پاکدینی ـ احمد کسروی
7.71K subscribers
8.62K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (شش از ده)


در این دو نشست من با شما تنها در موضوع مذهب شیعه سخن راندم و تنها نادانیها و نافهمیهایی را که از آن مذهب برخاسته یاد کردم. در حالی که تنها آن مذهب نیست و مانندهای آن فراوانست. یک رشته‌ی دیگر نادانیهای صوفیگریست. یک رشته‌ی دیگر نادانیهای خراباتیگریست. یک رشته‌ی دیگر نادانیهای بهائیگریست. یک رشته‌ی دیگر بدآموزیهای مادّیگریست.

اکنون در این کشور چهارده و پانزده رشته بدآموزیها رواج دارد ، که هر یکی به تنهایی مایه‌ی بدبختی یک توده تواند بود. چه رسد بآنکه در این توده همه‌ی آنها در یکجاست و همه باهم درآمیخته است. مایه‌ی بدبختی ایرانیان اینهاست.

ما این را دانسته‌ایم و برای آنکه توده را رها گردانیم به یک رشته کوششهای سختی برخاسته‌ایم. با یکایک این نادانیها نبرد می‌کنیم. این کوششهای ما بهترین عبادتست ، بزرگترین جهاد است.

شما شنیده بودید که من بمذهب شیعه ایراد می‌گیرم ، آمدید بنزد من و پرسیدید. من با مذهب شیعه چه دشمنی دارم؟!. ما می‌بینیم این مذهبها و دیگر بدآموزیها از یکسو گمراهیست و مردمان را از خدا دور می‌گرداند و از یکسو مایه‌ی بهم خوردن زندگانی و بدبختی توده است. از اینرو با همه‌ی آنها نبرد می‌کنیم.

من چنانکه درباره‌ی شیعیگری کتاب نوشته ایراد گرفته‌ام ، درباره‌ی رشته‌های دیگر نیز نوشته و ایراد گرفته‌ام.

ببینید : دیوان حافظ کتابیست در این کشور دست بدست می‌گردد. همان کتاب بدآموزیهای زهرآلود بسیاری ـ با زبان شیوایی ـ دربر می‌دارد و یکی از علل بدبختیهای ایران آن را باید شمرد. ما درباره‌ی آن نیز کتابها و گفتارها نوشتیم. کسان بسیاری از وزیران و دیگران با ما دشمنی نمودند و زیانها رسانیدند. ما پروا ننموده پافشاریْ بیشتر گردانیدیم ، و اگر شما داستان کتابسوزان را شنیده‌اید ، این دیوان حافظ از کتابهاییست که ما می‌سوزانیم.

از سخن خود دور نیفتیم : این خود عبادتست که مردمان ، جهان و زندگانی را نیک شناسند و بآیین خردمندانه زیسته جهان را آباد گردانند و از آسایش و خوشی بهره‌ها یابند.

آری با خدا نیایش هم باید داشت. ما چون خدا را شناخته‌ایم و او را پدیدآورنده‌ی خود می‌دانیم باید گاهی با او بنیایش پردازیم. فروتنی از خود نماییم ، سپاسها گزاریم. این باید بود برای آنکه مقتضای نجابت و نیکنهادی ماست ، نه آنکه خدا احتیاج دارد ، نه آنکه اگر نکنیم بدوزخ خواهیم رفت.

آ ـ دین باین معنایی که شما می‌گویید بسیار تازه است. مردم بیجهت نمی‌گویند شما دین تازه آورده‌اید (این را با لبخند می‌گفت). از این قرار در این دین به پیغمبر و امام احتیاج نیست ، آقای «ج» درباره‌ی آخرت پرسید. من گمان می‌برم بآن هم احتیاج نیست.

د ـ پیش از آنکه به پاسخ حرفتان پردازم باید مقدمه‌ای یاد کنم : صدوپنجاه سال و دویست سال پیش در جهان کشاکشهایی درباره‌ی حکومت می‌رفته و در بیشتر کشورها جنگ درمیانه‌ی استبداد و مشروطه رخ می‌داده. اینست برخی از دانشمندان در آن زمینه بگفتگو پرداخته چنین می‌پرسیده‌اند : «آیا حکومت برای مردمست یا مردم برای حکومت می‌باشند؟!». مقصودشان از این پرسش آن بود که در حکومت استبدادی مردم برای حکومت می‌باشند. مثلاً در ایران ناصرالدین‌شاهی بود ظِلّ‌الله ، سیصد نفر زن داشت ، منیجک داشت ، ببری‌خان داشت ، شیخ شیپور داشت ، بیست‌وچهار ساعت با خوشی و کیف‌رانی بسر می‌برد ، درباریان برای آن بودند که چاپلوسیش کنند و دشنامهایش بشنوند ، سرباز و سوار برای آن بود که پاسبان «ذات مقدس ملوکانه»ی او باشند ، بیست‌ملیون رعیت برای آن بود که ستم او را بکشند و مالیات دهند و گنجینه‌ی او را تهی نگزارند. او هیچ مسئولیتی نداشت. ولی دیگران همه در پیشگاه او مسئول توانستندی بود. این ترتیب استبداد بود و دروغ نیست که گفته شود مردم برای حکومت بودند.

ولی در مشروطه وارونه‌ی آنست. در مشروطه حکومت برای مردم است. در این تشکیلات مقصود اصلی آسایش مردم و آبادی کشور است و حکومتی که پدید می‌آید ، چه مجلس شورا و چه دولت ، برای انجام آن مقصود می‌باشند. اینست در پیشگاه توده مسئول می‌باشند.

این گفتگو درباره‌ی حکومت بوده است و ما اکنون توانیم آن را در زمینه‌ی دین نیز بمیان آوریم. توانیم بپرسیم : آیا دین برای مردم است یا مردم برای دین می‌باشند؟.

در مذاهب کنونی مردم برای دین می‌باشند. مثلاً همان مذهب شیعه چنین برداشت می‌کند : خدا زمین و آسمانها را بخاطر محمد و آل محمد آفریده. مردم به طفیلی وجود ایشان آفریده شده‌اند. اینست باید یکایک ایشان را بشناسند و دوستشان دارند و به نامهاشان صلوات و سلام بفرستند و بدشمنانشان لعنت کنند و بزیارت قبرهاشان بروند و بیاد مصیبتهاشان گریه نمایند ... این کارها را بکنند و مزدشان را در آنجهان دریابند. برداشت آن مذهب اینست و در مذاهب دیگر نزدیک بهمین می‌باشد.

👇
پس در مذاهب مردم برای دین می‌باشند. دین یک دستگاهیست برای تجلیل چهارده‌معصوم و مردم برای راه بردن آن دستگاه می‌باشند. لیکن حقیقت وارونه‌ی اینست.

