی داستان‌نویسی معاصر در ایران و سپس خواندن داستان «فتحنامه‌ی مغان» در شهر کُلن آلمان، ۱۳۷۱


#داستان_صوتی
#داستان_کوتاه
#هوشنگ_گلشیری
#نیمه_تاریک_ماه

@peyrang_dastan
Forwarded from پیرنگ | Peyrang
.

#ویدئو


در ویدئوی حاضر مریم عرفان با ماریا بلانکو، استاد دانشگاه لندن و پژوهشگر فرهنگ و ادبیات آمریکای لاتین، درباره‌ی خورخه لوئیس بورخس و سبک ادبی او گفتگو کرده است تا با او، شخصیت و نوشته‌هایش بیشتر آشنا شویم. همچنین در لابه‌لای این گفتگو مستندهایی از خود بورخس را می‌بینیم؛ تصاویری که کمتر دیده شده‌اند، و صحبت‌های بورخس در مورد خودش را می‌شنویم.
او می‌گوید: «من خودم را خواننده می‌دانم و رویاپرداز، و گاهی هم نویسنده؛ فقط گه‌گاهی...»

منبع: بی‌بی‌سی پرشین

#خورخه_لوئیس_بورخس

@peyrang_dastan
www.peyrang.org
Forwarded from پیرنگ | Peyrang
.
#آلبوم
#یادکرد
خولیو کرتاثار در سالروز آمدنش

مردی که از چیزهای عجیب خوشش می‌آمد.

#نغمه_کرم_نژاد

۲۶ آگوست سالروز تولد «خولیو کرتاثار» (۱۹۱۴_۱۹۸۴) یکی از نویسنده‌های درخشان دهه‌ی شصت و آمریکای لاتین است. کرتاثار در کنار «گابریل گارسیا مارکز»، «ماریو بارگاس یوسا» و «کارلوس فوئنتس» ادبیات لاتین را بازآفرید و سبب جهانی‌شدنش شد. جنبشی که به «بوم» مشهور است. کرتاثار به واسطه‌ی جهان داستانیِ شگفت‌انگیز و خارق‌العاده‌اش در ادبیات جهان شناخته شده است. کرتاثاری که از چیزهای عجیب خوشش می‌آمد. یوسا در مورد او می‌گوید:
«همیشه خوش‌برخورد و مهربان بود اما رازی در شخصیتش نهفته بود که او را برای دیگران ناشناخته و جذاب می‌کرد. رازی که موجب غنی شدن نوشته‌اش می‌شد؛ کیفیتی که برای دیگران غیرقابل‌دسترس بود... از چیزهای عجیب خوشش می‌آمد. روزی من را با خود به گردهمایی کف‌بینان و ساحره‌ها برد. حوصله‌ام سررفته بود اما کرتاثار پر از هیجان بود؛ از دیدگاه او آدم‌های حاضر در آن جمع درهای ذهنش را به بعدی از واقعیت می‌گشودند که پر از رمز و راز و غیرقابل‌کنترل بود و همین موضوع برایش جذابیت زیادی داشت... متواضع بود و از بلندپروازی‌های اجتماعی که خاص اهالی ادبیات است بی‌بهره بود.»*

