پَر
27 subscribers
18 photos
8 videos
اگر حرفی بود:
@pardarvan
Download Telegram
۲۵

حسادت به تمام آن‌ها که سرِ نماز قلب‌شان تند می‌زند. سینه‌شان گرم می‌شود. واژه‌ها را گم می‌کنند و صورت‌شان خیس می‌شود.

@pardarca
❤1
۲۶

دیروز را در کنار خانواده رعنا گذراندیم. اهل فلسطین هستند و اینجا استاد دانشگاست.

گفت برای بهار برنامه دارد تا جمعی از دانشجویان را به اردن ببرد. دانشگاه‌های اردن را نشان‌شان بدهد و از فلسطین بیشتر برایشان بگوید.

وفادار به وطن بود.

تو فکر کن یک استاد ایرانی در خارج از کشور همچین کاری بکند و با جمعی از دانشجوها به ایران سفر کند. چقدر مؤثر خواهد بود در نشان دادن تصویر واقعی ایران به دنیای بیرون.

@pardarca
❤1
۲۷

کاش می‌شد تمام حواس‌ ما روی خالق بود و نه مخلوقات.

خدایا ما را توان گذر از مخلوقات نیست. خودت هوایمان را داشته باش.

@pardarca
❤2
۲۸

بزرگ‌ترین منّتی که سر ماست، قطعا شیعه بودنمان است.

@pardarca
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۲۹

بعد از اینکه سوره ذاریات تمام شد، نوبت رسید به سوره مُلک با صدای عبدالباسط. و نوبت رسید به اشک.

ناخواسته. بی‌علت.

از همان اشک‌ها که بعدش حس خوب داری. حس سبکی.

خدایا نعمت اشک‌ را از ما نگیر.

@pardarca
❤1👍1
۳۰

۱ دسامبر ۲۰۲۵

شروع آشنایی با شهید محمد مهدی رمیتی.

@pardarca
۳۱

دچار عطش وصف‌نا‌پذیری برای ارتباط با آدم‌ها شدم.
شاید یک دلیلش تمام این پنج‌سالی باشد که در خانه، مادر بودم.

دلم می‌خواهد از دل و افکار تمام آدم‌ها سر در بیاورم. از احساساتشان. از رازهای پنهانی‌شان. از آن حرف‌ها که باید خیلی صمیمی شوی تا بشنوی.

پرستاری که امروز سِرُم آهن را تزریق می‌کرد و مراقبم بود، وقتی التهاب روی پوستم را دید گفت چقدر آرامی.
از کجا آرامش‌ات را می‌آوری؟

به خنده گفتم چون مجالی شد بدون بچه‌ها باشم.

و من تنها چیزی که مدت‌هاست در خودم سراغ ندارم آرامش است.

از وقتی مادر شدم انگار سوار یک تِرن سریع السیر شده باشم که هر ثانیه در حال بالا پایین شدن و تغییر جهت دادن است.

تقریبا تمام روزها بدون برنامه جلو می‌رود و در حال حاضر تنها رؤیایم سفر به ایران است.

امروز بی‌وقفه باران بارید و از ساعت هشت که آفتاب باید سر می‌زد، یکسره ابر بود تا ساعت چهار و نیم که غروب شد.

@pardarca
❤1
۳۲

Lately, I’ve been craving people. It feels strange to say, but I really miss having adults to talk to.

@pardarca
👍1
۳۳

That feeling of being excluded is carving out my soul, like a deep scratch on my heart.

During the day I try or sometimes even without trying I manage to forget about it but at night, it starts eating at me.

@pardarca
۳۴

گاهی وقت‌ها دوست دارم زندگی یک برگ کاغذ بود که می‌شد مچاله‌اش کرد و پرت‌اش کرد دور.

@pardarca
۳۵

I feel that once you’ve grieved a relationship, it’s hard to go back to it the same way.

@pardarca
۳۶

خدایا ممنون بابت تمام چیزهایی که به دنیا اضافه کردی تا برای ما لذت‌بخش و قابل‌تحمل‌اش کنی.

مثل طلوع خورشید، مثل باران، مثل فرزند، مثل عشق، مثل پرندگان کوچکی که در هوای سرد، پای پنجره می‌آیند، مثل اولین جرعه چای بعد از ساعت‌ها روزه‌داری، مثل آن حس سبُکی بعد از گریه برای سیدالشهدا، مثل بغل‌کردن‌های محکمی که حرف‌های زیادی برای گفتن دارند، مثل ایران.

مثل بخاری پایین تخت که پاهای سردم را نزدیک‌اش می‌کنم.

@pardarca
۳۷

Do you know why you feel restless in Dunya?

Because you don’t belong to it.

@pardarca
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😍1
۳۹

I’m getting used to the silence. It looks hard, but it’s manageable. It’s also fun to go against your instincts.

@pardarca
۴۰

و امروز صبح جمعه‌ای که وقتی سوره‌ی محمّد تلاوت شد دیدم سوره‌ی
بعدی فتح است.
🇮🇷

@pardarca
زمین کارزار ما تل‌آویو است،
تهران نَه.

🇮🇷

@pardarca
🇮🇷🎂
من در تایلند مطمئن شدم که میل به پرستش همه جا هست. میل به نیایش. به راز. نیاز.

@pardarca
👍1