پَر
27 subscribers
18 photos
8 videos
اگر حرفی بود:
@pardarvan
Download Telegram
۷۴

من این بی‌راهه‌ی باطل را سال‌ها پیش رفته‌ام.

زمانی که به خیال خودم ضدانقلاب بودن مُد و باکلاس بود با دست خودم، خودم را در چاه ظلمات انداخته بودم.

الان اما مُد و کلاس و پُز در انقلابی بودن است.
چرا؟

چون حق برای تمام مردم دنیا آشکار شده.

تمام باکلاسان دنیا پرچم جمهوری اسلامی ایران را در یک دست و پرچم فلسطین را در دست دیگر گرفته‌اند.

انقلابی‌بودن حالا مُد شده. همه جای دنیا.

وقتی جوانان نجیب غربی حتی، عکس رهبر انقلاب را صفحه گوشی گذاشته‌اند.

@pardarca
❤3
۷۵

They call it one line art!

@pardarca
❤3
۷۶

ردِ خدایی که نیست مجال زندگی در غرب را تنگ می‌کند. در خیابان‌های غرب.

برعکس‌اش، تمام شعائری که در خیابان‌های ایران است…

@pardarca
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
۷۷

ونکوور،
شهری در انتظار نور.

@pardarca
۷۸

نظام حاکم بر طبیعت یک نظام دیکتاتوری است.
چرا؟
چون رأی و نظر من در آن لحاظ نشده.

ترجیح من این است که سرما بالا برود و گرما پایین.
نور بچرخد و بپیچد و دور بزند.
گرانش رو به آسمان باشد و بی‌وزنی رو به زمین.
انرژی‌ و ماده مدام خلق و تکثیر بشوند و جهان به سوی نظم برود.


حیف.
حیف و صد حیف که نظام حاکم بر طبیعت دیکتاتوری است.

همین‌طور نظام حاکم بر رفتارها، کار و کردارها.

@pardarca
❤2
۷۹

آقای بهادری همسایه رو به رویی ما هستند.

از قدیم تجارت می‌کردند و شاید در بین همه‌ی اهالی کوچه حسینیه، پول‌دارترین همسایه باشند.

داشتیم با اکرم خانم امتداد کوچه را طی می‌کردیم که دیدیم چند کارگرِ پیر، مشغول خالی کردن بارهای کیسه شده‌ای هستند به داخل حیاط آقای بهادری.

برای من صحنه تکراری بود. از آن‌جا که می‌دانستم همسایه‌مان تاجر است و هر روز یا باری را می‌آورد و یا می‌برد.

چند روز بعدش به محض خروج از خانه، خودِ آقای بهادری را دیدم.
وقتی مرا دید چند قدم جلو آمد تا وسط کوچه. من هم جلوتر رفتم.

دست‌ راست‌اش را به طرفم جلو آورد و شروع کرد به سلام و احوالپُرسی.

نگاهم روی دستی که به طرفِ من دراز شده بود خیره ماند.
همزمان خنده مُضحکی هم روی لبانم افتاده بود.

توی چشم‌هایِ چروکِ آقای بهادری خیره شدم‌.

وسوسه‌ای سراغم آمد که دستش را در دستانت فشار بده. جایِ پدرت است.

سریع جواب دادم:

«آقای بهادری، من به شما دست نمی‌دهم».

دستش را با ناراحتی پس کشید و سراغ خانواده‌ کانادایی‌ام را گرفت.

با فکر و ذکر متعجبم جواب دادم:
«تنها آمدم. بدون خانواده. برای همراهی در تشییع پیکر رهبر».

بدون هیچ حرفِ دیگری، بلافاصله با همان دستِ ناکام‌اش امتداد کوچه را نشانم داد و گفت:
«خب، باشه. حالا برو. برو».



شاید روزی آزرده می‌شدم از این تقابل‌ها.
اما حالا عاشقِ این مدل روبرویی‌هام.

اصلا فکر می‌کنم در انقلاب اسلامی ایران، حداقل در چهل ساله اول‌اش، جای این تقابل‌ها خالی بوده.
جای روایت برای این تقابل‌ها.


