Forwarded from کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست سوم (سه از شش)
این گفتهی ماست. ولی آنان چه خواهند گفت؟!. آنان که گفتههای ما را نمیپذیرند و خیرهرویی و زباندرازی میکنند ، خودشان چه خواهند گفت؟!.
من دوست میدارم آنان هرچه خواهند گفت بگویند و گفتگویشان را با ما بپایان رسانند. اگرچه تبریزیان بآن وحشیگریهای پست برخاستند و اگرچه نویسندگان این دفتر زباندرازیهای بسیاری کردهاند ، با اینحال من چشم پوشیده میخواهم با آنان برای آخرین بار بسخن درآیم و اینست پیام فرستاده میگویم :
ای آقای حاجی عباسقلی چرندابی ، ای مشهدی هاشم منصور ، ای آقای کاظم شبستری ، ای حاجی یوسف شعار ، ای محمد بلاغی ، ای آقای صادق ایپکچی ، ای آقای حاجی حسین شالچی ، ای آقای حاجی حسن خسروشاهی ، ای آقای حاجی محمدعلی شالچی ، ای آقای حاجی کاظم خویلو ، ای همهی کسانی که در نوشتن و چاپ کردن این دفتر دست داشتهاید و یا به بدزبانیهای دیگری برخاستهاید ، سخن خود را با ما در همینجا بپایان رسانید. نشستی برپا گردانیده ، باهم سُکالیده [=مشورت کرده] ، هر پاسخی میدارید در این باره بگویید. اگر خودتان نمیخواهید یا نمیتوانید ، از نجف و قم و از دیگر جاها بپرسید. سید هبةالدین شهرستانی که او را «فیلسوف اسلام» میخوانید و کتاب «الهیئة و الاسلام» را نوشته در بغداد زنده است (1) ، شیخ محمدحسین آل کاشف الغطاء که «اصول الشیعه» را بچاپ رسانیده در نجف میزید. بنویسید ، از آنان بپرسید. به هر حال من بشما سه ماه فرصت میدهم که شما هر پاسخی میدارید بدهید ، و با شما پیمان میبندم که اگر پاسخی خردپذیر دادید ما از همهی سخنان خود درگذریم ، و اگر نتوانستید ما را هم از شما درخواستی هست ، و آن اینکه بخود آیید و بیش از این در گمراهی پا نفشارید. بخود آیید و بیش از این راه مردمآزاری نپویید. بخود آیید و بیش از این قرآن را دستاویز هوسبازیها و سودجوییهای خود نگردانید. بخود آیید و دیگر آن نکنید که ما هر زمان که در برابر دانشها بسخنی پرداختیم ، شما بدستاویز قرآن ایرادهای عامیانه گیرید. بخود آیید و بدانید شما شایندهی این گفتگوها نیستید و سخنانی که در این دفتر دربارهی دین نوشتهاید بسیار عامیانه و بیارج میباشد.
شگفتست که میگویند : خدایی که زمین را آفریده نمیدانسته به چه گونه است؟!. میگویم : میخواهید چه بگویید؟. اگر میخواهید بگویید : «زمین هموار است و دانشمندان که با دلیل گرد بودن آن را نشان دادهاند نفهمیدهاند» ، پیداست که جز زورگویی نیست. اگر میخواهید بگویید : «در قرآن زمین هموار نشان داده نشده» ، من اینک جای آن را نشان دادم ، اگر شما توانید پاسخ دهید.
آنان میگویند : شما که گفتهاید قرآن کتاب آسمانیست و سپس گفتهاید در قرآن دشواریهایی هست و با دانشها ناسازگار است ، این دو گفته «متناقض» است. میگویم : دو سخن که به آخشیج[=ضد] هم (یا بگفتهی شما : متناقض) بود باید یکی از آنها دروغ باشد. شما بگویید : کدام یکی از آن دو گفتهی من دروغست. اگر شما گفتهی نخست را دروغ میشمارید ما را با شما هیچ سخنی نیست. اگر گفتهی دوم را میگویید دروغست ، باید گفت بسیار نادانید. به هر حال من یکی از آن ناسازگاریها را برای شما یاد کردم ، بگویید ببینیم چه پاسخ میدهید.
🔹 پانوشت :
1ـ هنگامی که چاپ نخست این کتاب بیرون آمد (1323) هبةالدین در تهران میبود. با انگیزش و راهنمایی او پاسخی باین بخش نوشته چاپ کردند. بسخنان دور و درازی پرداختهاند که کوتاهشدهاش اینست : «مشرق» و «مغرب» نامهاییست در همهی زبانها هست. در انگلیسی ، در فرانسه ، در آلمان و دیگر زبانها و هر کشوری یک سوی آن مشرقش و یک سوی آن مغربش میباشد. مثلاً افغانستان مشرق و عربستان مغرب ایران است. اینست خلاصهی گفتههایشان. خواستشان آن بوده که چیزی بنویسند و هایهوی راه اندازند که پاسخ دادیم. در حالی که این سخن در برابر گفتههای ما بیمعناست. بدو شُوَند : الف ـ این معنی جز آن معناییست که در آیههای قرآن خواسته شده. قرآن سخن از فرودگاه و درآمدگاه خورشید میکند نه از مشرق و مغرب یک کشور. ب ـ چنانکه گفتهایم سخن ما در رسیدن بفرودگاه خورشید و درآمدگاه خورشید است و چنین چیزی با کروی بودن زمین نتواند بود و هرچه بگویند بیمعنیست.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست سوم (سه از شش)
این گفتهی ماست. ولی آنان چه خواهند گفت؟!. آنان که گفتههای ما را نمیپذیرند و خیرهرویی و زباندرازی میکنند ، خودشان چه خواهند گفت؟!.
من دوست میدارم آنان هرچه خواهند گفت بگویند و گفتگویشان را با ما بپایان رسانند. اگرچه تبریزیان بآن وحشیگریهای پست برخاستند و اگرچه نویسندگان این دفتر زباندرازیهای بسیاری کردهاند ، با اینحال من چشم پوشیده میخواهم با آنان برای آخرین بار بسخن درآیم و اینست پیام فرستاده میگویم :
ای آقای حاجی عباسقلی چرندابی ، ای مشهدی هاشم منصور ، ای آقای کاظم شبستری ، ای حاجی یوسف شعار ، ای محمد بلاغی ، ای آقای صادق ایپکچی ، ای آقای حاجی حسین شالچی ، ای آقای حاجی حسن خسروشاهی ، ای آقای حاجی محمدعلی شالچی ، ای آقای حاجی کاظم خویلو ، ای همهی کسانی که در نوشتن و چاپ کردن این دفتر دست داشتهاید و یا به بدزبانیهای دیگری برخاستهاید ، سخن خود را با ما در همینجا بپایان رسانید. نشستی برپا گردانیده ، باهم سُکالیده [=مشورت کرده] ، هر پاسخی میدارید در این باره بگویید. اگر خودتان نمیخواهید یا نمیتوانید ، از نجف و قم و از دیگر جاها بپرسید. سید هبةالدین شهرستانی که او را «فیلسوف اسلام» میخوانید و کتاب «الهیئة و الاسلام» را نوشته در بغداد زنده است (1) ، شیخ محمدحسین آل کاشف الغطاء که «اصول الشیعه» را بچاپ رسانیده در نجف میزید. بنویسید ، از آنان بپرسید. به هر حال من بشما سه ماه فرصت میدهم که شما هر پاسخی میدارید بدهید ، و با شما پیمان میبندم که اگر پاسخی خردپذیر دادید ما از همهی سخنان خود درگذریم ، و اگر نتوانستید ما را هم از شما درخواستی هست ، و آن اینکه بخود آیید و بیش از این در گمراهی پا نفشارید. بخود آیید و بیش از این راه مردمآزاری نپویید. بخود آیید و بیش از این قرآن را دستاویز هوسبازیها و سودجوییهای خود نگردانید. بخود آیید و دیگر آن نکنید که ما هر زمان که در برابر دانشها بسخنی پرداختیم ، شما بدستاویز قرآن ایرادهای عامیانه گیرید. بخود آیید و بدانید شما شایندهی این گفتگوها نیستید و سخنانی که در این دفتر دربارهی دین نوشتهاید بسیار عامیانه و بیارج میباشد.
شگفتست که میگویند : خدایی که زمین را آفریده نمیدانسته به چه گونه است؟!. میگویم : میخواهید چه بگویید؟. اگر میخواهید بگویید : «زمین هموار است و دانشمندان که با دلیل گرد بودن آن را نشان دادهاند نفهمیدهاند» ، پیداست که جز زورگویی نیست. اگر میخواهید بگویید : «در قرآن زمین هموار نشان داده نشده» ، من اینک جای آن را نشان دادم ، اگر شما توانید پاسخ دهید.
آنان میگویند : شما که گفتهاید قرآن کتاب آسمانیست و سپس گفتهاید در قرآن دشواریهایی هست و با دانشها ناسازگار است ، این دو گفته «متناقض» است. میگویم : دو سخن که به آخشیج[=ضد] هم (یا بگفتهی شما : متناقض) بود باید یکی از آنها دروغ باشد. شما بگویید : کدام یکی از آن دو گفتهی من دروغست. اگر شما گفتهی نخست را دروغ میشمارید ما را با شما هیچ سخنی نیست. اگر گفتهی دوم را میگویید دروغست ، باید گفت بسیار نادانید. به هر حال من یکی از آن ناسازگاریها را برای شما یاد کردم ، بگویید ببینیم چه پاسخ میدهید.
🔹 پانوشت :
1ـ هنگامی که چاپ نخست این کتاب بیرون آمد (1323) هبةالدین در تهران میبود. با انگیزش و راهنمایی او پاسخی باین بخش نوشته چاپ کردند. بسخنان دور و درازی پرداختهاند که کوتاهشدهاش اینست : «مشرق» و «مغرب» نامهاییست در همهی زبانها هست. در انگلیسی ، در فرانسه ، در آلمان و دیگر زبانها و هر کشوری یک سوی آن مشرقش و یک سوی آن مغربش میباشد. مثلاً افغانستان مشرق و عربستان مغرب ایران است. اینست خلاصهی گفتههایشان. خواستشان آن بوده که چیزی بنویسند و هایهوی راه اندازند که پاسخ دادیم. در حالی که این سخن در برابر گفتههای ما بیمعناست. بدو شُوَند : الف ـ این معنی جز آن معناییست که در آیههای قرآن خواسته شده. قرآن سخن از فرودگاه و درآمدگاه خورشید میکند نه از مشرق و مغرب یک کشور. ب ـ چنانکه گفتهایم سخن ما در رسیدن بفرودگاه خورشید و درآمدگاه خورشید است و چنین چیزی با کروی بودن زمین نتواند بود و هرچه بگویند بیمعنیست.
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸2ـ شاعران غزل را چگونه میسازند؟.. (یک از یک)
چنانکه خوانندگان میدانند شاعران در ایران در غزلسازی بیش از هر چیزی بقافیه اهمیت میدهند ، و اینست یک شاعری چون میخواهد غزلی بسازد نخست قافیههای آن را (یا بهتر گویم : کلمههایی را که بکار قافیه میخورد) جسته و یافته و فهرستوار زیر هم یا پهلوی هم مینویسد. مثلاً : کس ، بس ، عدس ، نفس ، پس ، مگس ، هوس ، عسس ، خس ، فرس ؛ و سپس به هر یکی جملههایی اندیشیده شعری پدید میآورد و بدینسان غزلی میسازد. راستی را رشتهی سخن در دست قافیه است و شاعر ناگزیر است که پیروی از آن نماید.
حافظ نیز از همین شیوه پیروی مینموده و ما اینک غزلی را ازو برای گواهی یاد میکنیم :
در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس
هر دو عالم را بدشمن ده که ما را دوست بس
یار گندمگون ما گر میل کردی نیمجو
هر دو عالم پیش چشم ما نمودی یک عدس
یاد میداری که بودی هر زمان با دیگران
ای که بییاد تو هرگز برنیاوردم نفس
میروی چون شمع و جمعی از پس و پیشت روان
نی غلط گفتم نباشد شمع را خود پیش و پس
غافلست آنکو بشمشیر از تو میپیچد عنان
قند را لذت مگر نیکو نمیداند مگس
خاطرم وقتی هوس کردی که بینم چیزها
تا تو را دیدم نکردم جز بدیدارت هوس
مردمان را از عسس شب گر خیالی در سر است
من چنانم کز خیالم باز نشناسد عسس
کویت از اشکم چو دریا گشت و میترسم که باز
بر سر آیند این رقیبان سبکبارت چو خس
حافظا این ره بپای لاشهی لنگ تو نیست
بعد از این بنشین که گردی برنخیزد زین فرس
این غزل را شما چون بیندیشید هر شعری از آن مطلب جداگانهایست ، و ارتباط آنها با یکدیگر جز از راه قافیه نمیباشد. از آنسوی بسیاری از این شعرها جز یک معنای خنکی را دربر نمیدارد و پیداست که مقصود شاعر تنها استفاده از قافیه بوده و چندان توجهی بمعنی جملهها نداشته است.
مثلاً شعر دوم که معنای بسیار خنکی دارد و بیگفتگوست که مقصود جز استفاده از کلمهی «عدس» نبوده. همچنین بسیاری از شعرهای دیگر بویژه شعر هشتم در خنکی و گزافهآمیزی از اندازه بیرون افتاده و پیداست که جز برای گنجانیدن کلمهی «خس» نیست.
من خواهشمندم خوانندگان آن خوشگمانی را که بحافظ دارند بکنار گزارند و نام «لسانالغیب» و دیگر ستایشهای گزافهآمیز را که دربارهی این شاعر شنیدهاند ، فراموش کنند و با یک اندیشهی ساده یکایک این شعرها را بسنجند و بیازمایند تا ببینند چه معناهای پوچی از هر کدام بیرون میآید و برای آنکه بآسانی این موضوع را دریابند بهتر است هر شعری را به نثر برگردانند و با آن حال باندیشه سپارند.
بیشتر غزلهای حافظ (اگر نگویم یکایک آنها) از اینگونه است که شاعر تنها مقصودش ساختن یک غزلی بوده است و در این کار نیز شیوهی عادی شاعران را پیروی کرده که نخست قافیهها را نوشته و سپس به هر کدام جملههایی آورده و بیتی گردانیده. اینست بسیاری از شعرهای آن معنایی ندارد و پیداست که تنها برای گنجانیدن کلمهی قافیه سروده شده.
