پاکدینی ـ احمد کسروی
7.71K subscribers
8.62K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
31ـ حاجی شیخ فضل‌الله نوری
32ـ سید محمدکاظم طباطبایی یزدی
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (نه از ده)


اما از نظر دین و ایرادهایی که از آن راه وارد است : باید دانست که ما در دین چنانکه خدا را می‌شناسیم باید آیین او را نیز بشناسیم. باین‌معنی باید بشناسیم که خدا جهان را چگونه راه می‌برد ، آیین او درباره‌ی راه بردن جهان چیست. این خود بسیار مهمست. آنهمه خطاهای ملایان شما و نادانیهایی که از خود نشان می‌دهند بیش از همه نتیجه‌ی نشناختن آیین خداست. آیین خدا را نمی‌شناسند و از پیش خود برای کارهای خدا دستوری درست می‌کنند. مثلاً مردم را وامی‌دارند که در بیماری بنزد پزشک نرفته شفای خود را از دعا و قرآن بخواهند و این را دلیل قوت ایمان و اعتقاد می‌شمارند. آنگاه بگفته‌های ما نیز ایراد گرفته می‌گویند : «پس کارها در دست خدا نیست؟!.» از نادانی این نمی‌دانند که کارها در دست خداست. ولی همان خدا برای جریان کارها آیینی گزارده. این را خدا گزارده که بیمار شفای خود را از درمان و چاره بخواهد ، خدا گزارده که از دعا و قرآن نتیجه‌ای نباشد.

یکی از نادانیهایی که ما از ملایان شما و از پیروانشان دیده‌ایم و می‌بینیم آنست که باین جهان با این آیین و سامان[=نظم] خدایی ارج نمی‌گزارند و تو گویی اینها را از خدا نمی‌شمارند ، و اینست همیشه درپی کارهای بیرون از آیین می‌باشند. در این باره ملایان با عوام در یک درجه‌اند. زیرا عوام نیز جز کارهای فوق‌العاده‌ی‌ شگفت‌آور را از خدا نمی‌شناسند و اهمیت نمی‌دهند.

مثلاً درخت که در بهار سبز می‌گردد و گلهای سرخ و سفید می‌دهد سراپا شگفتیست. سراپا نشان قدرتست. این برگها و گلها در کجا بوده؟!. اینها از کجا پدید می‌آید؟!. اگر همه‌ی مردمان گرد آیند ماننده‌ی یکی از آن درختها را نمی‌توانند ساخت.

با اینحال عوام بآنها قیمت نمی‌دهند و از دیدن آن بیاد خدا و تواناییش نمی‌افتند. ولی همینکه درختی در پاییز گل کرد که یک کار فوق‌العاده است در آن هنگامست که بیاد خدا می‌افتند و می‌بینید چنین می‌گویند : «قدرت خدا را تماشا کن!.»

این شب و روز که می‌آید و می‌رود در پیش آنان هیچی نیست. ولی اگر بشنوند جایی در روی زمین هست که شش‌ماه شب و شش‌ماه روز است بشگفت افتاده چنین می‌گویند : «ای پروردگار قدرت‌نما !.»

این رفتار عوامست و ملایان نیز پیروی از ایشان دارند. آنان نیز آیین خدا را بکنار گزارده همیشه می‌خواهند کارهای بیرون از آیین بخدا نسبت دهند و آنگونه کارهاست که از خدا می‌دانند.

مثلاً یک برخاسته که برمی‌خیزد و با همه‌ی گمراهیها و نادانیها بنبرد می‌پردازد و حقایق زندگانی را شرح می‌دهد و خردها را بتکان می‌آورد که همینها دلیل برانگیختگی او از سوی خداست ، ملایان باینها اهمیت نمی‌دهند و اینها را دلیل نمی‌دانند. بلکه او را ملزم می‌دانند که بکارهای بیرون از آیین برخیزد. با سوسمار حرف بزند ، ماه را دو نیم گرداند ، آفتاب را پس از غروب بازگرداند ، از سنگ شتر دربیاورد ، از این قبیل کارها کند. اینهاست که دلیل راستگویی او می‌شمارند. تصور می‌کنند این کارهاست که باید از خدا دانست.

درباره‌ی پیدایش امام عصر نیز همان رفتار را کرده‌اند و بیکبار آیین خدا را فراموش کرده صدها کارهای بیرون از آیین در آن داستان گنجانیده‌اند.

مثلاً می‌گویند : امام عصر هزاروهفتاد و هشتاد سالست که زنده است. ما می‌گوییم : این نمی‌تواند بود. کسی هزار سال زنده نتواند ماند. می‌گویند : از قدرت خدا چه بعید است؟!. می‌گوییم : مگر قدرت خدا در دست شماست؟!. خدا برای اداره کردن اینجهان آیینی گزارده. این را خدا گزارده است که یک کسی بیش از مثلاً می‌گویند : امام عصر هزاروهفتاد و هشتاد سالست که زنده است. صد سال و صدوسی سال زنده نماند.

در این باره ایراد بزرگ آنست که بهر چه خدا کسی را بیافریند و آنگاه غایبش گرداند و در این سرداب و آن چاه پنهانش دارد و هزار سال بیشتر همچنان بگذرد تنها برای آنکه روزی او را بیرون خواهد آورد و براهنمایی مردم واخواهد داشت؟!. مگر خدا نمی‌توانست در همان زمان که او را ظاهر خواهد گردانید بیافریند؟!.

می‌گویند : روزی که امام ظهور خواهد کرد آفتاب برگشته از مغرب طلوع می‌کند ، آوازی از میان آسمان و زمین شنیده می‌شود ، یاران آن امام با طی‌الارض در نزد او حاضر می‌شوند ، امام با آن دسته‌ی کم شروع بآدمکشی می‌کند و بهمه‌ی جهان چیره می‌گردد.

می‌گوییم : اینها نیز تمام دروغست. اینها کارهاییست که بیرون از آیین خداست. امام عصر ، چه راست و چه دروغ ، بالاتر از پیغمبر اسلام نیست. پس چرا این کارها در پیدایش آن پیغمبر رخ نداد؟!.

👇
ما نیک می‌دانیم که آیین خدا در برانگیختن راهنمایان چیست : کسی را از میان مردم برمی‌انگیزد و او با ناتوانی و تنهایی با گمراهیها نبرد می‌آغازد و مردان غیرتمند او را بی‌غرض و راستگو دیده به یاریش برمی‌خیزند و از همین راه کار او پیش می‌رود. همیشه ترتیب این بوده. هیچگاه نیاز بآن عجایب و غرایب نبوده. خدا اگر راهنما می‌فرستد دیگر چه نیاز هست که آفتاب را از مشرق خود بازگرداند؟!. چه نیاز هست که دستگاه خود را بهم زند؟!. اینها دروغهای بسیار ناشیانه‌ایست که ساخته‌اند.

عجیب‌تر اینست که در اخبار خبر داده‌اند که امام‌زمان با شمشیر جنگ خواهد کرد ، و چون سپس توپ و تفنگ پیدا شده و اکنون هم تانک و بمب و صد افزار دیگر بآنها افزوده شده ، شیعیان که در هیچ مورد اظهار عجز نمی‌کنند در اینجا هم عاجز نمانده چنین گفته‌اند : در ظهور امام توپ و تفنگ از کار خواهد افتاد و جنگها جز با شمشیر نخواهد بود. آدم نمی‌داند باینها چه بگوید!.

یک داستان شنیدنی اینست که حسینقلی‌خان برادر فتحعلی‌شاه که ببرادرش یاغی شد و سرانجام کورَش گردانیدند یک شمشیر با یک سپر و با یک زره جواهرنشان مطلا بنام امام‌زمان وقف کرده که اکنون در موزه‌ی قم برای تماشا گزارده شده. در زمان حسینقلی‌خان توپ و تفنگ رواج می‌داشت و سپر و زره از کار افتاده بود ولی حسینقلی‌خان چون معتقد بود که جنگهای امام‌زمان جز با شمشیر نخواهد بود آنها را وقف او گردانیده است.

می‌گویند : امام عصر چون بحکومت خواهد پرداخت ریشه‌ی ظلم را برانداخته جهان را پر از عدل خواهد گردانید. گرگ با گوسفند در یکجا خواهد چرید ، اختلافات مذهبی از میان خواهد رفت ، زمین گنجینه‌های خود را بیرون خواهد ریخت.

ما می‌گوییم : اینها نیز با آیین خدا ناسازگار است. آری جهان رو به پیشرفتست ، و اگر رویهم‌رفته را گیریم آدمیان همیشه رو به نیکی می‌روند. اکنون هم جای آنست که جهان بسیار بهتر از این گردد.

ولی آنگونه نیکی که شیعیان از ظهور امام‌زمان امید می‌دارند نشدنیست. گرگ با گوسفند هیچگاه در یکجا نتواند چرید. شگفتتر آنکه شیعیان در این اندازه‌ها نایستاده‌اند و یک داستان دیگری هم بنام «رجعت» بآن افزوده‌اند. امام عصرتان مدتی حکومت کرده با دست زنی ریشدار کشته خواهد شد. پس از آن یکایک امامان زنده شده و باین جهان بازگشته بپادشاهی خواهند برخاست و هر کسی از ایشان دشمنان خود را زنده گردانیده و برای آنکه کینه جویند دوباره خواهد کشت.

خلاصه آنکه این مذهب در همه ‌جا موهون بوده و مورد ایراد واقع شده.

بدتر از همه آنکه شیعیان معتقدند که نیکیها جز بدست امام‌زمان نباید بود و هر نیکی که رخ می‌دهد آن را نمی‌پذیرند. مثلاً از ده سال بیشتر است که ما بکوشش پرداخته‌ایم. با ده گونه گمراهی نبرد می‌کنیم. ریشه‌ی نادانیها را برمی‌اندازیم. هنگامی که ما بکوشش برخاستیم نام دین چندان خوار شده بود که بردن نام آن را بما ایراد می‌گرفتند. مثلاً می‌گفتند : «دیگر دین چیست که باز نامش می‌برید؟!.» در چنین زمانی ما بیرق دینداری و خداشناسی افراشتیم و برای دین یک بنیاد بسیار استواری گزاردیم که امروز هیچ کس نمی‌تواند زبان بایراد گشاید. ما بهمه ایراد می‌گیریم کسی نمی‌تواند بما ایراد بگیرد. کتابهای «راه رستگاری» و «دین و جهان» و «آیین» که ما نوشته بچاپ رسانیده‌ایم اگر همه‌ی علمای شما گرد آمدندی یکی را نمی‌توانستند نوشت. از آنسو ما برای آنکه همه‌ی مذهبها را براندازیم و همه‌ی مردم را به یک راه بیاوریم ، همه‌ی گمراهیها را دنبال کرده درباره‌ی هر کدام ـ از صوفیگری ، شیعیگری ، خراباتیگری ، مادّیگری ، بهائیگری ، فلسفه‌ی یونان و مانند اینها ـ کتاب یا گفتارها نوشته‌ایم.

چنین کوششهایی که تاکنون در جهان مانند نداشته شیعیان نه تنها خشنود نیستند ، بسیار ناخشنود هم هستند. زیرا این کارها را بایستی امام‌‌زمان کند. ما که کرده‌ایم بسیار بد شده. بیچارگان در توی آتش بدبختی می‌سوزند و تنها پرواشان بآنست که مبادا آنکه دستگاه امامانشان بهم خورد.

روزی با یکی بسخن پرداخته بودیم. چون می‌گفت : امام‌زمان که ظهور کند تمام دینها یکی خواهد شد و با یک شادمانی آن را بزبان می‌آورد. گفتم : آیا امام‌زمان این کار را با معجزه و نیروی فوق‌العاده خواهد کرد یا از راه عادی؟ چون نفهمید گفتم : آیا چنین خواهد بود که مردم شب بخوابند و فردا که برخاستند همه‌شان در یک دین باشند و آن مذاهب خود بخود از میان رفته باشد ، یا اینکه امام با آن مذاهب به نبرد پرداخته و با دلیلهای روشن مردم را از آنها بیزار گردانیده عموم را بشاهراه حق خواهد آورد؟ کدام یکی از اینهاست؟.

👇
چون پاسخی نمی‌توانست من خودم بپاسخ پرداخته گفتم : آن اولی که نتواند بود. زیرا بر خلاف آیین خداست. خدا چنان نیرویی را بکسی نداده است و نخواهد داد. پیغمبر اسلام بسیار بزرگتر از امام‌زمان بود و ما می‌دانیم که چنین نیرویی نداشت و سالها رنج برد و جنگها کرد تا توانست عرب را از بت‌پرستی بیرون آورد.

مسلم است که دومی باید بود. باین‌معنی که امام‌زمان باید با دلیلها و کوششها مردمان را از کیشهای گوناگون بیرون آورد و همه را دارای یک دین گرداند. چنین نیست؟.

گفت : البته همین خواهد بود.

گفتم : در آن صورت ما که اکنون همان کار را از راه بسیار بهتری انجام می‌دهیم پس چرا شما شادمانی نمی‌کنید؟! چرا بما یاوری نمی‌نمایید؟!. بدبخت بجای آنکه باین پرسش پاسخ دهد چنین گفت : پس شما دعوای امام‌زمانی (مهدویت) می‌کنید؟!!.. این بود پاسخی که بمن داد.

من سخنم در اینجا پایان می‌پذیرد. چیزی که باید بشما بگویم آنست که اگر می‌خواهید معنی راست دین را بشناسید کتاب «وَرجاوَندْبنیاد» را که بزبان آسان نیز چاپ شده بخوانید.


🌸
15ـ کشته‌ی قاسم و حجله‌ی دامادی او
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 8ـ ما بکار از راهش درآمده‌ایم (یک از سه)


می‌دانم کسانی خواهند گفت : در جایی که از دیگران بد می‌نویسید پس چگونه خودتان حزبی بنیاد گزارده‌اید؟!.. می‌گویم : ما حزبی بآن معنی که فهمیده‌ی دیگرانست بنیاد نگزارده‌ایم. ما از چنان بازیچه‌های خنک بیزاریم.

کسانی اگر تاریخچه‌ی جمعیت ما را بخواهند از نه سال پیش آغاز گردیده. در زمان شاه گذشته[رضاشاه] که یک دسته کارشان چاپلوسی کردن و بهره‌ها بردن بود ، و دسته‌های دیگر نیز دست روی دست گزارده تنها بگله و بدگویی بس می‌‌کردند من و یارانم یک راه بسیار مهمی را پیش گرفته می‌کوشیدیم. این جمعیت ما از سال 1312 آغاز شده.

از آنسوی ما این نکردیم که چند جمله‌ای را بهم ببافیم و آن را «مرامنامه» خوانیم و به همان بس کرده پی خوشیهای خود رویم. ما بکار از راهش درآمدیم. در اینجا همه‌ی سخنها را نمی‌توان نوشت. همین اندازه می‌گویم : ما کوشش را با یک بینش بیمانندی آغاز کردیم.

ما نیک می‌دانستیم که مایه‌ی بدبختی ایران (بلکه مایه‌ی بدبختی سراسر شرق) ، بیش از همه چیز ، اندیشه‌های کج و پراکنده است. در ایران درمیان بیست‌ملیون مردم شما ده تنی پیدا نمی‌کردید که دارای یک اندیشه و یک راه باشند.

نیک می‌دانستیم که این اندیشه‌های پراکنده دو زیان بسیار بزرگی را دربر دارد : زیرا از یکسو مردم را از هم می‌پراکند و پریشانی بمیان ایشان می‌اندازد ، از سوی دیگر چون چیزهای پوچ و کجیست مردم را کوتاه‌اندیش می‌گرداند و خویهاشان پست و ناستوده می‌سازد.

نیک می‌دانستیم که باید پیش از همه باینها چاره کرد و چاره هم جز آن نیست که «حقایق» را منتشر گردانیم و در دلها جا دهیم و بدستیاری آنها این اندیشه‌های پراکنده و پوچ را از دلها بیرون سازیم.

پس از همه نیک می‌دانستیم که چون حقایق را بنویسیم یک ‌هایهویی خواهد برخاست و مردم بدو دسته خواهند بود : یک دسته آنان که این حقایق را بپذیرند و یک دسته آنان که بدشمنی و کارشکنی برخیزند.

در نتیجه‌ی این دانستنها بود که من بی‌آنکه کسی را دعوت کنم و یا از دوستان خود خواهشی نمایم بنشر حقایق پرداختم. نخست گفتارهایی در شفق سرخ نوشتم که در اینجا چون پایش افتاده باید از دارنده‌ی آن (آقای مایل تویسرکانی) سپاس گزارم. سپس هم مهنامه‌ی پیمان را بنیاد گزاردم که سال بسال تاکنون انتشار یافته است.

چنانکه پیش‌بینی کرده بودیم انتشار حقایق به یک هیاهوی سختی برخورد : پیمان در هر سال خود یک زمینه‌ای را دنبال می‌کرد : در سال نخست اروپاییگری ، در سال دوم شعرها و کتابهای زمان مغول ، از سال سوم کیشهای پراکنده. ما در هر زمینه‌ای بکشاکش و هیاهوی سختی برخوردیم. ولی در آن میان از دور و نزدیک مردان پاکدرون حقایق را پذیرفتند و کم‌کم با ما رابطه و آشنایی پیدا کردند و بسیاری از آنان به پشتیبانی از پیمان برخاستند و مردانگیها نمودند. بدینسان یک جمعیتی پدید آمد که امروز در همه‌ی شهرهای ایران هستند و در این کوششها که می‌نماییم از دور و نزدیک همدستی می‌کنند.

راست است که ما در این نه سال رنج بسیار کشیده‌ایم و اکنون نتیجه‌ی کمی در دست داریم. پس از نه سال کوشش هنوز انبوهی از مردم نام پیمان را نشنیده‌اند. اگر رنجهای خود را با این نتیجه در ترازو گزاریم بی‌تناسب بنظر خواهد آمد. ولی ما به یک زمینه‌ی سختی درآمده بودیم و از سوی دیگر کارشکنیهایی می‌دیدیم و با آن حال بیشتر از این پیشرفت نمی‌توانستیم. داستان ما داستان کسی بود که بخواهد سنگ را بشکافد و جویی پدید آورد و افزار کارش جز یک کلنگی نباشد. ما می‌بایست با چند رشته در نبرد باشیم و با چند دسته بکوشیم و با اینحال پیش رویم و پیداست که این پیشرفت گام بگام بایستی بود.

من اگر تاریخچه‌ی پیمان را بنویسم بسیار دراز خواهد بود. برای آن یک کتابی جداگانه باید. یک روزی بود جناب آقای فروغی نخست‌وزیر و جناب آقای حکمت وزیر فرهنگ بودند و این دو وزیر هواداری بسیار از شعرای گذشته‌ی ایران می‌نمودند و در راه رواج آنها کوشش بی‌اندازه نشان می‌دادند. در همان روزها «کنگره‌ی فردوسی» تازه بپایان رسیده و در نتیجه‌ی آن جشن و تجلیل باشکوه ، در سرتاسر ایران هواداری از شعر و شاعران رواج بی‌اندازه یافته بود. در بیشتر شهرها انجمن ادبی که خود انجمن شاعران بود برپا می‌کردند. روزنامه‌ها پیاپی شعر و غزل بچاپ می‌رسانیدند.

در همان هنگام ما در سال دوم پیمان بنوشتن گفتارهایی در نکوهش از بیهوده‌گویی شاعران آغاز کردیم و زیانهای کتابهای بازمانده از زمان مغول و قرنهای گذشته را یکایک شمردن گرفتیم.

ما با هر شعری مخالف نیستیم. من مقصود خود را درباره‌ی شعر بارها نوشته‌ام و در پرچم نیز خواهیم نوشت. ما از یکسو با بیهوده‌گویی شاعران دشمنی می‌نمودیم و از یکسو شعرها و کتابهای زمان مغول و قرنهای گذشته را (که دوره‌ی زبونی ایران بوده) زیان‌آور می‌دانستیم. اینها را باید در جای خود شرح دهیم.

👇
به هر حال نوشته‌های ما در چنان هنگامی با یک هیاهوی سختی مصادف گردید. انجمن ادبی و شاعران همگی بدشمنی برخاستند. برخی روزنامه‌ها ستونهای خود را بروی گفتارهای پست و بی‌ادبانه که کسانی در برابر دلیلهای ما می‌نوشتند باز کردند.

از آنسوی آقایان نخست‌وزیر و وزیر فرهنگ با پیمان دشمنی سختی نمودند و از فشار بازنایستادند. همان جناب آقای حکمت چون گواه این داستانست در اینجا می‌نویسم [1] : در آن روزها من در دانشکده‌ی معقول و منقول درس مختصری داشتم [2] و چون همان هنگام قانون دانشگاه گذشت من نیز مشمول بودم که بایستی یک رساله‌ای بنویسم و از شمار استادان باشم و ماهانه سه‌هزار ریال بیشتر حقوق گیرم. لیکن روزی بدیدن جناب آقای حکمت رفتم و ایشان بی‌مقدمه بپرخاشهایی برخاستند که چرا در پیمان از خیام و دیگر شاعران بدگویی رفته ، و در پایان چنین گفتند : «ما شما را باستادی در دانشگاه با این شرط خواهیم پذیرفت که آن نوشته‌های خود را جبران کنید». من پاسخ داده گفتم : «در آن صورت باید از استادی دانشگاه چشم پوشم». چنان هم کردم. برای آنکه از راه خود برنگردم از حقوق استادی و از دیگر بهره‌های آن چشم پوشیدم.

کسانی بمن ایراد می‌گیرند که کیف وکالت بزیر بغل گرفته و هر روز در دادگاهها در جلو این میز و آن میز می‌ایستم. ولی من خود از این کار بسیار خرسندم. زیرا همین کیف به بغل زدن و در جلو میزهای دفتر و دادگاه ایستادنست که مرا توانا گردانیده از چنین آزمایشهایی با پیشانی باز بیرون آیم.

در اینجا جای آن نیست که بگوییم چرا آقای فروغی و آقای حکمت بکتابهای زمان مغول و بشعرای گذشته آن علاقه را نشان می‌دادند و چرا من آن مخالفت را می‌کردم. ظاهر مطلب آنست که آقایان چون خود شاعرند هواداری از شعرا می‌نمودند و من چون شاعر نیستم از آن بدم می‌آمد. ولی چنین نیست و داستان از هر دو سو بسیار عمیق‌تر از اینست که در بیرون دیده می‌شود. نه آنان کسی هستند که بنام شاعری یا شعردوستی بآن سختگیریها و فشارها پردازند و نه من کسی هستم که بعلت شاعر نبودن ، آن دشمنی را با شاعران نمایم و آن سختیها را بخود هموار گردانم. اینها علتهای دیگری دارد که باید یک روزی با خود آقایان روبرو شویم (اگر خدا خواهد) و این سخنان را بمیان آوریم و در آن هنگام در روزنامه هم خواهیم نوشت و بسیاری از رازها را آشکار خواهیم گردانید. [3]


🔹 پانوشتها :

1ـ فروغی و حکمت هر دو دشمنیها نشان دادند. فروغی همان سال (21) درگذشت ولی حکمت تا سال 59 زنده بود و بارها جایگاههای بلندی گرفت.

2ـ درس تاریخ ایران.

3ـ این سخن جای اندیشه‌ی فراوان دارد و به آسانی نمی‌توان از رویش گذشت. زمانی که این گفتار نوشته شده اینان (فروغی و حکمت) هر دو زنده بودند. فروغی که سالها در حکومت رضاشاه وزیر و نخست‌وزیر ‌بود ، تا یک ماه و نیم پیش از این گفتار نیز نخست‌وزیر محمدرضاشاه و از یک ماه پیش از این گفتار وزیر دربار گردیده بود. حکمت نیز پس از این بارها وزارت و جایگاههای بالایی داشت تا در سال 59 درگذشت. اکنون باید اندیشید : اینان هر دو کسروی را نیک می‌شناختند و کسروی نیز آنها را. در یک گفتاری در یکی از روزنامه‌های پرتیراژ آن زمان ، کسروی هر دو را در پرده «خائن» و با چنین سخنانی ایشان را به دفاع از خود و رفع آن اتهام می‌خواند. ولی آنها چه می‌کنند؟ آیا از اینکه کسروی به ایشان «اتهام» بسته شکایت می‌کنند؟! آیا خواهان تشکیل دادگاهی در این باره می‌شوند؟! آیا در روزنامه‌ها و یا در کتابی از خود دفاع می‌کنند؟!. نه! هیچ یک نبوده‌ است. پس نتیجه چیست؟! چگونه وزیر بانفوذی همچون حکمت و کسی مانند فروغی که در دو حکومت پهلوی و پیش از آن رویهم‌‌رفته نزدیک به بیست مقام از ریاست مجلس تا نخست‌وزیری را داشته و در زمان این گفتار نیز بتازگی از نخست‌وزیری خود دست کشیده و وزیر دربار شده بود درپی دفاع از خود برنیامده؟!

باید دانست این نخستین حمله‌ی مستقیم کسروی به اعضای «کمپانی خیانت» است. کمابیش دو سال و نیم پس از این کسروی در کتاب «دادگاه» نیمی از دانسته‌های خود را به آشکار درآورده و از «کمپانی خیانت» آشکاره سخن می‌راند و خیانتهای ایشان را تا آنجا که در بررسیهای تاریخی دانسته و در پیشامدهای شهریور 1320 نیز برایش روشنتر گردیده بود برشته‌ی نوشتن می‌کشد.


🌸
33ـ آن که از دست راست نشسته شادروان یدالله مایل تویسرکانی است.
36ـ «کنگره‌ی فردوسی» یا هزاره‌ی فردوسی (تالار دارالفنون)
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (ده از ده)


آ ـ اجازه فرمایید چند جمله هم من بگویم. چنانکه چند بار گفته شد این مطالب همه‌اش راستست. ولی مطالب تازه‌ایست. مطالبیست که تاکنون گفته نشده. مردم حق دارند که اینها را بآسانی نمی‌پذیرند. حقیقت آنست که نمی‌توانند پذیرفت. چه می‌فرمایید آقا؟. ما از بچگی گوشمان پر شده از معجزات ائمه. شما می‌فرمایید حتا پیغمبر هم معجزه نداشت. ما پیغمبر سهلست ، ائمه سهلست که بغلام و کنیز آنها نیز معجزه قائل هستیم. آن معجزه‌ی فِضّه است که رفته و شیر را آورده که جنازه‌های شهدا را حفظ کند. من یادم نرفته است که بیست و سی سال پیش در تبریز هیاهویی برپا شد که «مقام صاحب‌الامر» معجزه کرده. رفتیم دیدیم ازدحام غریبیست. گاوی را در اتاقی نگه داشته‌اند و زن و مرد بزیارت آن می‌روند. قصابی می‌خواسته در میدانگاه جلو آنجا ، گاو را بکشد و آن حیوان گریخته و به مقام صاحب‌الامر رفته. یکدفعه مردم فریاد کشیده‌اند که معجزه دیده شد. من خودم دیدم دست بسر و روی گاو می‌کشیدند. خودم دیدم که ازو حاجت خواسته می‌گفتند : «ای حیوان زبان‌بسته ترا بحق صاحب این مقام درباره‌ی من دعا کن.»

