سرکش
وب فونت؛ گفتگو پیرامون فونت و نرمافزار آزاد (به مناسبت سالگرد صابر راستیکردار) با حضور: مسلم ابراهیمی محمد درویشی عباس داورپناه حضور آزاد و رایگان است، لطفا در زمان مقرر در محل رویداد حضور به عمل آورید. جمعه، ۳۰ آبانماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۶ الی ۲۰ آدرس: شیراز،…
عزیزان شیرازی به هیچوجه از دست ندهید!
👍2❤1
درود همرهان ارجمند،
مدتی فعالیتم کم شدست و قصدم این بود درین مورد سکوت کنم اما به ظاهر شرایط اینگونست که نقد و روایتی بیطرفانه بطلبد.
در مورد «کپی»
اخیرا «کپی» را نقل زبان بسیاری دیده ام که در نظرم کملطفانه ست. در ادامه توضیح خواهم کرد که چرا چنین است.
ابتدائا آنکه بدیهیست هرکسی در این پیشهی تایپ به دنبال حفاظت از امنیت مالی، و مالکیت معنوی آثار خویش باشد. اما این حفاظت نه از در خشم کارکرد دارد که به زحمتِ «جامعه»(community) و آنهم بر پایه احترام و «اعتماد» (trust) به عمل میآید.
قابل درک است این میلِ به حفاظت از آثار، اما آنچه بیذوق جلوه میکند، واکنشهایی از سر خشم و غرض است. بالاخص هنگامی که غرضناک به تلاش دانش-جو یان برای یادگیری، برچسب ناشایست زده میشود. آنکه بروبیایی دارد، دو صد برابر میبایست در مقابل سخنهایش مسئولیت پذیر باشد.
حال که در ایام اخیر تعداد چنین اتفاقاتی از شمار من هم خارج شدست، باید به مضحکی این مورد اشاره کنم که مگر همه دارند کپی میکنند؟ خودش مایه مسخرگیست، این اتهاماتِ بیشمارِ هر روزه.
مورد مهم اما همانطور که مدتی پیش درمورد فونت حافظ ذکر کردم، آنکه در این پیشهی تایپ در حال کارست خود باید بهتر بداند که به هر کار با شباهت کوچکی کپی گفتن، گویای کم دقتی خود شخص است. که نا زیبا ست. تایپ ذاتا جستجویی شریف است و پر دقت و جزییاتند که متمایز کنندهی آثارند. مگرنه تمام این بساط را باید جمع کرد چراکه بزرگترانِ تایپ، نوآوری را به حد اعلا رساندند. پس این گفتمانِ کپی به کل مضحک است.
وارد جزییات نمیشوم، اما لازم بود مواردی را گوشزد کنم. وگرنه تخته باید کرد کل این پیشه تایپ را، که همه مان روی هم یک نقطه از امثال میرزا کاظم و کلهر و ... نیستیم. قدما که بمانند.
[کامنت ها به جهت گفتگویی آزاد باز است، احترام متقابل انتظار میرود.]
مدتی فعالیتم کم شدست و قصدم این بود درین مورد سکوت کنم اما به ظاهر شرایط اینگونست که نقد و روایتی بیطرفانه بطلبد.
در مورد «کپی»
اخیرا «کپی» را نقل زبان بسیاری دیده ام که در نظرم کملطفانه ست. در ادامه توضیح خواهم کرد که چرا چنین است.
ابتدائا آنکه بدیهیست هرکسی در این پیشهی تایپ به دنبال حفاظت از امنیت مالی، و مالکیت معنوی آثار خویش باشد. اما این حفاظت نه از در خشم کارکرد دارد که به زحمتِ «جامعه»(community) و آنهم بر پایه احترام و «اعتماد» (trust) به عمل میآید.
قابل درک است این میلِ به حفاظت از آثار، اما آنچه بیذوق جلوه میکند، واکنشهایی از سر خشم و غرض است. بالاخص هنگامی که غرضناک به تلاش دانش-جو یان برای یادگیری، برچسب ناشایست زده میشود. آنکه بروبیایی دارد، دو صد برابر میبایست در مقابل سخنهایش مسئولیت پذیر باشد.
حال که در ایام اخیر تعداد چنین اتفاقاتی از شمار من هم خارج شدست، باید به مضحکی این مورد اشاره کنم که مگر همه دارند کپی میکنند؟ خودش مایه مسخرگیست، این اتهاماتِ بیشمارِ هر روزه.
مورد مهم اما همانطور که مدتی پیش درمورد فونت حافظ ذکر کردم، آنکه در این پیشهی تایپ در حال کارست خود باید بهتر بداند که به هر کار با شباهت کوچکی کپی گفتن، گویای کم دقتی خود شخص است. که نا زیبا ست. تایپ ذاتا جستجویی شریف است و پر دقت و جزییاتند که متمایز کنندهی آثارند. مگرنه تمام این بساط را باید جمع کرد چراکه بزرگترانِ تایپ، نوآوری را به حد اعلا رساندند. پس این گفتمانِ کپی به کل مضحک است.
وارد جزییات نمیشوم، اما لازم بود مواردی را گوشزد کنم. وگرنه تخته باید کرد کل این پیشه تایپ را، که همه مان روی هم یک نقطه از امثال میرزا کاظم و کلهر و ... نیستیم. قدما که بمانند.
[کامنت ها به جهت گفتگویی آزاد باز است، احترام متقابل انتظار میرود.]
❤8👍2👎2
Forwarded from توجیهاتِ خط و تایپ
درمورد تایپ خصوصا قوانین شکل دیگری دارند، حتی در جوامع مترقی تر که قوانین مالکیت معنوی به حد اعلا رعایت میشوند، در مورد تایپ به خصوص ذکر شده است که مالکیت معنوی بر فرم وجود ندارد. زیرا که یک وسیلهی فرهنگیست و patent کردن و در-بانی از وسائل فرهنگی، خود ضد فرهنگ و همگان-گرایی است.
به عنوان یک مثال درمورد آقای متیو کارتر و شرکت bitstream قبل تر نوشتهام در کانال.
به عنوان یک مثال درمورد آقای متیو کارتر و شرکت bitstream قبل تر نوشتهام در کانال.
❤1
چو بگذشت بر آفریدون دو هشت
ز البرز کوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد پژوهید و گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
بگو مر مرا تا که بودم پدر؟
کیم من؟ ز تخم کدامین گهر؟
چه گویم کیم بر سر انجمن؟
یکی دانشی داستانم بزن
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم تو را هر چه گفتی بگوی
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گرد و بیآزار بود
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد
پدر بد تو را و مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
چنان بد که ضحاک جادوپرست
از ایران به جان تو یازید دست
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه به بد روز بگذاشتم
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدی کرده پیش تو روشن روان
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست و برآورد از ایران دمار
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سرانجام رفتم سوی بیشهای
که کس را نه زآن بیشه اندیشهای
یکی گاو دیدم چو خرم بهار
سراپای نیرنگ و رنگ و نگار
نگهبان او، پای کرده بهکش
نشسته به بیشه درون شاهفش
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروردیدت به بر بر به ناز
ز پستان آن گاو طاووس رنگ
برافراختی چون دلاور پلنگ
سرانجام زآن گاو و آن مرغزار
یکایک خبر شد سوی شهریار
ز بیشه ببردم تو را ناگهان
گریزنده ز ایوان و از خان و مان
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
وز ایوان ما تا به خورشید خاک
برآورد و کرد آن بلندی مغاک
فریدون چو بشنید بگشاد گوش
ز گفتار مادر برآمد به جوش
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین
به ابرو ز خشم اندر آورد چین
چنین داد پاسخ به مادر که شیر
نگردد مگر ز آزمایش دلیر
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید به شمشیر دست
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم ز ایوان ضحاک خاک
بدو گفت مادر که این رای نیست
تو را با جهان سر به سر پای نیست
جهاندار ضحاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان او را سپاه
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بسته او را کند کارزار
جز این است آیین پیوند و کین
جهان را به چشم جوانی مبین
که هر کاو نبید جوانی چشید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
بدان مستی اندر دهد سر بباد
تو را روز جز شاد و خرم مباد
❤11
فریدون چو بشنید بگشاد گوش
ز گفتار مادر برآمد به جوش
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین
به ابرو ز خشم اندر آورد چین
چنین داد پاسخ به مادر که شیر
نگردد مگر ز آزمایش دلیر
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید به شمشیر دست
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحاک خاک
ز گفتار مادر برآمد به جوش
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین
به ابرو ز خشم اندر آورد چین
چنین داد پاسخ به مادر که شیر
نگردد مگر ز آزمایش دلیر
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید به شمشیر دست
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحاک خاک
❤16
بپویم به فرمان یزدان پاک
بر آرم از ایوان ضحاک خاک
تا آنزمان که جان، توان، و نفسی باشد.
زندهام. به ناحق.
و همچنین؛
اگر هرگونه سنخیتی با هر ساختاری ازین رذالت، علی خامنهای و یا هر شکلی از رژیم ج.ا دارید، بدون هیچ احترامی اینجا را ترک گویید.
بر آرم از ایوان ضحاک خاک
تا آنزمان که جان، توان، و نفسی باشد.
زندهام. به ناحق.
و همچنین؛
اگر هرگونه سنخیتی با هر ساختاری ازین رذالت، علی خامنهای و یا هر شکلی از رژیم ج.ا دارید، بدون هیچ احترامی اینجا را ترک گویید.
⚡15👍10👎4❤3
«الشعب اسقط النظام»
Islam Aly, 2014. Limited Edition.
از مخزن LetterForm Archive
Islam Aly, 2014. Limited Edition.
از مخزن LetterForm Archive
❤6
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی
«آزادی چپکی»
در زبان محاوره با واژۀ «چپکی» آشنایید. وقتی میگیم یه نفر چیزی رو «چپکی» گذاشته یا چپکی گرفته، یعنی اون چیز رو به طرز اشتباهی در جایی گذاشته یا در دست گرفته. چپکی گذاشتن چیزی به یه معنای دورتر ــ و البته دقیقتر ــ هم دلالت داره: وقتی کسی چیزی رو چپکی دست میگیره یا در جایی قرار میده، معناش اینه که او هیچ درک درستی از کلیات اون چیز نداره؛ یعنی حتی نمیدونه تهِ یه چیز کجاست و سرش گذاشت. مثلاً اگر یه نفر یک قاب رو چپکی بذاره، یعنی اصلاً نفهمیده پایین تصویر کجاست و بالاش کجاست.
حالا درک جریان چپ هم از آزادی دقیقاً همینقدر «چپکی»ـه؛ با این تفاوت که در اینجا صفتِ چپکی خیلی بیشتر به موصوف میخوره: چپ اندر چپ.
حالا بذارید بریم سراغ چپ کلاسیک و ببینیم چه درک نادرستی از مفهوم آزادی داشتند. البته ای کاش فقط درک نادرستی از آزادی داشتند؛ بلکه درکِ کاملاً معکوسی از آزادی داشتند و تیزترین چاقوی سلاخیِ آزادی اتفاقاً چاقوی چپ مارکسیست بود. شما اگر بخواید در یک آزمون تستی همۀ سوالات ــ دقیقاً همۀ سوالات، بدون استثنا ــ رو غلط جواب بدید، اتفاقاً باید بر موضوع مسلط باشید؛ یعنی باید اندازۀ کسی که همۀ سوالات رو درست میزنه بر موضوع مسلط باشید. نگرش چپ نسبت به آزادی هم همینه! مسئله این نیست که چپِ مارکسیست/سوسیالیست در «برخی» موارد دربارۀ آزادی اشتباه کرده باشه... نه! این چپ دقیقاً نقیض و ناقض و قاتل و سلاخِ آزادیه! و این یعنی مسئله کاملاً آگاهانهست؛ و اون آگاهی چیزی جز خود ایدئولوژی مارکسیستی نیست که وخیمترین حملۀ نظریِ تاریخ به مفهوم آزادیه ــ قطعاً وخیمتر از حملۀ فاشیسم به آزادیه؛ چنانکه در طول تاریخ هم در عمل دیدیم مارکسیسم آزادی رو بیشتر سلاخی کرد تا فاشیسم. فاشیسم یک میانپردۀ بیستساله بود؛ اما مارکسیسم بخش عمدۀ قرن بیستم رو رقم زد.
برگردیم به داستان درک چپکی از آزادی در چپ مارکسیست.
شاید بگید این چپ کلاسیک (یعنی چپ مارکسیست) کو حالا؟ اینکه الان کجاست و چقدر زور داره، اصلاً بماند... اما دستکم در همین ایران خودمون انقلابی رخ داد که ستون اصلیش همین جریان مارکسیست بود. قویترین ستون انقلاب ۵۷ چپ بود و دامنهش در دو جناح دیگۀ انقلاب (جناح اسلامی و جناح جبهه ملی) هم نفوذ داشت. پس تحت تأثیرِ همین برداشتِ چپ از آزادی سرنوشت خود ما رقم خورده. اینکه جریان چپ پس از انقلاب چقدر عنان قدرت رو در دست داشت، طبعاً موضوع دیگهایه که خارج از این مطلبه.
شعار اصلیِ مارکسیسم برای تحقق «آزادی» برچیدن مالکیت خصوصی بود. فرد دیگه نمیتونست شخصاً مالک چیزی باشه. مالکیت همهچیز به تعبیرِ کلاهبردارانۀ مارکس «اجتماعی» میشد. چرا میگم «کلاهبردارانه»، چون در عمل هیچ چیز «اجتماعی» (سوسیالیزه) نمیشه، بلکه «دولتی» میشه. اما مارکس زیرکتر از این بود که حرفی از «دولت» بزنه... دائم دم از «اجتماعی شدن» میزد (سوسیالیزاسیون)، اما چون با برچیدن مالکیت خصوصی عملاً ادارۀ همۀ امور متمرکز میشه، دولت هم همهکاره میشه. در عمل هم دیدیم در کشورهای سوسیالیستی دولت خدای روی زمین بود.
پس فرد هیچی نداره. حالا یک سوال... مصادیق آزادی چیه؟ آزادی بیان، آزادی عقیده، آزادی مطبوعات، آزادی تجمعات و... حالا یک سوال ساده! فرد وقتی مالک هیچچیز نیست، وقتی میخواد بیانِ آزاد داشته باشه، کجا انجام بده، وقتی اختیاردار همهچیز دولته؟! فرد وقتی هیچی از خودش نداره، با چه ابزاری دنبال عقیدهش بره؟ وقتی همهٔ رسانهها متعلق به دولته، فرد در کدوم مطبوعات آزادانه حرف بزنه؟ وقتی همهٔ اماکن عمومی متعلق به دولته، یک تشکل چطوری مستقلاً و بدون نیاز به کسب اجازه از دولت تجمعی برگزار کنه؟
مسئله خیلی سادهست: ما در مارکسیسم اصلاً «فرد» نداریم که حالا بخواییم «آزادی فردی» داشته باشیم. مارکسیسم اصلاً آمده تا فرد رو با چکشِ سوسیالیسم مثل میخ در جمع فروکنه. فرد صرفاً میخی بر سازۀ جَمعه؛ پیچی در دستگاه جامعهست. وقتی «فرد» نداریم، آزادی فردی هم بیمعناست.
