_جمعه 12 اگوست
زمان هنوز نايستاده بود.
همینطور زندگیِ من، مهم نبود یک نفر چه شرایطی را گذرانده یا چه روزی داشته
دیروز دیگر دیروز بود و از باغچه ی “حال” چیده شده بود.
باید بارِ دیگر بلند میشدم و یک روز دیگر را سپری می کردم،به همان شکل،با همان حال.
امروز صبح، خانم کُوآچ دم در منتظر ایستاده بود تا از خانه بیرون بیایم،مثل اینکه خبر ِاسباب کشی لویی به گوشش خورده بود.
با دیدن چهره اش کامل میتوانست فهمید چه کلماتی داخل ذهنش کنار هم چیده است.
“پس بالاخره جدا شدید؟”
خنده دار بود، نه از زندگیم خبر داشت، نه جای من زندگی کرده بود،پس چطور به خودش جرئت میداد راجبش نظر دهد؟
چیزی نگفت، مطمئنا حتی، پیرزن گستاخی مثل او هم، با دیدنِ حالت چهرهء من می فهمید نباید صحبتی راجب این موضوع کرد.
”کاش هروقت میخواست حرفی بزند همین قدر، فهم داشت”.
«روزتون بخیر، صبح زیباییه اینطور نیست؟»
با لبخند جمله را به زبان اورد، واقعا داشت تمام تلاشش را میکرد تا روزم را از اینی که هست غیر قابل تحمل تر کند.
«تا چند دقیقه پیش، بله.»
گاهی اوقات، دیگر نمی شود احترام سنش را نگه دارم، می ترسم از خط عبور کند.
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟐
زمان هنوز نايستاده بود.
همینطور زندگیِ من، مهم نبود یک نفر چه شرایطی را گذرانده یا چه روزی داشته
دیروز دیگر دیروز بود و از باغچه ی “حال” چیده شده بود.
باید بارِ دیگر بلند میشدم و یک روز دیگر را سپری می کردم،به همان شکل،با همان حال.
امروز صبح، خانم کُوآچ دم در منتظر ایستاده بود تا از خانه بیرون بیایم،مثل اینکه خبر ِاسباب کشی لویی به گوشش خورده بود.
با دیدن چهره اش کامل میتوانست فهمید چه کلماتی داخل ذهنش کنار هم چیده است.
“پس بالاخره جدا شدید؟”
خنده دار بود، نه از زندگیم خبر داشت، نه جای من زندگی کرده بود،پس چطور به خودش جرئت میداد راجبش نظر دهد؟
چیزی نگفت، مطمئنا حتی، پیرزن گستاخی مثل او هم، با دیدنِ حالت چهرهء من می فهمید نباید صحبتی راجب این موضوع کرد.
”کاش هروقت میخواست حرفی بزند همین قدر، فهم داشت”.
«روزتون بخیر، صبح زیباییه اینطور نیست؟»
با لبخند جمله را به زبان اورد، واقعا داشت تمام تلاشش را میکرد تا روزم را از اینی که هست غیر قابل تحمل تر کند.
«تا چند دقیقه پیش، بله.»
گاهی اوقات، دیگر نمی شود احترام سنش را نگه دارم، می ترسم از خط عبور کند.
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟐
عزای ادمایی که مردنو میگیری؟..
دورت و برت رو یه نگاه بنداز، مگه ادم زنده ای هم مونده؟
دورت و برت رو یه نگاه بنداز، مگه ادم زنده ای هم مونده؟
_دوشنبه 15 اگوست
الکس زنگ زده بود، میخواست امشب باهم نوشیدنی بنوشيم،احتمالا خواستهء لویی بود،نوشیدنی یک بهانهء ساده است، برای حرف هایی که عقلمان در زمانِ هوشیاری از به زبان اوردنش جلو گیری میکند.
میتوان گفت؛
"انسان های مست، صادق ترین آدم ها هستند."
معمولا از ایده ی نوشیدن خوشم نمیاید،اما الان حس می کنم،سینه ام سنگین تر از گذشته و مغزم هوشیار تر از همیشه است.
با لبخندی مغرورانه لیوان های بلورینش را که مانند جانشان از انها مراقبت می کرد ، بیرون اورد.
