گفتم : پس نکتهی اول این بود که گفتیم ملاک درستی یا نادرستی یک سخنی تعداد هوادارهای آن نیست. دوم ، این هم درست نیست برای آنکه بدانیم یک چیزی درست است یا نه ، جستجو کنیم ببینیم مثلاً مدرک تحصیلی یا ملیت هوادارهاش چیهاست : دکترند ، مهندسند ، وکیلند ، ادیبند ، مشهورند ، گمنامند ، اروپاییند ، آمریکاییند ، آفریقاییند ...؟ این کار مثل اینست که ما پیشاپیش قبول کردهایم که خودمان عقل نداریم و درست و نادرست هر چیزی را باید با نگاه به دیگران بفهمیم.
اگر اینطور استدلال کردن درست بود و نیک و بد و راست و ناراست اینطور بدست میآمد ، پیغمبر هم نمیبایست از خداپرستی برای عرب بگوید. زیرا از یک طرف ، او یک نفر بود ولی بتپرستها هزارها نفر. از طرف دیگر ، او از بزرگان قریش نبود ولی بزرگان قریش مانند عُتبه و ابولهب و ابوسفیان و ابوطالب همه بتپرست بودند. در حالی که ملاک درستی و نادرستی و خوبی و بدی عقل است. پیغمبر هم برای آنها دلیل عقلی میآورد. میگفت : این بتها را خودتان ساختهاید. از چیزی که خودتان ساختهاید چطور گشایش در کارهاتان میخواهید؟! با اینطور دلیلهای ساده به آنها فهماند که بتپرستی غلط است. گمراهی است. بتپرستان هزارها سال دچار نافهمی و گمراهی بودهاند.
ما یک چیز تازهای را که میشنویم ، دربارهاش فکر میکنیم ، خوب که فهمیدیم قضاوت میکنیم که درست است یا نه. آدمی که کمعقل نباشد چه کار دارد به اینکه دیگران چه میگویند؟ یا چه نوشتهاند؟ او با عقل خود میسنجد که چی درست است و چی نیست.
بخصوص ، عاقل فریب «واژههای ستایشی» و هیاهوها را نمیخورد. مثلی بزنم : ببینید شما میخواهید کفش بخرید. میروید کفشفروشی ، فروشنده کفشی به شما میدهد ، پاتان میکنید و میبینید اندازه نیست ، ناراحت است. کفش را به فروشنده پس میدهید. حالا ، اگر فروشنده بگوید : آقا ! ، این کفش «آدیداس» است ، کف آن «مموری فوم» است ، چرم آن «نبوک» است ، لایهی «ضد عرق» دارد ... ، آیا این حرفها تأثیری در تصمیم شما میکند؟!
نکتهی دیگر اینکه بعضی چیزها را ما متأسفانه نه از روی بینش و سنجش و بکار بردن عقل بلکه چون اسیر تبلیغات و هیاهو بودهایم قبول کردهایم. مثلاً همین داستان شعر در ایران بیش از همه از روی هیاهو و تبلیغات روی مردم اثر کرده و بزرگ شده.
دربارهی حافظ هم لقب فریبآمیز لسانالغیب را به زبانها انداختهاند ، این دروغ و حقهبازی را بگوشها خواندهاند که حافظ غیب میداند و اگر فالش را بگیرید آن را با زبان شعرهایش به شما خواهد گفت. همینطور چون بعضی شرقشناسان که یا مأمور بودهاند یا برای خوشامد ما و برای آلوده نگاه داشتنمان دربارهی حافظ مبالغههایی کردهاند آنها را شاهد آورده و خاک به چشم مردم پاشیدهاند. اینها و سیاستهای خائنانهی داخلی دست بهم داده و شما میبینید که برای بزرگداشت او چه تلاشها که نکرده و نمیکنند.
بیشتر شعرپرستان و شاعران این نبوده که با دلیل به شعر رو آورده باشند. بلکه با سیل تبلیغات و هیاهو به این راه افتادهاند. تازه بعد از آن بوده که اگر ایرادی شنیدهاند شروع کردهاند به فکر کردن و دلیل آوردن و پاسخ دادن که : نخیر ، شعر و شاعری ضرر که ندارد هیچ ، خیلی هم چیز خوبیست.
این یک فریب و یک گمراهیست. علت گمراهی بودنش را یک کم من خواهم گفت و بیشترش را از همان دفتر میتوانید بخوانید.
اصلاً سخن کسروی ، نه تنها از حافظ بلکه همه جور شعر و شاعری ، از جنبهی اجتماعی آن است. پرسش اصلی اینست : آیا این شعرها ، دیوانها و کتابهای شعر نو و کهنه ، این نشستها و سخنرانیها و درسهای دبیرستان و دانشکدهها برای اجتماع سودمند است یا زیانمند؟! اگر سودمندست پس راه غلطی نیست که پیش گرفته شده و ما هم نه تنها ایرادی نخواهیم داشت ، باید مانند دیگران شروع کنیم به شعر گفتن و شعر خواندن و جستجو در دیوانها و بحث و تفحص در مناقب شاعران و حافظشناسی و حافظپژوهی و چاپ دیوان و تفسیر نوشتن بر آن ...
و اگر زیانمندست دیگر نباید (مثلاً) بگوییم : هزار سال در ایران شعر اینطور بوده و شاعران شعر سرودهاند و مردم هم خواندهاند. اگر عیبی داشت در این هزار سال باید معلوم میشد! نمیشود گفت : تا بحال چرا کسی ایراد نگرفته؟ نمیشود گفت : مگر با تکریم حافظ زندگی از گردش بازمیایستد که حالا باید دست از آن برداشت؟!.. اینطور حرفها معقول نیست. سنجش هر چیزی با ترازوی سود و زیان اجتماع باید باشد.
گفت : آیا زندگی به تفریح و تفنن و سرگرمی نیاز دارد؟! اینطور که شما میگویی مردم تنها باید دنبال علم باشند! چون فقط علم است که از هر جهت سودمند است. هر وقتی که برای تفریح صرف بشود زیانمند است!
👇
اگر اینطور استدلال کردن درست بود و نیک و بد و راست و ناراست اینطور بدست میآمد ، پیغمبر هم نمیبایست از خداپرستی برای عرب بگوید. زیرا از یک طرف ، او یک نفر بود ولی بتپرستها هزارها نفر. از طرف دیگر ، او از بزرگان قریش نبود ولی بزرگان قریش مانند عُتبه و ابولهب و ابوسفیان و ابوطالب همه بتپرست بودند. در حالی که ملاک درستی و نادرستی و خوبی و بدی عقل است. پیغمبر هم برای آنها دلیل عقلی میآورد. میگفت : این بتها را خودتان ساختهاید. از چیزی که خودتان ساختهاید چطور گشایش در کارهاتان میخواهید؟! با اینطور دلیلهای ساده به آنها فهماند که بتپرستی غلط است. گمراهی است. بتپرستان هزارها سال دچار نافهمی و گمراهی بودهاند.
ما یک چیز تازهای را که میشنویم ، دربارهاش فکر میکنیم ، خوب که فهمیدیم قضاوت میکنیم که درست است یا نه. آدمی که کمعقل نباشد چه کار دارد به اینکه دیگران چه میگویند؟ یا چه نوشتهاند؟ او با عقل خود میسنجد که چی درست است و چی نیست.
بخصوص ، عاقل فریب «واژههای ستایشی» و هیاهوها را نمیخورد. مثلی بزنم : ببینید شما میخواهید کفش بخرید. میروید کفشفروشی ، فروشنده کفشی به شما میدهد ، پاتان میکنید و میبینید اندازه نیست ، ناراحت است. کفش را به فروشنده پس میدهید. حالا ، اگر فروشنده بگوید : آقا ! ، این کفش «آدیداس» است ، کف آن «مموری فوم» است ، چرم آن «نبوک» است ، لایهی «ضد عرق» دارد ... ، آیا این حرفها تأثیری در تصمیم شما میکند؟!
نکتهی دیگر اینکه بعضی چیزها را ما متأسفانه نه از روی بینش و سنجش و بکار بردن عقل بلکه چون اسیر تبلیغات و هیاهو بودهایم قبول کردهایم. مثلاً همین داستان شعر در ایران بیش از همه از روی هیاهو و تبلیغات روی مردم اثر کرده و بزرگ شده.
دربارهی حافظ هم لقب فریبآمیز لسانالغیب را به زبانها انداختهاند ، این دروغ و حقهبازی را بگوشها خواندهاند که حافظ غیب میداند و اگر فالش را بگیرید آن را با زبان شعرهایش به شما خواهد گفت. همینطور چون بعضی شرقشناسان که یا مأمور بودهاند یا برای خوشامد ما و برای آلوده نگاه داشتنمان دربارهی حافظ مبالغههایی کردهاند آنها را شاهد آورده و خاک به چشم مردم پاشیدهاند. اینها و سیاستهای خائنانهی داخلی دست بهم داده و شما میبینید که برای بزرگداشت او چه تلاشها که نکرده و نمیکنند.
بیشتر شعرپرستان و شاعران این نبوده که با دلیل به شعر رو آورده باشند. بلکه با سیل تبلیغات و هیاهو به این راه افتادهاند. تازه بعد از آن بوده که اگر ایرادی شنیدهاند شروع کردهاند به فکر کردن و دلیل آوردن و پاسخ دادن که : نخیر ، شعر و شاعری ضرر که ندارد هیچ ، خیلی هم چیز خوبیست.
این یک فریب و یک گمراهیست. علت گمراهی بودنش را یک کم من خواهم گفت و بیشترش را از همان دفتر میتوانید بخوانید.
اصلاً سخن کسروی ، نه تنها از حافظ بلکه همه جور شعر و شاعری ، از جنبهی اجتماعی آن است. پرسش اصلی اینست : آیا این شعرها ، دیوانها و کتابهای شعر نو و کهنه ، این نشستها و سخنرانیها و درسهای دبیرستان و دانشکدهها برای اجتماع سودمند است یا زیانمند؟! اگر سودمندست پس راه غلطی نیست که پیش گرفته شده و ما هم نه تنها ایرادی نخواهیم داشت ، باید مانند دیگران شروع کنیم به شعر گفتن و شعر خواندن و جستجو در دیوانها و بحث و تفحص در مناقب شاعران و حافظشناسی و حافظپژوهی و چاپ دیوان و تفسیر نوشتن بر آن ...
و اگر زیانمندست دیگر نباید (مثلاً) بگوییم : هزار سال در ایران شعر اینطور بوده و شاعران شعر سرودهاند و مردم هم خواندهاند. اگر عیبی داشت در این هزار سال باید معلوم میشد! نمیشود گفت : تا بحال چرا کسی ایراد نگرفته؟ نمیشود گفت : مگر با تکریم حافظ زندگی از گردش بازمیایستد که حالا باید دست از آن برداشت؟!.. اینطور حرفها معقول نیست. سنجش هر چیزی با ترازوی سود و زیان اجتماع باید باشد.
گفت : آیا زندگی به تفریح و تفنن و سرگرمی نیاز دارد؟! اینطور که شما میگویی مردم تنها باید دنبال علم باشند! چون فقط علم است که از هر جهت سودمند است. هر وقتی که برای تفریح صرف بشود زیانمند است!
👇
گفتم : نه! چنین معنیای از حرف من برنمیآید. ما هیچ وقت نگفتهایم که بشر فقط باید دنبال علم باشد و کار. روشن است که ما به تفریح نیاز داریم. شعر را هم یک تفریحی میشود بحساب آورد. تازه شعرهای خوب در پرورش اخلاق خوب و صفات انسانی میتواند مؤثر باشد. شعر هم باید مثل هر چیز دیگری زیانمند نباشد. ممکنست کسانی قمار را هم یک نوعی از تفریح بحساب بیاورند. آیا میشود با فکر آنها موافق بود؟! ما با شعر دشمن نیستیم. ما نمیگوییم شعر نباشد. گمان نکنید مخالفت ما با دیوان حافظ از آنست که با شعر دشمن هستیم. این تهمت را دشمنان ما ساخته و منتشر کردهاند. در این باره در همان دفتر توضیحات کافی نوشته شده.
آنچه را پیشتر گفتم یک بار دیگر بطرزی که ما به آن باور داریم بگویم : «هر کاری میکنید سود توده را بدیده گیرید». آره ، سود و زیان هر چیز را از دیدگاه اجتماع باید سنجید. آیا شما با این موافقید یا ایرادی میبینید؟!
گفت : نه. ایرادی به این نیست. ولی آیا شعرهای حافظ به اجتماع ضرری دارد؟!
گفتم : همهی گفتگو در همین نکته است. آره. متأسفانه زیان بسیار دارد. کاش نمیداشت و ما نیز با چنین موضوعاتی درگیر نمیشدیم. این هم از آنجاست که یک سخن یا یک بیت شعر تنها همان صورت ظاهرش که روی کاغذ میماند نیست. هر سخنی بر رفتار انسان اثر دارد. به عبارت دیگر چنانکه همه در زندگی روزمره میبینیم : گفتار بر کردار اثر دارد. آیا شما ایرادی به این گفته دارید؟!
گفت : شما ادامه بدهید تا من بگویم!
گفتم : نه ، چرا الان پاسخ پرسش را ندهید؟! بار دیگر میپرسم : آیا گفتار بر کردار اثر دارد؟! آیا میتوانیم بگوییم فلان گفته که خوانده یا شنیدهایم بر رفتار ما بیاثر است؟! یک آدمی را در نظر بگیرید که بر سر هر کاری صحبت عرق خوری و شراب را پیش میکشد. از خواص الکل مبالغهها میکند. تا یکی را قدری غمگین میبیند میگوید : چارهی تو یک گیلاس عرق است! تا صحبت تفریح و پیکنیک میشود اظهار عقیده میکند که اگر شراب مرغوب در بساط هست لایق برگزاری است. یا اینکه در هر فرصتی کسانی را که آلودهی الکل نیستند ملامت و مذمت میکند. آیا این صحبتهای او در شنوندگان اثر ندارد؟!.
پس نمیتوان منکر اثر نوشتهها ، فیلمها ، کلیپها ، حکایات ، سخنرانیها و موعظهها بر مردم شد.
گفت : پس ایراد آقای کسروی به شعرهای حافظ برای می و باده است.
گفتم : کاش تنها همان بود!.
داشتم میگفتم که شما میبینید مردمی که پای منبر ملایان مینشینند طرز فکر و رفتارشان تا چه درجهای گمراه و برای اجتماع زیانمند است. آیا میتوانید بگویید حرف ملاها بر منبرها بیاثر است؟! آیا میتوانید بگویید این کتابهای مذهبی ، این کتابهای دعا و ورد و جادو که سراسر گمراهیست بر مردم اثری ندارد؟! باعث عقبماندگی یک اجتماع نمیشود؟! اگر بگویید نمیشود ، انکار محسوسات کردهاید.
گفت : اینها چه ربطی به حافظ دارد. حافظ که اتفاقاً با شیخ و زاهد مخالف است. با مذهب مخالف است ، مثلاً این بیت را گوش کنید :
بگو به زاهد سالوس خرقهپوش دوروی که دست زرق دراز است و آستین کوتاه
گفتم : اینکه شاعر یک ایرادی به سالوسها گیرد آیا دلیل بر سودمندی دیوان اوست؟! اگر بنا بر یاد کردن شعرهای او باشد صد شعر ازو میشود خواند که همه زیانمند و تأثیرش بر اجتماع ویرانگرست. گفتگوی ما چون از اثر شعر و هر گونه سخن بر رفتار مردم بود من مثال ملایان را آوردم. خواستم این نبود که نشان دهم افکار حافظ مانند ملایانست.
در هر حال زیان شعرهای او در همان دفتر سی و چند صفحهای نوشته شده و من امیدوارم شما دریغ نکنی و آن را با دقت بخوانی و عقل خود را داور قرار دهی. ببینی آنچه نویسنده نوشته دلیل دارد یا نه. پس از خواندن آن ، اگر موضوعی باشد که در آنجا توضیح داده نشده باز در این باره باهم صحبت خواهیم کرد.
(با این گفتگو او تا اندازهای قانع شد که دفتر را بخواند. چون دیدم هنوز تردید دارد به او گفتم : برای کسی که خود را از طبقهی دانا و روشنفکر جامعه میداند ، هیچ بهانهای برای نخواندن سی و چند صفحه نوشته ، آن هم دربارهی موضوعی که به آن بسیار علاقمند است وجود ندارد).
آنچه را پیشتر گفتم یک بار دیگر بطرزی که ما به آن باور داریم بگویم : «هر کاری میکنید سود توده را بدیده گیرید». آره ، سود و زیان هر چیز را از دیدگاه اجتماع باید سنجید. آیا شما با این موافقید یا ایرادی میبینید؟!
گفت : نه. ایرادی به این نیست. ولی آیا شعرهای حافظ به اجتماع ضرری دارد؟!
گفتم : همهی گفتگو در همین نکته است. آره. متأسفانه زیان بسیار دارد. کاش نمیداشت و ما نیز با چنین موضوعاتی درگیر نمیشدیم. این هم از آنجاست که یک سخن یا یک بیت شعر تنها همان صورت ظاهرش که روی کاغذ میماند نیست. هر سخنی بر رفتار انسان اثر دارد. به عبارت دیگر چنانکه همه در زندگی روزمره میبینیم : گفتار بر کردار اثر دارد. آیا شما ایرادی به این گفته دارید؟!
گفت : شما ادامه بدهید تا من بگویم!
گفتم : نه ، چرا الان پاسخ پرسش را ندهید؟! بار دیگر میپرسم : آیا گفتار بر کردار اثر دارد؟! آیا میتوانیم بگوییم فلان گفته که خوانده یا شنیدهایم بر رفتار ما بیاثر است؟! یک آدمی را در نظر بگیرید که بر سر هر کاری صحبت عرق خوری و شراب را پیش میکشد. از خواص الکل مبالغهها میکند. تا یکی را قدری غمگین میبیند میگوید : چارهی تو یک گیلاس عرق است! تا صحبت تفریح و پیکنیک میشود اظهار عقیده میکند که اگر شراب مرغوب در بساط هست لایق برگزاری است. یا اینکه در هر فرصتی کسانی را که آلودهی الکل نیستند ملامت و مذمت میکند. آیا این صحبتهای او در شنوندگان اثر ندارد؟!.
پس نمیتوان منکر اثر نوشتهها ، فیلمها ، کلیپها ، حکایات ، سخنرانیها و موعظهها بر مردم شد.
گفت : پس ایراد آقای کسروی به شعرهای حافظ برای می و باده است.
گفتم : کاش تنها همان بود!.
داشتم میگفتم که شما میبینید مردمی که پای منبر ملایان مینشینند طرز فکر و رفتارشان تا چه درجهای گمراه و برای اجتماع زیانمند است. آیا میتوانید بگویید حرف ملاها بر منبرها بیاثر است؟! آیا میتوانید بگویید این کتابهای مذهبی ، این کتابهای دعا و ورد و جادو که سراسر گمراهیست بر مردم اثری ندارد؟! باعث عقبماندگی یک اجتماع نمیشود؟! اگر بگویید نمیشود ، انکار محسوسات کردهاید.
گفت : اینها چه ربطی به حافظ دارد. حافظ که اتفاقاً با شیخ و زاهد مخالف است. با مذهب مخالف است ، مثلاً این بیت را گوش کنید :
بگو به زاهد سالوس خرقهپوش دوروی که دست زرق دراز است و آستین کوتاه
گفتم : اینکه شاعر یک ایرادی به سالوسها گیرد آیا دلیل بر سودمندی دیوان اوست؟! اگر بنا بر یاد کردن شعرهای او باشد صد شعر ازو میشود خواند که همه زیانمند و تأثیرش بر اجتماع ویرانگرست. گفتگوی ما چون از اثر شعر و هر گونه سخن بر رفتار مردم بود من مثال ملایان را آوردم. خواستم این نبود که نشان دهم افکار حافظ مانند ملایانست.
در هر حال زیان شعرهای او در همان دفتر سی و چند صفحهای نوشته شده و من امیدوارم شما دریغ نکنی و آن را با دقت بخوانی و عقل خود را داور قرار دهی. ببینی آنچه نویسنده نوشته دلیل دارد یا نه. پس از خواندن آن ، اگر موضوعی باشد که در آنجا توضیح داده نشده باز در این باره باهم صحبت خواهیم کرد.
(با این گفتگو او تا اندازهای قانع شد که دفتر را بخواند. چون دیدم هنوز تردید دارد به او گفتم : برای کسی که خود را از طبقهی دانا و روشنفکر جامعه میداند ، هیچ بهانهای برای نخواندن سی و چند صفحه نوشته ، آن هم دربارهی موضوعی که به آن بسیار علاقمند است وجود ندارد).
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین میستایند؟.. (سه از سه)
آمدیم بکسانی که از ایرانیان امروز سنگ حافظ و سعدی و دیگر شاعران را بسینه میزنند ، و پیاپی دیوانهای آنها را بچاپ میرسانند ، شرحها مینویسند و ستایشها میکنند. اینان نیز به دو دستهاند :
یک دسته آنان که با شرقشناسان همکارند (بگفتهی سعدی خواجهتاشانند) و دانسته و فهمیده بنابودی این توده میکوشند.
چرا این کار را میکنند؟!.. مگر کسی هم بنابودی تودهی خود کوشد؟!.. مگر چنین کسانی هم در جهان یافت میشوند؟!.. راستی را باور کردنی نیست ، ولی افسوس که چنین کسانی در شرق پیدا شدهاند. دریغ که چنین کاری را انجام میدهند. تنها برای آنکه خوش خورند و خوش خوابند و کام گزارند ، و در اتومبیلهای شیک نشینند و ماهانهی گزافی گیرند ، افزار سیاست بیگانگان شدهاند و بچنین کار نامردانهای تن درمیدهند.
یک دستهی دیگر نیز نافهمیده فریب آنان را میخورند ، چون میبینند در کتابهای اروپایی نامهای حافظ و خیام با ستایش برده میشود ، و از اینسو آقای فروغی ، آقای محمد قزوینی ، و آقای دکتر غنی و مانندگان اینان ، دیوانهای آنها را چاپ میکنند و شرحها بآنها مینویسند ، فریب این نمایشها را خورده چنین میپندارند که راستی را حافظ و سعدی و مولوی و خیام و مانند اینها مردان بزرگی میبودهاند ، و راستی را اروپاییان باینها ارج میگزارند ، از اینرو با یک دلبستگی بشعرهای آنها میپردازند و هواداری بیاندازه میکنند.
یک دسته از اینان بدرد تذکرهنویسان گرفتارند که خود شاعرند و سرمایهشان جز قافیهسازی نیست. از اینرو از حافظ و سعدی و دیگران هواداری میکنند. از نافهمی بنابودی یک توده خرسندی میدهند و برفتن سرمایهی پوچ خودشان خرسندی نمیدهند.
اینهایند آنان که از حافظ بستایش میپردازند. آیا میتوان باین ستایشها ارجی گزاشت؟!.. میتوان بانگیزهی اینها چشم از راستیها پوشید؟!.. بهترین دلیل به بیارجی این ستایشها همانست که میبینید اینان در برابر دلیلهای استوار ما یا خود را به ناشنیدن میزنند و بیپروایی مینمایند و یا پستی و بدنهادی از خود نشان داده بسخنانی زشت و بیفرهنگانه میپردازند و برخی که میخواهند یک پاسخی دهند چنان سخنان سست و بیمغزی را بمیان میآورند که آدم دلش به بیچارگیشان میسوزد و چاره جز خاموشی نمیبیند.
مثلاً ما بدآموزیهای شاعر را ـ از ستایش بادهخواری ، و پافشاری در جبریگری ، و بیارج شماردن جهان ، و پردهدری در سادهبازی و مانند اینها که هر یکی گناه بزرگی ازو ، و زیان بزرگی بتوده است ـ میشماریم و شعرهای او را بگواهی یاد میکنیم ، یکی از آنان پاسخ داده چنین میگوید : «شما حافظ را از نظر اجتماع انتقاد کردهاید. حافظ که اجتماعی نیست. خودش میگوید من اجتماعی نیستم. او شاعر است ...». آدم درمیماند که در برابر چنین گفتهی پوچی چه بزبان آورد و چون میاندیشد میبیند راستی اینان بیچاره شدهاند ، راستی را نیروهای خدادادیشان تباه گردیده ، و چاره نمیبیند جز آنكه بخاموشی گراید. درست مانند آنست كه شما با توپ و تانك و شصتتیر و آیروپلان[=هواپیما] به یك شهری یا دیهی حمله برید و ببینید مردم آنجا با دَگَنَگ بجلو شما میآیند كه ناگزیر گردید دست باز نكرده همچنان آرام بایستید.
پایان
(خوانندگان میتوانند در این نظرپرسی شرکت کنند).
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین میستایند؟.. (سه از سه)
آمدیم بکسانی که از ایرانیان امروز سنگ حافظ و سعدی و دیگر شاعران را بسینه میزنند ، و پیاپی دیوانهای آنها را بچاپ میرسانند ، شرحها مینویسند و ستایشها میکنند. اینان نیز به دو دستهاند :
یک دسته آنان که با شرقشناسان همکارند (بگفتهی سعدی خواجهتاشانند) و دانسته و فهمیده بنابودی این توده میکوشند.
چرا این کار را میکنند؟!.. مگر کسی هم بنابودی تودهی خود کوشد؟!.. مگر چنین کسانی هم در جهان یافت میشوند؟!.. راستی را باور کردنی نیست ، ولی افسوس که چنین کسانی در شرق پیدا شدهاند. دریغ که چنین کاری را انجام میدهند. تنها برای آنکه خوش خورند و خوش خوابند و کام گزارند ، و در اتومبیلهای شیک نشینند و ماهانهی گزافی گیرند ، افزار سیاست بیگانگان شدهاند و بچنین کار نامردانهای تن درمیدهند.
یک دستهی دیگر نیز نافهمیده فریب آنان را میخورند ، چون میبینند در کتابهای اروپایی نامهای حافظ و خیام با ستایش برده میشود ، و از اینسو آقای فروغی ، آقای محمد قزوینی ، و آقای دکتر غنی و مانندگان اینان ، دیوانهای آنها را چاپ میکنند و شرحها بآنها مینویسند ، فریب این نمایشها را خورده چنین میپندارند که راستی را حافظ و سعدی و مولوی و خیام و مانند اینها مردان بزرگی میبودهاند ، و راستی را اروپاییان باینها ارج میگزارند ، از اینرو با یک دلبستگی بشعرهای آنها میپردازند و هواداری بیاندازه میکنند.
یک دسته از اینان بدرد تذکرهنویسان گرفتارند که خود شاعرند و سرمایهشان جز قافیهسازی نیست. از اینرو از حافظ و سعدی و دیگران هواداری میکنند. از نافهمی بنابودی یک توده خرسندی میدهند و برفتن سرمایهی پوچ خودشان خرسندی نمیدهند.
اینهایند آنان که از حافظ بستایش میپردازند. آیا میتوان باین ستایشها ارجی گزاشت؟!.. میتوان بانگیزهی اینها چشم از راستیها پوشید؟!.. بهترین دلیل به بیارجی این ستایشها همانست که میبینید اینان در برابر دلیلهای استوار ما یا خود را به ناشنیدن میزنند و بیپروایی مینمایند و یا پستی و بدنهادی از خود نشان داده بسخنانی زشت و بیفرهنگانه میپردازند و برخی که میخواهند یک پاسخی دهند چنان سخنان سست و بیمغزی را بمیان میآورند که آدم دلش به بیچارگیشان میسوزد و چاره جز خاموشی نمیبیند.
مثلاً ما بدآموزیهای شاعر را ـ از ستایش بادهخواری ، و پافشاری در جبریگری ، و بیارج شماردن جهان ، و پردهدری در سادهبازی و مانند اینها که هر یکی گناه بزرگی ازو ، و زیان بزرگی بتوده است ـ میشماریم و شعرهای او را بگواهی یاد میکنیم ، یکی از آنان پاسخ داده چنین میگوید : «شما حافظ را از نظر اجتماع انتقاد کردهاید. حافظ که اجتماعی نیست. خودش میگوید من اجتماعی نیستم. او شاعر است ...». آدم درمیماند که در برابر چنین گفتهی پوچی چه بزبان آورد و چون میاندیشد میبیند راستی اینان بیچاره شدهاند ، راستی را نیروهای خدادادیشان تباه گردیده ، و چاره نمیبیند جز آنكه بخاموشی گراید. درست مانند آنست كه شما با توپ و تانك و شصتتیر و آیروپلان[=هواپیما] به یك شهری یا دیهی حمله برید و ببینید مردم آنجا با دَگَنَگ بجلو شما میآیند كه ناگزیر گردید دست باز نكرده همچنان آرام بایستید.
پایان
(خوانندگان میتوانند در این نظرپرسی شرکت کنند).
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا با سخنان نوشتار بالا همداستانید؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (دو از هفت)
د ـ بسیار خوب. اکنون میآییم بر سر زدن فاطمه و شکستن دندهی او و سقط کردن محسن. اینها سخنانیست که تاریخ بیکبار از آنها ناآگاهست. آنچه من میدانم اینها در کتابهای معتبر خود شیعیان نیز نبوده. به هر حال اینها دروغست. زیرا اینها را چنین میگویند که چون علیبنابیطالب به ابوبکر بیعت نمیکرد عمر رفت بدر خانهاش که او را بیاورد و فاطمه چون در پشت در ایستاده نمیگزاشت باز شود ، عمر فشار داد و او را میانهی در و دیوار گزاشت. در حالی که اصل قضیه دروغست. علی از بیعت به ابوبکر امتناع نکرد و نبایستی بکند. دلیل این را سپس خواهیم دانست. از آنسو همان علی دختر خود امکلثوم را که دختر همان فاطمه بود به عمر بزنی داد. آیا معقولست که پس از آن بدرفتاری از عمر چنین وصلتی با او رخ دهد؟!.
ج ـ ببخشید ، در اینجا هم علمای ما پاسخی داده و گفتهاند که بجای امکلثوم جِنّیهای را فرستادند. ولی حقیقت آنست که حرفهای شما مرا بتکان آورده که خودم خجالت میکشم همهی حرفهای آنها را بگویم. محض خنده این تکه را ذکر کردم.
د ـ آری اینها جز درخور خنده نیست. سخن خود را دنبال کنیم. میگویند : محسن نامْ بچهاش سقط شد. من میپرسم : بچهای که بجهان نیامده نام چه میخواسته؟!. آنگاه از کجا میدانستهاند که پسر است تا نام محسن بگزارند؟!.
اما فدک که باغی یا زمینی بوده از مال یک یهودی ، که پس از فتح خَیبَر از بابت غنیمت جنگی به پیغمبر رسیده بود ، پس از مرگ آن بزرگوار دخترش فاطمه آن را خواست. ابوبکر که خلیفه شده بود گفت : پیغمبر فرموده هرچه از من بماند مال بیتالمال (صدقه) است. دختر پیغمبر هم خاموش گردید و تمام شد و رفت. نه علی و نه دیگران سخنی نگفتند. زیرا ابوبکر پاکتر از آن بود که از زبان پیغمبر دروغ سازد. مردم او را میشناختند.
اینکه گفته میشود که خود سنیان نوشتهاند دختر پیغمبر از ابوبکر و عمر ناراضی مرد ، اولاً : دانسته نیست که راست باشد. ملایان شما از این دروغها بسیار ساختهاند. ثانیاً : فرض کنیم که راستست و چنان سخنی در کتابهای سنیان هست ، تازه معنایش آنست که دختر پیغمبر از رفتار ابوبکر که مخالف دلخواه او بوده رنجیده بوده. دختر پیغمبر نیز بشر بوده. بیش از این معنایی ندارد.
ب ـ من خودم در پای منبر مرحوم شریعت سنگلجی بودم. یک شب رمضان چون چند نفر از سنیها نیز آمده بودند مرحوم شریعت آن شب تعریف از شیخین کرد. بعضی مریدها رنجیدند. فرداشب آمد و رفت بالای منبر و گفت : دیشب خوابی دیدهام که باید برای شما نقل کنم. من که دیشب تعریف از شیخین کردم در خواب دیدم : جاییست صدیقهی طاهره سلامالله علیها ایستاده. بمن اشاره کرد و فرمود : «یا شیخ بیا». من رفتم فرمود : «من از شیخین راضی نیستم. فدک را از دست من گرفتند. مرا راضی کنند بعد از آن».
د ـ آقا ، شریعت سنگلجی برای راضی کردن مریدان پولدار از این خوابها بسیار توانستی دید. من تعجب میکنم که شما این چیزها را بمیان میآورید. ببینید معنی دارد که دختر پیغمبر در آنجهان پس از هزاروسیصد سال کینهی فدک را از دل بیرون نکرده باشد و تازه بگوید : «مرا راضی کنند بعد از آن»؟!.. این چیزها ننگآور است. خواهشمندم دیگر خارج از موضوع نشوید تا من بدلیلهایی که دربارهی خلافت آوردهاید پاسخ دهم.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (دو از هفت)
د ـ بسیار خوب. اکنون میآییم بر سر زدن فاطمه و شکستن دندهی او و سقط کردن محسن. اینها سخنانیست که تاریخ بیکبار از آنها ناآگاهست. آنچه من میدانم اینها در کتابهای معتبر خود شیعیان نیز نبوده. به هر حال اینها دروغست. زیرا اینها را چنین میگویند که چون علیبنابیطالب به ابوبکر بیعت نمیکرد عمر رفت بدر خانهاش که او را بیاورد و فاطمه چون در پشت در ایستاده نمیگزاشت باز شود ، عمر فشار داد و او را میانهی در و دیوار گزاشت. در حالی که اصل قضیه دروغست. علی از بیعت به ابوبکر امتناع نکرد و نبایستی بکند. دلیل این را سپس خواهیم دانست. از آنسو همان علی دختر خود امکلثوم را که دختر همان فاطمه بود به عمر بزنی داد. آیا معقولست که پس از آن بدرفتاری از عمر چنین وصلتی با او رخ دهد؟!.
ج ـ ببخشید ، در اینجا هم علمای ما پاسخی داده و گفتهاند که بجای امکلثوم جِنّیهای را فرستادند. ولی حقیقت آنست که حرفهای شما مرا بتکان آورده که خودم خجالت میکشم همهی حرفهای آنها را بگویم. محض خنده این تکه را ذکر کردم.
د ـ آری اینها جز درخور خنده نیست. سخن خود را دنبال کنیم. میگویند : محسن نامْ بچهاش سقط شد. من میپرسم : بچهای که بجهان نیامده نام چه میخواسته؟!. آنگاه از کجا میدانستهاند که پسر است تا نام محسن بگزارند؟!.
اما فدک که باغی یا زمینی بوده از مال یک یهودی ، که پس از فتح خَیبَر از بابت غنیمت جنگی به پیغمبر رسیده بود ، پس از مرگ آن بزرگوار دخترش فاطمه آن را خواست. ابوبکر که خلیفه شده بود گفت : پیغمبر فرموده هرچه از من بماند مال بیتالمال (صدقه) است. دختر پیغمبر هم خاموش گردید و تمام شد و رفت. نه علی و نه دیگران سخنی نگفتند. زیرا ابوبکر پاکتر از آن بود که از زبان پیغمبر دروغ سازد. مردم او را میشناختند.
اینکه گفته میشود که خود سنیان نوشتهاند دختر پیغمبر از ابوبکر و عمر ناراضی مرد ، اولاً : دانسته نیست که راست باشد. ملایان شما از این دروغها بسیار ساختهاند. ثانیاً : فرض کنیم که راستست و چنان سخنی در کتابهای سنیان هست ، تازه معنایش آنست که دختر پیغمبر از رفتار ابوبکر که مخالف دلخواه او بوده رنجیده بوده. دختر پیغمبر نیز بشر بوده. بیش از این معنایی ندارد.
ب ـ من خودم در پای منبر مرحوم شریعت سنگلجی بودم. یک شب رمضان چون چند نفر از سنیها نیز آمده بودند مرحوم شریعت آن شب تعریف از شیخین کرد. بعضی مریدها رنجیدند. فرداشب آمد و رفت بالای منبر و گفت : دیشب خوابی دیدهام که باید برای شما نقل کنم. من که دیشب تعریف از شیخین کردم در خواب دیدم : جاییست صدیقهی طاهره سلامالله علیها ایستاده. بمن اشاره کرد و فرمود : «یا شیخ بیا». من رفتم فرمود : «من از شیخین راضی نیستم. فدک را از دست من گرفتند. مرا راضی کنند بعد از آن».
د ـ آقا ، شریعت سنگلجی برای راضی کردن مریدان پولدار از این خوابها بسیار توانستی دید. من تعجب میکنم که شما این چیزها را بمیان میآورید. ببینید معنی دارد که دختر پیغمبر در آنجهان پس از هزاروسیصد سال کینهی فدک را از دل بیرون نکرده باشد و تازه بگوید : «مرا راضی کنند بعد از آن»؟!.. این چیزها ننگآور است. خواهشمندم دیگر خارج از موضوع نشوید تا من بدلیلهایی که دربارهی خلافت آوردهاید پاسخ دهم.
🌸
✴️ پشت پردهی نمایش «ادبیات» در ایران
🖌 نویساد
🔸 بخش یکم
خوانندگان میدانند که در یکصدوبیست سال گذشته پیشامدی ارجدارتر از جنبش مشروطه در ایران رخ نداده. همینکه مردم دانستند کشورداری اساساً یکی از بایاهای (وظیفه) خودشان است و این «حقی» ایشان راست ، همینکه دانستند کارها باید از روی قانون پیش رود نه از روی خواست امیران و والیان و شاهان ، و آن قانونها را باید نمایندگان ایشان در مجلس بگزارند ، همین دانستن برای تودهای که هزاران سال با خودکامگی راه رفته بود ، خود گام بزرگی در فهم و اندیشهی ایشان پدید آورد.
در ارجمندی مشروطه (دمکراسی) همین بس که اکنون بیشتر کشورهای پیشرفتهی جهان با این شیوه راه برده میشوند و خودکامگی در جهان دیر یا زود خواهد برافتاد.
تأثیر آن جنبش و ارج آن درمیان ایرانیان بدان اندازه بود که پس از دو دوره خودکامگی شاهان پهلوی ، چون درپی پیشامدهای سال 57 رشتهی کارهای کشورداری بدست ملایان افتاد نتوانستند بیکباره نتیجههای آن از جمله قانون اساسی ، مجلس و انتخابات و رسانههای آزاد را نادیده گیرند. ناچار بودند در ظاهر هم شده خود را بدانها پایبند نشان دهند ولی از هر گوشهای از جمله گزاردن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی و برپا کردن شورای نگهبان و میدان ندادن به حزبها و نگاهداشتن شمشیر داموکلس بالای سر روزنامهها ، آن را از درون پوسانیده و یک دستگاه متهوعی از آن پدید آورند که هر چیزی میتوان نامیدش مگر دمکراسی.
اگر توده از حقوقی که مشروطه یادشان داد آگاه نبودند یا سالهایی که لذت آزادی را چشیده بودند نبود و از کوششهایی که برای سرنگونی حکومت محمدرضاشاه کردند چشمداشت دمکراسی (در آن معنی که خود میدانستند) نداشتند ، ملایان جز دستگاه خلیفهگری و نهایت یک رسانهی حکومتی به چیز دیگری خشنودی نمیدادند.
جنبشِ ارجدار مشروطه تا سال 57 بدان نیکی و پاکی که در آغاز نمایان شد بازنمانده بود و به سببهای چندی رفته رفته آلودهتر شده آزادیهای مردم کمتر و کمتر میگردید. با اینهمه با چنان حالی تا بحکومت رسیدن ملایان ، درخت پرارجِ جنبش مشروطه هنوز میوههای شیرینی میداد و تا میتوانست جلو لگامگسیختگی ملایان را میگرفت.
در اینجا از همهی سببهای پستی و آلودگی گرفتن جنبش مشروطه نمیتوان سخن گفت. تنها یکی از آنها را موضوع سخن این نوشتار گرفتهایم.
🔸🔸🔸
رواج «ادبیات» در سالهای پس از جنبش مشروطه تاریخچهای دارد و چون درمینگریم میبینیم دستهی بدخواه کشور در آغاز ، کار را با گنجانیدن شعر و تاریخ شعرا در درسهای مدرسه و با هزارهی فردوسی و گنبد برافراشتن بر گورهای شاعران و اینگونه کارها آغاز کردند تا سرانجام توانستند هیاهویی به نام «ادبیات» در این کشور راه اندازند. این کوششهای پلید نیز نامستقیم به جنبش مشروطه و حقوق مردم و آزادیها بستگی میدارد ـ بدانسان که در این نوشتار خواهیم دید.
با آنکه از جنبش مشروطه کمتر از سی سال میگذشت و هنوز آن کوششها در راه آزادی ، نبردها با خودکامگی ، مردانگیها و از خودگذشتگیها در یادها بود ، مردم را با زمینهچینیهایی چنان فریفته بودند که ایشان هیچ ندانند که باید در زندگانی اجتماعی به کار و کوششهای بیشماری در راه پیشرفت و استقلال کشور بپردازند. کوششهای بیشماری که شعر سرودن و سرگرمِ آن شدن جز یکی از صد کار لازم شمارده نگردد.
در این میان کوششهای توانفرسای کسروی به درهم شکستن سدی که زیر نام «ادبیات» جلو اندیشههای مردم ساخته بودند انجامید. ما امیدمندیم که آن نقشههای بدخواهانه بیشتر از این آفتابی شود و فریبخوردگان بخود آیند و زود باشد روزی که رویها از گذشته به آیندهی کشور و سرفرازی آن برگردد و بیش از پیش در اندیشهی نگاهداری میهن و پیشرفت آن باشیم.
در آغاز سخن اشاره کردیم : کوشش پلید به رواج شعر و شاعری با جنبش مشروطه بستگی بسیار دارد. آن گرانمایگی که کشورداری دمکراسی برای مردم میشمارد و معناهای ژرفی که از میهنپرستی و مشارکت در سرنوشت خویش در دلهای مردم پدید میآورد چیزی نبود که بدخواهان کشور چشم دیدنش را داشته باشند. میبایست کاری کنند که دلها و اندیشههای مردم سرگرم کارهای بیهوده گردد.
کسروی از هنگامی که به کوشش برخاست چون به بیشتر زمینههایی که پرداخت با باورهای مردم ناسازگار بود ، بسیاری به مخالفت و دشمنی با او برخاستند. از یکسو هم چون سخنانش بیدلیل نبود و از آنسو ، پیاپی در پیمان و پرچم نوشت : «هر کس ایرادی به سخنانمان دارد بنویسد ، ما خود میخواهیم زمینهی سخن هرچه روشنتر گردد» ، اینبود سخنانش از بوتهی نقد میگذشت و دلیلهایش به دلها راه مییافت و هواداران و همباوران پافشاری نیز پیدا کرد.
👇
🖌 نویساد
🔸 بخش یکم
خوانندگان میدانند که در یکصدوبیست سال گذشته پیشامدی ارجدارتر از جنبش مشروطه در ایران رخ نداده. همینکه مردم دانستند کشورداری اساساً یکی از بایاهای (وظیفه) خودشان است و این «حقی» ایشان راست ، همینکه دانستند کارها باید از روی قانون پیش رود نه از روی خواست امیران و والیان و شاهان ، و آن قانونها را باید نمایندگان ایشان در مجلس بگزارند ، همین دانستن برای تودهای که هزاران سال با خودکامگی راه رفته بود ، خود گام بزرگی در فهم و اندیشهی ایشان پدید آورد.
در ارجمندی مشروطه (دمکراسی) همین بس که اکنون بیشتر کشورهای پیشرفتهی جهان با این شیوه راه برده میشوند و خودکامگی در جهان دیر یا زود خواهد برافتاد.
تأثیر آن جنبش و ارج آن درمیان ایرانیان بدان اندازه بود که پس از دو دوره خودکامگی شاهان پهلوی ، چون درپی پیشامدهای سال 57 رشتهی کارهای کشورداری بدست ملایان افتاد نتوانستند بیکباره نتیجههای آن از جمله قانون اساسی ، مجلس و انتخابات و رسانههای آزاد را نادیده گیرند. ناچار بودند در ظاهر هم شده خود را بدانها پایبند نشان دهند ولی از هر گوشهای از جمله گزاردن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی و برپا کردن شورای نگهبان و میدان ندادن به حزبها و نگاهداشتن شمشیر داموکلس بالای سر روزنامهها ، آن را از درون پوسانیده و یک دستگاه متهوعی از آن پدید آورند که هر چیزی میتوان نامیدش مگر دمکراسی.
اگر توده از حقوقی که مشروطه یادشان داد آگاه نبودند یا سالهایی که لذت آزادی را چشیده بودند نبود و از کوششهایی که برای سرنگونی حکومت محمدرضاشاه کردند چشمداشت دمکراسی (در آن معنی که خود میدانستند) نداشتند ، ملایان جز دستگاه خلیفهگری و نهایت یک رسانهی حکومتی به چیز دیگری خشنودی نمیدادند.
جنبشِ ارجدار مشروطه تا سال 57 بدان نیکی و پاکی که در آغاز نمایان شد بازنمانده بود و به سببهای چندی رفته رفته آلودهتر شده آزادیهای مردم کمتر و کمتر میگردید. با اینهمه با چنان حالی تا بحکومت رسیدن ملایان ، درخت پرارجِ جنبش مشروطه هنوز میوههای شیرینی میداد و تا میتوانست جلو لگامگسیختگی ملایان را میگرفت.
در اینجا از همهی سببهای پستی و آلودگی گرفتن جنبش مشروطه نمیتوان سخن گفت. تنها یکی از آنها را موضوع سخن این نوشتار گرفتهایم.
🔸🔸🔸
رواج «ادبیات» در سالهای پس از جنبش مشروطه تاریخچهای دارد و چون درمینگریم میبینیم دستهی بدخواه کشور در آغاز ، کار را با گنجانیدن شعر و تاریخ شعرا در درسهای مدرسه و با هزارهی فردوسی و گنبد برافراشتن بر گورهای شاعران و اینگونه کارها آغاز کردند تا سرانجام توانستند هیاهویی به نام «ادبیات» در این کشور راه اندازند. این کوششهای پلید نیز نامستقیم به جنبش مشروطه و حقوق مردم و آزادیها بستگی میدارد ـ بدانسان که در این نوشتار خواهیم دید.
با آنکه از جنبش مشروطه کمتر از سی سال میگذشت و هنوز آن کوششها در راه آزادی ، نبردها با خودکامگی ، مردانگیها و از خودگذشتگیها در یادها بود ، مردم را با زمینهچینیهایی چنان فریفته بودند که ایشان هیچ ندانند که باید در زندگانی اجتماعی به کار و کوششهای بیشماری در راه پیشرفت و استقلال کشور بپردازند. کوششهای بیشماری که شعر سرودن و سرگرمِ آن شدن جز یکی از صد کار لازم شمارده نگردد.
در این میان کوششهای توانفرسای کسروی به درهم شکستن سدی که زیر نام «ادبیات» جلو اندیشههای مردم ساخته بودند انجامید. ما امیدمندیم که آن نقشههای بدخواهانه بیشتر از این آفتابی شود و فریبخوردگان بخود آیند و زود باشد روزی که رویها از گذشته به آیندهی کشور و سرفرازی آن برگردد و بیش از پیش در اندیشهی نگاهداری میهن و پیشرفت آن باشیم.
در آغاز سخن اشاره کردیم : کوشش پلید به رواج شعر و شاعری با جنبش مشروطه بستگی بسیار دارد. آن گرانمایگی که کشورداری دمکراسی برای مردم میشمارد و معناهای ژرفی که از میهنپرستی و مشارکت در سرنوشت خویش در دلهای مردم پدید میآورد چیزی نبود که بدخواهان کشور چشم دیدنش را داشته باشند. میبایست کاری کنند که دلها و اندیشههای مردم سرگرم کارهای بیهوده گردد.
کسروی از هنگامی که به کوشش برخاست چون به بیشتر زمینههایی که پرداخت با باورهای مردم ناسازگار بود ، بسیاری به مخالفت و دشمنی با او برخاستند. از یکسو هم چون سخنانش بیدلیل نبود و از آنسو ، پیاپی در پیمان و پرچم نوشت : «هر کس ایرادی به سخنانمان دارد بنویسد ، ما خود میخواهیم زمینهی سخن هرچه روشنتر گردد» ، اینبود سخنانش از بوتهی نقد میگذشت و دلیلهایش به دلها راه مییافت و هواداران و همباوران پافشاری نیز پیدا کرد.
👇
همچنین چون هر دری را که گشود ، پرسشها و خردهگیریهای فراوان در پیرامون سخنانش برانگیخته شد ، اینبود همیشه در پیکار بود و در نوشتههایش بیش از همه به همان پیکارها پرداخت. اینها را برای آن گفتیم که یادآوری کنیم برای مثال همین جُستار (مبحث) شعر و شاعری و ادبیات که او چند بار بمیان آورد ، در هر بار گوشههایی از آن را بازمینمود. سرانجام در سال 1323 فرصت بیشتری بدست آورد تا توانست همهی سخنانش در آن باره و آنچه را ناگفته مانده در یک کتاب بنام «در پیرامون «ادبیات»» گرد آورد.
در نوشتارهای پیش از این کتاب ، تنها اصل جستار را بازمینمود و دلیلها برای سخن خود میآورد. مثلاً
«شعر سخنست ، سخن آراسته. سخن هم باید از روی نیاز باشد». (در پیرامون «ادبیات» ، نشست دوم)
یا این تکه :
«... سخن چه نثر و چه شعر ، خود خواستی[=هدف] نیست. بلكه برای خواستِ دیگریست. شما هنگامی لب بسخن باز میكنید كه نیاز باشد. باین معنی چیزهایی برای گفتن در دلت باشد. سخن برای گفتن چیزهای گفتنیست. آن دیوانگانند كه بینیازانه و بیهنگام سخنانی گویند.
داستان سخن از این باره داستان خانه است. خانه خود خواستی نیست بلكه برای نشستن است. شما هنگامی خانه سازید كه نیازی داشته بخواهید در آن بنشینید. اگر كسی بیآنكه نیاز باشد خانههایی بسازد و بگزارد ، مردم او را دیوانه شناسند.
شاعران ایران این نكته را نمیدانند و خودِ سخن یا شعر را خواستی میشمارند. اینست دربند نیاز نبوده هر زمان كه خواستند شعر میسرایند. خودِ سخن و آراستن آن را چیزی ارجدار میشناسند». (همانجا)
(این نوشتار دنباله دارد)
در نوشتارهای پیش از این کتاب ، تنها اصل جستار را بازمینمود و دلیلها برای سخن خود میآورد. مثلاً
«شعر سخنست ، سخن آراسته. سخن هم باید از روی نیاز باشد». (در پیرامون «ادبیات» ، نشست دوم)
یا این تکه :
«... سخن چه نثر و چه شعر ، خود خواستی[=هدف] نیست. بلكه برای خواستِ دیگریست. شما هنگامی لب بسخن باز میكنید كه نیاز باشد. باین معنی چیزهایی برای گفتن در دلت باشد. سخن برای گفتن چیزهای گفتنیست. آن دیوانگانند كه بینیازانه و بیهنگام سخنانی گویند.
داستان سخن از این باره داستان خانه است. خانه خود خواستی نیست بلكه برای نشستن است. شما هنگامی خانه سازید كه نیازی داشته بخواهید در آن بنشینید. اگر كسی بیآنكه نیاز باشد خانههایی بسازد و بگزارد ، مردم او را دیوانه شناسند.
شاعران ایران این نكته را نمیدانند و خودِ سخن یا شعر را خواستی میشمارند. اینست دربند نیاز نبوده هر زمان كه خواستند شعر میسرایند. خودِ سخن و آراستن آن را چیزی ارجدار میشناسند». (همانجا)
(این نوشتار دنباله دارد)
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 1ـ راه را گم کردهاید (یک از سه)
از روزی که پرچم را آغاز کردهایم بارها میبینیم یک کسی گفتاری آورده در این زمینه که بدولت فلان پیشنهاد را کند یا فلان ایراد را گیرد. این رسمیست که از سالها در کشور ما پیدا شده. کسان بسیاری بخود حق میدهند که در کارهای کشور «اظهار نظر» کنند و در پیشرفت زندگانی توده[=ملت] دخالتی نمایند.
ما باین دخالت یا اظهار نظر ایراد نداریم. زیرا معنی مشروطه همینست : ما چون مشروطه را معنی میکنیم میگوییم : حکومت یا سررشتهداری ازآنِ توده است ، ولی چون توده نخواهد توانست خود رشتهی کارها را در دست گیرد ، کسانی را از میان خود بنمایندگی برمیگزینند که مجلسی کنند و بنشینند و دربارهی کشور و کارهای آن گفتگوهایی کنند و قانونهایی گزارند و تصمیمهایی گیرند ، و سپس بچند تنی از وزیران اعتماد کرده بکار بستن آن تصمیمها و قانونها را بایشان سپارند.
پس راستی را چه مجلس شورا و چه دولت هرچه میگویند و هرچه میکنند بنمایندگی از توده میباشد ، و از گفتن بینیاز است که خود توده حق دیدهبانی[=نظارت] دارد و میتواند اظهار نظر کند یا خرده گیرد.
ولی از چه راه؟!. گفتگو در راه آنست. این ترتیبی که امروز درمیانست و هر کسی هرچه میفهمد و به اندیشهاش میرسد به تنهایی ایراد میگیرد یا پیشنهاد میکند نتیجهی درستی نتواند داد و خود چند عیب دارد.
زیرا نخست اینها چیزهای ناسنجیدهایست و در پیرامون آنها دقت بکار نرفته و رسیدگی درستی نشده. چیزهاییست که خود گوینده پس از چندی فراموش خواهد ساخت و یا پشیمان خواهد گردید. بسیاری از آنها کلیاتیست که همه میدانند.
دوم اگر چنین باشد که هر کس به تنهایی پیشنهادی کند چهبسا دیگران آن را نپسندند ، و چهبسا یک کس دیگری پیشنهادی بضد آن نماید. چنانکه بارها دیده میشود که یک چیزی را که یکی پیشنهاد میکند مردم ریشخند مینمایند و یا ایراد گرفته ضد آن را پیشنهاد میکنند.
پس چگونه میتوان باین پیشنهاد یا یادآوریها ترتیب اثر کرد؟!. خود شما اگر رشتهی حکومت را بدست گیرید چگونه توانید باین پیشنهادها توجه کنید؟!.
خواهید گفت : پس چه کار کنیم؟.. آیا خاموش باشیم و هیچی نگوییم؟!.. میگویم : نه! خاموش نباشید. ولی راه ایراد گرفتن یا پیشنهاد کردن را یاد گیرید. شما راه آن را گم کردهاید.
در کشور مشروطه یک تن (یا یک فرد) در حکم هیچست. زیرا در کشور مشروطه همه باهم یکسانند ، و اگر چنین باشد که هر یک تنی اظهارنظر کند میلیونها اظهار نظر درمیان خواهد بود ، و چنانکه گفتیم نتیجهی این جز درهمی کارها و آشفتگی زندگی نخواهد بود.
پس راه آنست که خردمندان و نیکخواهان باهم یکی گردند و دستهای باشند ، و آنگاه بنام آن دسته هر پیشنهاد دارند بکنند ، هر ایرادی دارند بگیرند. این از چند جهت بهتر و سزاوارتر است.
از یکسو چون تنها نیستند مطالب را بشور گزارند و سنجیده و پخته گردانند و یک پیشنهاد ارجداری بیرون دهند. از یکسو چون یک دستهای هستند بسخنشان اهمیت دهند و ترتیب اثر کنند و کسی هم بضد آن برنخیزد. بالاخره اگر دولت گوش نداد ، چون پیشنهاد کننده یک دستهایست ، توانند پافشاری کنند و پیشرفت آن را بخواهند.
اگر مقصود کوشیدن و نتیجه بردنست راهش این است و بس. شما اگر روزنامهها را بخوانید سی و اند سالست در ایران مشروطه برخاسته و روزنامهها بنیاد یافته و همیشه ستونهای آنها پر از اینگونه پیشنهادها و یادآوریها بوده. ولی آیا چه سودی داده؟!.
امروز یک نقص بزرگی در زندگانی ایران همینست. نیکی کشور را میخواهند ولی از راهش درنمیآیند. کسانی این نقص را درنمییابند ولی باید گفت بسیار بزرگست و زیانهای سختی را با خود دارد.
چیزهای فرعی بماند. امروز اساس زندگی متزلزلست. چنانکه گفتهایم در این کشور رنجها کشیده شده و خونها ریخته گردیده و مشروطهای بنیاد یافته است. چنین چیزی که اساس زندگانی تودهایست ما میبینیم دستههای بزرگی با آن دشمنی مینمایند و بیزاری میجویند ، و چون ما به سخن درآمده علت را میپرسیم میبینیم پاسخی نمیتوانند ، و چون نیک میجوییم میبینیم سرچشمهی این دشمنیها و بیزاریها جز هوسبازی نیست. یک سخنانی از این کشور و آن کشور اروپا رسیده و کسان ناآزمودهای بیآنکه نیک بفهمند مقصود چیست بآنها گراییده و باین نمایشها برخاستهاند ، و داستانی باین بزرگی و باین اهمیت باری آن نمیکنند که بنشینند و گفتگو کنند و آن را بجایی رسانند. آن نمیکنند که در اساس زندگانی اندیشه و سخن یکی گردانند. آیا این نقص نمیباشد؟ [1]
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 1ـ راه را گم کردهاید (یک از سه)
از روزی که پرچم را آغاز کردهایم بارها میبینیم یک کسی گفتاری آورده در این زمینه که بدولت فلان پیشنهاد را کند یا فلان ایراد را گیرد. این رسمیست که از سالها در کشور ما پیدا شده. کسان بسیاری بخود حق میدهند که در کارهای کشور «اظهار نظر» کنند و در پیشرفت زندگانی توده[=ملت] دخالتی نمایند.
ما باین دخالت یا اظهار نظر ایراد نداریم. زیرا معنی مشروطه همینست : ما چون مشروطه را معنی میکنیم میگوییم : حکومت یا سررشتهداری ازآنِ توده است ، ولی چون توده نخواهد توانست خود رشتهی کارها را در دست گیرد ، کسانی را از میان خود بنمایندگی برمیگزینند که مجلسی کنند و بنشینند و دربارهی کشور و کارهای آن گفتگوهایی کنند و قانونهایی گزارند و تصمیمهایی گیرند ، و سپس بچند تنی از وزیران اعتماد کرده بکار بستن آن تصمیمها و قانونها را بایشان سپارند.
پس راستی را چه مجلس شورا و چه دولت هرچه میگویند و هرچه میکنند بنمایندگی از توده میباشد ، و از گفتن بینیاز است که خود توده حق دیدهبانی[=نظارت] دارد و میتواند اظهار نظر کند یا خرده گیرد.
ولی از چه راه؟!. گفتگو در راه آنست. این ترتیبی که امروز درمیانست و هر کسی هرچه میفهمد و به اندیشهاش میرسد به تنهایی ایراد میگیرد یا پیشنهاد میکند نتیجهی درستی نتواند داد و خود چند عیب دارد.
زیرا نخست اینها چیزهای ناسنجیدهایست و در پیرامون آنها دقت بکار نرفته و رسیدگی درستی نشده. چیزهاییست که خود گوینده پس از چندی فراموش خواهد ساخت و یا پشیمان خواهد گردید. بسیاری از آنها کلیاتیست که همه میدانند.
دوم اگر چنین باشد که هر کس به تنهایی پیشنهادی کند چهبسا دیگران آن را نپسندند ، و چهبسا یک کس دیگری پیشنهادی بضد آن نماید. چنانکه بارها دیده میشود که یک چیزی را که یکی پیشنهاد میکند مردم ریشخند مینمایند و یا ایراد گرفته ضد آن را پیشنهاد میکنند.
پس چگونه میتوان باین پیشنهاد یا یادآوریها ترتیب اثر کرد؟!. خود شما اگر رشتهی حکومت را بدست گیرید چگونه توانید باین پیشنهادها توجه کنید؟!.
خواهید گفت : پس چه کار کنیم؟.. آیا خاموش باشیم و هیچی نگوییم؟!.. میگویم : نه! خاموش نباشید. ولی راه ایراد گرفتن یا پیشنهاد کردن را یاد گیرید. شما راه آن را گم کردهاید.
در کشور مشروطه یک تن (یا یک فرد) در حکم هیچست. زیرا در کشور مشروطه همه باهم یکسانند ، و اگر چنین باشد که هر یک تنی اظهارنظر کند میلیونها اظهار نظر درمیان خواهد بود ، و چنانکه گفتیم نتیجهی این جز درهمی کارها و آشفتگی زندگی نخواهد بود.
پس راه آنست که خردمندان و نیکخواهان باهم یکی گردند و دستهای باشند ، و آنگاه بنام آن دسته هر پیشنهاد دارند بکنند ، هر ایرادی دارند بگیرند. این از چند جهت بهتر و سزاوارتر است.
از یکسو چون تنها نیستند مطالب را بشور گزارند و سنجیده و پخته گردانند و یک پیشنهاد ارجداری بیرون دهند. از یکسو چون یک دستهای هستند بسخنشان اهمیت دهند و ترتیب اثر کنند و کسی هم بضد آن برنخیزد. بالاخره اگر دولت گوش نداد ، چون پیشنهاد کننده یک دستهایست ، توانند پافشاری کنند و پیشرفت آن را بخواهند.
اگر مقصود کوشیدن و نتیجه بردنست راهش این است و بس. شما اگر روزنامهها را بخوانید سی و اند سالست در ایران مشروطه برخاسته و روزنامهها بنیاد یافته و همیشه ستونهای آنها پر از اینگونه پیشنهادها و یادآوریها بوده. ولی آیا چه سودی داده؟!.
امروز یک نقص بزرگی در زندگانی ایران همینست. نیکی کشور را میخواهند ولی از راهش درنمیآیند. کسانی این نقص را درنمییابند ولی باید گفت بسیار بزرگست و زیانهای سختی را با خود دارد.
چیزهای فرعی بماند. امروز اساس زندگی متزلزلست. چنانکه گفتهایم در این کشور رنجها کشیده شده و خونها ریخته گردیده و مشروطهای بنیاد یافته است. چنین چیزی که اساس زندگانی تودهایست ما میبینیم دستههای بزرگی با آن دشمنی مینمایند و بیزاری میجویند ، و چون ما به سخن درآمده علت را میپرسیم میبینیم پاسخی نمیتوانند ، و چون نیک میجوییم میبینیم سرچشمهی این دشمنیها و بیزاریها جز هوسبازی نیست. یک سخنانی از این کشور و آن کشور اروپا رسیده و کسان ناآزمودهای بیآنکه نیک بفهمند مقصود چیست بآنها گراییده و باین نمایشها برخاستهاند ، و داستانی باین بزرگی و باین اهمیت باری آن نمیکنند که بنشینند و گفتگو کنند و آن را بجایی رسانند. آن نمیکنند که در اساس زندگانی اندیشه و سخن یکی گردانند. آیا این نقص نمیباشد؟ [1]
👇
🔹 پانوشت :
1ـ مخالفتهایی که در آن زمان با مشروطه یا دمکراسی میشد بیشتر از اینرو بود که کشورهایی مانند آلمان ، ایتالیا ، شوروی و ژاپن از دمکراسی دور شده بودند و چون آنها نیز پیشرفتهایی کرده بویژه در جنگ نیرومندی خود را نشان داده بودند کسانی دمکراسی (مشروطه) را کهنه شده میپنداشتند و بیزاری مینمودند. ولی جای خشنودیست که امروز بیشتر مردم خواهان دمکراسیند. چیزی که هست ، باید پروا داشت که این خواهش نه از روی فهم و آگاهی بلکه بیشتر از روی پیروی است. از آنسو هنوز دستههایی هستند که هواداری از پادشاهی کرده همچنان از دمکراسی نومیدی مینمایند. یا اینکه اگر امروز دشمنی خود را با دمکراسی به آشکار نمیآورند زمانش که برسد آشکار خواهند گردانید و چون باورهای مردم ریشه ندارد در آن روز بیشترشان چارهای جز پیروی نخواهند یافت.
🌸
1ـ مخالفتهایی که در آن زمان با مشروطه یا دمکراسی میشد بیشتر از اینرو بود که کشورهایی مانند آلمان ، ایتالیا ، شوروی و ژاپن از دمکراسی دور شده بودند و چون آنها نیز پیشرفتهایی کرده بویژه در جنگ نیرومندی خود را نشان داده بودند کسانی دمکراسی (مشروطه) را کهنه شده میپنداشتند و بیزاری مینمودند. ولی جای خشنودیست که امروز بیشتر مردم خواهان دمکراسیند. چیزی که هست ، باید پروا داشت که این خواهش نه از روی فهم و آگاهی بلکه بیشتر از روی پیروی است. از آنسو هنوز دستههایی هستند که هواداری از پادشاهی کرده همچنان از دمکراسی نومیدی مینمایند. یا اینکه اگر امروز دشمنی خود را با دمکراسی به آشکار نمیآورند زمانش که برسد آشکار خواهند گردانید و چون باورهای مردم ریشه ندارد در آن روز بیشترشان چارهای جز پیروی نخواهند یافت.
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (سه از هفت)
شما سه دلیل شمردید که پیغمبر ، امام علیبنابیطالب را جانشین گردانیده بود. یک به یک پاسخ میدهم :
نخست داستان غدیر خم : میگویید پیغمبر فرمود : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ ، فَهذا عَلِی مَوْلاهُ». من در شگفتم که چرا ملایان معنی این جمله را نمیدانند. درمیان عرب داستانی بنام «ولاء» بوده است. باینمعنی کسی که غلام خود را آزاد میکرده میانهی آن غلام با آقایش رابطهی «ولاء» تولید میشده و احکامی داشته. مثلاً اگر آن غلام بیوارث میمرد ارث او بآقایش میرسید. همچنین عشایر عرب با یکدیگر پیمان میبستند که بقول خودشان «حلیف» یکدیگر میشدند. درمیان آنها نیز رابطهی «ولاء» تولید میشد و آن نیز احکامی داشت.
در کتابهای فقه «ولاء» یک بابیست. پیغمبر اسلام از مردم عرب میبود و با کسانی درمیانه رابطهی «ولاء» میداشت. در آن باره علی را که دامادش میبود جانشین خود کرده و فرموده : «من با هر کسی ولاء داشتم و مولایش میبودم پس از من این علی مولای او خواهد بود». بالاخره این یک وصیت خانوادهای بوده.
من نمیدانم این جمله کجا و داستان خلافت کجاست؟!. اگر مقصود پیغمبر خلیفه گردانیدن علی بودی بایستی نخست توضیح دهد که مردم ، خلیفه یا جانشین مرا خدا باید معین کند. اول این را که خودش یک موضوع بسیار مهم بود بمردم ابلاغ کند ، پس از آن علی را نامزد جانشینی گردانیده صریح و آشکار بفرماید : «خلیفهی اول من علی خواهد بود ، خدا او را برگزیده است».
«مولا» در زبان عربی بمعنی جانشین یا سلطان نبوده. مولا جز به همان معنی «دارندهی ولاء» شناخته نمیشده و اینست میبینیم که هم به غلام آزاد شده و هم بآقای آزادکننده گفته میشده است.
از این گذشته ، اگر حکم اسلام این بوده که خلیفه را خدا برگزیند ، پس چرا این در قرآن گفته نشده؟!. پس چرا چنین حکم مهمی در قرآن نیامده؟!.
شما آیهی «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ ...» را دلیل میآورید. اولاً بهتر است آیه را از اول بخوانید تا بدانید که باین موضوع نمیچسبد : «حُرِّمَتْ عَلَیکمُ الْمَیتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَکلَ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَکیتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلَامِ ذَلِکمْ فِسْقٌ الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِن دِینِکمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلَامَ دِینًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» [1]
در این آیه از آغاز تا انجام سخن از خوردنیهای حرام رانده شده و درو آنچه نیست داستان خلافت است. معنی آیه اینست : «حرام شد بشما مردار (میته) و خون و گوشت خوک و هرچه بینام خدا سر بریده شود و آنچه خفه شده یا با زدن و افتادن و شاخ زدن مرده و آنچه درندگان پاره کردهاند. مگر آنهایی که پاک گردانید (نمرده باشد و سرش ببرید) و آنچه برای بتها سر بریده شده. همچنان استخاره با اَزلام (تکهچوبها). امروز کافران دربارهی شما نومید شدند. دیگر از آنان نترسید و از من ترسید. امروز دین شما را درست گردانیدم و نیکیهای خود دربارهی شما بپایان رسانیدم و اسلام را برای شما دین برگزیدم مگر کسی که بگرسنگی افتد و ناچار باشد و قصد گناه نکند (که میتواند از آن گوشتها بخورد). خدا مهربان و آمرزنده است».
این آیه کجا و داستان خلافت علی کجاست؟!. آنگاه چه شده که خدا اصل موضوع را نگوید و منّتگزاریش را بگوید؟!. نمیدانم اینها را هیچ اندیشیدهاید یا نه؟!.
گذشته از همهی اینها ، امام علیبنابیطالب هنگامی که پس از کشته شدن عثمان خلیفه گردید و معاویه کشته شدن عثمان را بهانه گرفته گردنکشی میکرد ما میبینیم آن امام به معاویه نامه نوشته چنین میگوید :
«إِنَّهُ بَایعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایعُوا أَبَابَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمانَ عَلَى مَا بَایعُوهُمْ فَلَمْ یکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یخْتَارَ ، وَ لاَ لِلغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کانَ ذَلِک لِلَّهِ رِضًی». [2]
معنایش اینست : «آن گروهی که به ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند ، با همان شرایطی که بآنها بیعت کرده بودند بمن بیعت کردند. بهیچ حاضری نمیرسید که اختیار دیگری کند و بهیچ غائبی نمیرسید که قبول نکند. زیرا شورا حق مهاجرین و انصار است. اگر آنان بر سر مردی گرد آمدند و او را امام نامیدند رضای خدا نیز در آن خواهد بود ...».
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (سه از هفت)
شما سه دلیل شمردید که پیغمبر ، امام علیبنابیطالب را جانشین گردانیده بود. یک به یک پاسخ میدهم :
نخست داستان غدیر خم : میگویید پیغمبر فرمود : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ ، فَهذا عَلِی مَوْلاهُ». من در شگفتم که چرا ملایان معنی این جمله را نمیدانند. درمیان عرب داستانی بنام «ولاء» بوده است. باینمعنی کسی که غلام خود را آزاد میکرده میانهی آن غلام با آقایش رابطهی «ولاء» تولید میشده و احکامی داشته. مثلاً اگر آن غلام بیوارث میمرد ارث او بآقایش میرسید. همچنین عشایر عرب با یکدیگر پیمان میبستند که بقول خودشان «حلیف» یکدیگر میشدند. درمیان آنها نیز رابطهی «ولاء» تولید میشد و آن نیز احکامی داشت.
در کتابهای فقه «ولاء» یک بابیست. پیغمبر اسلام از مردم عرب میبود و با کسانی درمیانه رابطهی «ولاء» میداشت. در آن باره علی را که دامادش میبود جانشین خود کرده و فرموده : «من با هر کسی ولاء داشتم و مولایش میبودم پس از من این علی مولای او خواهد بود». بالاخره این یک وصیت خانوادهای بوده.
من نمیدانم این جمله کجا و داستان خلافت کجاست؟!. اگر مقصود پیغمبر خلیفه گردانیدن علی بودی بایستی نخست توضیح دهد که مردم ، خلیفه یا جانشین مرا خدا باید معین کند. اول این را که خودش یک موضوع بسیار مهم بود بمردم ابلاغ کند ، پس از آن علی را نامزد جانشینی گردانیده صریح و آشکار بفرماید : «خلیفهی اول من علی خواهد بود ، خدا او را برگزیده است».
«مولا» در زبان عربی بمعنی جانشین یا سلطان نبوده. مولا جز به همان معنی «دارندهی ولاء» شناخته نمیشده و اینست میبینیم که هم به غلام آزاد شده و هم بآقای آزادکننده گفته میشده است.
از این گذشته ، اگر حکم اسلام این بوده که خلیفه را خدا برگزیند ، پس چرا این در قرآن گفته نشده؟!. پس چرا چنین حکم مهمی در قرآن نیامده؟!.
شما آیهی «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ ...» را دلیل میآورید. اولاً بهتر است آیه را از اول بخوانید تا بدانید که باین موضوع نمیچسبد : «حُرِّمَتْ عَلَیکمُ الْمَیتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَکلَ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَکیتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلَامِ ذَلِکمْ فِسْقٌ الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِن دِینِکمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلَامَ دِینًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» [1]
در این آیه از آغاز تا انجام سخن از خوردنیهای حرام رانده شده و درو آنچه نیست داستان خلافت است. معنی آیه اینست : «حرام شد بشما مردار (میته) و خون و گوشت خوک و هرچه بینام خدا سر بریده شود و آنچه خفه شده یا با زدن و افتادن و شاخ زدن مرده و آنچه درندگان پاره کردهاند. مگر آنهایی که پاک گردانید (نمرده باشد و سرش ببرید) و آنچه برای بتها سر بریده شده. همچنان استخاره با اَزلام (تکهچوبها). امروز کافران دربارهی شما نومید شدند. دیگر از آنان نترسید و از من ترسید. امروز دین شما را درست گردانیدم و نیکیهای خود دربارهی شما بپایان رسانیدم و اسلام را برای شما دین برگزیدم مگر کسی که بگرسنگی افتد و ناچار باشد و قصد گناه نکند (که میتواند از آن گوشتها بخورد). خدا مهربان و آمرزنده است».
این آیه کجا و داستان خلافت علی کجاست؟!. آنگاه چه شده که خدا اصل موضوع را نگوید و منّتگزاریش را بگوید؟!. نمیدانم اینها را هیچ اندیشیدهاید یا نه؟!.
گذشته از همهی اینها ، امام علیبنابیطالب هنگامی که پس از کشته شدن عثمان خلیفه گردید و معاویه کشته شدن عثمان را بهانه گرفته گردنکشی میکرد ما میبینیم آن امام به معاویه نامه نوشته چنین میگوید :
«إِنَّهُ بَایعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایعُوا أَبَابَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمانَ عَلَى مَا بَایعُوهُمْ فَلَمْ یکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یخْتَارَ ، وَ لاَ لِلغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کانَ ذَلِک لِلَّهِ رِضًی». [2]
معنایش اینست : «آن گروهی که به ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند ، با همان شرایطی که بآنها بیعت کرده بودند بمن بیعت کردند. بهیچ حاضری نمیرسید که اختیار دیگری کند و بهیچ غائبی نمیرسید که قبول نکند. زیرا شورا حق مهاجرین و انصار است. اگر آنان بر سر مردی گرد آمدند و او را امام نامیدند رضای خدا نیز در آن خواهد بود ...».
👇
این نامه در نهجالبلاغه هست و ما آن را در تاریخها نیز مییابیم. شما ببینید که اولاً هیچگاه نمیگوید مرا خدا برگزیده و پیغمبر روز غدیر خم مرا بمردم معرفی کرده. هیچ از این چیزها سخنی نمیراند. دوم آشکاره میگوید که مرا همان کسانی که ابوبکر و عمر و عثمان را خلیفه گردانیده بودند خلیفه گردانیدند و همین را دلیل حقانیت خود میشمارد. سوم تصریح میکند که انتخاب خلیفه حق مهاجرین و انصار است. آنها چون کسی را برگزیدند رضای خدا نیز در آن خواهد بود و کسی حق نخواهد داشت او را نپذیرد.
این نامه را مینویسد که خلافت خود را بمعاویه مدلل گرداند و گناه او را که برخلاف اجتماع و اختیار مهاجر و انصار قیام کرده بود به رخش بکشد.
اکنون شما ببینید آیا با این نامه باز جای آنست که گفته شود بایستی تعیین خلیفه از جانب خدا باشد؟!. باز جای آنست که گفته شود ابوبکر و عمر غاصب بودند؟!. باز جای آنست که پنداشته شود علی به ابوبکر بیعت نمیکرد و او را با زور به بیعت بردند؟!.
علی به معاویه مینویسد : تو چون بمن که مهاجر و انصار انتخاب کردهاند بیعت نمیکنی ، گناهکاری ، از دین خارجی ، با تو جنگ خواهم کرد. اگر خود او با ابوبکر همین رفتار را کرده بود آیا او نیز گناهکار نبود؟!. از دین خارج نمیشد؟!.
اما اینکه میگویید : روز غدیر خم عمر بیعت کرد و گفت : «بَخْ بَخْ لَک یا علی أصْبَحْتُ مَوْلای وَ مَوْلَا کلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَة» ، بیگمان اینها را ساختهاند. علی چگونه مولای عمر شده بود؟!. این سخن چه معنی توانستی داشت؟!. دوباره میگویم : «مولا» جز بمعنی «دارندهی ولاء» نبوده. اینکه مولا را بمعنی «آقا» نیز میآورند از زمانهای دیرتر آغاز شده.
شما تعجب کردید که من گفتم اینها را ساختهاند. پس چه خواهید کرد اگر بشما نشان دهم سورههایی را که شیعیان برای افزودن بقرآن ساختهاند؟!. کشاکش شیعه و سنی یک کشاکش سیاسی بر سر خلافت بوده است. اینست که از دروغ گفتن و تهمت زدن و آیه ساختن و حدیث جعل کردن خودداری نکردهاند. از جمله برخی بقرآن آیههایی افزوده ، دو سورهی جداگانه نیز ساختهاند که چون نسخهی یکی از آنها در دست است بشما نشان میدهم که ببینید و بخوانید و اگر سخنی داشتید پس از تمام شدن سخنان من بگویید.
اما داستان مرض موت پیغمبر که گفته میشود میخواست در آخرین ساعت زندگانی خلافت علی را تصریح کند و فرمود : «ائْتُونِی بِقَلَمٍ وَ قِرْطَاس أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» (معنی آنکه : قلم و کاغذ بمن بیاورید برای شما نوشتهای نویسم که پس از آن بگمراهی نیفتید) ، و عمر چون فهمید مقصود چیست نگزاشت و گفت : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر حَسْبُنَا کتَابُ اللهِ» ، باین معنی : «این مرد هذیان میگوید ، قرآن برای ما بسست» ، من نمیدانم این داستان تا چه اندازه راستست. در این باره تحقیق نکردهام ولی اگر راست است حق با عمر بوده و ایرادی باو وارد نیست. البته این بشما گران خواهد افتاد. ولی گوش دهید تا بشما روشن گردانم.
اینکه او گفته : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر» ، بقرینهی کلام مقصودش از هجر «سرسام» بوده نه «هذیان». سرسام غیر از هذیان است. هذیان نتیجهی سفاهت است. ولی سرسام نتیجهی بیماریست. عمر گفته : «این مرد بیمار است و سرسام میگوید» ، و این سخن به پیغمبر توهین نبوده زیرا یک پیغمبر چنانکه بیمار میشود سرسام نیز تواند گفت. سرسام از عوارض بیماریست. اگر خدا میخواست پیغمبران را از سرسام مصون دارد بایستی از بیماری مصون دارد.
اینکه گفته : «قرآن برای ما بسست» آن نیز راست بوده ، زیرا اساس و احکام دین در قرآن درج شده و آن کتاب تکمیل یافته بوده.
گذشته از اینها شما که میگویید : پیغمبر اسلام سواد نداشت و خواندن و نوشتن نمیتوانست ، پس چگونه قلم و کاغذ میخواسته که بنویسد؟!. کسانی میگویند : مقصودش این بود که قلم و کاغذ بیاورند و او بفرماید و دیگری بنویسد. ولی این پاسخ بیجاست. زیرا پیغمبر میرزا حسینعلی بهاء نبود که در دست زبان عربی گیر کند و نتواند مقصود خود را خوب ادا کند. ما میبینیم که گفته است : «... اکتب» (بنویسم) اگر مقصود او این معنی بود بایستی بفرماید : «ائتوا بقلم و قرطاس أملی علیکم کتابا ...».
پس از همهی اینها : از کجا دانسته شده که وصیتی که پیغمبر میخواسته بکند در موضوع مهم دیگری نبوده؟!. باز از کجا دانسته شده که نمیخواسته ابوبکر یا عمر را معین گرداند؟!. چه کسی از دل پیغمبر آگاهی داشته؟!.
آمدیم بر سر حدیث «علی مِنّی بِمَنزلةِ هرونَ مِنْ مُوسی اِلّا أنّه لانَبی بَعدی». فرض کنیم این حدیث راستست. معنایش اینست : «علی بمن مانندهی هارونست به موسا». باینمعنی که همچون برادر من است ، آیا این سخن کجا و داستان خلافت کجا؟.. من نمیدانم شما چه مقصودی از دلیل آوردن اینها داشتید؟!. تا اینجا پاسخ دلیلهای شماست. اکنون شما هر سخنی دارید بگویید؟!.
👇
این نامه را مینویسد که خلافت خود را بمعاویه مدلل گرداند و گناه او را که برخلاف اجتماع و اختیار مهاجر و انصار قیام کرده بود به رخش بکشد.
اکنون شما ببینید آیا با این نامه باز جای آنست که گفته شود بایستی تعیین خلیفه از جانب خدا باشد؟!. باز جای آنست که گفته شود ابوبکر و عمر غاصب بودند؟!. باز جای آنست که پنداشته شود علی به ابوبکر بیعت نمیکرد و او را با زور به بیعت بردند؟!.
علی به معاویه مینویسد : تو چون بمن که مهاجر و انصار انتخاب کردهاند بیعت نمیکنی ، گناهکاری ، از دین خارجی ، با تو جنگ خواهم کرد. اگر خود او با ابوبکر همین رفتار را کرده بود آیا او نیز گناهکار نبود؟!. از دین خارج نمیشد؟!.
اما اینکه میگویید : روز غدیر خم عمر بیعت کرد و گفت : «بَخْ بَخْ لَک یا علی أصْبَحْتُ مَوْلای وَ مَوْلَا کلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَة» ، بیگمان اینها را ساختهاند. علی چگونه مولای عمر شده بود؟!. این سخن چه معنی توانستی داشت؟!. دوباره میگویم : «مولا» جز بمعنی «دارندهی ولاء» نبوده. اینکه مولا را بمعنی «آقا» نیز میآورند از زمانهای دیرتر آغاز شده.
شما تعجب کردید که من گفتم اینها را ساختهاند. پس چه خواهید کرد اگر بشما نشان دهم سورههایی را که شیعیان برای افزودن بقرآن ساختهاند؟!. کشاکش شیعه و سنی یک کشاکش سیاسی بر سر خلافت بوده است. اینست که از دروغ گفتن و تهمت زدن و آیه ساختن و حدیث جعل کردن خودداری نکردهاند. از جمله برخی بقرآن آیههایی افزوده ، دو سورهی جداگانه نیز ساختهاند که چون نسخهی یکی از آنها در دست است بشما نشان میدهم که ببینید و بخوانید و اگر سخنی داشتید پس از تمام شدن سخنان من بگویید.
اما داستان مرض موت پیغمبر که گفته میشود میخواست در آخرین ساعت زندگانی خلافت علی را تصریح کند و فرمود : «ائْتُونِی بِقَلَمٍ وَ قِرْطَاس أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» (معنی آنکه : قلم و کاغذ بمن بیاورید برای شما نوشتهای نویسم که پس از آن بگمراهی نیفتید) ، و عمر چون فهمید مقصود چیست نگزاشت و گفت : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر حَسْبُنَا کتَابُ اللهِ» ، باین معنی : «این مرد هذیان میگوید ، قرآن برای ما بسست» ، من نمیدانم این داستان تا چه اندازه راستست. در این باره تحقیق نکردهام ولی اگر راست است حق با عمر بوده و ایرادی باو وارد نیست. البته این بشما گران خواهد افتاد. ولی گوش دهید تا بشما روشن گردانم.
اینکه او گفته : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر» ، بقرینهی کلام مقصودش از هجر «سرسام» بوده نه «هذیان». سرسام غیر از هذیان است. هذیان نتیجهی سفاهت است. ولی سرسام نتیجهی بیماریست. عمر گفته : «این مرد بیمار است و سرسام میگوید» ، و این سخن به پیغمبر توهین نبوده زیرا یک پیغمبر چنانکه بیمار میشود سرسام نیز تواند گفت. سرسام از عوارض بیماریست. اگر خدا میخواست پیغمبران را از سرسام مصون دارد بایستی از بیماری مصون دارد.
اینکه گفته : «قرآن برای ما بسست» آن نیز راست بوده ، زیرا اساس و احکام دین در قرآن درج شده و آن کتاب تکمیل یافته بوده.
گذشته از اینها شما که میگویید : پیغمبر اسلام سواد نداشت و خواندن و نوشتن نمیتوانست ، پس چگونه قلم و کاغذ میخواسته که بنویسد؟!. کسانی میگویند : مقصودش این بود که قلم و کاغذ بیاورند و او بفرماید و دیگری بنویسد. ولی این پاسخ بیجاست. زیرا پیغمبر میرزا حسینعلی بهاء نبود که در دست زبان عربی گیر کند و نتواند مقصود خود را خوب ادا کند. ما میبینیم که گفته است : «... اکتب» (بنویسم) اگر مقصود او این معنی بود بایستی بفرماید : «ائتوا بقلم و قرطاس أملی علیکم کتابا ...».
پس از همهی اینها : از کجا دانسته شده که وصیتی که پیغمبر میخواسته بکند در موضوع مهم دیگری نبوده؟!. باز از کجا دانسته شده که نمیخواسته ابوبکر یا عمر را معین گرداند؟!. چه کسی از دل پیغمبر آگاهی داشته؟!.
آمدیم بر سر حدیث «علی مِنّی بِمَنزلةِ هرونَ مِنْ مُوسی اِلّا أنّه لانَبی بَعدی». فرض کنیم این حدیث راستست. معنایش اینست : «علی بمن مانندهی هارونست به موسا». باینمعنی که همچون برادر من است ، آیا این سخن کجا و داستان خلافت کجا؟.. من نمیدانم شما چه مقصودی از دلیل آوردن اینها داشتید؟!. تا اینجا پاسخ دلیلهای شماست. اکنون شما هر سخنی دارید بگویید؟!.
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی مائده (5) ، آیهی 3.
2ـ نامهی ششم نهجالبلاغه.
🌸
1ـ سورهی مائده (5) ، آیهی 3.
2ـ نامهی ششم نهجالبلاغه.
🌸
✴️ پشت پردهی نمایش «ادبیات» در ایران
🖌 نویساد
🔸بخش دوم
با آنکه این سخنان بخش اصلی یا بنیادی این جستار میباشد و او به شیوههای گوناگون این معنیها را روشن و در دلها جایگیر گردانید ، ولی در آنها از «پشت پردهی» ادبیات در ایران نگفت ـ مگر به اشاره. بیش از همه میکوشید خوانندگان خرد خود را داور گیرند که اگر آن سخنان را خردپذیر مییابند خود را از آلودگی شعر و ادبیات دور نگاه دارند. لیکن در سال 1323 فرصتی پیش آمد که به پشت پردهی ادبیات نیز بپردازد.
این آن بخشی است که گفتیم با مشروطه و اندیشه و فهم مردم دربارهی کشورداری و سرنوشت کشور بستگی بسیار مییافت. اینجا بود که او از راز وزارت فرهنگ بیکبار پرده فروافکند.
«از دستهی بدخواهان[1] بارها سخن راندهایم و شما آنها را میشناسید. چیزی كه میباید بدانید آنست كه در هر رشته از كارهای كشور ، آنان دست داشتهاند و در همه جا زهر خود را فروریختهاند. از جمله فرهنگ و كارهای فرهنگی میدانگاه پهنی برای كوششهای بدخواهانهی آنان بوده كه میباید گفت راهی نزدیك و یكسر برای آشفتن اندیشهها و آلودن خیمهای[خصلت] مردم در دست داشتهاند. در این زمینه یكی از دستاویزهای آنان «ادبیات» بوده و خود داستانیست كه در این زمینه به چه نیرنگهایی برخاستهاند».
در اینجا او به شرحِ شیرینی از معنی ادب و ادبیات میپردازد ولی چون به داستان «پشت پردهی ادبیات» بستگی نمیدارد ، در اینجا نیاوردیم. سپس مینویسد :
« ...سخن از بیارجی شعر و سخنبازی درمیان ایرانیان میبود. در آن باره یك دلیل دیگر شعرهای خود شاعرانست.
بیشتر آنان دچار تنگدستی و نادانی بوده زندگی با سختی بسر میبردهاند. با همهی چاپلوسیها كه میكردهاند ، زبان باز كرده گدایانه از این و از آن صله میطلبیدهاند ، بسیاری نیز «هجو» و دشنام را افزار كار خود گرفته بستایشكردگان خود پیام میفرستادهاند :
سه شعر رسم بود شاعران طامع را
یكی مدیح و دوم قطعهی تقاضایی
اگر بداد سوم شكر ور نداد هجا
از این سه من دو بگفتم دگر چه فرمایی؟
با همهی اینها زندگیشان با سختی میگذشته و چون نمیخواستهاند بدی را از خود بدانند ، جهان را گناهكار میشناختهاند و از روزگار غدّار ، چرخ سفلهپرور ، سپهر واژگون ، زمانهی بیوفا ، بگلهها و نالهها میپرداختهاند. …
تا پیش از زمان مشروطه در ایران شاعران جز درمیان درباریان ، بازاری نداشتندی و خرندگان برای كالای خود نیافتندی. در بیرون اگر شاعرانی بودندی بایستی شعر را برای خود گویند. از توده كمكسانی پروا كردندی و ارجی بشعرهای او نهادندی.
من خود بیاد میدارم پیش از زمان مشروطه در تبریز جز «رونق» نامی بشاعری شناخته نمیبود. این نیز جز ستایش سرودن بفلان حاجی از حج بازگشته و تاریخ گفتن بفرزند نوزاد فلان اعیان كاری نداشتی. چند تن هم میبودند كه برای دستههای سینهزنی «نوحه» ساختندی. جز اینها من كسی را نمیشناختم.
