𝖠𝗇𝖽 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝗐𝗁𝗈 𝖽𝗈 𝗁𝗂𝖽𝖾𝗈𝗎𝗌 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌 𝖽𝗈 𝗇𝗈𝗍 𝗅𝗈𝗈𝗄 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝗐𝗁𝗈 𝖽𝗈 𝗁𝗂𝖽𝖾𝗈𝗎𝗌 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌. 𝖳𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗂𝗌 𝗇𝗈 𝖿𝖺𝖼𝖾 𝗈𝖿 𝖾𝗏𝗂𝗅.”
او هیچ وقت فکرش را نمیکرد که با وجودِ اینکه از نورِ خودش به ماه میداد، مردم نورِ ماه را انتخاب کنند.
خورشید را می گویم.
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐.𝟖.𝟏𝟕
خورشید را می گویم.
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐.𝟖.𝟏𝟕
جمعه 19 اگوست
زمان چقدر زود می گذشت.
حدود یک هفته است که هرشب کابوس می بینم، تغیری نمیکنند، اما هر سری طولانی تر می شوند،اوایل برایم خیلی دشوار بود، اما کم کم، زمان که قدرت خودش را به رخ کشید، آن کابوس ها هم جزوی از زندگیِ روزانه ام شد، دیگر برایم اهمیت نداشت.
“و چقدر بد است عادت کردن به اهمیت ندادن.”
امروز هم مانند روز های دیگر، یک قرارِ جلسه ‘روان کاوی’ برایم برنامه ریزی کردند، می گویند:
«با حرف زدن و خودت را خالی کردن همچی درست میشود»
“اگر واقعیت داشت که، هیچ انسانِ افسرده ای وجود نداشت.”
حدس میزنم این هم یکی دیگر از شعار های تبلیغاتیشان باشد، اما خب مجبورم بروم، دستورِ مادر بود،و دستور او مطلق است،هیچ کس در خانواده، جرئت مخالفت ندارد.
“درواقع، قدرت تصمیم گیریه من به همان اندازه ای است که توانستم برای خودم اسم انتخاب کنم….هیچی.”
البته، کاری هم ندارم، احتمالا اگر این جلسه هارا رد می کردم، داخل خانه می ماندم و تا صبح کانال های تلویزیون را عوض می کردم،”قرص های خواب آور دیگر جوابگو نیستند.
برای اینکه کابوس نبینم مغزم اجازهء خوابیدن نمیداد و کابوس هایم اجازهء بیدار شدن .
'امروز بوی عطرِ همیشگی را نمیداد ، حدس میزنم بِربِری بود، خب فکر کنم همه لیاقت يک زندگیِ عادی و عاشقانه رو داشته باشند، و مادمازل بلانچِت از این قاعده مستثنا نیست، البته احتمالا بزودی باید ‘مادام’ صدایش کنم.
طبق معمول ، احوال پرسی های ساده و اضافی را کنار گذاشتیم و مستقیم به سراغ اصل مطلب رفتیم، خانم بلانچت خوشش نمی اید، وقتِ خودش را با تعارف ها یا کار های بیهوده تلف کند ،«زمان حتی از پول هم ارزشمند تر است،چون با زمان میشود پول خرید،اما با پول نمی شود زمان خرید.»٫او میگفت.
«از امروزت بگو، چطور بود؟»
«مثل همیشه.»
«هنوزم کابوس میبینی؟»
«نه زیاد.»
«اوه!، این خبر خیلی خوبیه،حتما قرص های خواب اور جوابگو بودند.»
«بله،گمون کنم.»
«زندگیت چطوره؟»
«عادی.»
«سخته؟، زندگیتو می گم.»
«بله.»
«دوست داری بیدار شی و ببینی همه چیز رویا بوده؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون اگه این دنیای من همچین رویای وحشتناکیه ،معلوم نیست زندگیِ واقعیم چه کابوسی ميتونه باشه ،و اونجا دیگه نمیتونم ازش بیدار شم.»
کاش میتوانستم به همه واقعیت را بگویم، که چقدر خستم، که چقدر تحمل کردن برایم دشوار تر شده، اما هنوز جوابی برای چراهایشان ندارم، پس سکوت می کنم.
"در جزیره ای غرق می شدم که کسی، شنا کردن بلد نبود، از دور تماشا میکنند و می گویند:«با ما صحبت کن ما به حرف هایت گوش می دهیم، داد بزن ما به فریادت گوش می دهیم.» ، اما کسی حاضر نبود داخل آب شیرجه بزند."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟗
زمان چقدر زود می گذشت.
حدود یک هفته است که هرشب کابوس می بینم، تغیری نمیکنند، اما هر سری طولانی تر می شوند،اوایل برایم خیلی دشوار بود، اما کم کم، زمان که قدرت خودش را به رخ کشید، آن کابوس ها هم جزوی از زندگیِ روزانه ام شد، دیگر برایم اهمیت نداشت.
“و چقدر بد است عادت کردن به اهمیت ندادن.”
امروز هم مانند روز های دیگر، یک قرارِ جلسه ‘روان کاوی’ برایم برنامه ریزی کردند، می گویند:
«با حرف زدن و خودت را خالی کردن همچی درست میشود»
“اگر واقعیت داشت که، هیچ انسانِ افسرده ای وجود نداشت.”
حدس میزنم این هم یکی دیگر از شعار های تبلیغاتیشان باشد، اما خب مجبورم بروم، دستورِ مادر بود،و دستور او مطلق است،هیچ کس در خانواده، جرئت مخالفت ندارد.
“درواقع، قدرت تصمیم گیریه من به همان اندازه ای است که توانستم برای خودم اسم انتخاب کنم….هیچی.”
البته، کاری هم ندارم، احتمالا اگر این جلسه هارا رد می کردم، داخل خانه می ماندم و تا صبح کانال های تلویزیون را عوض می کردم،”قرص های خواب آور دیگر جوابگو نیستند.
برای اینکه کابوس نبینم مغزم اجازهء خوابیدن نمیداد و کابوس هایم اجازهء بیدار شدن .
'امروز بوی عطرِ همیشگی را نمیداد ، حدس میزنم بِربِری بود، خب فکر کنم همه لیاقت يک زندگیِ عادی و عاشقانه رو داشته باشند، و مادمازل بلانچِت از این قاعده مستثنا نیست، البته احتمالا بزودی باید ‘مادام’ صدایش کنم.
طبق معمول ، احوال پرسی های ساده و اضافی را کنار گذاشتیم و مستقیم به سراغ اصل مطلب رفتیم، خانم بلانچت خوشش نمی اید، وقتِ خودش را با تعارف ها یا کار های بیهوده تلف کند ،«زمان حتی از پول هم ارزشمند تر است،چون با زمان میشود پول خرید،اما با پول نمی شود زمان خرید.»٫او میگفت.
«از امروزت بگو، چطور بود؟»
«مثل همیشه.»
«هنوزم کابوس میبینی؟»
«نه زیاد.»
«اوه!، این خبر خیلی خوبیه،حتما قرص های خواب اور جوابگو بودند.»
«بله،گمون کنم.»
«زندگیت چطوره؟»
«عادی.»
«سخته؟، زندگیتو می گم.»
«بله.»
«دوست داری بیدار شی و ببینی همه چیز رویا بوده؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون اگه این دنیای من همچین رویای وحشتناکیه ،معلوم نیست زندگیِ واقعیم چه کابوسی ميتونه باشه ،و اونجا دیگه نمیتونم ازش بیدار شم.»
کاش میتوانستم به همه واقعیت را بگویم، که چقدر خستم، که چقدر تحمل کردن برایم دشوار تر شده، اما هنوز جوابی برای چراهایشان ندارم، پس سکوت می کنم.
"در جزیره ای غرق می شدم که کسی، شنا کردن بلد نبود، از دور تماشا میکنند و می گویند:«با ما صحبت کن ما به حرف هایت گوش می دهیم، داد بزن ما به فریادت گوش می دهیم.» ، اما کسی حاضر نبود داخل آب شیرجه بزند."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟗
اشتباهمان این بود، که میخواستیم با بستنِ چشمانمان حالِ یک انسانِ نابینا را درک کنیم.
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟎
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟎