اگر یکی از ما قرار است بمیرد،امیدوارم آن تو باشی،چون نمیخواهم با دردِ از دست دادن یک نفر زندگی کردن، را یاد بگیری.
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟑
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟑
_چهارشنبه 24 اگوست
خورشید طلوع کرده بود.
صبحِ امروز دلگیر تر از روز هاى دیگر بود، از بیدار شدن تا صبحانه خوردن، تمامِ آنها تکراری از، روز های دیگرِ هفته در زندگینامهء ساليانه ام ، که حتی ارزشِ بازگو کردن در این دفتر کهنه ی قدیمی ام را نداشتند، بود.
پس چرا امروز حسِ عجیبی داشتم؟، گویی که چیزی در وجودم فراموش شده بود.
قبل از خارج شدن از خانه ، فرانسیس زنگ زد.
«خوبی؟»
«ممنون.»
«میدونی که فرداست درسته؟ بعد از ظهر طرفای ساعت چهار بیا خونه.»
حالا فهمیده بودم، برای چه یک حس ناخوشایند داشتم،فردا آن روز بود و من فراموش کرده بودم.
فراموش کرده بودم؟ ، یا نمیخواستم بیاد بیاورم؟
“فرقی هم میکند؟”
«فهمیدم.»
«…دلتنگتیم، هممون، مامان به زبون نمیاره ولی اونم واقعا دلش برات تنگ شده ، از وقتی اون رفت، تنها شد، نمیشه برگردی خونه؟»
«دوباره میخوای این بحث رو شروع کنی؟»
داد زدم. انگار تمام افکار و نگرانی هایی که در این چند روز اخير، درونم انباشته شده بودند را با این جمله اويختم و روی سرش خراب کردم.
«نه…متاسفم، فردا میبینمت.»
"برخوردم با خواهری که تنها دغدغه اش من بودم، سرد بود، حتی من هم متوجه اش شدم."
احتمالا باید مهربانانه تر رفتار میکردم، میگفتم، بهش فکر میکنم یا بعدا صحبت میکنیم یا منم دلم برایت تنگ شده.
گاها جملات میتوانند امیدوار دهنده باشند.
"زمانی که خود آدم ها دوست دارند که دروغ بشنوند، وظیفه ی توست که دروغ بگویی."
یعنی بهتر بود با جملهء "بهش فکر میکنم" در حالی که نمیکردم، امیدوار ترش میکردم.
“ادم ها ترجیح میدهند با دروغ امیدوار شوند تا با حقیقت، مایوس.”
شاید داشتم از این ویژگی که نمیتوانم احساسات دیگران را خوب درک کنم، سو استفاده میکردم.
"ظالمانه بود، حتی برای من."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟒
خورشید طلوع کرده بود.
صبحِ امروز دلگیر تر از روز هاى دیگر بود، از بیدار شدن تا صبحانه خوردن، تمامِ آنها تکراری از، روز های دیگرِ هفته در زندگینامهء ساليانه ام ، که حتی ارزشِ بازگو کردن در این دفتر کهنه ی قدیمی ام را نداشتند، بود.
پس چرا امروز حسِ عجیبی داشتم؟، گویی که چیزی در وجودم فراموش شده بود.
قبل از خارج شدن از خانه ، فرانسیس زنگ زد.
«خوبی؟»
«ممنون.»
«میدونی که فرداست درسته؟ بعد از ظهر طرفای ساعت چهار بیا خونه.»
حالا فهمیده بودم، برای چه یک حس ناخوشایند داشتم،فردا آن روز بود و من فراموش کرده بودم.
فراموش کرده بودم؟ ، یا نمیخواستم بیاد بیاورم؟
“فرقی هم میکند؟”
«فهمیدم.»
«…دلتنگتیم، هممون، مامان به زبون نمیاره ولی اونم واقعا دلش برات تنگ شده ، از وقتی اون رفت، تنها شد، نمیشه برگردی خونه؟»
«دوباره میخوای این بحث رو شروع کنی؟»
داد زدم. انگار تمام افکار و نگرانی هایی که در این چند روز اخير، درونم انباشته شده بودند را با این جمله اويختم و روی سرش خراب کردم.
«نه…متاسفم، فردا میبینمت.»
"برخوردم با خواهری که تنها دغدغه اش من بودم، سرد بود، حتی من هم متوجه اش شدم."
احتمالا باید مهربانانه تر رفتار میکردم، میگفتم، بهش فکر میکنم یا بعدا صحبت میکنیم یا منم دلم برایت تنگ شده.
گاها جملات میتوانند امیدوار دهنده باشند.
"زمانی که خود آدم ها دوست دارند که دروغ بشنوند، وظیفه ی توست که دروغ بگویی."
یعنی بهتر بود با جملهء "بهش فکر میکنم" در حالی که نمیکردم، امیدوار ترش میکردم.
“ادم ها ترجیح میدهند با دروغ امیدوار شوند تا با حقیقت، مایوس.”
شاید داشتم از این ویژگی که نمیتوانم احساسات دیگران را خوب درک کنم، سو استفاده میکردم.
"ظالمانه بود، حتی برای من."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟒
یک شنبه 28 اگوست
صادق باشم، نمیخواستم امروز به آنجا بروم.
به طور عجیبی، هربار که وارد آن خانه میشدم یک اتفاق بدی می افتاد، امروز هم استثناء نبود.
با قدم گذاشتن داخل آن خانه، خاطراتِ داخلِ ذهنم،مانند موجی خروشان،شروع به سرازیر شدن کردند، این حقیقت که حتی خاطرات شیرین هم آن زمان، برایم زجر آور می شد، دردناک ترش میکرد.
فرانسیس طبقِ معمول تنها کسی بود که منتظرِ من ایستاده بود.
«اومدی؟بقیه زودتر رفتن،باید زود بریم تا بهشون برسیم.»
در طول مدتی که داخلِ ماشین در انتظارِ مقصد،از پنجره شیشه ای به جاده خیره شده بودم،
فکر و خیالات اَمان نمیدادند.
“اگر زیاد فکر کردن یک استعداد بود،مطمئنا من با استعداد ترین فرد شناخته میشدم.”
مشکل اینجا بود،که فکرکردن به هرچیز کوچکی درباره ی او برایم دردآور بود، اینکه چطور خودم را مقصر تمام اتفاقات میدانستم.
«پدر حتما خوشحال میشه، سه سالی شده درسته؟ بعد از سه سال داری میری پیشش.»
درواقع دوری نمیکردم، تمام این سه سال در حالِ جنگ با خودم بودم، دوست داشتم زودتر به او سر بزنم اما مشکل اینجا بود که ذهنم پیش از حد شلوغ بود،اتفاق های اخیر حتی پیچیده ترش کرده بود.
“داخل ذهنم زندانی شده بودم، نه میتوانستم با خواستِ خودم وارد نه میتوانستم با خواستِ خودم خارج شوم،گاهی اوقات مغزم خیلی سنگدل می شود،حتی برای خودم.”
دیدن همه، آن هم در همچین مکانی بعد از چندین سال،تازگیِ خاصی داشت، تازگی ای که تا حد امکان از تجربه کردنش دوری میکردم.
مادرم بی مقدمه صحبت میکرد، انگار حال و احوال پرسی هارا در این چند سال در ذهنش ته بندی کرده بود.
«بعد از سه سال تصمیم گرفتی به پدر مُردت سر بزنی؟»
«خوبی مامان؟»
«چطور میتونم خوب باشم،وقتی امروز سومین سالیه که اون دیگه پیشم نیست؟.»
مادرم به طرز عجیبی ارام بود، هیچگاه گریه کردنش را ندیده بودم، این در حالی بود که خودش همیشه میگفت :
«گریه کردن نشانه ی ضعف نیست،فقط افراد قوی، میتوانند به راحتی گریه کنند و من قوی نیستم.»
مرگ پدر خیلی روی او تاثیر گذاشته بود،دقیق بگویم، روی همهِ ما.
همه دلتنگ او بودند، یا همانطور که الکس میگفت:
“تو درواقع دلت برای انسان ها تنگ نمیشود، دلت برای خاطراتت با انها تنگ میشود و ناراحتی که دیگر نمیتوانی،خاطرات بیشتری بسازی.”
من مرگِ پدر را فراموش نکرده بودم، فقط نمیخواستم به یاد بیاورم،اینها باهم تفاوت داشتند.
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟖
صادق باشم، نمیخواستم امروز به آنجا بروم.
به طور عجیبی، هربار که وارد آن خانه میشدم یک اتفاق بدی می افتاد، امروز هم استثناء نبود.
با قدم گذاشتن داخل آن خانه، خاطراتِ داخلِ ذهنم،مانند موجی خروشان،شروع به سرازیر شدن کردند، این حقیقت که حتی خاطرات شیرین هم آن زمان، برایم زجر آور می شد، دردناک ترش میکرد.
فرانسیس طبقِ معمول تنها کسی بود که منتظرِ من ایستاده بود.
«اومدی؟بقیه زودتر رفتن،باید زود بریم تا بهشون برسیم.»
در طول مدتی که داخلِ ماشین در انتظارِ مقصد،از پنجره شیشه ای به جاده خیره شده بودم،
فکر و خیالات اَمان نمیدادند.
“اگر زیاد فکر کردن یک استعداد بود،مطمئنا من با استعداد ترین فرد شناخته میشدم.”
مشکل اینجا بود،که فکرکردن به هرچیز کوچکی درباره ی او برایم دردآور بود، اینکه چطور خودم را مقصر تمام اتفاقات میدانستم.
«پدر حتما خوشحال میشه، سه سالی شده درسته؟ بعد از سه سال داری میری پیشش.»
درواقع دوری نمیکردم، تمام این سه سال در حالِ جنگ با خودم بودم، دوست داشتم زودتر به او سر بزنم اما مشکل اینجا بود که ذهنم پیش از حد شلوغ بود،اتفاق های اخیر حتی پیچیده ترش کرده بود.
“داخل ذهنم زندانی شده بودم، نه میتوانستم با خواستِ خودم وارد نه میتوانستم با خواستِ خودم خارج شوم،گاهی اوقات مغزم خیلی سنگدل می شود،حتی برای خودم.”
دیدن همه، آن هم در همچین مکانی بعد از چندین سال،تازگیِ خاصی داشت، تازگی ای که تا حد امکان از تجربه کردنش دوری میکردم.
مادرم بی مقدمه صحبت میکرد، انگار حال و احوال پرسی هارا در این چند سال در ذهنش ته بندی کرده بود.
«بعد از سه سال تصمیم گرفتی به پدر مُردت سر بزنی؟»
«خوبی مامان؟»
«چطور میتونم خوب باشم،وقتی امروز سومین سالیه که اون دیگه پیشم نیست؟.»
مادرم به طرز عجیبی ارام بود، هیچگاه گریه کردنش را ندیده بودم، این در حالی بود که خودش همیشه میگفت :
«گریه کردن نشانه ی ضعف نیست،فقط افراد قوی، میتوانند به راحتی گریه کنند و من قوی نیستم.»
مرگ پدر خیلی روی او تاثیر گذاشته بود،دقیق بگویم، روی همهِ ما.
همه دلتنگ او بودند، یا همانطور که الکس میگفت:
“تو درواقع دلت برای انسان ها تنگ نمیشود، دلت برای خاطراتت با انها تنگ میشود و ناراحتی که دیگر نمیتوانی،خاطرات بیشتری بسازی.”
من مرگِ پدر را فراموش نکرده بودم، فقط نمیخواستم به یاد بیاورم،اینها باهم تفاوت داشتند.
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟖