«چرا ما از سکوت ناراحت می شویم؟چه چیزی در سر و صدا وجود دارد که به ما راحتی و اسایش می دهد؟»
مردم تنها چیزایی که میبینن رو باور میکنن
برای همین باورشون نمیشه یک نفر ممکنه چی کشیده باشه که اینهمه عوض بشه،چون ندیدن.
برای همین باورشون نمیشه یک نفر ممکنه چی کشیده باشه که اینهمه عوض بشه،چون ندیدن.
_پنج شنبه 11 اگوست
اتاق تاریک بود، به طور معمول طرف های غروب ،هاله ای از نور به طرز ناشیانه ای از بین پرده های ابریشمی به چشم میخورد، اما امروز، سیاهی، فضا را بلعیده بود.
دقیقا بعد از ظهر دیروز بود که لویی از خانه اسباب کشی کرده بود،دقیقا یک روزِ کامل ، وضع به همین شکل بود.
خانه، خالی تر از همیشه بود، وقتی به خانه بر می گشتم، همیشه با لبخند، همان جمله ی همیشگی را تکرار میکرد: «اومدی؟»
اما امروز کسی جز اتاق های خالی به اسقبالم نیامد.
به حضور همیشگیش عادت کرده بودم ، و حالا که نبود، بیشتر از همیشه حسش می کردم.
نه که بگویم از احساس تنهایی بدم می آمد، می شود گفت با این حس خو گرفته بودم.
زیاد دور نشده بود، خانه اش آن طرف خیابان مارسِل بود.
دروغ چرا، فاصله، بیشتر از یک خیابانِ ساده بنظر می آمد، انگار لایه لایه دیوار بین ما را گرفته بود.
"خانه هایمان نزدیک بود، خودمان از هم دور بودیم."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟏
اتاق تاریک بود، به طور معمول طرف های غروب ،هاله ای از نور به طرز ناشیانه ای از بین پرده های ابریشمی به چشم میخورد، اما امروز، سیاهی، فضا را بلعیده بود.
دقیقا بعد از ظهر دیروز بود که لویی از خانه اسباب کشی کرده بود،دقیقا یک روزِ کامل ، وضع به همین شکل بود.
خانه، خالی تر از همیشه بود، وقتی به خانه بر می گشتم، همیشه با لبخند، همان جمله ی همیشگی را تکرار میکرد: «اومدی؟»
اما امروز کسی جز اتاق های خالی به اسقبالم نیامد.
به حضور همیشگیش عادت کرده بودم ، و حالا که نبود، بیشتر از همیشه حسش می کردم.
نه که بگویم از احساس تنهایی بدم می آمد، می شود گفت با این حس خو گرفته بودم.
زیاد دور نشده بود، خانه اش آن طرف خیابان مارسِل بود.
دروغ چرا، فاصله، بیشتر از یک خیابانِ ساده بنظر می آمد، انگار لایه لایه دیوار بین ما را گرفته بود.
"خانه هایمان نزدیک بود، خودمان از هم دور بودیم."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟏