آدم از آن مامانهایی که همیشه خیال میکرده، نمیشود. مثلن من فکر میکردم از آن مامانهایی میشوم که آخر هفته بچه را میسپارند به کسی و با بابای بچه میروند سینما و پیادهروی و رستوران و حتی سفر. چقدر هم تحسینشان میکردم. حالا اما شوخیاش هم برایم ممکن نیست. چند ساعتی هم اگر نباشد و جفتمان کوزتوار مشغول تمیزکاری باشیم، باز هم دلدل میکنیم که زودتر تمام شود و برویم دخترمان را پس بگیریم. بعد بیاوریمش خانه و به هر ادایِ مسخرهاش بخندیم و از هر یادگیری ابتداییاش خرکیف شویم و بعد همهی زندگیمان را تعطیل کنیم تا ببریمش حمام و با هزار ترفند سرگرمکننده خودمان را و او را بخندانیم.
قبلتر فکرش را هم نمیکردم اما حالا اینطوری سهتایی بیشتر خوش میگذرد هر چند آنطوری بودن را که تجربه نکردهایم.
@parisasaadat
قبلتر فکرش را هم نمیکردم اما حالا اینطوری سهتایی بیشتر خوش میگذرد هر چند آنطوری بودن را که تجربه نکردهایم.
@parisasaadat
❤15👌2🕊2😍2
عجب جای معرکهایست خداوکیلی. میآیی یکیدو کانال را باز میکنی و چند خط میخوانی و میروی پیِ کارت. با هزار رنگولعاب عقلت را از کار نمیاندازد که بیشتر بمانی تا حسابی بریند به اعصابت. به حس عقبافتادگی و خودبدبختپنداریات دامن نمیزند، با سیلِ اطلاعاتی که نمیشود همهشان را عملی کرد اضطرابت را بالا نمیآورد و با اسکرول، به آن یک ذره قدرت اختیار و ارادهای که ازت مانده دستدرازی نمیکند. خیلی خوب جاییست خدایی. سرتر از همهشان است. از اینستاگرامو و یوتیوب و توییتر. همهشان اعتیاد میآورند. این یکی نه. تلگرام بچهی خوبیست. آدم را از خودش زده نمیکند. باهاش میتوانی با دنیا مرتبط بمانی و با خودت هم. نه که آنقدر به زندگی بقیه مشغولت کند که از زندگی خودت بیندازدت.
@parisasaadat
@parisasaadat
👍11❤8👌4🕊1
یک روزی هم داشتم فلانی را برای فلان مشکلش دلداری میدادم. کنهوار و چندشناک زور میزدم امیدی را پیش چشمش زنده کنم. کوتاه و سرد جواب میداد و آخر سر برای آنکه از شرم خلاص شود گفت: «ول کن پری. این زندگی هیچوقت اون چیزی نشد که من میخواستم.»
ول کردم. ول کردم چون میدانستم کجاست. جایی در برهوت بین زندگیای که فکرش را میکنی و زندگیای که داری. جایی که دیگر امیدی به رسیدن این دو زندگی به یکدیگر نمانده.
شاید فکر کنیم عامل بدبختی، واقعیتیست که وجود دارد؛ اما بدبختی اصلی، فاصلهایست که واقعیت زندگی آدم با زندگیِ ذهنیاش پیدا میکند.
@parisasaadat
ول کردم. ول کردم چون میدانستم کجاست. جایی در برهوت بین زندگیای که فکرش را میکنی و زندگیای که داری. جایی که دیگر امیدی به رسیدن این دو زندگی به یکدیگر نمانده.
شاید فکر کنیم عامل بدبختی، واقعیتیست که وجود دارد؛ اما بدبختی اصلی، فاصلهایست که واقعیت زندگی آدم با زندگیِ ذهنیاش پیدا میکند.
@parisasaadat
❤7👌7👍3⚡2🕊1
چقدر دلم میخواهد برای یک بار هم که شده در زندگیام در مورد چیزی، هر چیزی که خوب میدانمش، جنونآمیز رفتار کنم. مثلن مدتی جنونآمیز بنویسم، نه هر وقت که شد و هر وقت که حوصله داشتم و هر وقت که خسته نبودم. نه. اینطوری نه. یک طورِ بیمارگونهای. شل و ول و وارفته نه، سفتوسخت و متعصبانه. بروم تا فیها خالدونِ چیزی و ولکنش نباشم. دلم میخواهد نوعی از بودن را که نرد (Nerd)* صدایش میکنند، زندگی کنم. دلم میخواهد در مورد چیزی نرد باشم.
Nerd:
فردی که به صورت افراطی نسبت به حوزهای علاقمند و کنجکاو است و وسواسگونه در آن زمینه تحقیق و مطالعه میکند.
@parisasaadat
Nerd:
فردی که به صورت افراطی نسبت به حوزهای علاقمند و کنجکاو است و وسواسگونه در آن زمینه تحقیق و مطالعه میکند.
@parisasaadat
👍8😍4👌3❤2🤝2🕊1
سلام
این یک پیام اطلاع رسانی/ یادآوری هست که برای تمامی مراجعین عزیزم ارسال شده و جنبه شخصی نداره، و شامل یکسری توضیحات در مورد روند نوبت گیری، فیکس، کنسلی و جابهجایی نوبتهاست🤍
وقتی ابتدای پیام تراپیستم را میبینم، قسمت «جنبهی شخصی نداره» توجهم را جلب میکند. این را به پیامش اضافه کرده چون میداند آدمها، همهی آدمها، چه پتانسیل عجیبی در برداشتِ شخصی از هر چیزی دارند. هر چند وظیفهی برداشت بر عهدهی شنونده است نه گوینده، اما او با اضافه کردن یک جملهی کوتاه، پیشاپیش بار روانیِ غیرضروریای را از دوش مخاطبش برمیدارد. حساسیت و ظرافت کلامی یکی از بیشمار ویژگیهای مثبتیست که در او کشف کردهام و هر بار کسی در مورد انتخاب تراپیست مشورت میخواهد، به این ویژگی اشاره میکنم.
@parisasaadat
این یک پیام اطلاع رسانی/ یادآوری هست که برای تمامی مراجعین عزیزم ارسال شده و جنبه شخصی نداره، و شامل یکسری توضیحات در مورد روند نوبت گیری، فیکس، کنسلی و جابهجایی نوبتهاست🤍
وقتی ابتدای پیام تراپیستم را میبینم، قسمت «جنبهی شخصی نداره» توجهم را جلب میکند. این را به پیامش اضافه کرده چون میداند آدمها، همهی آدمها، چه پتانسیل عجیبی در برداشتِ شخصی از هر چیزی دارند. هر چند وظیفهی برداشت بر عهدهی شنونده است نه گوینده، اما او با اضافه کردن یک جملهی کوتاه، پیشاپیش بار روانیِ غیرضروریای را از دوش مخاطبش برمیدارد. حساسیت و ظرافت کلامی یکی از بیشمار ویژگیهای مثبتیست که در او کشف کردهام و هر بار کسی در مورد انتخاب تراپیست مشورت میخواهد، به این ویژگی اشاره میکنم.
@parisasaadat
👍5👏5❤4👌2🕊1
پیش از تو در این زندگی،
نه به شادیای آنچنان دلبسته بودم و نه از پیشامدی اینچنین میترسیدم،
تجربهی زیستن یادم داده بود که هر شادیای سرکوبشدنیست و هر ترسی نادیدهگرفتنی،
یادم داده بود بالاخره یکطوری میشود،
سرش زندگی با رنج است و تهش مرگ،
هیچکدام آنقدرها ارزش امیدواری و آزردگی ندارند.
اما حالا،
حالا تو هستی و چشمخندهایت که با هیچ رنجی سرکوب نمیشوند،
و ترسهایم برای تو،
که لحظهای از افقِ دیدم کنار نمیروند،
حالا بیشتر از هر چیزی از تو شاد میشوم و بیشتر از هر چیزی برای تو میترسم،
حالا زندگی و مرگ معنای دیگری پیدا کردهاند،
معنایی فراتر از من،
معنایی متأثر از تو.
@parisasaadat
نه به شادیای آنچنان دلبسته بودم و نه از پیشامدی اینچنین میترسیدم،
تجربهی زیستن یادم داده بود که هر شادیای سرکوبشدنیست و هر ترسی نادیدهگرفتنی،
یادم داده بود بالاخره یکطوری میشود،
سرش زندگی با رنج است و تهش مرگ،
هیچکدام آنقدرها ارزش امیدواری و آزردگی ندارند.
اما حالا،
حالا تو هستی و چشمخندهایت که با هیچ رنجی سرکوب نمیشوند،
و ترسهایم برای تو،
که لحظهای از افقِ دیدم کنار نمیروند،
حالا بیشتر از هر چیزی از تو شاد میشوم و بیشتر از هر چیزی برای تو میترسم،
حالا زندگی و مرگ معنای دیگری پیدا کردهاند،
معنایی فراتر از من،
معنایی متأثر از تو.
@parisasaadat
❤9❤🔥3👌2👍1🕊1💔1
میدانم،
زندگی خیلی بهتر بود اگر این صدای روانخراشِ مداوم را نمیشنیدی،
صدایی که در هر لحظه معتقد است تلاشی که میکنی، کم و بیفایده و بیارزش است،
اما حالا که این صدا همیشه بوده و به احتمال قریب به یقین همیشه هم خواهد بود،
مگر چارهای داری جز شنیدنِ و پشت گوش انداختن؟
جز شنیدن و ادامه دادن به همان تلاشِ کم و بیفایده و بیارزش؟
جز رضایت به جایی میان غلبه بر آن و تسلیم به آن؟
@parisasaadat
زندگی خیلی بهتر بود اگر این صدای روانخراشِ مداوم را نمیشنیدی،
صدایی که در هر لحظه معتقد است تلاشی که میکنی، کم و بیفایده و بیارزش است،
اما حالا که این صدا همیشه بوده و به احتمال قریب به یقین همیشه هم خواهد بود،
مگر چارهای داری جز شنیدنِ و پشت گوش انداختن؟
جز شنیدن و ادامه دادن به همان تلاشِ کم و بیفایده و بیارزش؟
جز رضایت به جایی میان غلبه بر آن و تسلیم به آن؟
@parisasaadat
❤7👌5🕊3👍1
میشد حالا که این یادداشت را مینویسم جنازه باشم. یعنی برای خودم معقولتر بود که باشم. مثلا اگر چند سال قبل میگفتند یک روزی میرسد که در آن مامان هستم و در روز اول پریودی، بچهام نوبت چکاپ ماهانه دارد و خودم نوبت دندانپزشکی و در برنامهی ثابت روزانهام هم باید دو وعده غذا برای بچه درست کنم و دو وعده برای خودمان و با بچه بازی کنم و ببرمش پیادهروی و امورات ضروریاش را رفع و رجوع کنم و از آنطرف هم درس بخوانم و خانه را مرتب کنم و به کارهای معمول خودم برسم و باشگاه بروم و یادداشت بنویسم و چه و چه، حتمن حدس میزدم که در پایان چنین روزی جنازهام. اما حالا نیستم. نه چون همهی آن کارهای بالا را انجام دادهام. نه. اصلن کلیدش این است که یاد گرفتم چه کارهایی را نکنم تا جنازه نشوم.
اصلن یکی از مواقعی که شدیدن احساس بزرگسالی و صلاحیت برای مامان بودن میکنم، همین وقتهاییست که درست و به موقع حذف میکنم تا جنازه نشوم. وقتهایی که وسواسِ تعهد به روتین ثابت در شرایط متغیر را کنار میگذارم و مقتدرانه از روتین خارج میشوم. وقتهایی که تشخیص میدهم کی و چطور و چقدر استراحت کنم تا از پا نیفتم.
مثلن امروز مسائلی داشتیم اجتنابناپذیر و حذفنشدنی؛ پریودی و نوبتهای دکتر و شیر و پیپیِ بچه که هیچجوره نمیشود تغییرشان داد. اما روال ثابت روزانه که میشد و باید تغییر میکرد. برای همین هم از همان لحظهی اول از روتین خارج شدم.
برنامهی خواب این روزهایمان زود خوابیدن من و دیر بیدار شدن باباست. که شبها بابا مواظب بچه باشد و صبحها مامان. که هر دو بتوانند از کمخوابی جان و روان سالم به در ببرند. اما امروز مامان پریود است و بااینکه شب خوب خوابیده و صبح باید طبق روال بچه را گردن بگیرد، بابا را بیدار میکند و کمک میگیرد. چون برنامهی خواب که قطعنامهی بینالمللی نیست که هر روز و با هر شرایطی اجرا شود.
یا بازی و پیادهروی و باشگاه و درس خواندن و مرتب کردن خانه که از همان اول پروندهیشان را بستم و گذاشتمشان کنار که مغزم با حس گناه و کوتاهی عذابم ندهد. از همان اول هم با خودم طی کردم که امروز نمیشود اینها را انجام بدهیم پس بیخودی دنبال فسقلْ زمان و چسمثقال انرژی برای انجام دادنشان نگرد.
و وعدههای غذایی که با نگاه کردن به برنامهی غذایی دخترک فکر کردم از پسش برمیآییم ولی وقتی صبحانهاش دستنخورده ماند، حس عذابوجدانِ بیرون زدن از برنامه را نادیده گرفتم و همان را به ناهارش منتقل کردم و خودمان هم با غذاهای دیروز که هیچ هم از نظر پروتئین و کالری مناسب نبودند سر کردیم.
و به جای همهی اینها استراحت کردم. استراحت واقعی، نه از آن استراحتنماهایی که مشغول یک کار بیخودی و غیرضروری میشوم. و نتیجه آنکه با وجود پریودی و بچهداری در حد کارهای ضروری و معطلیهای مطبی، حالا نه تنها جنازه نیستم بلکه نسبت به روزم و نسبت به مامان بودن و زندگیام حس بدی هم ندارم.
@parisasaadat
اصلن یکی از مواقعی که شدیدن احساس بزرگسالی و صلاحیت برای مامان بودن میکنم، همین وقتهاییست که درست و به موقع حذف میکنم تا جنازه نشوم. وقتهایی که وسواسِ تعهد به روتین ثابت در شرایط متغیر را کنار میگذارم و مقتدرانه از روتین خارج میشوم. وقتهایی که تشخیص میدهم کی و چطور و چقدر استراحت کنم تا از پا نیفتم.
مثلن امروز مسائلی داشتیم اجتنابناپذیر و حذفنشدنی؛ پریودی و نوبتهای دکتر و شیر و پیپیِ بچه که هیچجوره نمیشود تغییرشان داد. اما روال ثابت روزانه که میشد و باید تغییر میکرد. برای همین هم از همان لحظهی اول از روتین خارج شدم.
برنامهی خواب این روزهایمان زود خوابیدن من و دیر بیدار شدن باباست. که شبها بابا مواظب بچه باشد و صبحها مامان. که هر دو بتوانند از کمخوابی جان و روان سالم به در ببرند. اما امروز مامان پریود است و بااینکه شب خوب خوابیده و صبح باید طبق روال بچه را گردن بگیرد، بابا را بیدار میکند و کمک میگیرد. چون برنامهی خواب که قطعنامهی بینالمللی نیست که هر روز و با هر شرایطی اجرا شود.
یا بازی و پیادهروی و باشگاه و درس خواندن و مرتب کردن خانه که از همان اول پروندهیشان را بستم و گذاشتمشان کنار که مغزم با حس گناه و کوتاهی عذابم ندهد. از همان اول هم با خودم طی کردم که امروز نمیشود اینها را انجام بدهیم پس بیخودی دنبال فسقلْ زمان و چسمثقال انرژی برای انجام دادنشان نگرد.
و وعدههای غذایی که با نگاه کردن به برنامهی غذایی دخترک فکر کردم از پسش برمیآییم ولی وقتی صبحانهاش دستنخورده ماند، حس عذابوجدانِ بیرون زدن از برنامه را نادیده گرفتم و همان را به ناهارش منتقل کردم و خودمان هم با غذاهای دیروز که هیچ هم از نظر پروتئین و کالری مناسب نبودند سر کردیم.
و به جای همهی اینها استراحت کردم. استراحت واقعی، نه از آن استراحتنماهایی که مشغول یک کار بیخودی و غیرضروری میشوم. و نتیجه آنکه با وجود پریودی و بچهداری در حد کارهای ضروری و معطلیهای مطبی، حالا نه تنها جنازه نیستم بلکه نسبت به روزم و نسبت به مامان بودن و زندگیام حس بدی هم ندارم.
@parisasaadat
❤7👍6👏6👌6🕊1🎄1💘1
کلافه از پالالای طولانی و قسر در رفتن دخترک میگوید: «چرا بچههای ما اینجورین، چرا انقدر به تغییر حساسن؟ تا جاشون عوض میشه خوابشون به هم میریزه اونوقت بچههای مردم رو سنگم میخوابن.»
هر بار که پیش هم باشیم همهمان این موضوعِ «چرا ما مثل بقیه نیستیم» را به بهانههای مختلف پیش میکشیم. قبل از آنکه بچه داشته باشیم در مورد خودمان میگفتیم و حالا در مورد بچههایمان هم. خیلی وقتها جلوی خودم را میگیرم که این خودتعبیری منفی را جلوی بچهها نگویم. خیلی وقتها هم نمیتوانم.
واقعیت این است که شاید هر کداممان در خلوت تا این اندازه احساس منفی نسبت به خودمان نداشته باشیم اما وقتی جمع میشویم این احساس دچار همافزاییِ افسارگسیخته و بیمنطقی میشود. دیگر هر ضعف و تفاوت ناچیزی در زیرمجموعهی «چرا ما اینطوری هستیم» قرار میگیرد و هر کسی وظیفهی خودش میداند که مجموعه را با مثالهای ناامیدکنندهتری گسترش دهد.
اما کاش اگر برای طوری که هستیم، خوب یا بد، کاری از دستمان برنمیآید، حداقل دربارهی طوری که دربارهی خودمان حرف میزنیم کاری کنیم. چون هر بار که ما دربارهی خودمان بد میگوییم، بچههایمان دربارهی خودشان بد میشنوند. و این بدگوییها و بددانیها اگر چه عادت و باورِ ماست اما شاید هنوز به عادت فکری بچههایمان تبدیل نشده باشند.
@parisasaadat
هر بار که پیش هم باشیم همهمان این موضوعِ «چرا ما مثل بقیه نیستیم» را به بهانههای مختلف پیش میکشیم. قبل از آنکه بچه داشته باشیم در مورد خودمان میگفتیم و حالا در مورد بچههایمان هم. خیلی وقتها جلوی خودم را میگیرم که این خودتعبیری منفی را جلوی بچهها نگویم. خیلی وقتها هم نمیتوانم.