در مورد کرتاثار کم نگفته‌اند. اما همچنان که شناخت افراد دشوارست، زمان هم این شناخت را دچار دگرگونی و تغییر می‌کند. این ناپایداری در شناخت تا هنگامی که مفهومی به نام زمان و گذرش بر ما و جهانمان سایه انداخته، تداوم خواهد داشت. آنچه از بدنمان می‌شناسیم آن نیست که ساعتی پیش بوده است. و این اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌آید و شاید پاسخی است حیاتی به نیاز ما به تکامل و سازگاری. از دیگرسو، دور از ذهن نیست که ذات، روح و آگاهی یا هر اسمی که به آن می‌دهیم نیز در ظرف زمان دگرگون شود. ما انسان بیست سال پیش نیستیم. این به آن معنا نیست که هرگونه تلاشی در جهت این شناخت بیهوده است. گفته‌اند از طریق دیدن عکس می‌توان به شناخت جوهره‌ی اصلی یک فرد دست یافت و یا دستکم تلاشی‌ست. از آن‌روی که عکس‌ها ثبت لحظه‌ای است که در آن، زمان نمی‌گذرد و چون نمی‌گذرد، این فرصت را به ما می‌دهد که درکی از روح و جانِ ثبت‌شده در لحظه را داشته باشیم. درک یک لبخند که مانده است در سال‌هایی دور، دوباره نگاه کردنِ سری که به سمتی پایین افتاده، حرکت دستی و اشاره‌ای، دود سیگاری حلقه‌حلقه مانده و پکی ابدی. دیدن عکس به مثابه‌ی احضارِ دوباره‌ی جهانی که درگذشته به نظر می‌رسد. و در این کنکاش شاید که بشود به چیزی دست یافت. این بازی پرشورتر می‌شود وقتی‌که به عکس‌های کسی که نمی‌شناسیم و یا خوب نمی‌شناسیم نگاه می‌کنیم؛ قصه‌ها ساخته می‌شوند و شاید فرصتی پیش بیاید و خود را بر جهان آن فرد منطبق کنیم و در نهایت به جایی برسیم.

این بازی را اگر با کرتاثار بخواهیم داشته باشیم در زادروزش، بیایید نگاهی بیاندازیم به عکس‌های او که در زمان‌های متفاوت گرفته شده‌اند. هرآنچه در مورد او می‌دانیم را برای دمی فراموش کنیم و دوباره ببینیمش. شرح درونی عکس‌ها و دست یافتن به راز کرتاثار هم با خودتان.

مجموعه را ورق بزنید:

مجموعه‌ی یکم: کودکی کرتاثار، سوئیس، ۱۹۱۶ــ نوجوانی، ۱۹۳۰ و به همراه مادرش ماریا هرمینیا دکوت، اتریش، ۱۹۶۳

دوم: عکس بالا: به همراه همسر اول؛ آرورا برناردز، هند، ۱۹۵۶ و پایین: همسر آخرش؛ کارول دانلوپ، کانادا، ۱۹۷۷

سوم: عکس بالا: شوخی با عکاسی به همراه کارول دانلوپ، پایین: با مانجا آفرهاوسِ (manja offerhaus) نویسنده، پاریس، ۱۹۸۰

چهارم: پسر بچه‌ای بر موهای کرتاثار گل می‌کارد. عکس بعدی: پاریس، بدون شرح

پنجم: با گربه‌اش فلانلا

ششم: بالا: کرتاثار در پاریس، ۱۹۷۴. پایین: در بوئنوس آیرس، ۱۹۸۳

هفتم: بالا: همراه با آرتیست «خولیو سیلوا»، پاریس، ۱۹۶۹. پایین: به همراه مارکز و یوسا پشت میز نهار هیأت داوران جایزه‌ی رمان بارال، ۱۹۷۲

هشتم: یک شوخی کوچولو

نهم: و با ترومپت‌اش، ۱۹۶۷

*ایبنا
منبع: Cultura colectiva, Fotografia


#خولیو_کرتاثار
@peyrang_dastan
www.peyrang.org


https://t.me/peyrang_files/139
Forwarded from پیرنگ | Peyrang
.
#یادکرد
بیژن نجدی در سالروز رفتن‌اش

انتخاب: گروه ادبی پیرنگ

یوزپلنگ. یوزپلنگانی که با من دویده‌اند. اگر شمس لنگرودی نبود شاید بیژن انتشار همین یک کتاب (تا آن وقت- یوزپلنگانی که با من دویده‌اند) را هم نمی‌دید. منتی نیست البته. بیژن ارزشش بیشتر از این حرف‌ها بود، و هست.
بیژن نجدی شاعر داستان‌ها بود، و داستان‌نویس شعرها. هرچه بود یوزپلنگ هم بود. اصلا چهره‌اش، چشم‌هاش، صداش یوزپلنگ را تداعی می‌کرد و می‌کند. لیسانس ریاضی، متولد خاش. بزرگ‌شده‌ی اراک، ساکن لاهیجان. دبیر ریاضیات. این‌ها به‌علاوه‌ی شاعری و داستان‌نویسی، به‌علاوه‌ی گوشه‌گیری همه‌ی بیژن‌های ادبیات معاصر می‌شود معادله‌ای به نام بیژن نجدی. شاعری که شعرهایش در زمان زنده بودنش کمتر مجال چاپ یافت...
خدا پدر عباس معروفی را بیامرزد. معروفی جایزه‌ی گردون را راه انداخت و دستش درد نکند که در آن کوچه پس‌کوچه‌های میدان امام حسین، تنها به فکر بالا رفتن خودش از نردبان نبود. یک جستجوی ساده برای عکس بیژن سال‌ها پس از مرگش هنوز همان عکسی را نشان‌مان می‌دهد که در گردون چاپ شده... معروفی هم در گردون و انتشاراتی که راه انداخته بود طرف آنهایی را گرفت که کار زیاد داشتند اما اسم و رسم نه آن‌قدر. بیژن نجدی هم جایزه‌ی داستان گردون را گرفت، و بعد سر زبان‌ها افتاد نامش و نام یوزپلنگانش.
دی‌ماه ۷۴ خنده‌های بیژن، سرسرای هتل بادله را شلوغ کرده است، همان‌طور که دود سیگارهاش... در تمام عکس‌هایی که گرفتم، هر جا که بیژن هست، سیگار هم هست لای انگشت‌هاش. یک عکس هم بود البته که خود بیژن گرفته بود از کاوه گوهرین. داشتیم ناهار می‌خوردیم توی رستوران. کاوه گوهرین روی میز دیگری تنها نشسته بود. بیژن بلند شد و دوربینم را گرفت، روی کاوه را بوسید و عکس را گرفت. از حافظ موسوی و مهرداد فلاح و من هم عکس گرفت. شعر می‌خواند و حرف می‌زد و می‌خندید. شاد بود اصلا. یوزپلنگی که داشت از دیوار بالا می‌رفت...
رفته بودم بیمارستان. یوزپلنگ حال خوشی نداشت. گفتند که مرخص‌اش کرده‌اند. قرار بود بیژن با یک سواری (آن‌وقت‌ها شورلت و بیوک بود) برود. زنگ زدم به علی صدیقی گفتم ماجرا این‌طور شده. تلفن‌ها به صدا درآمدند و بالاخره قرار شد که آمبولانسی را از رشت بفرستند، از همان شورلت‌ها منتها آمبولانس‌اش را، و فرستادند. محمدتقی صالح‌پور و رقیه خانم کاویانی و آقا جواد شجاعی‌فرد و علی صدیقی همه با هم تلاش کرده بودند تا یک آمبولانس که رعایت حال بیژن را بکند، برای بردن یوزپلنگ به خانه‌اش به لاهیجان جور کنند.
به زور دو تا لوله اکسیژن می‌رسید به ریه‌هاش. درد می‌کشید و از دوستانش تشکر می‌کرد که آمده‌اند پیشش. چه‌قدر بامعرفت بود بیژن. روز آخر به ضرب مسکن نشسته بود و می‌گفت که تلافی می‌کنم... عنایت سمیعی، بیژن بیجاری و حافظ موسوی و من دور تختش ایستاده بودیم و همسرش پروانه. تا دم آمبولانس همراهش بودیم... رفتم وسایل جامانده در بیمارستان را و یک بالش را برداشتم آوردم. وقتی خواستم توی آمبولانس ببوسم‌اش، دست‌هام را گرفت و اصرار که همین جمعه بیا لاهیجان. بعد آمبولانس رفت و بیژن را با خودش برد.
دکتر سمیعی که هم شوهرخواهر بیژن بود و هم دکترش در بیمارستان مدائن، ما را جمع کرد و گفت که هر کاری ممکن بود کرده اما کار بیژن از این حرف‌ها گذشته است. گفت که ممکن است بیژن یک روز یا یک ماه دیگر بتواند تاب درد را بیاورد و به خاطر همین هم مرخص‌اش کرده‌اند تا لااقل این روزهای آخر را پیش دختر و پسرش و توی خانه‌اش باشد. یک‌کمی هم توضیح پزشکی داد که چطور «متاستاز» شده سرطان و این حرف‌ها. این‌ها را تازه می‌شنیدم. بیژن ولی چند ساعت پیش می‌گفت که قارچ بوده، دکترها گفته‌اند رفع شده، بروی لاهیجان و استراحت کنی خوب می‌شوی. این‌طور گفته بودند به او. یاد عکسی افتادم که زمستان ۷۴ از بیژن نجدی و غزاله علیزاده و هوشنگ گلشیری گرفته بودم. همه‌ی عکس‌ها چاپ شده بودند اما آن عکس نه، و دلم سوخت وقتی غزاله علیزاده توی رامسر تمام شده بود. حالا نوبت بیژن بود و عجیب این‌که گلشیری هم به فاصله‌ای کوتاه رفت.
دو سه روز بعد از رفتن بیژن نجدی از بیمارستان مدائن به لاهیجان، زنگ تلفن آن هم صبح زود، دلم را لرزاند. صدای دکتر حق‌شناس، آن وقت صبح، گفت: «باید برویم لاهیجان.» گفت پوروین محسنی آزاد، به او خبر را داده. با جمشید برزگر، مهرداد فلاح، حسین عابدی و علی‎رضا بابایی و چند نفر دیگر رفتیم لاهیجان. یکی دو روز گذشته بود.
سالها گذشته حالا. هنوز حقش را نداده‌اند. درست که بیژن نجدی جایی در بلندی مشرف به دشت و دریا، کنار شیخ زاهد گیلانی در گور خودش برای ابد به شعر و با شعر پیوسته ولی ادبیات معاصر ما، هنوز به بیژن نجدی بدهکار است، همان‌طور که به بیژن کلکی و بیژن جلالی بدهکار است.
عکس

منبع: شهرام رفیع‌زاده (+)

#بیژن_نجدی

@peyrang_dastan
www.peyrang.org
.

#برشی_از_کتاب

انتخاب: گروه ادبی پیرنگ


بریده‌ی زیر، از داستان کوتاه «هفت شهر عشق» نوشته‌ی «روژه ایکور» داستان‌نویس و منتقد ادبی فرانسوی انتخاب شده است. این داستان، به انتخاب و ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی در کتاب «بیست‌و‌یک داستان کوتاه از نویسندگان معاصر فرانسه» آمده است. روژه ایکور در این داستان به موضوع جنگ می‌پردازد. او خود در جنگ جهانی دوم شرکت کرده و از سال ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵ را در اردوگاه اسیران به سر برده بود.

.

در همین وقت جنگ جهانی درگرفت. چه جنگی؟ آیا این‌بار دشمن از مشرق می‌آمد یا از مغرب؟ از شمال یا از جنوب؟ چه فرقی می‌کرد؟ هر بیست‌وپنج یا سی سال یک‌بار، یعنی مدت‌زمان لازم برای ساختن سرباز، جنگ به پا می‌‌شود و پنج یا شش سال، یعنی مدت‌زمان لازم برای کشتن سربازی که ساخته شده است، طول می‌کشد؛ پس از آن دوباره سرباز می‌سازند و دوباره جنگ می‌کنند. خلاصه جنگ درگرفت. پدر خانواده به لباس سربازی درآمد و به جبهه رفت و با چند میلیون سرباز دیگر که نه فرصت کشته شدن داشتند و نه فرصت فرار کردن، به دستِ دشمن اسیر شد، و دشمن او را به اردوگاه اسیران فرستاد، و هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها پشت سر هم گذشت.
متخاصمان دارای سلاح‌های مخرّب شدید و سریع مانند بمب هیدروژنی و گاز خفه‌کننده و چیزهای دیگر بودند. بدبختانه از آنها استفاده نکردند و نکردند تا طول مدت جنگ به اندازۀ طبیعی خود رسید و اسیر بدبخت هی روزشماری کرد و کرد تا آخر به ستوه آمد و فهمید که وقت از سرش زیاد شده است. وقت زیاد شده است یعنی چه؟ چه احساس عجیب و موهنی! مگر تاکنون آه و ناله‌اش از کمبودِ وقت نبود؟ فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا به این نتیجه رسید که حضور بچه‌هایش زمان را کوتاه و غیاب آنها زمان را بلند می‌کند. زمانِ بلند زمانِ ملال است، زمانِ کوتاه زمانِ تشویش است. زمانِ کوتاه زندگی را می‌خورد، زمانِ بلند زندگی را نفرت‌انگیز می‌کند. زمانِ درست، زمانِ حدّ وسط، زمانِ خوشبختی، نه بلند و نه کوتاه را چگونه می‌توان به دست آورد؟