حالا اگر خوب دقت کنید، پایۀ همۀ آزادیهای فرد چیه؟ «مالکیت». چرا مارکسیسم بزرگترین حملۀ تاریخ به آزادی بود، چون مالکیت فردی رو برمیچید. شاید بگید: خب... فردی که هیچگونه مالکیتی نداره، براش فرقی نمیکنه مالکیت خصوصی وجود داره یا نداره. این تصور اشتباهه، چون فرد عریان، هنوز یک دارایی مهم برای فروش در بازار داره: نیروی کارش. در نظم سوسیالیستی فرد همین دارایی رو هم از دست میده.
دغدغۀ چپ کلاسیک ــ از جمله چپ ایرانی ــ آزادی نبود؛ اگر هم بود، آزادی رو به مطلقاً معکوس دریافت میکرد: بیحدترین اسارت فرد رو آزادی میفهمید. آیا این چیزی جز درک «چپکی» از مفهوم آزادیه؟ همونقدر ناآگاه که هر چیز چپکی دیگهای هست! به همین دلیل، لیبرال کلاسیک در دفاع از آزادی، مبنا رو بر آزادی اقتصادی میگذاره.
#مارکسیسم #سوسیالیسم
@Garajetadayoni | گاراژ
در زبان محاوره با واژۀ «چپکی» آشنایید. وقتی میگیم یه نفر چیزی رو «چپکی» گذاشته یا چپکی گرفته، یعنی اون چیز رو به طرز اشتباهی در جایی گذاشته یا در دست گرفته. چپکی گذاشتن چیزی به یه معنای دورتر ــ و البته دقیقتر ــ هم دلالت داره: وقتی کسی چیزی رو چپکی دست میگیره یا در جایی قرار میده، معناش اینه که او هیچ درک درستی از کلیات اون چیز نداره؛ یعنی حتی نمیدونه تهِ یه چیز کجاست و سرش گذاشت. مثلاً اگر یه نفر یک قاب رو چپکی بذاره، یعنی اصلاً نفهمیده پایین تصویر کجاست و بالاش کجاست.
حالا درک جریان چپ هم از آزادی دقیقاً همینقدر «چپکی»ـه؛ با این تفاوت که در اینجا صفتِ چپکی خیلی بیشتر به موصوف میخوره: چپ اندر چپ.
حالا بذارید بریم سراغ چپ کلاسیک و ببینیم چه درک نادرستی از مفهوم آزادی داشتند. البته ای کاش فقط درک نادرستی از آزادی داشتند؛ بلکه درکِ کاملاً معکوسی از آزادی داشتند و تیزترین چاقوی سلاخیِ آزادی اتفاقاً چاقوی چپ مارکسیست بود. شما اگر بخواید در یک آزمون تستی همۀ سوالات ــ دقیقاً همۀ سوالات، بدون استثنا ــ رو غلط جواب بدید، اتفاقاً باید بر موضوع مسلط باشید؛ یعنی باید اندازۀ کسی که همۀ سوالات رو درست میزنه بر موضوع مسلط باشید. نگرش چپ نسبت به آزادی هم همینه! مسئله این نیست که چپِ مارکسیست/سوسیالیست در «برخی» موارد دربارۀ آزادی اشتباه کرده باشه... نه! این چپ دقیقاً نقیض و ناقض و قاتل و سلاخِ آزادیه! و این یعنی مسئله کاملاً آگاهانهست؛ و اون آگاهی چیزی جز خود ایدئولوژی مارکسیستی نیست که وخیمترین حملۀ نظریِ تاریخ به مفهوم آزادیه ــ قطعاً وخیمتر از حملۀ فاشیسم به آزادیه؛ چنانکه در طول تاریخ هم در عمل دیدیم مارکسیسم آزادی رو بیشتر سلاخی کرد تا فاشیسم. فاشیسم یک میانپردۀ بیستساله بود؛ اما مارکسیسم بخش عمدۀ قرن بیستم رو رقم زد.
برگردیم به داستان درک چپکی از آزادی در چپ مارکسیست.
