پاکدینی ـ احمد کسروی
7.68K subscribers
8.64K photos
485 videos
2.28K files
1.77K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
✴️ پشت پرده‌ی نمایش «ادبیات» در ایران

🖌 نویساد

🔸 بخش یکم

خوانندگان می‌دانند که در یک‌صدوبیست سال گذشته پیشامدی ارجدارتر از جنبش مشروطه در ایران رخ نداده. همینکه مردم دانستند کشورداری اساساً یکی از بایاهای (وظیفه) خودشان است و این «حقی» ایشان راست ، همینکه دانستند کارها باید از روی قانون پیش رود نه از روی خواست امیران و والیان و شاهان ، و آن قانونها را باید نمایندگان ایشان در مجلس بگزارند ، همین دانستن برای توده‌ای که هزاران سال با خودکامگی راه رفته بود ، خود گام بزرگی در فهم و اندیشه‌ی ایشان پدید آورد.

در ارجمندی مشروطه (دمکراسی) همین بس که اکنون بیشتر کشورهای پیشرفته‌ی جهان با این شیوه راه برده می‌شوند و خودکامگی در جهان دیر یا زود خواهد برافتاد.

تأثیر آن جنبش و ارج آن درمیان ایرانیان بدان اندازه بود که پس از دو دوره خودکامگی شاهان پهلوی ، چون درپی پیشامدهای سال 57 رشته‌ی کارهای کشورداری بدست ملایان افتاد نتوانستند بیکباره نتیجه‌های آن از جمله قانون اساسی ، مجلس و انتخابات و رسانه‌های آزاد را نادیده گیرند. ناچار بودند در ظاهر هم شده خود را بدانها پایبند نشان دهند ولی از هر گوشه‌ای از جمله گزاردن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی و برپا کردن شورای نگهبان و میدان ندادن به حزبها و نگاهداشتن شمشیر داموکلس بالای سر روزنامه‌ها ، آن را از درون پوسانیده و یک دستگاه متهوعی از آن پدید آورند که هر چیزی می‌توان نامیدش مگر دمکراسی.

اگر توده از حقوقی که مشروطه یادشان داد آگاه نبودند یا سالهایی که لذت آزادی را چشیده بودند نبود و از کوششهایی که برای سرنگونی حکومت محمدرضاشاه ‌کردند چشمداشت دمکراسی (در آن معنی که خود می‌دانستند) نداشتند ، ملایان جز دستگاه خلیفه‌گری و نهایت یک رسانه‌ی حکومتی به چیز دیگری خشنودی نمی‌دادند.

جنبشِ ارجدار مشروطه تا سال 57 بدان نیکی و پاکی که در آغاز نمایان شد بازنمانده بود و به سببهای چندی رفته رفته آلوده‌تر شده آزادیهای مردم کمتر و کمتر می‌گردید. با اینهمه با چنان حالی تا بحکومت رسیدن ملایان ، درخت پرارجِ جنبش مشروطه هنوز میوه‌های شیرینی می‌داد و تا می‌توانست جلو لگام‌گسیختگی ملایان را می‌گرفت.

در اینجا از همه‌ی سببهای پستی و آلودگی گرفتن جنبش مشروطه نمی‌توان سخن گفت. تنها یکی از آنها را موضوع سخن این نوشتار گرفته‌ایم.

🔸🔸🔸

رواج «ادبیات» در سالهای پس از جنبش مشروطه تاریخچه‌ای دارد و چون درمی‌نگریم می‌بینیم دسته‌ی بدخواه کشور در آغاز ، کار را با گنجانیدن شعر و تاریخ شعرا در درسهای مدرسه و با هزاره‌ی فردوسی و گنبد برافراشتن بر گورهای شاعران و اینگونه کارها آغاز کردند تا سرانجام توانستند هیاهویی به نام «ادبیات» در این کشور راه اندازند. این کوششهای پلید نیز نامستقیم به جنبش مشروطه و حقوق مردم و آزادیها بستگی می‌دارد ـ بدانسان که در این نوشتار خواهیم دید.

با آنکه از جنبش مشروطه کمتر از سی سال می‌گذشت و هنوز آن کوششها در راه آزادی ، نبردها با خودکامگی ، مردانگیها و از خودگذشتگیها در یادها بود ، مردم را با زمینه‌چینیهایی چنان فریفته بودند که ایشان هیچ ندانند که باید در زندگانی اجتماعی به کار و کوششهای بیشماری در راه پیشرفت و استقلال کشور بپردازند. کوششهای بیشماری که شعر سرودن و سرگرمِ آن شدن جز یکی از صد کار لازم شمارده نگردد.

در این میان کوششهای توانفرسای کسروی به درهم شکستن سدی که زیر نام «ادبیات» جلو اندیشه‌های مردم ساخته بودند انجامید. ما امیدمندیم که آن نقشه‌های بدخواهانه بیشتر از این آفتابی شود و فریبخوردگان بخود آیند و زود باشد روزی که رویها از گذشته به آینده‌ی کشور و سرفرازی آن برگردد و بیش از پیش در اندیشه‌ی نگاهداری میهن و پیشرفت آن باشیم.

در آغاز سخن اشاره کردیم : کوشش پلید به رواج شعر و شاعری با جنبش مشروطه بستگی بسیار دارد. آن گرانمایگی که کشورداری دمکراسی برای مردم می‌شمارد و معناهای ژرفی که از میهن‌پرستی و مشارکت در سرنوشت خویش در دلهای مردم پدید می‌آورد چیزی نبود که بدخواهان کشور چشم دیدنش را داشته باشند. می‌بایست کاری کنند که دلها و اندیشه‌های مردم سرگرم کارهای بیهوده گردد.

کسروی از هنگامی که به کوشش برخاست چون به بیشتر زمینه‌هایی که پرداخت با باورهای مردم ناسازگار بود ، بسیاری به مخالفت و دشمنی با او برخاستند. از یکسو هم چون سخنانش بیدلیل نبود و از آنسو ، پیاپی در پیمان و پرچم نوشت : «هر کس ایرادی به سخنانمان دارد بنویسد ، ما خود می‌خواهیم زمینه‌ی سخن هرچه روشن‌تر گردد» ، اینبود سخنانش از بوته‌ی نقد می‌گذشت و دلیلهایش به دلها راه می‌یافت و هواداران و همباوران پافشاری نیز پیدا کرد.
👇
همچنین چون هر دری را که گشود ، پرسشها و خرده‌گیریهای فراوان در پیرامون سخنانش برانگیخته شد ، اینبود همیشه در پیکار بود و در نوشته‌هایش بیش از همه به همان پیکارها ‌پرداخت. اینها را برای آن گفتیم که یادآوری کنیم برای مثال همین جُستار (مبحث) شعر و شاعری و ادبیات که او چند بار بمیان آورد ، در هر بار گوشه‌هایی از آن را بازمی‌نمود. سرانجام در سال 1323 فرصت بیشتری بدست آورد تا توانست همه‌ی سخنانش در آن باره و آنچه را ناگفته مانده در یک کتاب بنام «در پیرامون «ادبیات»» گرد آورد.

در نوشتارهای پیش از این کتاب ، تنها اصل جستار را بازمی‌نمود و دلیلها برای سخن خود می‌آورد. مثلاً

«شعر سخنست ، سخن آراسته. سخن هم باید از روی نیاز باشد». (در پیرامون «ادبیات» ، نشست دوم)

یا این تکه :

«... سخن چه نثر و چه شعر ، خود خواستی[=هدف] نیست. بلكه برای خواستِ دیگریست. شما هنگامی لب بسخن باز می‌كنید كه نیاز باشد. باین معنی چیزهایی برای گفتن در دلت باشد. سخن برای گفتن چیزهای گفتنیست. آن دیوانگانند كه بی‌نیازانه و بی‌هنگام سخنانی گویند.
داستان سخن از این باره داستان خانه است. خانه خود خواستی نیست بلكه برای نشستن است. شما هنگامی خانه سازید كه نیازی داشته بخواهید در آن بنشینید. اگر كسی بی‌آنكه نیاز باشد خانه‌هایی بسازد و بگزارد ، مردم او را دیوانه شناسند.
شاعران ایران این نكته را نمی‌دانند و خودِ سخن یا شعر را خواستی می‌شمارند. اینست دربند نیاز نبوده هر زمان كه خواستند شعر می‌سرایند. خودِ سخن و آراستن آن را چیزی ارجدار می‌شناسند». (همانجا)

(این نوشتار دنباله دارد)
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 1ـ راه را گم کرده‌اید (یک از سه)


از روزی که پرچم را آغاز کرده‌ایم بارها می‌بینیم یک کسی گفتاری آورده در این زمینه که بدولت فلان پیشنهاد را کند یا فلان ایراد را گیرد. این رسمیست که از سالها در کشور ما پیدا شده. کسان بسیاری بخود حق می‌دهند که در کارهای کشور «اظهار نظر» کنند و در پیشرفت زندگانی توده[=ملت] دخالتی نمایند.

ما باین دخالت یا اظهار نظر ایراد نداریم. زیرا معنی مشروطه همینست : ما چون مشروطه را معنی می‌کنیم می‌گوییم : حکومت یا سررشته‌داری ازآن‌ِ توده است ، ولی چون توده نخواهد توانست خود رشته‌ی کارها را در دست گیرد ، کسانی را از میان خود بنمایندگی برمی‌گزینند که مجلسی کنند و بنشینند و درباره‌ی کشور و کارهای آن گفتگوهایی کنند و قانونهایی گزارند و تصمیمهایی گیرند ، و سپس بچند تنی از وزیران اعتماد کرده بکار بستن آن تصمیمها و قانونها را بایشان سپارند.

پس راستی را چه مجلس شورا و چه دولت هرچه می‌گویند و هرچه می‌کنند بنمایندگی از توده می‌باشد ، و از گفتن بی‌نیاز است که خود توده حق دیده‌بانی[=نظارت] دارد و می‌تواند اظهار نظر کند یا خرده‌ گیرد.

ولی از چه راه؟!. گفتگو در راه آنست. این ترتیبی که امروز درمیانست و هر کسی هرچه می‌فهمد و به ‌اندیشه‌اش می‌رسد به تنهایی ایراد می‌گیرد یا پیشنهاد می‌کند نتیجه‌ی درستی نتواند داد و خود چند عیب دارد.

زیرا نخست اینها چیزهای ناسنجیده‌ایست و در پیرامون آنها دقت بکار نرفته و رسیدگی درستی نشده. چیزهاییست که خود گوینده پس از چندی فراموش خواهد ساخت و یا پشیمان خواهد گردید. بسیاری از آنها کلیاتیست که همه می‌دانند.

دوم اگر چنین باشد که هر کس به تنهایی پیشنهادی کند چه‌بسا دیگران آن را نپسندند ، و چه‌بسا یک کس دیگری پیشنهادی بضد آن نماید. چنانکه بارها دیده می‌شود که یک چیزی را که یکی پیشنهاد می‌کند مردم ریشخند می‌نمایند و یا ایراد گرفته ضد آن را پیشنهاد می‌کنند.

پس چگونه می‌توان باین پیشنهاد یا یادآوریها ترتیب اثر کرد؟!. خود شما اگر رشته‌ی حکومت را بدست گیرید چگونه توانید باین پیشنهادها توجه کنید؟!.

خواهید گفت : پس چه کار کنیم؟.. آیا خاموش باشیم و هیچی نگوییم؟!.. میگویم : نه! خاموش نباشید. ولی راه ایراد گرفتن یا پیشنهاد کردن را یاد گیرید. شما راه آن را گم کرده‌اید.

در کشور مشروطه یک تن (یا یک فرد) در حکم هیچست. زیرا در کشور مشروطه همه باهم یکسانند ، و اگر چنین باشد که هر یک تنی اظهارنظر کند میلیونها اظهار نظر درمیان خواهد بود ، و چنانکه گفتیم نتیجه‌ی این جز درهمی کارها و آشفتگی زندگی نخواهد بود.

پس راه آنست که خردمندان و نیکخواهان باهم یکی گردند و دسته‌ای باشند ، و آنگاه بنام آن دسته هر پیشنهاد دارند بکنند ، هر ایرادی دارند بگیرند. این از چند جهت بهتر و سزاوارتر است.

از یکسو چون تنها نیستند مطالب را بشور گزارند و سنجیده و پخته گردانند و یک پیشنهاد ارجداری بیرون دهند. از یکسو چون یک دسته‌ای هستند بسخنشان اهمیت دهند و ترتیب اثر کنند و کسی هم بضد آن برنخیزد. بالاخره اگر دولت گوش نداد ، چون پیشنهاد کننده یک دسته‌ایست ، توانند پافشاری کنند و پیشرفت آن را بخواهند.

اگر مقصود کوشیدن و نتیجه بردنست راهش این است و بس. شما اگر روزنامه‌ها را بخوانید سی و اند سالست در ایران مشروطه برخاسته و روزنامه‌ها بنیاد یافته و همیشه ستونهای آنها پر از اینگونه پیشنهادها و یادآوریها بوده. ولی آیا چه سودی داده؟!.

امروز یک نقص بزرگی در زندگانی ایران همینست. نیکی کشور را می‌خواهند ولی از راهش درنمی‌آیند. کسانی این نقص را درنمی‌یابند ولی باید گفت بسیار بزرگست و زیانهای سختی را با خود دارد.

چیزهای فرعی بماند. امروز اساس زندگی متزلزلست. چنانکه گفته‌ایم در این کشور رنجها کشیده شده و خونها ریخته گردیده و مشروطه‌ای بنیاد یافته است. چنین چیزی که اساس زندگانی توده‌ایست ما می‌بینیم دسته‌های بزرگی با آن دشمنی می‌نمایند و بیزاری می‌جویند ، و چون ما به سخن درآمده علت را می‌پرسیم می‌بینیم پاسخی نمی‌توانند ، و چون نیک می‌جوییم می‌بینیم سرچشمه‌ی این دشمنی‌ها و بیزاریها جز هوسبازی نیست. یک سخنانی از این کشور و آن کشور اروپا رسیده و کسان ناآزموده‌ای بی‌آنکه نیک بفهمند مقصود چیست بآنها گراییده و باین نمایشها برخاسته‌اند ، و داستانی باین بزرگی و باین اهمیت باری آن نمی‌کنند که بنشینند و گفتگو کنند و آن را بجایی رسانند. آن نمی‌کنند که در اساس زندگانی اندیشه و سخن یکی گردانند. آیا این نقص نمی‌باشد؟ [1]

👇
🔹 پانوشت :

1ـ مخالفتهایی که در آن زمان با مشروطه یا دمکراسی می‌شد بیشتر از اینرو بود که کشورهایی مانند آلمان ، ایتالیا ، شوروی و ژاپن از دمکراسی دور شده بودند و چون آنها نیز پیشرفتهایی کرده بویژه در جنگ نیرومندی خود را نشان داده بودند کسانی دمکراسی (مشروطه) را کهنه شده می‌‌پنداشتند و بیزاری می‌نمودند. ولی جای خشنودیست که امروز بیشتر مردم خواهان دمکراسیند. چیزی که هست ، باید پروا داشت که این خواهش نه از روی فهم و آگاهی بلکه بیشتر از روی پیروی است. از آنسو هنوز دسته‌هایی هستند که هواداری از پادشاهی کرده همچنان از دمکراسی نومیدی می‌نمایند. یا اینکه اگر امروز دشمنی خود را با دمکراسی به آشکار نمی‌آورند زمانش که برسد آشکار خواهند گردانید و چون باورهای مردم ریشه ندارد در آن روز بیشترشان چاره‌ای جز پیروی نخواهند یافت.


🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش یکم (سه از هفت)


شما سه دلیل شمردید که پیغمبر ، امام علی‌بن‌ابیطالب را جانشین گردانیده بود. یک به یک پاسخ می‌دهم :

نخست داستان غدیر خم : می‌گویید پیغمبر فرمود : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ ، فَهذا عَلِی مَوْلاهُ». من در شگفتم که چرا ملایان معنی این جمله را نمی‌دانند. درمیان عرب داستانی بنام «ولاء» بوده است. باین‌معنی کسی که غلام خود را آزاد می‌کرده میانه‌ی آن غلام با آقایش رابطه‌ی «ولاء» تولید می‌شده و احکامی داشته. مثلاً اگر آن غلام بی‌وارث می‌مرد ارث او بآقایش می‌رسید. همچنین عشایر عرب با یکدیگر پیمان می‌بستند که بقول خودشان «حلیف» یکدیگر می‌شدند. درمیان آنها نیز رابطه‌ی «ولاء» تولید می‌شد و آن نیز احکامی داشت.

در کتابهای فقه «ولاء» یک بابیست. پیغمبر اسلام از مردم عرب می‌بود و با کسانی درمیانه رابطه‌ی «ولاء» می‌داشت. در آن باره علی را که دامادش می‌بود جانشین خود کرده و فرموده : «من با هر کسی ولاء داشتم و مولایش می‌بودم پس از من این علی مولای او خواهد بود». بالاخره این یک وصیت خانواده‌ای بوده.

من نمی‌دانم این جمله کجا و داستان خلافت کجاست؟!. اگر مقصود پیغمبر خلیفه گردانیدن علی بودی بایستی نخست توضیح دهد که مردم ، خلیفه یا جانشین مرا خدا باید معین کند. اول این را که خودش یک موضوع بسیار مهم بود بمردم ابلاغ کند ، پس از آن علی را نامزد جانشینی گردانیده صریح و آشکار بفرماید : «خلیفه‌ی اول من علی خواهد بود ، خدا او را برگزیده است».

«مولا» در زبان عربی بمعنی جانشین یا سلطان نبوده. مولا جز به همان معنی «دارنده‌ی ولاء» شناخته نمی‌شده و اینست می‌بینیم که هم به غلام آزاد شده و هم بآقای آزادکننده گفته می‌شده است.

از این گذشته ، اگر حکم اسلام این بوده که خلیفه را خدا برگزیند ، پس چرا این در قرآن گفته نشده؟!. پس چرا چنین حکم مهمی در قرآن نیامده؟!.

شما آیه‌ی «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ ...» را دلیل می‌آورید. اولاً بهتر است آیه را از اول بخوانید تا بدانید که باین موضوع نمی‌چسبد : «حُرِّمَتْ عَلَیکمُ الْمَیتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَکلَ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَکیتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلَامِ ذَلِکمْ فِسْقٌ الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِن دِینِکمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلَامَ دِینًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» [1]

در این آیه از آغاز تا انجام سخن از خوردنیهای حرام رانده شده و درو آنچه نیست داستان خلافت است. معنی آیه اینست : «حرام شد بشما مردار (میته) و خون و گوشت خوک و هرچه بی‌نام خدا سر بریده شود و آنچه خفه شده یا با زدن و افتادن و شاخ زدن مرده و آنچه درندگان پاره کرده‌اند. مگر آنهایی که پاک گردانید (نمرده باشد و سرش ببرید) و آنچه برای بتها سر بریده شده. همچنان استخاره با اَزلام (تکه‌چوبها). امروز کافران درباره‌ی شما نومید شدند. دیگر از آنان نترسید و از من ترسید. امروز دین شما را درست گردانیدم و نیکیهای خود درباره‌ی شما بپایان رسانیدم و اسلام را برای شما دین برگزیدم مگر کسی که بگرسنگی افتد و ناچار باشد و قصد گناه نکند (که می‌تواند از آن گوشتها بخورد). خدا مهربان و آمرزنده است».

این آیه کجا و داستان خلافت علی کجاست؟!. آنگاه چه شده که خدا اصل موضوع را نگوید و منّت‌گزاریش را بگوید؟!. نمی‌دانم اینها را هیچ اندیشیده‌اید یا نه؟!.

گذشته از همه‌ی اینها ، امام علی‌بن‌ابیطالب هنگامی که پس از کشته شدن عثمان خلیفه گردید و معاویه کشته شدن عثمان را بهانه گرفته گردنکشی می‌کرد ما می‌‌بینیم آن امام به معاویه نامه نوشته چنین می‌گوید :

«إِنَّهُ بَایعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایعُوا أَبَابَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمانَ عَلَى مَا بَایعُوهُمْ فَلَمْ یکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یخْتَارَ ، وَ لاَ لِلغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کانَ ذَلِک لِلَّهِ رِضًی». [2]

معنایش اینست : «آن گروهی که به ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند ، با همان شرایطی که بآنها بیعت کرده بودند بمن بیعت کردند. بهیچ حاضری نمی‌رسید که اختیار دیگری کند و بهیچ غائبی نمی‌رسید که قبول نکند. زیرا شورا حق مهاجرین و انصار است. اگر آنان بر سر مردی گرد آمدند و او را امام نامیدند رضای خدا نیز در آن خواهد بود ...».

👇
این نامه در نهج‌البلاغه هست و ما آن را در تاریخها نیز می‌یابیم. شما ببینید که اولاً هیچگاه نمی‌گوید مرا خدا برگزیده و پیغمبر روز غدیر خم مرا بمردم معرفی کرده. هیچ از این چیزها سخنی نمی‌راند. دوم آشکاره می‌گوید که مرا همان کسانی که ابوبکر و عمر و عثمان را خلیفه گردانیده بودند خلیفه گردانیدند و همین را دلیل حقانیت خود می‌شمارد. سوم تصریح می‌کند که انتخاب خلیفه حق مهاجرین و انصار است. آنها چون کسی را برگزیدند رضای خدا نیز در آن خواهد بود و کسی حق نخواهد داشت او را نپذیرد.

این نامه را می‌نویسد که خلافت خود را بمعاویه مدلل گرداند و گناه او را که برخلاف اجتماع و اختیار مهاجر و انصار قیام کرده بود به رخش بکشد.

اکنون شما ببینید آیا با این نامه باز جای آنست که گفته شود بایستی تعیین خلیفه از جانب خدا باشد؟!. باز جای آنست که گفته شود ابوبکر و عمر غاصب بودند؟!. باز جای آنست که پنداشته شود علی به ابوبکر بیعت نمی‌کرد و او را با زور به بیعت بردند؟!.

علی به معاویه می‌نویسد : تو چون بمن که مهاجر و انصار انتخاب کرده‌اند بیعت نمی‌کنی ، گناهکاری ، از دین خارجی ، با تو جنگ خواهم کرد. اگر خود او با ابوبکر همین رفتار را کرده بود آیا او نیز گناهکار نبود؟!. از دین خارج نمی‌شد؟!.

اما اینکه می‌گویید : روز غدیر خم عمر بیعت کرد و گفت : «بَخْ بَخْ لَک یا علی أصْبَحْتُ مَوْلای وَ مَوْلَا کلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَة» ، بیگمان اینها را ساخته‌اند. علی چگونه مولای عمر شده بود؟!. این سخن چه معنی توانستی داشت؟!. دوباره می‌گویم : «مولا» جز بمعنی «دارنده‌ی ولاء» نبوده. اینکه مولا را بمعنی «آقا» نیز می‌آورند از زمانهای دیرتر آغاز شده.

شما تعجب کردید که من گفتم اینها را ساخته‌اند. پس چه خواهید کرد اگر بشما نشان دهم سوره‌هایی را که شیعیان برای افزودن بقرآن ساخته‌اند؟!. کشاکش شیعه و سنی یک کشاکش سیاسی بر سر خلافت بوده است. اینست که از دروغ گفتن و تهمت زدن و آیه ساختن و حدیث جعل کردن خودداری نکرده‌اند. از جمله برخی بقرآن آیه‌هایی افزوده ، دو سوره‌ی جداگانه نیز ساخته‌اند که چون نسخه‌ی یکی از آنها در دست است بشما نشان می‌دهم که ببینید و بخوانید و اگر سخنی داشتید پس از تمام شدن سخنان من بگویید.


اما داستان مرض موت پیغمبر که گفته می‌شود می‌خواست در آخرین ساعت زندگانی خلافت علی را تصریح کند و فرمود : «ائْتُونِی بِقَلَمٍ وَ قِرْطَاس أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» (معنی آنکه : قلم و کاغذ بمن بیاورید برای شما نوشته‌ای نویسم که پس از آن بگمراهی نیفتید) ، و عمر چون فهمید مقصود چیست نگزاشت و گفت : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر حَسْبُنَا کتَابُ اللهِ» ، باین معنی : «این مرد هذیان می‌گوید ، قرآن برای ما بسست» ، من نمی‌دانم این داستان تا چه اندازه راستست. در این باره تحقیق نکرده‌ام ولی اگر راست است حق با عمر بوده و ایرادی باو وارد نیست. البته این بشما گران خواهد افتاد. ولی گوش دهید تا بشما روشن گردانم.

اینکه او گفته : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر» ، بقرینه‌ی کلام مقصودش از هجر «سرسام» بوده نه «هذیان». سرسام غیر از هذیان است. هذیان نتیجه‌ی سفاهت است. ولی سرسام نتیجه‌ی بیماریست. عمر گفته : «این مرد بیمار است و سرسام می‌گوید» ، و این سخن به پیغمبر توهین نبوده زیرا یک پیغمبر چنانکه بیمار می‌شود سرسام نیز تواند گفت. سرسام از عوارض بیماریست. اگر خدا می‌خواست پیغمبران را از سرسام مصون دارد بایستی از بیماری مصون دارد.

اینکه گفته : «قرآن برای ما بسست» آن نیز راست بوده ، زیرا اساس و احکام دین در قرآن درج شده و آن کتاب تکمیل یافته بوده.

گذشته از اینها شما که می‌گویید : پیغمبر اسلام سواد نداشت و خواندن و نوشتن نمی‌توانست ، پس چگونه قلم و کاغذ می‌خواسته که بنویسد؟!. کسانی می‌گویند : مقصودش این بود که قلم و کاغذ بیاورند و او بفرماید و دیگری بنویسد. ولی این پاسخ بیجاست. زیرا پیغمبر میرزا حسینعلی بهاء نبود که در دست زبان عربی گیر کند و نتواند مقصود خود را خوب ادا کند. ما می‌بینیم که گفته است : «... اکتب» (بنویسم) اگر مقصود او این معنی بود بایستی بفرماید : «ائتوا بقلم و قرطاس أملی علیکم کتابا ...».

پس از همه‌ی اینها : از کجا دانسته شده که وصیتی که پیغمبر می‌خواسته بکند در موضوع مهم دیگری نبوده؟!. باز از کجا دانسته شده که نمی‌خواسته ابوبکر یا عمر را معین گرداند؟!. چه کسی از دل پیغمبر آگاهی داشته؟!.

آمدیم بر سر حدیث «علی مِنّی بِمَنزلةِ هرونَ مِنْ مُوسی اِلّا أنّه لانَبی بَعدی». فرض کنیم این حدیث راستست. معنایش اینست : «علی بمن ماننده‌ی هارونست به موسا». باین‌معنی که همچون برادر من است ، آیا این سخن کجا و داستان خلافت کجا؟.. من نمی‌دانم شما چه مقصودی از دلیل آوردن اینها داشتید؟!. تا اینجا پاسخ دلیلهای شماست. اکنون شما هر سخنی دارید بگویید؟!.


👇
🔹 پانوشتها :

1ـ سوره‌ی مائده (5) ، آیه‌ی 3.

2ـ نامه‌ی ششم نهج‌البلاغه.


🌸
2ـ یکی از دو سوره که بقرآن افزوده‌اند
✴️ پشت پرده‌ی نمایش «ادبیات» در ایران

🖌 نویساد

🔸بخش دوم

با آنکه این سخنان بخش اصلی یا بنیادی این جستار می‌باشد و او به شیوه‌های گوناگون این معنیها را روشن و در دلها جایگیر گردانید ، ولی در آنها از «پشت ‌پرده‌ی» ادبیات در ایران نگفت ـ مگر به اشاره. بیش از همه می‌کوشید خوانندگان خرد خود را داور گیرند که اگر آن سخنان را خردپذیر می‌یابند خود را از آلودگی شعر و ادبیات دور نگاه دارند. لیکن در سال 1323 فرصتی پیش آمد که به پشت پرده‌ی ادبیات نیز بپردازد.

این آن بخشی است که گفتیم با مشروطه و اندیشه و فهم مردم درباره‌ی کشورداری و سرنوشت کشور بستگی بسیار می‌یافت. اینجا بود که او از راز وزارت فرهنگ بیکبار پرده فروافکند.

«از دسته‌ی بدخواهان[1] بارها سخن رانده‌ایم و شما آنها را می‌شناسید. چیزی كه می‌باید بدانید آنست كه در هر رشته از كارهای كشور ، آنان دست داشته‌اند و در همه‌ جا زهر خود را فروریخته‌اند. از جمله فرهنگ و كارهای فرهنگی میدانگاه پهنی برای كوششهای بدخواهانه‌ی آنان بوده كه می‌باید گفت راهی نزدیك و یكسر برای آشفتن اندیشه‌ها و آلودن خیمهای[خصلت] مردم در دست داشته‌اند. در این زمینه یكی از دستاویزهای آنان «ادبیات» بوده و خود داستانیست كه در این زمینه به چه نیرنگهایی برخاسته‌اند».

در اینجا او به شرحِ شیرینی از معنی ادب و ادبیات می‌پردازد ولی چون به داستان «پشت ‌پرده‌ی ادبیات» بستگی نمی‌دارد ، در اینجا نیاوردیم. سپس می‌نویسد :

« ...سخن از بی‌ارجی شعر و سخنبازی درمیان ایرانیان می‌بود. در آن باره یك دلیل دیگر شعرهای خود شاعرانست.
بیشتر آنان دچار تنگدستی و نادانی بوده زندگی با سختی بسر می‌برده‌اند. با همه‌ی چاپلوسیها كه می‌كرده‌اند ، زبان باز كرده گدایانه از این و از آن صله می‌طلبیده‌اند ، بسیاری نیز «هجو» و دشنام را افزار كار خود گرفته بستایش‌كردگان خود پیام می‌فرستاده‌اند :
سه شعر رسم بود شاعران طامع را
یكی مدیح و دوم قطعه‌ی تقاضایی
اگر بداد سوم شكر ور نداد هجا
از این سه من دو بگفتم دگر چه فرمایی؟
با همه‌ی اینها زندگیشان با سختی می‌گذشته و چون نمی‌خواسته‌اند بدی را از خود بدانند ، جهان را گناهكار می‌شناخته‌اند و از روزگار غدّار ، چرخ سفله‌پرور ، سپهر واژگون ، زمانه‌ی بیوفا ، بگله‌ها و ناله‌ها می‌پرداخته‌اند. …
تا پیش از زمان مشروطه در ایران شاعران جز درمیان درباریان ، بازاری نداشتندی و خرندگان برای كالای خود نیافتندی. در بیرون اگر شاعرانی بودندی بایستی شعر را برای خود گویند. از توده كم‌كسانی پروا كردندی و ارجی بشعرهای او نهادندی.
من خود بیاد می‌دارم پیش از زمان مشروطه در تبریز جز «رونق» نامی بشاعری شناخته نمی‌بود. این نیز جز ستایش سرودن بفلان حاجی از حج بازگشته و تاریخ گفتن بفرزند نوزاد فلان اعیان كاری نداشتی. چند تن هم می‌بودند كه برای دسته‌های سینه‌زنی «نوحه» ساختندی. جز اینها من كسی را نمی‌شناختم.
در آغاز مشروطه ، در آن جنبشها نیز با همه‌ی زمینه كه آماده شده بود شاعران هنری از خود ـ چندانكه بیوسیده [2] می‌شد ـ نتوانستند نمود و به هر حال مشروطه‌خواهان نیز ارج بسیاری بشاعران نگزاردند.
ولی پس از چند سال از آغاز مشروطه ، در ایران تكانی بنام «ادبیات» و شعر پدید آمد و یك رشته كوششهایی در راه افزودن برواج شاعری و سخنبازی آغاز یافت و واژه‌ی «ادبیات» معنی خود را عوض كرده عنوان دیگری پیدا و خود افزاری بُرنده در دست بدخواهان شد. چون در این زمینه نیرنگی هم بكار رفته و خود داستانیست كه كمتر كسی آن را می‌داند من بگشادی سخن رانده و چگونگی را بازخواهم نمود :
چنانكه در تاریخ مشروطه بازنموده‌ام در ایران دبستانها بشیوه‌ی اروپایی پیش از مشروطه بنیاد گزارده شد و بنیادگزاران آنها آزادیخواهان می‌بودند. ولی پس از مشروطه وزارت فرهنگ ـ یا بهتر گویم یك دسته از بدخواهان كه برای راهبردن فرهنگ ایران و زهرآلود گردانیدن آن برگزیده شده بودند ـ دست بروی آن دبستانها گزاردند كه چیزها بآنها افزودند و چیزها كاستند.
از جمله ، اینان چون برنامه‌های فرانسه‌ای را ترجمه می‌كردند در برابر واژه‌ی «لیتراتور» واژه‌ی «ادبیات» را گزاردند. در حالی كه در زبان فرانسه و دیگر زبانهای اروپایی ، «لیتراتور» بمعنی دیگریست و در زبان فارسی «ادبیات» بمعنی دیگری.
لیتراتور در زبانهای اروپایی بمعنی همه‌ی «چیزهای نوشته» است ، و در برنامه‌های آموزشگاهها همانا آن را در برابر دانشها گزارده و بچیزهایی كه جز از دانشهاست ولی باید بشاگردان آموخته شود ـ از تاریخ و جغرافی و گرامر و زبان و شعر و مانند اینها ـ گفته‌اند. به هر حال لیتراتور بمعنی بسیار بزرگتریست و تنها بمعنی شعر نیست.
لیكن ادبیات در فارسی تنها بمعنی شعر و چیزهای بسته بشعر است.
آنگاه در اروپا شعر هم باین معنی كه در ایران می‌بوده نیست. در آنجا بیاوه قافیه بافتن و با سخن ‌بازی كردن شناخته نبوده.
👇
این یك غلطكاری در ترجمه می‌بود. ولی از كجا كه آن را دانسته و فهمیده نكرده‌اند؟ ما چنین می‌فهمیم كه دانسته و فهمیده غلط كرده‌اند و دو نتیجه‌ی خائنانه از این یك غلط گرفته‌اند :
نخست به همان دستاویز ، شعر یا قافیه‌بافی و سخنبازی را درمیان درسهای دبستانها جا داده‌اند و برای آن ارجی درمیان توده پدید آورده‌اند. اگر فراموش نشده پیش از آنكه ما «پیمان» را آغاز كنیم و آن گفتارهای پیاپی را درباره‌ی بدی شعر بنویسیم بخش بزرگی از درسها شعر و ادبیات می‌بود. از جمله «تاریخ‌الشعرا» در برنامه نوشته شده و در همه‌ی كلاسها یك درس از آن می‌بود.
دوم از همان راه همه‌ی ستایشهایی كه در زبانهای اروپایی درباره‌ی «لیتراتور» می‌بود بر سر «ادبیات» آوردند و یك چیز كوچک بی‌مغز را بزرگ و مغزدار نشان دادند.
در زبانهای اروپایی ستایشهایی درباره‌ی لیتراتور هست. مثلاً گفته‌اند : «لیتراتور زبان توده است». این سخن دور نیست. زیرا آنچه حال یك توده را می‌رساند ، بیش از همه ، نوشته و كتابهای ایشانست. ولی این سخن درباره‌ی ادبیات ایران كه همان شعر و سخنبازیست راست نیست. مثلاً در زمان مغول مردم ایران همه گزند دیده و سوگوار می‌بودند. ملیونها مردان كشته شده و هزارها دختران و زنان به بردگی افتاده از همه‌ی دلها آه و ناله سر می‌زد. ولی شاعران در همان زمان كمترین اندوهی از خود نشان نداده‌اند و با آنهمه گرفتاریِ مردم ، آنان پروایی نكرده همه سخن از باده و مستی گفته «یار ، یار» سروده‌اند. یكی از شاعران آن زمان سعدیست. آیا شعرها و نوشته‌های او زبان توده است؟!.. سعدی سال 656 را كه سال كشتار عراق و بغداد است سال خوشی خود شمارده است». (در پیرامون «ادبیات» ، نشست یکم)

[1] : برای آگاهی درست از «دسته‌ی بدخواهان» بنگرید به کتاب «دادگاه»
[2] : بیوسیدنbiusidan (همچون نیوشیدن) = انتظار داشتن

(این نوشتار دنباله دارد)
از یادداشتهای کتاب بخوانند و داوری کنند.
.
✴️ آیا کتابسوزان جنبشی بیهوده است؟!

🔸(بخش 1 از 4)

🖌 نویساد


چند سال پیش میان ما و یکی از خوانندگان کانال گفتگویی رفته که چون نکته‌هایی را در پیرامون جنبش کتابسوزان روشن می‌گرداند و امروز نیز یکم دی‌ماه و روزبه کتابسوزان پاکدینان می‌باشد ، بجا دانستیم که آن را (با شرح بیشتر) در اینجا بیاوریم.

ایشان به سخنانی برخاسته که یک تکه از آن چنین است :

«گفته‌های کسروی را بسیار خوانده‌ام کسروی درباره‌ی شعر و شعرا بسیار سخن گفته و سخنانِ بجایی هم گفته اما بحث سوزاندن کتاب جداست. با سوزاندن کتاب بجایی نخواهید رسید نتیجه‌ایی نخواهد داشت هر قدر هم که نیت شما پاک باشد اگر قرار براین باشد که شما شعرا را نقد کرده و آثار بجا مانده از شاعران مغول را بخوانید و فرق خوب و بد را بفهمید باید کتاب‌ها و دیوان‌ها و غزلیات‌ها در دسترس باشد ، سوزاندنِ کتاب عمل شایانی نیست مخصوصا در این زمان که تکنولوژی پیشرفت کرده و آدمیان هر کتاب و مطلبی که بخواهند در اینترنت سرچ کرده و بدست خواهند آورد پس سوزاندن کتاب بیهوده است ، باید جلسات و کلاس‌ها برگزار شود تا درباره‌ی کتاب‌ها گفتگو شود وگرنه همگیتان جمع شوید توانتان نمی‌رسد که همه‌ی کتاب‌های زیانمند را بسوزانید».

می‌گوییم : نیک کردید که ایرادهاتان را درباره‌ی کتابسوزان نوشتید. آنکه نخست نوشتید «کتابسوزان مورد انتقاد است» ، نقد نیست. ایراد گرفتن نیست. حقیقتی (نه واقعیت) را هم روشن نمی‌کند.

اما دلیلهایی که آورده‌اید بیپاست. از دور ایستاده تنها شنیده یا خوانده‌اید که ما کتاب می‌سوزانیم. گمان کرده‌اید که مطلب جز همین شکل ظاهر آن نیست و چون با باورهاتان ناسازگار بوده زبان به اعتراض گشوده‌اید.

نخست ، جنبش کتابسوزان فرق گزاشتن میان نیک و بد ، میان بدآموزی و نیک‌آموزی است. پی بردن به این حقیقت ارجدار است که هر کتابی به صرف کتاب بودن سودمند نیست (خلاف نظریه‌ی رایج).

یک عیب اساسی درمیان ایرانیان اینست که فرق میان نیک و بد از میان برخاسته و مرز این دو شکسته و بهم نزدیک شده. این خود جُستاریست که باید به آن در جایی دیگر جداگانه پرداخت. [1]

دوم ، جنبش کتابسوزان را نباید تنها سوزانیدن کتابهای زیانمند و بدآموز شمارد. این تنها ظاهر آنست. کتابسوزان یک تحولی در اندیشه‌هاست. یک «نوزایی» است. همانست که ایران امروز به آن بسیار نیازمندست.

کتابسوزان دانستن این حقیقت است که توده‌‌ی ایرانی (همچنین شرقیان) افتاده‌ی چه گمراهیهایی هستند. دانستن اینست که اندیشه‌های زیانمند چه بدبختیها به سر مردم می‌آورد.

بیشتر ماها تنها جنگ یا سیل و زمین‌لرزه یا گاهی تصادف خودروها و سرنگونی هواپیماها یا مانندهای اینها را فاجعه بار می‌دانیم. اگر بپرسند که افزارهای ویرانگر را بشمارید شمشیر ، تفنگ ، موشک ،‌ و بمب بیادمان خواهد آمد. آنهاست که جان می‌گیرد و خانه‌ها را ویران می‌گرداند. آنهاست که آدمیان را به بدبختی و آوارگی می‌اندازد. ولی کمتر به این می‌اندیشند که اندیشه‌ی بدآموز و گمراه نیز به همان اندازه بلکه ویرانگرتر است. اگر ایرانی بداند که افتاده و خوار گردیده‌ی ادبیات زمان مغول می‌باشد ، آنگاه خواهد دانست که گمراهی و بدآموزی بیش از بمب و توپ و تانک جان گرفته و نابود کرده و آدمیان را از آدمیگری دور گردانیده. بیش از زمین‌لرزه ویرانی ببار آورده. همچون مخدرها ، عزمها و اراده‌ها را از نیرو انداخته. اندیشیدن به ریشه‌ی بدبختیها و چاره‌جستنها را فراموش گردانیده.‌ یک کلمه باید گفت : ریشه‌ی غیرت را خشکانیده.

جنبش کتابسوزان برای آنست که ایرانی بداند افتاده‌ی «حکمت» و «عرفان» و «ادبیاتِ» زهرآلود و نوشته‌های پست و بیخردانه‌ی هزارساله‌ و گمراهیهای جبریگری ، مادیگری ، خراباتیگری ، صوفیگری ، شیعیگری ، بهاییگری و‌ کیشهای دیگرست.

سوم ، جنبش کتابسوزان برانگیختن غیرتهاست. غیرت آنکه یک مرد یا زن ایرانی در برابر پلشتی‌هایِ (ناپاکی) توده‌ی خود بیدرد ننشیند ،‌ دست روی دست نگزارد. خود را با پندارها نفریبد (مثلاً این پندار که هر کتابی به یک بار خواندنش می‌ارزد).

کتابسوزان گرچه یک نام ولی خود جنبشی سترگ است. باید بیش از سوختن کاغذ را به اندیشه آورد. کتاب زیانمند را می‌توان از راه فروریختن در چاه و انداختن در رود یا خمیر کردن نابود کرد. کتابسوزان نبرد با پلشتیها از هر گونه می‌باشد. برای روشنی سخن شرح بیشتری می‌دهیم.

چهارم ، کتابسوزان یک مقدمه دارد و یک نتیجه. مقدمه آنست که اندیشه‌‌هایی هست که بدآموزند. باید آنها را زیانمند دانست و از بیزیانها و سودمندها جدا گرفت. این را انکار نمی‌توان کرد که این اندیشه‌هاست که آدمیان را به رفتارها برمی‌انگیزد. و رفتارهاست که خویها را پدید می‌آورد. پس اندیشه‌هاست که خویها را در آدمیان می‌پروراند.
👇
چنانکه ما به پاکی خوراک خود توجه داریم و هر چیزی نمی‌خوریم و میان خوراکِ مانده و آلوده با خوراک تازه و بهداشتی فرق می‌گزاریم ، باید میان اندیشه‌ی نیک و غیرت‌پرور با اندیشه‌ی پست و خواری‌آور هم فرق بگزاریم.

برای جلوگیری از خوراک غیربهداشتی در یک کشور چه سازمانهای بسیاری که دست اندر کارند تا خوراک و نوشاک مردمان درست و پاکیزه ، تولید یا وارد کشور شده بدستشان برسد. تاریخ انقضاء روی خوراکیها یکی از نشانه‌های چنان توجهی است.

پنجم ، این مقدمه بود. نتیجه هم اینست که ناچاریم جلو اندیشه‌های بدآموز و زیانمند را بگیریم. زایشگاه چنان اندیشه‌هایی بیش از همه کتابست ـ کتابهای بدآموز و غیرتکش. چنانکه بهداشت خوراک دربایست (لازم) است ، بهداشت اندیشه و مغز نیز دربایست است. برای مثال آیا نباید جلو چاپ کتابی را گرفت که مضمونهای زیر در آن گنجانیده شده :
«به گذشته و آینده اندیشیدن خطاست. باید تنها خوش بود و دم را غنیمت دانست. اگر این خوشی بخودی خود بدست نیامد ، باید با مستی گذرانید. به دنیا نباید دل بست. این دنیا ارزش اندیشیدن و نگران بودن را ندارد. باید سراسر زندگی را با شراب و مستی بسر برد. در جایی که همه چیز در روز ازل نوشته و سرنوشتِ همه‌ تعیین شده ، کوشیدن ما بیهوده است»؟!
خوب بیندیشید در این جهان با این سیاستهای آزمندانه‌ی کشورهای زورگو و نیرنگباز ، چنان اندیشه‌هایی بکار دشمنان بیشتر می‌آید یا یک میلیون سپاهی؟!

نتیجه آنکه یک توده‌ای بدانسان که به خوراک و نوشاک و هوای شهرهای خود توجه دارد ، نمی‌باید و نمی‌تواند به اندیشه‌هایی که به مغزها راه می‌یابد بی‌توجه باشد.

[1] : در این باره کتاب دردها و درمانها خوانده شود.
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»

🖌 احمد کسروی

🔸 1ـ راه را گم کرده‌اید (دو از سه)


در شماره‌ی پریروز پرچم نوشته‌ی مفصل آقای دادپرور را درباره‌ی آذربایجان بچاپ رسانیدیم. نویسنده‌ی نامبرده از بدی حال آذربایجان شکایت می‌کند : ایمنی از آذربایجان برخاسته ، به بهداشت آنجا نمی‌پردازند ، در شهرها آبادی و خیابان‌کشی بجایی نرسیده ، در شهر تبریز که کرسی یک استان بزرگیست بیش از یک دبیرستان نیست.

اینها همه راست است. به آذربایجان در بیست سال گذشته بی‌پرواییها شده و ستمها رفته و کنون هم گرفتاری پشت سر گرفتاری می‌آید. ولی من بآقای دادپرور پاسخ داده می‌گویم : چاره‌ی این دردها گفتن نیست. نمی‌گویم نگویید و ننویسید. می‌گویم اگر چاره می‌خواهید راهش این نیست.

در آذربایجان غیرتمندان و آزادگان دست بهم دهید و یک جمعیتی گرد آورید و باهم پیمان بندید که پشتیبان و نگهدار آذربایجان باشید و با گفتگو و شور دردها را بشناسید و سرچشمه‌اش را بدانید و چاره‌اش را بفهمید و آنگاه یکدل و یکزبان بدولت پیشنهاد کنید و در اجرایش پافشاری نمایید. اینست راهی که می‌تواند به نتیجه‌ای رساند.

در همان تبریز گروهی از آزادگان و غیرتمندان باین کار می‌کوشند. شما نیز همراهی نمایید و یک دسته‌ی آبرومندی باشید و از سرزمین خود پشتیبانی کنید. آنجا سرزمین شماست مسئول نگهداری و آبادی آنجا می‌باشید. برادرانه همدستی نمایید و وظیفه‌ی خود را پیش گیرید.

تنها از این راهست که به نتیجه توانید رسید وگرنه نه تنها بسخنانتان گوش ندهند و گوش نتوانند داد خودتان نومید و فرسوده گردیده بکنار روید.

در جهان هر چیزی یک راهی دارد که اگر از آن راهش نباشد پیش نتواند رفت. دولت نه اینکه نمی‌خواهد بآذربایجان توجهی کند ولی چون کارها از راهش نیست نتیجه بدست نمی‌آید.

همین اکنون گفته می‌شود که برای آذربایجان یک استانداری بفرستند ولی هر کسی را بدیده می‌گیرند نمی‌پذیرد. زیرا یک رشته دشواریها در کار می‌بیند و در این هنگام آشفتگی جهان بزیر بار چنان کار سختی نمی‌رود. در چنین هنگامی یک استاندار یا هر کس باید از مردم پشتیبانی و راهنمایی بیند تا بتواند بدشواریها غلبه کند. کو آن جمعیت شایسته‌ای که چنین پشتیبانی تواند؟!..

در یک شهری یا در یک استانی مسئول کارها پیش از همه خردمندان آنجایند ، و این خردمندان هنگامی توانند کاری کنند که باهم ‌اندیشه و دست یکی دارند. شما در آذربایجان بیش از هر کاری بچنین همدستی و هم‌اندیشی نیازمندید.

شما که از دردها و گرفتاریها می‌نالید اگر در سراسر آذربایجان ده هزار تن باهم گردید بهمه‌ی آنها چاره توانید کرد ، و نمی‌دانم چرا در اندیشه‌ی چنین کاری نیستید؟.. نمی‌دانم در جایی که چاره در دست خودتانست چرا بدیگران اینهمه فشار می‌آورید؟..

برای این سخن بهیچ دلیلی یا گواهی از بیرون نیاز نداریم. تاریخ خود آذربایجان بهترین دلیل و گواه است. در سی و اند سال پیش که سالهای نخست مشروطه جریان داشت در تبریز یک جمعیتی بنام آزادیخواهان و مجاهدان ، نه تنها همه‌ی کارهای آذربایجان را پیش می‌بردند بجنبش تهران و دیگر جاها نیز پشتیبانی نشان می‌دادند ، و هیچ کشاکشی درمیان دربار قاجاری و آزادیخواهان رخ نمی‌داد که آذربایجان در آن دخالت نکند و با یک پافشاری قضیه را بسود آزادیخواهان بانجام نرساند. آنهمه نامی که آذربایجان در تاریخ مشروطه‌ی ایران پیدا کرده و همان مایه‌ی احترامش شده جز نتیجه‌ی آن یک جمعیت نبود.

شاید صد تن بیشتر از پیشروان و کاردانان نبودند که دست بهم داده و دیگران را در پشت سر انداخته و آن یگانگی و همدستی را پدید آورده بودند و آن کارهای بزرگ را انجام می‌دادند.

کنون شما باید همان را کنید و همان راه را روید ، و چنانکه نوشتم زمینه نیز آماده گردیده و اگر نمی‌توانید از این راه پیش آیید در آن حال باید گفت : کوتاهی از خودتانست و جای گله از هیچ کس نیست. [1]

👇
🔹 پانوشت :

1ـ از زمان محمدرضاشاه تاکنون بارها خوانده و شنیده‌ایم که دولتها خواسته‌اند خیابانها را از گدایان پاک گردانیده سامانی بکارشان دهند. از فردای آن روز دولت به گدایان سخت گرفته و چند روزی با‌ هایهوی و بگیر و ببند گذشته و سپس این رشته رها گردیده و همان شده که بوده.

اکنون که هزاران صندوق «کمیته‌ی امداد امام» ، بنیاد فلان و جمعیت بهمان در سراسر کشور سر برآورده و همگی دعوای کمک به بینوایان می‌کنند باز هم این گوشه و آن گوشه گدایان راه بر رهگذران و خودروها می‌بندند. این درماندگی در کار گدایان تنها در تبریز است که دیده نمی‌شود. زیرا در این شهر از پنجاه سال بیشتر ، نیکوکارانی دست بهم داده و با کاردانی به دستگیری از بینوایان و تنگدستان آبرومند پرداخته‌اند و کمکهای مردم را یکسره به آنها می‌رسانند و چون این کار با یک سامان و درستکاری پیش رفته اینست جایی برای گدایان باز نمانده و اگر کسی خیره‌رویی کرده به گدایی برخیزد از مردم شهر پولی درنخواهد یافت.
کار به جایی رسیده که بسیاری آرزو کرده‌اند نیکوکاران تبریز به گدایان تهران نیز پرداخته و این کار را در اینجا هم بسامانی رسانند. حتا شنیده‌ایم از کشوری دیگر آمده از ایشان برای ساماندهی به کار گدایان یاوری خواسته‌اند.

این یک نمونه است که مردم چه کارهای ارجمند و بزرگی انجام توانند داد. افسوسمندانه مردم ما به بیماری نومیدی دچار شده و هر کاری را از دولت چشم دارند. همین چشمداشت از دولت یک نتیجه‌اش امید از خود بریدن است. حال آنکه یک مردمی که در یک زمینه‌ای هم‌اندیش گردیده دست بهم دهند نیروی بس بزرگی خواهند داشت و کارهای بزرگی توانند کرد. لیکن گام نخست آنست که به چنان نیرویی باور دارند و نومید نباشند.


🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش یکم (چهار از هفت)


ج ـ پس شما بخطبه‌ی شِقشِقیه چه می‌گویید؟!.

د ـ اولاً چه دلیل هست که آن خطبه یا امثال آن راستست؟!. آخر ببینید : امام علی‌بن‌ابیطالب که بالای منبر خطبه می‌خوانده تندنویس نداشته که گفته‌های او را جمله بجمله از اول تا بآخر ضبط کند. مردم نیز که در پای منبر می‌نشستند از هر خطبه‌ای می‌توانستند چند جمله به ذهن خود سپارند ، همه‌ی خطبه را که نمی‌توانستند. پس باین خطبه‌های دراز نهج‌البلاغه چه اعتمادی توان داشت؟!. از سوی دیگر این خطبه‌ها و روایتها مدتها زبان بزبان و سینه بسینه گردیده تا در قرن دوم و سوم هجری کتاب‌نویسانی پیدا شده و آنها را نوشته‌اند. سپس نیز در قرن چهارم هجری سید رضی پیدا شده و آنها را از این کتاب و از آن کتاب گرد آورده و نهج‌البلاغه را نوشته.

من از این هم چشم می‌پوشم. خطبه‌ی شِقشِقیه اگر راست هم باشد معنایش بجز این نیست که امام علی‌بن‌ابیطالب در دلش خود را بخلافت اُولا از ابوبکر و عمر و عثمان می‌دانسته. این مطلب چه دلالت دارد که خدا او را بخلافت برگزیده بوده و ابوبکر و عمر حق او را غصب کرده‌اند؟!.

ج ـ حقیقت اینست که این مطالب قابل رد نیست و من متحیرم که چرا تا حال ندانسته بودیم.

آ ـ چون فرمودید فکر کنیم و جواب بدهیم من بهتر می‌دانم که ما هر سخنی هم که داریم بجلسه‌ی دیگری گزاریم.

ب ـ آخر علمای ما هیچ نفهمیده بودند؟!. اینقدر علمای بزرگ ، از ابن‌بابویه و شیخ طوسی و مجلسی و شیخ بهایی و میرداماد و آخوند ملا کاظم و حاجی شیخ عبدالله و حاجی شیخ عبدالکریم و آقا سید ابوالحسن و امثال ایشان اینها را نمی‌دانستند؟!. اغلب این علما صاحب مقامات بودند ، کرامات داشتند ...

د ـ اولاً شما اگر به هندوستان یا به ژاپن یا به چین بروید خواهید دید مجسمه‌های بدهیکل را در معبدها گزارده‌اند و امروز در اینجهانِ دانش نیز بت‌پرستی می‌کنند. دسته دسته زوار بآن معبدها می‌آیند. دخترهای خود را وقف آنها می‌گردانند. شماره‌ی آن بت‌پرستان چند برابر شیعیانست. درمیان آنها نیز علمای بزرگی (بنام بَرَهمَن ، لاما ، بونز [bonze : راهب بودائی] و مانند اینها) همیشه بوده‌اند و هستند. شماره‌ی آنها بیشتر از شماره‌ی علمای شماست. مقامشان نیز بالاتر است. دستگاه لاماها بسیار عالیتر از دستگاه مجتهدان شماست. آنها نیز همین حرفها را می‌زنند. آنها نیز پیشوایان و علمای خود را پیش می‌کشند.

ثانیاً علمای شما چیزهای بسیار آشکارتر از اینها را نفهمیده و ندانسته‌اند. علمای شما زشتی قمه‌زنی و زنجیرزنی را که اروپاییها علامت وحشیگری این مردم می‌شمارند نفهمیده‌اند. ببینید : کسی که می‌میرد تن او لاشه‌ای بیش نیست که اگر بماند بوی بد او مایه‌ی آزار زندگان خواهد گردید. اینست باید یا سوزانید و یا بزیر خاک کرد و نهان ساخت. احترام خود او در اینست. علمای شما این را باین آشکاری نفهمیده‌اند و مردگان را از گور بیرون می‌آورند و با آن بوی بد صدها فرسنگ راه می‌برند که در نجف یا قم باشد و گناهانش آمرزیده گردد ، این رفتار سراپا نافهمیست. زیرا از یکسو با آن بوی بد باعث آزار مردم می‌شوند ، بیماریها را درمیان مردم نشر می‌کنند. از یکسو هم چه معنی دارد که خدا کسی را بیامرزد بنام آنکه استخوانهایش در نجف یا قم است؟!. من نمی‌دانم آنان خدا را چه شناخته‌اند که چنین توقعی را ازو دارند.

ج ـ من مجبور هستم در اینجا دفاع کنم. اینها رفتار عوامست. مربوط به علما نیست. علما خودشان از این رفتار بیزارند.

آ ـ من سی سال پیش در یکی از روزنامه‌ها خواندم که علمای نجف به حرمت نقل جنازه فتوا داده بودند.

د ـ آقا ، شما اشتباه می‌کنید. شما چیزی را که با چشم خود می‌بینید وارونه‌ی آن را بزبان می‌آورید. من می‌پرسم این رفتار پست را به عوام که یاد داده است؟!. پس چرا عوامِ مذاهبِ دیگر اینها را ندارند؟! آنگاه اگر اینها رفتار عوامست پس چرا علماتان جلو نمی‌گیرند؟!. همان قمه‌زنی که از همه زشتتر است هر وقت گفتگو شود ملایان می‌گویند رفتار عوام است. ولی اگر استفتاء کنند فتوا بحرام بودنش نمی‌دهند بلکه برای عوامفریبی می‌گویند : «این را باید از حضرت عباس استفتاء کرد». [1] علمای شما در شیوه‌ی دکانداری بسیار استادند.

👇
گذشته از اینها ، مگر فراموش شده که پیش از آنکه پهلوی برخیزد همه‌ساله در محرم مجتهدین بزرگ شما خانه‌های خود را حسینیه می‌گردانیدند که دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی و قمه‌زنی بیایند و بروند و روز آخر به سردسته‌ها خلعت می‌دادند. باز می‌توانید گفت : به علما مربوط نیست؟!. در همان نجف و کربلا در صحن‌های امامانتان قمه می‌زنند و زنجیر می‌زنند و این را از «خصائص شیعه» می‌شمارند و علمای بزرگ شما می‌بینند و جلو نمی‌گیرند. بلکه با رفتار خود می‌فهمانند که اینها باید بود [باید بود (bud) سبک شده‌ی باید بودن است].

درباره‌ی نقل جنازه که باید آن را «گور بگور گردانیدن مردگان» نام نهاد ، اولاً خود علمای شما وصیت می‌کنند که جنازه‌های آنها را ببرند و ما می‌توانیم صد تن از ایشان را با نامهاشان بشماریم که جنازه‌هاشان را از تبریز یا از تهران یا از شهرهای دیگر به کربلا یا نجف برده‌اند. دوم علمای شما همین موضوع را در کتابهای فقهی عنوان کرده آن را جایز شمارده‌اند. من اگر در اینجا از کتابهای فقهی داشتم بشما نشان می‌دادم. (2) ثالثاً سرچشمه‌ی این رفتار زشت حدیثهای شماست. در حدیثهای شما وعده داده‌اند که کسی که در نجف یا در کربلا دفن شود از فشار قبر و سئوال منکر و نکیر در امان خواهد بود. قبر آدم و نوح نیز در نجف است. با اینحال شما چشم رویهم گزارده می‌گویید : «مربوط به علما نیست».

من نمی‌دانم از کجایش بشما صحبت کنم : میرزا محمدعلی نخجوانی یکی از علمای بزرگوار شما بوده که ده و بیست سال پیش مرده. این مرد کتابی نوشته و چاپ کرده بنام «دعاةالحسینیه». در آن کتاب چون بصورت سئوال و جواب است می‌پرسند : جنازه‌های مردگان را که به مشاهد مشرفه می‌برند بسیار اتفاق می‌افتد که چاروادار برای آنکه از سرحد قاچاقی برد و حق سرحد ندهد استخوانهای آنها را می‌شکند و در یک توبره‌ی اسبی می‌ریزد. آقا جواب می‌دهد : عیب ندارد «له اسوة بعلی‌الاکبر فقطعوه اربا اربا» (تن علی‌‌اکبر را نیز با شمشیرها تکه تکه کردند!). باز شما بگویید : «مربوط به علما نیست».

این آقا می‌گوید : «سی سال پیش در یکی از روزنامه‌ها خواندم که علمای نجف به حرمت نقل جنازه فتوا داده بودند» من نمی‌دانم کدام روزنامه بوده ، فتوادهندگان که‌ها بوده‌اند ولی این خود گفتگوییست که این مذهب شما رنگ ثابتی ندارد و علمای شما آزادند که مطابق مصالح دکانداری ، خودشان هر زمان آن را برنگ دیگری اندازند. ما دیده‌ایم هر چیز تازه که درآمده علمای شما مخالفت کرده‌اند. ولی چون رواج گرفته برگشته گفته‌اند : «در مذهب ما نیز چنینست». ما هنوز فراموش نکرده‌ایم که برای خوراک خوردن با قاشق و چنگال حدیثی ساختند : «کان النبی بأکل بالشوک» (پیغمبر با خار می‌خورد). گفتند : مقصود از خار چنگال بوده.

در سی و چند سال پیش که آغاز مشروطه می‌بود و احساسات میهن‌پرستی در ایرانیان نیرو می‌داشت و گاهی نیز از بردن جنازه و مانند آنها نکوهش می‌رفت ببینید کدام یکی از ملایان نجف بوده‌اند که برای خوشایند مردم چنان فتوا داده.

به هر حال اگر علما باین کار زشت راضی نیستند چرا جلو نمی‌گیرند؟!. مگر هر روز در کربلا و نجف نمی‌بینند که پیاپی اتومبیلها درمی‌آیند و بار استخوان گندیده می‌آورند؟!.

یکی از آشنایان من در نجف بوده است. می‌گوید : در کوچه که راه می‌رفتیم یکبار می‌دیدیم اتومبیلی آمد و رد شد و بوی گند بسیار بدی مخلوط با گرد و خاک هوا را پر کرد .. از جلو گاراژها که می‌گذشتیم ناچار می‌بودیم دماغ و دهان خود را بگیریم. در صحن که می‌ایستادیم یکبار می‌دیدیم بوی عفونت در هوا پیچید. برمی‌گشتیم می‌دیدیم مرده‌ی تازه‌ای از چند روز راه آورده‌اند که طوافی دهند و ببرند و روانه‌ی بهشتش کنند.

می‌گوید : یکی از کارها در نجف رفتن به پیشواز جنازه‌های بزرگان و توانگرانست که هر چند زمان یکی را از هندوستان یا از ایران یا از جاهای دیگر می‌آورند.

می‌گوید : در نجف یکی از مرضهای بسیار شایع سل است و من عقیده‌مندم که باعث شیوع آن عفونتی است که هوای آنجا از این مردگان پیدا می‌کند. درد بدتر اینجاست که در آن شهر یک نفر پزشک نیست که باری به معالجه پردازد. جوانان بسیار در آغاز زندگانی با آن مرض زیر خاک می‌روند.


👇
🔹 پانوشتها :

1ـ پیشروتر از همه خامنه‌ای بوده که گفته «در وضعیت فعلی حرامست». معنی آنکه روزی هم تواند بود که حرام نبوده آزاد باشد. حال آنکه همه می‌دانند اکنون قمه‌زنی را هیچ جلوگیری نیست و آزاد است.

2ـ در هنگام چاپ دسترس بجمله‌هایی از كتاب «كشف‌الغطاء» شیخ جعفر كبیر پیدا شد كه چون بسیار دیدنیست در اینجا آورده می‌شود. شیخ از مواردی كه بیرون آوردن مرده از گور جایز است بحث می‌كند و چنین می‌گوید : «و منها ان یكون ذلك لایصاله الی محل یرجی فوزه بالثواب او نجاته من العقاب كالنقل الی المشاهد المشرفة او مقابر مطلق الاولیاء و الشهداء و الصلحاء و العلماء و ربما كان ذلك اولی من غیره فیخرجه كلا او بعضا عظما او لحما او مجتمعا و لو لا قیام الاجماع و السیرة علی عدم وجوبه لقلنا بوجوبه فی بعض المحال».

شیخ كبیر جایز می‌داند كه گورها را باز كنند و استخوان یا گوشت مردگان یا هر دوی آنها را بیرون آورند به نجف یا به كربلا و یا به بارگاه فلان امامزاده یا بَهمان عالم یا درویش نقل كنند. می‌گوید : اگر نبود كه علمای ما آن را واجب ندانسته‌اند ، من حكم بواجب بودن می‌كردم.


🌸
3ـ یک معبد بودایی