«فکر می کنم امشب فقط اين ها لیاقت همراهیمون را داشته باشن،یک لیوان؟موسیو؟»
به آن بوردوی (Bordeaux) خوش رنگ نمی شود نه گفت، پس مجبور بودم لیوان را به همراه یک لبخند قبول کنم.
«از کی تا حالا خنده هات انقدر غمگینن؟»
معنای لبخند را فراموش کردم.
چرا لبخند میزدم؟
آخرین باری که از ته دل خندیدم کی بود؟٫واقعا به یاد نمی آورم،از همان لحظه ای بود که مغزم کنترل را تصاحب کرد،یا زمانی که آخرین شمعِ درونم خاموش شد؟
"حیف که دیگر نیست، شاید قلبم جواب بهتری داشت"
«خوبی؟»
«معلومه،چرا نباید باشم؟»
«چرا باید باشی؟»
راست می گفت.
چرا سعی می کردم، خودم را خوشحال نشان بدم؟
تا ضعیف بنظر نیایم؟، تا کسی نگرانم نشود؟، تا فکر نکنند دنبال جلبِ توجه هستم؟
مهم ترین سوال؛ اصلا،چرا حس شادی نداشتم؟
«هیچ انسانی همیشه خوب نیست، اگر باشد انسان نیست، معنای انسان یعنی؛فراز و نشیب، فراموش نکن، برای رسیدن به کوه، گاهی باید از دره عبور کنی.»
خیلی راحت دروغ می گفتم،اما نه به دیگران، بلکه به خودم، خسته شده بودم، وجودم بیشتر از هر موقعی تاریک بود،آینه وجودم را با راندنِ تنها شخصی که از درونِ آن به من نگاه می کرد شکسته بودم.
"آینه ای نبود، پس چطور منِ وجودم را میدیدم؟"
«نه،خوبم»
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟓
الکس زنگ زده بود، میخواست امشب باهم نوشیدنی بنوشيم،احتمالا خواستهء لویی بود،نوشیدنی یک بهانهء ساده است، برای حرف هایی که عقلمان در زمانِ هوشیاری از به زبان اوردنش جلو گیری میکند.
میتوان گفت؛
"انسان های مست، صادق ترین آدم ها هستند."
معمولا از ایده ی نوشیدن خوشم نمیاید،اما الان حس می کنم،سینه ام سنگین تر از گذشته و مغزم هوشیار تر از همیشه است.
با لبخندی مغرورانه لیوان های بلورینش را که مانند جانشان از انها مراقبت می کرد ، بیرون اورد.
«فکر می کنم امشب فقط اين ها لیاقت همراهیمون را داشته باشن،یک لیوان؟موسیو؟»
به آن بوردوی (Bordeaux) خوش رنگ نمی شود نه گفت، پس مجبور بودم لیوان را به همراه یک لبخند قبول کنم.
«از کی تا حالا خنده هات انقدر غمگینن؟»
معنای لبخند را فراموش کردم.
چرا لبخند میزدم؟
آخرین باری که از ته دل خندیدم کی بود؟٫واقعا به یاد نمی آورم،از همان لحظه ای بود که مغزم کنترل را تصاحب کرد،یا زمانی که آخرین شمعِ درونم خاموش شد؟
"حیف که دیگر نیست، شاید قلبم جواب بهتری داشت"
«خوبی؟»
«معلومه،چرا نباید باشم؟»
«چرا باید باشی؟»
راست می گفت.
چرا سعی می کردم، خودم را خوشحال نشان بدم؟
تا ضعیف بنظر نیایم؟، تا کسی نگرانم نشود؟، تا فکر نکنند دنبال جلبِ توجه هستم؟
مهم ترین سوال؛ اصلا،چرا حس شادی نداشتم؟
«هیچ انسانی همیشه خوب نیست، اگر باشد انسان نیست، معنای انسان یعنی؛فراز و نشیب، فراموش نکن، برای رسیدن به کوه، گاهی باید از دره عبور کنی.»
خیلی راحت دروغ می گفتم،اما نه به دیگران، بلکه به خودم، خسته شده بودم، وجودم بیشتر از هر موقعی تاریک بود،آینه وجودم را با راندنِ تنها شخصی که از درونِ آن به من نگاه می کرد شکسته بودم.
"آینه ای نبود، پس چطور منِ وجودم را میدیدم؟"
«نه،خوبم»
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟓
𝖠𝗇𝖽 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝗐𝗁𝗈 𝖽𝗈 𝗁𝗂𝖽𝖾𝗈𝗎𝗌 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌 𝖽𝗈 𝗇𝗈𝗍 𝗅𝗈𝗈𝗄 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝗐𝗁𝗈 𝖽𝗈 𝗁𝗂𝖽𝖾𝗈𝗎𝗌 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌. 𝖳𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗂𝗌 𝗇𝗈 𝖿𝖺𝖼𝖾 𝗈𝖿 𝖾𝗏𝗂𝗅.”
او هیچ وقت فکرش را نمیکرد که با وجودِ اینکه از نورِ خودش به ماه میداد، مردم نورِ ماه را انتخاب کنند.
خورشید را می گویم.
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐.𝟖.𝟏𝟕
خورشید را می گویم.
_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐.𝟖.𝟏𝟕
جمعه 19 اگوست
زمان چقدر زود می گذشت.
حدود یک هفته است که هرشب کابوس می بینم، تغیری نمیکنند، اما هر سری طولانی تر می شوند،اوایل برایم خیلی دشوار بود، اما کم کم، زمان که قدرت خودش را به رخ کشید، آن کابوس ها هم جزوی از زندگیِ روزانه ام شد، دیگر برایم اهمیت نداشت.
“و چقدر بد است عادت کردن به اهمیت ندادن.”
امروز هم مانند روز های دیگر، یک قرارِ جلسه ‘روان کاوی’ برایم برنامه ریزی کردند، می گویند:
«با حرف زدن و خودت را خالی کردن همچی درست میشود»
“اگر واقعیت داشت که، هیچ انسانِ افسرده ای وجود نداشت.”
حدس میزنم این هم یکی دیگر از شعار های تبلیغاتیشان باشد، اما خب مجبورم بروم، دستورِ مادر بود،و دستور او مطلق است،هیچ کس در خانواده، جرئت مخالفت ندارد.
“درواقع، قدرت تصمیم گیریه من به همان اندازه ای است که توانستم برای خودم اسم انتخاب کنم….هیچی.”
البته، کاری هم ندارم، احتمالا اگر این جلسه هارا رد می کردم، داخل خانه می ماندم و تا صبح کانال های تلویزیون را عوض می کردم،”قرص های خواب آور دیگر جوابگو نیستند.
برای اینکه کابوس نبینم مغزم اجازهء خوابیدن نمیداد و کابوس هایم اجازهء بیدار شدن .
'امروز بوی عطرِ همیشگی را نمیداد ، حدس میزنم بِربِری بود، خب فکر کنم همه لیاقت يک زندگیِ عادی و عاشقانه رو داشته باشند، و مادمازل بلانچِت از این قاعده مستثنا نیست، البته احتمالا بزودی باید ‘مادام’ صدایش کنم.
طبق معمول ، احوال پرسی های ساده و اضافی را کنار گذاشتیم و مستقیم به سراغ اصل مطلب رفتیم، خانم بلانچت خوشش نمی اید، وقتِ خودش را با تعارف ها یا کار های بیهوده تلف کند ،«زمان حتی از پول هم ارزشمند تر است،چون با زمان میشود پول خرید،اما با پول نمی شود زمان خرید.»٫او میگفت.
«از امروزت بگو، چطور بود؟»
«مثل همیشه.»
«هنوزم کابوس میبینی؟»
«نه زیاد.»
«اوه!، این خبر خیلی خوبیه،حتما قرص های خواب اور جوابگو بودند.»
«بله،گمون کنم.»
«زندگیت چطوره؟»
«عادی.»
«سخته؟، زندگیتو می گم.»
«بله.»
«دوست داری بیدار شی و ببینی همه چیز رویا بوده؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون اگه این دنیای من همچین رویای وحشتناکیه ،معلوم نیست زندگیِ واقعیم چه کابوسی ميتونه باشه ،و اونجا دیگه نمیتونم ازش بیدار شم.»
کاش میتوانستم به همه واقعیت را بگویم، که چقدر خستم، که چقدر تحمل کردن برایم دشوار تر شده، اما هنوز جوابی برای چراهایشان ندارم، پس سکوت می کنم.
"در جزیره ای غرق می شدم که کسی، شنا کردن بلد نبود، از دور تماشا میکنند و می گویند:«با ما صحبت کن ما به حرف هایت گوش می دهیم، داد بزن ما به فریادت گوش می دهیم.» ، اما کسی حاضر نبود داخل آب شیرجه بزند."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟗
زمان چقدر زود می گذشت.
حدود یک هفته است که هرشب کابوس می بینم، تغیری نمیکنند، اما هر سری طولانی تر می شوند،اوایل برایم خیلی دشوار بود، اما کم کم، زمان که قدرت خودش را به رخ کشید، آن کابوس ها هم جزوی از زندگیِ روزانه ام شد، دیگر برایم اهمیت نداشت.
“و چقدر بد است عادت کردن به اهمیت ندادن.”
امروز هم مانند روز های دیگر، یک قرارِ جلسه ‘روان کاوی’ برایم برنامه ریزی کردند، می گویند:
«با حرف زدن و خودت را خالی کردن همچی درست میشود»
“اگر واقعیت داشت که، هیچ انسانِ افسرده ای وجود نداشت.”
حدس میزنم این هم یکی دیگر از شعار های تبلیغاتیشان باشد، اما خب مجبورم بروم، دستورِ مادر بود،و دستور او مطلق است،هیچ کس در خانواده، جرئت مخالفت ندارد.
“درواقع، قدرت تصمیم گیریه من به همان اندازه ای است که توانستم برای خودم اسم انتخاب کنم….هیچی.”
البته، کاری هم ندارم، احتمالا اگر این جلسه هارا رد می کردم، داخل خانه می ماندم و تا صبح کانال های تلویزیون را عوض می کردم،”قرص های خواب آور دیگر جوابگو نیستند.
برای اینکه کابوس نبینم مغزم اجازهء خوابیدن نمیداد و کابوس هایم اجازهء بیدار شدن .
'امروز بوی عطرِ همیشگی را نمیداد ، حدس میزنم بِربِری بود، خب فکر کنم همه لیاقت يک زندگیِ عادی و عاشقانه رو داشته باشند، و مادمازل بلانچِت از این قاعده مستثنا نیست، البته احتمالا بزودی باید ‘مادام’ صدایش کنم.
طبق معمول ، احوال پرسی های ساده و اضافی را کنار گذاشتیم و مستقیم به سراغ اصل مطلب رفتیم، خانم بلانچت خوشش نمی اید، وقتِ خودش را با تعارف ها یا کار های بیهوده تلف کند ،«زمان حتی از پول هم ارزشمند تر است،چون با زمان میشود پول خرید،اما با پول نمی شود زمان خرید.»٫او میگفت.
«از امروزت بگو، چطور بود؟»
«مثل همیشه.»
«هنوزم کابوس میبینی؟»
«نه زیاد.»
«اوه!، این خبر خیلی خوبیه،حتما قرص های خواب اور جوابگو بودند.»
«بله،گمون کنم.»
«زندگیت چطوره؟»
«عادی.»
«سخته؟، زندگیتو می گم.»
«بله.»
«دوست داری بیدار شی و ببینی همه چیز رویا بوده؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون اگه این دنیای من همچین رویای وحشتناکیه ،معلوم نیست زندگیِ واقعیم چه کابوسی ميتونه باشه ،و اونجا دیگه نمیتونم ازش بیدار شم.»
کاش میتوانستم به همه واقعیت را بگویم، که چقدر خستم، که چقدر تحمل کردن برایم دشوار تر شده، اما هنوز جوابی برای چراهایشان ندارم، پس سکوت می کنم.
"در جزیره ای غرق می شدم که کسی، شنا کردن بلد نبود، از دور تماشا میکنند و می گویند:«با ما صحبت کن ما به حرف هایت گوش می دهیم، داد بزن ما به فریادت گوش می دهیم.» ، اما کسی حاضر نبود داخل آب شیرجه بزند."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟗