جمعه 19 اگوست
زمان چقدر زود می گذشت.
حدود یک هفته است که هرشب کابوس می بینم، تغیری نمیکنند، اما هر سری طولانی تر می شوند،اوایل برایم خیلی دشوار بود، اما کم کم، زمان که قدرت خودش را به رخ کشید، آن کابوس ها هم جزوی از زندگیِ روزانه ام شد، دیگر برایم اهمیت نداشت.
“و چقدر بد است عادت کردن به اهمیت ندادن.”
امروز هم مانند روز های دیگر، یک قرارِ جلسه ‘روان کاوی’ برایم برنامه ریزی کردند، می گویند:
«با حرف زدن و خودت را خالی کردن همچی درست میشود»
“اگر واقعیت داشت که، هیچ انسانِ افسرده ای وجود نداشت.”
حدس میزنم این هم یکی دیگر از شعار های تبلیغاتیشان باشد، اما خب مجبورم بروم، دستورِ مادر بود،و دستور او مطلق است،هیچ کس در خانواده، جرئت مخالفت ندارد.
“درواقع، قدرت تصمیم گیریه من به همان اندازه ای است که توانستم برای خودم اسم انتخاب کنم….هیچی.”
البته، کاری هم ندارم، احتمالا اگر این جلسه هارا رد می کردم، داخل خانه می ماندم و تا صبح کانال های تلویزیون را عوض می کردم،”قرص های خواب آور دیگر جوابگو نیستند.
برای اینکه کابوس نبینم مغزم اجازهء خوابیدن نمیداد و کابوس هایم اجازهء بیدار شدن .
'امروز بوی عطرِ همیشگی را نمیداد ، حدس میزنم بِربِری بود، خب فکر کنم همه لیاقت يک زندگیِ عادی و عاشقانه رو داشته باشند، و مادمازل بلانچِت از این قاعده مستثنا نیست، البته احتمالا بزودی باید ‘مادام’ صدایش کنم.
طبق معمول ، احوال پرسی های ساده و اضافی را کنار گذاشتیم و مستقیم به سراغ اصل مطلب رفتیم، خانم بلانچت خوشش نمی اید، وقتِ خودش را با تعارف ها یا کار های بیهوده تلف کند ،«زمان حتی از پول هم ارزشمند تر است،چون با زمان میشود پول خرید،اما با پول نمی شود زمان خرید.»٫او میگفت.
«از امروزت بگو، چطور بود؟»
«مثل همیشه.»
«هنوزم کابوس میبینی؟»
«نه زیاد.»
«اوه!، این خبر خیلی خوبیه،حتما قرص های خواب اور جوابگو بودند.»
«بله،گمون کنم.»
«زندگیت چطوره؟»
«عادی.»
«سخته؟، زندگیتو می گم.»
«بله.»
«دوست داری بیدار شی و ببینی همه چیز رویا بوده؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون اگه این دنیای من همچین رویای وحشتناکیه ،معلوم نیست زندگیِ واقعیم چه کابوسی ميتونه باشه ،و اونجا دیگه نمیتونم ازش بیدار شم.»
کاش میتوانستم به همه واقعیت را بگویم، که چقدر خستم، که چقدر تحمل کردن برایم دشوار تر شده، اما هنوز جوابی برای چراهایشان ندارم، پس سکوت می کنم.
"در جزیره ای غرق می شدم که کسی، شنا کردن بلد نبود، از دور تماشا میکنند و می گویند:«با ما صحبت کن ما به حرف هایت گوش می دهیم، داد بزن ما به فریادت گوش می دهیم.» ، اما کسی حاضر نبود داخل آب شیرجه بزند."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟗
زمان چقدر زود می گذشت.
حدود یک هفته است که هرشب کابوس می بینم، تغیری نمیکنند، اما هر سری طولانی تر می شوند،اوایل برایم خیلی دشوار بود، اما کم کم، زمان که قدرت خودش را به رخ کشید، آن کابوس ها هم جزوی از زندگیِ روزانه ام شد، دیگر برایم اهمیت نداشت.
“و چقدر بد است عادت کردن به اهمیت ندادن.”
امروز هم مانند روز های دیگر، یک قرارِ جلسه ‘روان کاوی’ برایم برنامه ریزی کردند، می گویند:
«با حرف زدن و خودت را خالی کردن همچی درست میشود»
“اگر واقعیت داشت که، هیچ انسانِ افسرده ای وجود نداشت.”
حدس میزنم این هم یکی دیگر از شعار های تبلیغاتیشان باشد، اما خب مجبورم بروم، دستورِ مادر بود،و دستور او مطلق است،هیچ کس در خانواده، جرئت مخالفت ندارد.
“درواقع، قدرت تصمیم گیریه من به همان اندازه ای است که توانستم برای خودم اسم انتخاب کنم….هیچی.”
البته، کاری هم ندارم، احتمالا اگر این جلسه هارا رد می کردم، داخل خانه می ماندم و تا صبح کانال های تلویزیون را عوض می کردم،”قرص های خواب آور دیگر جوابگو نیستند.
برای اینکه کابوس نبینم مغزم اجازهء خوابیدن نمیداد و کابوس هایم اجازهء بیدار شدن .
'امروز بوی عطرِ همیشگی را نمیداد ، حدس میزنم بِربِری بود، خب فکر کنم همه لیاقت يک زندگیِ عادی و عاشقانه رو داشته باشند، و مادمازل بلانچِت از این قاعده مستثنا نیست، البته احتمالا بزودی باید ‘مادام’ صدایش کنم.
طبق معمول ، احوال پرسی های ساده و اضافی را کنار گذاشتیم و مستقیم به سراغ اصل مطلب رفتیم، خانم بلانچت خوشش نمی اید، وقتِ خودش را با تعارف ها یا کار های بیهوده تلف کند ،«زمان حتی از پول هم ارزشمند تر است،چون با زمان میشود پول خرید،اما با پول نمی شود زمان خرید.»٫او میگفت.
«از امروزت بگو، چطور بود؟»
«مثل همیشه.»
«هنوزم کابوس میبینی؟»
«نه زیاد.»
«اوه!، این خبر خیلی خوبیه،حتما قرص های خواب اور جوابگو بودند.»
«بله،گمون کنم.»
«زندگیت چطوره؟»
«عادی.»
«سخته؟، زندگیتو می گم.»
«بله.»
«دوست داری بیدار شی و ببینی همه چیز رویا بوده؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون اگه این دنیای من همچین رویای وحشتناکیه ،معلوم نیست زندگیِ واقعیم چه کابوسی ميتونه باشه ،و اونجا دیگه نمیتونم ازش بیدار شم.»
کاش میتوانستم به همه واقعیت را بگویم، که چقدر خستم، که چقدر تحمل کردن برایم دشوار تر شده، اما هنوز جوابی برای چراهایشان ندارم، پس سکوت می کنم.
"در جزیره ای غرق می شدم که کسی، شنا کردن بلد نبود، از دور تماشا میکنند و می گویند:«با ما صحبت کن ما به حرف هایت گوش می دهیم، داد بزن ما به فریادت گوش می دهیم.» ، اما کسی حاضر نبود داخل آب شیرجه بزند."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟗
اشتباهمان این بود، که میخواستیم با بستنِ چشمانمان حالِ یک انسانِ نابینا را درک کنیم.
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟎
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟎
اگر یکی از ما قرار است بمیرد،امیدوارم آن تو باشی،چون نمیخواهم با دردِ از دست دادن یک نفر زندگی کردن، را یاد بگیری.
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟑
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟑
_چهارشنبه 24 اگوست
خورشید طلوع کرده بود.
صبحِ امروز دلگیر تر از روز هاى دیگر بود، از بیدار شدن تا صبحانه خوردن، تمامِ آنها تکراری از، روز های دیگرِ هفته در زندگینامهء ساليانه ام ، که حتی ارزشِ بازگو کردن در این دفتر کهنه ی قدیمی ام را نداشتند، بود.
پس چرا امروز حسِ عجیبی داشتم؟، گویی که چیزی در وجودم فراموش شده بود.
قبل از خارج شدن از خانه ، فرانسیس زنگ زد.
«خوبی؟»
«ممنون.»
«میدونی که فرداست درسته؟ بعد از ظهر طرفای ساعت چهار بیا خونه.»
حالا فهمیده بودم، برای چه یک حس ناخوشایند داشتم،فردا آن روز بود و من فراموش کرده بودم.
فراموش کرده بودم؟ ، یا نمیخواستم بیاد بیاورم؟
“فرقی هم میکند؟”
«فهمیدم.»
«…دلتنگتیم، هممون، مامان به زبون نمیاره ولی اونم واقعا دلش برات تنگ شده ، از وقتی اون رفت، تنها شد، نمیشه برگردی خونه؟»
«دوباره میخوای این بحث رو شروع کنی؟»
داد زدم. انگار تمام افکار و نگرانی هایی که در این چند روز اخير، درونم انباشته شده بودند را با این جمله اويختم و روی سرش خراب کردم.
«نه…متاسفم، فردا میبینمت.»
"برخوردم با خواهری که تنها دغدغه اش من بودم، سرد بود، حتی من هم متوجه اش شدم."
احتمالا باید مهربانانه تر رفتار میکردم، میگفتم، بهش فکر میکنم یا بعدا صحبت میکنیم یا منم دلم برایت تنگ شده.
گاها جملات میتوانند امیدوار دهنده باشند.
"زمانی که خود آدم ها دوست دارند که دروغ بشنوند، وظیفه ی توست که دروغ بگویی."
یعنی بهتر بود با جملهء "بهش فکر میکنم" در حالی که نمیکردم، امیدوار ترش میکردم.
“ادم ها ترجیح میدهند با دروغ امیدوار شوند تا با حقیقت، مایوس.”
شاید داشتم از این ویژگی که نمیتوانم احساسات دیگران را خوب درک کنم، سو استفاده میکردم.
"ظالمانه بود، حتی برای من."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟒
خورشید طلوع کرده بود.
صبحِ امروز دلگیر تر از روز هاى دیگر بود، از بیدار شدن تا صبحانه خوردن، تمامِ آنها تکراری از، روز های دیگرِ هفته در زندگینامهء ساليانه ام ، که حتی ارزشِ بازگو کردن در این دفتر کهنه ی قدیمی ام را نداشتند، بود.
پس چرا امروز حسِ عجیبی داشتم؟، گویی که چیزی در وجودم فراموش شده بود.
قبل از خارج شدن از خانه ، فرانسیس زنگ زد.
«خوبی؟»
«ممنون.»
«میدونی که فرداست درسته؟ بعد از ظهر طرفای ساعت چهار بیا خونه.»
حالا فهمیده بودم، برای چه یک حس ناخوشایند داشتم،فردا آن روز بود و من فراموش کرده بودم.
فراموش کرده بودم؟ ، یا نمیخواستم بیاد بیاورم؟
“فرقی هم میکند؟”
«فهمیدم.»
«…دلتنگتیم، هممون، مامان به زبون نمیاره ولی اونم واقعا دلش برات تنگ شده ، از وقتی اون رفت، تنها شد، نمیشه برگردی خونه؟»
«دوباره میخوای این بحث رو شروع کنی؟»
داد زدم. انگار تمام افکار و نگرانی هایی که در این چند روز اخير، درونم انباشته شده بودند را با این جمله اويختم و روی سرش خراب کردم.
«نه…متاسفم، فردا میبینمت.»
"برخوردم با خواهری که تنها دغدغه اش من بودم، سرد بود، حتی من هم متوجه اش شدم."
احتمالا باید مهربانانه تر رفتار میکردم، میگفتم، بهش فکر میکنم یا بعدا صحبت میکنیم یا منم دلم برایت تنگ شده.
گاها جملات میتوانند امیدوار دهنده باشند.
"زمانی که خود آدم ها دوست دارند که دروغ بشنوند، وظیفه ی توست که دروغ بگویی."
یعنی بهتر بود با جملهء "بهش فکر میکنم" در حالی که نمیکردم، امیدوار ترش میکردم.
“ادم ها ترجیح میدهند با دروغ امیدوار شوند تا با حقیقت، مایوس.”
شاید داشتم از این ویژگی که نمیتوانم احساسات دیگران را خوب درک کنم، سو استفاده میکردم.
"ظالمانه بود، حتی برای من."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟒