شعر و عشق | پردیس پارسی 🌙
3.12K subscribers
3.54K photos
33 videos
75 files
8 links
💠 ارسال نقد و پیشنهاد به ما👇
@BaManBegu

💠 آدرس دانلود نرم افزار موبایل پردیس پارسی👇
http://cafebazaar.ir/app/?id=ir.smartop.parsipoems
Download Telegram
من که در تُنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی است، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم

چیستم؟! خاطره زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم

با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

چیزی از عمر نمانده است، ولی می خواهم
خانه ای را که فرو ریخته بر پا دارم

#فاضل_نظری
2
موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است

#قیصر_امین_پور
@pardisparsi
1
دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن


به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن


دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست

ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن


ز روزگار میاموز بی وفایی را

خدای را که دگر ترک بی وفایی کن


بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست

تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن


شکایت شب هجران که می تواند گفت

حکایت دل ما با نی کسایی کن


بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم

تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن


نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست

بیا و با غزل سایه همنوایی کن
#هوشنگ_ابتهاج
@pardisparsi
1
ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ، ﺁﻩ ، ﺁﺭﯼ
ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﺎﻧﺪ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﺎﻋﺎﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﭼﻮﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ ، ﺛﺎﺑﺖ
ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺩﻭﺩ ﯾﮏ ﺳﯿﮕﺎﺭ
ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺷﮑﻞ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ
ﺩﺭ ﮔﻠﯽ ﺑﯿﺮﻧﮓ ، ﺑﺮ ﻗﺎﻟﯽ
ﺩﺭ ﺧﻄﯽ ﻣﻮﻫﻮﻡ ، ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﭘﻨﺠﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﮏ
ﭘﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﯾﮏ ﺳﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺩﯾﺪ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ، ﺗﻨﺪ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮐﻬﺎﯼ ﺭﻧﮕﯿﻨﺶ
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺯﯾﺮ ﯾﮏ ﻃﺎﻗﯽ
ﮔﺎﺭﯼ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺑﯽ ﭘﺮ ﻫﯿﺎﻫﻮ ﺗﺮﮎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮ ﺟﺎﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﺮﺩﻩ ، ﺍﻣﺎ ﮐﻮﺭ ، ﺍﻣﺎ ﮐﺮ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺳﺨﺖ ﮐﺎﺫﺏ ، ﺳﺨﺖ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ
( ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ )
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﻭﺍﻥ ﭼﯿﺮﻩٔ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ
ﻣﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ

ﺑﺎ ﺗﻨﯽ ﭼﻮﻥ ﺳﻔﺮﻩٔ ﭼﺮﻣﯿﻦ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭﺑﺴﺘﺮ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ، ﯾﮏ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ، ﯾﮏ ﻭﻟﮕﺮﺩ
ﻋﺼﻤﺖ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺯﯾﺮﮐﯽ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﮐﺮﺩ
ﻫﺮ ﻣﻌﻤﺎﯼ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﺭﺍ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺣﻞ ﺟﺪﻭﻟﯽ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﮐﺸﻒ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﺳﺎﺧﺖ
ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ، ﺁﺭﯼ ﭘﻨﺞ ﯾﺎ ﺷﺶ ﺣﺮﻑ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺯﺍﻧﻮ ﺯﺩ
ﺑﺎ ﺳﺮﯼ ﺍﻓﮑﻨﺪﻩ ، ﺩﺭ ﭘﺎﯼ ﺿﺮﯾﺤﯽ ﺳﺮﺩ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﮔﻮﺭ ﻣﺠﻬﻮﻟﯽ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺳﮑﻪ ﺍﯼ ﻧﺎ ﭼﯿﺰ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﯾﺎﻓﺖ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺣﺠﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺠﺪﯼ ﭘﻮﺳﯿﺪ
ﭼﻮﻥ ﺯﯾﺎﺭﺗﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﭘﯿﺮ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﭼﻮﻥ ﺻﻔﺮ ﺩﺭ ﺗﻔﺮﯾﻖ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺿﺮﺏ
ﺣﺎﺻﻠﯽ ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ ﯾﮑﺴﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﯿﻠﻪٔ ﻗﻬﺮﺵ
ﺩﮐﻤﻪٔ ﺑﯿﺮﻧﮓ ﮐﻔﺶ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﯼ ﭘﻨﺪﺍﺷﺖ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﭼﻮﻥ ﺁﺏ ﺩﺭ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺧﻮﺩ ﺧﺸﮑﯿﺪ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ
ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﻋﮑﺲ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﻀﺤﮏ ﻓﻮﺭﯼ
ﺩﺭ ﺗﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﻣﺨﻔﯽ ﮐﺮﺩ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﻗﺎﺏ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩٔ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ
ﻧﻘﺶ ﯾﮏ ﻣﺤﮑﻮﻡ ، ﯾﺎ ﻣﻐﻠﻮﺏ ، ﯾﺎ ﻣﺼﻠﻮﺏ ﺭﺍ ﺁﻭﯾﺨﺖ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺗﮏ ﻫﺎ ﺭﺧﻨﻪٔ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻧﻘﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﭘﻮﭺ ﺗﺮ ﺁﻣﯿﺨﺖ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﮐﯽ ﺑﻮﺩ
ﺑﺎ ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﯼ ﻣﺎﻫﻮﺕ
ﺑﺎ ﺗﻨﯽ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﻩ
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﺭ ﻻﺑﻼﯼ ﺗﻮﺭ ﻭ ﭘﻮﻟﮏ ﺧﻔﺖ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻓﺸﺎﺭ ﻫﺮﺯﻩٔ ﺩﺳﺘﯽ
ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ
( ﺁﻩ ، ﻣﻦ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻢ )

#فروغ_فرخزاد
1
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم

زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که در گرد خرابات برآییم

نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه که گوییم کجاییم

حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم

ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم

ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم

دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم

#مولانا
1
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد
با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد
در خیال آمدی و آینه‌ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می‌گویند
قطره‌ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

#فاضل_نظری
1
تا خدا یار است با سلطان مپیچ
گر خدا برگشت صد سلطان به هیچ
#سعدی
1
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایهٔ هیچ
که مرا نام نه در دفتر اشیا شنوند
#خاقانی
1
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

#سعدی
1
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

#حسین_منزوی
1
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

#حافظ
1
حافظ*غزلیات*غزل شمارهٔ ۷۲
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
1
ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن
همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن
کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن
در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق
سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن
روشنی دادن دل تاریک را با نور علم
در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن
همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن
مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

#پروین_اعتصامی
1