آوردهاند که جوانی به طلبِ کار، رزومهای آراسته بود؛ چنانکه اگر کسی آن را خواندی، گمان بردی نصفِ علوم عالم را او بنیان نهاده است.
روزی به مصاحبه به پارت در آمد.
از بکاندش پرسیدند، درماند؛ از دیتابیس سؤال کردند، عرق کرد؛ از هوش مصنوعی گفتند، آب خواست.
مصاحبهگر گفت:
«ای جوان! از این همه که در رزومه نوشتهای، کدام را نیک دانی؟»
گفت:
«اگر نیک میدانستم، حاجت به نوشتن این همه نبود!»
پس عذرش بخواستند و از شرکت بیرون کردند.
جوان، دلشکسته و سر در چاک، چند قدمی نرفته بود که چشمش بر مریدی افتاد که از کالج برون آمد.
گفت:
«عجب قومیاند! آگهی را گشودهاند و راهِ ورود را بسته!»
مرید گفت:
«راه باز است؛ تو از دیوار آمدهای!»
جوان لحظهای خاموش ماند و گفت:
«پس در کجاست؟»
مرید، درِ کالج را نشانش داد و گفت:
«این بار از در بیا.»
گویند در انتهای این حکایت، هیچ مرید و مرادی جامه ندرید و هیچ برندی از جامهی زیرین دیده نشد.
هنر در کار آید، نه گفتار
که دعوی سهل و استادی چه دشوار
زاکان عبیدی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤31
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥مدتیه سعی کردیم با سری ویدئوکستهای کوتاه، سعی کنیم هم اطلاعات مفیدی راجع به تخصصهای علوم رایانه در اختیارتون بذاریم، هم سعی کنیم برخی سوالاتتون رو در این ویدئوها به صورت مختصر و مفید و کاربردی پاسخ بدیم.
در سری ویدئوکستهای بکپک، خدایان تخصص Back-End دور هم جمع شدن تا به شما نقشه راه بدن.
وقتی AI میتونه کد بنویسه، اصلا چرا باید برنامهنویسی یاد بگیریم؟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤27
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤34
مریدی چون دورهٔ بکپک به پایان برد، گفت: «الحمدلله، اکنون دانستم که هیچ چیز نمیدانم.»
استاد گفت: «این خود آغاز دانایی است.»
مرید گفت: «قبل از بیست جلسه بکپک نیز در نادانی بودم، حال نیز در نقطه آغازین دانایی؟»
استاد چون این سخن بشنید، شگفتی عظیم بر وی مستولی گشت و از فرطِ تحسین خواست جامهٔ خویش بدرد، لیک از روی حیرت و اندکی خشم و لجاجت، جامهٔ مرید بدرید.
مرید چون خویشتن را کمجامه یافت، گفت: «یا استاد، داناییام افزون نشد و جامهام نیز کم شد؛ این دوره بسی عملی بود!»
هر آنکس بیشتر داند، بدانَد
که از نادانیش بسیار مانَد
مرید این نکته را چون نیک دریافت
به کالج رفت تا جوینده مانَد
زاکان عبیدی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤33
آوردهاند که خامجوانی چندی در کالج پارت به شاگردی مشغول بود؛ چندانکه هنوز جوهرِ فراغنامهاش خشک نشده بود، خویش را استادِ استاد پنداشت.
روزی در میان مریدان گفت: «آنچه استاد داند، جمله دانم؛ و آنچه بر فرضِ محال ندانم، در جیپیت جویم!»
پاچهخواران سخن وی به گوش استاد رساندند. استاد جوان را بخواند و مسئلهای NP-hard پیش روی او نهاد.
جوان اندکی به صفحه نگریست، دستی بر کیبورد برد، چند خط نوشت و پاک کرد؛ از این راه رفت و از آن راه بازآمد و عاقبت درماند.
جوان گفت: «استاد پس این چه بود که من ندانستم، پیشتر اشارت کرده بودید؟»
استاد تبسمی کرد و گفت: «از آن چیزهاست که به گفتن نتوان آموخت؛ به تجربه باید اندوخت.»
جوان گفت: «و چند باید تا چنین تجربه حاصل آید؟»
استاد گفت: «آنچه من در چند جلسه به تو آموختم، حاصل سالها تجربه بود؛ لیک سالها تجربه را نتوان در چند روز به دیگری بخشید.»
جوان و مریدان چون پاسخ استاد شنیدند، جملگی از حیرت جامهٔ دبیر اجرایی کالج که از قضا همان دم پای در کلاس نهاده بود، به سختی دریدند و گویند بعد آن اتفاق، دبیر دیگر هرگز دبیرِ سابق نشد.
به یک دوره که شد استادِ دوران
که بسیار است بعد از دوره، دوران
هر آن کو با دو خط کد گشت مغرور
شود بی هوش مصنوعی چه حیران
زاکان عبیدی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤31
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی قرار است با درد شیرینِ تبدیل روبهرو شوی، بهتر است هرچه زودتر اتفاق بیفتد. هر چقدر هم که سخت و دردناک باشد، بالاخره، باید پیش بیاید و زودتر مواجه شدن با آن، این حسن را دارد که مدام در ذهنت تصورش نمیکنی و از آن فراری نمیشوی. یک بار برای همیشه تبدیل میشوی و به زندگی خالی از امید کنونیات پایان میدهی.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤25
کدلس با اینکه پارچه قسمتِ دمش سخت برش میخورد بازهم امتحان کرد:
❤25