کدلس با اینکه پارچه قسمتِ دمش سخت برش میخورد بازهم امتحان کرد:
❤25
استادی مریدی را گفت: «این پروژه به سر بر، تا تو را فراغنامه دهم.»
مرید مسرور گشت و کارِ پروژه به سر آورد.
هفتهٔ دوم، استاد همان پروژه را پیش او نهاد و گفت: «اکنون بر آن پایگاه دادهای بنا کن، تا فراغنامهات دهم.»
مرید چنان کرد و فراغنامه نیافت.
هفتهٔ سوم فرمود: «API آن نیز فراهم آور.»
هفتهٔ چهارم بگفت: «احراز هویت و دسترسیهایش درست کن.»
هفتهٔ پنجم دستور داد: «کَش بر آن بند.»
هفتهٔ ششم امر نمود: «صف و کارهای پسزمینه نیز بر آن افزای.»
چون هفتهٔ هفتم رسید، استاد باز همان پروژه را پیش او نهاد و گفت: «اکنون چنان مقیاسپذیرش کن که یک میلیون کاربر را همزمان تاب آرد، تا دیگر کار تمام شود.»
مرید از شدت خشم، ابتدا جامهٔ سایر مریدانِ حاضر در کلاس درید، سپس خود را بر پای استاد افکند و بگفت:
«ای استاد، مرا فراغنامه مده و تا قیامت مرید خویش نگه دار؛ لیک این پروژهٔ اسیر را فارغالتحصیل کن!»
زاکان عبیدی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤31
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤44
اوایل امسال، اینترنت دوباره درگیر چند ثانیه تصویر عجیب شد؛
تصاویری که نزدیک بیست سال از ثبتشون میگذشت.
این تصاویر بخشی از مستند «ملاقاتهایی در انتهای جهان» (Encounters at the End of the World) ساختهی ورنر هرتزوگ (Werner Herzog)، فیلمساز معروف آلمانیه؛ مستندی که سال ۲۰۰۷ در قطب جنوب ساخته شد.
توی یکی از صحنهها، یه گله پنگوئن دارن مسیر طبیعی خودشون رو میرن.
اما یهو یکیشون از جمع جدا میشه.
میایسته.
برمیگرده...
و درست خلاف جهت همه شروع میکنه به راه رفتن.
تنها.
نه میره سمت غذا، نه برمیگرده سمت کلونی.
راهش رو میکشه و میره سمت کوهستان؛
به دل یه سرزمین سرد و خالی، جایی که ظاهراً هیچ چیزی برای یه پنگوئن اونجا نیست.
عجیبتر اینکه توی مستند گفته میشه حتی اگه بگیرنش و دوباره برش گردونن پیش بقیه، احتمالاً باز برمیگرده و همون مسیر رو از اول میره.
انگار یه جایی باید بره که فقط خودش میدونه کجاست...
هرتزوگ هم در حالی که رفتنش رو نگاه میکنه، یه سؤال خیلی ساده میپرسه؛ سؤالی که نزدیک بیست سال بعد، همراه همین تصاویر دوباره توی اینترنت وایرال شد:
But why?
چرا از بقیه جدا شد؟
چرا خلاف جهت همه رفت؟
اصلاً داشت کجا میرفت؟
اگه این کلیپ رو ندیدین، سرچ کنین:
But Why Penguin
همه چی دقیقاً از جایی شروع شد که اون از بقیه جدا شد...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤29
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤37
دو مرید کدهای خویش نزد استاد بردند. یکی گفت: «این کد را در سه روز به دست خویش نوشتهام.»
دیگری گفت: «و من همان کد را در سه دقیقه از هوش مصنوعی گرفتهام.»
استاد پرسید: «هیچیک دانید چه نوشتهاید؟»
گفتند: «نه.»
گفت: «پس آنکه سه دقیقه نادان بوده، فاضلتر است.»
مریدان و حاضران از این حاضرجوابی در شگفت شدند و به رسم مألوف، آهنگِ دریدن جامهٔ استاد کردند.
لیک استاد که عاقبتِ فضل خویش میدانست، از پیش جامهای آهنین زیر قبا پوشیده بود؛ پس مریدان جملگی سوسک گشتند و سوسکان یکایک مرید.
زاکان عبیدی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤41
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دعوتشون کردیم تا از نزدیک بیشتر بشناسیمشون.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤45
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤38
استادی مرید را گفت: «زنهار به هوش مصنوعی نزدیک نشوی، که عقلت ببرد و دولوپر را تباه و فانی کند.»
و خود، شبانگاهان پنهان از مریدان، همان کار بد کردی.
روزی استاد دمی برفت و مرید بخشی از پروژه را که روزها در آن مانده بود، به هوش سپرد و ساعتی تمام کرد.
استاد بازآمد و گفت: «این تو کردی؟»
گفت: «نه یا استاد، هوش کرد.»
استاد برآشفت که: «نگفتم عقل از سرت بِبَرد؟!» و خشمگین برون شد.
مرید نیز باقی پروژه به هوش سپرد و تمام کرد.
استاد پس از تَمَدّد اعصاب، با اعصابی مُمَدّد و بویی نامألوف بازآمد و چون کار تمام دید، فریاد زد:
«الباقی را هم با هوش زدی، ای بیهوش؟!»
مرید گفت: «یا استاد، چون آن نخست، عقل از سرم بِبُرد و مایهٔ رنجش استاد شد، خویشتن را مستحق عقوبت دانستم و باقی نیز بدان سپردم تا یکسره تباه و فانی شوم.»
استاد اندکی در وی نگریست؛ سپس بهصورت اتوماتیک جامهٔ خویش دریدن گرفت؛ چنانکه نزدیکان گرد وی درآمدند تا چیزی دیده نشود.
عالمان کاین نهیِ هوش بر درس و منبر میکنند
چون به خلوت میروند، با هوش بدتر میکنند
زاکان عبیدی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤45
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤55
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤40
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ترک کردن مسیر معمول، از نگاه بقیه لزوماً منطقی نیست.
جمع فقط میبینه که تو داری از مسیر همیشگی خارج میشی؛ چیزی که نمیبینه، دلیلیه که تو توی خودت برای رفتن داری.
قطعا تو گم نشدی؛ فقط زودتر راه افتادی.
🐧 برشی منتخب از مستند «ملاقاتهایی در انتهای جهان» رو که مدتهاست در سراسر جهان راجعبهش صحبت شده و تحت بررسی و تحلیل قرار گرفته ببینین؛ لطفا به زیرنویسش دقت کنین تا این چندثانیه شما رو عمیقا به فکر فرو ببره.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤22
پدری پسر را گفت: «در تربیت تو، راه بسیار آزمودم و هیچیک کارگر نیفتاد؛ اکنون یک راه بیش نمانده؛ تو را به کالج پارت فرستم.»
پسر گفت: «مگر آنجا چه کنند؟»
گفت: «چند ماه تعلیمت دهند تا باقی عمر، خطایی را بجویی که از آنِ تو نیست.»
پسر گفت: «یا پدر، مگر عیبجویی خصلتی ناپسند نیست؟»
گفت: «همهجا عیب است؛ آنجا حُسن شمارند و بابتش مواجب دهند.»
پس نه پدر از حاضرجوابی پسر شگفتزده شد و نه پسر از حکمت پدر؛ چونان که هیچیک قصدِ جامهٔ دیگری نکرد تا پردهٔ حرمت دریده نشود.
زاکان عبیدی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤36