پاکدینی ـ احمد کسروی
7.67K subscribers
8.64K photos
485 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸7ـ کشاکش صوفیان با خراباتیان (یک از یک)


این کشاکش صوفیان و خراباتیان یکی از داستانهای شنیدنیست و این را اگرچه در جایی ننوشته‌اند ، ما از شعرهای خراباتیان بدست آورده‌ایم و چون بخش بزرگی از شعرهای حافظ در این زمینه است در اینجا آن را شرح می‌دهیم.

باید دانست صوفیان با همه‌ی آلودگیهاشان عنوان پرهیزکاری و پارسایی می‌داشتند و باده و چنگ و چغانه را از روی عقیده‌ی مسلمانی حرام می‌شماردند و ناگزیر با خراباتیان دشمنی نشان می‌دادند و نکوهش بآنان دریغ نمی‌گفتند. از اینسوی خراباتیان نیز آنان را دشمن می‌داشتند و اکنون که در زمان مغول دسته‌ای گردیده و شکوهی یافته بودند ، از بدگویی و زباندرازی با صوفیان بازنمی‌ایستادند ، و شعرها در نکوهش آنها می‌سرودند :

بگو به زاهد سالوس خرقه‌پوش دوروی
که دست زرق دراز است و آستین کوتاه

تو خرقه را ز برای هوا همی‌پوشی
که تا به زرق بری بندگان حق از راه

صوفیان که به اینان نکوهش می‌نمودند ، در پاسخ ، آنان نیز دست بدامن جبریگری زده می‌گفتند : خدا ما را خراباتی آفریده ما چه کار کنیم؟!..

منعم از مِی مکن ای صوفی صافی که حکیم
در ازل طینت ما را بمِی صاف سرشت

من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم
این هم از روز ازل حاصل فرجام افتاد
یا نشسته با خود می‌گفتند : از کجا که همان کارهای آنان بهتر از این کارهای ما باشد؟!..

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

زاهد شراب کوثر و عارف پیاله خواست
تا درمیانه خواسته‌ی کردگار چیست
می‌گفتند : این باده‌نوشی بی‌ریای ما بهتر از زهد ریایی صوفیانست :

باده‌نوشی که در آن هیچ ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که درو روی ریاست

می‌گفتند : خود صوفیان نیز مِی می‌خورند ولی در نهان :

خم‌شکن نمی‌داند این قدر که صوفی را
جنس خدنگی باشد همچو لعل رمانی

اگر شعرهای حافظ و دیگر خراباتیان را بخوانید پر است از نکوهش صوفیان. باید گفت :

صوفیان سزای بیشرمیهای خود را از دست این بیشرمتران می‌یافته‌اند. تا اینجا کشاکش ساده می‌بوده. لیکن سپس خراباتیان به یک کار شگفتی برخاسته‌اند. کاری که نخست جز شوخی و ریشخند نبوده ولی کم‌کم رویه‌ی راستی بخود گرفته و چون این داستان شگفتتر است من آن را گشاده‌تر خواهم نوشت :

در آن کشاکش که درمیانه می‌رفته و خراباتیان پاسخ بصوفیان می‌داده‌اند ، یک گام جلو گزارده خواسته‌اند که خرابات یا میخانه را که جایگاه مغ‌بچگان ساغرگردان و بدمستان و قماربازان و چنگ و چغانه‌نوازان می‌بوده در ردیف «خانقاه» قرار دهند و بگویند اینجا نیز یک جایگاهی برای «طی مقامات» می‌باشد. اینست برگشته بصوفیان گفته‌اند : آخر شما چه هستید که ما نیستیم؟!.. شما در آنجا چه می‌دارید که ما در اینجا نمی‌داریم؟!..

چون صوفیان می‌گفتند : ما در اینجا برای خداجویی گرد آمده‌ایم ، اینان گفته‌اند : مگر خدا تنها در خانقاه است و در میخانه نمی‌شود او را جست؟!.. ما هم خدا را در اینجا می‌جوییم.

زاهد بخرابات بیا راست مترس
ترسی که در این راه خطرهاست مترس

آن کس که ز ترس او نیایی بر ما
پنهان ز تو در خرابه‌ی ماست مترس

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجبتر که چه نوری ز کجا می‌بینم

همه کس طالب یارست چه هشیار چه مست
همه جا خانه‌ی عشقست چه مسجد چه کُنِشت

چون صوفیان دم از «عشق خدا» می‌زدند اینان نیز دم از عشق زده‌اند و آنگاه چنین گفته‌اند : ما باده را بنام همان عشق می‌خوریم :

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

چنانکه صوفیان در زمینه‌ی همان عشق بیشرمیهایی داشتند و شاهدبازیهای خود را عشق بخدا می‌نامیدند ، اینان در آن بیشرمی از صوفیان بازنمانده‌اند :

دوستان عیب نظربازی حافظ نکنید
که من او را ز محبان خدا می‌بینم

می‌گفتند : هرچه صوفیان می‌دانند ما نیز می‌دانیم ولی نباید بگوییم :

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

صوفیان به هر خانقاهی پیری (شیخی) می‌داشتند. اینان بریشخند «پیر گبر مِیفروش» را با آن ریش و پشم مِی‌آلود و چرکین پیش کشیده گفته‌اند : این هم «پیر» ماست. گفته‌اند : این نیز رازهایی را از خدا می‌داند و بما یاد می‌دهد :

گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست

سپس از زبان همان پیر مِیفروش ـ آن پیری که هر روز دست بریشش زده می‌خندیده‌اند ، آن پیری که در حال مستی بسر و دوشش می‌پریده‌اند ـ پندهایی ساخته پراکنده کرده‌اند :

نخست موعظه‌ی پیر مِیفروش اینست
که از مُصاحِب ناجنس احتراز کنید

👇
صوفیان می‌گفتند : ما می‌کوشیم که «منی» را در خود بکشیم و از خود درگذریم تا بخدا برسیم. اینان گفته‌اند : چاره‌ی این كار باده‌نوشی است. شما سالها رنج می‌برید تا از «منی» بیرون آیید. ما چون ساغری بسر می‌کشیم بیکبار از خود بیخود و از منی بیرون شده‌ایم.

در بحر مایی و منی افتاده‌ام بیار
مِی تا خلاص بخشدم از مایی و منی

چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از بیخودی لاف منی

صوفیان مدعی می‌بودند که با آنکه یکمشت تهیدست و گرسنه‌اند تاج بپادشاهان می‌بخشند و هر که را بخواهند بپادشاهی توانند رسانید یا از فرمانروایی توانند انداخت. خراباتیان نیز همان ادعا را بریشخند بخود بسته گفته‌اند : این گدایان لات که در گرد میخانه‌اند و هر کدام اگر چند شاهی از گدایی بدست می‌آورند به میفروش داده باده می‌خورند ، هر یکی جایگاه بلندی در دستگاه خدا می‌دارند و تاج بپادشاهان می‌بخشند.

با گدایان در میکده ای سالک راه
بادب باش گر از سرّ خدا آگاهی

بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی

چون مردان بیکار و بیعاری می‌بوده‌اند ، روز خود را با این ریشخندها و سرکوفتها بسر می‌برده‌اند و گاهی نیز یک بازی درمی‌آورده‌اند بدینسان که یکی از ایشان صوفی می‌شده که چون سالها در خانقاه بسر برده و از رنج و ریاضت به «مقامی» نرسیده باین اندیشه افتاده که بخرابات بیاید ، و در اینجا «طی مقامات» کند و اینست بدر خرابات آمده و آن را می‌زند و خراباتیان در برویش باز نمی‌کنند ، یا می‌گویند خرقه‌ی تو ناپاک است ، برو بشوی و بیا :

شستشویی کن و آنگه بخرابات خرام
که نگردد ز تو این دیر مغان آلوده

از اینگونه بازیها و بازیچه‌ها فراوان داشته‌اند. شگفتتر از همه آنکه این ماننده‌سازی خراباتیان در برابر صوفیان که چنانکه گفتیم نخست عنوان شوخی و بازی داشته ، کم‌کم رویه‌ی دیگری بخود گرفته که بیشتری از خود صوفیان نیز بآن پرداخته‌اند.

این یک کار دیگری برای صوفیان شده که هر یکی از ایشان دم از رندی زند (رندی که ضد صوفیگری بوده) و نام خرابات برد ، و سخنی از باده‌خواری گوید. این خود یک «مقامی» گردیده که هر صوفی بایستی بپیماید. صوفیانی که پس از زمان حافظ آمده‌اند بیشتر آنان همین سخنان حافظ را که بضد آنها بوده گرفته و تکرار کرده‌اند. هاتف اسپهانی و عصمت بخارایی و دیگران در این باره داد «سخن‌سنجی» داده‌اند. از اینجا اندازه‌ی فهم و خرد آنان را توان دانست.

(خوانندگان می‌توانند در نظرخواهی زیر شرکت کنند)
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست چهارم (سه از شش)


بسخن بیش از این دامنه نمی‌دهیم. گفته‌هایی با این آشکاری و استواری که ما گفته‌ایم ، نویسندگان این دفتر نپذیرفته‌اند و همین را دستاویز دیگری برای ایرادگیری گردانیده‌اند و در همان دفتر سه ساتی در این باره نوشته‌اند که راستی‌را نمونه‌ی نیکی از کار و رفتار بدخواهان ماست. بیچارگان هفت و هشت تن گرد هم آمده و چند هفته رنج کشیده و نیرنگ و فریب و رشک و دروغ و بیفرهنگی را بهم آمیخته ، این سه سات را پدید آورده‌اند. من برای آنکه این بدخواهان را نیک شناسانم که دیگر از این پس نیازی بگفتگو درباره‌ی آنان و گفته‌هاشان نباشد ، این سه سات را نیک خواهم کاوید. اینست بهتر می‌دانم نخست آنها خوانده شود تا در یادها باشد :

مغالطه در معجزه

یکی از پندارهای دیگری که پابند آقای رهنما [1] شده موهوم دانستن نیارَستنی (معجزه) می‌باشد که در بسیاری از مطالب پیمان و پرچم در این موضوع سخن رانده و به نتیجه‌ای نرسیده. از جمله در شماره‌ی 8 پرچم در صفحه‌ی 317 بمسلمین نسبت می‌دهد که باورشان درباره‌ی پیغمبر اینست که پیغمبر مرده زنده گرداند ، شتر از سنگ درآورد و با سوسمار سخن گوید ... و بعد می‌گوید : بموجب نص قرآن از پیغمبر اسلام معجزه طلبیدند ، آشکارا ناتوانی نموده و در صفحه‌ی 218 سال پنجم مهنامه‌ی پیمان درباره‌ی معجزه می‌نویسد که اینگونه چیزها در قرآن راز دیگری دارد. می‌نویسد : هرگز نمی‌توان بدستاویز آنها با دانشها پیکار نمود و پس از شرحی وعده می‌دهد که راز اینها را بموقعش خواهد گفت. در صفحه‌ی 423 شماره‌ی دهم سال پنجم پیمان می‌نویسد : «باز پرسید شما قرآن را نمی‌پذیرید. گفتم آن قرآن است که معجزه را نمی‌پذیرد». در صفحه‌ی 215 شماره‌ی 5 پرچم تحت عنوان «یکی از دشواریهای قرآن» ، در جواب سائلی که وعده‌ی تشریح راز معجزات آقای رهنما را ذکر کرده و وفا بوعده را درخواست نموده می‌نویسد : که اگر آقای فرزانه (پرسش‌کننده) که از یاران دیرین ماست این سئوال را نمی‌کرد و دیگران می‌پرسیدند ، جواب می‌دادیم که برو از ملایان و دیگران بپرس. پس از هزاران منت‌گذاریها می‌گوید : چون آقای فرزانه از یاران دیرین ماست و رنجها در راه پیمان کشیده ، چنین پاسخی نداده می‌گوییم خود قرآن در آن باره می‌گوید (2) : «ما را از فرستادن نشانه بازنداشت مگر اینکه گذشتگان آن را براست نداشتند». خواستش اینست که معجزه که به پیغمبران گذشته داده بودیم چون سودی نداد و مردم آنها را براست نداشتند ، باین پیغمبر داده نشد. این پاسخ خود قرآن است و هرآینه معنی این ، راست بودن معجزه‌های موسا و عیسا و دیگران می‌باشد ، در جایی که این نیز جای سخن است. پس از اینجا یک دشواری بزرگتر دیگری پدید می‌آید. راستش هم آنست که این داستان (معجزه) یا مانندهای آن که در قرآن هست و با تاریخ و دانشها راست نمی‌آید ، یکی از دشواریهای بزرگ آن می‌باشد. لیکن اینها پاسخ می‌دارد. چیزی که هست پاسخ آن بسته به یک گفتگوی درازی در معنی برانگیختگی و رازهای آن می‌باشد و آن گفتگو اینجا نتواند بود ـ این پاسخ وعده‌ایست که آقای رهنما پس از منّتهای بیشمار در سایه‌ی اینکه پرسنده از گروندگان پیمان بوده داده‌اند و بعد از آن با پرخاش بسیاری که بمسلمانان می‌کند بآقای فرزانه می‌سپارد که از قرآن بگفتگو نپردازند. ما بآقای راهنما پاسخ می‌دهیم چون بزعم‌شان مخالفت معجزه با دانشها ثابت شده ایشان اگر بامکان و وقوع معجزه مُقر شوند به پیغمبریشان لطمه‌ای وارد نمی‌سازد. زیرا گروندگان آقای کسروی عموماً دانایانند ، چیزی را که مخالف علم باشد در مقابل اثبات پیغمبری از ایشان نخواهند خواست. اما از اینکه بآقای فرزانه می‌سپارند از این قبیل گفتگوها نکنند البته حق دارند ، چه کار کنند اگر بحقیقت معجزه اقرار نمایند بالطبع باید در اثبات ادعای خود ، خداوند از دستشان معجزی جاری نماید. اگر بوقوع خارق‌العاده منکر شوند ، قرآن بر حقیقت موضوع دلالت می‌نماید. ناچارند با درهم‌گوییهای مذکوره هرچه توانند به پاکدینان بسپارند که گرد قرآن نگردند. اما اینکه می‌نویسد مسلمین درباره‌ی پیغمبر باین معنی قائلند که پیغمبر باید مرده زنده کند ... در جواب می‌گوییم : آقای راهنما ، پندار چند نفر مستضعف دلیل بطلان حقیقت دین نمی‌شود. مسلمین هیچ وقت استقلال ظهور معجزه از پیغمبر را بنفسه باور ندارند. اعتقاد مسلمین در این باره اینست که خداوند جهانیان در وقت لزوم خوارقی را از دست فرستادگانش جاری می‌نماید. به هر حال معجزه فعل خدا بوده و بشر بنفسه از آوردن آن عاجز است و آیاتی که در قرآن مجید درباره‌ی اظهار ناتوانی پیغمبر اسلام نازل شده همین معنی را می‌رساند که پیغمبر اسلام می‌گوید که من غیر از بشر چیزی نیستم و آیات و معجزات نزد پروردگار است لاغیر.


👇
اما آیه‌ی «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» که باستدلال این صدور خوارق از دست پیغمبر اسلام را انکار می‌کنند ، چنانکه در پیش گفته شده اگر فهم قرآن داشته و از پس و پیش آیه بااطلاع بودند هرگز مبادرت بچنین مغالطه نمی‌کردند. آیه‌ی مذکور راجع بآیات مقترحه (3) می‌باشد ، چه بطوری که در سوره‌ی هود در آیه‌ی 64 [و 65] می‌فرماید : «وَیا قَوْمِ هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَکمْ آیةً فَذَرُوهَا تَأْکلْ فِی أَرْضِ اللَّهِ وَلَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَیأْخُذَکمْ عَذَابٌ قَرِیبٌ فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُوا فِی دَارِکمْ ثَلَاثَةَ أَیامٍ ذَلِک وَعْدٌ غَیرُ مَکذُوبٍ» حضرت صالح بقوم خود می‌فرماید : «این ناقه‌ی خداست ، بگذارید علف بخورد در زمین و آزارش نکنید که عذاب فوری بشما می‌آید. پس قوم گوش نداده و شتر را پَی کردند ، پس صالح گفت سه روز زندگی کنید بعد از سه روز عذاب بشما نازل می‌شود. این وعده‌ی صحیحی است.» تا اینکه می‌فرماید بعد از انقضای مدت «سه روز» عذاب آمده آنها را هلاک کرده و درسوره‌ی اسری نیز بهمین معنی اشاره می‌کند که وَمَا مَنَعَنَا ... ما را از ارسال آیات بازنداشت مگر اینکه گذشتگان تکذیب کردند (وَآتَینَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالْآیاتِ إِلَّا تَخْوِیفًا) این پارچه همان آیه است که می‌فرماید به ثمود ناقه را عطا کردیم ، پس ظلم کردند بر ناقه و ما آیات را برای ترساندن می‌فرستیم ، یعنی چون آیات مقترحه (معجزاتی را که بشر صدور آن را تقاضا می‌کند) را برای مردم باین جهت می‌آوریم که ایمان بیاورند و اگر ایمان نیاورند ، سلیقه‌ی خدا بر این جاری شده که منکرین را هلاک کند. زیرا که صدور آنها بر وفق تقاضای خودشان بوده. در اینجا به پیغمبر اسلام همان معنی را وحی می‌کند که اگر علاماتی را که معاندین عصرت می‌خواهند بیاوریم قبول نکنند باید هلاک شوند ، چون نمی‌خواهیم اینها را هلاک بکنیم. علیهذا از ارسال آیات مقترحه امتناع می‌ورزیم ، و الا این آیه ربطی با سایر معجزات ندارد زیرا اگر آیه‌ی مشروحه بمعنی مطلق معجزه گرفته شود ، علاوه از اینکه با سایر آیات متناقض می‌شود ، دلیل جهل پروردگار نیز خواهد بود. چه در آن صورت معنی آن این طور می‌شود که چون در زمان گذشته مردم بخوارق جاریه از دست انبیاء نگرویدند ، ما نیز از ارسال خودداری می‌کنیم. آیا مگر پروردگار نمی‌دانست که مردم منکر معجزات خواهند شد تا احتیاج به تجربه باشد؟!. وانگهی کفر و فسق گروه سالفه لازم نمی‌کرد که خلف آینده نیز طالح و کافر باشند. پس معنی آیه همان است که بیان شد.

اینست نوشته‌ی آنان. در این نوشته آنچه نیش زدن و ریشخند و بیفرهنگیست ، چشم می‌پوشم. بازمانده چند سخنیست که به هر یکی ایرادهای بسیار توان گرفت :


🔹 پانوشتها :

1ـ خواست از رهنما (یا راهنما) کسروی است چه پاکدینان او را «راهنما» می‌خوانده‌اند و می‌خوانند.

2ـ در زیر همان می‌نویسد : «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ»

3ـ آیات مقترحه معجزاتیست که امت خودشان درخواست آن را کرده باشند. [پانوشت از دفتر : «تناقضات پیمان و پرچم»]


🌸
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸8ـ گزارشهای نابجایی که می‌کنند .. (یک از یک)


چنانکه گفتیم یکی از زمینه‌هایی که حافظ در سخن‌سازی خود از آن بهره می‌جوید ، همین کشاکش صوفی و خراباتی است که بسیاری از شعرهای او در این زمینه است. این کشاکش از آغاز زمان مغول برخاسته و خود یک سرگرمی برای شاعران بیکار و یاوه‌گوی خراباتی بوده که بیگمان شعرهای بسیاری در این زمینه ساخته‌اند (چنانکه برخی از آنها از تذکره‌ها بدست می‌آید ولی چون من دسترسی نداشتم که بیاورم چشم پوشیدم) سپس که حافظ آمده آن زمینه را بیشتر دنبال کرده و یک رنگ و روغنی بآن داده.

چنانکه گفتیم این کشاکش نخست عنوان ریشخند و شوخی داشته و هنوز از شعرهای حافظ لحن شوخی پیداست :

گر مرشد ما پیر مغآن شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست

مرشد که در نزد صوفیان یک مرد دانا و آگاه و ریاضت‌کشیده‌ای می‌بوده و جایگاه بزرگی می‌داشته ، این بجای آن یک پیر گبر مِیفروش را که کارش از پستترین کارها بوده می‌شناساند و می‌گوید : «تفاوت ندارد. در هیچ سری نیست که رازهایی از خدا نباشد» ، و پیداست که این جز ریشخند نتواند بود.

کسانی که از این زمینه‌ی کشاکش صوفی و خراباتی و از داستان شگفت آن که ما شرح دادیم ناآگاه می‌باشند معنی این رشته از شعرهای حافظ را ندانسته چنین می‌گویند : «حافظ با صوفیان و زاهدان ریاکار نبرد می‌کرده» و این را یک هنری برای حافظ می‌شمارند. ولی باید گفت اشتباه می‌کنند.

یک داستانی در بچگی شنیده‌ام که باید در اینجا بنویسم : پیش از زمان مشروطه در ایران «نام شب» معمول می‌بود. یک شبی یک دسته از خواننده و نوازنده بعروسی می‌روند و در پایان شب که بازمی‌گشته‌اند نام شب نداشته‌اند و یادشان نمی‌بوده که نام شب باید داشت و اینست چون بجایی می‌رسند که قراول از دور فریاد می‌کشد : «آینده کیستی؟.. نام شب» ، اینان درمی‌مانند. سردسته‌شان تدبیری می‌اندیشد ، بدینسان که بنوازندگان می‌گوید : شما بنوازید ، و خود نیز آواز برمی‌دارد : «عیش و نشاطون یریدور اردبیل ...» (جای عیش و نشاطست اردبیل). تصنیفی می‌بود که آن زمان در تبریز می‌خواندند. مقصود سردسته این می‌بود که یک دلخوشی بقراول بدهند و بی‌نام شب درگذرند ، ولی نگو که نام شب همان «اردبیل» می‌بوده و از اینسو قراول چنین می‌پندارد که آنان نام شب را می‌دانند و بدینسان نام شب می‌دهند. اینست پرخاش کرده فریاد می‌کشد : «مردکه نام شب دادن سرنا و دف نمی‌خواهد ، بگو «اردبیل» دیگر».

اکنون باید همان سخن را بحافظ گفت : «آقای حافظ گفتن اینکه ریاکار نباشید ، پریشانگویی نمی‌خواهد ، اینهمه ستایش بیمعنی از باده نمی‌خواهد ، اینهمه سخن از ساده‌بازی نمی‌خواهد ، اینهمه داد جبریگری دادن نمی‌خواهد ، اینهمه درس مستی و بیغیرتی دادن نمی‌خواهد ...».

آری حافظ بصوفیان ریاکار نکوهش می‌کند ولی خود او مردم را بجبریگری می‌خواند ، بمستی و رندی می‌خواند ، بساده‌بازی و بیناموسی می‌خواند ، که اینها بدتر از پیروی صوفیان ریاکار است. حافظ زبان‌بریده چند جا بخدا گستاخی می‌کند که زشتترین گناهست.

در ایرانیان یک عادت بسیار زشتی پیدا شده و آن اینکه چون ستایش کسی یا نکوهش او را می‌شنوند ، درباره‌اش خود را فریب می‌دهند. ما این را آزمودیم در داستان فردوسی ، که چون در سال 1313 کنگره‌ای بنام او در تهران برپا شد و هایهوی فردوسی‌بازی برخاست ، یکی فردوسی را «سپهبد» گردانیده گفتار راند که فردوسی از فنون جنگی امروزه آگاه می‌بوده و برای افسانه‌ی خنک هفتخوان شاهنامه نقشه‌ی جنگی ترتیب داد. دیگری فردوسی را پزشک گردانیده کنفرانس داد. دیگری او را یک دانشمند «پداگوژی» گردانید و «تعلیم و تربیت از نظر فردوسی» نوشت. دیگری شاهنامه را «قرآن فارسی» نامیده و چنین گفت : «همه چیز از آن می‌توان درآورد». اینان نه آنکه دروغ می‌ساختند ، از ناتوانی روان خود را فریب می‌دادند. این یک بیماریست که در این توده پیدا شده.

در نکوهش نیز اینچنین است. کسی را که ببدی بشناسند ، هرگونه بدی باو می‌بندند. چند سال پیش که اصغر بروجردی را گرفتند کسانی می‌رفتند و می‌دیدند و چون بازمی‌گشتند ، می‌گفتند : «از چشمهایش پیداست که جانیست. من همینکه دیدم شناختم که این جانیست و آن جنایتها را این کرده». در روزنامه‌ها نیز همین را نوشتند. در حالی که از یک ماه پیش می‌بود که جنایت دانسته شده و شهربانی درپی جانی می‌گشت ، و از آن سوی اصغر بروجردی هر روز سینی بامیه در دست در میدان سپه می‌گردید ، و من نمی‌دانم این جانی‌شناسان چرا او را نمی‌شناختند؟!.. از آنسوی چشمهای اصغر همچون چشمهای دیگر بروجردیان می‌بود و یک معنای خاصی از آن برنمی‌آمد.


👇
این نمونه‌ی بیچارگی این توده است. از بس روان و خرد ناتوان گردیده نمی‌تواند راستیها را دریابد و بدینسان فریب می‌خورد و خود را فریب می‌دهد. آنهمه ستایش از حافظ می‌کنند و من چون کتاب او را بدست آورده می‌خوانم می‌بینم بسیاری از شعرهایش بیکبار بیمعنی است.

مثلاً این شعر پایین را معنی کنید :

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
خاک آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

شاعر می‌خواهد چه بگوید؟!.. این یک معناییست که شعرای خراباتی بارها تکرار کرده‌اند که هنگامی که گِل درست کرده و می‌خواستند کالبد آدم را بسازند ، کمی نیز باده بآن ریختند و اینست مهر باده در دل ما فرزندان آدم خوابیده است. حافظ نیز می‌خواهد آن را بگوید. ولی معنی را وارونه گردانیده می‌گوید : «خاک آدم بسرشتند ، و آن هم به پیمانه (که ظرف باده است نه خود باده) زدند». شعریست بسیار بیمعنی ، لیکن شما از حافظ‌پرستان بپرسید و ببینید که با چه آب و تابی این را معنی می‌کنند.

من داستان «پیر مِیفروش» را شرح دادم که چون صوفیان هر گروهی یک پیری می‌داشتند ، اینان که بریشخند و شوخی میکده را با خانقاه یکسان گردانیده‌اند چنین گفته‌اند که ما نیز در اینجا پیری می‌داریم ، و پیر گبر مِیفروشی را که روزی چند بار بریشش خندیده و بدوشش می‌پریده‌اند بجلو کشیده و پیر خود نامیده‌اند. ولی کسانی می‌آیند و می‌گویند : مقصودش از پیر مِیفروش امیرالمؤمنین است ، چون اینها او را مرشد خود می‌شناختند.

یکی نمی‌پرسد : ای بیخرد علی کجا و نام پیر مِیفروش کجا؟!.. اگر این راستست که حافظ یا دیگری امام علی بن ابیطالب را پیر مِیفروش نامیده همین گناه او بس!..

خود شاعر مقصودش را آشکار می‌گرداند. می‌گوید : اگر ما پیر مغان را بمرشدی گرفته‌ایم جای نکوهش نیست. زیرا این هم رازهایی از خدا در سر دارد. چنانکه گفتیم این سخنان از روی ریشخند می‌بوده. ولی به هر حال می‌بینید که شاعر عذرخواهی می‌کند که یک پیر مِیفروشی را بمرشدی پذیرفته‌اند. اگر مقصود علی بودی ای نادان چه جای این عذرخواهی بودی؟!.. بارها دیده‌ام کسانی با دهان پرباد این شعر حافظ را می‌خوانند :

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجبتر که چه نوری ز کجا می‌بینم

این را می‌خوانند و یک لذتی می‌برند و چنین وامی‌نمایند که حافظ در اینجا یک معنای عرفانی را گنجانیده ، و او می‌فهمد و لذت می‌یابد. یک روز از یکی پرسیدم : معنی این شعر چیست؟.. گفت : چطور؟!.. مگر معنی این شعر مبهم است؟!.. گفتم نه مبهم نیست. خرابات مغان که یک جایی می‌بوده چرکین و پست ، یک پیر گبری با ریش و پشم مِی‌آلودی مِی می‌فروخته ، و بچگان لوس و تردامنی باین و آن ساغر می‌داده‌اند ، یک دسته از لاتان و بیدردان در آنجا گرد آمده بگفته‌ی خود حافظ خرقه و دفتر گرو گزارده باده می‌خورده‌اند و چون مست می‌شده‌اند لاطائلات می‌سروده‌اند ، بهم دشنام می‌داده‌اند ، جست و خیرهای خنده‌آوری می‌کرده‌اند. این خرابات مغان بوده که شاعر شیراز در آن جهان بدمستی در آن نور خدا می‌دیده. اینست معنی شعر. گفت : نه آقا!.. این معنی عرفانی دیگری دارد. گفتم : بگو ، درماند و دم فروبست. تنها این شعر نیست ، و تنها شعرهای حافظ نمی‌باشد ، در همه چیز چنینند که چون بپرسی پاسخی نتوانسته درمی‌مانند. برای آزمایش بپرسید آن عشقی که حافظ می‌گوید و آنهمه یادش می‌کند ، معنایش چیست؟!.. بپرسید تا ببینید چگونه درمی‌مانند.

حافظ یاوه‌سرایی را تا بجایی رسانیده که می‌گوید :

بخواری منگر ای منعم فقیران و ضعیغان را
که صدر مسند عزت گدای ره‌نشین دارد

مصرع دوم این شعر را نیک اندیشید که چه معنایی می‌دارد؟!.. «گدای ره‌نشین» کیست. گدای ره‌نشین آن هیکلهای چرک‌آلود شومیست که هر روز در خیابان در بیخ دیوارها می‌بینید. این یکی خود را لخت گردانیده ، آن دیگری با داغ بازو یا ساق خود را زخمی ساخته ، آن دیگری بچه‌ی نیم‌لختی را با تن لرزان و چشم گریان در جلو خود نشانده. یکمشت بیغیرتان پستنهادی که پی کار نرفته با این پستیها دلهای مردم را سوزانیده چند شاهی پول از دست آنان می‌ربایند. حافظ ـ حافظ چرندگو ـ اینها را می‌ستاید و می‌گوید : «صدر مسند عزت را اینان دارند». اینست اندازه‌ی یاوه‌گویی فیلسوف شیراز. اکنون شما اگر از هواداران حافظ بپرسید ، خواهید دید که این شعر را که شاید صد بار خوانده‌اند توجهی بمعنایش نکرده‌اند. کوردلان تنها بنام آنکه شعر حافظست با صد لذت خوانده ولی معنایش را نفهمیده‌اند.
(می‌توانید در این نظرخواهی شرکت کنید)

🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست چهارم (چهار از شش)


نخست ، می‌گویند : «اما اینکه می‌نویسد مسلمین درباره‌ی پیغمبر باین معنی قائلند که باید مرده زنده کند ... در جواب می‌گوییم آقای رهنما ، پندار چند نفر مستضعف دلیل بطلان حقیقت دین نمی‌شود. مسلمین هیچ وقت استقلال ظهور معجزه از پیغمبر را باور ندارند. اعتقاد مسلمین در این باره اینست که خداوند جهانیان در وقت لزوم خوارقی را از دست فرستادگانش جاری می‌نماید ...»

می‌دانید معنی این جمله‌ها چیست؟.. می‌خواهند بگویند : اینکه پیغمبر باید مرده زنده گرداند یا کارهایی مانند آن کند ، این باور مسلمانان «مستضعف» است و شما نیز که ایراد گرفته‌اید باین باور دسته‌ی «مستضعف» ایراد گرفته‌اید. در حالی که باور مسلمانان «کامل» آنست که مرده زنده گردانیدن و آنگونه کارها را ، خدا کند ولی با دست پیغمبر. اینکه پیغمبر اسلام ناتوانی از آوردن معجزه نموده خواستش همین بوده که من خود نتوانم (وگرنه خدا با دست او می‌توانست و کرده است).

اینست معنی سخن آنان. برای آنکه به یک گفته‌ی راست و روشنی گردن نگزارند ، ماهها اندیشیده و بمغزهای خود فشار داده این را پیدا کرده‌اند. در حالی که بسیار بی‌معنیست.

من می‌پرسم : این جدایی‌گزاری (یا بهتر گویم : موشکافی) از کجاست؟!. تاکنون کدام «مستضعف» چنان باوری داشته است؟!. کسانی که بمعجزه باور داشته‌اند همگیشان جز این نپنداشته‌اند که پیغمبر چون برانگیخته‌ی خداست باید با خواست خدا و با یک نیروی خدایی کارهایی کند که آدمی خود نتواند. شما چه بگویید : «فلان کار را پیغمبر با نیروی خدایی کرد» و چه بگویید : «فلان کار را خدا با دست پیغمبر کرد» ، هیچ جدایی درمیان نبوده معنی هر دو یکی می‌باشد و آن موشکافی بسیار بیهوده و بسیار بیخردانه است.

اما اینکه می‌گویند : «پیغمبر که ناتوانی از معجزه نموده و خواستش این بوده که من خود نتوانم» سخنیست بسیار پوچ و بسیار بی‌معنی ، و من اینک ایرادهای آن را یکایک می‌شمارم :

1ـ کسانی که از پیغمبر معجزه می‌خواستند مگر شرط کرده بودند که باید خودت کنی تا پیغمبر بگوید من خودم نتوانم؟!. بسیار آشکار است که خواست آن کسان این بود که خدا کار بیرون از آیینی (خارق‌العاده‌ای) با دست پیغمبر کند تا آنان بفهمند که او راستی‌را فرستاده‌ی خداست. از نادانی و نافهمی خود ، نشان راستگویی پیغمبر را همین می‌شماردند. در خود آیه‌ها آشکاره گفته می‌شود : «چرا باو نشانه‌ای از خدایش فرود نیامده». واژه‌ی «مِّن رَّبِّهِ» جای هیچ سخنی در این باره نمی‌گزارد.

2ـ اگر پیغمبر خواستش آن معنی بوده مگر نمی‌توانست آشکاره بگوید؟!. مگر نمی‌توانست بگوید : «اگر معجزه از خود من می‌خواهید من نتوانم ، و اگر از خدا می‌خواهید که با دست من انجام دهد خدا تواند؟!» پس چرا چنین نگفته؟!.

3ـ پس از همه‌ی اینها ، آیا پیغمبر اسلام معجزه کرده یا نه؟!.. بزبان خودتان گویم : «آیا خدا خارق‌العاده با دست او جاری نموده یا نه؟!.». اگر می‌گویید : «جاری ننموده» پس این گفتگو برای چیست و چه معنی می‌دارد؟!. اگر می‌گویید : «جاری نموده» من می‌پرسم : آن چه بوده؟!. کدام کاری بوده؟!. بگویید تا ما نیز بدانیم. آنگاه اگر چنین می‌بوده پس چرا پیغمبر در پاسخ آن کسان ، این معجزه (یا معجزه‌ها) را بیادشان نیاورده؟!. چرا نگفته : «فلان هنگام خدا فلان معجزه را با دست من روان گردانید و همان بس است؟!.» چرا این را نگفته تا زبان بدخواهان را ببندد و خود را از آزار آنان رها گرداند؟!.

ببینید در یک سخن بچند غلطی افتاده‌اند! ببینید چگونه خود را رسوا گردانیده‌اند! اینست سزای آن کسانی که قرآن و خدا و همه ‌چیز را دستاویز گردنکشی و هوسبازی خود گردانند. اینست سزای آن کسانی که با صد نافهمی و بیمایگی در چنین کار بزرگی خود را بمیان اندازند!


🌸
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸9ـ فهرستی از بدآموزیهای حافظ (یک از یک)


چنانکه گفتیم حافظ مقصد اصلیش غزل سرودن و قافیه درست کردن است نه سخن گفتن و معنایی فهمانیدن. این شیوه‌ایست که بیشتر شاعران داشته‌اند ، بویژه در غزلسازی ، و اینست شما ارتباطی میانه‌ی گفته‌های آنها نمی‌بینید. می‌گویند مردی را دیدند که در تابستان پوستینی بدوش گرفته بود و پرسیدند این چیست؟!.. چرا در تابستان پوستین پوشیده‌ای؟!.. پاسخ داد : در نسیه‌فروش عبا نمی‌بود. چون بی‌پول می‌بوده و می‌بایست نسیه بخرد و نسیه‌فروش هم جز پوستین نمی‌داشته این است بآن راضی گردیده.

این داستان شاعرانست. چون باید فلان کلمه‌ی قافیه را در سخن بگنجانند اینست اختیاری از خود ندارند و باید هرچه با قافیه سازش کرد آن را بگویند. بویژه حافظ که هیچ پروایی نداشته و هرچه پیشش می‌آمده می‌گفته. نه از تناقض‌گویی می‌پرهیزیده ، نه از پوچی سخن می‌ترسیده ، نه پروای دین می‌داشته ، نه دربند آبرو می‌بوده.

چنانکه گفتیم حافظ از چند رشته که بیشتر آنها باهم سازش نمی‌داشت سخن می‌گرفت و این است شما اگر شعرهایش را بخوانید گاه خراباتیست ، گاه صوفیست ، گاه مسلمان است ، گاه تنها یک شاعر ستایشگر است ، گاه عاشقست. کوتاه‌سخن خودش هم نمی‌داند چیست. گاهی نیز چون هیچ سخن پیدا نمی‌کند بیکبار جلو چرندگویی را باز می‌گزارد :

غافلست آنکو بشمشیر از تو می‌پیچد عنان
قند را لذت مگر نیکو نمی‌داند مگس

کویت از اشکم چو دریا گشت و می‌ترسم که باز
بر سر آیند این رقیبان سبکبارت چو خس

اینها چه معنایی می‌دارد؟!.. چرا باید کسی عمر با این سخنان پوچ بیهوده بسر دهد؟!..

این پستترین شیوه‌ی بهره‌مندی از سخن است که شاعران پیش گرفته‌اند. سخن که یک نیروی خدادادیست می‌توان از آن بهره‌های بزرگی برداشت. می‌توان دانشهایی بیرون ریخت و هزاران کسان را دانشور گردانید ، می‌توان راستیها را بازنمود و صدهزاران گمراه را براه آورد ، می‌توان پندها سرود ، می‌توان اندرزها داد ، می‌توان توده‌ی درمانده‌ای را بتکان آورد ، بالاخره می‌توان پول و داراک[=ثروت] بدست آورد ، از سخن هرگونه بهره توان برداشت و پستترین همه‌ی آنها اینست که کسی از آن قافیه‌بافی کند. این کند که چند کلمه‌ای را فهرست کرده هر کدام را در شعری نشاند و یک غزلی یا قطعه‌ای را پدید آورد. این یک بازیچه‌ی بیخردانه بیش نیست.

این خود زیانکاریست که کسی معنی را قربانی کلمه‌ها کند. حافظ اگر بجای اینگونه شعرگویی خشت‌زنی کردی ، در پیشگاه حقیقت ارج بیشتری یافتی. زیرا از آن خشتها سودی توانستی بود ولی از این سخن او هیچ سودی نتواند بود. گذشته از آنکه چون بدآموزیهای بسیاری را بسخنان خود آمیخته زیانها نیز می‌دارد.

حافظ روسیاه تنها بآن بس نکرده که عمر هدر سازد و زندگانی با بیهوده‌گویی بسر برد ، یک رشته بدآموزیهای زهرناک را نیز در سخنان خود گنجانیده و از خود بیادگار گزارده که ملیونها کسان را نیز همچون خود پوچ‌مغز و آلوده گرداند. زیان شعرهای حافظ بیش از همه از این راهست ، و من اینک فهرستی از آن بدآموزیها را در اینجا می‌آورم :

1) ستایشهای گزافه‌آمیز بیرون از اندازه از باده کرده. اینهمه ستایش از باده برای چیست؟!.. من نمی‌گویم باده بد است. در اینجا سخن از بدی باده را نمی‌دارم. می‌گویم نیکیش کدام است؟!.. آیا اینهمه ستایش ازو یاوه‌بافی نیست؟!.. باده را اگر کم خورند اندک‌خوشی دارد ، ولی چون بیش شد گیجی آورد و به هذیان‌گویی وادارد ، و اگر بیشتر شد کار باستفراغ و ناپاکی کشد. چنین چیزی نیکیش کدام است؟!.. آن ستایشهایی که حافظ و دیگران از باده کرده و چنین وانموده‌اند که باده رازهای سربسته را گشاید و نادانستنیها را دانسته گرداند ، جز یاوه‌گویی نیست. هر کسی حق دارد حافظ را تنها بنام این شعرهایش ، دیوانه‌ی یاوه‌گویی شناسد.

بیا ساقی آن آب آتش خواص
بمن ده که تا یابم از غم خلاص

فریدون صفت کاویانی علم
برافرازم از پشتی جام جم

بیا ساقی این نکته بشنو ز مِی
که یک جرعه مِی به ز دیهیم کی

می‌توان باور کرد که نود درصد باده‌خواران ایران فریب این شعرهای حافظ و دیگران را خورده‌اند ، و من نمی‌دانم هواداران حافظ با این نادانیهای او چه می‌گویند و چه بهانه پیش می‌کشند.

2) از جهان نکوهشهای بسیار کرده. اینان یک گروهی می‌بودند که چون خود پی کاری نمی‌رفتند و خانه و افزار زندگانی آماده نمی‌گردانیدند ناگزیر از خوشیهای زندگی بی‌بهره می‌گردیدند ، و اینبود بکینه‌جویی زبان باز کرده نکوهش از جهان می‌سرودند.

حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچست
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

مجو درستی عهد از جهان سستنهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است


👇
حافظ اگر بهره‌ای از خرد می‌داشت ، این می‌دانست که در این جهان بی‌کار و پیشه نتوان زیست. می‌دانست که در کنج میخانه‌ها نشستن و یاوه سرودن و چشم بدست این شاه و آن وزیر دوختن جهان را بخود زندان ساختنست ، و اینبود برای خود کاری یا پیشه‌ای پیش می‌گرفت و نیازی بنکوهش از جهان پیدا نمی‌کرد.

هر چند این نکوهشها از جهان بسیار بیمعنی است. آنان معنی جهان و زندگی را ندانسته بودند و نافهمانه بسخنهایی پرداختند ، ولی همان سخنان نافهمانه‌ی آنان در دلها جای می‌گیرد و مایه‌ی کجی اندیشه‌ها می‌گردد و عزمها را سست می‌گرداند. امروز یکی از انگیزه‌های بیدردی ایرانیان همان سخنانست. در نزد خود بجهان آن ارزش را نمی‌دهند که در راهش بکوشش و جانفشانی پردازند. از جهان همین اندازه را می‌خواهند که خوراک و پوشاکی از هر راهی که باشد بدست آورند و روز بگذرانند.

3) مردمان را به بیدردی و تنبلی و پستی ، و بلکه بگدایی و بی‌آبرویی وامی‌دارد :

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق بگیرد آزاد است

چو خواهد شدن عالم از ما تهی
گدایی بسی به ز شاهنشهی

بخواری منگر ای منعم فقیران و ضعیغان را
که صدر مسند عزت گدای ره نشین دارد

4) جبریگری را پیاپی پیش می‌کشد :

رضا بداده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشاده است

اگر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند

تو گویی حافظ را برگمارده بودند که بمردم درس جبریگری دهد و این بدآموزیهای بیخردانه را در دلها جایگزین گرداند و اینست شما کمتر غزلی ازو پیدا می‌کنید که این بدآموزی در آن نباشد. هنگامی که شاعر از جبریگری سخن می‌راند چنان تندی نشان می‌دهد که تو گویی ارث پدرش را از مردم می‌خواهد. این موضوع نمونه‌ی دیگری از نادانی و نافهمی حافظ و مانندگان اوست. مرد کوردرون با چشم می‌دید که هر کسی که بکاری می‌پردازد ، نتیجه از آن برمی‌دارد و با خوشی زندگی بسر می‌برد و هر کسی که همچون خود او بیکاری و بیعاری می‌گزیند ، تهیدست می‌ماند و با اینحال بخود نیامده و پیاپی بزبان می‌آورده که ما را اختیاری نیست. خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی.

5) خرد را که گرانمایه‌ترین داده‌ی خداست ، می‌نکوهد و بی‌ارج می‌دارد :

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمیست که در بحر می‌کشد رقمی

ما را بمنع عقل مترسان و مِی بیار
کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

در دیده‌ی حافظ یکی از سودهای باده همین بوده که آدمی را زمانی دور از «وسوسه»‌ی خرد دارد :

ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا
دمی ز وسوسه‌ی عقل بی‌خبر دارد

بگمان حافظ در جهان هیچ حقیقتی نبوده است و از خرد سودی برنمی‌خاسته و یک راهی برای زندگانی نمی‌شده پیش گرفت :

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

این کیشهای گوناگون که نتیجه‌ی بکار نینداختن خرد است ، در اندیشه‌ی حافظ از نبودن هیچ حقیقتی بوده است.

6) زباندرازیهایی بخدا می‌کند :

شیخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

یک حافظی که در یک گوشه‌ی میخانه زندگی با پستی بسر می‌برده بخدا ایرادهایی می‌گرفته. شاه یحیا از نامردترین فرمانروایان ایران بشمار است. خاندان مظفری همه‌شان خونخوار و نامرد و پیمان‌شکن و زینهارخوار می‌بودند : پدر میل بچشم پسر می‌کشید ، پسر پدر را می‌کشت ، برادر با برادر جنگ می‌کرد. آنگاه شاه یحیا درمیان ایشان از همگی بدتر و نامردتر بود که می‌توان گفت مایه‌ی نابودی آن خاندان بیش از همه این گردیده. یک چنین فرمانروای بی‌ارجی را حافظ ستوده می‌گوید :

تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل

ولی در برابر آفریدگار بزرگ جهان گردنکشی نموده بزباندرازیها می‌پردازد. می‌گویند : «حافظ فیلسوف بوده ، فیلسوفها نواقص کون را اظهار می‌کنند». می‌گویم فیلسوف آن پستی را از خود نشان نمی‌دهد که برای چند دینار «وظیفه»‌ یک شاه یحیا را بستاید و بگوید :

روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی
بر روی مه افتاد که شد حل مسائل

خورشید چو آن خال سیه دید بدل گفت
ایکاش که من بودمی آن بنده‌ی مقبل

فیلسوف چنان نادانی از خود نشان نمی‌دهد. اینها زیانهای دیوان حافظ است. بماند آنکه بیشرمانه دم از امردبازی می‌زند. بماند آنکه صوفیگری و خراباتیگری و دیگر پندارهای بیهوده را با شیواترین زبانی بشعر آورده در دلها جایگزین می‌گرداند.

(در زیر یک نظرخواهی آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید).

🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست چهارم (پنج از شش)


دوم ، می‌گویند : «اما آیه‌ی وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ ... راجع بآیات مقترحه می‌باشد». خواستشان آنست که این آیه درباره‌ی آن معجزه‌هاییست که مردم خودشان می‌خواستند. درباره‌ی آنهاست که می‌گوید چون گذشتگان آنها را نپذیرفتند دیگر باین پیغمبر داده نشد. (باین‌معنی پیغمبر اسلام از آن معجزه‌هایی سر بازمی‌زد که مردم خودشان پیشنهاد می‌کردند ، وگرنه خودش معجزه می‌نمود.)

ما می‌گوییم : شما این معنی را از کجای آن آیه درمی‌آورید؟! بگویید ما نیز بدانیم. این آیه که معنیش روشنست و چنین می‌گوید : «جلوگیر ما نشد از فرستادن نشانه‌ها جز آنکه گذشتگان آن را نپذیرفتند». پس آن معنی از کجا درمی‌آید؟. عنوان «آیات مقترحه» از کجای این آیه فهمیده می‌شود؟!.

چنانکه گفتیم یکی از نادانیهای این گروه آنست که هر آیه یا سخنی را که با دلخواه خود ناسازگار یافتند بیدرنگ بقالب تأویل کشند. این چیزیست که از باطنیان [1] ارث برده و چندان خو بآن گرفته‌اند که زشتیش را بیکبار فراموش کرده‌اند. چنین کار غلطی را می‌کنند و یک هوچیگری هم بآن می افزایند :
«اگر فهم قرآن داشته و از پس و پیش آیه بااطلاع بودند ، مبادرت بچنین مغالطه نمی‌کردند.» من نیروی فهم قرآن نداشته‌ام و آنان با صد نادانی که در این دفتر کوچک از خود نشان داده‌اند نیروی فهم آن را می‌د‌ارند. من در معنی کردن آن آیه «مغالطه» کرده‌ام ولی آنها با این رفتارشان از «مغالطه» دور می‌باشند. بگفته‌ی عرب : «اذا کنت لا تستحیی قل ما شئت». [2]

من نمی‌دانم کدام پس و پیش آن آیه است که کمک باین تأویل خنک می‌کند؟!. من در پس یا در پیش آیه چیزی از اینگونه نمی‌بینم. این هم نیرنگ دیگری از ایشانست که در معنی هر آیه‌ای که درمانده‌اند چنین سخنی را بگویند.

آری درپی آن آیه گفته شده : «وَآتَینَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا». ولی این چه کمکی بآن معنی تواند داشت؟!. بگویند تا بدانیم. این می‌گوید : «ما بمردم ثمود شتر را دادیم با چشم بینا و بآن ستم کردند» ، این چگونه می‌فهماند که آن آیه جز درباره‌ی معجزه‌های خواسته شده از سوی مردم نمی‌باشد؟!.

پس از همه‌ی اینها ، جدایی گزاردن خدا یا پیغمبر میانه‌ی آن معجزه‌هایی که مردم می‌خواهند با آن معجزه‌هایی که خود کنند ، چه معنایی توانستی داشت؟!. چرا بایستی پیغمبر آن معجزه‌هایی را که مردم می‌خواستند نیاورد و نتواند بیاورد و ناتوانی نشان دهد ، ولی معجزه‌های دیگری را با دلخواه خود تواند بیاورد؟!. چنین کاری چه رازی توانستی داشت؟!. اگر این راستست که پیغمبر باید معجزه بیاورد بیگفتگوست که باید آنهایی که مردم می‌خواهند بیاورد تا بهانه بریده شود. نه آنکه خواسته‌های آنان را نیاورد و خود بدلخواه بمعجزه‌های دیگری پردازد که مردم بگویند : آنها را نمی‌توانست ، نیاورد. ولی در اینها یک نیرنگهایی درست کرده که می‌تواند و می‌خواهد ما را بفریبد.

آنگاه پس چرا پیغمبر اسلام در پاسخ آن کسانی که می‌آمدند و معجزه می‌خواستند ، همین را نگفت؟!. چرا نگفت : «معجزه‌هایی را که شما بخواهید و پیشنهاد کنید من نتوانم آورد. ولی معجزه‌های دیگری بخواست خدا توانم آورد!.» چرا این را نگفت که باری از بهانه‌جویی مردم بکاهد؟!. چرا بیکباره ناتوانی نمود؟!.

از این نیز می‌گذریم. آیا پیغمبر معجزه‌ی دیگری (جز از آنکه خواسته‌ی مردم بوده) آورده است؟!. اگر آورده است کدام است؟!.


🔹 پانوشتها :

1ـ درباره‌ی باطنیان بنگرید بکتاب «دردها و درمانها» گفتار «نادانیها ـ بیماری گزارش» ؛ کتاب «راه رستگاری» گفتار «باطنیگری» ؛ کتاب «تاریخ و پندهایش» ، بخش چهارم ، گفتار «باطنیگری»

2ـ معنی : چون ترا شرم نیست هرچه می‌خواهی بگو.


🌸
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین می‌ستایند؟.. (یک از سه)


می‌دانیم کسانی خواهند گفت : در جایی که شعرهای حافظ باین پوچی و زیانمندیست ، پس چرا اینهمه او را ستوده‌اند و می‌ستایند؟!.. چرا اروپاییان این اندازه باو ارج می‌گزارند؟!..

می‌گویم : شما را با ارجگزاری یا ستایش دیگران چه کار؟!.. خودتان با فهم و خردتان داوری کنید. خدا بشما فهم و خرد داده که خودتان نیک و بد را بدانید. دیگران هرچه می‌گویند بگویند. شما اگر درپی حقایق هستید خودتان بیندیشید و بفهمید. شعرهای حافظ یا بیکبار بیمعنی و یا دارای معنی زیان‌آور است. در هزار غزل کمابیش که حافظ سروده شاید شما ده شعر پیدا نکنید که یک معنی بخردانه‌ای را دربر دارد. اینها نیز چنین افتاده ، نه آنکه حافظ می‌خواسته است. دوباره می‌گویم : حافظ جز دربند قافیه‌بافی نمی‌بوده.

برای آنکه نیک دانسته شود که این شاعر چه پریشانگویی می‌کند ، من شعرهایی را از یک غزل او بسنجش و گفتگو می‌گزارم. می‌گوید :

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
شاید که باز بینیم دیدار آشنا را

شاعر در اینجا کشتیش شکسته (یا در کشتی نشسته) آرزوی باد شرطه می‌کند. لیکن بیدرنگ برگشته می‌گوید :

در حلقه‌ی گل و مُل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

دیشب در حلقه‌ای که گل و باده چیده بودند ، بلبل هم آمده ، عربی می‌خوانده و می‌گفته : «باده‌ی صبحانه بیاورید ، شما نیز ای مستان بیدار گردید». همانا بلبل نیز مست می‌بوده که شب را از بامداد نمی‌شناخته و شبانه باده‌ی صبحانه می‌طلبیده. «شعر می‌گویم و معنی ز خدا می‌طلبم». باز در پی آن برگشته می‌گوید :

ای صاحب کرامت شکرانه‌ی سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را

کشتی فراموش شد ، حلقه‌ی گل و مُل فراموش شد ، و اینک به «صاحب کرامت» که دانسته نیست کیست پیام می‌فرستد که روزی از درویش و بینوا جستجویی کن. باز در پی آن برگشته می‌گوید :

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفست
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در اینجا آقای شاعر پند می‌دهد و می‌گوید : برای آسایش دو جهان تنها همین بس که با دوستان مروت و با دشمنان مدارا کنی ، دیگر به کِشتن و درویدن و بافتن و ریسیدن و دوختن و ساختن و دیگر چیزها نیازی نیست.

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر دِه قضا را

آقای حافظ را بکوی نیکنامی گذر نداده‌اند. آنکه بیکار می‌نشسته ، باده می‌خورده ، یاوه می‌بافته ، نان از دسترنج دیگران می‌خورده سرنوشتش می‌بوده و اختیاری در دست نمی‌داشته. مثلاً اگر حافظ خواستی که برود و به یک پیشه‌ای پردازد ، یا داد و ستد کند ، یا زمینی را گرفته بکارد ، پاهایش خشک شدی و نتوانستی.

آیینه‌ی سکندر جام جمست بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

آن آیینه‌ای که شنیده‌ای اسکندر نگریستی و هرچه را از دور و نزدیک در آن دیدی همین جام باده است ، اینک تو هم بنگر تا چگونگی ملک داریوش را (که چند هزار سال پیش بوده) بتو نشان دهد. شاعرک بیچاره چون هیچی پیدا نکرده ، یکباره بسیم هذیان گویی زده.

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او مومست سنگ خارا

این شعر از بس چرند است من هیچ نمی‌دانم چه معنایی کنم و چه نویسم. «سرکش مشو ، زیرا اگر سرکش شوی چون شمع از غیرتت سوزد ، دلبر که سنگ خارا در کف او همچو مومست». شما بیندیشید که آیا از این معنایی توان درآورد؟!..

راستی آنست که حافظ هیچ معنایی از اینها نمی‌خواسته است ، بلکه قافیه‌های : آشنا را ، سکارا ، بینوا را ، مدارا ، قضا را ، دارا ، خارا و مانند اینها را نوشته بوده و همی‌خواسته که هر یکی از آنها را در یک بیتی بگنجاند و بس.

👇
از این چند شعر که در بالا آوردیم تنها یک معنی می‌دارد ، تنها یک معنی فهمیده می‌شود ، و آن اینکه حافظ می‌گوید : من این بدیها که می‌کنم و بدنام شده‌ام اختیاری نیست ، «در کوی نیکنامی ما را گذر نداده‌اند» ، و شما بیندیشید که این سخن چه اندازه غلط و تا چه اندازه زیان‌آور است. بیندیشید که اگر همه‌ی بدکاران در جهان این عذر را بیاورند ، مثلاً اصغر بروجردی که بچه‌ها را می‌کشت و خونشان می‌خورد ، سیف‌القلم شیرازی که بزنان زهر می‌خورانید و می‌کشت ، صمدخان مراغه‌ای ، چنگیزخان ، تیمور لنگ ، هر یکی این عذر را می‌آوردند ، آیا جهان چه حالی پیدا می‌کرد؟!.. اگر این فلسفه‌ی حافظ راستست پس این کوششها بنام تربیت برای چیست؟!.. این قانونها و داوریها چه معنی می‌دارد؟!.. همان حافظ ، اگر یک شب دزد بخانه‌اش آمده کاسه و کوزه‌اش بردی ، و یا یک ستمگری در کوچه جلوش را گرفته یک سیلی برویش زدی فریادش بدادخواهی بلند شدی ، و هیچگاه نگفتی که این دزد یا این ستمگر مجبورند. هیچگاه نگفتی : «گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را». اینهاست نمونه‌ای از شعرهای فیلسوف شیراز. شما خودتان اینها را بسنجید و بیندیشید. دوباره می‌گویم : چه کار بستایش دیگران می‌دارید.

🔹کانال پاکدینی دو دسته نوشته و گفتار از دیگران می‌پذیرد :

1ـ نوشته‌هایی که با اندیشه‌های پاکدینی همداستانی دارد و نویسنده می‌خواهد موضوعی را به همراهی با آن اندیشه‌ها بنویسد و آن را روشنتر گرداند.
2ـ نوشته‌هایی که با اندیشه‌های پاکدینی همداستانی ندارد و نویسنده ایراد آنها را بازمی‌نماید.
درخواست ما اینست که نوشته‌ها تا توان کوتاه باشد. نویسندگان برای سخنانشان دلیل بیاورند ، از غرض و دشمنی دور بوده خواستشان روشنی مطلب باشد.


(همچنین می‌توانید در نظرپرسی زیر شرکت کنید).


🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست چهارم (شش از شش)


سوم ، می‌گویند : «اگر آیه‌ی مشروحه بمعنی مطلق معجزه گرفته شود علاوه از اینکه با سایر آیات متناقض می‌شود دلیل جهل پروردگار نیز خواهد بود ... مگر پروردگار نمی‌دانست که مردم منکر معجزات خواهند شد».

ما می پرسیم : آن «سایر آیات» کدامهاست؟!. ما در قرآن آیه‌ای نمی‌شناسیم که با معنی آشکار آیه‌ی یاد کرده شده ناسازگار باشد. کسانی آمده از پیغمبر اسلام معجزه می‌خواستند و او ناتوانی نشان می‌داد. آنان ایراد گرفته می‌گفتند : «پس چرا پیغمبران گذشته معجزه می‌داشتند؟!.» پاسخ داده است : «معجزه‌هایی که بآن پیغمبران داده شده بود ، دیده شد که سودی نداد و مردم آنها را نپذیرفتند. چنانکه بمردم ثمود شتری از سنگ درآورده شد و آنان بجای گرویدن ، همان شتر را پَی کردند. اینست بمن معجزه داده نشده.» آیا در کجای این سخنان «تناقضی» هست؟.. بیچارگان یک واژه‌ی «تناقض» یاد گرفته‌اند و در همه ‌جا بکار می‌برند.

اینکه می‌گویند : «دلیل جهل پرودگار نیز خواهد بود ...» ، می‌گوییم : اگر چنان ایرادی هست ، هست. با دو بخش گردانیدن معجزه‌ها و جدایی گزاردن میانه‌ی آنچه پیشنهادی مردم می‌بوده با آنچه خود پیغمبران بدلخواه نشان داده‌اند ، پاسخی بآن ایراد نتواند بود. زیرا مردمان گذشته که گفته می‌شود معجزه‌ها را نپذیرفته‌اند ، جدایی میانه‌ی معجزه‌های پیشنهادی خودشان با معجزه‌های دلخواهی پیغمبران نگزارده‌اند و همه را به یک دیده دیده‌اند.

روشنتر گویم : موسا و صالح و لوط و عیسا که گفته می‌شود معجزه نشان داده‌اند ، معجزه‌های ایشان همه‌اش پیشنهادی مردم نبوده ، بلکه بسیاری را هم خود آنان بدلخواه نشان داده‌اند که مردم اینها را نیز نپذیرفته‌اند. (مثلاً موسا که در نزد فرعون عصا را اژدها گردانیده و در بیرون رفتن از مصر دریا را شکافته و مانند اینها ، همگی بدلخواه خودش بوده و در فرعون و مردم مصر کمترین هَنایشی نداشته.) پس باز جای ایراد هست و می‌توان پرسید : خدا که می‌دانست مردم آنها را نخواهند پذیرفت چرا داده؟!.

چهارم ، در این نوشته ، یکی هم با زبان ریشخندآمیزی چنین فهمانیده‌اند که من که با معجزه دشمنی می‌نمایم از آنروست که خودم که دعوای پیغمبری می‌کنم می‌خواهم مردم از من معجزه نطلبند. همین را دیگران نیز گفته‌اند و من بارها آن را شنیده‌ام. این سخن بیاد من می‌اندازد آن مثل عامیانه‌ای را که می‌گویند : دو تن روستایی باهم گفتگو می‌کردند. یکی پرسید : «پادشاه چه می‌خورد؟!». آن دیگری پاسخ داد : «معلومست که هر روز نان و دوشاب می‌خورد.»

برای دستگاه برانگیختگی چیزهای بایاتر و ارجدارتر از معجزه نشناخته‌اند. بجای فهم و خرد و اندیشه و نیکخواهی و آمیغ‌پژوهی[=حقیقت‌پژوهی] و دیگر نیروهای نیک آدمی که مایه‌ی پیشرفت آمیغها و افزار کار برانگیختگانست ، آنان سخن گفتن با سوسمار ، شتر درآوردن از سنگ ، مار گردانیدن چوبدست ، قورباغه بارانیدن از آسمان ، و اینگونه «عجایب و غرایب» را شناخته‌اند. در پندار ایشان دستگاه خدا با اینها می‌گردد.

می‌پندارند من که با گمراهیها به نبرد برخاسته و آمیغهای زندگانی را روشن می‌گردانم ، مردم از من معجزه خواستندی طلبید و من پیش افتاده می‌خواهم داستان معجزه را از میان ببرم.

در حالی که گفتگوی ما از معجزه از جای دیگری سرچشمه گرفته و چنانکه گفتم این گفتگو را آنان آغاز کرده‌اند. ما سخن از آیین جهان و یا از داستان برانگیختگان رانده‌ایم و آنان بیخردانه خود را بمیان انداخته بدستاویز معجزه‌هایی که در کتابهاشان نوشته‌اند بایراد پرداخته‌اند.

وگرنه من بدعوایی برنخاستم و کسی هم از من معجزه نخواستی طلبید. این چیزها امروز چندان خنکست که من از گفتگویش شرمنده می‌گردم.

بارها گفته‌ام من نامی بروی خود نگزاردم و دعوایی نکردم. من بکار برخاستم و کوششهایی کردم. اگر این کوششهاست که شما پیغمبری می‌شمارید اینها کار است نه دعوا. من کار پیغمبر را انجام داده‌ام ، نه بدعواش برخاسته‌ام.

آنان با دیده‌ی خود می‌بینند که ما تاکنون در چند زمینه‌ی بسیار بزرگی ـ از اروپاییگری ، ادبیات ، فلسفه‌ی یونان ، خراباتیگری ، صوفیگری ، شیعیگری ، خرد ، روان ، مادّیگری و مانند اینها بسخن پرداخته‌ایم و در هر یکی آنچه را که بآخشیج باورهای دیگران می‌بود گفته‌ایم و در هر رشته خردمندان گفته‌های ما را پذیرفته‌اند و امروز تکان بزرگی در هر سوی کشور پدیدار است ، و آنچه تاکنون باندیشه‌ی کسی نرسیده معجزه طلبیدن از من بوده. آنچه تاکنون کسی از من نخواسته ، سخن گفتن با سوسمار ، شتر درآوردن از سنگ ، قورباغه بارانیدن از آسمان بوده.

پس از همه‌ی اینها : گرفتم که سخن آنان راستست ، و من برای آن معجزه را نمی‌پذیرم که خود معجزه نمی‌دارم. تازه این کاریست که پیش از من پیغمبر اسلام کرده. او نیز معجزه (از آنگونه که شما می‌گویید) نمی‌داشته و معجزه را نمی‌پذیرفته.

👇
یک کاری دیگر که در این سه سات انجام داده‌اند ، گله‌گزاری از منست که گره از دشواریهای قرآن باز نکرده‌ام و با آنکه نوید داده‌ام ، به نوید خود کار نبسته‌ام. چنانکه گفتم ، این خود دردی در دلهای ایشانست که خود نافهمیده بزبان می‌آورند.

این را هم در پایان نشست بگویم : در قرآن آیه‌ای هست بدینسان : «لَّقَدْ کنتَ فِی غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَکشَفْنَا عَنک غِطَاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدِیدٌ» (1) . چون پس و پیش آیه درباره‌ی روز رستاخیز و درآمدن گناهکاران بجایگاه رستاخیز است در تفسیرها این آیه را نیز روی سخنش را بگناهکاران دانسته‌اند.

ولی این بسیار نابجاست که خدا با یکایک گناهکاران بسخن درآید و باو چنین گوید : «تو از این ناآگاه می‌بودی. ما پرده از روی چشم تو برداشتیم. نگاه تو امروز تند است.»

از اینرو من این آیه را درباره‌ی خود پیغمبر می‌دانم و روی سخنش را جز با او نمی‌شناسم. مانند این در قرآن فراوانست که درمیان گفتگویی ناگهان خطابی به پیغمبر شده است.

چون این را در یکی از نوشته‌هایم نوشته‌ام ، نویسندگان این دفتر بگمان خود لغزشی از من پیدا کرده‌اند و با یک لحن پستی آن را در این دفتر یاد کرده‌اند. ولی ایکاش همه‌ی لغزشها از اینگونه بودی.

این شیوه‌ی دغلکاری ایشانست که چیزی که پیدا کنند بدستاویز آن نقاره زنند و صدها ایرادهای ریشه‌دار را که ما بکیششان گرفته‌ایم نادیده انگارند. من اگر بخواهم تأویلهای خنکی را که پیشوایان ایشان درباره‌ی آیه‌های قرآن کرده‌اند به رخشان بکشم ، سخن بدرازی خواهد انجامید و نیاز نیست.


🔹 پانوشت :

1ـ تو ناآگاه ازین بودی ما پرده‌ی چشم ترا برداشتیم و نگاه تو اکنون تند است. [سوره‌ی ق (50) ، آیه‌ی 22]


🌸
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین می‌ستایند؟.. (دو از سه)


من نمی‌خواهم همه‌ی بدیهای حافظ را بشمارم و او را چنانکه بوده است نشان دهم. شما گفته‌های خودش را بگیرید ببینید یک مرد تا چه اندازه بی‌ارج باشد که برای شعر بافتن و قافیه جفت کردن خود را سگ گرداند و چنین گوید :

پی پاره‌ای نمی‌کنم از هیچ استخوان
تا صدهزار زخم بدندان نمی‌رسد

شما این شعر را نیک باندیشه سپارید تا اندازه‌ی بی‌ارجی گوینده‌اش را بدست آورید. شاعر از یک‌سو سختی زندگانی خود را نشان می‌دهد که در نتیجه‌ی آنکه پی کاری نمی‌رفته است و عمر با غزلبافی هدر می‌گردانیده روزگارش با سختی بسیار می‌گذشته است. از یک‌سو تنها برای بافتن یک «مضمون» و ساختن یک بیتی خود را سگ می‌گرداند. از آنسو گزافه‌گویی شاعر را بنگرید : از کندن یک پی پاره صدهزار زخم بدندانش می‌رسیده است. اندیشیدنیست که صدهزار زخم در یک دندان چگونه جا می‌گرفته است.

از آنسوی ، مگر آن ستایندگان کیستند؟!.. یک دسته از آنان تذکره‌نویسانند که همچون خود حافظ یاوه‌گو بوده‌اند ، و آنگونه شعرگویی را (که یگانه خواست ، قافیه‌سازی باشد) هنری می‌شمارده‌اند. آن ستایشهای اینان از حافظ مانند آنست که قماربازان بنشینند و از یک قمارباز تردست و زیرکی بستایش پردازند. این شاعران دسته‌ای می‌بودند که لذت می‌بردند از اینکه از وظایف زندگانی و از تلاشهایی که می‌باید کرد آزاد گردند و بنشینند و لگام هوس را رها کرده با سخن بازی کنند و قافیه بافند ، و در آن میان به هر که خواستند دشنام دهند ، هر که را خواستند بستایش پردازند ، سخن از باده رانند ، گفتگو از ساده کنند ، گاهی فیلسوفانه پندها دهند ، گاهی رندانه بدآموزیها کنند ، اینجا بی‌نیازی کنند و بفلک نازند ، و آنجا بنیازمندی و گدایی پردازند ، هرچه خواستند بگویند ، بخدا نیز گستاخی و بیفرهنگی دریغ ندارند ، با این سخنبازی و هوسرانی روز گزارند ، و نان از دسترنج دیگران خورند ، و پس از همه‌ی اینها کسان ارجمند و والاجایگاهی باشند ، و «شاعر» و «ادیب» و «فیلسوف» هم نامیده شوند.

اینان ستایشهایی که از حافظ و سعدی کرده‌اند بیش از همه برای گرمی بازار خودشان بوده و از همه شنیدنی‌تر جمله‌هاییست که بکار برده‌اند : «شهریار اقلیم سخن ، نقاد بازار ادب...». اقلیم سخن کجاست؟!.. بازار ادب چه معنی دارد؟!..

یک دسته‌ی دیگر شرقشناسان اروپایند. اینان بدخواهان شرقند. اینان دوست می‌دارند که همه‌ی شرقیان همچون حافظ باشند که به یک كنج خرابات بس کرده با باده و ساده روز گذرانند و جهان و دارایی آن را بآزمندان اروپا و آمریکا بازگزارند ، دوست می‌دارند که همه‌ی شرقیان پیروی از حافظ و خیام کرده کوشش و تلاش را بیهوده شمارند ، دوست می‌دارند که شرقیان بدستور خراباتیان جهان را هیچ و پوچ شمارند و دم را غنیمت دانسته در اندیشه‌ی گذشته و آینده نباشند ، دوست می‌دارند آنان خودشان پیاپی ماشینها سازند ، افزارهای گوناگون جنگی پدید آورند ، از جوانان سربازان و هوانوردان و چتربازان پرورند ، ولی شرقیان همچون حافظ و خیام و سعدی جز درپی سخنبازی و قافیه‌پردازی نباشند. خودشان اگر یک دشمنی رخ نمود زنان و مردان دست بهم داده شرق و غرب را بتکان آورده در چند جا فرونت برانگیزند. لیکن شرقیان دست بدامن شکیبایی زنند و چنین خوانند :

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
کز اثر صبر نوبت ظفر آید

یا گناه را بگردن خدا انداخته چنین گویند :

گر رنج پیشت آید گر راحت ای حکیم
نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند

تنها حافظ و دیوان او نیست ، این شرقشناسان هرچه را که مایه‌ی درماندگی یک مردمی تواند بود ـ از دیوانهای حافظ و خیام و سعدی و مولوی و از صوفیگری و خراباتیگری و کیشهای گوناگون و مارپرستی و گاوپرستی و جوکیگری و روضه‌خوانی و مانند اینها ـ می‌ستایند و برواجش می‌کوشند. زیرا همینها برای اروپا بیش از ملیونها سپاه کار می‌کند. همان دیوان حافظ به تنهایی بیش از یک‌ملیون سپاه بکار آنان می‌خورد.

داستان آنان با این رفتار خود داستان آن ماهیگیرانیست که نمی‌خواهند بخود رنج دهند و ماهیها را یکایک گیرند ، و می‌خواهند کاری کنند که صد صد و هزار هزار شکار کنند ، و اینست بآب زهر می‌ریزند که ماهیان بخورند و گیج شده خود را بکنار زنند ، و آنان پیاپی گرفته رویهم چینند.

در جایی که می‌توان توده‌هایی را با بدآموزیها گیج و درمانده گردانید ، که ملیونها و صدملیونها را زبون[=ذلیل] و زیردست خود ساخت چرا نکنند؟!..

(می‌توانید در این نظرپرسشی شرکت کنید)

🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخش یکم (یک از هفت)


بنام پاک‌ْآفریدگار

داستان این کتاب آنست که سه تن از بازاریان تهران بنزد من آمدند و در دو نشست بگفتگوهایی پرداختند و سپس خواستار شدند که آنچه گفته و شنیده شده با زبان عادی (زبانی که دیگران می‌نویسند) نوشته شده بچاپ رسد و ما خواهش آنان را پذیرفتیم. ولی چون گفته‌ها در همان هنگام نوشته نشده بود ناچار برخی کمی و بیشی در آنها رخ داده. لیکن مطالب تغییر نیافته است.

چون خواسته نشده آن کسان شناخته شوند بجای نامها «آ» ، «ب» ، «ج» گزارده شده. «د» نیز نویسنده‌ی کتابست. کسروی

  

آ ـ مدتیست می‌شنویم که شما بمذهب شیعه ایراد می‌گیرید. من چون شما را از تبریز می‌شناختم بآقایان گفتم می‌رویم و خودمان صحبت می‌کنیم. حالا می‌خواهیم بفهمیم نظر شما چیست؟ چه ایرادی باین مذهب دارید؟.

د ـ شما چرا کتاب «داوری» را نخوانده‌اید؟.

آ ـ آن کتاب را من دیدم. حقیقت اینست که سواد ما تا آن اندازه‌ها نیست. یکی هم زبان آن کتاب سخت است. یکی هم چه مانع دارد یکی دو ساعت با ما صحبت کنید.

د ـ اول می‌خواهم بپرسم مقصودتان مجادله است یا چیز فهمیدن؟!.

آ ـ البته مقصودمان چیز فهمیدنست. از مجادله چه نتیجه حاصل می‌شود.

د ـ در آن صورت خواهشمندم مطلبی را که می‌شنوید و مخالف عقیده‌ی شماست زود نرنجید. یکی هم نااندیشیده پاسخ ندهید. خدا اندیشه را بما داده که هر سخنی را اول بیندیشیم و بعد بزبان آوریم.

آ ، ب ، ج ـ البته اینطور است.

د ـ برای آنکه مطلب زود روشن شود من بهتر می‌دانم تاریخ مذهب شیعه را آنطور که بوده برای شما گفتگو کنم و شما هر ایرادی یا سئوالی دارید بگویید.

ج ـ البته آن بهتر است.

د ـ آنچه ما دانسته‌ایم پیغمبر اسلام چون از جهان رفت برای خود جانشینی برنگزیده و این کار را بخود مردم واگزارده بود ...

ج ـ تمام اشکالها بر سر همین حرفست. عقیده‌ی شیعه بر اینست که پیغمبر ، امیرالمؤمنین را وصی و جانشین خود معین کرده بود. ابوبکر و عمر و عثمان حق او را غصب کردند. دلیل این مطلب هم اولاً قضیه‌ی غدیر خم است که پیغمبر ، امیرالمؤمنین را بروی دست برداشت و بمردم نشان داد و فرمود : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ ، فَهذا عَلِی مَوْلاهُ» همان روز عمر باو بیعت کرده گفت : «بَخْ بَخْ لَک یا علی [1] ». از طرف خدا نیز آیه نازل شد : «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ».

دلیل دوم قضیه‌ی وصیت پیغمبر است که چون می‌دانست بعد از مردن او ابوبکر و عمر اختلاف بمیان مردم خواهند انداخت در بستر بیماری قلم و کاغذ خواست که ولایت امیرالمؤمنین را بنویسد و بدهد. عمر چون فهمید نگزاشت. به پیغمبر نسبت هذیان داد.

دلیل سوم اخبار و احادیث بسیاریست که از پیغمبر نقل شده. از جمله فرموده : «علی مِنّی بِمَنزلةِ هرونَ مِنْ مُوسی اِلّا أنّه لانَبی بَعدی» [2] شما باینها چه می‌گویید؟..

د ـ من پیش از آنکه باینها پاسخ دهم باید چیزی بپرسم : این دلیلها که شما می‌شمارید آیا یاران پیغمبر که باو ایمان آورده و در راه او سختیها کشیده و جنگها کرده بودند می‌دانستند یا نه؟..

ج ـ البته می‌دانستند.

د ـ پس چه شد که علی را گزارده به ابوبکر بیعت کردند؟!.

ج ـ مرتد شدند دیگر.

د ـ آری در کتابهای شیعه برای هر چیزی بهانه‌ای درست کرده‌اند. ولی من با شما شرط کردم که بیندیشید و پاسخ دهید. این پاسخ شما از روی اندیشه نبود. چگونه می‌شود که یک دسته‌ی هزار نفری یا بیشتر یکدفعه مرتد شوند؟!. آخر آن یاران پیغمبر که باو ایمان آورده بودند از این جهت بود که دیده بودند گفته‌هایش همه راستست و او را برانگیخته شده از سوی خدا دانسته باو گرویده بودند و اینبود در راه او از جان خود می‌گذشتند و جنگها می‌کردند. پس چگونه می‌شود که همه‌ی آنها یکدفعه مرتد شوند و از باورهای خود بازگردند؟!. آیا چنین چیزی پذیرفتنیست؟!. فرض کنیم شما ده نفر دوست دارید که سالها با شما دوست بوده‌اند و چون شما را مرد نیک می‌شناسند در راه شما زیان هم کشیده‌اند. اگر شما بشنوید که همان دوستانتان بیجهت هر ده نفرشان یکدفعه از شما بازگشته با دشمن شما همدست شده‌اند باور می‌کنید؟!. آیا چنان چیزی تواند بود که هر ده نفر بیجهت یکدفعه از شما روگردان شوند؟!. پس چگونه می‌شود باور کرد که یاران پیغمبر صدها تن بیکبار از دین او بیرون روند و وصیت او را گوش نداده به ابوبکر بیعت کنند؟!.

ب ـ حب ریاست همه را از راه می‌برد دیگر!.

د ـ باز نااندیشیده سخن می‌گویید. مگر همه‌ی یاران پیغمبر می‌خواستند رئیس بشوند؟!. بسیار خوب ، ابوبکر می‌خواست خلیفه بشود و عمر هم با او همراز بود مرتد شدند. بدیگران چه می‌گویید؟!. دیگران چه سودی در خلیفه شدن ابوبکر می‌داشتند؟!. آنگاه مگر هر کسی بطمع ریاست از دین بازمی‌گردد؟!. دوباره می‌گویم : بیندیشید و پاسخ دهید.

👇
اگر یاران پیغمبر از دین بازگشته بودند بایستی نماز هم نخوانند ، روزه هم نگیرند ، بجهاد هم نروند ، همه چیز اسلام را ترک کنند. پس چرا اینها را نکردند؟!.

ب ـ اگر آنها مرتد نشده بودند پس چرا دختر پیغمبر خود را آنقدر اذیت کردند؟!. او را میانه‌ی دیوار و در گزاردند که دنده‌هایش شکست و بچه‌اش که محسن نام داشت سقط شد. فدک را از دستش گرفتند. یکی از علما می‌گفت : در یکی از کتابهای سنّی دیدم که نوشته بود فاطمه از ابوبکر ناراضی مرد.

ج ـ بلی من هم شنیده‌ام. گویا در صحیح بخاری بوده : «و ماتت فاطمة و هی مغضبة»

د ـ شما باید یک چیز را رعایت کنید ، و آن اینکه یک مطلب را که صحبت می‌کنیم چون سخن درباره‌ی آن بپایان رسید نتیجه ازش بگیریم و سپس بمطلب دیگر پردازیم. شما گفتید : «یاران پیغمبر مرتد شدند». در کتابهاتان هم هست : «ارتد الناس الا ثلثه [3] ». من دلیل آوردم که معقول نبوده که چند صد تن یا هزار تن یاران جانباز پیغمبر یکدفعه از دین بازگردند. اکنون شما در آن باره نظرتان را بگویید تا آن را به نتیجه رسانیم و پس از آن بسخن دیگر پردازیم.

آ ـ حقیقت اینست که این دلیلها رد کردنی نیست. من باآنکه چندان معلومات ندارم می‌بینم این حرفها راستست. اما ... (خاموشی)

د ـ پیداست که شما چون فهم و خردتان را بکار می‌گمارید می‌بینید که این گفته‌ها راستست. لیکن از سوی دیگر نمی‌توانید عقیده‌های هزارساله را باین آسانی ترک کنید. اینست یک «اما» می‌گزارید.

ج ـ بلی ، حقیقت همین است.


🔹 پانوشتها :

1ـ معنی : خوشا بحالت ای علی.

2ـ معنی : علی نسبت به من مانند هارون نسبت به موسا است جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد آمد.

3ـ معنی : همه از دین بازگشتند جز سه تن.
گفته‌اند آن سه تن اینها بوده‌اند : مقداد و ابوذر و سلمان.


🌸
✴️دشمنی با شاعری که از مردنش هفت سده می‌گذرد

🖌 یکی از اعضای کوشاد تلگرام

(یکی از آشنایانم که وقت آزاد فراوان دارد به نویسندگی و شعرخوانی علاقمندست ، کلاسهایی برای نویسنده یا بهتر بگویم رماننویس شدن هست که به آنجا می‌رود. برای شعرخوانی هم هر هفته به گفته‌ی خودش به یک «محفل حافظ‌خوانی» می‌رود. چون باور مرا به اندیشه‌های کسروی ، آن یگانه‌مرد ، می‌دانست ، روزی گفتگو از او را با پرسشی آغاز کرد).

گفت : من در عجبم حافظ چه اشکالی دارد که آقای کسروی از او خوشش نمی‌آمده؟

گفتم : انتقاد آقای کسروی از حافظ مانند گفتگو از چلوخورش قرمه‌سبزی نیست که چون همه آن را دوست دارند شما تعجب ‌کنید که چه شده فلانی دوست ندارد؟ داستان خوش آمدن و نیامدن نیست. من دوست دارم شما خودت به این پرسش فکر کنی. چرا دانشمندی همچون کسروی خود را ناچار می‌بیند درباره‌ی یک شاعری که شش قرن بیشتر از مردنش می‌گذرد کتاب بنویسد و از شعرهایش انتقاد بکند؟!

گفت : خب ، حکایت اختلاف در طبایع است. هر کسی طبعی دارد. من و خیلیها با خواندن حافظ حسابی حال می‌کنیم. می‌دانم همه مثل هم نیستند. بعضیها شاید طبعشان مثلاً با فردوسی موافقتر است. با اینحال تعجب می‌کنم یکی بگوید من از شعرهای حافظ خوشم نمی‌آید. شعر حافظ تو گویی مخمل است. نرم و لطیفست. من دوست دارم بدانم آقای کسروی به حافظ چه انتقادی دارد.

گفتم : شما حرف مرا ناشنیده گرفتید. از شما خواستم قدری در این باره فکر کنید که آیا با عقل جور درمی‌آید دانشمندی همچون کسروی با شاعری که قرنها از مردنش می‌گذرد دشمنی کند؟! ولی شما بجای آن ، حرفهای دیگری پیش می‌کشید.
آنکه می‌گویید : هر کسی «طبعی» یا آنطور که بعضیها می‌گویند «ذوقی» دارد ، این باز همان داستان خورش قرمه‌سبزی‌ است. داستان طبع یا ذوق یا خوش آمدن و بد آمدن نیست. گفتگو از سودمندی و یا زیانمندی شعرهای اوست. ولی اینکه می‌پرسید ایرادش به حافظ چیست ،‌ این پرسش بجاییست! این صحبت را به مسیر درستی می‌اندازد. کسروی با اینکه می‌دانسته کسان بسیاری هوادار حافظند و در برابر ایرادهای او به حافظ تعصب بخرج داده هیاهو می‌کنند ولی سستی نکرده دشمنیها را بجان خریده و آنها را یکایک نوشته.

گفت : «هیاهو» بی‌علت نیست. حافظ از مفاخر ملی ماست. شهرت جهانی دارد. دنیا در کار حافظ حیران مانده! آنوقت یک ایرانی که از او بد بگوید باعث هیاهو می‌شود!.

گفتم : اولاً چنانکه گفتم گفتگو از شخص نیست. گفتگو از شعرها‌ی اوست. گفتگو از سودمندی یا زیانمندی آنهاست. قصد بدگویی از یک شاعرِ درگذشته درمیان نبوده. دوست داشتم بجای آنکه من بگویم خودتان اینها را اندیشیده می‌فهمیدید. در هر حال ، آیا شما می‌خواهید بدانید که ایراد ما به حافظ ، یعنی همان شعرهای او ، چیست؟! یا می‌خواهید با مدح و ثنا از حافظ ، از همان اول ، راه را بروی منطق ببندید؟!..

گفت : البته که می‌خواهم بدانم. ولی شما هم حواستان به شهرت جهانی حافظ باشد!

گفتم : من چند نکته‌ای را خواهم گفت. ولی شما باید کتاب «حافظ چه می‌گوید؟» را بخوانید. در واقع آن یک دفتر سی و چند صفحه‌ای بیشتر نیست. باید با دقت و بدور از تعصب بخوانید ولی با همه‌ی دقتی که بکار برید ، چند ساعت یا حداکثر یک روز بیشتر وقتتان را نمی‌گیرد.

گفت : باشد. بفرمایید!

گفتم : اول می‌خواهم شما به این نکته توجه کنید که ملاک درستی و نادرستی ، خوبی یا بدی یک چیز از تعداد هوادارها یا مخالفهاش سنجیده نمی‌شود. اگر اینطور بود ما هم می‌بایست شروع می‌کردیم به گاوپرستی!. زیرا نزدیک به یک میلیارد آدم در دنیا گاوپرستند.

گفت : مثال گاوپرستی با محبوبیت حافظ از هم جداست. از حافظ بزرگان ادب جهان تعریف و ستایش کرده‌اند. من از شما می‌پرسم : کسروی بالاتر است یا گوته؟!. ...

(از این حرف او من خنده‌ام گرفت. ولی خودداری کردم).

گفتم : این چه پرسشیست؟ از این شاخ به آن شاخ نپرید. درباره‌ی چیز دیگری گفتگو می‌کردیم! و من نباید به این گفته پاسخی بدهم. ولی همین اندازه بگویم که عقل «بالاتر» از هیاهو و تبلیغاتست. گفتگو از بالاتری و بزرگتری هنگامی بجاست که ما بدانیم «بزرگی چیست؟ ، به کی می‌توان بزرگ گفت؟». آن هم گفتگوی جداییست.
الان اگر قصد اصلی گفتگو را فراموش نکرده‌اید ، خواهشمندم بگذارید به آن بپردازیم.

گفت : بسیار خوب!
👇
گفتم : پس نکته‌ی اول این بود که گفتیم ملاک درستی یا نادرستی یک سخنی تعداد هوادارهای آن نیست. دوم ، این هم درست نیست برای آنکه بدانیم یک چیزی درست است یا نه ، جستجو کنیم ببینیم مثلاً مدرک تحصیلی یا ملیت هوادارهاش چیهاست : دکترند ، مهندسند ، وکیلند ، ادیبند ، مشهورند ، گمنامند ، اروپاییند ، آمریکاییند ، آفریقاییند ...؟ این کار مثل اینست که ما پیشاپیش قبول کرده‌ایم که خودمان عقل نداریم و درست و نادرست هر چیزی را باید با نگاه به دیگران بفهمیم.
اگر اینطور استدلال کردن درست بود و نیک و بد و راست و ناراست اینطور بدست می‌آمد ، پیغمبر هم نمی‌بایست از خداپرستی برای عرب بگوید. زیرا از یک طرف ، او یک نفر بود ولی بت‌پرستها هزارها نفر. از طرف دیگر ، او از بزرگان قریش نبود ولی بزرگان قریش مانند عُتبه و ابولهب و ابوسفیان و ابوطالب همه بت‌پرست بودند. در حالی که ملاک درستی و نادرستی و خوبی و بدی عقل است. پیغمبر هم برای آنها دلیل عقلی می‌آورد. می‌گفت : این بتها را خودتان ساخته‌اید. از چیزی که خودتان ساخته‌اید چطور گشایش در کارهاتان می‌خواهید؟! با اینطور دلیلهای ساده به آنها فهماند که بت‌پرستی غلط است. گمراهی است. بت‌پرستان هزارها سال دچار نافهمی و گمراهی بوده‌اند.
ما یک چیز تازه‌ای را که می‌شنویم ، درباره‌اش فکر می‌کنیم ، خوب که فهمیدیم قضاوت می‌کنیم که درست است یا نه. آدمی که کم‌عقل نباشد چه کار دارد به اینکه دیگران چه می‌گویند؟ یا چه نوشته‌اند؟ او با عقل خود می‌سنجد که چی درست است و چی نیست.
بخصوص ، عاقل فریب «واژه‌های ستایشی» و هیاهوها را نمی‌خورد. مثلی بزنم : ببینید شما می‌خواهید کفش بخرید. می‌روید کفش‌فروشی ،‌ فروشنده کفشی به شما می‌دهد ، پاتان می‌کنید و می‌بینید اندازه نیست ، ناراحت است. کفش را به فروشنده پس می‌دهید. حالا ، اگر فروشنده بگوید : آقا ! ، این کفش «آدیداس» است ، کف آن «مموری فوم» است ، چرم آن «نبوک» است ، لایه‌ی «ضد عرق» دارد ... ، آیا این حرفها تأثیری در تصمیم شما می‌کند؟!
نکته‌ی دیگر اینکه بعضی چیزها را ما متأسفانه نه از روی بینش و سنجش و بکار بردن عقل بلکه چون اسیر تبلیغات و هیاهو بوده‌ایم قبول کرده‌ایم. مثلاً همین داستان شعر در ایران بیش از همه از روی هیاهو و تبلیغات روی مردم اثر کرده و بزرگ شده.
درباره‌ی حافظ هم لقب فریب‌آمیز لسان‌الغیب را به زبانها انداخته‌اند ، این دروغ و حقه‌بازی را بگوشها خوانده‌اند که حافظ غیب می‌داند و اگر فالش را بگیرید آن را با زبان شعرهایش به شما خواهد گفت. همینطور چون بعضی شرقشناسان که یا مأمور بوده‌اند یا برای خوشامد ما و برای آلوده نگاه داشتنمان درباره‌ی حافظ مبالغه‌هایی کرده‌اند آنها را شاهد آورده و خاک به چشم مردم پاشیده‌اند. اینها و سیاستهای خائنانه‌ی داخلی دست بهم داده و شما می‌بینید که برای بزرگداشت او چه تلاشها که نکرده و نمی‌کنند.
بیشتر شعرپرستان و شاعران این نبوده که با دلیل به شعر رو آورده باشند. بلکه با سیل تبلیغات و هیاهو به این راه افتاده‌اند. تازه بعد از آن بوده که اگر ایرادی شنیده‌اند شروع کرده‌اند به فکر کردن و دلیل آوردن و پاسخ دادن که : نخیر ، شعر و شاعری ضرر که ندارد هیچ ، خیلی هم چیز خوبیست.
این یک فریب و یک گمراهیست. علت گمراهی بودنش را یک کم من خواهم گفت و بیشترش را از همان دفتر می‌توانید بخوانید.
اصلاً سخن کسروی ، نه تنها از حافظ بلکه همه جور شعر و شاعری ، از جنبه‌ی اجتماعی آن است. پرسش اصلی اینست : آیا این شعرها ،‌ دیوانها و کتابهای شعر نو و کهنه ، این نشستها و سخنرانیها و درسهای دبیرستان و دانشکده‌ها برای اجتماع سودمند است یا زیانمند؟! اگر سودمندست پس راه غلطی نیست که پیش گرفته شده و ما هم نه تنها ایرادی نخواهیم داشت ، باید مانند دیگران شروع کنیم به شعر گفتن و شعر خواندن و جستجو در دیوانها و بحث و تفحص در مناقب شاعران و حافظ‌شناسی و حافظ‌پژوهی و چاپ دیوان و تفسیر نوشتن بر آن ...
و اگر زیانمندست دیگر نباید (مثلاً) بگوییم : هزار سال در ایران شعر اینطور بوده و شاعران شعر سروده‌اند و مردم هم خوانده‌اند. اگر عیبی داشت در این هزار سال باید معلوم می‌شد! نمی‌شود گفت : تا بحال چرا کسی ایراد نگرفته؟ نمی‌شود گفت : مگر با تکریم حافظ زندگی از گردش بازمی‌ایستد که حالا باید دست از آن برداشت؟!.. اینطور حرفها معقول نیست. سنجش هر چیزی با ترازوی سود و زیان اجتماع باید باشد.

گفت : آیا زندگی به تفریح و تفنن و سرگرمی نیاز دارد؟! اینطور که شما می‌گویی مردم تنها باید دنبال علم باشند! چون فقط علم است که از هر جهت سودمند است. هر وقتی که برای تفریح صرف بشود زیانمند است!
👇