✴️ آیا کتابسوزان جنبشی بیهوده است؟!
🔸(بخش 1 از 4)
🖌 نویساد
چند سال پیش میان ما و یکی از خوانندگان کانال گفتگویی رفته که چون نکتههایی را در پیرامون جنبش کتابسوزان روشن میگرداند و امروز نیز یکم دیماه و روزبه کتابسوزان پاکدینان میباشد ، بجا دانستیم که آن را (با شرح بیشتر) در اینجا بیاوریم.
ایشان به سخنانی برخاسته که یک تکه از آن چنین است :
«گفتههای کسروی را بسیار خواندهام کسروی دربارهی شعر و شعرا بسیار سخن گفته و سخنانِ بجایی هم گفته اما بحث سوزاندن کتاب جداست. با سوزاندن کتاب بجایی نخواهید رسید نتیجهایی نخواهد داشت هر قدر هم که نیت شما پاک باشد اگر قرار براین باشد که شما شعرا را نقد کرده و آثار بجا مانده از شاعران مغول را بخوانید و فرق خوب و بد را بفهمید باید کتابها و دیوانها و غزلیاتها در دسترس باشد ، سوزاندنِ کتاب عمل شایانی نیست مخصوصا در این زمان که تکنولوژی پیشرفت کرده و آدمیان هر کتاب و مطلبی که بخواهند در اینترنت سرچ کرده و بدست خواهند آورد پس سوزاندن کتاب بیهوده است ، باید جلسات و کلاسها برگزار شود تا دربارهی کتابها گفتگو شود وگرنه همگیتان جمع شوید توانتان نمیرسد که همهی کتابهای زیانمند را بسوزانید».
میگوییم : نیک کردید که ایرادهاتان را دربارهی کتابسوزان نوشتید. آنکه نخست نوشتید «کتابسوزان مورد انتقاد است» ، نقد نیست. ایراد گرفتن نیست. حقیقتی (نه واقعیت) را هم روشن نمیکند.
اما دلیلهایی که آوردهاید بیپاست. از دور ایستاده تنها شنیده یا خواندهاید که ما کتاب میسوزانیم. گمان کردهاید که مطلب جز همین شکل ظاهر آن نیست و چون با باورهاتان ناسازگار بوده زبان به اعتراض گشودهاید.
نخست ، جنبش کتابسوزان فرق گزاشتن میان نیک و بد ، میان بدآموزی و نیکآموزی است. پی بردن به این حقیقت ارجدار است که هر کتابی به صرف کتاب بودن سودمند نیست (خلاف نظریهی رایج).
یک عیب اساسی درمیان ایرانیان اینست که فرق میان نیک و بد از میان برخاسته و مرز این دو شکسته و بهم نزدیک شده. این خود جُستاریست که باید به آن در جایی دیگر جداگانه پرداخت. [1]
دوم ، جنبش کتابسوزان را نباید تنها سوزانیدن کتابهای زیانمند و بدآموز شمارد. این تنها ظاهر آنست. کتابسوزان یک تحولی در اندیشههاست. یک «نوزایی» است. همانست که ایران امروز به آن بسیار نیازمندست.
کتابسوزان دانستن این حقیقت است که تودهی ایرانی (همچنین شرقیان) افتادهی چه گمراهیهایی هستند. دانستن اینست که اندیشههای زیانمند چه بدبختیها به سر مردم میآورد.
بیشتر ماها تنها جنگ یا سیل و زمینلرزه یا گاهی تصادف خودروها و سرنگونی هواپیماها یا مانندهای اینها را فاجعه بار میدانیم. اگر بپرسند که افزارهای ویرانگر را بشمارید شمشیر ، تفنگ ، موشک ، و بمب بیادمان خواهد آمد. آنهاست که جان میگیرد و خانهها را ویران میگرداند. آنهاست که آدمیان را به بدبختی و آوارگی میاندازد. ولی کمتر به این میاندیشند که اندیشهی بدآموز و گمراه نیز به همان اندازه بلکه ویرانگرتر است. اگر ایرانی بداند که افتاده و خوار گردیدهی ادبیات زمان مغول میباشد ، آنگاه خواهد دانست که گمراهی و بدآموزی بیش از بمب و توپ و تانک جان گرفته و نابود کرده و آدمیان را از آدمیگری دور گردانیده. بیش از زمینلرزه ویرانی ببار آورده. همچون مخدرها ، عزمها و ارادهها را از نیرو انداخته. اندیشیدن به ریشهی بدبختیها و چارهجستنها را فراموش گردانیده. یک کلمه باید گفت : ریشهی غیرت را خشکانیده.
جنبش کتابسوزان برای آنست که ایرانی بداند افتادهی «حکمت» و «عرفان» و «ادبیاتِ» زهرآلود و نوشتههای پست و بیخردانهی هزارساله و گمراهیهای جبریگری ، مادیگری ، خراباتیگری ، صوفیگری ، شیعیگری ، بهاییگری و کیشهای دیگرست.
سوم ، جنبش کتابسوزان برانگیختن غیرتهاست. غیرت آنکه یک مرد یا زن ایرانی در برابر پلشتیهایِ (ناپاکی) تودهی خود بیدرد ننشیند ، دست روی دست نگزارد. خود را با پندارها نفریبد (مثلاً این پندار که هر کتابی به یک بار خواندنش میارزد).
کتابسوزان گرچه یک نام ولی خود جنبشی سترگ است. باید بیش از سوختن کاغذ را به اندیشه آورد. کتاب زیانمند را میتوان از راه فروریختن در چاه و انداختن در رود یا خمیر کردن نابود کرد. کتابسوزان نبرد با پلشتیها از هر گونه میباشد. برای روشنی سخن شرح بیشتری میدهیم.
چهارم ، کتابسوزان یک مقدمه دارد و یک نتیجه. مقدمه آنست که اندیشههایی هست که بدآموزند. باید آنها را زیانمند دانست و از بیزیانها و سودمندها جدا گرفت. این را انکار نمیتوان کرد که این اندیشههاست که آدمیان را به رفتارها برمیانگیزد. و رفتارهاست که خویها را پدید میآورد. پس اندیشههاست که خویها را در آدمیان میپروراند.
👇
🔸(بخش 1 از 4)
🖌 نویساد
چند سال پیش میان ما و یکی از خوانندگان کانال گفتگویی رفته که چون نکتههایی را در پیرامون جنبش کتابسوزان روشن میگرداند و امروز نیز یکم دیماه و روزبه کتابسوزان پاکدینان میباشد ، بجا دانستیم که آن را (با شرح بیشتر) در اینجا بیاوریم.
ایشان به سخنانی برخاسته که یک تکه از آن چنین است :
«گفتههای کسروی را بسیار خواندهام کسروی دربارهی شعر و شعرا بسیار سخن گفته و سخنانِ بجایی هم گفته اما بحث سوزاندن کتاب جداست. با سوزاندن کتاب بجایی نخواهید رسید نتیجهایی نخواهد داشت هر قدر هم که نیت شما پاک باشد اگر قرار براین باشد که شما شعرا را نقد کرده و آثار بجا مانده از شاعران مغول را بخوانید و فرق خوب و بد را بفهمید باید کتابها و دیوانها و غزلیاتها در دسترس باشد ، سوزاندنِ کتاب عمل شایانی نیست مخصوصا در این زمان که تکنولوژی پیشرفت کرده و آدمیان هر کتاب و مطلبی که بخواهند در اینترنت سرچ کرده و بدست خواهند آورد پس سوزاندن کتاب بیهوده است ، باید جلسات و کلاسها برگزار شود تا دربارهی کتابها گفتگو شود وگرنه همگیتان جمع شوید توانتان نمیرسد که همهی کتابهای زیانمند را بسوزانید».
میگوییم : نیک کردید که ایرادهاتان را دربارهی کتابسوزان نوشتید. آنکه نخست نوشتید «کتابسوزان مورد انتقاد است» ، نقد نیست. ایراد گرفتن نیست. حقیقتی (نه واقعیت) را هم روشن نمیکند.
اما دلیلهایی که آوردهاید بیپاست. از دور ایستاده تنها شنیده یا خواندهاید که ما کتاب میسوزانیم. گمان کردهاید که مطلب جز همین شکل ظاهر آن نیست و چون با باورهاتان ناسازگار بوده زبان به اعتراض گشودهاید.
نخست ، جنبش کتابسوزان فرق گزاشتن میان نیک و بد ، میان بدآموزی و نیکآموزی است. پی بردن به این حقیقت ارجدار است که هر کتابی به صرف کتاب بودن سودمند نیست (خلاف نظریهی رایج).
یک عیب اساسی درمیان ایرانیان اینست که فرق میان نیک و بد از میان برخاسته و مرز این دو شکسته و بهم نزدیک شده. این خود جُستاریست که باید به آن در جایی دیگر جداگانه پرداخت. [1]
دوم ، جنبش کتابسوزان را نباید تنها سوزانیدن کتابهای زیانمند و بدآموز شمارد. این تنها ظاهر آنست. کتابسوزان یک تحولی در اندیشههاست. یک «نوزایی» است. همانست که ایران امروز به آن بسیار نیازمندست.
کتابسوزان دانستن این حقیقت است که تودهی ایرانی (همچنین شرقیان) افتادهی چه گمراهیهایی هستند. دانستن اینست که اندیشههای زیانمند چه بدبختیها به سر مردم میآورد.
بیشتر ماها تنها جنگ یا سیل و زمینلرزه یا گاهی تصادف خودروها و سرنگونی هواپیماها یا مانندهای اینها را فاجعه بار میدانیم. اگر بپرسند که افزارهای ویرانگر را بشمارید شمشیر ، تفنگ ، موشک ، و بمب بیادمان خواهد آمد. آنهاست که جان میگیرد و خانهها را ویران میگرداند. آنهاست که آدمیان را به بدبختی و آوارگی میاندازد. ولی کمتر به این میاندیشند که اندیشهی بدآموز و گمراه نیز به همان اندازه بلکه ویرانگرتر است. اگر ایرانی بداند که افتاده و خوار گردیدهی ادبیات زمان مغول میباشد ، آنگاه خواهد دانست که گمراهی و بدآموزی بیش از بمب و توپ و تانک جان گرفته و نابود کرده و آدمیان را از آدمیگری دور گردانیده. بیش از زمینلرزه ویرانی ببار آورده. همچون مخدرها ، عزمها و ارادهها را از نیرو انداخته. اندیشیدن به ریشهی بدبختیها و چارهجستنها را فراموش گردانیده. یک کلمه باید گفت : ریشهی غیرت را خشکانیده.
جنبش کتابسوزان برای آنست که ایرانی بداند افتادهی «حکمت» و «عرفان» و «ادبیاتِ» زهرآلود و نوشتههای پست و بیخردانهی هزارساله و گمراهیهای جبریگری ، مادیگری ، خراباتیگری ، صوفیگری ، شیعیگری ، بهاییگری و کیشهای دیگرست.
سوم ، جنبش کتابسوزان برانگیختن غیرتهاست. غیرت آنکه یک مرد یا زن ایرانی در برابر پلشتیهایِ (ناپاکی) تودهی خود بیدرد ننشیند ، دست روی دست نگزارد. خود را با پندارها نفریبد (مثلاً این پندار که هر کتابی به یک بار خواندنش میارزد).
کتابسوزان گرچه یک نام ولی خود جنبشی سترگ است. باید بیش از سوختن کاغذ را به اندیشه آورد. کتاب زیانمند را میتوان از راه فروریختن در چاه و انداختن در رود یا خمیر کردن نابود کرد. کتابسوزان نبرد با پلشتیها از هر گونه میباشد. برای روشنی سخن شرح بیشتری میدهیم.
چهارم ، کتابسوزان یک مقدمه دارد و یک نتیجه. مقدمه آنست که اندیشههایی هست که بدآموزند. باید آنها را زیانمند دانست و از بیزیانها و سودمندها جدا گرفت. این را انکار نمیتوان کرد که این اندیشههاست که آدمیان را به رفتارها برمیانگیزد. و رفتارهاست که خویها را پدید میآورد. پس اندیشههاست که خویها را در آدمیان میپروراند.
👇
چنانکه ما به پاکی خوراک خود توجه داریم و هر چیزی نمیخوریم و میان خوراکِ مانده و آلوده با خوراک تازه و بهداشتی فرق میگزاریم ، باید میان اندیشهی نیک و غیرتپرور با اندیشهی پست و خواریآور هم فرق بگزاریم.
برای جلوگیری از خوراک غیربهداشتی در یک کشور چه سازمانهای بسیاری که دست اندر کارند تا خوراک و نوشاک مردمان درست و پاکیزه ، تولید یا وارد کشور شده بدستشان برسد. تاریخ انقضاء روی خوراکیها یکی از نشانههای چنان توجهی است.
پنجم ، این مقدمه بود. نتیجه هم اینست که ناچاریم جلو اندیشههای بدآموز و زیانمند را بگیریم. زایشگاه چنان اندیشههایی بیش از همه کتابست ـ کتابهای بدآموز و غیرتکش. چنانکه بهداشت خوراک دربایست (لازم) است ، بهداشت اندیشه و مغز نیز دربایست است. برای مثال آیا نباید جلو چاپ کتابی را گرفت که مضمونهای زیر در آن گنجانیده شده :
«به گذشته و آینده اندیشیدن خطاست. باید تنها خوش بود و دم را غنیمت دانست. اگر این خوشی بخودی خود بدست نیامد ، باید با مستی گذرانید. به دنیا نباید دل بست. این دنیا ارزش اندیشیدن و نگران بودن را ندارد. باید سراسر زندگی را با شراب و مستی بسر برد. در جایی که همه چیز در روز ازل نوشته و سرنوشتِ همه تعیین شده ، کوشیدن ما بیهوده است»؟!
خوب بیندیشید در این جهان با این سیاستهای آزمندانهی کشورهای زورگو و نیرنگباز ، چنان اندیشههایی بکار دشمنان بیشتر میآید یا یک میلیون سپاهی؟!
نتیجه آنکه یک تودهای بدانسان که به خوراک و نوشاک و هوای شهرهای خود توجه دارد ، نمیباید و نمیتواند به اندیشههایی که به مغزها راه مییابد بیتوجه باشد.
[1] : در این باره کتاب دردها و درمانها خوانده شود.
برای جلوگیری از خوراک غیربهداشتی در یک کشور چه سازمانهای بسیاری که دست اندر کارند تا خوراک و نوشاک مردمان درست و پاکیزه ، تولید یا وارد کشور شده بدستشان برسد. تاریخ انقضاء روی خوراکیها یکی از نشانههای چنان توجهی است.
پنجم ، این مقدمه بود. نتیجه هم اینست که ناچاریم جلو اندیشههای بدآموز و زیانمند را بگیریم. زایشگاه چنان اندیشههایی بیش از همه کتابست ـ کتابهای بدآموز و غیرتکش. چنانکه بهداشت خوراک دربایست (لازم) است ، بهداشت اندیشه و مغز نیز دربایست است. برای مثال آیا نباید جلو چاپ کتابی را گرفت که مضمونهای زیر در آن گنجانیده شده :
«به گذشته و آینده اندیشیدن خطاست. باید تنها خوش بود و دم را غنیمت دانست. اگر این خوشی بخودی خود بدست نیامد ، باید با مستی گذرانید. به دنیا نباید دل بست. این دنیا ارزش اندیشیدن و نگران بودن را ندارد. باید سراسر زندگی را با شراب و مستی بسر برد. در جایی که همه چیز در روز ازل نوشته و سرنوشتِ همه تعیین شده ، کوشیدن ما بیهوده است»؟!
خوب بیندیشید در این جهان با این سیاستهای آزمندانهی کشورهای زورگو و نیرنگباز ، چنان اندیشههایی بکار دشمنان بیشتر میآید یا یک میلیون سپاهی؟!
نتیجه آنکه یک تودهای بدانسان که به خوراک و نوشاک و هوای شهرهای خود توجه دارد ، نمیباید و نمیتواند به اندیشههایی که به مغزها راه مییابد بیتوجه باشد.
[1] : در این باره کتاب دردها و درمانها خوانده شود.
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 1ـ راه را گم کردهاید (دو از سه)
در شمارهی پریروز پرچم نوشتهی مفصل آقای دادپرور را دربارهی آذربایجان بچاپ رسانیدیم. نویسندهی نامبرده از بدی حال آذربایجان شکایت میکند : ایمنی از آذربایجان برخاسته ، به بهداشت آنجا نمیپردازند ، در شهرها آبادی و خیابانکشی بجایی نرسیده ، در شهر تبریز که کرسی یک استان بزرگیست بیش از یک دبیرستان نیست.
اینها همه راست است. به آذربایجان در بیست سال گذشته بیپرواییها شده و ستمها رفته و کنون هم گرفتاری پشت سر گرفتاری میآید. ولی من بآقای دادپرور پاسخ داده میگویم : چارهی این دردها گفتن نیست. نمیگویم نگویید و ننویسید. میگویم اگر چاره میخواهید راهش این نیست.
در آذربایجان غیرتمندان و آزادگان دست بهم دهید و یک جمعیتی گرد آورید و باهم پیمان بندید که پشتیبان و نگهدار آذربایجان باشید و با گفتگو و شور دردها را بشناسید و سرچشمهاش را بدانید و چارهاش را بفهمید و آنگاه یکدل و یکزبان بدولت پیشنهاد کنید و در اجرایش پافشاری نمایید. اینست راهی که میتواند به نتیجهای رساند.
در همان تبریز گروهی از آزادگان و غیرتمندان باین کار میکوشند. شما نیز همراهی نمایید و یک دستهی آبرومندی باشید و از سرزمین خود پشتیبانی کنید. آنجا سرزمین شماست مسئول نگهداری و آبادی آنجا میباشید. برادرانه همدستی نمایید و وظیفهی خود را پیش گیرید.
تنها از این راهست که به نتیجه توانید رسید وگرنه نه تنها بسخنانتان گوش ندهند و گوش نتوانند داد خودتان نومید و فرسوده گردیده بکنار روید.
در جهان هر چیزی یک راهی دارد که اگر از آن راهش نباشد پیش نتواند رفت. دولت نه اینکه نمیخواهد بآذربایجان توجهی کند ولی چون کارها از راهش نیست نتیجه بدست نمیآید.
همین اکنون گفته میشود که برای آذربایجان یک استانداری بفرستند ولی هر کسی را بدیده میگیرند نمیپذیرد. زیرا یک رشته دشواریها در کار میبیند و در این هنگام آشفتگی جهان بزیر بار چنان کار سختی نمیرود. در چنین هنگامی یک استاندار یا هر کس باید از مردم پشتیبانی و راهنمایی بیند تا بتواند بدشواریها غلبه کند. کو آن جمعیت شایستهای که چنین پشتیبانی تواند؟!..
در یک شهری یا در یک استانی مسئول کارها پیش از همه خردمندان آنجایند ، و این خردمندان هنگامی توانند کاری کنند که باهم اندیشه و دست یکی دارند. شما در آذربایجان بیش از هر کاری بچنین همدستی و هماندیشی نیازمندید.
شما که از دردها و گرفتاریها مینالید اگر در سراسر آذربایجان ده هزار تن باهم گردید بهمهی آنها چاره توانید کرد ، و نمیدانم چرا در اندیشهی چنین کاری نیستید؟.. نمیدانم در جایی که چاره در دست خودتانست چرا بدیگران اینهمه فشار میآورید؟..
برای این سخن بهیچ دلیلی یا گواهی از بیرون نیاز نداریم. تاریخ خود آذربایجان بهترین دلیل و گواه است. در سی و اند سال پیش که سالهای نخست مشروطه جریان داشت در تبریز یک جمعیتی بنام آزادیخواهان و مجاهدان ، نه تنها همهی کارهای آذربایجان را پیش میبردند بجنبش تهران و دیگر جاها نیز پشتیبانی نشان میدادند ، و هیچ کشاکشی درمیان دربار قاجاری و آزادیخواهان رخ نمیداد که آذربایجان در آن دخالت نکند و با یک پافشاری قضیه را بسود آزادیخواهان بانجام نرساند. آنهمه نامی که آذربایجان در تاریخ مشروطهی ایران پیدا کرده و همان مایهی احترامش شده جز نتیجهی آن یک جمعیت نبود.
شاید صد تن بیشتر از پیشروان و کاردانان نبودند که دست بهم داده و دیگران را در پشت سر انداخته و آن یگانگی و همدستی را پدید آورده بودند و آن کارهای بزرگ را انجام میدادند.
کنون شما باید همان را کنید و همان راه را روید ، و چنانکه نوشتم زمینه نیز آماده گردیده و اگر نمیتوانید از این راه پیش آیید در آن حال باید گفت : کوتاهی از خودتانست و جای گله از هیچ کس نیست. [1]
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 1ـ راه را گم کردهاید (دو از سه)
در شمارهی پریروز پرچم نوشتهی مفصل آقای دادپرور را دربارهی آذربایجان بچاپ رسانیدیم. نویسندهی نامبرده از بدی حال آذربایجان شکایت میکند : ایمنی از آذربایجان برخاسته ، به بهداشت آنجا نمیپردازند ، در شهرها آبادی و خیابانکشی بجایی نرسیده ، در شهر تبریز که کرسی یک استان بزرگیست بیش از یک دبیرستان نیست.
اینها همه راست است. به آذربایجان در بیست سال گذشته بیپرواییها شده و ستمها رفته و کنون هم گرفتاری پشت سر گرفتاری میآید. ولی من بآقای دادپرور پاسخ داده میگویم : چارهی این دردها گفتن نیست. نمیگویم نگویید و ننویسید. میگویم اگر چاره میخواهید راهش این نیست.
در آذربایجان غیرتمندان و آزادگان دست بهم دهید و یک جمعیتی گرد آورید و باهم پیمان بندید که پشتیبان و نگهدار آذربایجان باشید و با گفتگو و شور دردها را بشناسید و سرچشمهاش را بدانید و چارهاش را بفهمید و آنگاه یکدل و یکزبان بدولت پیشنهاد کنید و در اجرایش پافشاری نمایید. اینست راهی که میتواند به نتیجهای رساند.
در همان تبریز گروهی از آزادگان و غیرتمندان باین کار میکوشند. شما نیز همراهی نمایید و یک دستهی آبرومندی باشید و از سرزمین خود پشتیبانی کنید. آنجا سرزمین شماست مسئول نگهداری و آبادی آنجا میباشید. برادرانه همدستی نمایید و وظیفهی خود را پیش گیرید.
تنها از این راهست که به نتیجه توانید رسید وگرنه نه تنها بسخنانتان گوش ندهند و گوش نتوانند داد خودتان نومید و فرسوده گردیده بکنار روید.
در جهان هر چیزی یک راهی دارد که اگر از آن راهش نباشد پیش نتواند رفت. دولت نه اینکه نمیخواهد بآذربایجان توجهی کند ولی چون کارها از راهش نیست نتیجه بدست نمیآید.
همین اکنون گفته میشود که برای آذربایجان یک استانداری بفرستند ولی هر کسی را بدیده میگیرند نمیپذیرد. زیرا یک رشته دشواریها در کار میبیند و در این هنگام آشفتگی جهان بزیر بار چنان کار سختی نمیرود. در چنین هنگامی یک استاندار یا هر کس باید از مردم پشتیبانی و راهنمایی بیند تا بتواند بدشواریها غلبه کند. کو آن جمعیت شایستهای که چنین پشتیبانی تواند؟!..
در یک شهری یا در یک استانی مسئول کارها پیش از همه خردمندان آنجایند ، و این خردمندان هنگامی توانند کاری کنند که باهم اندیشه و دست یکی دارند. شما در آذربایجان بیش از هر کاری بچنین همدستی و هماندیشی نیازمندید.
شما که از دردها و گرفتاریها مینالید اگر در سراسر آذربایجان ده هزار تن باهم گردید بهمهی آنها چاره توانید کرد ، و نمیدانم چرا در اندیشهی چنین کاری نیستید؟.. نمیدانم در جایی که چاره در دست خودتانست چرا بدیگران اینهمه فشار میآورید؟..
برای این سخن بهیچ دلیلی یا گواهی از بیرون نیاز نداریم. تاریخ خود آذربایجان بهترین دلیل و گواه است. در سی و اند سال پیش که سالهای نخست مشروطه جریان داشت در تبریز یک جمعیتی بنام آزادیخواهان و مجاهدان ، نه تنها همهی کارهای آذربایجان را پیش میبردند بجنبش تهران و دیگر جاها نیز پشتیبانی نشان میدادند ، و هیچ کشاکشی درمیان دربار قاجاری و آزادیخواهان رخ نمیداد که آذربایجان در آن دخالت نکند و با یک پافشاری قضیه را بسود آزادیخواهان بانجام نرساند. آنهمه نامی که آذربایجان در تاریخ مشروطهی ایران پیدا کرده و همان مایهی احترامش شده جز نتیجهی آن یک جمعیت نبود.
شاید صد تن بیشتر از پیشروان و کاردانان نبودند که دست بهم داده و دیگران را در پشت سر انداخته و آن یگانگی و همدستی را پدید آورده بودند و آن کارهای بزرگ را انجام میدادند.
کنون شما باید همان را کنید و همان راه را روید ، و چنانکه نوشتم زمینه نیز آماده گردیده و اگر نمیتوانید از این راه پیش آیید در آن حال باید گفت : کوتاهی از خودتانست و جای گله از هیچ کس نیست. [1]
👇
🔹 پانوشت :
1ـ از زمان محمدرضاشاه تاکنون بارها خوانده و شنیدهایم که دولتها خواستهاند خیابانها را از گدایان پاک گردانیده سامانی بکارشان دهند. از فردای آن روز دولت به گدایان سخت گرفته و چند روزی با هایهوی و بگیر و ببند گذشته و سپس این رشته رها گردیده و همان شده که بوده.
اکنون که هزاران صندوق «کمیتهی امداد امام» ، بنیاد فلان و جمعیت بهمان در سراسر کشور سر برآورده و همگی دعوای کمک به بینوایان میکنند باز هم این گوشه و آن گوشه گدایان راه بر رهگذران و خودروها میبندند. این درماندگی در کار گدایان تنها در تبریز است که دیده نمیشود. زیرا در این شهر از پنجاه سال بیشتر ، نیکوکارانی دست بهم داده و با کاردانی به دستگیری از بینوایان و تنگدستان آبرومند پرداختهاند و کمکهای مردم را یکسره به آنها میرسانند و چون این کار با یک سامان و درستکاری پیش رفته اینست جایی برای گدایان باز نمانده و اگر کسی خیرهرویی کرده به گدایی برخیزد از مردم شهر پولی درنخواهد یافت.
کار به جایی رسیده که بسیاری آرزو کردهاند نیکوکاران تبریز به گدایان تهران نیز پرداخته و این کار را در اینجا هم بسامانی رسانند. حتا شنیدهایم از کشوری دیگر آمده از ایشان برای ساماندهی به کار گدایان یاوری خواستهاند.
این یک نمونه است که مردم چه کارهای ارجمند و بزرگی انجام توانند داد. افسوسمندانه مردم ما به بیماری نومیدی دچار شده و هر کاری را از دولت چشم دارند. همین چشمداشت از دولت یک نتیجهاش امید از خود بریدن است. حال آنکه یک مردمی که در یک زمینهای هماندیش گردیده دست بهم دهند نیروی بس بزرگی خواهند داشت و کارهای بزرگی توانند کرد. لیکن گام نخست آنست که به چنان نیرویی باور دارند و نومید نباشند.
🌸
1ـ از زمان محمدرضاشاه تاکنون بارها خوانده و شنیدهایم که دولتها خواستهاند خیابانها را از گدایان پاک گردانیده سامانی بکارشان دهند. از فردای آن روز دولت به گدایان سخت گرفته و چند روزی با هایهوی و بگیر و ببند گذشته و سپس این رشته رها گردیده و همان شده که بوده.
اکنون که هزاران صندوق «کمیتهی امداد امام» ، بنیاد فلان و جمعیت بهمان در سراسر کشور سر برآورده و همگی دعوای کمک به بینوایان میکنند باز هم این گوشه و آن گوشه گدایان راه بر رهگذران و خودروها میبندند. این درماندگی در کار گدایان تنها در تبریز است که دیده نمیشود. زیرا در این شهر از پنجاه سال بیشتر ، نیکوکارانی دست بهم داده و با کاردانی به دستگیری از بینوایان و تنگدستان آبرومند پرداختهاند و کمکهای مردم را یکسره به آنها میرسانند و چون این کار با یک سامان و درستکاری پیش رفته اینست جایی برای گدایان باز نمانده و اگر کسی خیرهرویی کرده به گدایی برخیزد از مردم شهر پولی درنخواهد یافت.
کار به جایی رسیده که بسیاری آرزو کردهاند نیکوکاران تبریز به گدایان تهران نیز پرداخته و این کار را در اینجا هم بسامانی رسانند. حتا شنیدهایم از کشوری دیگر آمده از ایشان برای ساماندهی به کار گدایان یاوری خواستهاند.
این یک نمونه است که مردم چه کارهای ارجمند و بزرگی انجام توانند داد. افسوسمندانه مردم ما به بیماری نومیدی دچار شده و هر کاری را از دولت چشم دارند. همین چشمداشت از دولت یک نتیجهاش امید از خود بریدن است. حال آنکه یک مردمی که در یک زمینهای هماندیش گردیده دست بهم دهند نیروی بس بزرگی خواهند داشت و کارهای بزرگی توانند کرد. لیکن گام نخست آنست که به چنان نیرویی باور دارند و نومید نباشند.
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (چهار از هفت)
ج ـ پس شما بخطبهی شِقشِقیه چه میگویید؟!.
د ـ اولاً چه دلیل هست که آن خطبه یا امثال آن راستست؟!. آخر ببینید : امام علیبنابیطالب که بالای منبر خطبه میخوانده تندنویس نداشته که گفتههای او را جمله بجمله از اول تا بآخر ضبط کند. مردم نیز که در پای منبر مینشستند از هر خطبهای میتوانستند چند جمله به ذهن خود سپارند ، همهی خطبه را که نمیتوانستند. پس باین خطبههای دراز نهجالبلاغه چه اعتمادی توان داشت؟!. از سوی دیگر این خطبهها و روایتها مدتها زبان بزبان و سینه بسینه گردیده تا در قرن دوم و سوم هجری کتابنویسانی پیدا شده و آنها را نوشتهاند. سپس نیز در قرن چهارم هجری سید رضی پیدا شده و آنها را از این کتاب و از آن کتاب گرد آورده و نهجالبلاغه را نوشته.
من از این هم چشم میپوشم. خطبهی شِقشِقیه اگر راست هم باشد معنایش بجز این نیست که امام علیبنابیطالب در دلش خود را بخلافت اُولا از ابوبکر و عمر و عثمان میدانسته. این مطلب چه دلالت دارد که خدا او را بخلافت برگزیده بوده و ابوبکر و عمر حق او را غصب کردهاند؟!.
ج ـ حقیقت اینست که این مطالب قابل رد نیست و من متحیرم که چرا تا حال ندانسته بودیم.
آ ـ چون فرمودید فکر کنیم و جواب بدهیم من بهتر میدانم که ما هر سخنی هم که داریم بجلسهی دیگری گزاریم.
ب ـ آخر علمای ما هیچ نفهمیده بودند؟!. اینقدر علمای بزرگ ، از ابنبابویه و شیخ طوسی و مجلسی و شیخ بهایی و میرداماد و آخوند ملا کاظم و حاجی شیخ عبدالله و حاجی شیخ عبدالکریم و آقا سید ابوالحسن و امثال ایشان اینها را نمیدانستند؟!. اغلب این علما صاحب مقامات بودند ، کرامات داشتند ...
د ـ اولاً شما اگر به هندوستان یا به ژاپن یا به چین بروید خواهید دید مجسمههای بدهیکل را در معبدها گزاردهاند و امروز در اینجهانِ دانش نیز بتپرستی میکنند. دسته دسته زوار بآن معبدها میآیند. دخترهای خود را وقف آنها میگردانند. شمارهی آن بتپرستان چند برابر شیعیانست. درمیان آنها نیز علمای بزرگی (بنام بَرَهمَن ، لاما ، بونز [bonze : راهب بودائی] و مانند اینها) همیشه بودهاند و هستند. شمارهی آنها بیشتر از شمارهی علمای شماست. مقامشان نیز بالاتر است. دستگاه لاماها بسیار عالیتر از دستگاه مجتهدان شماست. آنها نیز همین حرفها را میزنند. آنها نیز پیشوایان و علمای خود را پیش میکشند.
ثانیاً علمای شما چیزهای بسیار آشکارتر از اینها را نفهمیده و ندانستهاند. علمای شما زشتی قمهزنی و زنجیرزنی را که اروپاییها علامت وحشیگری این مردم میشمارند نفهمیدهاند. ببینید : کسی که میمیرد تن او لاشهای بیش نیست که اگر بماند بوی بد او مایهی آزار زندگان خواهد گردید. اینست باید یا سوزانید و یا بزیر خاک کرد و نهان ساخت. احترام خود او در اینست. علمای شما این را باین آشکاری نفهمیدهاند و مردگان را از گور بیرون میآورند و با آن بوی بد صدها فرسنگ راه میبرند که در نجف یا قم باشد و گناهانش آمرزیده گردد ، این رفتار سراپا نافهمیست. زیرا از یکسو با آن بوی بد باعث آزار مردم میشوند ، بیماریها را درمیان مردم نشر میکنند. از یکسو هم چه معنی دارد که خدا کسی را بیامرزد بنام آنکه استخوانهایش در نجف یا قم است؟!. من نمیدانم آنان خدا را چه شناختهاند که چنین توقعی را ازو دارند.
ج ـ من مجبور هستم در اینجا دفاع کنم. اینها رفتار عوامست. مربوط به علما نیست. علما خودشان از این رفتار بیزارند.
آ ـ من سی سال پیش در یکی از روزنامهها خواندم که علمای نجف به حرمت نقل جنازه فتوا داده بودند.
د ـ آقا ، شما اشتباه میکنید. شما چیزی را که با چشم خود میبینید وارونهی آن را بزبان میآورید. من میپرسم این رفتار پست را به عوام که یاد داده است؟!. پس چرا عوامِ مذاهبِ دیگر اینها را ندارند؟! آنگاه اگر اینها رفتار عوامست پس چرا علماتان جلو نمیگیرند؟!. همان قمهزنی که از همه زشتتر است هر وقت گفتگو شود ملایان میگویند رفتار عوام است. ولی اگر استفتاء کنند فتوا بحرام بودنش نمیدهند بلکه برای عوامفریبی میگویند : «این را باید از حضرت عباس استفتاء کرد». [1] علمای شما در شیوهی دکانداری بسیار استادند.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (چهار از هفت)
ج ـ پس شما بخطبهی شِقشِقیه چه میگویید؟!.
د ـ اولاً چه دلیل هست که آن خطبه یا امثال آن راستست؟!. آخر ببینید : امام علیبنابیطالب که بالای منبر خطبه میخوانده تندنویس نداشته که گفتههای او را جمله بجمله از اول تا بآخر ضبط کند. مردم نیز که در پای منبر مینشستند از هر خطبهای میتوانستند چند جمله به ذهن خود سپارند ، همهی خطبه را که نمیتوانستند. پس باین خطبههای دراز نهجالبلاغه چه اعتمادی توان داشت؟!. از سوی دیگر این خطبهها و روایتها مدتها زبان بزبان و سینه بسینه گردیده تا در قرن دوم و سوم هجری کتابنویسانی پیدا شده و آنها را نوشتهاند. سپس نیز در قرن چهارم هجری سید رضی پیدا شده و آنها را از این کتاب و از آن کتاب گرد آورده و نهجالبلاغه را نوشته.
من از این هم چشم میپوشم. خطبهی شِقشِقیه اگر راست هم باشد معنایش بجز این نیست که امام علیبنابیطالب در دلش خود را بخلافت اُولا از ابوبکر و عمر و عثمان میدانسته. این مطلب چه دلالت دارد که خدا او را بخلافت برگزیده بوده و ابوبکر و عمر حق او را غصب کردهاند؟!.
ج ـ حقیقت اینست که این مطالب قابل رد نیست و من متحیرم که چرا تا حال ندانسته بودیم.
آ ـ چون فرمودید فکر کنیم و جواب بدهیم من بهتر میدانم که ما هر سخنی هم که داریم بجلسهی دیگری گزاریم.
ب ـ آخر علمای ما هیچ نفهمیده بودند؟!. اینقدر علمای بزرگ ، از ابنبابویه و شیخ طوسی و مجلسی و شیخ بهایی و میرداماد و آخوند ملا کاظم و حاجی شیخ عبدالله و حاجی شیخ عبدالکریم و آقا سید ابوالحسن و امثال ایشان اینها را نمیدانستند؟!. اغلب این علما صاحب مقامات بودند ، کرامات داشتند ...
د ـ اولاً شما اگر به هندوستان یا به ژاپن یا به چین بروید خواهید دید مجسمههای بدهیکل را در معبدها گزاردهاند و امروز در اینجهانِ دانش نیز بتپرستی میکنند. دسته دسته زوار بآن معبدها میآیند. دخترهای خود را وقف آنها میگردانند. شمارهی آن بتپرستان چند برابر شیعیانست. درمیان آنها نیز علمای بزرگی (بنام بَرَهمَن ، لاما ، بونز [bonze : راهب بودائی] و مانند اینها) همیشه بودهاند و هستند. شمارهی آنها بیشتر از شمارهی علمای شماست. مقامشان نیز بالاتر است. دستگاه لاماها بسیار عالیتر از دستگاه مجتهدان شماست. آنها نیز همین حرفها را میزنند. آنها نیز پیشوایان و علمای خود را پیش میکشند.
ثانیاً علمای شما چیزهای بسیار آشکارتر از اینها را نفهمیده و ندانستهاند. علمای شما زشتی قمهزنی و زنجیرزنی را که اروپاییها علامت وحشیگری این مردم میشمارند نفهمیدهاند. ببینید : کسی که میمیرد تن او لاشهای بیش نیست که اگر بماند بوی بد او مایهی آزار زندگان خواهد گردید. اینست باید یا سوزانید و یا بزیر خاک کرد و نهان ساخت. احترام خود او در اینست. علمای شما این را باین آشکاری نفهمیدهاند و مردگان را از گور بیرون میآورند و با آن بوی بد صدها فرسنگ راه میبرند که در نجف یا قم باشد و گناهانش آمرزیده گردد ، این رفتار سراپا نافهمیست. زیرا از یکسو با آن بوی بد باعث آزار مردم میشوند ، بیماریها را درمیان مردم نشر میکنند. از یکسو هم چه معنی دارد که خدا کسی را بیامرزد بنام آنکه استخوانهایش در نجف یا قم است؟!. من نمیدانم آنان خدا را چه شناختهاند که چنین توقعی را ازو دارند.
ج ـ من مجبور هستم در اینجا دفاع کنم. اینها رفتار عوامست. مربوط به علما نیست. علما خودشان از این رفتار بیزارند.
آ ـ من سی سال پیش در یکی از روزنامهها خواندم که علمای نجف به حرمت نقل جنازه فتوا داده بودند.
د ـ آقا ، شما اشتباه میکنید. شما چیزی را که با چشم خود میبینید وارونهی آن را بزبان میآورید. من میپرسم این رفتار پست را به عوام که یاد داده است؟!. پس چرا عوامِ مذاهبِ دیگر اینها را ندارند؟! آنگاه اگر اینها رفتار عوامست پس چرا علماتان جلو نمیگیرند؟!. همان قمهزنی که از همه زشتتر است هر وقت گفتگو شود ملایان میگویند رفتار عوام است. ولی اگر استفتاء کنند فتوا بحرام بودنش نمیدهند بلکه برای عوامفریبی میگویند : «این را باید از حضرت عباس استفتاء کرد». [1] علمای شما در شیوهی دکانداری بسیار استادند.
👇
گذشته از اینها ، مگر فراموش شده که پیش از آنکه پهلوی برخیزد همهساله در محرم مجتهدین بزرگ شما خانههای خود را حسینیه میگردانیدند که دستههای سینهزنی و زنجیرزنی و قمهزنی بیایند و بروند و روز آخر به سردستهها خلعت میدادند. باز میتوانید گفت : به علما مربوط نیست؟!. در همان نجف و کربلا در صحنهای امامانتان قمه میزنند و زنجیر میزنند و این را از «خصائص شیعه» میشمارند و علمای بزرگ شما میبینند و جلو نمیگیرند. بلکه با رفتار خود میفهمانند که اینها باید بود [باید بود (bud) سبک شدهی باید بودن است].
دربارهی نقل جنازه که باید آن را «گور بگور گردانیدن مردگان» نام نهاد ، اولاً خود علمای شما وصیت میکنند که جنازههای آنها را ببرند و ما میتوانیم صد تن از ایشان را با نامهاشان بشماریم که جنازههاشان را از تبریز یا از تهران یا از شهرهای دیگر به کربلا یا نجف بردهاند. دوم علمای شما همین موضوع را در کتابهای فقهی عنوان کرده آن را جایز شماردهاند. من اگر در اینجا از کتابهای فقهی داشتم بشما نشان میدادم. (2) ثالثاً سرچشمهی این رفتار زشت حدیثهای شماست. در حدیثهای شما وعده دادهاند که کسی که در نجف یا در کربلا دفن شود از فشار قبر و سئوال منکر و نکیر در امان خواهد بود. قبر آدم و نوح نیز در نجف است. با اینحال شما چشم رویهم گزارده میگویید : «مربوط به علما نیست».
من نمیدانم از کجایش بشما صحبت کنم : میرزا محمدعلی نخجوانی یکی از علمای بزرگوار شما بوده که ده و بیست سال پیش مرده. این مرد کتابی نوشته و چاپ کرده بنام «دعاةالحسینیه». در آن کتاب چون بصورت سئوال و جواب است میپرسند : جنازههای مردگان را که به مشاهد مشرفه میبرند بسیار اتفاق میافتد که چاروادار برای آنکه از سرحد قاچاقی برد و حق سرحد ندهد استخوانهای آنها را میشکند و در یک توبرهی اسبی میریزد. آقا جواب میدهد : عیب ندارد «له اسوة بعلیالاکبر فقطعوه اربا اربا» (تن علیاکبر را نیز با شمشیرها تکه تکه کردند!). باز شما بگویید : «مربوط به علما نیست».
این آقا میگوید : «سی سال پیش در یکی از روزنامهها خواندم که علمای نجف به حرمت نقل جنازه فتوا داده بودند» من نمیدانم کدام روزنامه بوده ، فتوادهندگان کهها بودهاند ولی این خود گفتگوییست که این مذهب شما رنگ ثابتی ندارد و علمای شما آزادند که مطابق مصالح دکانداری ، خودشان هر زمان آن را برنگ دیگری اندازند. ما دیدهایم هر چیز تازه که درآمده علمای شما مخالفت کردهاند. ولی چون رواج گرفته برگشته گفتهاند : «در مذهب ما نیز چنینست». ما هنوز فراموش نکردهایم که برای خوراک خوردن با قاشق و چنگال حدیثی ساختند : «کان النبی بأکل بالشوک» (پیغمبر با خار میخورد). گفتند : مقصود از خار چنگال بوده.
در سی و چند سال پیش که آغاز مشروطه میبود و احساسات میهنپرستی در ایرانیان نیرو میداشت و گاهی نیز از بردن جنازه و مانند آنها نکوهش میرفت ببینید کدام یکی از ملایان نجف بودهاند که برای خوشایند مردم چنان فتوا داده.
به هر حال اگر علما باین کار زشت راضی نیستند چرا جلو نمیگیرند؟!. مگر هر روز در کربلا و نجف نمیبینند که پیاپی اتومبیلها درمیآیند و بار استخوان گندیده میآورند؟!.
یکی از آشنایان من در نجف بوده است. میگوید : در کوچه که راه میرفتیم یکبار میدیدیم اتومبیلی آمد و رد شد و بوی گند بسیار بدی مخلوط با گرد و خاک هوا را پر کرد .. از جلو گاراژها که میگذشتیم ناچار میبودیم دماغ و دهان خود را بگیریم. در صحن که میایستادیم یکبار میدیدیم بوی عفونت در هوا پیچید. برمیگشتیم میدیدیم مردهی تازهای از چند روز راه آوردهاند که طوافی دهند و ببرند و روانهی بهشتش کنند.
میگوید : یکی از کارها در نجف رفتن به پیشواز جنازههای بزرگان و توانگرانست که هر چند زمان یکی را از هندوستان یا از ایران یا از جاهای دیگر میآورند.
میگوید : در نجف یکی از مرضهای بسیار شایع سل است و من عقیدهمندم که باعث شیوع آن عفونتی است که هوای آنجا از این مردگان پیدا میکند. درد بدتر اینجاست که در آن شهر یک نفر پزشک نیست که باری به معالجه پردازد. جوانان بسیار در آغاز زندگانی با آن مرض زیر خاک میروند.
👇
دربارهی نقل جنازه که باید آن را «گور بگور گردانیدن مردگان» نام نهاد ، اولاً خود علمای شما وصیت میکنند که جنازههای آنها را ببرند و ما میتوانیم صد تن از ایشان را با نامهاشان بشماریم که جنازههاشان را از تبریز یا از تهران یا از شهرهای دیگر به کربلا یا نجف بردهاند. دوم علمای شما همین موضوع را در کتابهای فقهی عنوان کرده آن را جایز شماردهاند. من اگر در اینجا از کتابهای فقهی داشتم بشما نشان میدادم. (2) ثالثاً سرچشمهی این رفتار زشت حدیثهای شماست. در حدیثهای شما وعده دادهاند که کسی که در نجف یا در کربلا دفن شود از فشار قبر و سئوال منکر و نکیر در امان خواهد بود. قبر آدم و نوح نیز در نجف است. با اینحال شما چشم رویهم گزارده میگویید : «مربوط به علما نیست».
من نمیدانم از کجایش بشما صحبت کنم : میرزا محمدعلی نخجوانی یکی از علمای بزرگوار شما بوده که ده و بیست سال پیش مرده. این مرد کتابی نوشته و چاپ کرده بنام «دعاةالحسینیه». در آن کتاب چون بصورت سئوال و جواب است میپرسند : جنازههای مردگان را که به مشاهد مشرفه میبرند بسیار اتفاق میافتد که چاروادار برای آنکه از سرحد قاچاقی برد و حق سرحد ندهد استخوانهای آنها را میشکند و در یک توبرهی اسبی میریزد. آقا جواب میدهد : عیب ندارد «له اسوة بعلیالاکبر فقطعوه اربا اربا» (تن علیاکبر را نیز با شمشیرها تکه تکه کردند!). باز شما بگویید : «مربوط به علما نیست».
این آقا میگوید : «سی سال پیش در یکی از روزنامهها خواندم که علمای نجف به حرمت نقل جنازه فتوا داده بودند» من نمیدانم کدام روزنامه بوده ، فتوادهندگان کهها بودهاند ولی این خود گفتگوییست که این مذهب شما رنگ ثابتی ندارد و علمای شما آزادند که مطابق مصالح دکانداری ، خودشان هر زمان آن را برنگ دیگری اندازند. ما دیدهایم هر چیز تازه که درآمده علمای شما مخالفت کردهاند. ولی چون رواج گرفته برگشته گفتهاند : «در مذهب ما نیز چنینست». ما هنوز فراموش نکردهایم که برای خوراک خوردن با قاشق و چنگال حدیثی ساختند : «کان النبی بأکل بالشوک» (پیغمبر با خار میخورد). گفتند : مقصود از خار چنگال بوده.
در سی و چند سال پیش که آغاز مشروطه میبود و احساسات میهنپرستی در ایرانیان نیرو میداشت و گاهی نیز از بردن جنازه و مانند آنها نکوهش میرفت ببینید کدام یکی از ملایان نجف بودهاند که برای خوشایند مردم چنان فتوا داده.
به هر حال اگر علما باین کار زشت راضی نیستند چرا جلو نمیگیرند؟!. مگر هر روز در کربلا و نجف نمیبینند که پیاپی اتومبیلها درمیآیند و بار استخوان گندیده میآورند؟!.
یکی از آشنایان من در نجف بوده است. میگوید : در کوچه که راه میرفتیم یکبار میدیدیم اتومبیلی آمد و رد شد و بوی گند بسیار بدی مخلوط با گرد و خاک هوا را پر کرد .. از جلو گاراژها که میگذشتیم ناچار میبودیم دماغ و دهان خود را بگیریم. در صحن که میایستادیم یکبار میدیدیم بوی عفونت در هوا پیچید. برمیگشتیم میدیدیم مردهی تازهای از چند روز راه آوردهاند که طوافی دهند و ببرند و روانهی بهشتش کنند.
میگوید : یکی از کارها در نجف رفتن به پیشواز جنازههای بزرگان و توانگرانست که هر چند زمان یکی را از هندوستان یا از ایران یا از جاهای دیگر میآورند.
میگوید : در نجف یکی از مرضهای بسیار شایع سل است و من عقیدهمندم که باعث شیوع آن عفونتی است که هوای آنجا از این مردگان پیدا میکند. درد بدتر اینجاست که در آن شهر یک نفر پزشک نیست که باری به معالجه پردازد. جوانان بسیار در آغاز زندگانی با آن مرض زیر خاک میروند.
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ پیشروتر از همه خامنهای بوده که گفته «در وضعیت فعلی حرامست». معنی آنکه روزی هم تواند بود که حرام نبوده آزاد باشد. حال آنکه همه میدانند اکنون قمهزنی را هیچ جلوگیری نیست و آزاد است.
2ـ در هنگام چاپ دسترس بجملههایی از كتاب «كشفالغطاء» شیخ جعفر كبیر پیدا شد كه چون بسیار دیدنیست در اینجا آورده میشود. شیخ از مواردی كه بیرون آوردن مرده از گور جایز است بحث میكند و چنین میگوید : «و منها ان یكون ذلك لایصاله الی محل یرجی فوزه بالثواب او نجاته من العقاب كالنقل الی المشاهد المشرفة او مقابر مطلق الاولیاء و الشهداء و الصلحاء و العلماء و ربما كان ذلك اولی من غیره فیخرجه كلا او بعضا عظما او لحما او مجتمعا و لو لا قیام الاجماع و السیرة علی عدم وجوبه لقلنا بوجوبه فی بعض المحال».
شیخ كبیر جایز میداند كه گورها را باز كنند و استخوان یا گوشت مردگان یا هر دوی آنها را بیرون آورند به نجف یا به كربلا و یا به بارگاه فلان امامزاده یا بَهمان عالم یا درویش نقل كنند. میگوید : اگر نبود كه علمای ما آن را واجب ندانستهاند ، من حكم بواجب بودن میكردم.
🌸
1ـ پیشروتر از همه خامنهای بوده که گفته «در وضعیت فعلی حرامست». معنی آنکه روزی هم تواند بود که حرام نبوده آزاد باشد. حال آنکه همه میدانند اکنون قمهزنی را هیچ جلوگیری نیست و آزاد است.
2ـ در هنگام چاپ دسترس بجملههایی از كتاب «كشفالغطاء» شیخ جعفر كبیر پیدا شد كه چون بسیار دیدنیست در اینجا آورده میشود. شیخ از مواردی كه بیرون آوردن مرده از گور جایز است بحث میكند و چنین میگوید : «و منها ان یكون ذلك لایصاله الی محل یرجی فوزه بالثواب او نجاته من العقاب كالنقل الی المشاهد المشرفة او مقابر مطلق الاولیاء و الشهداء و الصلحاء و العلماء و ربما كان ذلك اولی من غیره فیخرجه كلا او بعضا عظما او لحما او مجتمعا و لو لا قیام الاجماع و السیرة علی عدم وجوبه لقلنا بوجوبه فی بعض المحال».
شیخ كبیر جایز میداند كه گورها را باز كنند و استخوان یا گوشت مردگان یا هر دوی آنها را بیرون آورند به نجف یا به كربلا و یا به بارگاه فلان امامزاده یا بَهمان عالم یا درویش نقل كنند. میگوید : اگر نبود كه علمای ما آن را واجب ندانستهاند ، من حكم بواجب بودن میكردم.
🌸
✴️ پشت پردهی نمایش «ادبیات» در ایران
🖌 نویساد
🔸بخش سوم
«همچنان گفتهاند : «لیتراتور نمایندهی اندیشههای یك توده است». این هم دور نیست. شما اگر میخواهید از بلندی یا از پستی اندیشههای یك مردم آگاه شوید یكی از راههایش آنست كه كتابها و نوشتههای ایشان را بخوانید. لیكن این هم دربارهی ادبیات ایران راست نیست. آیا كسی از «مقامات حمیدی» و شعرهای انوری پی باندیشههای مردم آن زمان تواند برد؟!.
ولی چون «لیتراتور» با «ادبیات» ترجمه شده بود همهی آن ستایشها بهرهی این میگردید و همین در اندیشهها جا باز میكرد : مثلاً اگر شما میخواستید با یكی از جوانهای درسخوانده بسخن پرداخته بگویید : «آخر این شعرها و تاریخ شعرا كه بشاگردان میآموزند چیست؟!. چه سودی از آنها خواهد بود؟!.» میدیدی دلسوزانه پاسخ داد و گفت : «په آقا چه میفرمایید؟!.. اینها ادبیاتست. شما كتابهای اروپا را بخوانید تا ببینید از ادبیات چه ستایشها میكنند.» بیچاره جوان نمیدانست چه فریبی خورده است.
این بود داستان نیرنگی كه گفتم. بدخواهان چنین نیرنگی را زدند و بآن بس نكرده برای رویانیدن تخمهایی كه كاشته بودند به یك كوشش دیگری برخاستند ، و آن اینكه در روزنامهها و درمیان جوانان هایهویی بنام شعر و ادبیات برپا گردانیدند و در این كار دست برخی از شرقشناسان نیز درمیان میبود.
این كار هم تاریخچهای میدارد كه میباید بگویم اگرچه سخن بدرازی خواهد انجامد. این رازها باید بیرون ریخته شود.
اگر تاریخ هجدهساله را خواندهاید در سال 1290 (1329)[ق] دولت خودكامهی روس بایران التماتوم داد. بیرون داستان آن بود كه دولت روس از كارهای مستر شوستر آمریكایی بخشم آمده و بما فشار آورده سه چیز میخواست : 1) شوستر را بیرون كنیم. 2) دیگر كاركنی از بیگانگان بیخشنودی دولت روس و انگلیس نیاوریم. 3) دررفت[=خرج] ارتش روس را كه بایران آمده بود بپردازیم. ولی از درون خواسته میشد دستگاه مشروطه و آزادیخواهی از ایران برافتد ، و در این كار ، دست بدخواهان خودمان در كار میبود. به اینمعنی بایستی بخش بیشتر نقشه با دست اینان انجام گیرد.
اینبود دولت نكولایی التماتومش را داد و وزیران نیز رُلهای خود را بازی كردند و كار بجنگ كشید و مجاهدان و آزادیخواهان توسریهای سخت از مشت آهنین دولت روس خوردند و از میان رفتند. این زمان دولت گامی بالاتر گزاشت و مجلس را نیز بست. در التماتوم این را نخواسته بودند. ولی در نقشهی نهانی این نیز میبوده.
بدینسان نقشه انجام گرفت. ولی یك كار دیگر بازمیماند. تودهای كه هفت سال با شورش و جنگ بسر برده و گُردانی از میان آن همچون ستارخان و یِفرِمخان و حیدر عمواُغلی و دیگران برخاسته بودند ، كار او تنها با بستن [مجلس] و پراكندن مجاهدان پایان نیافتی. بیش از همه بایستی اندیشههای آزادیخواهانه را از مغزها بیرون كنند. بایستی مردم را از آن شور پایین آورند. خونها را از جوش اندازند. بایستی ریشهها را بسوزانند ، از بریدن شاخهها سودی نتوانستی بود.
این كار میبایست با دست خانوادهی فروغی و همدستانشان از ایران و پرفسور براون [1] و همراهان او از اروپا انجام گیرد. میبایست اینان بكوششهایی كه دربارهی رواج شعر و ادبیات میداشتند بیفزایند و تكان بزرگی پدید آورند. میبایست مردم را سرگرم گردانند. برخی را شاعر سازند ، برخی را شعردوست گردانند ، شعرهای زهرآلود شاعران را در مغزها جا دهند ، برای اندیشههای جوانان میدان تازهای باز كنند.
برای این كار خود عنوانی نیز پیدا كرده بودند. زیرا میگفتند : «ما كه نخواهیم توانست در برابر دیگران با قوه و قدرت عرض اندام كنیم. برای ما یك راه باز است ، و آن اینكه ادبیات و تمدن قدیم خودمان را بگوش دنیا برسانیم و جلب احترام برای خود كنیم. در اروپا ما را با سعدی و حافظ و خیام و فردوسی میشناسند. باید ما نیز هرچه میتوانیم باینها اهمیت دهیم».
اینها سخنانی بوده كه پرفسور صدیق [2] بیست و چند سال پیش هنگامی كه از اروپا بازمیگشت در تبریز در سالن دبیرستان دولتی بزبان آورده و چنین گفته بود : «بهمین جهت من در اروپا با پرفسور براون همدست میبودم و به نشر ادبیات ایران میكوشیدیم». یك بار هم من این سخن را از زبان فروغی شنیدم.
👇
🖌 نویساد
🔸بخش سوم
«همچنان گفتهاند : «لیتراتور نمایندهی اندیشههای یك توده است». این هم دور نیست. شما اگر میخواهید از بلندی یا از پستی اندیشههای یك مردم آگاه شوید یكی از راههایش آنست كه كتابها و نوشتههای ایشان را بخوانید. لیكن این هم دربارهی ادبیات ایران راست نیست. آیا كسی از «مقامات حمیدی» و شعرهای انوری پی باندیشههای مردم آن زمان تواند برد؟!.
ولی چون «لیتراتور» با «ادبیات» ترجمه شده بود همهی آن ستایشها بهرهی این میگردید و همین در اندیشهها جا باز میكرد : مثلاً اگر شما میخواستید با یكی از جوانهای درسخوانده بسخن پرداخته بگویید : «آخر این شعرها و تاریخ شعرا كه بشاگردان میآموزند چیست؟!. چه سودی از آنها خواهد بود؟!.» میدیدی دلسوزانه پاسخ داد و گفت : «په آقا چه میفرمایید؟!.. اینها ادبیاتست. شما كتابهای اروپا را بخوانید تا ببینید از ادبیات چه ستایشها میكنند.» بیچاره جوان نمیدانست چه فریبی خورده است.
این بود داستان نیرنگی كه گفتم. بدخواهان چنین نیرنگی را زدند و بآن بس نكرده برای رویانیدن تخمهایی كه كاشته بودند به یك كوشش دیگری برخاستند ، و آن اینكه در روزنامهها و درمیان جوانان هایهویی بنام شعر و ادبیات برپا گردانیدند و در این كار دست برخی از شرقشناسان نیز درمیان میبود.
این كار هم تاریخچهای میدارد كه میباید بگویم اگرچه سخن بدرازی خواهد انجامد. این رازها باید بیرون ریخته شود.
اگر تاریخ هجدهساله را خواندهاید در سال 1290 (1329)[ق] دولت خودكامهی روس بایران التماتوم داد. بیرون داستان آن بود كه دولت روس از كارهای مستر شوستر آمریكایی بخشم آمده و بما فشار آورده سه چیز میخواست : 1) شوستر را بیرون كنیم. 2) دیگر كاركنی از بیگانگان بیخشنودی دولت روس و انگلیس نیاوریم. 3) دررفت[=خرج] ارتش روس را كه بایران آمده بود بپردازیم. ولی از درون خواسته میشد دستگاه مشروطه و آزادیخواهی از ایران برافتد ، و در این كار ، دست بدخواهان خودمان در كار میبود. به اینمعنی بایستی بخش بیشتر نقشه با دست اینان انجام گیرد.
اینبود دولت نكولایی التماتومش را داد و وزیران نیز رُلهای خود را بازی كردند و كار بجنگ كشید و مجاهدان و آزادیخواهان توسریهای سخت از مشت آهنین دولت روس خوردند و از میان رفتند. این زمان دولت گامی بالاتر گزاشت و مجلس را نیز بست. در التماتوم این را نخواسته بودند. ولی در نقشهی نهانی این نیز میبوده.
بدینسان نقشه انجام گرفت. ولی یك كار دیگر بازمیماند. تودهای كه هفت سال با شورش و جنگ بسر برده و گُردانی از میان آن همچون ستارخان و یِفرِمخان و حیدر عمواُغلی و دیگران برخاسته بودند ، كار او تنها با بستن [مجلس] و پراكندن مجاهدان پایان نیافتی. بیش از همه بایستی اندیشههای آزادیخواهانه را از مغزها بیرون كنند. بایستی مردم را از آن شور پایین آورند. خونها را از جوش اندازند. بایستی ریشهها را بسوزانند ، از بریدن شاخهها سودی نتوانستی بود.
این كار میبایست با دست خانوادهی فروغی و همدستانشان از ایران و پرفسور براون [1] و همراهان او از اروپا انجام گیرد. میبایست اینان بكوششهایی كه دربارهی رواج شعر و ادبیات میداشتند بیفزایند و تكان بزرگی پدید آورند. میبایست مردم را سرگرم گردانند. برخی را شاعر سازند ، برخی را شعردوست گردانند ، شعرهای زهرآلود شاعران را در مغزها جا دهند ، برای اندیشههای جوانان میدان تازهای باز كنند.
برای این كار خود عنوانی نیز پیدا كرده بودند. زیرا میگفتند : «ما كه نخواهیم توانست در برابر دیگران با قوه و قدرت عرض اندام كنیم. برای ما یك راه باز است ، و آن اینكه ادبیات و تمدن قدیم خودمان را بگوش دنیا برسانیم و جلب احترام برای خود كنیم. در اروپا ما را با سعدی و حافظ و خیام و فردوسی میشناسند. باید ما نیز هرچه میتوانیم باینها اهمیت دهیم».
اینها سخنانی بوده كه پرفسور صدیق [2] بیست و چند سال پیش هنگامی كه از اروپا بازمیگشت در تبریز در سالن دبیرستان دولتی بزبان آورده و چنین گفته بود : «بهمین جهت من در اروپا با پرفسور براون همدست میبودم و به نشر ادبیات ایران میكوشیدیم». یك بار هم من این سخن را از زبان فروغی شنیدم.
👇
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
پیداست تودهای را كه خواستند فریب دهند اینگونه سخنان دلسوزانه هم پیدا كنند. به هر حال از همان سال 1290 تكانی در ایران در زمینهی شعر و ادبیات پدید آورده شد. از اروپا براون «تاریخ ادبیات ایران» میفرستاد. كتابها چاپ میكرد. «انجمن خیام» [3] بایای[وظیفه] خود را انجام میداد». در ایران گفتارها دربارهی شاعران نوشته میشد ، كتابها بچاپ میرسید ، جستجو از تاریخچهی زندگی شاعران میرفت ، ساتها[=صفحهها] سیاه میگردید دربارهی آنكه سال زاییده شدن شاعری بدست آید. مهنامههای ادبی پراكنده میشد ، در شهرها انجمنهای ادبی برپا میگردید ، چَخِشها[4] میرفت دربارهی آنكه فلان شاعر از كدام شهر است ، در دبیرستانها و دانشكدهها بیشتر جوانان (شصت و هفتاد درصد آنها) شعر میگفتند ، خیابانها بنام شاعران نامیده میشد [5] ، به سعدی و حافظ و خیام و فردوسی نام «مفاخر ملی» داده شده كتابهاشان پیاپی بچاپ میرسید ، در شهرستانها بروی گورهای شاعران گنبدها افراشته میشد ، هر شهری برای خود شاعری با چنان گنبدی میخواست. كمكم كار بالا گرفته گفته میشد : «شعر وحی است». آشكاره مینوشتند : «شاعر هنگامی كه بشعر گفتن میپردازد روح او بعوالم دیگری ارتباط پیدا میكند ...». كسانی از این اندازه هم گذشته گفتگو میداشتند كه كتاب یكی از چهار شاعر بزرگ را كه فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی باشند ، بجای قرآن برگزینند و آن را «كتاب مقدس» ایرانیان یا «قرآن فارسی» گردانند و سخن در آن میبود كه كدام یكی را برگزینند. هایهویی میبود كه نمیدانم چه نامی دهم. ...
آخرین كوشش كه دربارهی افزودن بآن هایهوی ادبیات از دستهی بدخواهان سر زد برپا گردانیدن «هزارهی فردوسی» و آوازه انداختن بسراسر كشورها بود. از سالها نقشهی آن را كشیده و بسیج [6] كار را دیده بودند و آنچه توانستند در آن میان باد بآتش هایهوی زدند و آن را تا باندازهی دیوانگی رسانیدند.
(در پیرامون «ادبیات» ، نشست یکم)
[1] : Edward Granville Browne
[2] : دانستنیست در پروندهای که وزیران و نخستوزیران و برخی از سران ادارهها برای کتابهای کسروی پدید آوردند (همان که به یک رشته بازپرسیهای درازی کشید و سرانجام در یکی از نشستهای بازپرسی آدمکشان بسرش ریخته او را در کاخ دادگستری کشتند) یکی از نخستین شکایتها بدست همین دکتر صدیق وزیر فرهنگ آن زمان انجام گرفت. او در 29/12/23 باستناد مادّهی 2 قانون مصوب 1301 تقاضای تعقیب کسروی را بعلت نشر کتابهای «خلاف قانون» از وزارت دادگستری نمود. (پاکدامن ، قتل کسروی ، چ دوم ، ص 141 و 211). نمیتوان نوشتههای این کتاب را در آن شکایت بیاثر دانست.
[3] : Omar Khayyam Club در لندن.
[4] : چخیدن (همچون جهیدن) = مجادله كردن ؛ چخش = مجادله
[5] : برای مثال خیابان علاءالدوله را خیابان فردوسی ، جلیلآباد را خیابان خیام ، اسماعیل بزاز را خیابان مولوی نامیدند.
[6] : بسیجیدن = تدارک كردن ؛ بسیج = تدارک
(این نوشتار دنباله دارد)
.
آخرین كوشش كه دربارهی افزودن بآن هایهوی ادبیات از دستهی بدخواهان سر زد برپا گردانیدن «هزارهی فردوسی» و آوازه انداختن بسراسر كشورها بود. از سالها نقشهی آن را كشیده و بسیج [6] كار را دیده بودند و آنچه توانستند در آن میان باد بآتش هایهوی زدند و آن را تا باندازهی دیوانگی رسانیدند.
(در پیرامون «ادبیات» ، نشست یکم)
[1] : Edward Granville Browne
[2] : دانستنیست در پروندهای که وزیران و نخستوزیران و برخی از سران ادارهها برای کتابهای کسروی پدید آوردند (همان که به یک رشته بازپرسیهای درازی کشید و سرانجام در یکی از نشستهای بازپرسی آدمکشان بسرش ریخته او را در کاخ دادگستری کشتند) یکی از نخستین شکایتها بدست همین دکتر صدیق وزیر فرهنگ آن زمان انجام گرفت. او در 29/12/23 باستناد مادّهی 2 قانون مصوب 1301 تقاضای تعقیب کسروی را بعلت نشر کتابهای «خلاف قانون» از وزارت دادگستری نمود. (پاکدامن ، قتل کسروی ، چ دوم ، ص 141 و 211). نمیتوان نوشتههای این کتاب را در آن شکایت بیاثر دانست.
[3] : Omar Khayyam Club در لندن.
[4] : چخیدن (همچون جهیدن) = مجادله كردن ؛ چخش = مجادله
[5] : برای مثال خیابان علاءالدوله را خیابان فردوسی ، جلیلآباد را خیابان خیام ، اسماعیل بزاز را خیابان مولوی نامیدند.
[6] : بسیجیدن = تدارک كردن ؛ بسیج = تدارک
(این نوشتار دنباله دارد)
.
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 1ـ راه را گم کردهاید (سه از سه)
اگر نیک اندیشیده شود و حقایق روشن گردد ، اساساً اینگونه پیشنهادها یا یادآوریها بدولت بیهوده و بیجاست ، و برای آنکه سخنم روشن باشد باید «دولت» را معنی کنیم :
چنانکه گفتیم در کشور مشروطه دارالشورا نمایندهی توده است ، و این دارالشورا چون تصمیماتی میگیرد و قانونهایی میگزارد باید بکسانی اظهار اعتماد کند و از آنان هیئتی پدید آورد و اجرای تصمیمات و قانونها و راه بردن کشور را از ایشان بخواهد.
این معنی دولت است و خود یک چیز ساده فهمیده میشود. ولی در عمل اشکالهایی پیدا شده ترتیب دیگری پیش میآید. باینمعنی اگر در کشوری اختلاف عقیده نیست و مردم با یکدیگر کشاکش و مجادله ندارند ، یک هیئت دولت ، تا بکارهای بیرویهای نپرداخته مورد اعتماد دارالشورا و مردم باشد و با اطمینان و آسودگی بکار پردازد. ولی اگر در کشوری اختلاف عقیده و دستهبندی بود ، باید یک حزب نیرومندی پا پیش گزارد و دولت را او برگزیند و خود پشتیبان آن باشد.
اینست راهی که قرنها در کشورهای مشروطه آزموده شده و مجری بوده. کنون شما بگویید حال ایران کدام یک از این دو است؟. آیا آن نخست است و در ایران اختلاف عقیده نیست؟!. آیا میتوان چنین سخنی گفت؟!. بیگمان نتوان گفت. این کشور پر از اختلاف عقیده است و در سراسر آن هزار تن با یک فهم و اندیشه بآسانی نتوان یافت.
پس میماند دوم ، که یک دستهی نیرومندی پدید آید و به یک دولتی اظهار اعتماد کند و خود پشتیبان آن باشد و پیشرفت کارها را از آن بخواهد.
اساس چاره آنست که با اختلاف عقیده نبرد کنیم و آن را از میان برداریم. ولی چون باین زودی و آسانی نتواند بود چاره جز آن نیست که غیرتمندان و باخردان چه در تهران و چه در دیگر جاها به یک جمعیتی درآیند و یک دستهی نیرومندی پدید آورند و با پشتیبانی از یک دولتی که خود میشناسند باین گرفتاریها و دردها درمان کنند.
امروز یگانهراه اینست و باید این را پیش گرفت. وگرنه یک دولتی که بروی کار بیاید چند نقص بزرگی در آن جمع خواهد بود :
نخست : چون از یک جمعیتی بیرون نیامدهاند هر یکی از وزیران عقیده و اندیشهی جدایی خواهد داشت و با آن دیگران نخواهد ساخت. بجای همدستی با یکدیگر بدشمنی و کارشکنی خواهند پرداخت.
دوم : چون یک مقصد و مرام معینی ندارند ، هر یکی با سلیقهی خود بکارهایی خواهد پرداخت و چه بسا خطاهای بزرگی از آنان سر خواهد زد.
سوم : چون پشتیبان ندارند از روز نخست متزلزل بوده و نخواهند دانست که آیا بنگهداری خود کوشند و یا بکارها پیشرفت دهند. بالاخره یک دولتی اگر نیک باشد بَدان با او دشمنی نموده به برانداختنش خواهند کوشید ، و اگر بد باشد نیکان بضدیت پرداخته ریشهاش را خواهند کند.
اگر میخواهید بآیین مشروطه زندگانی کنید و از سودهای آن بهرهمند گردید راهش اینست و باید شما نیز این راه را پیش گیرید ـ وگرنه در کنار ایستادن و از دور یک پیشنهادی کردن یا یک ایرادی گرفتن ، یک چیز «من درآوردهی» شماست و نتیجهی آن همین تواند بود که میبینید : هر روز صد پیشنهاد و یادآوریست که در روزنامهها بچاپ میرسد و بهیچ یکی کوچکترین اثری داده نمیشود. همیشه مردم از دولت ناله میکنند و دولت از مردم شاکی میباشد.
این سخنان را بایستی از سی سال پیش بگویند و در دلها جا دهند تا پیشرفت کند و امروز این گرفتاریها و آوارگیها درمیان نباشد. راست است از زمانی که جنبش مشروطه پدید آمد در ایران حزبهایی نیز پیدا شد و برخی از آنها کارهای تاریخی کرد و نامی از خود در تاریخ گزاشت (همچون دستهی مجاهدان تبریز و گیلان). ولی رویهمرفته مردم نه معنی مشروطه را درست فهمیدند و نه این موضوع را نیک دریافتند ، و سی و اند سال همه بغلط راه رفته و زندگی کردهاند و کنون دیگر عادت شده. ولی باید این عادت را بهم زد و این غلط را از میان برداشت.
یک کلمه باید گفت : شما با حال کنونی و با این بیراهی و پراکندگی [به] هیچ جا نتوانید رسید. چنانکه از سی سال پیش همیشه پس رفتهاید ، از این سپس نیز پس خواهید رفت. مگر این حال را تغییر دهید و شما نیز راهی را پیش گیرید. میدانم کسانی چون این را بخوانند بیاد حزبسازیهای بیست و چند سال پیش افتاده بمن ایراد خواهند گرفت که مردم را بچنان کارهایی دعوت مینماید. ولی چنین نیست و من خود از آن کارهای ناستوده سخت بیزارم. ما اگر مینویسیم باید غیرتمندان دست بهم دهند هیچگاه مقصودمان آن دستهبندیها نیست و خود در شمارههای آینده روشن خواهیم گردانید که کدام جمعیت را میگوییم و چه راهی را پیشنهاد میکنیم.
ما امروز ناگزیریم بچنان کاری برخیزیم. اگر پستنهادانی در بیست سال پیش باین نام کارهای ناستودهای کردهاند دلیل نخواهد بود که ما در اندیشهی زندگانی نباشیم و بهمدستی و همراهی نکوشیم.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 1ـ راه را گم کردهاید (سه از سه)
اگر نیک اندیشیده شود و حقایق روشن گردد ، اساساً اینگونه پیشنهادها یا یادآوریها بدولت بیهوده و بیجاست ، و برای آنکه سخنم روشن باشد باید «دولت» را معنی کنیم :
چنانکه گفتیم در کشور مشروطه دارالشورا نمایندهی توده است ، و این دارالشورا چون تصمیماتی میگیرد و قانونهایی میگزارد باید بکسانی اظهار اعتماد کند و از آنان هیئتی پدید آورد و اجرای تصمیمات و قانونها و راه بردن کشور را از ایشان بخواهد.
این معنی دولت است و خود یک چیز ساده فهمیده میشود. ولی در عمل اشکالهایی پیدا شده ترتیب دیگری پیش میآید. باینمعنی اگر در کشوری اختلاف عقیده نیست و مردم با یکدیگر کشاکش و مجادله ندارند ، یک هیئت دولت ، تا بکارهای بیرویهای نپرداخته مورد اعتماد دارالشورا و مردم باشد و با اطمینان و آسودگی بکار پردازد. ولی اگر در کشوری اختلاف عقیده و دستهبندی بود ، باید یک حزب نیرومندی پا پیش گزارد و دولت را او برگزیند و خود پشتیبان آن باشد.
اینست راهی که قرنها در کشورهای مشروطه آزموده شده و مجری بوده. کنون شما بگویید حال ایران کدام یک از این دو است؟. آیا آن نخست است و در ایران اختلاف عقیده نیست؟!. آیا میتوان چنین سخنی گفت؟!. بیگمان نتوان گفت. این کشور پر از اختلاف عقیده است و در سراسر آن هزار تن با یک فهم و اندیشه بآسانی نتوان یافت.
پس میماند دوم ، که یک دستهی نیرومندی پدید آید و به یک دولتی اظهار اعتماد کند و خود پشتیبان آن باشد و پیشرفت کارها را از آن بخواهد.
اساس چاره آنست که با اختلاف عقیده نبرد کنیم و آن را از میان برداریم. ولی چون باین زودی و آسانی نتواند بود چاره جز آن نیست که غیرتمندان و باخردان چه در تهران و چه در دیگر جاها به یک جمعیتی درآیند و یک دستهی نیرومندی پدید آورند و با پشتیبانی از یک دولتی که خود میشناسند باین گرفتاریها و دردها درمان کنند.
امروز یگانهراه اینست و باید این را پیش گرفت. وگرنه یک دولتی که بروی کار بیاید چند نقص بزرگی در آن جمع خواهد بود :
نخست : چون از یک جمعیتی بیرون نیامدهاند هر یکی از وزیران عقیده و اندیشهی جدایی خواهد داشت و با آن دیگران نخواهد ساخت. بجای همدستی با یکدیگر بدشمنی و کارشکنی خواهند پرداخت.
دوم : چون یک مقصد و مرام معینی ندارند ، هر یکی با سلیقهی خود بکارهایی خواهد پرداخت و چه بسا خطاهای بزرگی از آنان سر خواهد زد.
سوم : چون پشتیبان ندارند از روز نخست متزلزل بوده و نخواهند دانست که آیا بنگهداری خود کوشند و یا بکارها پیشرفت دهند. بالاخره یک دولتی اگر نیک باشد بَدان با او دشمنی نموده به برانداختنش خواهند کوشید ، و اگر بد باشد نیکان بضدیت پرداخته ریشهاش را خواهند کند.
اگر میخواهید بآیین مشروطه زندگانی کنید و از سودهای آن بهرهمند گردید راهش اینست و باید شما نیز این راه را پیش گیرید ـ وگرنه در کنار ایستادن و از دور یک پیشنهادی کردن یا یک ایرادی گرفتن ، یک چیز «من درآوردهی» شماست و نتیجهی آن همین تواند بود که میبینید : هر روز صد پیشنهاد و یادآوریست که در روزنامهها بچاپ میرسد و بهیچ یکی کوچکترین اثری داده نمیشود. همیشه مردم از دولت ناله میکنند و دولت از مردم شاکی میباشد.
این سخنان را بایستی از سی سال پیش بگویند و در دلها جا دهند تا پیشرفت کند و امروز این گرفتاریها و آوارگیها درمیان نباشد. راست است از زمانی که جنبش مشروطه پدید آمد در ایران حزبهایی نیز پیدا شد و برخی از آنها کارهای تاریخی کرد و نامی از خود در تاریخ گزاشت (همچون دستهی مجاهدان تبریز و گیلان). ولی رویهمرفته مردم نه معنی مشروطه را درست فهمیدند و نه این موضوع را نیک دریافتند ، و سی و اند سال همه بغلط راه رفته و زندگی کردهاند و کنون دیگر عادت شده. ولی باید این عادت را بهم زد و این غلط را از میان برداشت.
یک کلمه باید گفت : شما با حال کنونی و با این بیراهی و پراکندگی [به] هیچ جا نتوانید رسید. چنانکه از سی سال پیش همیشه پس رفتهاید ، از این سپس نیز پس خواهید رفت. مگر این حال را تغییر دهید و شما نیز راهی را پیش گیرید. میدانم کسانی چون این را بخوانند بیاد حزبسازیهای بیست و چند سال پیش افتاده بمن ایراد خواهند گرفت که مردم را بچنان کارهایی دعوت مینماید. ولی چنین نیست و من خود از آن کارهای ناستوده سخت بیزارم. ما اگر مینویسیم باید غیرتمندان دست بهم دهند هیچگاه مقصودمان آن دستهبندیها نیست و خود در شمارههای آینده روشن خواهیم گردانید که کدام جمعیت را میگوییم و چه راهی را پیشنهاد میکنیم.
ما امروز ناگزیریم بچنان کاری برخیزیم. اگر پستنهادانی در بیست سال پیش باین نام کارهای ناستودهای کردهاند دلیل نخواهد بود که ما در اندیشهی زندگانی نباشیم و بهمدستی و همراهی نکوشیم.
👇