شاید بگید این چپ کلاسیک (یعنی چپ مارکسیست) کو حالا؟ اینکه الان کجاست و چقدر زور داره، اصلاً بماند... اما دستکم در همین ایران خودمون انقلابی رخ داد که ستون اصلیش همین جریان مارکسیست بود. قویترین ستون انقلاب ۵۷ چپ بود و دامنهش در دو جناح دیگۀ انقلاب (جناح اسلامی و جناح جبهه ملی) هم نفوذ داشت. پس تحت تأثیرِ همین برداشتِ چپ از آزادی سرنوشت خود ما رقم خورده. اینکه جریان چپ پس از انقلاب چقدر عنان قدرت رو در دست داشت، طبعاً موضوع دیگهایه که خارج از این مطلبه.
شعار اصلیِ مارکسیسم برای تحقق «آزادی» برچیدن مالکیت خصوصی بود. فرد دیگه نمیتونست شخصاً مالک چیزی باشه. مالکیت همهچیز به تعبیرِ کلاهبردارانۀ مارکس «اجتماعی» میشد. چرا میگم «کلاهبردارانه»، چون در عمل هیچ چیز «اجتماعی» (سوسیالیزه) نمیشه، بلکه «دولتی» میشه. اما مارکس زیرکتر از این بود که حرفی از «دولت» بزنه... دائم دم از «اجتماعی شدن» میزد (سوسیالیزاسیون)، اما چون با برچیدن مالکیت خصوصی عملاً ادارۀ همۀ امور متمرکز میشه، دولت هم همهکاره میشه. در عمل هم دیدیم در کشورهای سوسیالیستی دولت خدای روی زمین بود.
پس فرد هیچی نداره. حالا یک سوال... مصادیق آزادی چیه؟ آزادی بیان، آزادی عقیده، آزادی مطبوعات، آزادی تجمعات و... حالا یک سوال ساده! فرد وقتی مالک هیچچیز نیست، وقتی میخواد بیانِ آزاد داشته باشه، کجا انجام بده، وقتی اختیاردار همهچیز دولته؟! فرد وقتی هیچی از خودش نداره، با چه ابزاری دنبال عقیدهش بره؟ وقتی همهٔ رسانهها متعلق به دولته، فرد در کدوم مطبوعات آزادانه حرف بزنه؟ وقتی همهٔ اماکن عمومی متعلق به دولته، یک تشکل چطوری مستقلاً و بدون نیاز به کسب اجازه از دولت تجمعی برگزار کنه؟
مسئله خیلی سادهست: ما در مارکسیسم اصلاً «فرد» نداریم که حالا بخواییم «آزادی فردی» داشته باشیم. مارکسیسم اصلاً آمده تا فرد رو با چکشِ سوسیالیسم مثل میخ در جمع فروکنه. فرد صرفاً میخی بر سازۀ جَمعه؛ پیچی در دستگاه جامعهست. وقتی «فرد» نداریم، آزادی فردی هم بیمعناست.
حالا اگر خوب دقت کنید، پایۀ همۀ آزادیهای فرد چیه؟ «مالکیت». چرا مارکسیسم بزرگترین حملۀ تاریخ به آزادی بود، چون مالکیت فردی رو برمیچید. شاید بگید: خب... فردی که هیچگونه مالکیتی نداره، براش فرقی نمیکنه مالکیت خصوصی وجود داره یا نداره. این تصور اشتباهه، چون فرد عریان، هنوز یک دارایی مهم برای فروش در بازار داره: نیروی کارش. در نظم سوسیالیستی فرد همین دارایی رو هم از دست میده.
دغدغۀ چپ کلاسیک ــ از جمله چپ ایرانی ــ آزادی نبود؛ اگر هم بود، آزادی رو به مطلقاً معکوس دریافت میکرد: بیحدترین اسارت فرد رو آزادی میفهمید. آیا این چیزی جز درک «چپکی» از مفهوم آزادیه؟ همونقدر ناآگاه که هر چیز چپکی دیگهای هست! به همین دلیل، لیبرال کلاسیک در دفاع از آزادی، مبنا رو بر آزادی اقتصادی میگذاره.
#مارکسیسم #سوسیالیسم
@Garajetadayoni | گاراژ
❤6👎1