واقعیت این است که شاید هر کداممان در خلوت تا این اندازه احساس منفی نسبت به خودمان نداشته باشیم اما وقتی جمع میشویم این احساس دچار همافزاییِ افسارگسیخته و بیمنطقی میشود. دیگر هر ضعف و تفاوت ناچیزی در زیرمجموعهی «چرا ما اینطوری هستیم» قرار میگیرد و هر کسی وظیفهی خودش میداند که مجموعه را با مثالهای ناامیدکنندهتری گسترش دهد.
اما کاش اگر برای طوری که هستیم، خوب یا بد، کاری از دستمان برنمیآید، حداقل دربارهی طوری که دربارهی خودمان حرف میزنیم کاری کنیم. چون هر بار که ما دربارهی خودمان بد میگوییم، بچههایمان دربارهی خودشان بد میشنوند. و این بدگوییها و بددانیها اگر چه عادت و باورِ ماست اما شاید هنوز به عادت فکری بچههایمان تبدیل نشده باشند.
@parisasaadat
👍6👌4❤3🕊1🎄1
وقتی میخوابی،
انگشتم را میگذارم کف دستت،
و تو با واکنشی غیر ارادی مُشت میشوی دورم،
میدانم،
خوب میدانم پایِ غریزه در میان است،
اما تمامِ وجودم بیاختیار عاطفه میشود،
دلم میخواهد این قاب را به دلبستگی تعبیر کنم،
به امنیت،
به عشق،
به رابطهای فراتر از غریزه،
به اینکه آنقدری برایت مامان بودهام که مشت شوی دورم،
و آرام شوی در آغوشم.
@parisasaadat
انگشتم را میگذارم کف دستت،
و تو با واکنشی غیر ارادی مُشت میشوی دورم،
میدانم،
خوب میدانم پایِ غریزه در میان است،
اما تمامِ وجودم بیاختیار عاطفه میشود،
دلم میخواهد این قاب را به دلبستگی تعبیر کنم،
به امنیت،
به عشق،
به رابطهای فراتر از غریزه،
به اینکه آنقدری برایت مامان بودهام که مشت شوی دورم،
و آرام شوی در آغوشم.
@parisasaadat
❤19👌3🍓3🕊1💔1
Forwarded from واگویهها
فکر نمیکردم چیزی به اسم صداقت افراطی هم وجود داشته باشد؛ صداقتی که اصلا سالم و اخلاقی نیست و بیشتر شکلی از ناپختگی است.
"صداقت افراطی یعنی فرد بدون فیلتر، بدون توجه کافی به زمان، موقعیت، ظرفیت شنونده و پیامدها، هر آنچه فکر یا احساس میکند را عیناً بیان میکند؛ حتی وقتی گفتنِ آن ضروری، سازنده یا انسانی نیست."
این یعنی حتی صداقت هم همیشه خوب نیست.
گاهی بهتر است که در کنار صداقت، مرزگذاری هم داشته باشی یعنی اینکه بفهمی هر کسی ظرفیت چه سطحی از صداقت را دارد و بر اون اساس با او تعامل کنی.
@vaguyehaa
"صداقت افراطی یعنی فرد بدون فیلتر، بدون توجه کافی به زمان، موقعیت، ظرفیت شنونده و پیامدها، هر آنچه فکر یا احساس میکند را عیناً بیان میکند؛ حتی وقتی گفتنِ آن ضروری، سازنده یا انسانی نیست."
این یعنی حتی صداقت هم همیشه خوب نیست.
گاهی بهتر است که در کنار صداقت، مرزگذاری هم داشته باشی یعنی اینکه بفهمی هر کسی ظرفیت چه سطحی از صداقت را دارد و بر اون اساس با او تعامل کنی.
@vaguyehaa
❤4🕊3🙏2
وقتی میگویند: «بچه که تا دو سالگی کار و سختیای نداره.» حس میکنم بچههایشان را بعد از دو سالگی از بیمارستانی جایی تحویل گرفتهاند و تجربهای از قبلش ندارند.