از دیده‌ی حقیقت ، دین برای مردمست. مردم که در اینجهانند بدستگاهی نیازمندند که بآنان راهنماییها کند و معنی جهان و زندگانی را شرح دهد ، و حقایق را بیاموزد و آیینی (یا بقول شما شریعتی) از روی خرد بنیاد گزارد. دین باید چنین دستگاه راهنمایی باشد و مردمان را بزندگانی آسوده و خوش راه نماید.

در صدوپنجاه سال پیش هنگامی که گفتگوی مشروطه تازه بمیان آمده بود بسیاری از مردم چون آن را می‌شنیدند تعجب کرده می‌گفتند : چطور تواند بود که پادشاه بنشیند و فرمان ندهد؟!. چطور تواند بود که مردمان خودشان حکومت کنند؟!. معنی حقیقی حکومت بنظرشان غریب می‌آمد و ایراد می‌گرفتند.

اکنون شما نیز چون معنی راست دین را می‌شنوید بنظرتان غریب می‌آید و می‌گویید این چیز تازه‌ایست. آری چیز تازه‌ایست. ولی سراپا راستست.

اما آنکه گفتید پس پیغمبر و امام لازم ندارد ، پاسخش آنست که پیغمبر لازم دارد و امام لازم ندارد. این راستست که هر چند زمان یک بار مردی برخیزد و با گمراهیها و نادانیهای زمان خود بجنگد و آنها را براندازد ، و حقایق زندگانی را بمردم یاد دهد ، و آیین بخردانه برای زندگانی بنیاد گزارد. این چیزیست که بوده است و خواهد بود ، و اگر کسی منکر باشد ما می‌توانیم با دلیل باو ثابت کنیم.

مثلاً پیغمبر اسلام برخاست و مردم عرب را که گرفتار بت‌پرستی و دیگر نادانیها می‌بودند از آن آلودگیها پاک گردانید ، و حقایق سودمند بسیاری را بآنان یاد داد ، پراکندگی را که درمیان بود برداشت و یک آیین خردمندانه برای زندگانی جهانیان بنیاد نهاد.

ما می‌توانیم این را به رخ جهانیان بکشیم و بگوییم : پس چرا دیگران نتوانستند این کار را کنند؟!. پس چرا دیگران زشتی بت‌پرستی را ندانستند؟!. زیان پراکندگی را درنیافتند؟!. پس چرا دیگران نتوانستند یک آیین خردمندانه بگزارند؟!. اینها را توانیم گفت و سخن خود را پیش توانیم برد.

اما امام بآن معنی که شما می‌شناسید ـ کسی باشد برگزیده شده از سوی خدا ، زبان جانوران شناسد ، از غیب آگاه باشد ، درس‌ناخوانده همه‌چیز را بداند ، اختیار کارهای جهان در دست او باشد ، «بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الاَرْضَ وَ السَّمَاءُ وَ بِیمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَی» [معنی : آرامش زمين و آسمان بسته به بودن يك امامست ، روزي خوردن مردم به پاس هستي او می‌باشد. ] ـ چنین امامی نبوده است و نبایستی بود. چنین چیزی بیکبار بیپاست. چنانکه گفتیم امام درمیان مسلمانان همان خلیفه می‌بوده. گاهی نیز آن را بمعنی مطلق پیشوا گرفته ، به فقیه و به پیشنماز نیز امام می‌گفته‌اند.


🌸
✴️ آیا کتابسوزان کار بدی است؟

🔶 آیا کسی که کتابهائی را می‌سوزاند دشمن فرهنگ و دشمن انسانیت است؟

«غربیها عادت کرده‌اند که با هرچه به آلمانِ نازی مربوط بشود دشمنی کنند. در این جهت حتی حاضرند تاریخ را دوباره و مطابق با امیال خود بنویسند.

هزاران فیلم بوسیله‌ی کمپانیهای غربی ساخته شده که در تمام آنها متفقین پیروزند! چند نفر ، حتی دو سه نفر آمریکائی به یک مرکز عظیم نظامی نازیها حمله می‌برند ، و موفق می‌شوند هدفهای خود در آنجا را محقق کنند. کارها می‌کنند که انسان انگشت به دهان می‌ماند ، و با خود می‌گوید این آلمانیها چه مخلوقات ابله و کودنی بودند!! تو گوئی همین آلمانیها نبودند که بیشتر اروپا و بخشی از افریقا را تصرف کردند و بینی تمام این اروپائیها را بخاک مالیدند! این شیوه‌ی عمل آمریکاییان و اروپائیان بیشتر مضحک است. اینان خود را محور و مدار تمام انسانیت ، و فرهنگ خود را در آخرین حد کمال تصور می‌کنند. این شهوت که خود را خوب ، بلکه عالی و بی‌عیب و نقص می‌دانند و اینطور نشان می‌دهند ، دارد آنها را خفه می‌کند.

دشمنی غربیان با آلمان نازی مظاهر مختلفی دارد ، از جمله اینکه نازیها را تخطئه می‌کنند چون کتابسوزان براه انداخته بودند. موضوع این است که آنان ، مطابق با ایدئولوژی خود ، بعضی کتابها را مضر به حال جامعه و باعث عقب ماندگی آن شناخته بودند. ممکن است بگوئیم که ایدئولوژی آنها غلط بود ؛ ممکن است بگوئیم برخی از این کتابها ارزشمند بودند و نمی‌بایست از میان برداشته شوند ؛ اما نمی‌توان گفت : چرا کتابهائی را که مضر تشخیص می‌دادید سوزاندید؟

اما تکلیف ما در این میان چیست؟

از میان برداشتن کتابهائی که به حال جامعه‌ی ما زیانبارند کاری ضروری است. بسیارند کتابهائی که باعث نکبت و سیه روزی مردم ما شده‌اند. کتابهائی که برای ذلیل نگهداشتن ما نوشته ، ترجمه یا تدوین شده‌اند ، کتابهائی که جز خفت و خواری و جز اندیشه‌های پوچ ، و جز تعطیل تفکر و تعقل نتیجه‌ئی نداشته‌اند ، البته باید از میان مردم جمع شوند. نه اینکه بزور از آنها گرفته شوند ، باید آن اندازه اندیشه‌ها روشن شوند و خردها بکار بیفتند که مردم خود ، بمیل خویش ، آنها را بدور اندازند. البته اینکه نسخه‌هائی از این کتب ، برای اهل تحقیق ، در کتابخانه‌ها بمانند موضوعی قابل قبول است.

در ایران نیز پیروان زنده یاد احمد کسروی در روزی معین ، کتابهائی را که گمراه کننده تشخیص می‌دادند ، می‌سوزاندند. این عمل نمادی بود از بیداری از غفلت و جهالت قرون و نشان دهنده‌ی عزمی راسخ بود برای پیش رفتن به سوی ایرانی نوین با نگرش و جهان‌بینی نو».


🔸کوشاد تلگرام :

نوشته‌ی بالا در کانال بینش انتشار یافته بود و ما چون آن را نیکخواهانه یافتیم در اینجا آوردیم.

از نویسنده‌ی بافهم و دلسوز که از هیاهوها باک نکرده ، آنچه را با خرد خود فهمیده و باور کرده به رشته‌ی نوشتن کشیده سپاسمندیم. چنانکه از اشاره‌ی ایشان توان فهمید ، غربیان با فیلمها و تبلیغات خود بر اندیشه‌های توده‌های جهان تأثیر می‌گزارند. آنها هر کار آلمانها را در دوره‌ی نازیها تباه و از روی دیوانگی وانموده‌اند. یکی از آنها کتابسوزان بوده است.

دانستنی است که متفقین پس از پیروزی بر آلمانها دست به تلاشی همسنگ کتابسوزان نازیها یازیدند ولی نام «نازی‌زدایی» (Denazification) روی آن گزاردند. در آن تلاش برای آنکه نازیزم را از آلمان ریشه‌کن کنند به سوزانیدن و نابود گردانیدن همه‌ی نشانه‌های نازی از کتابها و پوسترها و نوشته‌ها و پرچم‌ها و همچنین سانسور همه‌ی کتابها و روزنامه‌ها و فیلمهاشان برخاستند.

در ایران کسانی با داعیه‌ی دانشمندی و فهم به جنبش کتابسوزانِ پاکدینان ایراد گرفته و می‌گیرند. ولی یکی (آری ، حتا یکی) آن نکرده که دلیلهای ما را بخواند و به آنها پاسخ دهد. تنها کاری که کرده‌اند که براستی مایه‌ی افسوس است آنکه رنجش نشان داده‌اند ، بدگویی کرده‌اند ، مغالطه کرده‌اند و خواسته‌اند جنبشی به این گرانمایگی را که پایَندان (ضامن) رهایی کشور از اندیشه‌های غلط و ویرانگر است باطل جلوه دهند. از این دانشمندان باید پرسید : «آیا پاسخ دلیل جز دلیل است؟!».

ما چون در این کانال چندین بار سخنان و دلیلهای کسروی را در این باره آورده و خود نیز بارها به گوشه و کنار این جنبش به گشادی پرداخته و کوشیده‌ایم آنچه می‌بایست دلیل آوریم و به بهانه‌ها و خرده‌گیریها پاسخ دهیم ، اینست در اینجا بیش از این به سخن نمی‌پردازیم و خوانندگان را به خواندن آن نوشتارها راه می‌نماییم.

یک نکته‌ای در سخنان نویسنده‌ی گرامی نوشتار بالا هست که می‌باید بازنماییم. ایشان از یاران و همباوران آن یگانه مرد با عنوان «پیروان زنده‌یاد احمد کسروی» یاد کرده‌اند.

پیرامونیان کسروی و کسانی که به پاکدینی گرویدند نه «پیرو» بلکه یار و همباور کسروی بوده‌اند. کسروی نیز خود هرگز درپی مرید و پیرو پروری نبود :
کتابسوزان متفقین پس از شکست آلمان که نام Denazification روی آن گزاردند.
خیام شاعر و خیام دانشمند.pdf
308.8 KB
🔶 خیام شاعر و خیام دانشمند

✍️ نویساد تلگرام

🔹 کتابخانه‌ی پاکدینی

🛎 این گفتار از سوی «باهَمادِ پاکدینان» و بدست «کوشادِ تلگرام» پراکنده می‌گردد.

(یک نظرپرسی در اینجا آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.)

(خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد)
@PakdiniHambastegibot
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 6ـ «احزاب سیاسی» یا چند دسته هوسمندان (یک از یک)


در شماره‌ی دیروز پرچم گفتاری را که آقای فهیمی استاندار آذربایجان فرستاده بودند بچاپ رسانیدیم. گفتاری پر از حقایق بود. امروز باید بیش از همه در بند ایمنی بود و رشته‌ی آسایش را از هم نگسست.

در کشوری همچون ایران که در هر گوشه‌ی آن تاراجگران خوابیده‌اند بهترین هواداری از رنجبران و روستاییان این است که رشته‌ی ایمنی از هم گسیخته نگردد و میدان برای تاراجگران و خونریزان باز نشود.

ما از داستان آقایوف و مانندهای آن آگاهی نداشته‌ایم. [1] ولی در همین پرچم این موضوع را دو بار تکرار کرده‌ایم که شورانیدن روستاییان به هر نامی که باشد جز تولید ناایمنی نتیجه‌ای نتواند داد. جز خانه خرابی سودی برای روستایی نتواند داشت.

گفته‌ایم : نیکیها باید از شهرها آغاز گردد. ما برای نیک شدن نیازمند تغییرات در همه‌ی رشته‌های زندگی می‌باشیم : باید اندیشه‌ها دیگر گردد ، حقایق زندگی روشن شود ، این باورها و پندارهای پوچ و پراکنده که مغزها را آکنده از میان برود. قانونها عوض شود. خویهای ستوده رواج یابد ـ صد گونه تغییرات روی دهد و یکی از آنها نیز اصلاح حال روستاییان باشد.

اینست راه نیک گردیدن توده. نه آنکه کسانی همه چیز را فراموش کنند ، و حتا باستقلال کشور که اساس همه‌ی نیکیهاست پشت پا زنند ، و یگانه شاهکارشان شورانیدن روستاییان و برانگیزانیدن آقایوفها و مانندگان آنها باشد. چنین رفتاری جز از روی هوس و نادانی نتواند بود. چنین کسانی جز درپی خودنمایی نمی‌باشند.

ما از جناب استاندار گله‌مندیم که باینان نام «احزاب سیاسی» می‌دهند. این نام بچنان کسانی چه سزاست؟!.. کدام حزب؟!.. کدام سیاست؟!.. مگر همینکه کسانی چند تنی دور هم نشستند و یک نامی ‌بروی خود گزارده و چند جمله‌ای را بنام مرامنامه بهم بافتند حزب می‌باشند؟!. مگر همینکه چند روزی فرصت یافته بخودنمایی بدخواهانه پرداختند «سیاسی» شمرده گردند؟!..

من نمی‌خواهم در اینجا از آن دسته‌ها که در همه جا فراوانند سخن رانم. در فرصت دیگر ، از این زمینه گفتگوی بسیار خواهیم کرد. در اینجا دو نکته را یادآوری می‌نمایم :

نخست : این کسان دیروز در کجا بودند؟!.. پس چرا نمی‌کوشیدند؟!.. پس چرا اندیشه‌ی چاره نمی‌کردند؟!. کسی که علاقه بتوده یا کشور یا به یک مسلکی دارد هیچگاه بیکار ننشیند و هر زمان باقتضای آن راهی پیدا کرده بکوشد. اینها دیروز در زمان رضاشاه کجا بودند؟!.. چه کوششی می‌کردند؟!.. آیا جز از آنست که بخاموشی گراییده با صد بی‌پروایی درپی کارهای شخصی خود بودند؟!.

آیا این دلیل بی‌حسی و بیدردی آنان نیست؟!.. آیا این نمی‌رساند که این جنب و جوشهایی که امروز می‌نمایند تنها برای خودنمایی و یا از روی شیادی و بدنهادیست؟!.. آیا نمی‌رساند که اگر بار دیگر یک شاهی پیدا شد همگی بخاموشی خواهند گرایید و همچون موشانی که سر گربه‌ای را ببینند و یا آواز پایی بشنوند هر یکی بسوراخ دیگری خواهند خزید؟!..

آیا چنین کسان بی‌عزم و اراده‌ای را «احزاب سیاسی» تواند نامید؟!.. اینان کجا و چنین نامی کجا؟!..
دوم : اینان کارهاشان جز تقلیدهای خنک و بیجایی از حزبهای اروپایی نیست. چون در اروپا بسیاری از حزبها را کارگران پدید آورده‌اند و آنان گاهی «گرو» [Grève = اعتصاب] می‌کنند اینان در ایران هم تنها چیزی که بخاطرشان می‌رسد آنست که یک اعتصابی یا گروی پدید آورده یک تقلیدی از حزبهای اروپا نمایش دهند.

اینان نمی‌دانند که هر توده‌ای گرفتاریهایش چیز دیگر است و در هر کشوری باید از روی مقتضیات آنجا بکوششهایی پرداخت. در اروپا یکی از گرفتاریهای بزرگ داستان کارگر و کارخانه‌دار است در حالی که ما در ایران آن را هیچ نداریم. ما در ایران بجای آن ، گرفتاریهای پراکندگی اندیشه و رواج پندارها و پستی خویها و مانند اینها را داریم که باید از راهش چاره کنیم.

ولی آنان از نادانی می‌کوشند که در ایران گام بگام حزبهای اروپا راه روند و چون در اینجا کارخانه‌های بزرگی که هر یکی دارای هزارها کارگر باشد نیست ناگزیر می‌چسبند بنانوایی‌ها و مانند آنها و برای آنکه مسمایی بعمل آورند آنان را به اعتصاب وامی‌دارند. این نمونه‌ی دیگری از کوتاهی اندیشه‌های ایشانست.

در ده و چند سال پیش که تازه نام هیتلر پیشوای آلمان به ایران می‌رسید کسانی در اینجا باندیشه افتاده می‌خواسته‌اند یک حزبی از روی ناسیونال سوسیالیست پدید آورند و چون می‌خواسته‌اند از هر باره تقلید بآنان نمایند گفتگو از بیرون کردن یهودیها بمیان آورده‌اند. یکی هم می‌گفته در ایران یهودی بسیار نیست ، ما باید بجای آنها سیدها را بیرون کنیم. اینست نمونه‌ی فهم و اندیشه‌ی این کودکان هوسباز چهل‌ساله. بچنین کسانی و بدسته‌بندیهای آنان نام «احزاب سیاسی» نتوان داد. اینان جز هوسمندانی نیستند که بیخردانه با آزادی و استقلال کشور بازی می‌کنند.

👇
(پرچم روزانه شماره‌ی 49 ، اسفند 1320)


🔹 پانوشت :

1ـ ما از خیانت وزیران و سران ستاد و بی‌آبرو گردانیدن و فروپاشانیدن آرتش در شهریور 1320 که یکی از نتیجه‌هایش هموار گردانیدن راه اشغال ایران بدست انگلیس و روس بود ، برافتادن رضاشاه و جانشینی محمدرضاشاه و آشوبهایی که در سراسر کشور برخاست و حال کابینه‌های پس از شهریور 20 در گفتارهامان نوشته‌ایم و خوانندگانمان می‌دانند.

یکی از جاهایی که آشوبهایی برخاست روستاهای آذربایجان بود. این آشوبها جز از خیزش فرقه‌ی دمکراتِ آذربایجان برهبری پیشه‌وری در 1324 است ولی می‌توان گفت نامردیهای یک مشت سرجنبانان و برانگیزندگان اشرار در آذربایجان و خیانت و پستی وزیران و سران آرتش که بجای کوبیدن سر اشرار با آنان شیوه‌ی نرمخویی و میدان‌دهی در پیش گرفتند زمینه‌ را برای آشوبگریهای دیگری در سال 24 فراهم کرد.

گفتارهایی که روزنامه‌ی پرچم از همان آغاز بکار نوشت و بدینسان رشته‌ی اندیشه‌های مردم آذربایجان را بدست گرفته دولت را واداشت تا پس از بارها گوشزد سرانجام سپاه به آنجا بَرَد و دست اشرار را کوتاه گرداند از سرفرازیهای این روزنامه می‌باشد.

خلیل فهیمی استاندار آذربایجان در گفتاری که روز پیش نوشته و در پرچم چاپ شده از جنایتهای دسته‌ای بسرکردگی آقایوف‌نامی پرده برمی‌دارد که از کنار ارس تا مرند روستاها را غارت کرده و کسانی را کشته سپس گمرک را نیز غارت کرده به قفقاز گریخته‌اند.

فهیمی از دسته‌های دیگری نیز یاد می‌کند که آنان نیز جنایتهایی مانند آقایوف کرده‌اند و در همان حال خود را به مردم ، کوشنده‌ی سیاسی و آزادیخواه و از بستگان دولت شوروی شناسانیده‌اند. ولی به نوشته‌ی فهیمی مأموران شوروی از جنایتهایی که اینان کرده‌اند بیزاری نموده‌اند.
باید دانست که اینان نیز خود بازیچه‌ی یک مشت «کوشندگان بدنام سیاسی» بودند و این جنایتها را به انگیزش آنان می‌کردند.

گله‌مندی پرچم از فهیمی در این گفتار از آنجاست که آنان را «احزاب سیاسی» نامیده‌ است.


🌸
30ـ خلیل فهیمی
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (هفت از ده)


اما آخرت که پرسیده شد آن نیز باید بود. این یقینست که آدمی چون می‌میرد و تن او از هم پاشیده و نابود می‌گردد روان او می‌ماند. امروز دسته‌های انبوهی آن را منکرند. زیرا می‌گویند : کالبد آدمی همینست که هست و ما اثری از روان (یا روح) در آن نمی‌بینیم. آنچه زیست آدمیست نتیجه‌ی گردش خونست که تا می‌گردد آدمی زنده است و چون از گردش افتاد آدمی می‌میرد. آنچه فهمیدن و دانستن و اینگونه کارهاست نتیجه‌ی مغز می‌باشد. پس چه کار می‌ماند که بگوییم از روان آدمیست؟!. با این دلیل ، بودن روح را رد می‌کنند. علمای شما نیز پاسخی باین نداده بودند و نمی‌توانستند بدهند. ولی ما پاسخ این را داده و ثابت کرده‌ایم که در همان کالبد آدمی گوهری بنام روان (یا روح) هست و آن جز از تن و جانست و با نابودی تن و جان نابود نمی‌گردد. ثابت کرده‌ایم که در پشت سر این زندگانی ، زندگانی دیگری خواهد بود.

چیزی که هست درباره‌ی آخرت نیز در مذهب شما گمراهیهایی هست. شما تصور می‌کنید آدم چون می‌میرد و زیر خاکش می‌سپارند ، دو فرشته‌ای بنام نکیر و منکر با گرزهای آتشین بر سر او می‌آیند و ازو پرسشهایی می‌کنند. اینست ملایی را در بالای سر او می‌گمارید که تلقین دهد و یا بفارسی بگوییم : دین یادش دهد. ببینید در یک عقیده چند اشتباه می‌کنید :

اولاً : کسی که می‌میرد تن او لاشه‌ای بیش نیست که پس از چند روزی از هم پاشیده خواهد بود. هر کاری که هست با روان آدمی خواهد بود نه با تنش. ولی شما می‌پندارید کار با تنست و پوسیدن و از میان رفتن که با دیده می‌بینید از غفلت خارج نمی‌شوید.

ثانیاً : کسی اگر در زندگانی خود دین داشته و خدا را می‌شناخته خودش خواهد توانست پاسخ فرشته‌ها را بدهد و بیاد دادن نیاز نخواهد بود ، و اگر دین نداشته از این یاد دادن نتیجه‌ای نخواهد بود. مگر آنکه برای فریفتن نکیر و منکر باشد.

ثالثاً : مگر هر کسی که مرد فوری زبانش برمی‌گردد و عربی می‌شود که شما با عربی تلقین می‌دهید؟!. فلان کُرد و بَهمان تُرک که یک جمله‌ی عربی نمی‌دانسته از این تلقین عربی چه خواهد فهمید؟!.

سپس شما تصور می‌کنید روز قیامت خدا برای کشیدن حساب مردم خواهد نشست. پیغمبران از اینور و از آنور خواهند ایستاد. علی «لواءالحمد» را که یک سرش در مشرقست و یک سرش در مغرب بدست خواهد گرفت. خدا از فزونی گناهان فرزندان آدم بخشم آمده تندی خواهد کرد. دوزخ زبانه‌ها خواهد کشید. خورشید ببالا سر مردم آمده سوزنده‌ترین گرمای خود را بیرون خواهد داد. از مردمان فریادِ وانفسا بلند خواهد شد. پیغمبر اسلام و امیرالمؤمنین و فاطمه و امامان و امامزادگان پای شفاعت را بمیان گزارده شیعیان را دسته‌دسته روانه‌ی بهشت خواهند گردانید. حوریان چشمشان از دیدار مشهدی‌قنبرها و کربلایی‌رستم‌ها روشن خواهد گردید.

اینها همه افسانه‌های خنکیست که برایتان بافته‌اند. خدا مگر از نیک و بد هر کسی آگاه نیست که بحساب بنشیند؟!. آنگاه خشم گرفتن و تندی کردن به چه معنیست؟!. شما خدا را چه پنداشته‌اید که چنین نسبتهایی باو می‌دهید؟!. چنانکه گفتم شفاعت جز در دستگاه ظلم و جهل نتواند بود. در دستگاه خدا شفاعت چه معنی تواند داشت؟!.

بالای سر مرده می‌ایستید و می‌گویید : «المیزان حق ، الصراط حق ...» میزان چیست؟!. مگر ثواب و گناه ماست است که با ترازو بکشند؟!. آیا خنده‌آور نیست که چنین باوری را در دل جا داده‌اید؟!.

آمدیم بر سر «صراط» : افسانه‌ای بوده درمیان زردشتیان. می‌گفتند : مرده‌ها باید از روی پل باریکی بگذرند که نامش «چنرت» است. شما آن را گرفته «چنرت» را «صراط» گردانیده و خود پل را باریکتر از مو و برنده‌تر از شمشیر ساخته‌اید. این هم داستان صراط شماست. روی دروغسازان سیاه باد!!

یک گمراهی بزرگ دیگر درباره‌ی آخرت اینست که می‌پندارند اینجهان و آنجهان نقیض یکدیگرند و کسانی که باین جهان می‌پردازند آخرتشان آباد نخواهد بود و برای خشنودی خدا و آبادی آخرت باید باین جهان قیمت نگزاشت و خوارش گرفت. این خود گمراهی ریشه‌داریست که در همه‌ی مذهبها جا برای خود باز کرده. تو گویی اینجهان را شیطان آفریده که خدا دشمنش می‌دارد یا خودش آفریده و پشیمان گردیده. اینست می‌گویند : این دنیا باندازه‌ی بال مگس در نزد خدا قیمت ندارد [1] . «اَلدُّنیا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْکافِرِ». [2]

دوباره می‌گویم : این گمراهی و نادانیست. اینجهان را خدا آفریده و هیچگاه آن را دشمن نمی‌دارد. اینجهان منزل اول زندگانیست. باید نیکی را از همینجا آغاز کرد.

ما می‌گوییم : اینجهان و آنجهان بهم پیوسته است. کسانی که در اینجهان خرد را راهنما گردانند و یک زندگانی نیک و سرفرازانه پیش گیرند ، در جهان دیگر نیز خشنود و سرافراز خواهند بود ، وگرنه از زندگانی بد و آلوده‌ی اینجهان ، در آنجهان نیز ناخرسند و سرافکنده خواهند بود و با پشیمانی بسر خواهند برد.

👇
مثلاً آن چیزهایی را که صوفیان برای خود اندیشیده‌اند : به یک خانقاهی خزیدن و با بیکاری و تنهایی بسر بردن و بذکرهای خَفی و جَلّی پرداختن و آواز خواندن و رقص کردن و مانند اینها که عبادت و ریاضت می‌شمارند و مایه‌ی سعادت آنجهان می‌دانند ، چون این کارها بیرون از خرد است و در این زندگانی سودی از آنها نیست در آنجهان نیز جز مایه‌ی سرافکندگی و شرمندگی نخواهد بود.

همچنان عبادتهایی که شیعیان برای خود ساخته‌اند : روضه‌خوانی برپا کردن و دسته‌های سینه‌زن و شاه‌حسینی راه انداختن ، زیارت عاشورا خواندن ، به کربلا و سامرا رفتن ، بمردگانِ هزارساله نفرین فرستادن و این قبیل کارها که مایه‌ی نجات آخرت می‌شناسند ـ اینها نه تنها مایه‌ی نجات نخواهد بود مایه‌ی گرفتاری نیز خواهد بود.

خدا از مردم ایران بازخواست خواهد کرد که من زمین بآن حاصلخیزی را بشما داده بودم چرا آن را آباد نکردید؟!. چرا از آن بهره نجستید؟!. بازخواست خواهد کرد که من بشما فهم و خرد داده بودم چرا نخواستید خرد را راهنما گردانید و راه زندگانی به نیکی پیش گیرید؟!. بازخواست خواهد کرد که بهر چه به کربلا می‌رفتید؟!. بهر چه به سامرا می‌رفتید؟! بهر چه آن پولها را در راه آبادی کشور خود صرف نمی‌کردید؟!. بازخواست خواهد کرد که بهر چه کالاها را دست بدست می‌گردانیدید؟!. بهر چه آنها را بانبار می‌زدید؟!. از زندگانی سراپا بیخردانه که ایرانیان پیش گرفته‌اند و در اینجهان خوار و زبونند ، در آنجهان نیز خوار و زبون و در نزد خدا سرافکنده خواهند بود. اینست آنچه ما درباره‌ی آخرت می‌دانیم.


🔹 پانوشتها :

1ـ در بحارالأنوار ، ج72 ، ص52 ، حاشیه‌ی 72 چنین آمده : اگر دنیا در نزد خدا باندازه‌ی بال پشه‌ای می‌ارزید ، چیزی از آن را به کافر و منافق نمی‌داد.

2ـ معنی : این جهان زندان دیندار (مؤمن) و بهشت بیدین (کافر) است.


🌸
12ـ عروس قاسم
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 7ـ باید از نادانیها جلو گرفت (یک از دو)


ما تاکنون بارها نام «حزبسازی» برده و گله کردیم. ولی هنوز جای گله باز است. هنوز باید گفتارها برانیم. این یک بازیچه‌ی بسیار خنکی گردیده. شش یا هفت تن گرد هم می‌نشینند و یک رشته جمله‌هایی را از اینجا و آنجا دزدیده در یک دفتری می‌نویسند : «وحدت ملی ، ترویج کشاورزی ، اصلاح برنامه‌ی فرهنگ ...» و نامی نیز از فلان و بهمان بروی خود می‌گزارند ، و همین را حزب می‌شمارند و بهمدیگر وعده داده چنین می‌گویند : باید تبلیغات کنیم ، باید بکوشیم ، باید جامعه را اصلاح نماییم ـ بیخردان چنین می‌پندارند که با این چند چیز حزب درست می‌شود. این بازیچه‌ی کودکانه را حزب می‌نامند.

در تبریز حکایتی هست می‌گویند : زنی پسر خود را بدکان مسگر گزاشت که مسگری بیاموزد. پسر سه روز آمد و دیگر نیامد. مسگر به در خانه‌شان رفت و در را زد. زن بیرون آمد. پرسید : پسرت چرا دیگر نمی‌آید؟.. گفت می‌گوید : من مسگری را یاد گرفتم.

مسگر در شگفت شد و گفت : چگونه در سه روز مسگری را یاد گرفته؟! گفت : آری یاد گرفته. می‌گوید : مس را می‌گزارند در آتش می‌شود گرم ، می‌کوبند با چکوچ می‌شود پهن ، اطرافش را برمی‌گردانند می‌شود دیگ. استاد خندید و گفت : ناقلا خودش یاد گرفته هیچی ، که بمادرش هم یاد داده.

درست داستان این بیخردانست. چنین می‌دانند حزب تنها مرامنامه نوشتن و یک نامی ‌بروی خود گزاردن و چند جلسه‌ای دور هم نشستن است ، و این کار را چندان آسان می‌شمارند که جوانان ناآزموده و ناآگاه نیز بآن می‌پردازند.

شما اگر می‌خواهید تهیدستی و ناآگاهی آنان را بدانید بپرسید : چه کار خواهید کرد؟!.. چه کوششی بکار خواهید برد؟!. شما چه چیزها را کوشش می‌نامید؟.. اگر اینها را بپرسید خواهید دید درماندند و پاسخی نتوانستند.

برای آنکه ‌اندازه‌ی نادانی این کسان تا اندازه‌ای روشن گردد ناگزیرم یک نکته‌ای را شرح کنم : اساس یک حزب یا یک جمعیت (یا بفارسی گویم یک باهَماد) یگانگی و همدستی می‌باشد. صد تن یا هزار تن هنگامی جمعیت یا حزب نامیده می‌شوند که باهم یگانه گردند. ببینیم یگانگی با چه چیز درست می‌شود؟ جز با یکی بودن اندیشه‌ها و مقصدها درست نمی‌شود. اینست ما اگر می‌خواهیم یک جمعیتی پدید آوریم باید بکوشیم اندیشه‌ها و مقصدها را یکی گردانیم. برای این کار هم یک راه بیشتر نیست ، و آن اینکه از یکسو حقایق زندگانی و همچنین منافع کشور را شرح نموده در دلها جا دهیم و از یکسو با اندیشه‌های گمراه و پراکنده که دلها را پر کرده ، و همچنین با خیانتها و بدخواهی‌هایی که با کشور می‌شود نبرد کنیم. تنها از این راهست که خواهیم توانست اندیشه‌ها و مقصدها را به یک زمینه درآوریم.

آن کسانی که شش تن و هفت تن گرد هم می‌نشینند و حزب می‌سازند اساساً از این نکته ناآگاهند و سبکمغزانه چنین می‌دانند که همینکه صد تن یا دویست تن را بنام فلان حزب باهم مربوط ساختند همان کافیست. همان را یگانگی و همدستی می‌شمارند. از بس ناآگاهند این پراکندگی اندیشه‌ها را که درمیانست و خود بدترین دردی می‌باشد بحساب نمی‌آورند و آن را عیب کار خود نمی‌دانند.

از آنسوی گرفتم که اینها را دانستند و چنین خواستند که چاره‌ای باین پراکندگی اندیشه‌ها نمایند ، آیا چه کار خواهند کرد؟!.. چه چاره بکار خواهند بست؟!.. آیا نبرد کردن با گمراهیها و پراکنده‌اندیشیها از دست هر کس برمی‌آید؟!.. آیا این چیزها تا باین آسانیست؟!..

کسانی از اینان بنزد من می‌آیند و می‌نشینند و چنین می‌گویند : «ما هم یک حزبی تأسیس کردیم ... مرامنامه نوشته شده. حوزه‌ها هم مرتب است. یک روزنامه هم خواهیم نوشت. امتیازش خواسته شده». بیخرد می‌پندارد حزب خانه است که هر کس یکی بسازد ، یا شرکت تجارتیست که هرچه بیشتر بهتر باشد.

می‌گویم : شما اگر می‌خواستید بکوشید و کارهایی کنید ما که از سالهاست می‌کوشیم و اکنون یک جماعتی هستیم ، چرا نیامدید با ما باشید؟!.. از پاسخ درمی‌ماند و پس از اندکی توقف صدایش را آهسته گردانیده چنین می‌گوید : «ما هم خواستیم خودمان یک حزبی داشته باشیم».

می‌گویم شما معنی حزب را ندانسته‌اید. حزب باغ و باغچه نیست که هر کس آرزو کند خود داشته باشد. اگر چنین باشد هر چند تنی یک حزب دیگری تأسیس خواهند کرد و حزب شما بیش از همان چند تن نخواهد بود.

می‌بینم بدبخت معنی اینها را نمی‌فهمد. در پاسخ من می‌گوید : «بگزار حزب‌مان را تکمیل کنیم می‌آییم با شما «ائتلاف» می‌نماییم».

این یک مایه‌ی رسواییست. یک عنوان بزرگی بدینسان بازیچه‌ی هوسها گردیده. این در این کشور معمول گردیده که هر زمان که یک سختی روی می‌دهد و یا یک مرد چیره‌ای پیدا می‌شود همه خود را کنار می‌کشند و میدان را بچاپلوسان وامی‌گزارند ، و هر زمان که آزادی پیش می‌آید بدینسان حزبسازی آغاز می‌گردد.


👇
اینان آن کسانیند که دیروز در زمان شاه گذشته خاموشی گزیده و نبودن آزادی را بهانه ساخته بکمترین کوششی برنمی‌خاستند ، امروز هم رفتارشان را می‌بینید.

داستان اینان داستان قورباغه‌های یک استخر است که هر زمان که پیرامون استخر را تهی یافتند سر از آب بیرون آورده هر یکی بهوس و دلخواه آوازه‌خوانی کنند و سراسر باغ را پر از هیاهو گردانند. ولی همینکه کسی پیدا شد و یک سنگی انداخت بیدرنگ همگی سر بزیر آب فروبرند و از دیده‌ها ناپدید گردند.


🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش دوم (هشت از ده)


ج ـ این مطالب همه‌اش تازه است. باید مدتها بگذرد تا ما بتوانیم اینها را در فکر خود تحلیل کنیم. اکنون خواهشمندیم موضوع امام عصر را بفرمایید. معلوم است که شما آن را نیز قبول ندارید. با اینحال می‌خواهیم نظریات شما را بشنویم.

د ـ موضوع امام عصر که ما آن را «امام ناپیدا» می‌نامیم از هر جهت مهم است. شصت و هفتاد ملیون شیعه چشم براه آمدن او می‌دارند. از سوی دیگر علمای شیعه آن دستگاه فرمانروایی را که چیده‌اند و بی‌تاج و تخت پادشاهی می‌کنند و سالانه ملیونها باج و خراج می‌گیرند بنام نیابت از آن امام می‌باشد. گذشته از آنکه تاکنون بارها کسانی بنام آن امام برخاسته‌اند و آشوبها راه انداخته‌اند.

اینست موضوع مهم است و من باآنکه امروز سخن بسیار گفته‌ام و همه‌مان خسته شده‌ایم آن را به تفصیل یاد خواهم کرد.

باید دانست در قضیه‌ی امام ناپیدا دو داستان بهم آمیخته : داستان امامت ، داستان مهدیگری. اینها دو چیز است و من از هر یکی جداگانه سخن خواهم راند.

نخست از مهدیگری سخن می‌رانم : باید دانست این در بسیار مذهبها هست که آمدن کسی را با یک نیروی فوق‌العاده انتظار می‌دارند. مثلاً یهودیان آمدن ماشیا (یا مسیح) را منتظرند. زردشتیان پیدا شدن شاه‌بهرام را انتظار دارند ، مسیحیان چشم براه بازگشتن مسیح می‌باشند. شیعیان و بسیاری از سنیان بآمدن مهدی امید می‌پرورند.

این موضوع از قدیم‌زمان درمیان ایرانیان و یهودیان بوده و دیگران از ایشان گرفته‌اند. آنکه ایرانیانند چون عقیده داشتند که در اداره‌ کردن جهان اهریمن شریک یزدانست و این بدیها در جهان نتیجه‌ی دخالت اهریمن می‌باشد این عقیده هم درمیان ایشان بوده که در زمان آینده‌ای «سااوشیانت [Saoshyant]» پسر زردشت پیدا خواهد شد و اهریمن را مغلوب ساخته دستگاه او را بهم خواهد زد و جهان را پر از نیکی و خوشی خواهد گردانید.

اما یهودیان ، چنانکه می‌دانید این مردم در زمان باستان استقلال داشته‌اند که فلسطین کشور ایشان بوده. سپس پادشاهان کلده و آسور استقلال ایشان را برانداخته و آنان را به ذلت رسانیده‌اند. در آن زمانها یکی از پیغمبران ایشان برای تسلیت یهودیان که بسیار افسرده می‌بودند ، چنین گفته : «خدا مسیحی (که مقصودش پادشاه بوده) درمیان یهودیان خواهد برانگیخت که دوباره استقلال شما را بازگرداند و شما را به عزت رساند.» عیسا پسر مریم بنام همین مسیح برخاست. ولی یهودیان نپذیرفته گفتند : «مسیح باید پادشاه باشد» و هنوز هم یهودیان چشم براهند.

مقصود آنست که این عقیده ، یا بهتر گویم این پندار [=خرافه] ، درمیان ایرانیان و جهودان بوده است و چون اسلام برخاسته و ایران را فتح کرده ایرانیان این عقیده را هم درمیان مسلمانان نشر کرده‌اند. چنانکه گفتم چون یزید پسر معاویه مُرد و اختلال در کار بنی‌امیه پیدا شد ، مختار در کوفه علم افراشت و رشته‌ی حکومت را بدست گرفت و کسانی را به مدینه فرستاده محمدبن‌حنفیه را راضی گردانید که خلافت را بپذیرد. پیروان این مختار ایرانیان می‌بودند. در واقع قیام را ایرانیان کرده و می‌خواستند از عرب و بنی‌امیه انتقام کشند. سردسته‌ی این ایرانیان کَیسان نام می‌بود و این کَیسان هوش بسیار می‌داشت و کارهایی می‌کرد. از جمله می‌گفت : در کتابهای ما خبر داده شده که یک مهدی خروج خواهد کرد و جهان را از ستم و بدبختی رها خواهد گردانید ، و برای پیشرفت کارهای مختار می‌گفت : آن مهدی همین محمدبن‌حنفیه است.

چون مسلمانان از ستم بنی‌امیه بستوه آمده بودند ، این سخن را بآسانی می‌پذیرفتند و آن را خوش می‌داشتند. داستان مهدی درمیان مسلمانان از اینجا پیدا شده.

ب ـ ببخشید ، مگر خود پیغمبر از مهدی خبر نداده بود؟!

د ـ بیگمان نداده بود.

ب ـ پس این خبرها همه‌اش دروغست؟!.

د ـ بیگمان دروغست و من درباره‌ی آنها نیز سخن خواهم راند. محمدبن‌حنیفه نخست کسی بود که درمیان مسلمانان به مهدی شناخته شد ، و چون او کاری نتوانست و مُرد ، کیسانیان از سخن خود بازنگشتند و چنین گفتند : «او نمرده است ، در کوه رضوی است ، خواهد آمد و ظلام را دفع خواهد کرد.»

پس از آن ، کسان بسیاری مهدی نامیده شدند. هر کسی که بدعوای خلافت برمی‌خاست پیروانش برای تشویق مردم می‌گفتند : آن مهدی که گفته شده همینست. یک چیز بدتر این بود که برای پیشرفت سخن خودشان حدیثی هم از زبان پیغمبر یا امام علی‌بن‌ابیطالب ساخته رواج می‌دادند.

شما تعجب خواهید کرد که می‌گویم حدیث می‌ساختند. در آن کشاکشها و کینه‌توزیها که هزاران کسان را در راه مقصود خود می‌کشتند و یا بکشتن می‌دادند آیا دشوار بود که دروغی هم بگویند؟!. در سیاست همیشه دروغ را جایز دانسته‌اند.

همان زید که گفتیم ، چون در کوفه از مردم بیعت می‌گرفت و تهیه‌ی خروج می‌کرد پیروانش او را مهدی نامیدند و حدیثی چنین ساختند : «مهدی ما در پشت کوفه ظاهر خواهد شد.»

👇
سپس که علویان در مدینه جمع شده و به محمد نفس زکیه بیعت کردند او را هم مهدی شناختند. پیروان او نیز حدیثی از زبان پیغمبر بمیان آوردند : مهدی نامش نام من و نام پدرش نام پدر منست. (پدر محمد ، عبدالله بود.)

سپس که بنی‌عباس بکوشش پرداختند و ابومسلم در خراسان برای ایشان می‌کوشید اینان هم از افسانه‌ی مهدی استفاده کردند و اینان هم حدیثی پراکندند : هنگامی که دیدید بیرقهای سیاه از سوی خراسان می‌آید ، بخود مژده دهید که مهدی ما ظهور کرده. (بیرقهای ابومسلم سیاه بود.)

سپس که امام شما جعفر الصادق آن بنیاد را گزاشت ، خود او چون خانه‌نشین می‌بود عنوان مهدی بیجا بود. ولی او هم وعده می‌داد که مهدی از ما خواهد بود. این شعر عربی را در کتابها بنام او نوشته‌اند :

لکل أناس دولة یرقبونها و دولتنا فی آخر الدهر یظهر

معنایش آنست : «هر گروهی دولتی دارند که انتظارش می‌کشند. دولت ما نیز در آخر زمان ظاهر خواهد شد».

از آنسو پسر آن امام ، اسماعیل که گفتیم پیش از خود او مرد ، پیروانی می‌داشت و آنان مرگ او را نپذیرفته گفتند نمرده است و غایب شده و به هر حال گرد پسران اسماعیل را گرفتند و یک دسته‌ی دیگری را بنام اسماعیلیه یا باطنیان پدید آوردند که داستان بسیار درازی دارند ، و اینان هم از موضوع مهدی استفاده کردند و یکی از ایشان بود که بهمین نام مهدی در آفریکا خروج کرد و پادشاهی بزرگی را که در تاریخ بنام «فاطمیین» شناخته شده‌اند بنیاد نهاد.

همین اسماعیلیه تا زمان ما هستند و اکنون در محلات ایران و در هندوستان و دیگر جاها گروه انبوهی می‌باشند. آقاخان محلاتی که در زمان محمدشاه خروج کرد و مغلوب شد و از ایران به هندوستان رفت امام این گروه بود. اکنون نوه‌ی او «سِر آقاخانست» که در اروپاست و شما بارها نامش را شنیده‌اید.

این داستان مهدیگری بود که باید در اینجا بگزارم و بموضوع امامت پردازم :

چنانکه گفتم جعفربن‌محمد الصادق دعوای خلافت و امامت داشت و انبوهی از شیعیان بر سر او می‌بودند. پس از او پسرش موسی‌الکاظم جانشین او شد که شیعیان امام هفتم می‌شمارند. پس ازو پسرش علی‌الرضا بود که داستانش را می‌دانید. پس ازو پسرش محمد التقی بود. پس ازو پسرش علی‌النقی بود. پس ازو پسرش الحسن العسکری بود. بدینسان یکی پس از دیگری بوده‌اند و شیعیان ایشان را به امامت شناخته‌اند. اینان نخست در مدینه می‌بودند. ولی در زمانهای آخر به بغداد و سامرا انتقال یافتند.

حسن‌العسکری هنگامی که مُرد چون از او فرزندی شناخته نمی‌بود ، بمیان شیعیان اختلاف افتاد. یک دسته گفتند : امامت پایان پذیرفت و دیگر کسی نخواهد بود. یک دسته جعفربن‌علی برادر امام مرده را که شما او را بنام «جعفر کذّاب» می‌شناسید به امامت شناختند و بر سر او گرد آمدند. یک دسته‌ی دیگر بسخن شگفتی برخاستند. باین‌معنی که گفتند : آن امام را فرزندی هست پنج‌ساله که در سرداب نهانست و جانشین پدرش او می‌باشد.

گوینده‌ی این سخن عثمان‌بن‌سعید نامی بود که می‌گفت : آن امام سرداب‌نشین مرا میانه‌ی خود و شما میانجی (بگفته‌ی خودش باب) گردانیده. شما هر سخنی دارید بگویید باو برسانم و اگر پول خواهید پرداخت بدهید باو بفرستم.

چنانکه گفتم این سخن بسیار شگفت بود. اولاً : چگونه توانستی بود که کسی را فرزندی زاییده شود و پنج‌ سال بماند و هیچ کس از آن آگاه نگردد؟!. ثانیاً : چرا پنهان شده بود؟!. می‌گویند : از دشمنانش می‌ترسید. می‌گویم چرا می‌ترسید؟!. دشمنان باو چه کار خواستندی کرد؟!. به پدرش و جدش چه کرده بودند که باو بکنند؟!. ثالثاً : امام پنهان چه معنی توانستی داشت؟!. به چه کاری توانستی خورد؟!. امام در اصل بمعنی خلیفه بود و کسی را می‌گفتند که دارای اقتدار باشد و عالم اسلام را راه برد. شیعیان آن را از معنی خود بیرون آورده کسان خانه‌نشین را امام می‌گفتند. اکنون هم یک گام دورتر رفته امام ناپیدا نیز درست می‌کردند. من از شما می‌پرسم : امام ناپیدا چه سودی تواند داشت؟!.

اینها بیکبار از خرد دور است. ولی در تشیع چون از نخست به خرد دخالت نداده بودند و آنگاه با آن جدایی که از سنیان پیدا کرده بودند دیگر نمی‌توانستند بازگردند و بآنان پیوندند و از آنسوی نمی‌خواستند بی‌امام بمانند (چه این مخالف مذهب ایشان بود) دسته‌ی بزرگی سخن عثمان‌بن‌سعید را پذیرفتند و بآن امام ناپیدا گردن گزاردند. عثمان نیز در کار خود استاد بود و هر چندگاه یک بار «تُوقیع» (نامه) از آن امام بیرون می‌آورد و نمی‌گزاشت شیعیان دلشکسته و نومید گردند و اگر کسی پرسشی می‌کرد پاسخی برایش از «ناحیه‌ی مقدسه» می‌گرفت و می‌رسانید و پولهایی را که می‌دادند در توی «خیک روغن!» بخانه‌ی امام می‌فرستاد.


👇