شعر و عشق | پردیس پارسی 🌙
3.13K subscribers
3.54K photos
33 videos
75 files
8 links
💠 ارسال نقد و پیشنهاد به ما👇
@BaManBegu

💠 آدرس دانلود نرم افزار موبایل پردیس پارسی👇
http://cafebazaar.ir/app/?id=ir.smartop.parsipoems
Download Telegram
وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا
#ابوسعید_ابوالخیر

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
1
خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی

گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

سر تا قدم نشانهٔ تیر تو گشته‌ام
تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

دانی که چیست حاصل انجام عاشقی
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی...
#فروغی_بسطامی

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
1
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
#حافظ

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
حکایتِ بارانِ بی امان است
این گونه که من
دوستت می‌دارم ...

شوریده‌وار و پریشان باریدن
بر خزه ‌ا و خیزاب‌ها
به بی‌راهه و راه‌ها تاختن
بی‌تاب، بی‌قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی‌قرار است
این گونه که من دوستت می‌دارم...
#شمس_لنگرودی

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
#سعدی

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای...
#حافظ

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.
#حميد_مصدق

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
زخم سالها سیاهی در دیده‌ی سپیدت جاریست.
همین یک نگاه تو کافیست تا رسوا شود هر که دم از عدالت می‌زند...
#معدن_آزادشهر_تسلیت


👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی

از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی

ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی

با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی

امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی

ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شورافکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی
#شهریار

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست...
#سعدی

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت...
#حافظ

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
Inak In Man
Hossein Monzavi
اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده
داغ نامت را نشان کرده، به پیشانی نهاده...

شعر و خوانش: #حسین_منزوی

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
1
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش

لنگری از گنج مادون بسته‌ای بر پای جان
تا فروتر می‌روی هر روز با قارون خویش

یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش

گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش

زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش

باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش

من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی می‌دهد ز افسون خویش

در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر
عشق نقدم می‌دهد از اطلس و اکسون خویش

دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد
گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش

مه کی باشد با مه ما کز جمال و طالعش
نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش
#مولانا

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
صبح روشن شد، بده ساقی می چون آفتاب
تا به روی دولت بیدار برخیزم ز خواب
#صائب_تبریزی

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
1
"جولای خدا"

کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست
خسته و رنجور، اما تندرست

عنکبوتی دید بر در، گرم کار
گوشه گیر از سرد و گرم روزگار

دوک همت را به کار انداخته
جز ره سعی و عمل نشناخته

پشت در افتاده، اما پیش بین
از برای صید، دائم در کمین

رشته‌ها رشتی ز مو باریکتر
زیر و بالا، دورتر، نزدیکتر

پرده می ویخت پیدا و نهان
ریسمان می تافت از آب دهان

درس ها می داد بی نطق و کلام
فکرها می‌پخت با نخ های خام

کاردانان، کار زین سان می کنند
تا که گویی هست، چوگان می زنند

گه تبه کردی، گهی آراستی
گه درافتادی، گهی برخاستی

کار آماده ولی افزار نه
دایره صد جا ولی پرگار نه

زاویه بی حد، مثلث بی شمار
این مهندس را که بود آموزگار؟!

کار کرده، صاحب کاری شده
اندر آن معموره معماری شده

این چنین سوداگری را سودهاست
وندرین یک تار، تار و پودهاست

پای کوبان در نشیب و در فراز
ساعتی جولا، زمانی بندباز

پست و بی مقدار، اما سربلند
ساده و یک دل، ولی مشکل پسند

اوستاد اندر حساب رسم و خط
طرح و نقشی خالی از سهو و غلط

گفت کاهل کاین چه کار سرسری ست؟
آسمان، زین کار کردنها بری ست

کوهها کاهست در این کارگاه
کس نمی‌بیند ترا، ای پر کاه

می تنی تاری که جاروبش کنند؟
می کشی طرحی که معیوبش کنند؟

هیچ گه عاقل نسازد خانه‌ای
که شود از عطسه‌ای ویرانه‌ای

پایه می سازی ولی سست و خراب
نقش نیکو می زنی، اما بر آب

رونقی می جوی گر ارزنده‌ای
دیبه‌ای می باف گر بافنده‌ای

کس ز خلقان تو پیراهن نکرد
وین نخ پوسیده در سوزن نکرد

کس نخواهد دیدنت در پشت در
کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر

بی سر و سامانی از دود و دمی
غرق در طوفانی از آه و نمی

کس نخواهد دادنت پشم و کلاف
کس نخواهد گفت کشمیری بباف

بس زبر دست ست چرخ کینه‌توز
پنبه ی خود را در این آتش مسوز

چون تو نساجی، نخواهد داشت مزد
دزد شد گیتی، تو نیز از وی بدزد

خسته کردی زین تنیدن پا و دست
رو بخواب امروز، فردا نیز هست

تا نخوردی پشت پایی از جهان
خویش را زین گوشه گیری وارهان

گفت آگه نیستی ز اسرار من
چند خندی بر در و دیوار من؟!