مثلاً این شعر را بیندیشید :
بعزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبهشکن میرسد چه چاره کنم
آیا برای توبه نیز استخاره میکنند؟!.. توبه کجا و استخاره کجا؟!.. استخاره آنست که کسی بوسیلهی قرآن یا دانههای تسبیح یا بوسیلهی دیگری از خدا شور خواهد که فلان کار را کنم یا نکنم ، و این عقیدهی مسلمانان عامیست.
از کلمههای «توبه» و «استخاره» باید گفت حافظ مسلمان بوده و مِیخواری را گناه میدانسته. ولی نیک بیندیشید که آیا یک مسلمانی برای توبه از مِی استخاره میکند؟!.. آیا این معنی دارد که یک مسلمانی از خدا شور خواهد که از مِیخواری توبه کنم یا نه؟!.. بیگفتگوست که مقصود شاعر جز درست کردن قافیه نبوده و تنها این میخواسته که از کلمهی «استخاره» استفاده کند و آن را در غزل خود بیاورد.
در همان غزل میگوید :
اگر شبی بزبانم حدیث توبه رود
ز بیطهارتی آن را به مِی غراره کنم
آنجا شاعر مسلمان بوده و سخن از توبه و استخاره میرانده. در اینجا باسلام توهین زشتی زده میگوید : من اگر نام توبه را بزبان بیاورم دهانم ناپاک میشود و آن را با غراره کردن (غرغره کردن) مِی پاک میکنم. در اینجا نیز تنها آن را میخواسته که از کلمهی «غراره» استفاده کند و آن را قافیه آورَد و تنها برای همین مقصود است که چنان مضمون بسیار پستی را بافته است.
اینجا یک نظرخواهی آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸2ـ شاعران غزل را چگونه میسازند؟.. (یک از یک)
چنانکه خوانندگان میدانند شاعران در ایران در غزلسازی بیش از هر چیزی بقافیه اهمیت میدهند ، و اینست یک شاعری چون میخواهد غزلی بسازد نخست قافیههای آن را (یا بهتر گویم : کلمههایی را که بکار قافیه میخورد) جسته و یافته و فهرستوار زیر هم یا پهلوی هم مینویسد. مثلاً : کس ، بس ، عدس ، نفس ، پس ، مگس ، هوس ، عسس ، خس ، فرس ؛ و سپس به هر یکی جملههایی اندیشیده شعری پدید میآورد و بدینسان غزلی میسازد. راستی را رشتهی سخن در دست قافیه است و شاعر ناگزیر است که پیروی از آن نماید.
حافظ نیز از همین شیوه پیروی مینموده و ما اینک غزلی را ازو برای گواهی یاد میکنیم :
در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس
هر دو عالم را بدشمن ده که ما را دوست بس
یار گندمگون ما گر میل کردی نیمجو
هر دو عالم پیش چشم ما نمودی یک عدس
یاد میداری که بودی هر زمان با دیگران
ای که بییاد تو هرگز برنیاوردم نفس
میروی چون شمع و جمعی از پس و پیشت روان
نی غلط گفتم نباشد شمع را خود پیش و پس
غافلست آنکو بشمشیر از تو میپیچد عنان
قند را لذت مگر نیکو نمیداند مگس
خاطرم وقتی هوس کردی که بینم چیزها
تا تو را دیدم نکردم جز بدیدارت هوس
مردمان را از عسس شب گر خیالی در سر است
من چنانم کز خیالم باز نشناسد عسس
کویت از اشکم چو دریا گشت و میترسم که باز
بر سر آیند این رقیبان سبکبارت چو خس
حافظا این ره بپای لاشهی لنگ تو نیست
بعد از این بنشین که گردی برنخیزد زین فرس
این غزل را شما چون بیندیشید هر شعری از آن مطلب جداگانهایست ، و ارتباط آنها با یکدیگر جز از راه قافیه نمیباشد. از آنسوی بسیاری از این شعرها جز یک معنای خنکی را دربر نمیدارد و پیداست که مقصود شاعر تنها استفاده از قافیه بوده و چندان توجهی بمعنی جملهها نداشته است.
مثلاً شعر دوم که معنای بسیار خنکی دارد و بیگفتگوست که مقصود جز استفاده از کلمهی «عدس» نبوده. همچنین بسیاری از شعرهای دیگر بویژه شعر هشتم در خنکی و گزافهآمیزی از اندازه بیرون افتاده و پیداست که جز برای گنجانیدن کلمهی «خس» نیست.
من خواهشمندم خوانندگان آن خوشگمانی را که بحافظ دارند بکنار گزارند و نام «لسانالغیب» و دیگر ستایشهای گزافهآمیز را که دربارهی این شاعر شنیدهاند ، فراموش کنند و با یک اندیشهی ساده یکایک این شعرها را بسنجند و بیازمایند تا ببینند چه معناهای پوچی از هر کدام بیرون میآید و برای آنکه بآسانی این موضوع را دریابند بهتر است هر شعری را به نثر برگردانند و با آن حال باندیشه سپارند.
بیشتر غزلهای حافظ (اگر نگویم یکایک آنها) از اینگونه است که شاعر تنها مقصودش ساختن یک غزلی بوده است و در این کار نیز شیوهی عادی شاعران را پیروی کرده که نخست قافیهها را نوشته و سپس به هر کدام جملههایی آورده و بیتی گردانیده. اینست بسیاری از شعرهای آن معنایی ندارد و پیداست که تنها برای گنجانیدن کلمهی قافیه سروده شده.
مثلاً این شعر را بیندیشید :
بعزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبهشکن میرسد چه چاره کنم
آیا برای توبه نیز استخاره میکنند؟!.. توبه کجا و استخاره کجا؟!.. استخاره آنست که کسی بوسیلهی قرآن یا دانههای تسبیح یا بوسیلهی دیگری از خدا شور خواهد که فلان کار را کنم یا نکنم ، و این عقیدهی مسلمانان عامیست.
از کلمههای «توبه» و «استخاره» باید گفت حافظ مسلمان بوده و مِیخواری را گناه میدانسته. ولی نیک بیندیشید که آیا یک مسلمانی برای توبه از مِی استخاره میکند؟!.. آیا این معنی دارد که یک مسلمانی از خدا شور خواهد که از مِیخواری توبه کنم یا نه؟!.. بیگفتگوست که مقصود شاعر جز درست کردن قافیه نبوده و تنها این میخواسته که از کلمهی «استخاره» استفاده کند و آن را در غزل خود بیاورد.
در همان غزل میگوید :
اگر شبی بزبانم حدیث توبه رود
ز بیطهارتی آن را به مِی غراره کنم
آنجا شاعر مسلمان بوده و سخن از توبه و استخاره میرانده. در اینجا باسلام توهین زشتی زده میگوید : من اگر نام توبه را بزبان بیاورم دهانم ناپاک میشود و آن را با غراره کردن (غرغره کردن) مِی پاک میکنم. در اینجا نیز تنها آن را میخواسته که از کلمهی «غراره» استفاده کند و آن را قافیه آورَد و تنها برای همین مقصود است که چنان مضمون بسیار پستی را بافته است.
اینجا یک نظرخواهی آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا نوشتار بالا را سودمند میدانید؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست سوم (چهار از شش)
در نوشتههای اینها نکتهای هست که باید بدیده گرفت. آنان میگویند : «شما چون گفتهاید قرآن کتاب آسمانیست باید دشواریهای آن را (آن هم چنانکه دلخواه ماست) از میان بردارید و آن را پیراسته گردانیده بدست ما دهید. بدست ما دهید که دستاویز دستهبندیها کنیم. بدست ما دهید که بنشینیم گردن بخودنمایی افرازیم.» خواست درونی آنان اینست ، وگرنه بهر چیست اینهمه خیرهرویی نشان میدهند؟!. بهر چیست اینهمه دنبال میکنند؟!. گرفتم که من دو سخن آخشیج هم گفتهام. آنان باید ارجی بآن سخنان نگزارند و خودشان اگر سخنی میدارند بگویند. نه آنکه اینهمه خیرهرویی نشان دهند.
من میگویم : شما چنین انگارید که من دربارهی قرآن وارونهگویی کردهام و سخنان من پذیرفتنی نیست. بگویید ببینم شما چه میگویید؟!. آن ایرادها را بقرآن من نگرفتهام. همگی میدانند که آنها از سالها پیش درمیان بوده است. همگی میدانند که یک رشته سخنانی در توریت و انجیل و قرآن هست که با دانشها ناسازگار است. داستان ذوالقرنین یکی از آنهاست.
باز همگی میدانند که همین ناسازگاری گروه بزرگی از دانشمندان را از دین رَمانیده بدامن بیدینی انداخته است.
باز همگی میدانند همین ناسازگاری عنوان بدست دشمنان دین داده که پیاپی ریشخندها میکنند و نیشها میزنند.
کار بجایی رسیده که بسیاری از دانشمندان و نیکخواهان جهان پیدایش برانگیختگان و بنیاد یافتن دینها را با دست ایشان ، دنبالهی روزگار نادانی و پندارپرستی [=خرافهپرستی] آدمیان شمارده ، جدایی درمیانهی بتپرستیها با دینها نگزاردهاند.
من هنگامی که بکوشش برخاستم ، یکی از کارها آن بود که برای دینها بنیاد استواری نشان دهم و بآن ایرادهایی که بنام ناسازگاری با دانشها میرفت پاسخ دهم. ولی پاسخی که راست باشد. باز میگویم : من نتوانستمی که دانشها را نادیده انگارم. نتوانستمی از آمیغها چشم پوشم. ما در این راه خود بدانشها ارج بسیار میگزاریم و خود از آنها سود میجوییم. پس من چگونه توانستمی که در این زمینه پروای آنها نکنم؟!.
گفتن اینکه : «آیا خدایی که زمین را خلق کرده از وضعیت آن بیاطلاعست ، لاپلاس و رفقای آن العیاذ بالله اشتباه آفریدگار را عیان میسازند؟!» ، جز درماندگی نشان دادن نیست. جز به هوچیگری دست یازیدن نیست. در چنین گفتگویی نام آفریدگار را بمیان کشیدن بسیار ناسزاست. کسانی که این ایرادها را گرفتهاند ، قرآن را از سوی خدا نمیدانند. داستان اینان داستان آقا شیخ علیباباست که در عدلیه میبود و در گفتگوهای قانونی چون از پاسخ درماندی و بگفتههای خود دلیل آوردن نتوانستی ، سوگند «حضرت عباس» خوردی.
به هر حال چنان پاسخی از من نسزیدی. این پاسخ از همان نویسندگان دفتر سزاست که بگفتهی دکتر شِبلی شُمِیل «عذرک جهلک». (1)
🔹 پانوشت :
1ـ آقا رضا ابوالمجد اسپهانی در نجف کتابی در برابر فلسفهی داروین نوشته که از همینگونه سخنان فراوان رانده و چون بچاپ رسانیده نسخهای از آن را برای دکتر شمیل که یکی از دانشمندان مصر و هوادار بسیار پافشار فلسفهی داروین میبود فرستاده. دکتر شمیل در پاسخ ، نامهای فرستاده که همان جمله میبوده : «چه کنی که نمیفهمی؟!.»
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست سوم (چهار از شش)
در نوشتههای اینها نکتهای هست که باید بدیده گرفت. آنان میگویند : «شما چون گفتهاید قرآن کتاب آسمانیست باید دشواریهای آن را (آن هم چنانکه دلخواه ماست) از میان بردارید و آن را پیراسته گردانیده بدست ما دهید. بدست ما دهید که دستاویز دستهبندیها کنیم. بدست ما دهید که بنشینیم گردن بخودنمایی افرازیم.» خواست درونی آنان اینست ، وگرنه بهر چیست اینهمه خیرهرویی نشان میدهند؟!. بهر چیست اینهمه دنبال میکنند؟!. گرفتم که من دو سخن آخشیج هم گفتهام. آنان باید ارجی بآن سخنان نگزارند و خودشان اگر سخنی میدارند بگویند. نه آنکه اینهمه خیرهرویی نشان دهند.
من میگویم : شما چنین انگارید که من دربارهی قرآن وارونهگویی کردهام و سخنان من پذیرفتنی نیست. بگویید ببینم شما چه میگویید؟!. آن ایرادها را بقرآن من نگرفتهام. همگی میدانند که آنها از سالها پیش درمیان بوده است. همگی میدانند که یک رشته سخنانی در توریت و انجیل و قرآن هست که با دانشها ناسازگار است. داستان ذوالقرنین یکی از آنهاست.
باز همگی میدانند که همین ناسازگاری گروه بزرگی از دانشمندان را از دین رَمانیده بدامن بیدینی انداخته است.
باز همگی میدانند همین ناسازگاری عنوان بدست دشمنان دین داده که پیاپی ریشخندها میکنند و نیشها میزنند.
کار بجایی رسیده که بسیاری از دانشمندان و نیکخواهان جهان پیدایش برانگیختگان و بنیاد یافتن دینها را با دست ایشان ، دنبالهی روزگار نادانی و پندارپرستی [=خرافهپرستی] آدمیان شمارده ، جدایی درمیانهی بتپرستیها با دینها نگزاردهاند.
من هنگامی که بکوشش برخاستم ، یکی از کارها آن بود که برای دینها بنیاد استواری نشان دهم و بآن ایرادهایی که بنام ناسازگاری با دانشها میرفت پاسخ دهم. ولی پاسخی که راست باشد. باز میگویم : من نتوانستمی که دانشها را نادیده انگارم. نتوانستمی از آمیغها چشم پوشم. ما در این راه خود بدانشها ارج بسیار میگزاریم و خود از آنها سود میجوییم. پس من چگونه توانستمی که در این زمینه پروای آنها نکنم؟!.
گفتن اینکه : «آیا خدایی که زمین را خلق کرده از وضعیت آن بیاطلاعست ، لاپلاس و رفقای آن العیاذ بالله اشتباه آفریدگار را عیان میسازند؟!» ، جز درماندگی نشان دادن نیست. جز به هوچیگری دست یازیدن نیست. در چنین گفتگویی نام آفریدگار را بمیان کشیدن بسیار ناسزاست. کسانی که این ایرادها را گرفتهاند ، قرآن را از سوی خدا نمیدانند. داستان اینان داستان آقا شیخ علیباباست که در عدلیه میبود و در گفتگوهای قانونی چون از پاسخ درماندی و بگفتههای خود دلیل آوردن نتوانستی ، سوگند «حضرت عباس» خوردی.
به هر حال چنان پاسخی از من نسزیدی. این پاسخ از همان نویسندگان دفتر سزاست که بگفتهی دکتر شِبلی شُمِیل «عذرک جهلک». (1)
🔹 پانوشت :
1ـ آقا رضا ابوالمجد اسپهانی در نجف کتابی در برابر فلسفهی داروین نوشته که از همینگونه سخنان فراوان رانده و چون بچاپ رسانیده نسخهای از آن را برای دکتر شمیل که یکی از دانشمندان مصر و هوادار بسیار پافشار فلسفهی داروین میبود فرستاده. دکتر شمیل در پاسخ ، نامهای فرستاده که همان جمله میبوده : «چه کنی که نمیفهمی؟!.»
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸3ـ حافظ چهها میدانسته؟.. (یک از یک)
در زمان حافظ در ایران چند رشته دانش و آگاهی از نیک و بد رواج میداشته است که اینک فهرستوار میشماریم :
1ـ قرآن و تفسیر آن و دستورهای اسلامی.
2ـ فلسفهی یونان و بافندگیهای کهن و نو فیلسوفان.
3ـ صوفیگری و بدآموزیهای بیپایان صوفیان.
4ـ خراباتیگری و بدآموزیهای زهرآلود آن.
5ـ کشاکش خراباتیان با صوفیان (این را شرح خواهیم داد).
6ـ تاریخ ایران و افسانههای آن (از داستان خضر و اسکندر و جام جم و مانند اینها).
7ـ ستارهشماری یا علم نجوم.
8ـ جبریگری و بدآموزیهای جبریان.
حافظ بهمهی اینها آشنایی میداشته و باید گفت همینها بوده که فهم و خرد او را از کار انداخته و مغزش را آشفته گردانیده. زیرا چنانکه بارها گفتهایم یکی از چیزهایی که خرد را از کار اندارد و مغز را آشفته سازد ، فراگرفتن اندیشههای متضاد و ناسازگار است. کسی که گفتههای خراباتیان و بدآموزیهای صوفیان ، و دستورهای اسلام را در مغز خود جا میدهد ، یا باید فهمش چندان نیرومند باشد که درمیانهی آن سه که ضد همند داوری کند و یکی را پذیرفته و آن دیگرها را براندازد ، و یا بیگمان فهم و خرد او درمیان آنها سرگردان مانده و کمکم بیکاره خواهد گردید. بویژه که حافظ باده مینوشیده و در این کار اندازه نگاه نمیداشته که این انگیزهی دیگری به شوریدگی مغز او بوده.
کسانی که میگویند حافظ باده نمیخورده و مقصود او از مِی و میخانه چیزهای دیگر است بهتر است شعرهای شاعر را بخوانند و دروغگویی خود را بفهمند. شاعر در جاهای بسیار تصریح میکند که مقصودش همان مِی است که از انگور ساخته شود و رنگش قرمز باشد.
چه بود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رَزانست نه از خون شماست
جمال دختر رَز نور چشم ماست مگر
که در حجاب نقابی و پرده عنبی است
آن تلخوش که صوفی امالخبائثش خواند
احلی لنا و اشهی من قبلة العزارا
به هر حال حافظ در شعر سرودن از همهی این دانشها بهره میجسته.
او که یگانهمقصودش غزل سرودن بوده برای این كار بدانسان که گفتیم نخست کلمههای قافیه را مینوشته و سپس با ساختن جملههایی آن را شعر میگردانیده.
در این باره گاهی از قرآن و اصطلاحات آن استفاده مینموده :
ز مصحف رخ دلدار آیتی برخوان
که آن بیان مقدمات و کشف کشّافست
گاهی از فلسفهی یونان بهره میجسته :
پس از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو بدین نکته خوشاستدلالیست
گاهی از بافندگیهای صوفیان بهرهیابی مینموده :
حجاب چهرهی جان میشود غبار تنم
خوش آن دمی که از این چهره پرده برفکنم
گاهی بخراباتیگری گراییده و تندیهای بسیار میکرده :
حدیث از مطرب و مِی گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را
گاهی با صوفیان سرگرم کشاکش گردیده و سرزنشها مینموده :
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
گاهی از افسانههای ایرانی باستفاده میپرداخته :
قدح بشرط ادب گیر زانکه ترکیبش
ز کاسهی سر جمشید و بهمنست و قباد
گاهی از ستارهشماری و افسانههای آن کمک میگرفته :
بگیر طُرّه مه طلعتی و غصه نخور
که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است
گاهی بجبریگری پرداخته تندیهایی مینموده :
نصیب من چو خرابات کرده است اله
در این میانه مرا زاهدا بگو چه گناه
گذشته از آنکه از ستایشگری و از افسانهی گل و بلبل و از ستایش باده و ساده و بسیار مانند اینها باستفاده میپرداخته ، گاهی نیز بیکبار پریشانگویی میکرده.
کوتاهسخن آنکه مقصود حافظ قافیه ساختن و غزل سرودن بوده نه سخن گفتن و معنایی را بازنمودن ، و اینست شما در غزلهایش میبینید که هر بیتی در زمینهی دیگریست و ارتباطی درمیان آنها دیده نمیشود. کسی که میخواهد سخنی بگوید و معنایی را برساند باید بارتباط عبارتها توجه کند و سخنان بیربط نگوید. ولی حافظ چون خواستش چیز دیگری بوده چنین توجهی نکرده و نبایستی بکند. مثلاً در یک جا میگوید :
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشگین کن نفس
نه آنست که حافظ علاقهای به رود ارس داشته و راستی یاد آن کرده. رود ارس در آذربایجانست که حافظ تنها نامش را شنیده بوده و هیچگونه علاقه بآن نداشته و مقصودش تنها این میبوده که در یک غزلی که بقافیهی «سین» ساخته از کلمهی «ارس» نیز استفاده کند.
از آنسوی چنانکه گفتیم حافظ با دستورهای اسلامی و با خراباتیگری و صوفیگری و فلسفهی یونان که هر چهار تا بضد همست آشنا میبوده ولی بهیچ یکی پابستگی نمیداشته ، و اینست هر زمان به یکی دیگر توجه مینموده و جملهبندی از آن میکرده ، و اینست سخنانش پریشان و متضاد میباشد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸3ـ حافظ چهها میدانسته؟.. (یک از یک)
در زمان حافظ در ایران چند رشته دانش و آگاهی از نیک و بد رواج میداشته است که اینک فهرستوار میشماریم :
1ـ قرآن و تفسیر آن و دستورهای اسلامی.
2ـ فلسفهی یونان و بافندگیهای کهن و نو فیلسوفان.
3ـ صوفیگری و بدآموزیهای بیپایان صوفیان.
4ـ خراباتیگری و بدآموزیهای زهرآلود آن.
5ـ کشاکش خراباتیان با صوفیان (این را شرح خواهیم داد).
6ـ تاریخ ایران و افسانههای آن (از داستان خضر و اسکندر و جام جم و مانند اینها).
7ـ ستارهشماری یا علم نجوم.
8ـ جبریگری و بدآموزیهای جبریان.
حافظ بهمهی اینها آشنایی میداشته و باید گفت همینها بوده که فهم و خرد او را از کار انداخته و مغزش را آشفته گردانیده. زیرا چنانکه بارها گفتهایم یکی از چیزهایی که خرد را از کار اندارد و مغز را آشفته سازد ، فراگرفتن اندیشههای متضاد و ناسازگار است. کسی که گفتههای خراباتیان و بدآموزیهای صوفیان ، و دستورهای اسلام را در مغز خود جا میدهد ، یا باید فهمش چندان نیرومند باشد که درمیانهی آن سه که ضد همند داوری کند و یکی را پذیرفته و آن دیگرها را براندازد ، و یا بیگمان فهم و خرد او درمیان آنها سرگردان مانده و کمکم بیکاره خواهد گردید. بویژه که حافظ باده مینوشیده و در این کار اندازه نگاه نمیداشته که این انگیزهی دیگری به شوریدگی مغز او بوده.
کسانی که میگویند حافظ باده نمیخورده و مقصود او از مِی و میخانه چیزهای دیگر است بهتر است شعرهای شاعر را بخوانند و دروغگویی خود را بفهمند. شاعر در جاهای بسیار تصریح میکند که مقصودش همان مِی است که از انگور ساخته شود و رنگش قرمز باشد.
چه بود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رَزانست نه از خون شماست
جمال دختر رَز نور چشم ماست مگر
که در حجاب نقابی و پرده عنبی است
آن تلخوش که صوفی امالخبائثش خواند
احلی لنا و اشهی من قبلة العزارا
به هر حال حافظ در شعر سرودن از همهی این دانشها بهره میجسته.
او که یگانهمقصودش غزل سرودن بوده برای این كار بدانسان که گفتیم نخست کلمههای قافیه را مینوشته و سپس با ساختن جملههایی آن را شعر میگردانیده.
در این باره گاهی از قرآن و اصطلاحات آن استفاده مینموده :
ز مصحف رخ دلدار آیتی برخوان
که آن بیان مقدمات و کشف کشّافست
گاهی از فلسفهی یونان بهره میجسته :
پس از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو بدین نکته خوشاستدلالیست
گاهی از بافندگیهای صوفیان بهرهیابی مینموده :
حجاب چهرهی جان میشود غبار تنم
خوش آن دمی که از این چهره پرده برفکنم
گاهی بخراباتیگری گراییده و تندیهای بسیار میکرده :
حدیث از مطرب و مِی گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را
گاهی با صوفیان سرگرم کشاکش گردیده و سرزنشها مینموده :
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
گاهی از افسانههای ایرانی باستفاده میپرداخته :
قدح بشرط ادب گیر زانکه ترکیبش
ز کاسهی سر جمشید و بهمنست و قباد
گاهی از ستارهشماری و افسانههای آن کمک میگرفته :
بگیر طُرّه مه طلعتی و غصه نخور
که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است
گاهی بجبریگری پرداخته تندیهایی مینموده :
نصیب من چو خرابات کرده است اله
در این میانه مرا زاهدا بگو چه گناه
گذشته از آنکه از ستایشگری و از افسانهی گل و بلبل و از ستایش باده و ساده و بسیار مانند اینها باستفاده میپرداخته ، گاهی نیز بیکبار پریشانگویی میکرده.
کوتاهسخن آنکه مقصود حافظ قافیه ساختن و غزل سرودن بوده نه سخن گفتن و معنایی را بازنمودن ، و اینست شما در غزلهایش میبینید که هر بیتی در زمینهی دیگریست و ارتباطی درمیان آنها دیده نمیشود. کسی که میخواهد سخنی بگوید و معنایی را برساند باید بارتباط عبارتها توجه کند و سخنان بیربط نگوید. ولی حافظ چون خواستش چیز دیگری بوده چنین توجهی نکرده و نبایستی بکند. مثلاً در یک جا میگوید :
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشگین کن نفس
نه آنست که حافظ علاقهای به رود ارس داشته و راستی یاد آن کرده. رود ارس در آذربایجانست که حافظ تنها نامش را شنیده بوده و هیچگونه علاقه بآن نداشته و مقصودش تنها این میبوده که در یک غزلی که بقافیهی «سین» ساخته از کلمهی «ارس» نیز استفاده کند.
از آنسوی چنانکه گفتیم حافظ با دستورهای اسلامی و با خراباتیگری و صوفیگری و فلسفهی یونان که هر چهار تا بضد همست آشنا میبوده ولی بهیچ یکی پابستگی نمیداشته ، و اینست هر زمان به یکی دیگر توجه مینموده و جملهبندی از آن میکرده ، و اینست سخنانش پریشان و متضاد میباشد.
👇
از آنسوی چنانکه گفتیم حافظ با دستورهای اسلامی و با خراباتیگری و صوفیگری و فلسفهی یونان که هر چهار تا بضد همست آشنا میبوده ولی بهیچ یکی پابستگی نمیداشته ، و اینست هر زمان به یکی دیگر توجه مینموده و جملهبندی از آن میکرده ، و اینست سخنانش پریشان و متضاد میباشد.
آری حافظ «خراباتی» است و ما همیشه او را خراباتی ستودهایم. چیزی که هست این خراباتی بودن او نیز از روی باور نمیبوده. بلکه چون در نتیجهی انباشتن چند رشتهی متضاد در مغز خود بهمهی آنها بیعقیده گردیده بوده همینست که او را بخراباتیگری کشانیده ، زیرا خراباتیگری با بیعقیدگی سازش بسیار دارد.
به هر حال مقصود آنست که کسانی که میخواهند جستجو کنند و بدانند حافظ چه گفته ، خود را به یک کار پررنج و بیهودهای میاندازند. زیرا چنانکه گفتیم نخست حافظ در اندیشهی سخن گفتن نمیبوده. دوم حافظ پابستگی به یک باوری نمیداشته ، که اگرهم میخواستی سخنی بگوید باز نتیجهای از گفتههایش بدست نیامدی.
داستان حافظ داستان کسیست که مشق ماشیننویسی میکند و اینست هر جمله که بیادش میافتد پشت سر هم مینویسد ، و من اینک یک چنان صفحهای را در دست میدارم و میخواهم چند جملهاش را برای نمونه نقل کنم : «کار نان بسیار سخت شده ، دوست آن باشد که گیرد دست دوست ، چو رسی بطور سینا ارنی مگو و بگذر ، بیپولی بد چیزیست ، منوچهر بچهی خوبیست ...». کسی که مشق ماشین میکرده چنین جملههایی را بروی صفحهای نوشته ، و اکنون چه بیجاست که کسی بخواهد که از این جملهها معناهایی درآورد و بگوید خواست این نویسنده فلان بوده است.
🛎 (میتوانید در این نظرخواهی شرکت کنید.)
🌸
آری حافظ «خراباتی» است و ما همیشه او را خراباتی ستودهایم. چیزی که هست این خراباتی بودن او نیز از روی باور نمیبوده. بلکه چون در نتیجهی انباشتن چند رشتهی متضاد در مغز خود بهمهی آنها بیعقیده گردیده بوده همینست که او را بخراباتیگری کشانیده ، زیرا خراباتیگری با بیعقیدگی سازش بسیار دارد.
به هر حال مقصود آنست که کسانی که میخواهند جستجو کنند و بدانند حافظ چه گفته ، خود را به یک کار پررنج و بیهودهای میاندازند. زیرا چنانکه گفتیم نخست حافظ در اندیشهی سخن گفتن نمیبوده. دوم حافظ پابستگی به یک باوری نمیداشته ، که اگرهم میخواستی سخنی بگوید باز نتیجهای از گفتههایش بدست نیامدی.
داستان حافظ داستان کسیست که مشق ماشیننویسی میکند و اینست هر جمله که بیادش میافتد پشت سر هم مینویسد ، و من اینک یک چنان صفحهای را در دست میدارم و میخواهم چند جملهاش را برای نمونه نقل کنم : «کار نان بسیار سخت شده ، دوست آن باشد که گیرد دست دوست ، چو رسی بطور سینا ارنی مگو و بگذر ، بیپولی بد چیزیست ، منوچهر بچهی خوبیست ...». کسی که مشق ماشین میکرده چنین جملههایی را بروی صفحهای نوشته ، و اکنون چه بیجاست که کسی بخواهد که از این جملهها معناهایی درآورد و بگوید خواست این نویسنده فلان بوده است.
🛎 (میتوانید در این نظرخواهی شرکت کنید.)
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا نوشتار بالا را سودمند یافتید؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست سوم (پنج از شش)
آنگاه چنان پاسخی گره از کار نگشودی و بدگمانی را از دلها نسُتُردی. همگی میدانیم که همهی اروپاییان تا سیصد سال پیش مسیحی میبودند. ولی از هنگامی که دانشها رواج گرفته و ناسازگازی در میانهی آنها با توریت و انجیل دانسته گردید ، دسته دسته از دین رو گردانیدهاند و هرچه کشیشان از آن گونه پاسخها دادهاند سودی نداده. همین بوده حال در مصر و ترکیه و عراق و ایران و دیگر جاها ، که از هنگامی که دانشهای اروپایی در اینجاها رواج یافته ، مردم گروه گروه بیدین گردیدهاند ، و از پاسخهایی که ملایان از آن گونه دادهاند ، هَنایشی دیده نشد . پس چه سودی داشتی اگر من نیز همان را کردمی؟!.
ما در این راه خود همهی مردمان را بآمیغها میخوانیم. پس چگونه توانستیمی که از آمیغهایی با این روشنی چشم پوشیم؟!. چگونه توانستیمی بگوییم : لاپلاس و کِپلِر و گالیله و نیوتن نفهمیدهاند.
آری من در برابر مادّیگری ایستادم. بفلسفهی داروین در زمینهی گوهر آدمی ایراد بزرگی گرفتم. در این زمینهها گفتارهایی نوشتم که اگر همهی ملایان گرد آیند مانندهی یکی از آنها را نتوانند نوشت. در اینجاها مرا دلیلهایی میبود و به پشتیبانی آنها پیش رفتم و با همهی فیلسوفان اروپایی به نبرد برخاستم. ولی در زمینهی دانشها دلیلی نمیداشتم و بسخنی نمیتوانستم برخاست ، و ناچار میبودم که گردن براستی گزارم و دربارهی دینها نیز آنچه راستست بگویم.
اکنون سخن در آنست که آنان گفتههای ما را نمیپذیرند و میگویند آخشیج همست. میگویم : پس خودتان پاسخ دهید ببینیم چه میگویید.
تو گویی تنها منم که باید پاسخدهنده باشم و چون پاسخی را که دادهام استادان و بزرگان نپسندیدهاند ، باید دوباره پاسخ دهم. نه! چنین نیست!. شما نیز توانید پاسخ دهید. بلکه شما بیشتر نیازمندید که پاسخ دهید. زیرا من بنیاد کار خود را بروی آیههای قرآن نگزاردهام. ولی شما یگانهدستاویزتان قرآنست. اینست بگویید چه چاره میاندیشید؟!. به همان داستان ذوالقرنین چه پاسخ میدهید؟!. من سخنانی گفته بودم و «به پندار شما» راست درنیامده. اکنون خودتان هر سخنی میدارید بگویید.
این بشما گران افتاده که گفته بودم دشواریهای قرآن را آسان خواهم گردانید و نکردهام (یا کردهام بدلخواه شما نبوده) ، و پیاپی آن را بزبان میآورید. من میگویم : اکنون شما بآن پردازید. بجای اینهمه خیرهرویی با ما آن دشواریها را آسان گردانید.
شما آن کسانی هستید که فرزندانتان را بدبیرستانها میفرستید و آنها «علوم طبیعی» میخوانند که با دین شما ناسازگار است. پس یا فرزندانتان را نگزارید آنها را بخوانند یا چارهی دیگری بیندیشید. وگرنه پس از خواندن آنها ناچاریست که دربارهی قرآن و دین بدگمان گردیده ، سستباور یا بیکبار بیدین خواهند گردید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست سوم (پنج از شش)
آنگاه چنان پاسخی گره از کار نگشودی و بدگمانی را از دلها نسُتُردی. همگی میدانیم که همهی اروپاییان تا سیصد سال پیش مسیحی میبودند. ولی از هنگامی که دانشها رواج گرفته و ناسازگازی در میانهی آنها با توریت و انجیل دانسته گردید ، دسته دسته از دین رو گردانیدهاند و هرچه کشیشان از آن گونه پاسخها دادهاند سودی نداده. همین بوده حال در مصر و ترکیه و عراق و ایران و دیگر جاها ، که از هنگامی که دانشهای اروپایی در اینجاها رواج یافته ، مردم گروه گروه بیدین گردیدهاند ، و از پاسخهایی که ملایان از آن گونه دادهاند ، هَنایشی دیده نشد . پس چه سودی داشتی اگر من نیز همان را کردمی؟!.
ما در این راه خود همهی مردمان را بآمیغها میخوانیم. پس چگونه توانستیمی که از آمیغهایی با این روشنی چشم پوشیم؟!. چگونه توانستیمی بگوییم : لاپلاس و کِپلِر و گالیله و نیوتن نفهمیدهاند.
آری من در برابر مادّیگری ایستادم. بفلسفهی داروین در زمینهی گوهر آدمی ایراد بزرگی گرفتم. در این زمینهها گفتارهایی نوشتم که اگر همهی ملایان گرد آیند مانندهی یکی از آنها را نتوانند نوشت. در اینجاها مرا دلیلهایی میبود و به پشتیبانی آنها پیش رفتم و با همهی فیلسوفان اروپایی به نبرد برخاستم. ولی در زمینهی دانشها دلیلی نمیداشتم و بسخنی نمیتوانستم برخاست ، و ناچار میبودم که گردن براستی گزارم و دربارهی دینها نیز آنچه راستست بگویم.
اکنون سخن در آنست که آنان گفتههای ما را نمیپذیرند و میگویند آخشیج همست. میگویم : پس خودتان پاسخ دهید ببینیم چه میگویید.
تو گویی تنها منم که باید پاسخدهنده باشم و چون پاسخی را که دادهام استادان و بزرگان نپسندیدهاند ، باید دوباره پاسخ دهم. نه! چنین نیست!. شما نیز توانید پاسخ دهید. بلکه شما بیشتر نیازمندید که پاسخ دهید. زیرا من بنیاد کار خود را بروی آیههای قرآن نگزاردهام. ولی شما یگانهدستاویزتان قرآنست. اینست بگویید چه چاره میاندیشید؟!. به همان داستان ذوالقرنین چه پاسخ میدهید؟!. من سخنانی گفته بودم و «به پندار شما» راست درنیامده. اکنون خودتان هر سخنی میدارید بگویید.
این بشما گران افتاده که گفته بودم دشواریهای قرآن را آسان خواهم گردانید و نکردهام (یا کردهام بدلخواه شما نبوده) ، و پیاپی آن را بزبان میآورید. من میگویم : اکنون شما بآن پردازید. بجای اینهمه خیرهرویی با ما آن دشواریها را آسان گردانید.
شما آن کسانی هستید که فرزندانتان را بدبیرستانها میفرستید و آنها «علوم طبیعی» میخوانند که با دین شما ناسازگار است. پس یا فرزندانتان را نگزارید آنها را بخوانند یا چارهی دیگری بیندیشید. وگرنه پس از خواندن آنها ناچاریست که دربارهی قرآن و دین بدگمان گردیده ، سستباور یا بیکبار بیدین خواهند گردید.
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸4ـ خراباتیان چه میگفتند؟.. (یک از یک)
خراباتیان گروهی بودند كه این جهان را هیچ و پوچ پنداشته یك دستگاه بیهودهاش میشماردند و بآفرینش و آفریدگار ایرادهای بسیار میگرفتند :
ای بیخبر این شكل مجسم هیچست
این طارم و نُه رواق ارقم هیچست
جهان و كار جهان جمله هیچ در هیچ است
هزار بار من این نكته كردهام تحقیق
این دستگاه را کمارج و خوار داشته میسرودند :
حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست
میگفتند : از جستجو کسی راه بجایی نمیبرد و راز این جهان دانسته نمیشود :
در پردهی اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست
خرد و فهم را خوار و بیارج شمرده میگفتند :
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا
دمی ز وسوسهی عقل بیخبر دارد
میگفتند : هرچه در جهان گفته شده جز دروغ و افسانه نیست.
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در کشف دقیقه شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند هرگز
گفتند فسانهای و در خواب شدند
میگفتند : زندگی جز یک خواب و خیالی نیست که میآید و میگذرد :
احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی و خیالی و فریبی و دمیست
بآفریدگار ایراد گرفته میگفتند : بهر چه اینهمه مردم را میآفریند و سپس نابود میکند؟!.. آیا یک کاسهگری این میکند که هی کاسه بسازد و آنها را بشکند؟!..
ترکیب پیالهای که درهم پیوست
بشکستن او روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
با مهر که پیوست و بکین که شکست
میگفتند : این جهان نه آغازش و نه انجامش دانسته نمیباشد. ما نمیدانیم از کجا آمدهایم و بکجا خواهیم رفت :
دُوری که در او آمدن و رفتن ماست
آن را نه بدایت و نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کین آمدن از کجا و رفتن بکجاست؟!
معلوم نشد که در طربخانهی خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟!
از این گفتههای خود نتیجه گرفته میگفتند : در این جهان اندیشه و خرد بکار بردن و دربند گذشته و آینده بودن بیجهت است ، و از کوشش نیز نتیجهای بدست نخواهد آمد. پس بهتر آنست که آدمی غم گذشته و آینده نخورده و پروای چیزی نکند و دل خوش دارد ، و اگر خوشی بخود دست نداد با باده آن را بدست آورد. میگفتند : عمر آدمی آن یک دمست که در آنست و باید آن را غنیمت شمرده با خوشی و مستی بسر برد و با چنگ و چغانه در خرابات (میخانهها) روز گزارد. میگفتند : این جهان قرنهای بیشمار بدینسان گردیده و آدمیان پیاپی آمده و رفتهاند و ما نیز پس از چندی خواهیم رفت :
چون عهده نمیکند کسی فردا را
باری خوش کن تو این دل سودا را
مِی نوش بنور ماه ای ماه که ماه
بسیار بیاید و نیابد ما را
با باده نشین که ملک محمود اینست
وز چنگ شنو که لحن داود اینست
از نامده و رفته دگر یاد مکن
خوش باش که از وجود مقصود اینست
بادت بدست باشد اگر دل نهی بهیچ
در معرضی که ملک سلیمان رود بباد
دی پیر مِیفروش که ذکرش بخیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
رابطهی اینان با باده از این راه میبود. ولی سپس در علاقهمندی بآن ، راهِ افراط پیموده ستایشهای بسیاری از آن نموده و آن را یک مقصد بزرگی برای خود گردانیده و در گفتگو از آن داد گزافهگویی دادهاند :
چون درگذرم بباده شویید مرا
تلقین ز شراب و جام گویید مرا
خواهید بروز حشر یابید مرا
از خاک در میکده جویید مرا
خوشبخت رند مست که دنیا و آخرت
بر باد داد و هیچ غمش بیش و کم نداشت
تاک را سیراب کن ای ابر نیسان در بهار
قطره تا مِی میتواند شد چرا گوهر شود؟!
بدینسان خود را به بیعاری زده و چون کسی بنکوهش برمیخاست دست بدامن «جبریگری» زده میگفتند خدا ما را چنین آفریده ، خدا این را برای ما خواسته :
زین پیش نشان بودنیها بوده است
پیوسته قلم ز نیک و بد ناسوده است
تقدیر ترا هر آنچه بایستی داد
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
برو ای زاهد و بر دردکِشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه بما روز الست
گاهی نیز بسخن رویهی ریشخند و شوخی داده میگفتند : خدا چون ما را از خاک میآفرید آن خاک را با مِی سرشته و آنست که ما دلدادهی بادهایم و از آن دست نمیتوانیم کشید.
خاک مرا چون در ازل از مِی سرشتهاند
با مدعی بگو که چرا ترک میکنم؟!
👇
🖌 احمد کسروی
🔸4ـ خراباتیان چه میگفتند؟.. (یک از یک)
خراباتیان گروهی بودند كه این جهان را هیچ و پوچ پنداشته یك دستگاه بیهودهاش میشماردند و بآفرینش و آفریدگار ایرادهای بسیار میگرفتند :
ای بیخبر این شكل مجسم هیچست
این طارم و نُه رواق ارقم هیچست
جهان و كار جهان جمله هیچ در هیچ است
هزار بار من این نكته كردهام تحقیق
این دستگاه را کمارج و خوار داشته میسرودند :
حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست
میگفتند : از جستجو کسی راه بجایی نمیبرد و راز این جهان دانسته نمیشود :
در پردهی اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست
خرد و فهم را خوار و بیارج شمرده میگفتند :
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا
دمی ز وسوسهی عقل بیخبر دارد
میگفتند : هرچه در جهان گفته شده جز دروغ و افسانه نیست.
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در کشف دقیقه شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند هرگز
گفتند فسانهای و در خواب شدند
میگفتند : زندگی جز یک خواب و خیالی نیست که میآید و میگذرد :
احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی و خیالی و فریبی و دمیست
بآفریدگار ایراد گرفته میگفتند : بهر چه اینهمه مردم را میآفریند و سپس نابود میکند؟!.. آیا یک کاسهگری این میکند که هی کاسه بسازد و آنها را بشکند؟!..
ترکیب پیالهای که درهم پیوست
بشکستن او روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
با مهر که پیوست و بکین که شکست
میگفتند : این جهان نه آغازش و نه انجامش دانسته نمیباشد. ما نمیدانیم از کجا آمدهایم و بکجا خواهیم رفت :
دُوری که در او آمدن و رفتن ماست
آن را نه بدایت و نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کین آمدن از کجا و رفتن بکجاست؟!
معلوم نشد که در طربخانهی خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟!
از این گفتههای خود نتیجه گرفته میگفتند : در این جهان اندیشه و خرد بکار بردن و دربند گذشته و آینده بودن بیجهت است ، و از کوشش نیز نتیجهای بدست نخواهد آمد. پس بهتر آنست که آدمی غم گذشته و آینده نخورده و پروای چیزی نکند و دل خوش دارد ، و اگر خوشی بخود دست نداد با باده آن را بدست آورد. میگفتند : عمر آدمی آن یک دمست که در آنست و باید آن را غنیمت شمرده با خوشی و مستی بسر برد و با چنگ و چغانه در خرابات (میخانهها) روز گزارد. میگفتند : این جهان قرنهای بیشمار بدینسان گردیده و آدمیان پیاپی آمده و رفتهاند و ما نیز پس از چندی خواهیم رفت :
چون عهده نمیکند کسی فردا را
باری خوش کن تو این دل سودا را
مِی نوش بنور ماه ای ماه که ماه
بسیار بیاید و نیابد ما را
با باده نشین که ملک محمود اینست
وز چنگ شنو که لحن داود اینست
از نامده و رفته دگر یاد مکن
خوش باش که از وجود مقصود اینست
بادت بدست باشد اگر دل نهی بهیچ
در معرضی که ملک سلیمان رود بباد
دی پیر مِیفروش که ذکرش بخیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
رابطهی اینان با باده از این راه میبود. ولی سپس در علاقهمندی بآن ، راهِ افراط پیموده ستایشهای بسیاری از آن نموده و آن را یک مقصد بزرگی برای خود گردانیده و در گفتگو از آن داد گزافهگویی دادهاند :
چون درگذرم بباده شویید مرا
تلقین ز شراب و جام گویید مرا
خواهید بروز حشر یابید مرا
از خاک در میکده جویید مرا
خوشبخت رند مست که دنیا و آخرت
بر باد داد و هیچ غمش بیش و کم نداشت
تاک را سیراب کن ای ابر نیسان در بهار
قطره تا مِی میتواند شد چرا گوهر شود؟!
بدینسان خود را به بیعاری زده و چون کسی بنکوهش برمیخاست دست بدامن «جبریگری» زده میگفتند خدا ما را چنین آفریده ، خدا این را برای ما خواسته :
زین پیش نشان بودنیها بوده است
پیوسته قلم ز نیک و بد ناسوده است
تقدیر ترا هر آنچه بایستی داد
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
برو ای زاهد و بر دردکِشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه بما روز الست
گاهی نیز بسخن رویهی ریشخند و شوخی داده میگفتند : خدا چون ما را از خاک میآفرید آن خاک را با مِی سرشته و آنست که ما دلدادهی بادهایم و از آن دست نمیتوانیم کشید.
خاک مرا چون در ازل از مِی سرشتهاند
با مدعی بگو که چرا ترک میکنم؟!
👇
و چون بیشتر آنان کسان گرسنه و لاتی میبودند که پی کاری نرفته خود و خاندانشان را گرسنه میگزاردند و بگفتهی خودشان خرقه و دفتر گرو گزارده باده میخوردند ، کسانی که باین بیدردی آنان خرده میگرفتند ، در پاسخ اینها نیز دست بدامن «قسمت» زده میگفتند :
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
با پادشه بگوی که روزی مقرر است
و چون بکسانی از دینداران برمیخوردند و گفتگو از جهان دیگر و کیفر بمیان میآمد بریشخند پرداخته میگفتند : مِیخواری را خدا برای ما خواسته دیگر چه جای کیفر دادنست؟!..
بیحکمش نیست هر گناهی که مراست
پس سوختن روز قیامت ز کجاست؟!
یا خود را زیرکانه براه دیگری زده میگفتند : از گناه و ثواب دیگران بخدا چه سود و زیانی خواهد رسید که بما کیفر و بدیگران پاداش دهد؟!..
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
ز زهد همچو تویی و بکفر همچو منی
این سخنان خراباتیانست که ما از گفتههای خیام و حافظ و دیگران بدست میآوریم. این سخنان در نگاه نخست پایهدار و گیرا مینماید. اینست کسان بسیاری فریب آنها را خوردهاند.
ولی باید گفت بسیار پوچست. این سخنان در واقع دو جمله است : یکی آنکه این جهان یک دستگاه بیهودهایست و از آغاز و انجام آن چیزی دانستهی ما نیست. دیگر اینکه ما باید بهیچ کوششی نپردازیم و با مستی و خوشی روز گذرانیم.
باید گفت نخست این جهان یک دستگاه آراسته و بسامانیست و با یک بینش و نگرش ، این روشنست که آفریدگار دانا و توانایی آن را پدید آورده و یک سامانی در آن بکار برده (و ما چون در جاهای دیگری از این زمینه سخن راندهایم در اینجا بآن نمیپردازیم). دوم بر فرض آنکه جهان یک دستگاه بیهودهای باشد ، معنایش این نخواهد بود که ما بهیچ کوششی برنخیزیم و تنها بخوشی و مستی پردازیم.
مردمی که در اندیشهی گذشته و آینده نباشند ، در زندگی بهره از آسایش و خوشی نتوانند یافت و سرگذشتشان جز این نتواند بود که در زیردست بیگانگان بیفتند. این جهان چه باهوده و چه بیهوده ، باید گذشته و آیندهی آن را اندیشید و یك راه بخردانهای برای زیستن در آن پیش گرفت.
یک مرد باخرد اگر به یک زندان تاریکی هم بیفتد باید در این اندیشه باشد که در آنجا چگونه زندگی کند و چگونه دشواریها را بخود آسان گرداند و هیچگاه نگوید که چون در اینجا بدلخواه نیست ، من دیگر نخواهم اندیشید و کوشید و سرم را گزارده خواهم خوابید. آن مقدمه که چیدهاند غلط و این نتیجه که از آن میگیرند غلطتر میباشد. یک غلط دیگرشان هم جبریگریست که آنهمه شعرها دربارهاش ساختهاند.
(میتوانید در نظرخواهی این نوشتار شرکت کنید)
🌸
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
با پادشه بگوی که روزی مقرر است
و چون بکسانی از دینداران برمیخوردند و گفتگو از جهان دیگر و کیفر بمیان میآمد بریشخند پرداخته میگفتند : مِیخواری را خدا برای ما خواسته دیگر چه جای کیفر دادنست؟!..
بیحکمش نیست هر گناهی که مراست
پس سوختن روز قیامت ز کجاست؟!
یا خود را زیرکانه براه دیگری زده میگفتند : از گناه و ثواب دیگران بخدا چه سود و زیانی خواهد رسید که بما کیفر و بدیگران پاداش دهد؟!..
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
ز زهد همچو تویی و بکفر همچو منی
این سخنان خراباتیانست که ما از گفتههای خیام و حافظ و دیگران بدست میآوریم. این سخنان در نگاه نخست پایهدار و گیرا مینماید. اینست کسان بسیاری فریب آنها را خوردهاند.
ولی باید گفت بسیار پوچست. این سخنان در واقع دو جمله است : یکی آنکه این جهان یک دستگاه بیهودهایست و از آغاز و انجام آن چیزی دانستهی ما نیست. دیگر اینکه ما باید بهیچ کوششی نپردازیم و با مستی و خوشی روز گذرانیم.
باید گفت نخست این جهان یک دستگاه آراسته و بسامانیست و با یک بینش و نگرش ، این روشنست که آفریدگار دانا و توانایی آن را پدید آورده و یک سامانی در آن بکار برده (و ما چون در جاهای دیگری از این زمینه سخن راندهایم در اینجا بآن نمیپردازیم). دوم بر فرض آنکه جهان یک دستگاه بیهودهای باشد ، معنایش این نخواهد بود که ما بهیچ کوششی برنخیزیم و تنها بخوشی و مستی پردازیم.
مردمی که در اندیشهی گذشته و آینده نباشند ، در زندگی بهره از آسایش و خوشی نتوانند یافت و سرگذشتشان جز این نتواند بود که در زیردست بیگانگان بیفتند. این جهان چه باهوده و چه بیهوده ، باید گذشته و آیندهی آن را اندیشید و یك راه بخردانهای برای زیستن در آن پیش گرفت.
یک مرد باخرد اگر به یک زندان تاریکی هم بیفتد باید در این اندیشه باشد که در آنجا چگونه زندگی کند و چگونه دشواریها را بخود آسان گرداند و هیچگاه نگوید که چون در اینجا بدلخواه نیست ، من دیگر نخواهم اندیشید و کوشید و سرم را گزارده خواهم خوابید. آن مقدمه که چیدهاند غلط و این نتیجه که از آن میگیرند غلطتر میباشد. یک غلط دیگرشان هم جبریگریست که آنهمه شعرها دربارهاش ساختهاند.
(میتوانید در نظرخواهی این نوشتار شرکت کنید)
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا نوشتار بالا را سودمند بحال ایرانیان مییابید؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست سوم (شش از شش)
بسخن بیش از این دامنه نمیدهم. آنچه در پایان نشست باید بگویم آنست که این گفتارها چون چاپ شود و به تبریز رسد همان کسان بجای آنکه اینها را نیک خوانند وآنگاه فراهم نشسته باهم سُکالند که اگر پاسخی از روی فهم و خرد میدارند بگویند ، وگرنه بگمراهی خود خَستُوان باشند ، نخست کاری که خواهند کرد آنست که در اینجا و آنجا نشینند و چنین گویند : «باز بقرآن ایراد گرفته ، باز بقرآن توهین کرده ، میگوید پیغمبر کروی بودن زمین را نمیدانسته ...». با این سخنان بشورانیدن مردم عامی خواهند کوشید ، و سفتهبازان بازار را خواهند برانگیخت که تلگرافی مهر کنند و با پول فلان حاجی بروزنامهی رعد امروز[1] فرستند.
با اینهمه پافشاری که ما در پاسخ خواستن نمودهایم ، بپاسخی نخواهند برخاست (مگر کسانی را به یاوهنویسی برانگیزند). پس از همهی اینها چون زمانی گذشت ، شما خواهید دید برخی از اینان همین سخنانی را که ما در پاسخ آنان در پیرامون قرآن میگوییم ، گرفتهاند و بسرمایهی خود افزودهاند و آنگاه در نشستها مینشینند و گردن میفرازند و چنین میگویند : «چرا نمیشود دنیا را با قرآن اصلاح کرد ، همهی دستورها در قرآن هست. بعضی اشخاص ایراد میگیرند که قرآن با علوم جدیده مطابق نیست و این را ایرادی میشمارند. این که ایراد نیست. این علوم آن روز نبوده. هر پیغمبری از علوم آن را میداند که در زمان خودش بوده ...». بدینسان شیرینزبانی خواهند کرد و هیچ نخواهند گفت اینها سخنانیست که دیگری میگفت و ما نمیپذیرفتیم و آن رفتار زشت را با او مینمودیم.
این شیوهی کار ایشانست. خودخواهی و گردنکشی ، که آنان گرفتارند و میخواهند به هر عنوانی که هست از ایستادگی در برابر ما و دستهبندی دست برندارند ، آنان را به هر رفتار زشتی خواهد برانگیخت و بیآنکه خودشان بدانند تا بیدینیِ آشکار و نشناختن خدا پیش خواهند رفت.
همین رفتار را در مشروطه ، ما از این گروه ستیزا [=لجباز] دیدهایم. چون با مشروطه نافهمیده بدشمنی برخاستند ، کار را تا بآنجا رسانیدند که از جداسری[=استقلال] کشور نیز چشم پوشند و خود را بدامن نکولا [2] اندازند.
داستان اینان داستان آن مردیست که میخواست چراغ را روشن گرداند ، لولهی آن ترکید و شکست و او از خشم چنین گفت : «آخر این را اگر از فلز بسازند باین زودی که نمیشکند». گفتند : «لولهای که از فلز باشد روشنی نخواهد داد». گفت : «از این سو و آن سو روزنه بگزارند». گفتند : «از آن روزنهها باد زده خاموش کند». گفت : «خب! بآن روزنهها شیشه اندازند». گفتند : «آن شیشهها هم خواهد شکست». چون بسر خشم و ستیزِش[=لجبازی] میبود چنین گفت : «اصلاً این لوله نباشد چه خواهد بود؟!».
اینان نیز با این راه ستیزِش که پیش گرفتهاند ، کار را بآنجا خواهند رسانید که بگویند : «اصلاً دین نباشد چه خواهد بود؟!».
🔹 پانوشتها :
[1] : رعد امروز روزنامهای بود که سید ضیاءالدین طباطبایی در سالهای 1323 تا 1325 بیرون میداد و زبان حزب ارادهی ملی بود. برای شناخت سید ضیاء و حزب ارادهی ملی کتاب «سرنوشت ایران چه خواهد بود؟» دیده شود.
[2] : امپراتور روس در زمان مشروطه.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست سوم (شش از شش)
بسخن بیش از این دامنه نمیدهم. آنچه در پایان نشست باید بگویم آنست که این گفتارها چون چاپ شود و به تبریز رسد همان کسان بجای آنکه اینها را نیک خوانند وآنگاه فراهم نشسته باهم سُکالند که اگر پاسخی از روی فهم و خرد میدارند بگویند ، وگرنه بگمراهی خود خَستُوان باشند ، نخست کاری که خواهند کرد آنست که در اینجا و آنجا نشینند و چنین گویند : «باز بقرآن ایراد گرفته ، باز بقرآن توهین کرده ، میگوید پیغمبر کروی بودن زمین را نمیدانسته ...». با این سخنان بشورانیدن مردم عامی خواهند کوشید ، و سفتهبازان بازار را خواهند برانگیخت که تلگرافی مهر کنند و با پول فلان حاجی بروزنامهی رعد امروز[1] فرستند.
با اینهمه پافشاری که ما در پاسخ خواستن نمودهایم ، بپاسخی نخواهند برخاست (مگر کسانی را به یاوهنویسی برانگیزند). پس از همهی اینها چون زمانی گذشت ، شما خواهید دید برخی از اینان همین سخنانی را که ما در پاسخ آنان در پیرامون قرآن میگوییم ، گرفتهاند و بسرمایهی خود افزودهاند و آنگاه در نشستها مینشینند و گردن میفرازند و چنین میگویند : «چرا نمیشود دنیا را با قرآن اصلاح کرد ، همهی دستورها در قرآن هست. بعضی اشخاص ایراد میگیرند که قرآن با علوم جدیده مطابق نیست و این را ایرادی میشمارند. این که ایراد نیست. این علوم آن روز نبوده. هر پیغمبری از علوم آن را میداند که در زمان خودش بوده ...». بدینسان شیرینزبانی خواهند کرد و هیچ نخواهند گفت اینها سخنانیست که دیگری میگفت و ما نمیپذیرفتیم و آن رفتار زشت را با او مینمودیم.
این شیوهی کار ایشانست. خودخواهی و گردنکشی ، که آنان گرفتارند و میخواهند به هر عنوانی که هست از ایستادگی در برابر ما و دستهبندی دست برندارند ، آنان را به هر رفتار زشتی خواهد برانگیخت و بیآنکه خودشان بدانند تا بیدینیِ آشکار و نشناختن خدا پیش خواهند رفت.
همین رفتار را در مشروطه ، ما از این گروه ستیزا [=لجباز] دیدهایم. چون با مشروطه نافهمیده بدشمنی برخاستند ، کار را تا بآنجا رسانیدند که از جداسری[=استقلال] کشور نیز چشم پوشند و خود را بدامن نکولا [2] اندازند.
داستان اینان داستان آن مردیست که میخواست چراغ را روشن گرداند ، لولهی آن ترکید و شکست و او از خشم چنین گفت : «آخر این را اگر از فلز بسازند باین زودی که نمیشکند». گفتند : «لولهای که از فلز باشد روشنی نخواهد داد». گفت : «از این سو و آن سو روزنه بگزارند». گفتند : «از آن روزنهها باد زده خاموش کند». گفت : «خب! بآن روزنهها شیشه اندازند». گفتند : «آن شیشهها هم خواهد شکست». چون بسر خشم و ستیزِش[=لجبازی] میبود چنین گفت : «اصلاً این لوله نباشد چه خواهد بود؟!».
اینان نیز با این راه ستیزِش که پیش گرفتهاند ، کار را بآنجا خواهند رسانید که بگویند : «اصلاً دین نباشد چه خواهد بود؟!».
🔹 پانوشتها :
[1] : رعد امروز روزنامهای بود که سید ضیاءالدین طباطبایی در سالهای 1323 تا 1325 بیرون میداد و زبان حزب ارادهی ملی بود. برای شناخت سید ضیاء و حزب ارادهی ملی کتاب «سرنوشت ایران چه خواهد بود؟» دیده شود.
[2] : امپراتور روس در زمان مشروطه.
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸5ـ صوفیگری در زمان مغول (یک از یک)
گفتیم یکی از زمینههای سخن حافظ کشاکش صوفیان و خراباتیانست. برای روشنی این باید به یک مقدمهای از تاریخ و از رفتار صوفیان پردازیم.
اسلام چون به ایران چیرگی یافت ، یکی از تأثیرهای آن در ایرانیان افزودن بحس دلیری و جنگجویی بود. ایرانیان خود مردم جنگی میبودند و اسلام نیز جنگ و مردانگی را بهمه بایا[=واجب] میگردانید ، و از اینرو در قرنهای نخست اسلام در ایران این حس بسیار نیرومند میبود. اگر کسانی تاریخ ایران را در قرنهای سوم و چهارم هجری جستجو کنند در آن قرنها از یکسو در ماوراءالنهر دولت سامانی برپا میبود که همیشه با ترکان جنگ و ستیز میداشت و بگفتهی استخری همیشه سیصدهزار تن سوار در مرز آماده میایستادند. همین استخری مینویسد : من به هر خانهای از دهگانان میرفتم یک شمشیری آویخته از دیوار و یک اسبی بسته در اصطبل میدیدم. همگی برای جنگجویی آماده میبودند. از سوی دیگر دلیران دیلم از کوهستان خود پایین آمده هر یکی در گوشهی دیگری بنیاد فرمانروایی مینهادند و خاندان بویه تا بغداد پیش رفته خلیفه را زیردست خود میگردانیدند. پس از همگی سلطان محمود غزنوی به هندوستان تاخته شهرها میگشاد و تاراجها میآورد. با اینحال جنگجویان ایران بیکار مانده دستهدسته بیرق افراشته برای شرکت در جنگ مسلمانان با رومیان بآسیای کوچک میشتافتند.
یک سال را ما در تاریخ مییابیم که تنها از خراسان هشتادهزار تن شتافتهاند. ببینید حس جنگجویی تا چه اندازه میبوده!.. ببینید غیرت چگونه فزون میآمده و سرشاری مینموده!..
تا آغازهای قرن پنجم ما این را مییابیم. ولی سپس چون بآغاز قرن هفتم میرسیم ، بیکبار وارونهی آن را میبینیم. بیکبار ایران را از غیرت و مردانگی تهی مییابیم. زیرا در آن هنگامست که میبینیم چنگیزخان بماوراءالنهر آمده و چهار سال کشتار کرده و با اینحال در ایران تکانی پیدا نشده. در آن هنگام است که میبینیم یمه و سوتای دو تن سرکردهی مغولی با سیهزار سوار از جیحون گذشته از خراسان کشتارکنان پیش آمده تا مازندران و عراق و آذربایجان و قفقاز مردم را کشته و شهرها را تاراج کرده از شمال دریای خزر بلشکرگاه خود پیوستهاند. فسوسا این درماندگی از یک توده چه بوده؟!..
این خود یک جُستاریست[مبحث] که چرا ایرانیان در آن دوصد سال که از قرن پنجم تا قرن هفتم بوده بدینسان تغییر یافته بودند؟!.. مگر در آن دو قرن نژاد ایران دیگر شده بود؟!..
در این باره کسی جستجویی نکرده و باین پرسش پاسخی نتواند داد. ولی ما پاسخ آن را میدانیم. در آن دو قرن در ایران چند رشته بدآموزیهایی رواج یافته بوده که در نتیجهی آنها جنگجویی و مردانگی بدینسان جای خود را به بیدردی و بیغیرتی داده. یکی از آن بدآموزیها صوفیگری ، دیگری باطنیگری ، دیگری خراباتیگری بوده.
میدانیم کسانی باور نکرده خواهند گفت : مگر بدآموزی هم مردم را به بیغیرتی وادارد؟!.. میگویم : مگر شما نمیدانید که سرچشمهی همهی کارهای آدمی مغز اوست ، و مغز نیز تابع اندیشههاییست که دروست؟!.. یک تن خراباتی که جهان را هیچ و پوچ میشمارد و میگوید باید پروای گذشته و آینده نکرد ، آیا میتوان چشم داشت که غیرت کند و در راه توده و کشور جانبازی نماید؟!.. یک تن صوفی که جدایی میانهی داد و ستم و تاریکی و روشنی و راست و کج نمیگزارد و در آن جهان مالیخولیا ، خونخواران مغول را «خدا» میپندارند ، آیا میتوان امید بست که شمشیری بگیرد و بجنگی شتابد؟!..
باطنیان (یا پیروان حسن صباح) نیز اگرچه آدمکشی را پیشهی خود میداشتند و هزارها ایرانیان را با خنجر نابود میساختند ، دیده شد که در داستان مغول یکی این نکرد که برود و هلاکو یا کس دیگری را از سران مغول بکشد و چشم آنان را بترساند ، و این میرساند که آن آدمکشی ایشان نیز جز یک گونه دیوانگی پستی نمیبوده.
به هر حال بیگمانست که مایهی آن زبونی و درماندگی ایرانیان در برابر مغول این سه رشته بدآموزیها بوده. این یکی از رازهای پوشیدهی تاریخ ایرانست که باید در پیرامونش بدرازی و گشادی گفتگو رود ، و ما در اینجا چون فرصت نمیداریم بهمین چند جمله بس میکنیم.
سپس در زمان چیرگی مغولان باطنیگری از رونق و شکوه افتاد. زیرا باطنیان با مغول جنگ کرده بودند و مغولان بماندن آنها خرسندی نمیدادند. ولی صوفیگری و خراباتیگری بیش از پیش زمینه برای پیشرفت پیدا کرد. زیرا مغولان دربارهی کیش سخت نمیگرفتند و میتوان پنداشت که سود خود را در سختگیری ندیده رواج این بدآموزیها را مایهی نیرومندی خود میشماردند. هرچه هست در زمان مغول ، چه صوفیگری و چه خراباتیگری ، برواج و شکوه افزوده و هر دو پیشرفت بسیار کردند.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸5ـ صوفیگری در زمان مغول (یک از یک)
گفتیم یکی از زمینههای سخن حافظ کشاکش صوفیان و خراباتیانست. برای روشنی این باید به یک مقدمهای از تاریخ و از رفتار صوفیان پردازیم.
اسلام چون به ایران چیرگی یافت ، یکی از تأثیرهای آن در ایرانیان افزودن بحس دلیری و جنگجویی بود. ایرانیان خود مردم جنگی میبودند و اسلام نیز جنگ و مردانگی را بهمه بایا[=واجب] میگردانید ، و از اینرو در قرنهای نخست اسلام در ایران این حس بسیار نیرومند میبود. اگر کسانی تاریخ ایران را در قرنهای سوم و چهارم هجری جستجو کنند در آن قرنها از یکسو در ماوراءالنهر دولت سامانی برپا میبود که همیشه با ترکان جنگ و ستیز میداشت و بگفتهی استخری همیشه سیصدهزار تن سوار در مرز آماده میایستادند. همین استخری مینویسد : من به هر خانهای از دهگانان میرفتم یک شمشیری آویخته از دیوار و یک اسبی بسته در اصطبل میدیدم. همگی برای جنگجویی آماده میبودند. از سوی دیگر دلیران دیلم از کوهستان خود پایین آمده هر یکی در گوشهی دیگری بنیاد فرمانروایی مینهادند و خاندان بویه تا بغداد پیش رفته خلیفه را زیردست خود میگردانیدند. پس از همگی سلطان محمود غزنوی به هندوستان تاخته شهرها میگشاد و تاراجها میآورد. با اینحال جنگجویان ایران بیکار مانده دستهدسته بیرق افراشته برای شرکت در جنگ مسلمانان با رومیان بآسیای کوچک میشتافتند.
یک سال را ما در تاریخ مییابیم که تنها از خراسان هشتادهزار تن شتافتهاند. ببینید حس جنگجویی تا چه اندازه میبوده!.. ببینید غیرت چگونه فزون میآمده و سرشاری مینموده!..
تا آغازهای قرن پنجم ما این را مییابیم. ولی سپس چون بآغاز قرن هفتم میرسیم ، بیکبار وارونهی آن را میبینیم. بیکبار ایران را از غیرت و مردانگی تهی مییابیم. زیرا در آن هنگامست که میبینیم چنگیزخان بماوراءالنهر آمده و چهار سال کشتار کرده و با اینحال در ایران تکانی پیدا نشده. در آن هنگام است که میبینیم یمه و سوتای دو تن سرکردهی مغولی با سیهزار سوار از جیحون گذشته از خراسان کشتارکنان پیش آمده تا مازندران و عراق و آذربایجان و قفقاز مردم را کشته و شهرها را تاراج کرده از شمال دریای خزر بلشکرگاه خود پیوستهاند. فسوسا این درماندگی از یک توده چه بوده؟!..
این خود یک جُستاریست[مبحث] که چرا ایرانیان در آن دوصد سال که از قرن پنجم تا قرن هفتم بوده بدینسان تغییر یافته بودند؟!.. مگر در آن دو قرن نژاد ایران دیگر شده بود؟!..
در این باره کسی جستجویی نکرده و باین پرسش پاسخی نتواند داد. ولی ما پاسخ آن را میدانیم. در آن دو قرن در ایران چند رشته بدآموزیهایی رواج یافته بوده که در نتیجهی آنها جنگجویی و مردانگی بدینسان جای خود را به بیدردی و بیغیرتی داده. یکی از آن بدآموزیها صوفیگری ، دیگری باطنیگری ، دیگری خراباتیگری بوده.
میدانیم کسانی باور نکرده خواهند گفت : مگر بدآموزی هم مردم را به بیغیرتی وادارد؟!.. میگویم : مگر شما نمیدانید که سرچشمهی همهی کارهای آدمی مغز اوست ، و مغز نیز تابع اندیشههاییست که دروست؟!.. یک تن خراباتی که جهان را هیچ و پوچ میشمارد و میگوید باید پروای گذشته و آینده نکرد ، آیا میتوان چشم داشت که غیرت کند و در راه توده و کشور جانبازی نماید؟!.. یک تن صوفی که جدایی میانهی داد و ستم و تاریکی و روشنی و راست و کج نمیگزارد و در آن جهان مالیخولیا ، خونخواران مغول را «خدا» میپندارند ، آیا میتوان امید بست که شمشیری بگیرد و بجنگی شتابد؟!..
باطنیان (یا پیروان حسن صباح) نیز اگرچه آدمکشی را پیشهی خود میداشتند و هزارها ایرانیان را با خنجر نابود میساختند ، دیده شد که در داستان مغول یکی این نکرد که برود و هلاکو یا کس دیگری را از سران مغول بکشد و چشم آنان را بترساند ، و این میرساند که آن آدمکشی ایشان نیز جز یک گونه دیوانگی پستی نمیبوده.
به هر حال بیگمانست که مایهی آن زبونی و درماندگی ایرانیان در برابر مغول این سه رشته بدآموزیها بوده. این یکی از رازهای پوشیدهی تاریخ ایرانست که باید در پیرامونش بدرازی و گشادی گفتگو رود ، و ما در اینجا چون فرصت نمیداریم بهمین چند جمله بس میکنیم.
سپس در زمان چیرگی مغولان باطنیگری از رونق و شکوه افتاد. زیرا باطنیان با مغول جنگ کرده بودند و مغولان بماندن آنها خرسندی نمیدادند. ولی صوفیگری و خراباتیگری بیش از پیش زمینه برای پیشرفت پیدا کرد. زیرا مغولان دربارهی کیش سخت نمیگرفتند و میتوان پنداشت که سود خود را در سختگیری ندیده رواج این بدآموزیها را مایهی نیرومندی خود میشماردند. هرچه هست در زمان مغول ، چه صوفیگری و چه خراباتیگری ، برواج و شکوه افزوده و هر دو پیشرفت بسیار کردند.
👇
صوفیان یک شیوهی بسیار ناستودهای میداشتند و آن اینکه از پیشامدها بدستیاری دروغ سودجویی میکردند. مثلاً اگر فلان مرد لشکرکش دلیر بپادشاهی میرسید ، اینها یک دروغی میساختند که فلان هنگام بنزد شیخ ما آمده بود و شیخ ما فرمود پادشاهی فلان جا را بتو دادیم ، یا اگر کسی میمرد یا آسیبی مییافت چنین میگفتند : چون شیخ ما را رنجانیده بود خدا سزایش را داد. این شیوهی پست آنها میبود و راستی آنست که چون نان از دست دیگران میخوردند با این دروغها چشم مردم را ترسانیده راه روزی خود را فراخ میگردانیدند.
این یک نامردیست که همهی مفتخواران و گدایان دارند. فراموش نمیکنم در سالهای پیش یکی از آشنایانم پسر جوانی میداشت که ناگهان درگذشت و یک سیدی در همسایگی او بجای آنکه بدیدنش آید و دلداری دهد و از اندوهش بکاهد ، نامردانه پیام فرستاده بود : «چون رعایت سید نمیکنی ، این طور میشود دیگر». بارها آن آشنایم با یک دل پردردی این داستان را با من میگفت و دلسوختگی نشان میداد.
شما از همین رفتار صوفیان پی بدرون آنها ببرید و این دریابید که آن آموزاکهای[تعلیمات] بیپا چه نتیجهی بدی داشته و چگونه ایشان را تیرهدرون گردانیده.
باری در زمان مغول نیز صوفیان ، بجای آنکه بدانند که با آن راه و رفتار خود مایهی بدبختی مردم گردیدهاند و از سرگذشت دلگداز توده عبرت بگیرند ، از پیشامد بسودجویی برخاسته چون سلطان محمد خوارزمشاه «مجدالدین بغدادی» نامی را از مشایخ ایشان کشته بود ، آن را داستانی ساختند چنین گفتند : «خدا اینان را بخونخواهی مجدالدین بغدادی فرستاده است». همین را گفته سر بالا افراشتند و از بدبختی مردم دلهای خود را خنک گردانیدند ، و برای پیشرفت کار خود چنین دروغی ساختند : خوارزمشاه چون مجدالدین را کشت پشیمان گردید و برای عذرخواهی بنزد استاد او ابوبکر خوارزمی رفت و زر بسیار همراه برد. ابوبکر نپذیرفت و گفت : «خونبهای فرزندم مجدالدین زر نیست ، به خونبهای او هم سر تو میرود و هم سر من و هم دیگران». شیخ عطار که با پستی و زبونی در نیشابور کشته شده بود برای او نیز معجزهای ساخته چنین گفتند : «شیخ را چون مغولها کشتند با همان تن بیسر فریادکشان نیم فرسخ دوید و آن هنگام افتاد».
با این دروغهای بیشرمانه رواجی بکار خود دادند. از آنسوی خود چیرگی مغولان رواجدِه دیگری برای صوفیگری میبود. زیرا با آن گزند و آسیبی که ایرانیان دیده و در دست دشمن گرفتار افتاده بودند یا بایستی از جان گذرند و با یک مردانگی شایانی دشمن را براندازند و یا از غیرت و مردانگی چشم پوشیده خود را بپناه صوفیگری یا خراباتیگری بکشند.
🔹کانال پاکدینی دو دسته نوشته و گفتار از دیگران میپذیرد :
1ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی دارد و نویسنده میخواهد موضوعی را به همراهی با آن اندیشهها بنویسد و آن را روشنتر گرداند.
2ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی ندارد و نویسنده ایراد آنها را بازمینماید.
درخواست ما اینست که نوشتهها تا توان کوتاه باشد. نویسندگان برای سخنانشان دلیل بیاورند ، از غرض و دشمنی دور بوده خواستشان روشنی مطلب باشد.
🔹خوانندگان میتوانند در نظرخواهی برای این نوشتار شرکت کنند).
🌸
این یک نامردیست که همهی مفتخواران و گدایان دارند. فراموش نمیکنم در سالهای پیش یکی از آشنایانم پسر جوانی میداشت که ناگهان درگذشت و یک سیدی در همسایگی او بجای آنکه بدیدنش آید و دلداری دهد و از اندوهش بکاهد ، نامردانه پیام فرستاده بود : «چون رعایت سید نمیکنی ، این طور میشود دیگر». بارها آن آشنایم با یک دل پردردی این داستان را با من میگفت و دلسوختگی نشان میداد.
شما از همین رفتار صوفیان پی بدرون آنها ببرید و این دریابید که آن آموزاکهای[تعلیمات] بیپا چه نتیجهی بدی داشته و چگونه ایشان را تیرهدرون گردانیده.
باری در زمان مغول نیز صوفیان ، بجای آنکه بدانند که با آن راه و رفتار خود مایهی بدبختی مردم گردیدهاند و از سرگذشت دلگداز توده عبرت بگیرند ، از پیشامد بسودجویی برخاسته چون سلطان محمد خوارزمشاه «مجدالدین بغدادی» نامی را از مشایخ ایشان کشته بود ، آن را داستانی ساختند چنین گفتند : «خدا اینان را بخونخواهی مجدالدین بغدادی فرستاده است». همین را گفته سر بالا افراشتند و از بدبختی مردم دلهای خود را خنک گردانیدند ، و برای پیشرفت کار خود چنین دروغی ساختند : خوارزمشاه چون مجدالدین را کشت پشیمان گردید و برای عذرخواهی بنزد استاد او ابوبکر خوارزمی رفت و زر بسیار همراه برد. ابوبکر نپذیرفت و گفت : «خونبهای فرزندم مجدالدین زر نیست ، به خونبهای او هم سر تو میرود و هم سر من و هم دیگران». شیخ عطار که با پستی و زبونی در نیشابور کشته شده بود برای او نیز معجزهای ساخته چنین گفتند : «شیخ را چون مغولها کشتند با همان تن بیسر فریادکشان نیم فرسخ دوید و آن هنگام افتاد».
با این دروغهای بیشرمانه رواجی بکار خود دادند. از آنسوی خود چیرگی مغولان رواجدِه دیگری برای صوفیگری میبود. زیرا با آن گزند و آسیبی که ایرانیان دیده و در دست دشمن گرفتار افتاده بودند یا بایستی از جان گذرند و با یک مردانگی شایانی دشمن را براندازند و یا از غیرت و مردانگی چشم پوشیده خود را بپناه صوفیگری یا خراباتیگری بکشند.
🔹کانال پاکدینی دو دسته نوشته و گفتار از دیگران میپذیرد :
1ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی دارد و نویسنده میخواهد موضوعی را به همراهی با آن اندیشهها بنویسد و آن را روشنتر گرداند.
2ـ نوشتههایی که با اندیشههای پاکدینی همداستانی ندارد و نویسنده ایراد آنها را بازمینماید.
درخواست ما اینست که نوشتهها تا توان کوتاه باشد. نویسندگان برای سخنانشان دلیل بیاورند ، از غرض و دشمنی دور بوده خواستشان روشنی مطلب باشد.
🔹خوانندگان میتوانند در نظرخواهی برای این نوشتار شرکت کنند).
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا نوشتار بالا را سودمند یافتید؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (یک از شش)
یکی از جُستارهایی که در آن دفتر بگفتگو گزاردهاند و من میخواهم دربارهاش سخنانی رانم ، داستان نتوانستنی (یا بگفتهی آنان : معجزه) است. در این باره سه سات سخنانی نوشتهاند که من نمیدانم چه نامی بآن دهم ، و همین سه سات نمونهی نیکیست که نویسندگان این دفتر چه کسانیند و در برابر ما چه راهی میپیمایند.
داستان این جُستار آنست که ما چون در سال 1316 کتاب «راه رستگاری» را بچاپ رسانیدیم و در آنجا سخن از معنی برانگیختگی رفته و گفته شده بود : «نشان راستگویی یک برانگیخته خود او و کارهای اوست و به نتوانستنی نیاز نیست» ، ملایان این سخن را بهایهوی گزاردند و در همان تبریز در منبرها زباندرازیها کردند. ما ناچار شدیم پاسخ دهیم که آن در خود قرآنست و از بنیادگزار اسلام هر زمان که معجزه خواستهاند نپذیرفته و ناتوانی نموده ، و آیههایی را که در قرآن در این باره هست یادآوری کردیم. آیههایی با آن آشکاری بجای اینکه بپذیرند و بخَستُوند که هزار سال و بیشتر گذشته و آن آیهها را نفهمیدهاند و بما سپاس گزارند که از چنان نافهمی رسوایی بیرونشان آوردهایم ، این بار داستانهایی را که در قرآن دربارهی موسا و ثمود و ابراهیم هست ، دستاویز کردند. ما گفتیم : این آیهها دربارهی دیگرانست. بودن چنین داستانهایی دلیل آن نیست که از آیههای آشکاری که دربارهی معجزه نیاوردن خود پیغمبر اسلامست چشم پوشیم. دلیل آن نیست که بآنها ارج نگزاریم. به هر حال دوست نداشتیم در این زمینه بسخن بیشتری پردازیم. یک بار آقای فرزانه پرسیده بود : پیغمبر که از دیگران معجزههایی یاد میکرد ولی خود او از معجزه ناتوانی مینمود ، چه پاسخی بمردم میداد و چه شُوَندی بمعجزه داشتن دیگران و نداشتن خود او یاد میکرد؟. گفتیم : در خود قرآن در این باره آیهای هست و چنین میگوید که چون معجزه که به پیغمبران داده شده بود نتیجه نداد و مردم همچنان در گمراهی پافشاردند ، باین پیغمبر معجزه داده نشده. آیهی قرآن اینست : «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» [1] .
شما نیک میدانید که ملایان دربارهی برانگیخته یا پیغمبر ، یک رشته باورهای بسیار عامیانه میدارند و آن را برویهی ریشخندآوری انداختهاند. در پندار آنان کسی که جبرئیل بنزدش آمده و پیغمبر شده ، باید بیاید و بمردم آگاهی دهد : «أَیهَا النَّاس من پیغمبر شدهام. شما باید بمن ایمان آورید.» پیداست که مردم برخی نخواهند پذیرفت ، و آنان که بپذیرند باید ازو معجزهای ـ از زنده گردانیدن مرده یا اژدها ساختن عصا یا آگاهی دادن از ناپیدا[=غیب] ـ بخواهند و او معجزه کند و آنگاهست که مردم باید «ایمان» بیاورند و او را پیغمبر شناسند ، و او آغاز بکار کند و دستورها دهد و دین نوینی بنیاد گزارد. اینست پنداشتههای آنان. اینست آنچه در کتابهاشان نوشتهاند.
در جایی که اینها غلطست ، و غلطتر از همه افسانهی معجزه میباشد. ما بارها از داستان برانگیختگی سخن راندهایم. چیزی سادهایست : بهنگامی که گمراهیها فراوان گردیده و خردها ناتوان شده ، کسی با خواست خدا برخیزد و بگمراهیها پردازد و بیپایی و زیانهای آنها را بازنماید و آمیغهای زندگانی را (تا آنجا که میباید) نشان دهد و خردها را بتکان آورد ، و مردمان چون گفتههای او را راست و کوششهایش را بسود جهان یابند ، با او همآواز گردند و مردانه بیاری برخیزند و بدینسان شاهراهی باز گردد و بنیادی بنام دین (یا هر نامی که بگزارند) پدید آید. (2) چیزی که هست ، همهی مردم پاکدرون و درستروان نباشند و ناچاریست که کسانی نیز از در کارشکنی درآیند و دشمنی کنند و پیداست که اینان دیر یا زود نابود گردیده ، از جلو برخیزند.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی أسراء (17) ، آیهی 59
2ـ در این باره بهتر است کتاب «ورجاوندبنیاد» دیده شود.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (یک از شش)
یکی از جُستارهایی که در آن دفتر بگفتگو گزاردهاند و من میخواهم دربارهاش سخنانی رانم ، داستان نتوانستنی (یا بگفتهی آنان : معجزه) است. در این باره سه سات سخنانی نوشتهاند که من نمیدانم چه نامی بآن دهم ، و همین سه سات نمونهی نیکیست که نویسندگان این دفتر چه کسانیند و در برابر ما چه راهی میپیمایند.
داستان این جُستار آنست که ما چون در سال 1316 کتاب «راه رستگاری» را بچاپ رسانیدیم و در آنجا سخن از معنی برانگیختگی رفته و گفته شده بود : «نشان راستگویی یک برانگیخته خود او و کارهای اوست و به نتوانستنی نیاز نیست» ، ملایان این سخن را بهایهوی گزاردند و در همان تبریز در منبرها زباندرازیها کردند. ما ناچار شدیم پاسخ دهیم که آن در خود قرآنست و از بنیادگزار اسلام هر زمان که معجزه خواستهاند نپذیرفته و ناتوانی نموده ، و آیههایی را که در قرآن در این باره هست یادآوری کردیم. آیههایی با آن آشکاری بجای اینکه بپذیرند و بخَستُوند که هزار سال و بیشتر گذشته و آن آیهها را نفهمیدهاند و بما سپاس گزارند که از چنان نافهمی رسوایی بیرونشان آوردهایم ، این بار داستانهایی را که در قرآن دربارهی موسا و ثمود و ابراهیم هست ، دستاویز کردند. ما گفتیم : این آیهها دربارهی دیگرانست. بودن چنین داستانهایی دلیل آن نیست که از آیههای آشکاری که دربارهی معجزه نیاوردن خود پیغمبر اسلامست چشم پوشیم. دلیل آن نیست که بآنها ارج نگزاریم. به هر حال دوست نداشتیم در این زمینه بسخن بیشتری پردازیم. یک بار آقای فرزانه پرسیده بود : پیغمبر که از دیگران معجزههایی یاد میکرد ولی خود او از معجزه ناتوانی مینمود ، چه پاسخی بمردم میداد و چه شُوَندی بمعجزه داشتن دیگران و نداشتن خود او یاد میکرد؟. گفتیم : در خود قرآن در این باره آیهای هست و چنین میگوید که چون معجزه که به پیغمبران داده شده بود نتیجه نداد و مردم همچنان در گمراهی پافشاردند ، باین پیغمبر معجزه داده نشده. آیهی قرآن اینست : «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» [1] .
شما نیک میدانید که ملایان دربارهی برانگیخته یا پیغمبر ، یک رشته باورهای بسیار عامیانه میدارند و آن را برویهی ریشخندآوری انداختهاند. در پندار آنان کسی که جبرئیل بنزدش آمده و پیغمبر شده ، باید بیاید و بمردم آگاهی دهد : «أَیهَا النَّاس من پیغمبر شدهام. شما باید بمن ایمان آورید.» پیداست که مردم برخی نخواهند پذیرفت ، و آنان که بپذیرند باید ازو معجزهای ـ از زنده گردانیدن مرده یا اژدها ساختن عصا یا آگاهی دادن از ناپیدا[=غیب] ـ بخواهند و او معجزه کند و آنگاهست که مردم باید «ایمان» بیاورند و او را پیغمبر شناسند ، و او آغاز بکار کند و دستورها دهد و دین نوینی بنیاد گزارد. اینست پنداشتههای آنان. اینست آنچه در کتابهاشان نوشتهاند.
در جایی که اینها غلطست ، و غلطتر از همه افسانهی معجزه میباشد. ما بارها از داستان برانگیختگی سخن راندهایم. چیزی سادهایست : بهنگامی که گمراهیها فراوان گردیده و خردها ناتوان شده ، کسی با خواست خدا برخیزد و بگمراهیها پردازد و بیپایی و زیانهای آنها را بازنماید و آمیغهای زندگانی را (تا آنجا که میباید) نشان دهد و خردها را بتکان آورد ، و مردمان چون گفتههای او را راست و کوششهایش را بسود جهان یابند ، با او همآواز گردند و مردانه بیاری برخیزند و بدینسان شاهراهی باز گردد و بنیادی بنام دین (یا هر نامی که بگزارند) پدید آید. (2) چیزی که هست ، همهی مردم پاکدرون و درستروان نباشند و ناچاریست که کسانی نیز از در کارشکنی درآیند و دشمنی کنند و پیداست که اینان دیر یا زود نابود گردیده ، از جلو برخیزند.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی أسراء (17) ، آیهی 59
2ـ در این باره بهتر است کتاب «ورجاوندبنیاد» دیده شود.
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸6ـ چگونه خراباتیان میدان یافتند؟.. (یک از یک)
اما خراباتیان ، درآمدن مغولها به ایران برای آنان گشایشی بود. زیرا تا آن زمان بادهسازی و بادهفروشی خاص زردشتیان و جهودان و مسیحیان میبود که نه در درون شهر ، بلکه در بیرون آن درمیانهی ویرانهها ، جایی میگرفتند که هم بادهفروشی میکردند و هم چنگ و چغانه راه میانداختند ، و یک تن خراباتی اگر میخواست ـ بگفتهی خودشان ـ لبی تر کند و چنگ و چغانهای بشنود میبایست به بیرون شهر رود ، و به هر حال از دست مسلمانان بیترس و بیم نباشد ، و اگر کسی در خانهی خود مِی میساخت چهبسا که گرفتار محتسب میگردید که میبایست او خُم شکند و این سر او را ، و سخن بجاهای دیگری کشد. ولی مغولان که به ایران آمدند ، چون بهمهی کیشها و هر کاری آزادی دادند ، آن رنجها از میان رفت ، و مِیفروشان آزاد گردیده درمیان شهر میخانهها برپا کردند و آواز چنگ و نای بلند گردانیدند ، بلکه زردشتیان و جهودان و مسیحیان که سالهای دراز آسیب و آزار از مسلمانان دیده بودند ، به پشتگرمی آنکه مغولان بمسلمانان با دیدهی تحقیر مینگریستند بگستاخیهایی برخاستند ، و رویهی سرزنش و سرکوفت بکارهای خود داده تا توانستند توهین و زباندرازی بمسلمانان دریغ نگفتند. این برای آنان خوشایند میبود که خراباتیانِ دهندریدهی بیباک را در میخانههای خود گرد آورند و آنان را مست گردانیده به «لاطایلاتی» که بنام ایراد بآفریدگار و آفرینش و توهین بمسلمانان میگفتند گوش دهند و دل از کینه تهی گردانند. اینبود تا میتوانستند اسباب خشنودی رندان خراباتی را بیشتر فراهم میگردانیدند.
از آنسوی این بسود مغولان میبود که ایرانیان ستمدیده و آسیب یافته خود را با باده و چنگ و چغانه سرگرم دارند و آن ستمها و آسیبها را فراموش کرده در اندیشهی کینهجویی نباشند ، بویژه که آن بادهخواری و سرگرمی با بدآموزیهای غیرتکُشی همچون بدآموزیهای خراباتیان توأم باشد که خون را بیکبار از جوش اندازد و غیرت و مردانگی را افسرده گرداند. این برای مغولان بسیار سودمند میبود که یک دسته بمردم درس داده میگفتند : گذشته را فراموش گردانیده و باندیشهی آینده نیفتید و تنها بآن کوشید که خوش باشید ، میگفتند : هرچه بسر آدمی بیاید از خداست ، میگفتند : کوشش و تلاش سودی ندارد. اینان برای مغولان بهترین یاورانی میبودند که بیش از یک ملیون سپاه کار میکردند. زیرا مغولان که آنهمه خونها در ایران ریخته و آنهمه دختران را ببردگی برده و سپس بکشور دست یافته یوغ فرمانروایی خود را بگردن مردم بدبخت گزارده بودند ، بسیار نیازمند میبودند که ایرانیان گذشته را فراموش کنند و از آن خونها یادی ننمایند و از آن دخترها نامی نبرند ، و باندیشهی آینده نیفتند و در آرزوی آزادی نباشند و بهیچ کاری دخالت نکرده و سررشته را بمغولان سپرده خود در میخانهها بخوشی پردازند. بسیار نیازمند میبودند که ایرانیان همهی کارها را از خدا دانسته و آسیبهایی را که دیده بودند از سرنوشت شمارده کینهی چنگیز و هلاکو را از دل بیرون کنند.
برای مغولان چه لذتی میداشت هنگامی که میشنیدند که یک شاعری در ایران هست و چنین میگوید :
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
که دل هر دو در تصرف اوست
چه لذتی میداشت هنگامی که میشنیدند که یک حکیمی دربارهی کشتگان بمردم چنین میگوید :
خونی و نجاستی و مشتی رگ و پوست
انگار نبود این چه غمخوارگیست
چه لذتی میداشت که میشنیدند یکمشت دیوانگانی بنام صوفیان هستند که میگویند خدا چنگیزخان را برای گرفتن خون شیخ مجدالدین بغدادی فرستاده ، یا میشنیدند که همان دیوانگان چون «عارفند» ، و دیدهی شهشناس میدارند که شاه را در هر لباس میتوانند شناخت ، اینست مغولان آدمکش را «خدا» میشمارند ، و یکی از پیرانشان چون مغولی را دیده مالیخولیایش گل کرده و گفته : «در این رخت آمدهای که نشناسمت؟!..».
چه صوفیان و چه خراباتیان و چه شاعران هرچه میگفتند بسود آنان میبود ، و اینست من نمیدانم آیا مغولان اینها را فهمیده و از روی فهم و بینش میدان بصوفیان و خراباتیان داده و با دست کارکنان خود بگستاخی و دلیری آنان افزودهاند ، یا تنها بنام آنکه هیچ تعصبی نمیداشتند این میدان بدست صوفیان و خراباتیان افتاده.
هرچه هست داستان دلگداز شگفتیست که در هنگامی که بیگانه بکشور درآمده و آن گزند و آسیب را رسانیده بود و میبایست مردان کاردان و غیرتمندی پا بمیان گزارند و مردم را از نومیدی بازدارند و بپافشاری و مردانگی برانگیزند ، در چنان هنگامی صوفیان و خراباتیان میدان بزرگی پیدا کرده بدانسان که گفتیم بکار کوشیدهاند.
از اینسوی شیخ در خانقاه ، درویشان مفتخوار و بیدرد را بگرد خود آورده با آن ریش و پشم و با آن دلق پاره ، پای کوبیده و دست افشانده و با صد تَبَختُر نعره زدهاند و چنین خواندهاند :
👇
🖌 احمد کسروی
🔸6ـ چگونه خراباتیان میدان یافتند؟.. (یک از یک)
اما خراباتیان ، درآمدن مغولها به ایران برای آنان گشایشی بود. زیرا تا آن زمان بادهسازی و بادهفروشی خاص زردشتیان و جهودان و مسیحیان میبود که نه در درون شهر ، بلکه در بیرون آن درمیانهی ویرانهها ، جایی میگرفتند که هم بادهفروشی میکردند و هم چنگ و چغانه راه میانداختند ، و یک تن خراباتی اگر میخواست ـ بگفتهی خودشان ـ لبی تر کند و چنگ و چغانهای بشنود میبایست به بیرون شهر رود ، و به هر حال از دست مسلمانان بیترس و بیم نباشد ، و اگر کسی در خانهی خود مِی میساخت چهبسا که گرفتار محتسب میگردید که میبایست او خُم شکند و این سر او را ، و سخن بجاهای دیگری کشد. ولی مغولان که به ایران آمدند ، چون بهمهی کیشها و هر کاری آزادی دادند ، آن رنجها از میان رفت ، و مِیفروشان آزاد گردیده درمیان شهر میخانهها برپا کردند و آواز چنگ و نای بلند گردانیدند ، بلکه زردشتیان و جهودان و مسیحیان که سالهای دراز آسیب و آزار از مسلمانان دیده بودند ، به پشتگرمی آنکه مغولان بمسلمانان با دیدهی تحقیر مینگریستند بگستاخیهایی برخاستند ، و رویهی سرزنش و سرکوفت بکارهای خود داده تا توانستند توهین و زباندرازی بمسلمانان دریغ نگفتند. این برای آنان خوشایند میبود که خراباتیانِ دهندریدهی بیباک را در میخانههای خود گرد آورند و آنان را مست گردانیده به «لاطایلاتی» که بنام ایراد بآفریدگار و آفرینش و توهین بمسلمانان میگفتند گوش دهند و دل از کینه تهی گردانند. اینبود تا میتوانستند اسباب خشنودی رندان خراباتی را بیشتر فراهم میگردانیدند.
از آنسوی این بسود مغولان میبود که ایرانیان ستمدیده و آسیب یافته خود را با باده و چنگ و چغانه سرگرم دارند و آن ستمها و آسیبها را فراموش کرده در اندیشهی کینهجویی نباشند ، بویژه که آن بادهخواری و سرگرمی با بدآموزیهای غیرتکُشی همچون بدآموزیهای خراباتیان توأم باشد که خون را بیکبار از جوش اندازد و غیرت و مردانگی را افسرده گرداند. این برای مغولان بسیار سودمند میبود که یک دسته بمردم درس داده میگفتند : گذشته را فراموش گردانیده و باندیشهی آینده نیفتید و تنها بآن کوشید که خوش باشید ، میگفتند : هرچه بسر آدمی بیاید از خداست ، میگفتند : کوشش و تلاش سودی ندارد. اینان برای مغولان بهترین یاورانی میبودند که بیش از یک ملیون سپاه کار میکردند. زیرا مغولان که آنهمه خونها در ایران ریخته و آنهمه دختران را ببردگی برده و سپس بکشور دست یافته یوغ فرمانروایی خود را بگردن مردم بدبخت گزارده بودند ، بسیار نیازمند میبودند که ایرانیان گذشته را فراموش کنند و از آن خونها یادی ننمایند و از آن دخترها نامی نبرند ، و باندیشهی آینده نیفتند و در آرزوی آزادی نباشند و بهیچ کاری دخالت نکرده و سررشته را بمغولان سپرده خود در میخانهها بخوشی پردازند. بسیار نیازمند میبودند که ایرانیان همهی کارها را از خدا دانسته و آسیبهایی را که دیده بودند از سرنوشت شمارده کینهی چنگیز و هلاکو را از دل بیرون کنند.
برای مغولان چه لذتی میداشت هنگامی که میشنیدند که یک شاعری در ایران هست و چنین میگوید :
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
که دل هر دو در تصرف اوست
چه لذتی میداشت هنگامی که میشنیدند که یک حکیمی دربارهی کشتگان بمردم چنین میگوید :
خونی و نجاستی و مشتی رگ و پوست
انگار نبود این چه غمخوارگیست
چه لذتی میداشت که میشنیدند یکمشت دیوانگانی بنام صوفیان هستند که میگویند خدا چنگیزخان را برای گرفتن خون شیخ مجدالدین بغدادی فرستاده ، یا میشنیدند که همان دیوانگان چون «عارفند» ، و دیدهی شهشناس میدارند که شاه را در هر لباس میتوانند شناخت ، اینست مغولان آدمکش را «خدا» میشمارند ، و یکی از پیرانشان چون مغولی را دیده مالیخولیایش گل کرده و گفته : «در این رخت آمدهای که نشناسمت؟!..».
چه صوفیان و چه خراباتیان و چه شاعران هرچه میگفتند بسود آنان میبود ، و اینست من نمیدانم آیا مغولان اینها را فهمیده و از روی فهم و بینش میدان بصوفیان و خراباتیان داده و با دست کارکنان خود بگستاخی و دلیری آنان افزودهاند ، یا تنها بنام آنکه هیچ تعصبی نمیداشتند این میدان بدست صوفیان و خراباتیان افتاده.
هرچه هست داستان دلگداز شگفتیست که در هنگامی که بیگانه بکشور درآمده و آن گزند و آسیب را رسانیده بود و میبایست مردان کاردان و غیرتمندی پا بمیان گزارند و مردم را از نومیدی بازدارند و بپافشاری و مردانگی برانگیزند ، در چنان هنگامی صوفیان و خراباتیان میدان بزرگی پیدا کرده بدانسان که گفتیم بکار کوشیدهاند.
از اینسوی شیخ در خانقاه ، درویشان مفتخوار و بیدرد را بگرد خود آورده با آن ریش و پشم و با آن دلق پاره ، پای کوبیده و دست افشانده و با صد تَبَختُر نعره زدهاند و چنین خواندهاند :
👇