#ابوالحسن_نجفی
#انتشارات_نیلوفر


@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
.

#داستان

بعثتِ سرپایی؛ محسن امام‌وردی


آن روزها هم همین‌طور بود که هست: دورهمیِ شلخته‌ی مهاجرهای سرگردان. کرج، وعده‌ی بی‌میزبانی است که توش، همه گیج می‌زنند، دنبالِ صاحبِ جا می‌گردند. همه مهمان‌اند. کسی صاحب خانه را ندیده. مهمان‌ها صبح‌ها یک دسته پخش می‌شوند توی شیبِ شهر، بقیه دسته‌جمعی می‌چپند توی قطارهای سبزِ دوطبقه، می‌روند میزبان را توی تهران پیدا کنند. خبری نیست. برمی‌گردند و کرج مثل عضله‌ای عصبی، با شاهرگ خطِ مترو، قلبِ تلخِ تهران را از دور می‌مکد و بافت‌های خودش را با دود و خون و تفاله‌ی مهمان‌های جویده‌شده پر می‌کند. ساختارِ مهمانی خیلی وقت است که لو رفته: همه مهاجرند/ همه در تهران جاشان نشده که آمده‌اند کرج/ همه صبح‌ها مثل خمیازه‌هایی امیدوار سرپا به‌ هم تکیه می‌دهند می‌روند تهران، شب دست از پا درازتر برمی‌گردند/ مترو سفید است با خط‌های سبز.
آن روزها ولی اتفاقِ بداهه‌ای هی صبح‌ها ساختار صبحگاهیِ مهمانی را به هم می‌زد. همه‌چیز سر جاش بود. قطارهای سبز، مهمان‌های سرگردان، چراغ‌های گوهردشت و خطی‌های سرآسیاب. تنها یک چیز، مثل نبض خارج از ریتمی، صبح‌ها در ایستگاه مترو مهمان‌ها را غافل‌گیر می‌کرد. سرصبحی، منتظر قطار، یکی بختش می‌زد و از وحی‌ای غیرمنتظره جا می‌خورد. روی سکوهای سنگی ایستگاه مترو، برای مهاجری که تازه رسیده بود کرج، تازه شروع کرده بود به جابه‌جاشدن با مترو، تو سرمای دم طلوع، بعثتی سرپایی اتفاق می‌افتاد و ما روی پله‌های ایستگاه تماشاش می‌کردیم.


متن کامل این داستان، در سایت پیرنگ از طریق لینک زیر در دسترس است:
https://www.peyrang.org/798/


نقاشی از: Thor Wickstrom


@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
.
#ویدئو
#درباره_نویسنده

آلبر کامو و طرح پرسش درباره‌ی انسان

انتخاب: گروه ادبی پیرنگ

«آزادی به عقیده‌ی من برخورداری از حق دروغ نگفتن است»


آلبر کامو در گفت‌وگویی می‌گوید: «سیاست‌مداران می‌خواهند که ما به‌جای آن‌ها عمل کنیم و به‌جای آن‌ها آدم بکشیم. اما به‌ شرطی که آن‌ها کماکان موضع خود را حفظ کرده و بگویند کشتن اصلاً کار درستی نیست.»


در این ویدئو با زیرنویس فارسی قسمتی از گفت‌وگو با آلبر کامو در‌سال ۱۹۵۹ را می‌بینیم و با او بیشتر آشنا می‌شویم.


#آلبر_کامو

منبع: ina.fr
مترجم: بنفشه فریس‌آبادی

www.peyrang.org
@peyrang_dastan
https://instagram.com/peyrang_dastan
tokaye abi
@dastansoti
.
توکای آبی
نوشته‌ی حامد اسماعیلیون
با صدای نویسنده
مدت: ۱۸ دقیقه


مشخصات فایل صوتی: از مجموعه‌ی داستان همراه، ضمیمه‌ی مجله‌ی داستان همشهری

#داستان_صوتی
#حامد_اسماعیلیون

منبع: کانال داستان ‌صوتی

@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
#ویدئو
درباره‌ی کتاب «تاریخ جهانی رذالت»

انتخاب: گروه ادبی پیرنگ

در این ویدئو خورخه لوئیس بورخس گفت‌وگویی می‌کند درباره‌ی این مجموعه داستان که در سال ۱۹۳۵ منتشر شده است.


#خورخه_لوئیس_بورخس

منبع: شبکه آفتاب

@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
Radio Zamaneh
.
یک روز نامناسب برای سم‌پاشی
نوشته‌ی محمد ایوبی
با صدای نویسنده
مدت: ۱۳ دقیقه


منبع: رادیو زمانه

#داستان_صوتی
#داستان_کوتاه
#محمد_ایوبی


@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
#برشی_از_کتاب

انتخاب: گروه ادبی پیرنگ

در نظرش گستاخی و ظلم همیشه ارتباط تنگاتنگی با هم داشتند. می‌دانست که لنین هنگام دیکته کردن وصیت‌نامه‌ی سیاسی‌اش و فکر کردن به جانشینان آینده‌اش گفته بوده بزرگ‌ترین عیب استالین گستاخ بودنش است. در عالم حرفه‌ی خودش هم متنفر بود از این که می‌شنید رهبر اکستر هر چه دیکتاتورتر، بهتر. گستاخی با یک نوازنده‌ی ارکستر که کارش را به نحو احسن انجام می‌داد شرم‌آور بود...
فقط مسئله‌ی غرور شخصی نبود؛ یا چیزی که صرفاً به موسیقی مربوط باشد. چنین رهبرانی فریاد می‌کشیدند و به ارکستر ناسزا می‌گفتند، آبروریزی راه می‌انداختند. نوازنده‌ی کلارینتِ اول را بابت دیر رسیدن تهدید به اخراج می‌کردند. و نوازندگان ارکستر هم که به‌هرحال مجبور بودند با رهبرشان کنار بیایند با گفتن داستان‌هایی پشت سر رهبر تلافی می‌کردند. داستان‌هایی که او را یک دیوانه‌ی تمام‌عیار جلوه می‌داد. بعد کم‌کم چیزی را باور می‌کردند که خودِ امپراتورِ چوب میزانه هم باورش داشت: این‌که تنها دلیل خوب نواختن‌شان این بوده که یکی با شلاق مواظبت‌شان می‌کرده. مثل یک گله گوسفند خودآزار ِ سرمازده به‌هم می‌چسبیدند و گاهی به هم متلک می‌انداختند ولی نهایتاً رهبرشان را بابت کمال‌گرایی و عظمت و هدفمند‌بودنش ستایش می‌کردند، بابت درک عمیق‌ترش نسبت به کسانی که پشت دفترچه‌نت‌شان آرشه می‌کشیدند و توی سازشان فوت می‌کردند. استاد با وجود خشونت واجب گاه‌به‌گاهش رهبری بزرگ بود که باید ازش اطاعت می‌کردند. حالا چه کسی هنوز می‌تواند منکر این شود که ارکستر نمونه‌ی کوچک‌تری از جامعه است؟

پس این رهبر که حوصله‌اش از پارتیتور خشک‌وخالی روبه‌رویش سر رفته بود وقتی چیزی به‌نظرش اشتباه می‌آمد، همیشه پاسخ مؤدبانه و تشریفاتی‌ای را که از قبل در آستین داشت به زبان می‌آورد. بنابراین مکالمه‌ی ذیل را تصور می‌کرد:
قدرت؛ «ببین، ما انقلاب کرده‌ایم!»
همشهری‌ابوا دوم؛ «بله، انقلابی شکوهمند، البته، پیشرفتی چشمگیر نسبت به گذشته، دستاوردی واقعاً شگفت‌انگیز. ولی گاهی با خودم فکر می‌کنم، البته شاید کاملاً در اشتباه باشم، ولی واقعاً لازم بود آن‌همه مهندس و ژنرال و دانشمند و موسیقی‌شناس را اعدام کنید؟ لازم بود میلیون‌ها آدم را بفرستید اردوگاه که مثل برده به‌ کار گرفته شوند و تا سر حد مرگ جان بکنند؟ لازم بود همه را بترسانید و به نام انقلاب از آدم‌ها اعترافات دروغین بگیرید؟ نظامی راه بیندازید که هر شب صدها انسان منتظر باشند که از تخت بیرون‌شان بکشد و راهی لوبیانکا یا خانه‌ی بزرگ‌شان کند و آن‌جا شکنجه‌شان بدهد تا در نهایت برگه‌های سرتاسر دروغ امضا کنند و بعد یک تیر پس سرشان شلیک کند؟ فقط برایم سؤال است، متوجه‌اید که.»
قدرت؛ «بله، بله، متوجه منظورتان هستم. مطمئنم درست می‌گویید. ولی فعلاً راجع‌ بهش بحث نکنیم. دفعه‌ی بعد اصلاحش می‌کنیم.»

چند سال هنگام سال نو همیشه موقع بالا آوردن جامش یک چیز می‌گفت. سیصد و شصت و چهار روز سال کشور مجبور بود به قدرت گوش کند که با پافشاری
جنون‌آمیزی ادعا می‌کرد برخلاف چیزی که ممکن است به‌نظر بیاد اوضاع همه‌چیز در بهترین دنیای ممکن رو‌به‌راه است و بهشت به‌وجود آمده یا در اسرع‌وقت خلق خواهد شد، بعد از تبر خوردن چند کنده‌ی دیگر و به هوا پریدن میلیون‌ها تراشه‌ی دیگر و اعدام چندصد هزار خرابکار باقی مانده. دوران خوش‌تر فرا خواهد رسید- شاید هم فرا رسیده باشد. و در روز سیصد و شصت و پنجم لیوانش را بالا می‌آورد و با جدی‌ترین لحن می‌گفت «بیایید به‌سلامتی این بنوشیم که اوضاع از اینی که هست بهتر نشود!»

#هیاهوی_زمان
#جولین_بارنز
ترجمه: #پیمان_خاکسار
#نشر_چشمه

@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
Audio
Peyman Esmaeili
تونل
نوشته‌ی پیمان اسماعیلی
با صدای نویسنده
از مجموعه داستان «همین امشب برگردیم»
مدت: ۲۱ دقیقه

#داستان_صوتی
#داستان_کوتاه
#پیمان_اسماعیلی
#همین_امشب_برگردیم

@peyrang_dastan
Forwarded from پیرنگ | Peyrang
‍ .
#یادکرد
#درباره_نویسنده

گزینش: «گروه ادبی پیرنگ»