اصلن پایه و اساس تربیت و پرورش و دلبستگی ایمن و اینها را هم اگر بیخیال شویم بچه تا دو سالگی که نمیدانم اما تا حالا که هفت ماهه است خیلی سختی داشته. اصلن نمیفهمم چطور میتوان به صبح علیطلوعی که در آن یک نفر با پوشکی پر از شاش منتظرت نشسته و اگر لحظهای تعلل کنی با ریدمانی که زندگی را برمیدارد مواجه میشوی نگویی «سختی». یا در کل چطور میشود به روزهایی که علاوه بر کارهای ضروری خودت، مسئول کارهای ضروری یک نفر دیگر هم هستی نگویی «سختی». اینکه علاوه بر خودت معدهی یک نفر دیگر را هم سیر کنی، دستهگلهای رودهی یک نفر دیگر را هم تمیز کنی، دندانهای یک نفر دیگر را هم مسواک بزنی، عندماغ یک نفر دیگر را هم خالی کنی، خواب یک نفر دیگر را هم تنظیم کنی، لباسهای یک نفر دیگر را هم عوض کنی و توی ماشین بیندازی و روی بند پهن کنی و توی کشو جا کنی، و همهی اینها را در حالی انجام دهی که آن یک نفر کوچکترین همکاریای هم نمیکند اگر سختی نیست پس چیست؟ پس شما لامذهبها به چه چیزی میگویید سختی؟🤧😄
@parisasaadat
اصلن پایه و اساس تربیت و پرورش و دلبستگی ایمن و اینها را هم اگر بیخیال شویم بچه تا دو سالگی که نمیدانم اما تا حالا که هفت ماهه است خیلی سختی داشته. اصلن نمیفهمم چطور میتوان به صبح علیطلوعی که در آن یک نفر با پوشکی پر از شاش منتظرت نشسته و اگر لحظهای تعلل کنی با ریدمانی که زندگی را برمیدارد مواجه میشوی نگویی «سختی». یا در کل چطور میشود به روزهایی که علاوه بر کارهای ضروری خودت، مسئول کارهای ضروری یک نفر دیگر هم هستی نگویی «سختی». اینکه علاوه بر خودت معدهی یک نفر دیگر را هم سیر کنی، دستهگلهای رودهی یک نفر دیگر را هم تمیز کنی، دندانهای یک نفر دیگر را هم مسواک بزنی، عندماغ یک نفر دیگر را هم خالی کنی، خواب یک نفر دیگر را هم تنظیم کنی، لباسهای یک نفر دیگر را هم عوض کنی و توی ماشین بیندازی و روی بند پهن کنی و توی کشو جا کنی، و همهی اینها را در حالی انجام دهی که آن یک نفر کوچکترین همکاریای هم نمیکند اگر سختی نیست پس چیست؟ پس شما لامذهبها به چه چیزی میگویید سختی؟🤧😄
@parisasaadat
🤣14❤5🔥2🥴1
شبها به محاکمه مینشینیم،
من و قضات درونم،
آنها اشتباهات را صورتجلسه میکنند و همین، مجازات من است.
@parisasaadat
من و قضات درونم،
آنها اشتباهات را صورتجلسه میکنند و همین، مجازات من است.
@parisasaadat
❤4👌3💔2💘2🕊1😐1
خانم کمکی در حین تمیزکاری میگوید: «خانم دکتر هر وقت خواستی لوسترهاتو عوض کنی این قدیمیا رو بده به من.»
و پشتبندش ادامه میدهد: «اصلن عجیبه که تا حالا عوضشون نکردی.»
اگر منتظر جوابم میماند میخواستم بگویم قصد ندارم عوضشان کنم. اما برای آنکه به نظرش عجیبتر نباشم و راه را برای حرفِ بیشتر و کارِ کمتر باز نکنم با خنده میگویم باشه حتمن.
میدانم چرا به نظر خانم کمکی عجیبم. خانهام و وسایلش شبیه باقی کسانی که برای کمک به خانهیشان میرود نیست. چشم او به خانههای بزرگتر و تجمل بیشتر عادت دارد و من این عادت ذهنیاش را به هم زدهام. اگر آنقدری پول دارم که کمک استخدام میکنم پس چرا آنقدرها که او انتظار دارد چیزمیز ندارم و باکلاس به نظر نمیرسم؟
حق دارد. آدم دست خودش نیست. یک کمی که بیشتر با جامعه تعامل کنی میفهمی چقدر مصرفگرایی نرمال و طبیعی به نظر میرسد. اصلن زندگی همین است دیگر. کار کنی و پول دربیاوری و چیزهای بیشتر و توی چشمتری بخری و به باقی آدمها نشان بدهی که پولدارتر و درنتیجه خوشحالتری.
من اما خودخواسته تعامل محدودتری با آدمها دارم و شاید همین باعث شده به جای مصرفگرا بودن، خدمتگرا بشوم. خدمتگرایی باعث شده برای بیشترْ داشتن و لوکس بودن خسیس باشم و برای راحت بودن و کمک داشتن دستودلباز. باعث شده کیفیت زندگیام با تعداد کارهایی که میتوانم برونسپاری کنم رابطهی مستقیمی داشته باشد. برای همین هم اگر آرزوی پول بیشتر داشته باشم برای آن است که بتوانم کمکهای بیشتر و خدمات بهتری بگیرم نه چیزهای بیشتر و گرانتر.
در مورد من آنچه بیشتر از هر چیزی به کار کردن و پول درآوردن معنا میدهد میزانِ فراغتیست که میتوانم بخرم. این را بااطمینان میدانم چون هیچ وسیله و داراییای تا حالا نتوانسته باعث شود از زندگیِ بدون فراغت لذت ببرم.
@parisasaadat
و پشتبندش ادامه میدهد: «اصلن عجیبه که تا حالا عوضشون نکردی.»
اگر منتظر جوابم میماند میخواستم بگویم قصد ندارم عوضشان کنم. اما برای آنکه به نظرش عجیبتر نباشم و راه را برای حرفِ بیشتر و کارِ کمتر باز نکنم با خنده میگویم باشه حتمن.
میدانم چرا به نظر خانم کمکی عجیبم. خانهام و وسایلش شبیه باقی کسانی که برای کمک به خانهیشان میرود نیست. چشم او به خانههای بزرگتر و تجمل بیشتر عادت دارد و من این عادت ذهنیاش را به هم زدهام. اگر آنقدری پول دارم که کمک استخدام میکنم پس چرا آنقدرها که او انتظار دارد چیزمیز ندارم و باکلاس به نظر نمیرسم؟
حق دارد. آدم دست خودش نیست. یک کمی که بیشتر با جامعه تعامل کنی میفهمی چقدر مصرفگرایی نرمال و طبیعی به نظر میرسد. اصلن زندگی همین است دیگر. کار کنی و پول دربیاوری و چیزهای بیشتر و توی چشمتری بخری و به باقی آدمها نشان بدهی که پولدارتر و درنتیجه خوشحالتری.
من اما خودخواسته تعامل محدودتری با آدمها دارم و شاید همین باعث شده به جای مصرفگرا بودن، خدمتگرا بشوم. خدمتگرایی باعث شده برای بیشترْ داشتن و لوکس بودن خسیس باشم و برای راحت بودن و کمک داشتن دستودلباز. باعث شده کیفیت زندگیام با تعداد کارهایی که میتوانم برونسپاری کنم رابطهی مستقیمی داشته باشد. برای همین هم اگر آرزوی پول بیشتر داشته باشم برای آن است که بتوانم کمکهای بیشتر و خدمات بهتری بگیرم نه چیزهای بیشتر و گرانتر.
در مورد من آنچه بیشتر از هر چیزی به کار کردن و پول درآوردن معنا میدهد میزانِ فراغتیست که میتوانم بخرم. این را بااطمینان میدانم چون هیچ وسیله و داراییای تا حالا نتوانسته باعث شود از زندگیِ بدون فراغت لذت ببرم.
@parisasaadat
❤17👌5👍2🙏1🕊1💯1
بحث کینهای بودن نیستها، بحث بزنگاه است. بحث لحظهها و وقتهایی که با وزنِ متفاوتی ثبت میشوند توی حافظهات. نبودن آدمها توی بزنگاه سنگینت میکند. حالا گیریم که بارها بعد از آن کنارت باشند، سنگینیِ آن لحظه، روی همهی لحظههای بعدی سایه میاندازد.
@parisasaadat
@parisasaadat
👌7❤6👏1🕊1🤝1
Forwarded from با متمم | هایلایت | محمدرضا شعبانعلی
داخلی یا خارجی؟
یه اتفاق جالبی بعد از سقوط مادورو افتاده که گفتم بد نیست در موردش توضیح بدم.
این بحث زیاد مطرح میشه که آیا تغییر از طریق دشمن خارجی درسته یا نه؟
بعد هم عدهای میگن بالاخره شرّ به هر روشی دفع بشه خوبه و سوریه رو مثال میزنن. عدهای هم میگن نه این مداخلهها بده.
میخوام یادآوری کنم که کل این بحث اشتباهه؛ مستقل از اینکه ما چه قضاوتی در مورد مادورو داریم.
ببینید. سقوط مادورو برای مردم ونزوئلا یه "انتخاب سیاسی" نبوده، بلکه یه "اتفاق سیاسی" بوده.
یعنی توی ونزوئلا نظرسنجی نکردن که "ملت شریف ونزوئلا. شما دوست دارید مادورو خودش بره یا با حملهٔ خارجی بره؟"
که بعد مردم نظرشون رو بگن.
چیزی که در عمل اتفاق افتاده اینه که مادورو سرنگون شده. همین.
اما چرا با نیروی خارجی؟
این به انتخاب و برنامهریزی مادورو برمیگرده.
