پَر
27 subscribers
18 photos
8 videos
اگر حرفی بود:
@pardarvan
Download Telegram
۶۴

دلم می‌خواست رُژ انجیری‌رنگم دم دست بود تا رنگ و لعابی به صورتم می‌دادم، اما پیدایش نکردم. هیچ کدام از رژهایم را پیدا نکردم و دست آخر اکتفا کردم به عطری که توی ماشین بود.

حدود پنج سالی می‌شد که جِسی را ندیده بودم. جِسی CEO همان شرکتی بود که پنج سال پیش در آن کار می‌کردم.

من هنوز بی‌تاب قرارهای دو نفره هستم. شاید خیلی طرف مقابل قرار مهم نباشد.

حس و حال خودم را دوست دارم. اینکه چه بپوشم. چه چیزی سفارش بدهم. از چه چیزهایی حرف بزنم.

جِسی تمام ساختمان کاری را نشانم داد. اتاق به اتاق کارمندهای قدیم و جدید.

به قسمت نیروی انسانی هم سری زدیم.
کریستن جایش را به پیتر داده بود. پیتر قبلا کارمند بود و حالا یکی از کارمندهای HR.

به استقبالم آمد و بدون آنکه چشم از چشم‌ام بردارد خیره با لبخند نگاهم کرد. دست به سینه و تکیه داده به دیوار.

من توی نگاهش حس‌های اجباری می‌دیدم و نه اختیاری. حس‌هایی از روی ترحم.

بعد از دور زدن در محل کار، منتهی شدیم به یک کافه فرانسوی.

جِسی میهمانم کرد به چای.

و رسیدیم به صحبت.

به اصل ِ دوست داشتن آدم‌ها.
و رسیدیم به قسمت‌های جذاب.

گفت جنگ اخیر چقدر خانواده‌ات را در ایران تحت تاثیر قرار داده؟

من می‌دانستم جِسی پارتنر ایرانی دارد. و احتمال می‌دادم مثل خیلی از ایرانیان کانادانشین شاید همسو با اعتقاد من نباشد.

گفتم حقیقت‌اش خانواده من با رؤیای جنگیدن با اسرائیل زندگی کرده و می‌کنند.

و گفتم در هر گوشه کنار ایران یک میدان یا خیابان به اسم فلسطین هست.

تلاش می‌کردم جنگ فعلی را به مساله فلسطین گره بزنم اما از یک جایی به بعد از حس دلسوزی جِسی بدم آمد.

واضح‌تر بگم، یادم آمد که چقدر از موضع خاکستری رنگ آدم‌ها بدم می‌آید.
وقتی فقط دلسوزی می‌کنند.

من دلم یک صحبت ناب می‌خواست. بی‌پرده. رُک. بدون رودربایستی.
صحبتی از اعماق عقاید جِسی. نه از روی سطح.

من دلم به شدت برای این مدل قرارها
تنگ شده.

برای ملاقات با عقاید اصلی و پنهانی آدم‌ها.
نه صحبت از آخرین سفر و بهترین غذا و تاپ‌ترین رابطه .


من دلم برای آن روح ناب توی آدم‌ها تنگ شده.
همان‌ که از جنس روح خیلی خاص حسین محمدی باشد.
هم او که پای لانچر بود.

دلم می‌خواهد برایم حرف بزند. از عقایدش. از روح ناب‌اش.


همین‌طور یحیی سنوار. من عاشق این روح‌ها شده‌ام. یا درست‌ترش

these type of spirits that are full of life!


@pardarca
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در کرانه اقیانوس آرام.
۶۶

پسرم جلوتر از من می‌دود تا زودتر به باغچه کوچک برسیم.

دو خانم محجبه هم از دور پیدایند. یکی‌شان کالسکه‌ای خالی را هُل می‌دهد که کودک ‌ِ درونش مثل کودک من خودش را در متنِ چمن‌ها رها کرده.

نزدیک ‌تر می‌شوم. هر دو خانم جوان‌تر از من به نظر می‌رسند.
سلام علیک می‌کنیم و بهم لبخند می‌زنیم.

یکی‌شان که بانشاط‌تر از دیگری است و کالسکه هم دست اوست می‌پرسد اهل کجایی؟

جواب می‌دهم:
Islamic Republic of Iran!


گل از گل‌اش می‌شکفتد. تمام صورتش را لبخند پُر می‌کند.

می‌گوید ما به شما افتخار می‌کنیم. تنها کشوری که توانست جلوی آمریکا و اسرائیل بایستد شما بودید.
کاش بقیه کشورهای مسلمان هم مثل شما بودند.
You guys are so brave!
شما خیلی شجاع هستید.


توی دلم عروسی می‌شود. تشکر می‌کنم و لبخند می‌زنم. و افتخار می‌کنم به تمامیّت ایرانم! وطنم!

ایران ِ همیشه سربلند!
چقدر دیدم و شنیدم آدم‌هایی که دلشان می‌خواست با تو نسبتی داشتند ایران!

@pardarca
۶۷

خسته از دوچرخه سواری، کناری نشسته بودم و به آدم‌هایی که در امتداد دیواره‌ی دریا یا همان sea wall در استنلی پارک ونکوور قدم می‌زدند نگاه می‌کردم.

چه لذتی بالاتر از نگاه کردن‌های حلال به خلیفه‌های خدا روی زمین.

و ناگهان این کیف‌آویز توجه‌‌ام را جلب کرد.


No peace on stolen land!
Free Free Palestine!

و چه کسی می‌دانست سال‌ها بعد راز سرزمین‌های دزدیده شده برملا شود. آن‌ هم کجا؟
در یکی از همان سرزمین‌های دزدیده شده.

@pardarca
۶۸


قرار گذاشته بودیم بچه‌ها را به باغچه کوچک پشت ساختمان ببریم.
زودتر از ما رسیده بود و بساط‌‌اش را زیر یکی از درخت‌های همیشه سبز کانادا پهن کرده بود.

من برایش چای بردم و میوه. کاپشن سیاه‌اش را روی زمین انداخته بود و داخل کاپشن نشسته بود. طوری که آستری توی لباس تماسی با زمین نداشته باشد.

از امروزِ هم سوال پرسیدیم.

شروع کرد از همسرش حرف زدن.

معمولا سمتِ صحبت از کسی نمی‌رفت و بیشتر زمانی که با هم بودیم به صحبت از ایده‌ها می‌گذشت تا افراد. همیشه فکر جدیدی توی سرش داشت. گاهی فکرهای خیلی خیلی انتزاعی مثل ارتباط بین ایمان و اختیار و گاهی ایده‌های عملی‌تر. مثل طراحی یک درس برای دانشگاه.

آن روز چهار زانو روی کاپشن سیاهش و پشت به خوشید نشسته بود. من خوب می‌دانستم چقدر عاشق گرمای خورشید است.

انگار صبح ِ آن روز بحث مختصری با همسرش داشتند. سر اینکه همسرش کارهای ریز و درشت‌ او را در خانه نمی‌دیده و حس کمبود و گناه به او می‌داده.

من می‌دانستم و خوب می‌دیدم که تلاش‌اش را می‌کند. اما خب کسی توی زندگی دیگری نیست. اصلا کسی جای دیگری نیست تا درک مشترکی از وقایع یکسان داشته باشد.

سعی کردم بین اتفاقات ریزی که برایش افتاده بود و کلیت موضوع فاصله بیندازم.

گفتم ببین حتی اگر سر چند موضوع و ارزش کلی اتفاق نظر داشته باشید به احتمال زیاد باقی مشکلات را بشود به نوعی حل یا کوچک کرد.

چند رشته چمن را دور انگشتان لاغر و کوچک‌اش چرخاند و کمی به فکر فرو رفت.

بعدش به یکباره گفت تنها ارزش برای همسرش در زندگی صداقت است. صداقت با خود و با دیگران.

تقریبا برایم غیرممکن بود که با شروع از صداقت بخواهم به کارهای خانه و وظایف مالی برسم.
اما نمی‌خواستم در آن حالت ببینم‌اش.

انرژی خوب‌اش را دوست داشتم. برق توی چشمانِ درشت‌اش را.

یادم آمد صبحی یکی از دوستان مشترک‌مان را همراه همسر و فرزند کوچک‌اش در پارک دیده‌ام.

برایش تعریف کردم.

پرسید مطمئن هستی همسرش هم همراهش بود؟ آن هم صبح ِروز ِکاری؟

انگار که انرژی زیادی درونش فوران کرده باشد یک دفعه از روی زمین کَنده شد و با دست نشیمن‌گاه مانتو طوسی رنگ‌اش را تکاند.
دستی به ابروهای پُرپشت‌اش کشید و موهایش را مرتب کرد.

بلافاصله آب دهانش را قورت داد و گفت اصلا نمی‌توانم مردی مثل شوهر فلانی را تحمل کنم.

پرسیدم چرا؟
گفت من از مردهایی که همیشه وصل به همسرشان هستند خوشم نمی‌آید.

از مردهایی که وصل به زن‌ها هستند و از خودشان زندگی ندارند.

بعدش هم ادامه داد مدل همسر خودم را دوست دارم.
زندگی و دنیای خودش را دارد و هیچ زمان وصل به من نیست! دنیای مستقل از من و زن‌های دیگر دارد.

مرد است!


ته دلم خنده‌ام آمد به تعریف‌ها از همسرش.
خودش هم فهمید و شروع کرد به
خندیدن.

با همان چشمان درشت و ابروهای پُر پشت.

@pardarca
۶۹

آقای سید علی خامنه‌ای عزیزم

من هر روز که می‌گذرد جای خالی شما را بیشتر حس می‌کنم.
تا الان باید حداقل سه تا سخنرانی داشتید.

آقای سید علی خامنه‌ای عزیزم
هنوز هم برای همه ما دعا کن.

از همان‌جای خوبی که با اجدادت و دوستان خوب‌ات هستی.

@pardarca
❤4
۷۰

فقط همین یک دسته گل برای شکرکردن خدایم کافی‌ است.

@pardarca
❤3👍1
۷۱

از تجربه‌های ناب:

گریه‌کردن برای شهیدی که بعدش حالت خوب شود.
سبک شوی.

@pardarca
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۷۲

چند روزی مانده بود به ماه رمضان و داشتیم از تایلند به کانادا بر میگشتیم.

و هیچ کس گمان نمی‌کرد چه خواهد شد؟
آن هم صبح روز دهم😢

@pardarca
😢2
۷۳

لذتی که در نمازخواندن در مکان‌های اتفاقی است در مکان‌های همیشگی نیست.

و مسجدی تمیز و مرتب و کوچک در شرق ونکوور.

در روز مبارکی که رژیم غاصب توسط موشک‌هایی از وطن ِمقدسم مورد عنایت قرار گرفت.

من لذت‌های مادی زیادی را مزه کرده‌‌ام، و با اختلاف هیچ کدام حتی ذره‌ای نزدیک به شیرینی لذت‌های معنوی نبوده‌اند.


@pardarca
❤4
۷۴

من این بی‌راهه‌ی باطل را سال‌ها پیش رفته‌ام.

زمانی که به خیال خودم ضدانقلاب بودن مُد و باکلاس بود با دست خودم، خودم را در چاه ظلمات انداخته بودم.

الان اما مُد و کلاس و پُز در انقلابی بودن است.
چرا؟

چون حق برای تمام مردم دنیا آشکار شده.

تمام باکلاسان دنیا پرچم جمهوری اسلامی ایران را در یک دست و پرچم فلسطین را در دست دیگر گرفته‌اند.

انقلابی‌بودن حالا مُد شده. همه جای دنیا.

وقتی جوانان نجیب غربی حتی، عکس رهبر انقلاب را صفحه گوشی گذاشته‌اند.

@pardarca
❤3
۷۵

They call it one line art!

@pardarca
❤3
۷۶

ردِ خدایی که نیست مجال زندگی در غرب را تنگ می‌کند. در خیابان‌های غرب.

برعکس‌اش، تمام شعائری که در خیابان‌های ایران است…

@pardarca
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
۷۷

ونکوور،
شهری در انتظار نور.

@pardarca
۷۸

نظام حاکم بر طبیعت یک نظام دیکتاتوری است.
چرا؟
چون رأی و نظر من در آن لحاظ نشده.

ترجیح من این است که سرما بالا برود و گرما پایین.
نور بچرخد و بپیچد و دور بزند.
گرانش رو به آسمان باشد و بی‌وزنی رو به زمین.
انرژی‌ و ماده مدام خلق و تکثیر بشوند و جهان به سوی نظم برود.


حیف.
حیف و صد حیف که نظام حاکم بر طبیعت دیکتاتوری است.

همین‌طور نظام حاکم بر رفتارها، کار و کردارها.

@pardarca
❤2
۷۹

آقای بهادری همسایه رو به رویی ما هستند.

از قدیم تجارت می‌کردند و شاید در بین همه‌ی اهالی کوچه حسینیه، پول‌دارترین همسایه باشند.

داشتیم با اکرم خانم امتداد کوچه را طی می‌کردیم که دیدیم چند کارگرِ پیر، مشغول خالی کردن بارهای کیسه شده‌ای هستند به داخل حیاط آقای بهادری.

برای من صحنه تکراری بود. از آن‌جا که می‌دانستم همسایه‌مان تاجر است و هر روز یا باری را می‌آورد و یا می‌برد.

چند روز بعدش به محض خروج از خانه، خودِ آقای بهادری را دیدم.
وقتی مرا دید چند قدم جلو آمد تا وسط کوچه. من هم جلوتر رفتم.

دست‌ راست‌اش را به طرفم جلو آورد و شروع کرد به سلام و احوالپُرسی.

نگاهم روی دستی که به طرفِ من دراز شده بود خیره ماند.
همزمان خنده مُضحکی هم روی لبانم افتاده بود.

توی چشم‌هایِ چروکِ آقای بهادری خیره شدم‌.

وسوسه‌ای سراغم آمد که دستش را در دستانت فشار بده. جایِ پدرت است.

سریع جواب دادم:

«آقای بهادری، من به شما دست نمی‌دهم».

دستش را با ناراحتی پس کشید و سراغ خانواده‌ کانادایی‌ام را گرفت.

با فکر و ذکر متعجبم جواب دادم:
«تنها آمدم. بدون خانواده. برای همراهی در تشییع پیکر رهبر».

بدون هیچ حرفِ دیگری، بلافاصله با همان دستِ ناکام‌اش امتداد کوچه را نشانم داد و گفت:
«خب، باشه. حالا برو. برو».



شاید روزی آزرده می‌شدم از این تقابل‌ها.
اما حالا عاشقِ این مدل روبرویی‌هام.

اصلا فکر می‌کنم در انقلاب اسلامی ایران، حداقل در چهل ساله اول‌اش، جای این تقابل‌ها خالی بوده.
جای روایت برای این تقابل‌ها.


مگر نَه این است که در قرآن همیشه کُفر و ایمان با هم آمدند. در زیارت عاشورا هم سِلم و حرب؟


@pardarca
❤4
۸۰

از کتاب قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب، داستان حضرت موسی ع را برای فرزندم می‌خوانم:

موسی مأمور بود در اول کار با ملایمت رفتار کند. قبول کرد و [به فرعون]گفت:«فکر کن و بپذیر، در کارهای خدا زور نیست، باید شناخت، باید فهمید و باید پذیرفت.»

پسرم بدون معطلی بلند می‌گوید:
«و باید برخاست!»
😄

@pardarca
❤4
۸۱

I envy those whose eyes fill with tears without even realizing it, whenever they speak of Ahl al-Bayt.

@pardarca
😭2
۸۲

باید نسبت به خوبی‌ها و نیکی‌ها‌ی‌مان آلزایمرانه رفتار کنیم و نسبت به گناهان‌مان با OCD.

@pardarca
👍2
۸۳

همین که در مکتب اسلام، زن هیچ تکلیفی در قبال مسائل مالی ندارد، یعنی صد هیچ برنده تمام بازی‌های زن، زندگی، آزادی‌ است.

@pardarca
❤3👏1
۸۴

دستم را جلو می‌برم.
کارمند موزه از روی آستینِ یشمی رنگ، مچم را می‌گیرد و مُهر ورودی را کمی بالاتر از انگشتانم می‌زند.
از اینکه شاید حریمم‌ را حدس زده، خوشحال می‌شوم.

خدا خدا می‌کنم تا راهنمایی، کسی ،
پیدا بشود و خلاصم کند از خواندن نوشته‌های ریزِ کنار هیبت‌های بزرگ.
صبرِ کودکانم هم، مثلِ هم نیست و هر کدام‌شان از دیگری عجله بیشتری دارد تا بداند این مجسمه‌های چوبی از کجا آمده‌اند؟
همین‌ها که معلوم نیست عقاب هستند یا کلاغ و یا خرس؟
یا هر سه با هم؟
 
پیرزنِ سفید پوستی با جلیقه قرمز و لبخندی به لب به طرف‌مان می‌آید. اسمش شیلاست. با صبوری خودش را معرفی می‌کند و با کودکانم آشنا می‌شود.

شیلا از توتِم‌ها یا همان هیبت‌های بزرگ ِچوبی می‌پرسد و بچه‌ها با اشتیاق تمام دانسته‌هایشان را رو می‌کنند که می‌دانند جنس این چوب‌ها از درخت سِدار یا سرو است.

فضای روشنِ موزه خیلی زود تمام می‌شود. می‌رسیم به اتاق‌های تاریکی که پُر است از شکلک‌ها و ماسک‌های عجیب و غریبی که هر کدام با تعجب به ما خیره شده‌اند. بعضی‌ها زبان‌شان بیرون است و بعضی‌ها هم چشم‌هایشان.

این‌قدر شی ریز و درشت از همه جا آویخته شده که نمی‌دانی در داستانِ کدام‌شان باید غرق شوی. 

خارج از تاریکی‌ها، پسرانم هیبت خرسی را می‌بینند که شبیه‌تر به خرس‌های واقعی است و چهارپایش روی زمین است.

شیلا با حوصله برای‌مان توضیح می‌دهد که شمایلِ این خرس را سال‌ها پیش، پدربزرگی از بومیان کانادا برای نوه‌هایش روی تنه یک درخت سدار کنده‌کاری کرده.

پسرانم می‌پرسند که آیا می‌شود سوار خرس بشوند یا نه؟
و جواب منفی است.

من دست می‌کِشم روی پوستِ چوبی و لطیف خرس. 
دورش می‌گردم و پرت می‌شوم به شبی که پیرمردِ سرخ‌پوست، در سایه آتشی آرام، دانه دانه نوه‌هایش را بلند می‌کند، می‌گذاردشان پشت خرس و برای‌شان آواز می‌خواند. 

پرت می‌شوم به همان شبی که همه شادند و بی‌خبر. بی‌خبر از آینده. از روزهایی که نَه خرسِ چوبی مال آن‌هاست و نَه خاکِ زیرِ پای‌شان. و نَه حتی روایت‌شان. 

بی‌خبر از روزی که زنی سفیدپوست تاریخ‌ِ منقضی شده‌شان را برای زنی مهاجر از آن‌سوی زمین روایت می‌کند.

زنی که هنوز سؤال‌های بی‌جوابِ فرزندش از داستانِ دیشب یادش مانده.

«مامان ما بومی هستیم؟»
«آره عزیزم. ما بومی هستیم. بومیِ ایران».
«پس بومی کانادا نیستیم؟»
«نه عزیزم. نیستیم.»

«پس اینجا چکار می‌کنیم؟»


شیلا دوباره می‌بردمان توی تاریکی. به استوانه‌های چوبی آویزان شده از سقف می‌رسیم. هر کدام با طول و عرضی متفاوت. شیلا برایمان توضیح می‌دهد که این‌ها همان پیانو‌ها و گیتارهای بومیان است. صدایشان را در می‌آورد و حالا علاوه بر شکل و شمایل، صدا هم داریم.
صدای تاریخ. صدای درستِ تاریخ؟

کمی آن‌طرف‌تر، سالنِ دیگری است با دری شیشه‌ای. کنار در ورودی نوشته:

O’Brian Gallery

 هنوز کتابِ ۱۹۸۴ را تمام نکرده‌ام.
با دیدن این اسم یاد O’Brien توی داستان می‌افتم.
وقتی داشت وینستون را شکنجه می‌کرد تا اعتراف کند و بگوید:

“Who controls the present, controls the past.”


پسر کوچکم دل‌اش نور می‌خواهد و از تاریکی خسته است. 

ناچار دوباره از بین هیبت‌های چوبی بزرگ که از دو طرف به ما خیره شده‌اند عبور می‌کنیم و به نور می‌رسیم.

راهِ برگشت را از بین درختانِ بلند و همیشه سبز کانادا پیدا می‌کنیم و خسته می‌رسیم خانه.

نهاری که حالا به شام رسیده را سریع آماده می‌کنم. برای خودم چای می‌ریزم و برنامه شنبه را روی کاغذ می‌نویسم.

این شنبه‌ هم قرار است مثل هر هفته برای آزادی فلسطین به خیابان پناه ببریم و فریاد بزنیم.
قبل از اینکه درختانِ زیتون، صدای تاریخ‌ را روایت کنند.

@pardarca
❤4