𝟳𝟰𝟴
12 subscribers
57 photos
13 videos
3 links
- شب بارِ دیگر مهمانِ خیابانِ 748 میشد.
-
𝖲𝗁𝗂𝗇,𝗂𝗇𝗍𝗃 : 𝖳𝗁𝖾𝗒/𝗍𝗁𝖾𝗆

☕️; @shinhll
Download Telegram
یک شنبه 28 اگوست


صادق باشم، نمیخواستم امروز به آنجا بروم.
به طور عجیبی، هربار که وارد آن خانه میشدم یک اتفاق بدی می افتاد، امروز هم استثناء نبود.
با قدم گذاشتن داخل آن خانه، خاطراتِ داخلِ ذهنم،مانند موجی خروشان،شروع به سرازیر شدن کردند، این حقیقت که حتی خاطرات شیرین هم آن زمان، برایم زجر آور می شد، دردناک ترش میکرد.
فرانسیس طبقِ معمول تنها کسی بود که منتظرِ من ایستاده بود.
«اومدی؟بقیه زودتر رفتن،باید زود بریم تا بهشون برسیم.»
در طول مدتی که داخلِ ماشین در انتظارِ مقصد،از پنجره شیشه ای به جاده خیره شده بودم،
فکر و خیالات اَمان نمیدادند.
“اگر زیاد فکر کردن یک استعداد بود،مطمئنا من با استعداد ترین فرد شناخته میشدم.”
مشکل اینجا بود،که فکرکردن به هرچیز کوچکی درباره ی او برایم دردآور بود، اینکه چطور خودم را مقصر تمام اتفاقات میدانستم.
«پدر حتما خوشحال میشه، سه سالی شده درسته؟ بعد از سه سال داری میری پیشش.»
درواقع دوری نمیکردم، تمام این سه سال در حالِ جنگ با خودم بودم، دوست داشتم زودتر به او سر بزنم اما مشکل اینجا بود که ذهنم پیش از حد شلوغ بود،اتفاق های اخیر حتی پیچیده ترش کرده بود.
“داخل ذهنم زندانی شده بودم، نه میتوانستم با خواستِ خودم وارد نه میتوانستم با خواستِ خودم خارج شوم،گاهی اوقات مغزم خیلی سنگدل می شود،حتی برای خودم.”
دیدن همه، آن هم در همچین مکانی بعد از چندین سال،تازگیِ خاصی داشت، تازگی ای که تا حد امکان از تجربه کردنش دوری میکردم.
مادرم بی مقدمه صحبت میکرد، انگار حال و احوال پرسی هارا در این چند سال در ذهنش ته بندی کرده بود.
«بعد از سه سال تصمیم گرفتی به پدر مُردت سر بزنی؟»
«خوبی مامان؟»
«چطور میتونم خوب باشم،وقتی امروز سومین سالیه که اون دیگه پیشم نیست؟.»
مادرم به طرز عجیبی ارام بود، هیچگاه گریه کردنش را ندیده بودم، این در حالی بود که خودش همیشه میگفت :
«گریه کردن نشانه ی ضعف نیست،فقط افراد قوی، میتوانند به راحتی گریه کنند و من قوی نیستم.»
مرگ پدر خیلی روی او تاثیر گذاشته بود،دقیق بگویم، روی همهِ ما.
همه دلتنگ او بودند، یا همانطور که الکس میگفت:
“تو درواقع دلت برای انسان ها تنگ نمیشود، دلت برای خاطراتت با انها تنگ میشود و ناراحتی که دیگر نمیتوانی،خاطرات بیشتری بسازی.”
من مرگِ پدر را فراموش نکرده بودم، فقط نمیخواستم به یاد بیاورم،اینها باهم تفاوت داشتند.


_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟐𝟖
فرمانروایِ ما سکوت بود، پس زبانمان را قطع کردند.

_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐.𝟗.𝟐
𝗒𝗈𝗎 𝖼𝖺𝗇’𝗍 𝗌𝖺𝗏𝖾 𝗌𝗈𝗆𝖾𝖻𝗈𝖽𝗒 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗂𝗌 𝖺𝗅𝗋𝖾𝖺𝖽𝗒 𝖽𝖾𝖺𝖽, 𝖨’𝗆 𝗉𝖺𝗌𝗍 𝗌𝖺𝗏𝗂𝗇𝗀.
_🩹 : 𝐒𝐜𝐚𝐫𝐬 𝟐𝟐.𝟗.𝟑
قفسه ی قدیمی کتاب خانه، مثل همیشه یک حسِ خاصی منتقل میکند.
لذتِ شیرین ورق زدن برگ هایی که نمی توانی با قاطعیت بگویی که از چه زمان اینجا شروع به خاک گرفتن کردند.
حقیقت این است که، تنها بودن با کتاب هارا به تنها بودن کنار انسان ها، ترجیح میدهم.
زیرا کتاب ها بارِ سنگینِ “واقعیت” رو حمل نمیکنند، هریک متعلق به دنیای خودش است، دنیایی که برمیگردد به افکار و خیالات پنهانِ تو، دنیایی که محدودت نمیکند.
هیچ کتابی ظالم و ناعادلانه بودنِ دنیای واقعی را توی سرت نمی کوبد.
بیشتر سعی میکند که تو را آرام در دنیای افسانه ای خودش غرق کند، آنقدر غرق که به خودت میایی و میبینی ساعت ها درون قصرِ طلایی ذهنت درحال پرسه زدنی.

_🥀 : 𝐄𝐚𝐬𝐭𝐞𝐫𝐧 𝐬𝐭𝐚𝐫 𝟐𝟐.𝟗.𝟓
I’m really bad with words, I might say sth and u get sth,completely opposite from what i meant n i can’t help it