در آغاز مشروطه ، در آن جنبشها نیز با همهی زمینه كه آماده شده بود شاعران هنری از خود ـ چندانكه بیوسیده [2] میشد ـ نتوانستند نمود و به هر حال مشروطهخواهان نیز ارج بسیاری بشاعران نگزاردند.
ولی پس از چند سال از آغاز مشروطه ، در ایران تكانی بنام «ادبیات» و شعر پدید آمد و یك رشته كوششهایی در راه افزودن برواج شاعری و سخنبازی آغاز یافت و واژهی «ادبیات» معنی خود را عوض كرده عنوان دیگری پیدا و خود افزاری بُرنده در دست بدخواهان شد. چون در این زمینه نیرنگی هم بكار رفته و خود داستانیست كه كمتر كسی آن را میداند من بگشادی سخن رانده و چگونگی را بازخواهم نمود :
چنانكه در تاریخ مشروطه بازنمودهام در ایران دبستانها بشیوهی اروپایی پیش از مشروطه بنیاد گزارده شد و بنیادگزاران آنها آزادیخواهان میبودند. ولی پس از مشروطه وزارت فرهنگ ـ یا بهتر گویم یك دسته از بدخواهان كه برای راهبردن فرهنگ ایران و زهرآلود گردانیدن آن برگزیده شده بودند ـ دست بروی آن دبستانها گزاردند كه چیزها بآنها افزودند و چیزها كاستند.
از جمله ، اینان چون برنامههای فرانسهای را ترجمه میكردند در برابر واژهی «لیتراتور» واژهی «ادبیات» را گزاردند. در حالی كه در زبان فرانسه و دیگر زبانهای اروپایی ، «لیتراتور» بمعنی دیگریست و در زبان فارسی «ادبیات» بمعنی دیگری.
لیتراتور در زبانهای اروپایی بمعنی همهی «چیزهای نوشته» است ، و در برنامههای آموزشگاهها همانا آن را در برابر دانشها گزارده و بچیزهایی كه جز از دانشهاست ولی باید بشاگردان آموخته شود ـ از تاریخ و جغرافی و گرامر و زبان و شعر و مانند اینها ـ گفتهاند. به هر حال لیتراتور بمعنی بسیار بزرگتریست و تنها بمعنی شعر نیست.
لیكن ادبیات در فارسی تنها بمعنی شعر و چیزهای بسته بشعر است.
آنگاه در اروپا شعر هم باین معنی كه در ایران میبوده نیست. در آنجا بیاوه قافیه بافتن و با سخن بازی كردن شناخته نبوده.
👇
🖌 نویساد
🔸بخش دوم
با آنکه این سخنان بخش اصلی یا بنیادی این جستار میباشد و او به شیوههای گوناگون این معنیها را روشن و در دلها جایگیر گردانید ، ولی در آنها از «پشت پردهی» ادبیات در ایران نگفت ـ مگر به اشاره. بیش از همه میکوشید خوانندگان خرد خود را داور گیرند که اگر آن سخنان را خردپذیر مییابند خود را از آلودگی شعر و ادبیات دور نگاه دارند. لیکن در سال 1323 فرصتی پیش آمد که به پشت پردهی ادبیات نیز بپردازد.
این آن بخشی است که گفتیم با مشروطه و اندیشه و فهم مردم دربارهی کشورداری و سرنوشت کشور بستگی بسیار مییافت. اینجا بود که او از راز وزارت فرهنگ بیکبار پرده فروافکند.
«از دستهی بدخواهان[1] بارها سخن راندهایم و شما آنها را میشناسید. چیزی كه میباید بدانید آنست كه در هر رشته از كارهای كشور ، آنان دست داشتهاند و در همه جا زهر خود را فروریختهاند. از جمله فرهنگ و كارهای فرهنگی میدانگاه پهنی برای كوششهای بدخواهانهی آنان بوده كه میباید گفت راهی نزدیك و یكسر برای آشفتن اندیشهها و آلودن خیمهای[خصلت] مردم در دست داشتهاند. در این زمینه یكی از دستاویزهای آنان «ادبیات» بوده و خود داستانیست كه در این زمینه به چه نیرنگهایی برخاستهاند».
در اینجا او به شرحِ شیرینی از معنی ادب و ادبیات میپردازد ولی چون به داستان «پشت پردهی ادبیات» بستگی نمیدارد ، در اینجا نیاوردیم. سپس مینویسد :
« ...سخن از بیارجی شعر و سخنبازی درمیان ایرانیان میبود. در آن باره یك دلیل دیگر شعرهای خود شاعرانست.
بیشتر آنان دچار تنگدستی و نادانی بوده زندگی با سختی بسر میبردهاند. با همهی چاپلوسیها كه میكردهاند ، زبان باز كرده گدایانه از این و از آن صله میطلبیدهاند ، بسیاری نیز «هجو» و دشنام را افزار كار خود گرفته بستایشكردگان خود پیام میفرستادهاند :
سه شعر رسم بود شاعران طامع را
یكی مدیح و دوم قطعهی تقاضایی
اگر بداد سوم شكر ور نداد هجا
از این سه من دو بگفتم دگر چه فرمایی؟
با همهی اینها زندگیشان با سختی میگذشته و چون نمیخواستهاند بدی را از خود بدانند ، جهان را گناهكار میشناختهاند و از روزگار غدّار ، چرخ سفلهپرور ، سپهر واژگون ، زمانهی بیوفا ، بگلهها و نالهها میپرداختهاند. …
تا پیش از زمان مشروطه در ایران شاعران جز درمیان درباریان ، بازاری نداشتندی و خرندگان برای كالای خود نیافتندی. در بیرون اگر شاعرانی بودندی بایستی شعر را برای خود گویند. از توده كمكسانی پروا كردندی و ارجی بشعرهای او نهادندی.
من خود بیاد میدارم پیش از زمان مشروطه در تبریز جز «رونق» نامی بشاعری شناخته نمیبود. این نیز جز ستایش سرودن بفلان حاجی از حج بازگشته و تاریخ گفتن بفرزند نوزاد فلان اعیان كاری نداشتی. چند تن هم میبودند كه برای دستههای سینهزنی «نوحه» ساختندی. جز اینها من كسی را نمیشناختم.
در آغاز مشروطه ، در آن جنبشها نیز با همهی زمینه كه آماده شده بود شاعران هنری از خود ـ چندانكه بیوسیده [2] میشد ـ نتوانستند نمود و به هر حال مشروطهخواهان نیز ارج بسیاری بشاعران نگزاردند.
ولی پس از چند سال از آغاز مشروطه ، در ایران تكانی بنام «ادبیات» و شعر پدید آمد و یك رشته كوششهایی در راه افزودن برواج شاعری و سخنبازی آغاز یافت و واژهی «ادبیات» معنی خود را عوض كرده عنوان دیگری پیدا و خود افزاری بُرنده در دست بدخواهان شد. چون در این زمینه نیرنگی هم بكار رفته و خود داستانیست كه كمتر كسی آن را میداند من بگشادی سخن رانده و چگونگی را بازخواهم نمود :
چنانكه در تاریخ مشروطه بازنمودهام در ایران دبستانها بشیوهی اروپایی پیش از مشروطه بنیاد گزارده شد و بنیادگزاران آنها آزادیخواهان میبودند. ولی پس از مشروطه وزارت فرهنگ ـ یا بهتر گویم یك دسته از بدخواهان كه برای راهبردن فرهنگ ایران و زهرآلود گردانیدن آن برگزیده شده بودند ـ دست بروی آن دبستانها گزاردند كه چیزها بآنها افزودند و چیزها كاستند.
از جمله ، اینان چون برنامههای فرانسهای را ترجمه میكردند در برابر واژهی «لیتراتور» واژهی «ادبیات» را گزاردند. در حالی كه در زبان فرانسه و دیگر زبانهای اروپایی ، «لیتراتور» بمعنی دیگریست و در زبان فارسی «ادبیات» بمعنی دیگری.
لیتراتور در زبانهای اروپایی بمعنی همهی «چیزهای نوشته» است ، و در برنامههای آموزشگاهها همانا آن را در برابر دانشها گزارده و بچیزهایی كه جز از دانشهاست ولی باید بشاگردان آموخته شود ـ از تاریخ و جغرافی و گرامر و زبان و شعر و مانند اینها ـ گفتهاند. به هر حال لیتراتور بمعنی بسیار بزرگتریست و تنها بمعنی شعر نیست.
لیكن ادبیات در فارسی تنها بمعنی شعر و چیزهای بسته بشعر است.
آنگاه در اروپا شعر هم باین معنی كه در ایران میبوده نیست. در آنجا بیاوه قافیه بافتن و با سخن بازی كردن شناخته نبوده.
👇
این یك غلطكاری در ترجمه میبود. ولی از كجا كه آن را دانسته و فهمیده نكردهاند؟ ما چنین میفهمیم كه دانسته و فهمیده غلط كردهاند و دو نتیجهی خائنانه از این یك غلط گرفتهاند :
نخست به همان دستاویز ، شعر یا قافیهبافی و سخنبازی را درمیان درسهای دبستانها جا دادهاند و برای آن ارجی درمیان توده پدید آوردهاند. اگر فراموش نشده پیش از آنكه ما «پیمان» را آغاز كنیم و آن گفتارهای پیاپی را دربارهی بدی شعر بنویسیم بخش بزرگی از درسها شعر و ادبیات میبود. از جمله «تاریخالشعرا» در برنامه نوشته شده و در همهی كلاسها یك درس از آن میبود.
دوم از همان راه همهی ستایشهایی كه در زبانهای اروپایی دربارهی «لیتراتور» میبود بر سر «ادبیات» آوردند و یك چیز كوچک بیمغز را بزرگ و مغزدار نشان دادند.
در زبانهای اروپایی ستایشهایی دربارهی لیتراتور هست. مثلاً گفتهاند : «لیتراتور زبان توده است». این سخن دور نیست. زیرا آنچه حال یك توده را میرساند ، بیش از همه ، نوشته و كتابهای ایشانست. ولی این سخن دربارهی ادبیات ایران كه همان شعر و سخنبازیست راست نیست. مثلاً در زمان مغول مردم ایران همه گزند دیده و سوگوار میبودند. ملیونها مردان كشته شده و هزارها دختران و زنان به بردگی افتاده از همهی دلها آه و ناله سر میزد. ولی شاعران در همان زمان كمترین اندوهی از خود نشان ندادهاند و با آنهمه گرفتاریِ مردم ، آنان پروایی نكرده همه سخن از باده و مستی گفته «یار ، یار» سرودهاند. یكی از شاعران آن زمان سعدیست. آیا شعرها و نوشتههای او زبان توده است؟!.. سعدی سال 656 را كه سال كشتار عراق و بغداد است سال خوشی خود شمارده است». (در پیرامون «ادبیات» ، نشست یکم)
[1] : برای آگاهی درست از «دستهی بدخواهان» بنگرید به کتاب «دادگاه»
[2] : بیوسیدنbiusidan (همچون نیوشیدن) = انتظار داشتن
(این نوشتار دنباله دارد)
نخست به همان دستاویز ، شعر یا قافیهبافی و سخنبازی را درمیان درسهای دبستانها جا دادهاند و برای آن ارجی درمیان توده پدید آوردهاند. اگر فراموش نشده پیش از آنكه ما «پیمان» را آغاز كنیم و آن گفتارهای پیاپی را دربارهی بدی شعر بنویسیم بخش بزرگی از درسها شعر و ادبیات میبود. از جمله «تاریخالشعرا» در برنامه نوشته شده و در همهی كلاسها یك درس از آن میبود.
دوم از همان راه همهی ستایشهایی كه در زبانهای اروپایی دربارهی «لیتراتور» میبود بر سر «ادبیات» آوردند و یك چیز كوچک بیمغز را بزرگ و مغزدار نشان دادند.
در زبانهای اروپایی ستایشهایی دربارهی لیتراتور هست. مثلاً گفتهاند : «لیتراتور زبان توده است». این سخن دور نیست. زیرا آنچه حال یك توده را میرساند ، بیش از همه ، نوشته و كتابهای ایشانست. ولی این سخن دربارهی ادبیات ایران كه همان شعر و سخنبازیست راست نیست. مثلاً در زمان مغول مردم ایران همه گزند دیده و سوگوار میبودند. ملیونها مردان كشته شده و هزارها دختران و زنان به بردگی افتاده از همهی دلها آه و ناله سر میزد. ولی شاعران در همان زمان كمترین اندوهی از خود نشان ندادهاند و با آنهمه گرفتاریِ مردم ، آنان پروایی نكرده همه سخن از باده و مستی گفته «یار ، یار» سرودهاند. یكی از شاعران آن زمان سعدیست. آیا شعرها و نوشتههای او زبان توده است؟!.. سعدی سال 656 را كه سال كشتار عراق و بغداد است سال خوشی خود شمارده است». (در پیرامون «ادبیات» ، نشست یکم)
[1] : برای آگاهی درست از «دستهی بدخواهان» بنگرید به کتاب «دادگاه»
[2] : بیوسیدنbiusidan (همچون نیوشیدن) = انتظار داشتن
(این نوشتار دنباله دارد)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
Telegram
پاکدینی ـ احمد کسروی
نیایش پاکدینی