اگر مادورو اجازه میداد مخالفان سیاسی خودش در کشور پر و بال بگیرن، حزب قدرتمند داشته باشن و در آزادی کامل فعالیت کنن، طبیعتاً وقتی قدرتش رو به زوال میرفت یا ناکارآمدی تفکرش اثبات میشد، مخالفان و منتقدان داخلی قدرت رو در دست میگرفتن.
اما وقتی مخالفان، قدرت رسمی و جدی و بزرگ ندارن، طبیعتاً همزمان با زوال قدرت مادورو، کشورهای خارجی از خلاء قدرت استفاده میکنن و - بسته به تشخیص و ترجیح خودشون - عوضش میکنن.
مادورو خودش مسیر دوم رو انتخاب کرده بود و سالها در این مسیر قدم برمیداشت. حتی مردم ونزوئلا هم قدرتی نداشتن که دربارهٔ این تصمیم و انتخاب مادورو نظر بدن، چه برسه به ما ایرانیها.
نذارید کسی شما رو با بحث روی دوگانهای که اساساً بیمعناست سر کار بذاره و وقتتون رو بگیره.
سیاستمداران سرنوشتشون رو خودشون انتخاب میکنن.
یه اتفاق جالبی بعد از سقوط مادورو افتاده که گفتم بد نیست در موردش توضیح بدم.
این بحث زیاد مطرح میشه که آیا تغییر از طریق دشمن خارجی درسته یا نه؟
بعد هم عدهای میگن بالاخره شرّ به هر روشی دفع بشه خوبه و سوریه رو مثال میزنن. عدهای هم میگن نه این مداخلهها بده.
میخوام یادآوری کنم که کل این بحث اشتباهه؛ مستقل از اینکه ما چه قضاوتی در مورد مادورو داریم.
ببینید. سقوط مادورو برای مردم ونزوئلا یه "انتخاب سیاسی" نبوده، بلکه یه "اتفاق سیاسی" بوده.
یعنی توی ونزوئلا نظرسنجی نکردن که "ملت شریف ونزوئلا. شما دوست دارید مادورو خودش بره یا با حملهٔ خارجی بره؟"
که بعد مردم نظرشون رو بگن.
چیزی که در عمل اتفاق افتاده اینه که مادورو سرنگون شده. همین.
اما چرا با نیروی خارجی؟
این به انتخاب و برنامهریزی مادورو برمیگرده.
اگر مادورو اجازه میداد مخالفان سیاسی خودش در کشور پر و بال بگیرن، حزب قدرتمند داشته باشن و در آزادی کامل فعالیت کنن، طبیعتاً وقتی قدرتش رو به زوال میرفت یا ناکارآمدی تفکرش اثبات میشد، مخالفان و منتقدان داخلی قدرت رو در دست میگرفتن.
اما وقتی مخالفان، قدرت رسمی و جدی و بزرگ ندارن، طبیعتاً همزمان با زوال قدرت مادورو، کشورهای خارجی از خلاء قدرت استفاده میکنن و - بسته به تشخیص و ترجیح خودشون - عوضش میکنن.
مادورو خودش مسیر دوم رو انتخاب کرده بود و سالها در این مسیر قدم برمیداشت. حتی مردم ونزوئلا هم قدرتی نداشتن که دربارهٔ این تصمیم و انتخاب مادورو نظر بدن، چه برسه به ما ایرانیها.
نذارید کسی شما رو با بحث روی دوگانهای که اساساً بیمعناست سر کار بذاره و وقتتون رو بگیره.
سیاستمداران سرنوشتشون رو خودشون انتخاب میکنن.
👍5❤4👏3🕊1
شاید باورمندی شما به هر ایدئولوژیای به دیگران ارتباطی نداشته باشد، اما این توهم جهانشمول بودنتان، که میتوان به جملهی «دنیا واس ماست» ترجمهاش کرد، تجاوز شما به مرزهای دنیای دیگری، ولو در کلام است. هر یک از شما، بیآنکه دست به عملی بزنید، در کلماتتان سرکوبگر و انکارکنندهی جهانهای دیگرید. البته واضح و مبرهن است که هرگز نتوانسته و نمیتوانید جهانِ آدمهای دیگر را زیر پرچم خود درآورید، اما کلماتتان هم مصداقِ ظلم است و محرک طغیان.
@parisasaadat
@parisasaadat
👍10❤9
کاش میتوانستم فقط یک بار دیگر به خودم بگویم همه چیز درست میشود و احساس حماقت نداشته باشم.
کاش میتوانستم به دورانی بازگردم که به جای امید، از مرگ بترسم،
و به جای تحمل، زندگی کنم.
@parisasaadat
کاش میتوانستم به دورانی بازگردم که به جای امید، از مرگ بترسم،
و به جای تحمل، زندگی کنم.
@parisasaadat
❤11💔4👍3👏2🕊2
The owner of this channel has been inactive for the last 1 month. If they remain inactive for the next 9 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.