علم ره بنمودن از حق، پا ز ما
قدرت و یاری از او، یارا ز ما

تو به فکر خفتنی در این رباط
فارغی زین کارگاه و زین بساط

در تکاپوییم ما در راه دوست
کارفرما او و کارآگاه اوست

گر چه اندر کنج عزلت ساکنم
شور و غوغایی ست اندر باطنم

دست من بر دستگاه محکمی ست
هر نخ اندر چشم من ابریشمی است

کار ما گر سهل و گر دشوار بود
کارگر می خواست، زیرا کار بود

صنعت ما پرده‌های ما بس است
تار ما هم دیبه و هم اطلس است

ما نمی‌بافیم از بهر فروش
ما نمی گوییم کاین دیبا بپوش

عیب ما زین پرده‌ها پوشیده شد
پرده ی پندار تو پوسیده شد

گر، درد این پرده، چرخ پرده در
رخت بر بندم، روم جای دگر

گر سحر ویران کنند این سقف و بام
خانه ی دیگر بسازم وقت شام

گر ز یک کنجم براند روزگار
گوشه ی دیگر نمایم اختیار

ما که عمری پرده‌داری کرده‌ایم
در حوادث، بردباری کرده‌ایم

گاه جاروبست و گه گرد و نسیم
کهنه نتوان کرد این عهد قدیم

ما نمی‌ترسیم از تقدیر و بخت
آگهیم از عمق این گرداب سخت

آنکه داد این دوک، ما را رایگان
پنبه خواهد داد بهر ریسمان

هست بازاری دگر، ای خواجه تاش
کاندر آنجا می‌شناسند این قماش

صد خریدار و هزاران گنج زر
نیست چون یک دیده ی صاحب نظر

تو ندیدی پرده ی دیوار را
چون ببینی پرده ی اسرار را

خرده می‌گیری همی بر عنکبوت
خود نداری هیچ جز باد بروت

ما تمام از ابتدا بافنده‌ایم
حرفت ما این بود تا زنده‌ایم

سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم
بافتیم و بافتیم و بافتیم

پیشه‌ام این ست، گر کم یا زیاد
من شدم شاگرد و ایام اوستاد

کار ما اینگونه شد، کار تو چیست؟
بار ما خالی است، دربار تو چیست؟

می نهم دامی، شکاری می زنم
جوله‌ام، هر لحظه تاری می‌تنم

خانه ی من از غباری چون هباست
آن سرایی که تو می سازی کجاست؟

خانه ی من ریخت از باد هوا
خرمن تو سوخت از برق هوی

من بری گشتم ز آرام و فراغ
تو فکندی باد نخوت در دماغ

ما زدیم این خیمه ی سعی و عمل
تا بدانی قدر وقت بی بدل

گر که محکم بود و گر سست این بنا
از برای ماست، نز بهر شما

گر به کار خویش می‌پرداختی
خانه‌ای زین آب و گل می‌ساختی

می گرفتی گر به همت رشته‌ای
داشتی در دست خود سر رشته‌ای

عارفان، از جهل رخ برتافتند
تار و پودی چند در هم بافتند

دوختند این ریسمان ها را به هم
از دراز و کوته و بسیار و کم

رنگرز شو، تا که در خم هست رنگ
برق شد فرصت، نمی داند درنگ

گر بنایی هست باید برفراشت
ای بسا امروز کان فردا نداشت

نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم
گر که فردایی نباشد، چون کنیم؟

عنکبوت، ای دوست، جولای خداست
چرخه‌اش می گردد، اما بی صداست
#پروین_اعتصامی

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
1
حافظ خلوت‌نشین
حسام‌الدین سراج
حافظ خلوت‌نشین

شعر: #حافظ
خواننده: #حسام_الدین_سراج
آلبوم: #بوی_بهشت

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
دلم در عشق تو جان برنتابد
که دل جز عشق جانان برنتابد

چو عشقت هست دل را جان نخواهد
که یک دل بیش یک جان برنتابد

دلم در درد تو درمان نجوید
که درد عشق درمان برنتابد...
#عطار

👉 @PardisParsi 🌙
تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق
عاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق
تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان
نام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق...
#سنایی

👉 @PardisParsi 🌙
غم عالم چرا بر خود نهادی
رها کن غم که آمد وقت شادی
به روز ابر غم خوردن صوابست
تو شادی کن که امروز آفتابست...
#نظامی

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃
پنجره را باز کردم نفس بیاید
عطر تو آمد،
قرار رفت...

👉 @PardisParsi 🌙

🌸
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃🍂🌸
🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