ما که باین چیزها عادت کرده‌ایم چطور می‌توانیم یکدفعه همه را دور بریزیم و مطالب شما را بیگفتگو بپذیریم؟.

همان موضوع امام عصر مگر چیز کوچکیست؟. مردم چندان عقیده بآن دارند که چون نامش بمیان می‌آید بلند می‌شوند ، همیشه منتظرند که امروز ظهور کند و فردا ظهور کند. در تبریز یک وقت دسته‌ای تشکیل شده بود که هر یکی از ایشان شمشیر و سپر و زره تهیه کرده بود و یقین داشتند با این علامتها که آشکار شده ظهور نزدیکست. گاهی نیمه‌شب به بیابانها می‌رفتند ، به قبرستانها می‌رفتند که بلکه امام را پیدا کنند.

ج ـ چند کلمه هم من صحبت کنم : اساس مطلب همانست که آیا مردم برای دین هستند یا دین برای مردمست. ما تاکنون تصور کرده بودیم مردم برای دین می‌باشند. آن عقاید ما همه‌اش مبتنی بر این اساسست. گفته می‌شود که علما جواب باین مطالب دهند. بعقیده‌ی من از علما باید همین را پرسید. اگر ایشان هم قبول کنند که مردم برای دین نیستند بلکه دین برای هدایت مردم و تأمین زندگانی ایشانست در آن صورت ما می‌توانیم بپرسیم : آیا این دین که شما بما یاد می‌دهید ما را برستگاری می‌رساند؟!. زندگانی ما را تأمین می‌کند؟!. می‌توانیم بپرسیم کربلا رفتن برای چیست؟!. چه نفعی بزندگانی ما تواند رسانید؟!. نشستن و گریه کردن چه فلسفه دارد؟!. مرده‌ها را چرا باید به کربلا برد؟!.

آ ـ بعقیده‌ی من در این موضوع به علما مراجعه نباید کرد. زیرا مطلب که باینجا رسیده اگر علما اینها را بپذیرند باید دست از دستگاه و شئونات خود بردارند.

علما خود را نایب امام می‌دانند و به همان عنوان بر مردم حکومت می‌کنند. بگفته‌ی آقای کسروی بی‌تاج و تخت پادشاهی می‌کنند. اکنون اگر بخواهند این مطالب را قبول کنند باید از آن حکومت درگذرند و همچون من و شما بیایند در بازار مشغول کسب شوند. آیا این توقع را از ایشان توان داشت؟! ما در مشروطه به محمدعلی‌میرزا می‌گفتیم باید اختیارات تو محدود باشد ، تنها بر سر آن خونها ریخت و خانه‌ها برانداخت. الان این تکلیف به علما صد برابر از آن شاقتر است.

من یقین می‌دانم که همینکه برویم و در خصوص امام عصر سر گفتگو را باز کنیم فوری تکفیر خواهند کرد و با پرخاش بیرونمان خواهند گردانید. آن وقت هم مگر علما این مطالب را نشنیده‌اند؟! سالهاست آقای کسروی این مطالب را می‌گوید. علما یا سکوت اختیار کرده خود را بناشنیدن می‌زنند و یا عوام را تحریک به غوغا می‌کنند. من زمستان گذشته در تبریز بودم. میرزا کاظم شبستری و میرزا حسین واعظ و چند نفر دیگر دست بهم دادند و به بهانه‌ی آنکه اینها قرآن سوزانیده‌اند عوام را تحریک کردند و آن وحشیگریها اتفاق افتاد.

روزی در مجلسی بودم. به یکی از آقایان گفتم بهتر است در رد ایشان کتابی بنویسید. گفت : جواب کفر را با مشت باید داد.

آمدیم که جواب بدهند تازه جوابشان چه خواهد بود. من در تبریز دو سه جوابی دیدم ، یا مطالب رذلی بود یا گفتگوهای بی‌اساس. مثلاً آقای کسروی ایراد می‌گیرد که علما می‌گویند حکومت حق ماست و این دولت غاصب است ، آنها در جوابش انکار کرده بودند. در حالی که من و شما صد بار همین موضوع را از زبان علما شنیده‌ایم.

اساساً اگر علما این ادعا را ندارند پس این پولها را از مردم به چه عنوان می‌گیرند؟!. در نوشته‌های آقای کسروی دیدم که خمس و زکات و مال امام ، مالیاتی بوده که مسلمانان بخلیفه یا بحکومت وقت می‌داده‌اند. اگر علما ادعای حکومت نمی‌کنند پس آن وجوهات را به چه عنوان می‌گیرند؟!.

من پنهان نمی‌کنم که هنوز نتوانسته‌ام تمام این مطالب که گفته شد در عقیده‌ی خود تحلیل دهم. اشکالات زیاد دارم. ولی ما دیدیم هر مطلبی که گفته شد دلیل هم برایش ذکر کردند. حالا دیگر با علما کاری نداریم.


👇
ج ـ باز من یادآوری می‌کنم که این مطالب نوشته شود و بچاپ رسد. زیرا اولاً خود ما آنها را دو بار و سه ‌بار خوانده غور می‌کنیم و اگر اشکالی پیدا کردیم با اندیشه رفع می‌کنیم. ثانیاً می‌توانیم آن نوشته را بدیگران هم بدهیم که بخوانند و آنها نیز بدانند. ثالثاً آن وقت خواهیم توانست که همان جزوه را بدست علما دهیم و بگوییم آقا شما باینها چه می‌گویید؟!.

د ـ بطوری که وعده دادم همه‌ی گفتگو را (با اندک‌تغییرهایی که قهراً روی خواهد داد) بچاپ می‌رسانیم.

ب ـ خواهشمندیم نامهای ما را تصریح ننمایید. ما نمی‌ترسیم ولی بازار وضعش دیگر است و باید محتاط باشیم.


🌸
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 8ـ ما بکار از راهش درآمده‌ایم (دو از سه)


برای آنکه فرق میان کوششهای ما و کارهای بیهوده‌ی دیگران نیک دانسته گردد یک مثل یاد می‌کنم : چنین فرض کنید شما به یک دیهی رفته‌اید و می‌خواهید چند سالی در آنجا بمانید. ولی می‌بینید روستاییان در نادانی فرورفته‌اند و از حقایق بسیار دورند ، (مثلاً سیزده را نحس می‌شمارند ، اگر کسی عطسه کرد پی کاری نمی‌روند ، زمین را هنوز بروی شاخ گاو می‌شمارند ، آفتاب را چنین می‌دانند که شامگاهان در یک چاهی فرومی‌رود و بامدادان از چاه دیگری بیرون می‌آید) و شما دوست می‌دارید که آنان را از نادانی بیرون آورید ـ آیا چه کار کنید؟..

آیا روستاییان را گرد آورده و از آنان یک حزبی می‌سازید و یک مرامنامه نوشته یک مادّه‌ی آن را «مبارزه با نادانی» قرار می‌دهید و بهمین اندازه بس کرده آسوده می‌نشینید ، یا اینکه بنشر حقایق پرداخته و هر کجا که فرصت یافتید گفتگو می‌کنید و حقیقت زمین و آفتاب را با زبان روستایی‌فهم بآنان شرح می‌دهید ، و بی‌اساسی نحوست سیزده و بی‌تأثیری عطسه را بهمگی می‌فهمانید؟!.. آیا کدام یکی از این دو به خرد نزدیک است؟..

پیداست که آن کار نخستین بیهوده است و از حزب ساختن و مرامنامه نوشتن نتیجه‌ای نباشد و باید باین کار دوم پرداخت و با نشر حقایق اوهام را از دلهای روستاییان بیرون گردانید. نتیجه تنها از این تواند بود.

کارما با دیگران همین فرق را دارد. ما بنشر حقایق می‌کوشیم ولی آنها بمرامنامه نوشتن بس می‌کنند. بلکه کارشان سستتر و بی‌معنی‌تر از اینست. آن جمله‌هایی را که در مرامنامه‌هاشان می‌نویسند ، اگر پرسشهایی کنید خواهید دید معنای آنها را نیز نمی‌دانند. یک جمله‌هاییست از اینجا و از آنجا برداشته‌اند و خود معنایش را نمی‌فهمند.

مثلاً می‌نویسند : «کوشش باستواری بنیاد وحدت ملی». شما اگر بپرسید : ««وحدت ملی» چیست؟.. با چه چیزهاست که یگانگی درمیان یک توده پدید می‌آید؟..» ، خواهید دید پاسخی نتوانستند. اگر بپرسید : «شما از چه راه باستواری بنیاد آن خواهید کوشید و به چه کارهایی خواهید پرداخت؟!..» ، خواهید دید درماندند. اینها چیزهاییست که هیچگاه نیندیشیده‌اند.

دوباره می‌گویم : آنان را باین کار جز خودخواهی برنینگیخته و مقصودشان جز هوسبازی نیست. اینست نیازی باندیشه در پیرامون آن ندارند. به یک کاری که هیچگاه نخواهند کوشید چه نیازی باندیشه در پیرامون آنست.

چنین فرض کنیم شما یک زمینی دارید و می‌خواهید براستی آن را آباد کنید و یک باغی پدید آورید. ناچار خواهید اندیشید که برای آن کار وسایل بسیاری از بیل و کلنگ و کارگر و نهال درخت و تخم و مانند اینها لازم دارید و باید چند سال بکوشید. ولی اگر چنین نیتی را براستی ندارید و تنها برای خودنمایی می‌گویید : «اینجا را باغ خواهیم کرد» ناچار درباره‌ی وسایلش نخواهید اندیشید. در آن حال ممکنست پایه‌ی لاف و گزاف را بالا برده مدعی شوید که یک عمارت هشتاد طبقه‌ای هم در یک گوشه‌ی آن باغ موهومی‌ خواهید ساخت.

چنانکه این حزبسازان نظیر همین لاف و گزاف را هم دارند و در چند مرامنامه‌ای که بدستم افتاده می‌بینم گذشته از دیگر مادّه‌ها که همگی لغو است یک مادّه هم «اصلاح دین» می‌نویسند که این خودش دلیل است که بیکبار از معانی چشم پوشیده‌اند و تنها درپی الفاظند. اینها را کسانی می‌نویسند که اگر بپرسیم : «دین چیست؟..» خواهند درماند و معنی درست آن را نخواهند توانست. با این حال گستاخانه برمی‌دارند این عبارتها را می‌نویسند.

این عبارتها درست مانند آنست که یک مرد بیچیز و لاتی کسانی را دور خود گرد آورد و بآنها وعده‌ی تأسیس یک بانک دهد و یا گفتگو از یک شرکت یک ملیاردی کند.

روزهایی که تازه بتهران آمده بودم می‌شنیدم یکی گفته من «دائرةالمعارف» خواهم نوشت. روزی در یک مجلسی گفتگو می‌کردند گفتم : «دائرةالمعارف یا انسیکلوپیدی کتابی را می‌گویند که همه‌ی دانشها را دربر داشته باشد و اینست آن را یک تن نمی‌تواند نوشت. بلکه باید دانشمندان هر فنی در نوشتن آن شرکت کنند.» پس آن کسی که مدعی است دائرةالمعارف خواهد نوشت همین دلیل است که معنی دائرةالمعارف را نمی‌داند. [1]

آن لاتی که می‌نشیند و وعده‌ی تأسیس بانک می‌دهد پیداست که معنی بانک را نمی‌داند! آن حزبسازانی که در مرامنامه‌هاشان می‌نویسند : «اصلاح دین» بیگمانست که معنی دین را نفهمیده‌اند. اگر فهمیده بودند بچنین سخنی گستاخی نمی‌نمودند.

موضوع دین بماند ، در آن زمینه‌ی «وحدت ملی» گفتگو کنم. این یک چیزیست از سالها بزبانها افتاده. از سالها این آرزو درمیانست که توده‌ی ایران همگی یکی گردند و درمیانشان جدایی و پراکندگی نباشد. ما نیز آن را آرزو می‌کنیم. ولی باید دید مقصود چیست و از چه راه می‌توان بآن رسید؟..

👇
برای روشنی مطلب باید موانع آن یگانگی را شرح دهیم : در ایران امروز چند چیز است که توده را از هم پراکنده و پریشانی بمیان ایشان انداخته : یکی از آنها کیشهاست ، در ایران شمرده‌ایم چهارده مذهب هست که پیروان هر مذهبی از هم جدا می‌باشند. دیگری از آنها زبانست. در این کشور زبانهای بسیاری هست (از ترکی و عربی و ارمنی و آسوری و فارسی) و اینها خود مایه‌ی جدایی و کینه‌توزی می‌باشد. دیگری از آنها پریشانی اندیشه‌هاست که شما چهار تن را با یک اندیشه پیدا نتوانید کرد.

اینها موانع یگانگیست و ما که چاره می‌خواهیم باید با یکایک اینها در نبرد باشیم ، و این کاریست که ما از نُه سال پیش بآن برخاسته‌ایم و می‌کوشیم. در این نُه سال ما از یکسو با این موانع نبرد کرده و به هر کدام حمله‌های سختی کرده‌ایم و از یکسو بنشر حقایق و روشن گردانیدن معنی درست زندگی تلاش نموده‌ایم.

مثلاً دیروز از مخالفتی که با شعرا کرده‌ایم سخن راندم. آن مخالفت را چرا کرده‌ایم؟... چه نتیجه از آن می‌خواستیم؟ برای این کرده‌ایم که یکی از علل پریشانی اندیشه‌ها شعرهای همان شاعران می‌باشد. اینان در زمان مغول در دور بدبختی و زبونی ایرانیان برخاسته و هرچه شنیده و اندیشیده‌اند ـ از کج و راست و سودمند و زیانمند ـ برشته‌ی نظم کشیده برای آیندگان یادگار گزارده‌اند.

شما اگر یک دیوان شاعری را باز کنید و با یک دقتی آن را جستجو نمایید ، در هر صفحه چند مطلب متناقص هم بنظم کشیده شده : تعلیمات دینی ، فلسفه‌ی یونان ، بدآموزیهای خراباتیان ، پندارهای صوفیان ، گمراهیهای باطنیان ، خرافات بنی‌اسرائیل ، بافندگیهای منجمان و بسیار مانند اینها همه بهم درآمیخته ، و با یک زبان خوش و شیوایی برشته‌ی شعر آورده گردیده. اینست کسانی که بآن دیوانها انس دارند مغزهای آنها آکنده از اندیشه‌های متناقض می‌باشد و در نتیجه‌ی همین آکندگی مغز اراده‌هاشان سست و اخلاقشان آلوده است. اینست علت مخالفت ما با آن شعرها و دیوانها.

این یک موضوعیست که باید بسیار مشروحتر از این بنویسیم. در اینجا مقصود آنست که در این نُه سال ما همه در راه یگانگی توده ، یا بگفته‌ی دیگران «وحدت ملی» کوشیده‌ایم و کنون هم در همان زمینه می‌کوشیم. اینهمه گفتارهای پیاپی برای نشر حقایق است که ‌اندیشه‌ها بهم نزدیک گردد.

ما این را خود دانسته‌ایم و می‌کوشیم. ولی دیگران تنها بنوشتنش در مرامنامه بس می‌کنند که نه معنایش را می‌دانند و نه کمترین کوششی را در آن راه بکار خواهند برد. بلکه همین رفتار بیخردانه‌شان که هرچند تنی یک حزبی پدید می‌آورند خود دلیل است که کمترین علاقه را باین موضوع ندارند. زیرا اگر علاقه داشتند خودشان به پراکندگی نمی‌کوشیدند. اگر علاقه داشتند با یک شوق و دلخواه بما پیوسته همدستی می‌نمودند.

داستان اینان داستان آن کودکیست که در کودکستان جمله‌هایی یادش داده بودند که یکی هم این بود : «چون پدر و مادرمان خوابیده صدا نکنیم ...». کودک این را یاد گرفته بود و هنگام ظهر که پدر و مادرش خوابیده بودند با آواز بلند آن را می‌خواند.

اینان در بیشعوری از آن کودک کمتر نیستند. «اتحاد» و «اتفاق» و «وحدت ملی» و این گونه عنوانها را یاد گرفته‌اند ولی خودشان یگانگی را بهم زده هر چهار تنی یک حزبی می‌سازند.


🔹 پانوشت :

1ـ بودند کسانی که به تنهایی کتابهایی بنام «دانستنیها» یا «اطلاعات عمومی» فراهم می‌آوردند. این کتابها گردآمده‌ی دانشها نبود ، بیشتر آگاهیهای پراکنده‌ای بود که از کشورها و مردم جهان ، جغرافیا و تاریخ کشورها و مانند این زمینه‌ها گرد آورده بودند. بودند کسانی که این کتابهای تک جلدی را دائرةالمعارف نام نهادند تا بفروش آن بیفزایند. دائرةالمعارفی که در ایران از روی روش دانشورانه تدوین یافته و شایسته‌ی این نام می‌باشد دائرةالمعارفی است که گروهی از استادان و دانشوران ایرانی با سود جستن از انسیکلوپدی کلمبیا و ترجمه‌ی بخشهایی از آن و انبوهی از آگاهیها که ویژه‌ی ایرانست فراهم آوردند و بنام «دائرةالمعارف فارسی» در سه جلد بزرگ بیرون دادند. گام دیگر در این راه را «شورای کتاب کودک» به راهبری شادروان بانو توران میرهادی بهمراهی چند صد تن از دانشوران کشور برداشت و «فرهنگنامه‌ی کودکان و نوجوانان» را آغاز کردند و جلد به جلد بیرون دادند.


🌸
37ـ توران میرهادی
👍1
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 یادداشتهای پراکنده‌ی کتاب (یک از یک)

پیام بگویندگان رادیو

بتازگی آقای عبدالحسین ابن‌الدین در رادیوی تهران شبهای آدینه سخن می‌راند و چنانکه شنوندگان فهمیده‌اند روی سخنش با نوشته‌های ما بوده. اینست ما ازو می‌پرسیم :

آقای ابن‌الدین شما شیعی هستید یا نیستید؟!. اگر نیستید آشکاره بگویید تا ما نیز بدانیم. آنگاه روشن گردانید که از کی از شیعیگری دست برداشته‌اید؟! چه شده که دست برداشته‌اید؟!

اگر شیعی هستید در آنحال باید با ما در پیرامون شیعیگری سخن گویید ، دیگر بشما نمی‌رسد که از اسلام بسخنی پردازید. ما پیش از آنکه باسلام برسیم با شما سخنان بسیار می‌داریم. ایرادهای بسیار ریشه‌دار بکیش شما گرفته‌ایم. شما نخست باید بآنها پاسخ دهید یا آنها را پذیرفته بگویید که راستست و پاسخ ندارد. در گفتگو باید گام بگام پیش رفت.

چنانکه یک بهائی اگر بیاید و بخواهد با ما درباره‌ی اسلام بگفتگو پردازد نخواهیم پذیرفت ، از شما نیز نمی‌توانیم گفتگو درباره‌ی اسلام را بپذیریم. دوباره می‌گویم شما در زمینه‌ی کیشتان سخن گویید.

اینکه می‌گویید ما به «نقاط ضعف» کیش شما ایراد گرفته‌ایم ، نخست یک کیش اگر بیپا نیست «نقاط ضعف» در آن چه می‌کند؟! دوم ما ایرادهایی که گرفته‌ایم به پایه و بنیاد کیش شما گرفته‌ایم. آیا داستان امامت و امام ناپیدا و صد مانند این از «نقاط ضعف» است؟!

این شیوه که شما پیش گرفته‌اید ـ که خود شیعی می‌باشید و خواستتان کینه‌جویی شیعیانه است ، ولی از اسلام سخن بمیان می‌آورید ـ بسیار ناستوده است و نتیجه‌ای هم نخواهد داشت. این سنگر عوض کردنست که نشان ناتوانی و شکست خوردگیست.

ما نیک می‌دانیم که رادیوی تهران یک افزاری شده برای گیج گردانیدن مردم و شما نیز ناچارید سخنانی در آنجا بگویید. ولی این عذرها در برابر راستیها ناپذیرفته است. شما هرچه می‌خواهید با زبان ساده و راست بگویید.

دفتر پرچم


پیام بآقای راشد

واعظی که بنام راشد خوانده می‌شود امسال به مشهد رفته بوده. در آنجا بالای منبر چنین گفته : «ادیسون و انشتین که آنهمه اختراع کرده‌اند هیچ یکی ادعای پیغمبری نکرده. ولی در تهران کسی پیدا شده ادعای پیغمبری می‌کند».

ما باو پیام فرستاده می‌گوییم : آقای راشد این سخنان بدرد شما چاره نمی‌کند. خوب بود سخنان بهتر از این پیدا می‌کردی.

ما نمی‌گوییم که شما بیدین می‌بودید و چند سال پیش در بودن کسانی در خانه‌ی آقای حیدری بدآموزیهای مادّیگری را می‌سرودی و پیغمبر اسلام را «تخطئه» می‌کردی و من بشما یادآوری کردم که اینها را از روزنامه‌ها یاد گرفته‌ای و ندانسته‌ای از کجاست.

نمی‌گوییم که چند سال پیش هواداری از حافظ می‌کردی و برای آنکه از اداره‌ی «پرورش افکار» اندک‌پولی بگیرید آن گفتارهای گزافه‌آمیز را درباره‌ی حافظ که سخنان او سراپا «کفریات» است می‌نوشتید.

اینها بماند. ما می‌پرسیم شما اکنون چه کیشی می‌دارید؟! شیعی هستید یا نیستید؟! اگر نیستید آشکار بگویید و پنهان ندارید. اگر هستید در آن حال پس چرا آنهمه ایرادها که ما بآن کیش گرفته‌ایم و چند کتاب بچاپ رسانیده‌ا‌یم به یکی نتوانسته‌ای پاسخ بدهی. اکنون هم شما را آن بهتر که باینها پردازی. همین کتاب که با زبان ساده چاپ شده توانید آن را بخوانید و اگر پاسخی می‌دارید بگویید.

اینکه در تهران کسی ادعای پیغمبری می‌کند شما بایستی بسیار خشنود باشید و بخدا سپاسها گزارید. زیرا شماها که در نادانی و نافهمی چندان فرورفته بودید که زیان کتاب حافظ را با صدها بدآموزیهایش نمی‌دانستید و افزاردست دشمنان این کشور گردیده آن کتاب سراپا زیان را رواج می‌دادید تنها همان کس بود که سر افراشت و از نادانیها و زیانکاریهای شما جلو گرفت.

بجای منبر رفتن و بمردم بیهوده‌گویی کردن ، برای شما آن بهتر است که کتاب «حافظ چه می‌گوید؟» و دیگر کتابهای آن کس را بخوانید و بفهمید که تا چه اندازه در اشتباه بوده‌اید.


👇
ما از کوشش خود بازنایستاده‌ایم

پارسال که ما کتاب «شیعیگری» (یا داوری) را بچاپ رسانیدیم ملایان چون پاسخی به پرسشها و ایرادهای ما نتوانستند داد به یک رشته کارهای پستی برخاستند. در تبریز و مراغه و میاندوآب ، وحشیگریهای بسیار ننگ‌آور نمودار شد. در تهران بدولت فشار آوردند که به برخی جلوگیریهایی از ما برخاست. (از جمله «شیعیگری» را بازداشتند که نتیجه‌ی وارونه داد و برواجش افزود.) همچنان آخوندکی در تهران نمودار شد و بسخنان پستی در اینجا و آنجا پرداخت (آخوندکی که دست از مفتخواری کشیده در بغداد با دلالی زندگی می‌کرد ، ولی اکنون دوباره بمفتخواری برگشته و نوشتن یک رشته سخنان پست را که به «اَدا» درآوردن و دهان‌کجی کردن بچگان ماننده است پیشه‌ی خود گردانیده از این حاجی و آن حاجی پولهایی می‌گیرد.)

ما ناچاریم بار دیگر بآنها آگاهی دهیم که اینها پاسخ پرسشها و ایرادهای ما نیست. شما یا باید به یکایک ایرادهای ما که در کتاب «داوری» و در همین کتاب نوشته‌ایم پاسخ دهید و یا بگمراهیهای خود خَستُوان[=معترف] باشید و براه آیید.

داستان بسیار بزرگتر از آنست که شما فهمیده‌اید. سخن از زندگانی بیست‌ملیون مردمست که شما بدبخت و تیره‌روز گردانیده‌اید. از آنسو ما نیز کسانی نیستیم که با آن هوچیگریها و وحشیگریها از میان رویم. دیدید که نرفتیم. دیدید که دولت نیز با شما همراهی کرد و ساعد مراغه‌ای و اسدالله مَمَقانی و ابوالحسن ثقة‌الاسلامی و دیگران همه بشما کمک کردند و قانونها را زیر پا گزاردند. با اینحال ما هنوز هستیم و خواهیم بود. سخنان خود را می‌گوییم و خواهیم گفت. بآن وحشیگریهای شما نیز کیفر خواهیم داد. آن بیفرهنگیها که آخوندک و دیگران می‌کنند ما سزاشان خواهیم رسانید.

ما بار دیگر بشما پیشنهاد می‌کنیم که بیش از این مایه‌ی بدبختی این توده نباشید. شما اگر سخنی می‌دارید در پاسخ ما با زبان ساده و با فرهنگ بگویید ، اگر ندارید براه آیید.

شنیده می‌شود در ارومی صمصامی نامْ دسته‌ای پدید آورده و خود را دشمن ما گردانیده. همچنان روضه‌خوانی بنام احتشام گاهی بهایهوی می‌پردازد. در قزوین حاجی سید احمد نامی در منبر بسخنانی می‌پردازد. ما بهمه‌ی آنها پیام می‌دهیم که از هایهوی و هوچیگری یا از برآغالانیدن [= بهایهوی و دشمنی بر کسی برانگیختن] مردم نافهم و عامی نتیجه نتواند بود. شما را اگر سخنی هست با زبان فرهنگ بنویسید و بپراکنید.

دفتر پرچم


🌸
19ـ عبدالحسین ابن‌الدین
20ـ حسینعلی راشد
21ـ حاج سراج انصاری
22ـ محمدِ ساعدِ مراغه‌ای