_پنج شنبه 11 اگوست
اتاق تاریک بود، به طور معمول طرف های غروب ،هاله ای از نور به طرز ناشیانه ای از بین پرده های ابریشمی به چشم میخورد، اما امروز، سیاهی، فضا را بلعیده بود.
دقیقا بعد از ظهر دیروز بود که لویی از خانه اسباب کشی کرده بود،دقیقا یک روزِ کامل ، وضع به همین شکل بود.
خانه، خالی تر از همیشه بود، وقتی به خانه بر می گشتم، همیشه با لبخند، همان جمله ی همیشگی را تکرار میکرد: «اومدی؟»
اما امروز کسی جز اتاق های خالی به اسقبالم نیامد.
به حضور همیشگیش عادت کرده بودم ، و حالا که نبود، بیشتر از همیشه حسش می کردم.
نه که بگویم از احساس تنهایی بدم می آمد، می شود گفت با این حس خو گرفته بودم.
زیاد دور نشده بود، خانه اش آن طرف خیابان مارسِل بود.
دروغ چرا، فاصله، بیشتر از یک خیابانِ ساده بنظر می آمد، انگار لایه لایه دیوار بین ما را گرفته بود.
"خانه هایمان نزدیک بود، خودمان از هم دور بودیم."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟏
اتاق تاریک بود، به طور معمول طرف های غروب ،هاله ای از نور به طرز ناشیانه ای از بین پرده های ابریشمی به چشم میخورد، اما امروز، سیاهی، فضا را بلعیده بود.
دقیقا بعد از ظهر دیروز بود که لویی از خانه اسباب کشی کرده بود،دقیقا یک روزِ کامل ، وضع به همین شکل بود.
خانه، خالی تر از همیشه بود، وقتی به خانه بر می گشتم، همیشه با لبخند، همان جمله ی همیشگی را تکرار میکرد: «اومدی؟»
اما امروز کسی جز اتاق های خالی به اسقبالم نیامد.
به حضور همیشگیش عادت کرده بودم ، و حالا که نبود، بیشتر از همیشه حسش می کردم.
نه که بگویم از احساس تنهایی بدم می آمد، می شود گفت با این حس خو گرفته بودم.
زیاد دور نشده بود، خانه اش آن طرف خیابان مارسِل بود.
دروغ چرا، فاصله، بیشتر از یک خیابانِ ساده بنظر می آمد، انگار لایه لایه دیوار بین ما را گرفته بود.
"خانه هایمان نزدیک بود، خودمان از هم دور بودیم."
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟏
_جمعه 12 اگوست
زمان هنوز نايستاده بود.
همینطور زندگیِ من، مهم نبود یک نفر چه شرایطی را گذرانده یا چه روزی داشته
دیروز دیگر دیروز بود و از باغچه ی “حال” چیده شده بود.
باید بارِ دیگر بلند میشدم و یک روز دیگر را سپری می کردم،به همان شکل،با همان حال.
امروز صبح، خانم کُوآچ دم در منتظر ایستاده بود تا از خانه بیرون بیایم،مثل اینکه خبر ِاسباب کشی لویی به گوشش خورده بود.
با دیدن چهره اش کامل میتوانست فهمید چه کلماتی داخل ذهنش کنار هم چیده است.
“پس بالاخره جدا شدید؟”
خنده دار بود، نه از زندگیم خبر داشت، نه جای من زندگی کرده بود،پس چطور به خودش جرئت میداد راجبش نظر دهد؟
چیزی نگفت، مطمئنا حتی، پیرزن گستاخی مثل او هم، با دیدنِ حالت چهرهء من می فهمید نباید صحبتی راجب این موضوع کرد.
”کاش هروقت میخواست حرفی بزند همین قدر، فهم داشت”.
«روزتون بخیر، صبح زیباییه اینطور نیست؟»
با لبخند جمله را به زبان اورد، واقعا داشت تمام تلاشش را میکرد تا روزم را از اینی که هست غیر قابل تحمل تر کند.
«تا چند دقیقه پیش، بله.»
گاهی اوقات، دیگر نمی شود احترام سنش را نگه دارم، می ترسم از خط عبور کند.
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟐
زمان هنوز نايستاده بود.
همینطور زندگیِ من، مهم نبود یک نفر چه شرایطی را گذرانده یا چه روزی داشته
دیروز دیگر دیروز بود و از باغچه ی “حال” چیده شده بود.
باید بارِ دیگر بلند میشدم و یک روز دیگر را سپری می کردم،به همان شکل،با همان حال.
امروز صبح، خانم کُوآچ دم در منتظر ایستاده بود تا از خانه بیرون بیایم،مثل اینکه خبر ِاسباب کشی لویی به گوشش خورده بود.
با دیدن چهره اش کامل میتوانست فهمید چه کلماتی داخل ذهنش کنار هم چیده است.
“پس بالاخره جدا شدید؟”
خنده دار بود، نه از زندگیم خبر داشت، نه جای من زندگی کرده بود،پس چطور به خودش جرئت میداد راجبش نظر دهد؟
چیزی نگفت، مطمئنا حتی، پیرزن گستاخی مثل او هم، با دیدنِ حالت چهرهء من می فهمید نباید صحبتی راجب این موضوع کرد.
”کاش هروقت میخواست حرفی بزند همین قدر، فهم داشت”.
«روزتون بخیر، صبح زیباییه اینطور نیست؟»
با لبخند جمله را به زبان اورد، واقعا داشت تمام تلاشش را میکرد تا روزم را از اینی که هست غیر قابل تحمل تر کند.
«تا چند دقیقه پیش، بله.»
گاهی اوقات، دیگر نمی شود احترام سنش را نگه دارم، می ترسم از خط عبور کند.
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟐
عزای ادمایی که مردنو میگیری؟..
دورت و برت رو یه نگاه بنداز، مگه ادم زنده ای هم مونده؟
دورت و برت رو یه نگاه بنداز، مگه ادم زنده ای هم مونده؟
_دوشنبه 15 اگوست
الکس زنگ زده بود، میخواست امشب باهم نوشیدنی بنوشيم،احتمالا خواستهء لویی بود،نوشیدنی یک بهانهء ساده است، برای حرف هایی که عقلمان در زمانِ هوشیاری از به زبان اوردنش جلو گیری میکند.
میتوان گفت؛
"انسان های مست، صادق ترین آدم ها هستند."
معمولا از ایده ی نوشیدن خوشم نمیاید،اما الان حس می کنم،سینه ام سنگین تر از گذشته و مغزم هوشیار تر از همیشه است.
با لبخندی مغرورانه لیوان های بلورینش را که مانند جانشان از انها مراقبت می کرد ، بیرون اورد.
«فکر می کنم امشب فقط اين ها لیاقت همراهیمون را داشته باشن،یک لیوان؟موسیو؟»
به آن بوردوی (Bordeaux) خوش رنگ نمی شود نه گفت، پس مجبور بودم لیوان را به همراه یک لبخند قبول کنم.
«از کی تا حالا خنده هات انقدر غمگینن؟»
معنای لبخند را فراموش کردم.
چرا لبخند میزدم؟
آخرین باری که از ته دل خندیدم کی بود؟٫واقعا به یاد نمی آورم،از همان لحظه ای بود که مغزم کنترل را تصاحب کرد،یا زمانی که آخرین شمعِ درونم خاموش شد؟
"حیف که دیگر نیست، شاید قلبم جواب بهتری داشت"
«خوبی؟»
«معلومه،چرا نباید باشم؟»
«چرا باید باشی؟»
راست می گفت.
چرا سعی می کردم، خودم را خوشحال نشان بدم؟
تا ضعیف بنظر نیایم؟، تا کسی نگرانم نشود؟، تا فکر نکنند دنبال جلبِ توجه هستم؟
مهم ترین سوال؛ اصلا،چرا حس شادی نداشتم؟
«هیچ انسانی همیشه خوب نیست، اگر باشد انسان نیست، معنای انسان یعنی؛فراز و نشیب، فراموش نکن، برای رسیدن به کوه، گاهی باید از دره عبور کنی.»
خیلی راحت دروغ می گفتم،اما نه به دیگران، بلکه به خودم، خسته شده بودم، وجودم بیشتر از هر موقعی تاریک بود،آینه وجودم را با راندنِ تنها شخصی که از درونِ آن به من نگاه می کرد شکسته بودم.
"آینه ای نبود، پس چطور منِ وجودم را میدیدم؟"
«نه،خوبم»
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟓
الکس زنگ زده بود، میخواست امشب باهم نوشیدنی بنوشيم،احتمالا خواستهء لویی بود،نوشیدنی یک بهانهء ساده است، برای حرف هایی که عقلمان در زمانِ هوشیاری از به زبان اوردنش جلو گیری میکند.
میتوان گفت؛
"انسان های مست، صادق ترین آدم ها هستند."
معمولا از ایده ی نوشیدن خوشم نمیاید،اما الان حس می کنم،سینه ام سنگین تر از گذشته و مغزم هوشیار تر از همیشه است.
با لبخندی مغرورانه لیوان های بلورینش را که مانند جانشان از انها مراقبت می کرد ، بیرون اورد.
«فکر می کنم امشب فقط اين ها لیاقت همراهیمون را داشته باشن،یک لیوان؟موسیو؟»
به آن بوردوی (Bordeaux) خوش رنگ نمی شود نه گفت، پس مجبور بودم لیوان را به همراه یک لبخند قبول کنم.
«از کی تا حالا خنده هات انقدر غمگینن؟»
معنای لبخند را فراموش کردم.
چرا لبخند میزدم؟
آخرین باری که از ته دل خندیدم کی بود؟٫واقعا به یاد نمی آورم،از همان لحظه ای بود که مغزم کنترل را تصاحب کرد،یا زمانی که آخرین شمعِ درونم خاموش شد؟
"حیف که دیگر نیست، شاید قلبم جواب بهتری داشت"
«خوبی؟»
«معلومه،چرا نباید باشم؟»
«چرا باید باشی؟»
راست می گفت.
چرا سعی می کردم، خودم را خوشحال نشان بدم؟
تا ضعیف بنظر نیایم؟، تا کسی نگرانم نشود؟، تا فکر نکنند دنبال جلبِ توجه هستم؟
مهم ترین سوال؛ اصلا،چرا حس شادی نداشتم؟
«هیچ انسانی همیشه خوب نیست، اگر باشد انسان نیست، معنای انسان یعنی؛فراز و نشیب، فراموش نکن، برای رسیدن به کوه، گاهی باید از دره عبور کنی.»
خیلی راحت دروغ می گفتم،اما نه به دیگران، بلکه به خودم، خسته شده بودم، وجودم بیشتر از هر موقعی تاریک بود،آینه وجودم را با راندنِ تنها شخصی که از درونِ آن به من نگاه می کرد شکسته بودم.
"آینه ای نبود، پس چطور منِ وجودم را میدیدم؟"
«نه،خوبم»
_📜 : 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲 𝟐𝟐,𝟖,𝟏𝟓
𝖠𝗇𝖽 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝗐𝗁𝗈 𝖽𝗈 𝗁𝗂𝖽𝖾𝗈𝗎𝗌 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌 𝖽𝗈 𝗇𝗈𝗍 𝗅𝗈𝗈𝗄 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝗐𝗁𝗈 𝖽𝗈 𝗁𝗂𝖽𝖾𝗈𝗎𝗌 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌. 𝖳𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗂𝗌 𝗇𝗈 𝖿𝖺𝖼𝖾 𝗈𝖿 𝖾𝗏𝗂𝗅.”