بیست و پنجم سپتامبر سالروز تولد ویلیام فاکنر نویسنده‌ی آمریکایی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل است.
«داستان‌های فاکنر در سرزمین «یوکنا پاتوفا» روی می‌دهد. این سرزمین جایی است خیالی در شمال رودخانه‌ی میسی‌سیپی، که فاکنر نه‌تنها حدود آن را دقیقاً معین کرده بلکه نقشه‌ای هم از آن کشیده است که همه‌ی شهرها و روستاها و رودها و کوه‌های آن را نشان می‌دهد، و زیر آن نوشته است: «منحصراً متعلق است به ویلیام فاکنر.»
یوکنا پاتوفا دو شهر مهم دارد -جفرسون و ممفیس- و چند ده و ده‌کوره و مقداری تپه و ماهور و جنگل و دشت و کشتزار. جمعیت آن دقیقاً ۱۵۶۱۱ نفر است، که از چند خانواده‌ی معروف -سارتوریس، اسنوپس، دواسپانی، ساپتن، مکاسلین و غیره- تشکیل می‌شود، به‌اضافه‌ی خیل کشاورزان و خوش‌نشینان و پیشه‌وران و پیله‌وران و ولگردان سفیدپوست و کارگران و خدمتکاران و زاغه‌نشینان سیاه. سفیدپوستان -به ویژه خاندان‌های «متعین» و بازماندگان برده‌داران قرن پیش- در داستان‌های فاکنر عنصر پوسیده و منحط و متلاشی‌شونده را تشکیل می‌دهند، و سیاه‌پوستان عنصر پایدار و بالنده را. آنچه در «یوکنا پاتوفا» می‌گذرد نمونه‌ای است از آنچه در ایالت‌های جنوبی آمریکا می‌گذشت. رفاه و ریخت‌وپاشی که از دسترنج بردگان سیاه فراهم شده بود و سرانجام نه‌تنها «بر باد رفت» بلکه نکبت و نفرین ناشی از آن روابط اجتماعی نامعقول و نا‌میمون تا چند نسل بعد نیز مانند جذام تاروپود پیوندهای انسانی و خانوادگی را می‌پوسانید و خاکستر می‌کرد.»*

#ویلیام_فاکنر

*از مقدمه‌ی نجف دریا‌بندری برای کتاب یک گل‌ سرخ برای امیلی

عکس‌های ضمیمه؛ نقشه‌ی سرزمین یوکنا پاتوفا

@peyrang_dastan
www.peyrang.org
.
#معرفی_کتاب

«رود راوی» و مخاطب در جست‌وجوی امر پنهان

نویسنده: #نغمه_کرم‌نژاد


دست یافتن به پیوند بیشتر با بعضی از رمان‌ها در گرو توجه و خواندن سفیدیِ بین سطرهای مکتوب آن نوشتار شاید باشد. «حقیقت، سفیدی نانوشته مابین سطور آن رسالات است.» (رود راوی، ۱۵۰)
«رودِ راوی» دومین رمان «ابوتراب خسروی» یکی از این رمان‌هاست. کتابی که عنوانِ بهترین رمان سال ۱۳۸۲ را از چهارمین دوره‌ی جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری از آن خود کرده است.
پیرنگ اصلیِ «رود راوی» از این قرار است؛ «کیا کامل» به امرِ فرقه‌ی «مفتاحیه» برای تحصیل طب به «لاهور» فرستاده می‌شود. اما او آنجا طب را رها می‌کند و به تحصیل در مکتب «قشریه» که از مکاتب کهن و مخالف مفتاحیه است، می‌پردازد. به این خاطر و همچنین آگاهی از اینکه «کیا» در حوالی «رودخانه‌ی راوی» با زنی روسپی همدم شده، به «دارالمفتاح رونیز» فراخوانده می‌شود. و به‌عنوان مباشر اعظم، مامور به کار در دارالشفا و همچنین مسئول بازنویسیِ تاریخ فرقه و سرزمین خود می‌شود. اما سرانجامِ او قرارست پیچیده‌تر از پیرنگی باشد که کاتب برای او به کلمه و شیئیّت درآورده!
«رود راوی» رمانی‌ست پیچیده و لایه‌دار با ساختاری پسامدرن و مضامینی سوررئال.

ادامه‌ی این مطلب را در سایت پیرنگ بخوانید:

https://www.peyrang.org/357/رود-راوی/

#رود_راوی
#ابوتراب_خسروی
#نشر_نیماژ