مگر نَه این است که در قرآن همیشه کُفر و ایمان با هم آمدند. در زیارت عاشورا هم سِلم و حرب؟


@pardarca
❤4
۸۰

از کتاب قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب، داستان حضرت موسی ع را برای فرزندم می‌خوانم:

موسی مأمور بود در اول کار با ملایمت رفتار کند. قبول کرد و [به فرعون]گفت:«فکر کن و بپذیر، در کارهای خدا زور نیست، باید شناخت، باید فهمید و باید پذیرفت.»

پسرم بدون معطلی بلند می‌گوید:
«و باید برخاست!»
😄

@pardarca
❤4
۸۱

I envy those whose eyes fill with tears without even realizing it, whenever they speak of Ahl al-Bayt.

@pardarca
😭2
۸۲

باید نسبت به خوبی‌ها و نیکی‌ها‌ی‌مان آلزایمرانه رفتار کنیم و نسبت به گناهان‌مان با OCD.

@pardarca
👍2
۸۳

همین که در مکتب اسلام، زن هیچ تکلیفی در قبال مسائل مالی ندارد، یعنی صد هیچ برنده تمام بازی‌های زن، زندگی، آزادی‌ است.

@pardarca
❤3👏1
۸۴

دستم را جلو می‌برم.
کارمند موزه از روی آستینِ یشمی رنگ، مچم را می‌گیرد و مُهر ورودی را کمی بالاتر از انگشتانم می‌زند.
از اینکه شاید حریمم‌ را حدس زده، خوشحال می‌شوم.

خدا خدا می‌کنم تا راهنمایی، کسی ،
پیدا بشود و خلاصم کند از خواندن نوشته‌های ریزِ کنار هیبت‌های بزرگ.
صبرِ کودکانم هم، مثلِ هم نیست و هر کدام‌شان از دیگری عجله بیشتری دارد تا بداند این مجسمه‌های چوبی از کجا آمده‌اند؟
همین‌ها که معلوم نیست عقاب هستند یا کلاغ و یا خرس؟
یا هر سه با هم؟
 
پیرزنِ سفید پوستی با جلیقه قرمز و لبخندی به لب به طرف‌مان می‌آید. اسمش شیلاست. با صبوری خودش را معرفی می‌کند و با کودکانم آشنا می‌شود.

شیلا از توتِم‌ها یا همان هیبت‌های بزرگ ِچوبی می‌پرسد و بچه‌ها با اشتیاق تمام دانسته‌هایشان را رو می‌کنند که می‌دانند جنس این چوب‌ها از درخت سِدار یا سرو است.

فضای روشنِ موزه خیلی زود تمام می‌شود. می‌رسیم به اتاق‌های تاریکی که پُر است از شکلک‌ها و ماسک‌های عجیب و غریبی که هر کدام با تعجب به ما خیره شده‌اند. بعضی‌ها زبان‌شان بیرون است و بعضی‌ها هم چشم‌هایشان.

این‌قدر شی ریز و درشت از همه جا آویخته شده که نمی‌دانی در داستانِ کدام‌شان باید غرق شوی. 

خارج از تاریکی‌ها، پسرانم هیبت خرسی را می‌بینند که شبیه‌تر به خرس‌های واقعی است و چهارپایش روی زمین است.

شیلا با حوصله برای‌مان توضیح می‌دهد که شمایلِ این خرس را سال‌ها پیش، پدربزرگی از بومیان کانادا برای نوه‌هایش روی تنه یک درخت سدار کنده‌کاری کرده.

پسرانم می‌پرسند که آیا می‌شود سوار خرس بشوند یا نه؟
و جواب منفی است.

من دست می‌کِشم روی پوستِ چوبی و لطیف خرس. 
دورش می‌گردم و پرت می‌شوم به شبی که پیرمردِ سرخ‌پوست، در سایه آتشی آرام، دانه دانه نوه‌هایش را بلند می‌کند، می‌گذاردشان پشت خرس و برای‌شان آواز می‌خواند. 

پرت می‌شوم به همان شبی که همه شادند و بی‌خبر. بی‌خبر از آینده. از روزهایی که نَه خرسِ چوبی مال آن‌هاست و نَه خاکِ زیرِ پای‌شان. و نَه حتی روایت‌شان. 

بی‌خبر از روزی که زنی سفیدپوست تاریخ‌ِ منقضی شده‌شان را برای زنی مهاجر از آن‌سوی زمین روایت می‌کند.

زنی که هنوز سؤال‌های بی‌جوابِ فرزندش از داستانِ دیشب یادش مانده.

«مامان ما بومی هستیم؟»
«آره عزیزم. ما بومی هستیم. بومیِ ایران».
«پس بومی کانادا نیستیم؟»
«نه عزیزم. نیستیم.»

«پس اینجا چکار می‌کنیم؟»


شیلا دوباره می‌بردمان توی تاریکی. به استوانه‌های چوبی آویزان شده از سقف می‌رسیم. هر کدام با طول و عرضی متفاوت. شیلا برایمان توضیح می‌دهد که این‌ها همان پیانو‌ها و گیتارهای بومیان است. صدایشان را در می‌آورد و حالا علاوه بر شکل و شمایل، صدا هم داریم.
صدای تاریخ. صدای درستِ تاریخ؟

کمی آن‌طرف‌تر، سالنِ دیگری است با دری شیشه‌ای. کنار در ورودی نوشته:

O’Brian Gallery

 هنوز کتابِ ۱۹۸۴ را تمام نکرده‌ام.
با دیدن این اسم یاد O’Brien توی داستان می‌افتم.
وقتی داشت وینستون را شکنجه می‌کرد تا اعتراف کند و بگوید:

“Who controls the present, controls the past.”


پسر کوچکم دل‌اش نور می‌خواهد و از تاریکی خسته است. 

ناچار دوباره از بین هیبت‌های چوبی بزرگ که از دو طرف به ما خیره شده‌اند عبور می‌کنیم و به نور می‌رسیم.

راهِ برگشت را از بین درختانِ بلند و همیشه سبز کانادا پیدا می‌کنیم و خسته می‌رسیم خانه.

نهاری که حالا به شام رسیده را سریع آماده می‌کنم. برای خودم چای می‌ریزم و برنامه شنبه را روی کاغذ می‌نویسم.

این شنبه‌ هم قرار است مثل هر هفته برای آزادی فلسطین به خیابان پناه ببریم و فریاد بزنیم.
قبل از اینکه درختانِ زیتون، صدای تاریخ‌ را روایت کنند.

@pardarca
❤4
۸۵


Most of the people-almost all of them-are Muslim. Muslim to science.

They surrender to science,
not to the Creator behind it.

@pardarca
👏1
۸۷

به آخرهای کتاب رسیده‌ام.
و چقدر تمام کردن این کتاب سخت بود.


قطعا اگر زمانی که در ایران بودم می‌خواندمش با چشمان بسته ربط‌اش
می‌دادم به جمهوری اسلامی ایران.

درست مثل کتاب نان و شراب که حتی برای هر شباهت‌(دروغین)اش با جمهوری اسلامی حاشیه‌نویسی کرده بودمش.

ولی حالا با چشمان باز می‌دانم شبیه‌ترین حکومت به Ingsoc، رژیم غاصب صهیونیستی است.

و وینستون‌ها همان انسان‌های آزاده در کل دنیا هستند که به حقانیت جمهوری اسلامی ایران پی‌برده‌اند.

@pardarca
❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
۸۸


بعد از نماز صبح، همان‌جا سر سجاده ، مدتی گوش می‌دهم به وبینار جالبی در مورد شی‌نگاری یا objectification در زنان و کودکان.

مطالب وبینار خیلی جالب و هم‌راستا با دغدغه‌های این‌ روزهای خودم است.

بعدش گشتی در فضای مجازی می‌زنم و اولین ویدئویی که اتفاقی بازش می‌کنم فیلم بالاست. فیلم مادری که پیگیر طرح روی لباس کودکان است.

در فیلم نشان می‌دهد که چطور طراحان لباس یک وسیله بازی که دیگران را تشویق به لمس می‌کند روی لباس ِکودکان قرار داده‌اند. شبیه همان پولک‌هایی که مدتی قبل مُد شده بود.

به قول خودش جای وسیله بازی روی
لباس نیست.

آخر ویدیو نشان می‌دهد که چطور پیگیر این موضوع می‌شود و در نهایت خودش همه آن تی‌شرت‌ها را می‌خرد تا کودک دیگری قربانی این بازی نشود.

چرخی در صفحه‌اش می‌زنم و غبطه می‌خورم به قلب پاک و تلاش‌اش برای یک دنیای پاک‌تر.

@pardarca
❤3
۸۹


نمی‌دانم برایت اتفاق افتاده یا نه.

لحظاتی که فکر کنی دقیقا جایی هستی که باید باشی.

هم زمان، و هم مکان در نقطه‌ای به هم رسیده و تو دقیقا آنجا ایستاده‌ای.

حس می‌کنی هیچ مکان و هیچ زمان ِدیگری نیست مگر همان‌جا که هستی.

تجمعات هر شنبه برای من همین حُکم را دارد.

مثل یک نماز جماعت است که اذان‌اش را حسین بن علی در ظهر عاشورا گفته‌.

امام جماعت‌اش تمام رهبران آزاده‌ی دنیا هستند و نمازگزارانش همه‌ی انسان‌ها در سرتاسر مکان و زمان که در راه مقاومت قدم از قدم بر می‌دارند.


@pardarca
❤3
۹۰


She was saying, “This is my body, and I know what and how to wear.”

She suddenly raised her voice when she said those words. She was looking directly into my eyes, without blinking even once.

I lowered my voice, quieter than usual, and twisted a bunch of grass around my finger, right there where we were sitting.

I told her, “If your body were truly yours, you would have control over it.

But you don’t even know which strand of your hair will turn gray next. You can’t do anything about the next wrinkle that will appear around your eyes. You couldn’t even design your body the way you would have preferred.

You had no choice but to have this particular body, the one you have now.

So how do you define it as yours?”


@pardarca
❤4
۹۱

در ولایت، رگه‌های ظریفی از عشق وجود دارد.

زیارت آل یاسین را اگر بخوانی، این رگه‌ها را پُررنگ‌تر خواهی دید.

برایت ایمان به ولایت آرزو می‌کنم.
ایمان به عشق.

@pardarca
❤6
۹۲



فُرم هنوز همان‌جاست. روی کانتر آشپزخانه، داخل سبد چوبی که نامه‌ها را می‌گذارم.

دقیقا جایی سرِ راهم.

چند بار جواب سوالات را توی ذهنم مرور کرده‌ام اما باز هم هنوز انگار آماده نیستم.

تا می‌رسیم خانه، قبل از اینکه مشغول خوردن میان‌وعده بشود از همان‌جا پشت میز، با صدای بلند می‌گوید:

-مامان! معلم‌مون گفت فردا حتما فرم را بیارید.

انگشتانم روی دانه‌های سیاه انگور بی‌حرکت می‌ماند. دیگر خیسی آب را حس نمی‌کنم. فقط نگاه می‌کنم به فرم.
همان جا داخل سبد چوبی.

انگورها را با ظرف سفیدش می‌گذارم جلوی پسرم.

- تا فردا پُرش می‌کنم عزیزم.

قصه‌ی شب را خوانده و نخوانده خواب‌‌شان می‌برد.
صدای سکوت خانه که بلند می‌شود من یادم می‌آید به فُرم.

چهره‌ی معصوم و صورت سفید و جوان ِخانم هِربرت را تصور می‌کنم.

اگر پارسال بود می‌شد خیلی راحت برای سوال آخر چیزی ننوشت.

می‌شد خیلی ساده فرم را همان روزِ اول پُر کرد و داد دست معلم‌شان.

اما از پارسال تا امسال بیشتر از یک‌سال گذشته.

من چطور می‌توانم دغدغه‌ی هر روز خودم و حالا پسرم را بنویسم.

چطور برای معلم جوان سفیدپوست‌‌اش توضیح بدهم که مسیر زندگی ما از مقاومت می‌گذرد.

از سوالات پسرم که می‌پرسد:
-مامان! این فروشگاه هم مال آدم بدهاست؟
مامان، این شکلات هم نباید بخریم؟

فُرم را می‌گذارم مقابلم.

جمله‌ها را یکبار قبل از نوشتن توی ذهنم مرور می‌کنم.

تصور می‌کنم خانم هِربِرت در سکوتِ بعد از تعطیلی مدرسه وقتی آفتاب بی‌رمق پاییزی به زور خودش را تا انتهای کلاس رسانده، در حال خواندن است:

«ممنون که این سؤال مهم را پرسیدید.

همان‌طور که ممکن است بدانید اخیرا کشوری که ما از آن‌جا آمدیم یعنی ایران، مورد تجاوز آمریکا و اسرائیل قرار گرفته و در ابتدای این تجاوز، اول از همه یک مدرسه در جنوب ایران موشکباران شد که حدود دویست کودک دانش‌آموز در آن شهید شدند.

پسر من تقریبا در جریان جزئیات این اتفاق و سایر مسائل مربوط به ایران است.

ممنون می‌شوم اگر سوالی در این زمینه پرسید جواب ِواقعی و حقیقت ماجرا را بدون جانب‌داری از کشورهای متجاوز و با زبان کودکانه به او بفهمانید.

از همکاری شما پیشاپیش ممنونم.»


فُرم را تا می‌کنم و می‌گذارم داخل کیف پسرم.

کیفی که حالا پیوند دو دنیای بی‌ربط به هم شده.

یک دنیا پُر از المان‌های مقاومت و یک مدرسه‌ مملو از رنگین‌کمان و تسلیم به هر تجاوز.


@pardarca
💔3❤‍🔥1😢1
۹۳


مثل یک حس خوب که نمی‌خواهی هیچ کار دیگری بکنی تا اثرش برود.

تو فکر کن مثل یک مزه دوست‌داشتنی توی دهان‌‌ات که نمی‌خواهی از یادت برود.

من امروز این‌طور بودم.

انگار به این حس‌‌ات مدیون باشی و نخواهی کاری بکنی جز غرق‌شدن در خاطره و مرور لحظه به لحظه‌اش با تمام شور و شعف.

من دقیقا همین بودم امروز.

اصلا نمی‌دانم چطور شد که آمد به دستم.

من هنوز به محل اصلی نرسیده بودم و قصدی هم نداشتم چیزی دست بگیرم.

نهایت‌اش همان پرچم توی کیفم را می‌انداختم روی دوشم. مثل هفته‌های پیش.

حتی یادم نیست چه کسی بود که یک دفعه آمد طرفم و میله پرچم را داد دستم و غیب شد!

حالا من بودم و خیابان و رقص زیبای پرچم که نمی‌توانستم ثانیه‌ای ازش چشم بردارم.

محو زیبایی و شکوه‌اش شده بودم. کلمه‌ی عاشقانه‌ وسط‌اش.
و دوباره رقص.
و دوباره.

دلم می‌خواست با پرچم یکی می‌شدم.
همان‌جا آرزو کردم زود بیاید که من با این پرچم زیبا یکی شوم.

تا لحظه آخر که چادرها جمع شد، مردم پراکنده شدند و صدای بوق‌ ماشین‌ها کم شد من و پرچم با هم ایستادیم.

من زیر سایه پرچم.
عاشقانه نگاهش می‌کردم. دلم می‌خواست برای هر بار رقص‌اش بوسه‌بارانش کنم.

قد و بالای بلندش را قربان صدقه می‌رفتم.
اصلا حواسم به صدای بوق ماشین‌هایی که تشویقم می‌کردند نبود تا اینکه به خودم آمدم.

دختر فلسطینی من را به خودم آورد و گفت مراقب خودت باش. خیلی‌ها هم فحاشی می‌کنند.

من فدای این پرچم زیبا.
فحش که چیزی نیست.
جانم فدای تو.


@pardarca
❤6👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۹۴


برایت لذت آرزو می‌کنم.
از
این نوع‌اش.


@pardarca
❤5