پاکدینی ـ احمد کسروی
7.67K subscribers
8.64K photos
485 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست یکم (شش از نه)


ما درباره‌ی شیعیگری کتابی جداگانه بچاپ رسانیده صد ایراد بیشتر بآن کیش گرفته‌ایم. [1] یک مرد شیعی اگر بهانه‌جو نیست باید آن را بخواند و بیندیشد ، که اگر ایرادها را راست نمی‌یابد پاسخ دهد و دلیل بیاورد. و اگر راست می‌یابد گردن گزارد و براه آید و این بخَستُود که تاکنون در گمراهی می‌بوده است و نمی‌دانسته ، و آن هنگامست که می‌تواند درباره‌ی قرآن با ما بسخن پردازد و هر پرسشی دارد بپرسد. این خود دغلکاریست که یک شیعی آن ایرادها را نادیده انگارد و درباره‌ی قرآن بما ایراد گیرد یا بگفتگو پردازد. باز می‌گویم : این قرآن را سپر گردانیدنست. این برفتار معاویه در جنگ صِفّین پیروی کردنست [2] .

شعار و چند تن همراهان او نیز باید بگویند آیا شیعه‌اند یا نه؟!. اگر شیعه‌اند باز می‌پرسم : چرا به کیش خود نمی‌پردازند؟!. چرا بکتاب «داوری» پاسخ نمی‌دهند؟! در آن کتاب از زمینه‌های بزرگی ، همچون جُستار[=مبحث] امامت و داستان امام ناپیدا و دعوای حکومت کردن ملایان ، سخن رانده شده که هم از دیده‌ی شیعیگری بسیار تکان‌آور است و هم از دیده‌ی زندگانی نتیجه‌ی گفتگو بسیار بزرگ می‌باشد. شیعیان چرا بآن نپردازند و هوش و فهم خود را در برابر آن بکار نیندازند؟!..

آمدیم که شیعه نیستند و آن توبه‌نامه را از ترس جان و بدروغ نوشته بوده‌اند و ما نیز چشم‌پوشی نموده این بهانه را از آنان پذیرفتیم ، در آنحال هم باید آشکاره از شیعیگری بیزاری جویند و با شیعیان به نبرد پردازند. در آن هنگامست که ما توانیم در زمینه‌ی قرآن با آنان سخن رانیم. وگرنه درمیان شیعیان شیعی بودن و در نزد پاکدینان شیعیان را بت‌پرست خواندن و آیه از قرآن آوردن ، که این مرد و چند تن همراهانش پیش گرفته‌اند ، جز مایه‌ی بدنامی نتواند بود. به هر حال قرآن از چنان کسانی (مُّذَبْذَبِینَ بَینَ ذَلِک) [3] بیزار است و ما هیچگاه نخواهیم توانست در زمینه‌ی قرآن با آنان سخن رانیم!.

ببینید کار یک دین بکجا انجامیده و بنیاد آن چگونه بهم خورده که یک کسی تواند امروز در اینجا شیعی باشد و فردا در جای دیگر قرآنی گردد. بگفته‌ی عربها : «أصبحْتُ كُردياً وَ أَمْسَيْتُ عَرَبِياً.». [4]

شنیده‌ام در همان تبریز یک دسته هم بنام «یکتاپرستی» پدید آمده‌اند. چون در برابر ایرادهایی که ما بکیش شیعی گرفته‌ایم درمانده‌اند ، بجای آنکه پاکدلی کنند و براه آیند و در این کوششها با ما همدستی کنند ، سنگر عوض کرده این نام را بروی خود گزارده‌اند.

اکنون یکی از ایشان بپرسد : شما که دیروز شیعی می‌بودید چه شد که یکتاپرست گردیدید؟!. اگر بگویید : «خودمان بیراهی آن کیش را فهمیدیم» ، همه می‌دانند که دروغ می‌گویید. پس چرا تاکنون نفهمیده بودید؟!. اگر بگویید : «از نوشته‌های پیمان فهمیدیم» ، پس چرا از پیمان پیروی نکردید؟!. شما که دیروز در شیعیگری بیراه می‌بودید و نمی‌فهمیدید ، از کجا که امروز هم در یکتاپرستی بیراه نباشید و نفهمید؟!.

آنگاه اگر کار اینست که هر چند تنی خودشان برای خود راهی گزینند پس دیگر به دین چه نیاز است؟!. دیگر دین چه می‌خواهد؟!. دین بهر همانست که هر گروهی بدلخواه راهی پیش نگیرند!.

این یکتاپرستان نمی‌دانم چه کسانید. ولی شنیده‌ام در وحشیگریهای تبریز بیش از دیگران دست داشته‌اند. شنیده‌ام دو تن از ایشان از کتابفروشانند که چون پیمان بازار رُمان‌فروشی و شعرفروشی آنان را بهم زده از دشمنان پافشار ما می‌باشند. آقای واعظپور داستانی می‌گفت که از همانجا اندازه‌ی پلیدی آنان را توان شناخت.

جوانی دانشمند و پاکدرون که از پاکدینانست و من نامش را نمی‌برم چون در پیرامونهای تبریز دارای ایل و دیه [=(dih) = ده] می‌باشد ، یکتاپرستان بسویش گراییده ، به فریفتنش کوشیده‌اند و او را بخانه‌ای خوانده‌اند.

او پاسخ داده : «این راهی که شما می‌دارید پیش نتواند رفت و ایرادهای بزرگی دربر می‌دارد. مثلاً داستان امام ناپیدا دشواری بزرگیست.»

گفته‌اند : «اوه! عجب ایرادی می‌گیرید! ما آن را انکار خواهیم کرد! حالا باید مردم را بدور خود جمع کنیم و آنها را از خود نَرَمانیم!».

پاسخ داده : «تنها این نیست. شما بمشروطه و قانونهایش چه کار خواهید کرد؟!.»

گفته‌اند : «آن هم ایرادی نیست ، تشریع[=قانونگزاری] که جزو دین نیست!.»

ببینید : برای آنکه براه نیایند و گردن براستیها نگزارند به هر کاری آماده‌اند و تا آخرین درجه‌ی بیدینی پیش توانند رفت. از یکسو هنوز از شیعیگری دست برنداشته‌اند و از شیعیان جدا نشده‌اند و از یکسو تا برانداختن همه‌ی پایه‌های دین آماده می‌باشند.

👇
می‌دانم اینها چون به تبریز رسد بگردن نخواهند گرفت و انکار خواهند کرد. ولی شما می‌دانید اینها همان سخنانیست که شریعت سنگلجی در تهران می‌داشت و در زیر پرده بکسانی می‌گفت ، و آنان خود را به شریعت [سنگلجی] می‌بندند. از آنسو ما می‌گوییم : شما اگر راست می‌گویید خواسته‌های خود را در یک کتابی مادّه بمادّه بنویسید و بچاپ رسانید تا بدانیم چه می‌گویید. بنویسید و بچاپ رسانید تا هر روز نتوانید برنگ دیگر افتید. همه‌ چیز بماند : می‌خواهیم بدانیم شما شیعی هستید یا نیستید؟!. اگر نیستید جداییتان از چه راه است؟!..

بگفته‌ی عامیان : خیمه‌شب‌بازی اگر راستست چرا شب درمی‌آورند؟!. شماها اگر درپی دغلکاری نیستید راه خود را روشن و آشکار (مادّه بمادّه) بمردم بازنمایید. بازنمایید تا بدانیم قرآنی چیست و چه می‌گوید؟!.. یکتاپرست چیست و چه می‌گوید؟!..


🔹 پانوشتها :

1ـ کتاب «داوری» (شیعیگری) ؛ نیز کتابهای «گفت و شنید» و «پرسش و پاسخ».

2ـ اشاره بسر نیزه کردن قرآنهاست.

3ـ سوره‌ی نساء (4) ، آیه‌ی 143 : دو دل و مردّد باشند، نه به سوی مؤمنان یکدل می‌روند و نه به جانب کافران. ...

4ـ معنی : بامداد کُرد و شب عرب گردیدم.


🌸
7ـ شریعت سنگلجی
📖 خراباتیان که بودند و چه می‌گفتند؟.

🖌 احمد کسروی

🔸 یک رشته زشتیهایی نیز با شعرسرایی توأم است (دو از چهار)


2) ستایشگری و چاپلوسی : ستایشگری خود یکی از زشتیهاست. چنین کاری جز نشان پستی خوی نتواند بود. ولی باید دانست که پسندیدن یا خرسند بودن جز از ستایشگری می‌باشد. شما اگر کارهای یکی کسی را می‌پسندید و از او خرسند می‌باشید در دلتان او را دوست می‌دارید و در همه جا ازو هواداری می‌نمایید و از همراهی و کمک تا آنجا که می‌توانید بازنایستید. این کار ناستوده نیست.

لیکن ستایشگری جز این می‌باشد. ستایشگری آنست که شاعر بی‌آنکه از کارهای کسی آگاه باشد تا آنها را بپسندد و از درون دل راضی باشد ، زبان بستایشهایی ازو باز می‌کند ، و در این کار خود جدایی میان نیکان و بدان نمی‌گزارد.

مثلاً یک شاعری که یک پادشاهی را ستایش می‌کند ، هیچگاه دربند نخواهد بود که آن پادشاه نیکست یا بد است ، این در ستایشگری شرط نیست. چه‌بسا شاعری در ستایش یک پادشاهی قصیده بسراید ولی در پشت سر به او نفرین کند.

از آنسوی ستایشهای اینها نیز چیزهای شگفتی است. مثلاً شما اگر کسی را بخواهید ستایش کنید خواهید گفت : بالایش بلند است ، رویش زیباست ، مرد کاردانیست ، دستِ دهنده دارد. اینگونه ستایشها خواهید کرد. ولی کار شعرا چیز دیگر است. آنان وقتی که از یک پادشاهی بستایش می‌پردازند باید دارا و جمشید را دربان ، و خاقان و قیصر را حاجب او گردانند ، قضا را چاکر او ، قدر را نوکرش خوانند ، عزمش را کوه ، و سخایش را ابر شمارند ، امپراتوران جهان را بآستان‌بوسیش آورند ، ستارگان آسمان هر یکی را بخدمت دیگری در درگاه او گمارند ، و بدینسان صد گزافه را بهم درآمیخته یک ستایشی پدید آورند :

نُه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای
تا بوسه بر رکاب قزل‌ارسلان زند

این هم شیوه‌ی ستایشگری آنانست که سر تا پا ننگین و بیهوده است. در سال 1324[ق] که مظفرالدین‌شاه مرد و محمدعلی‌شاه بتخت نشست میرزاتقیخان ضیاءلشگر قصیده‌ای سروده در یک روزنامه‌ای بچاپ رسانید که یکی از شعرهای آن اینست :

چون گشته جمله عالم از عدل شاه آباد
قربان جان شه باد جان تمام عالم

پادشاهی که تازه بتخت نشسته و هنوز دانسته نبود بماند یا بیفتد ، نیک باشد یا بد درآید ، این با یک بی‌پروایی می‌گوید : «جمله عالم از عدل او آباد گشته». ببینید چند دروغ و گزافه را بهم در[می]آمیزد. از این بدتر آنکه جان تمام عالم را قربان جان آن شاه می‌کند.

3) هجو و دشنام : بسیاری از شعرای ایران این زشتی را هم بخود پسندیده‌اند که اگر با کسی دشمنی پیدا کردند و یا اگر از یکی پول خواستند و نداد او را هجو کنند و زبان بدشنام بیالایند و این را یک هنری از خودشان پنداشته‌اند. بلکه برخی از آنان شعر سروده‌اند که هر شاعری که هجو نگوید پلنگی را می‌ماند که چنگال و دندان ندارد. از آنسوی دیده می‌شود که این کار را زشت ندانسته و اینست آن شعرهایی را که سروده بوده‌اند در دیوانهاشان نگه داشته‌اند. همچنین مردم آنها را زشت نشمرده و ایرادی نگرفته‌اند.

امروز بیشتر دیوانها پر از این سخنان زشت است. بسیاری از شعرای امروزی از عشقی و ایرج و دیگران هم این کار را کرده‌اند و دیوانهای آنها بارها چاپ می‌شود و بخاندانها پخش می‌یابد.

4) دروغ و گزافه : «کتابهای عروض و بدیع» گزافه یا مبالغه را یکی از محسنات شعری شمرده‌اند. ولی ما آن را جز عیب نتوانیم شمرد. چه سودی دارد که شما یک را هزار خوانید و چند قطره اشکی را که از دیده‌ی کسی فرومی‌ریزد شط بخوانید ، و گردی را که از میدان جنگ برخاسته یک طبقه از آسمان بشمارید؟... چه نتیجه از اینها تواند بود؟!.. بگویید تا بدانیم.

در مشهد در زمان صفویه یک کشتاری رخ داده شاعری درباره‌ی آن میگوید :

هنوز اگر بفشارند خاک مشهد را
سفینه با شط خون تا بکربلا برود


🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست یکم (هفت از نه)


سوم : آن دفتر را از تبریز یکی از یاران آورده بود ، من چون گرفتم و بروی جلد آن چشمم بجمله‌ای ، و در آن جمله بواژه‌ی «خرد» افتاد ، داستانی بیادم آمد و سَهِشی[احساس] در من پیدا گشت که باید آن داستان را بشما بازگویم و آن سهش را بازنمایم :

در سال 1302 که در زنجان رئیس عدلیه می‌بودم ، یک‌ماهه با پَرگ[=اجازه] به تهران آمدم. در آن هنگام وزارت عدلیه قانونی برای آزمایش قاضیان گذرانیده بود و بکار بستن آن را در قزوین و زنجان بمن واگزاشت. من چون به قزوین رفتم و آگاهی بقاضیان دادم بسیاری از ایشان از بیسوادی از آزمایش می‌گریختند و هر یکی بهانه‌ی دیگری می‌آورد. یکی از ایشان میرزا فلانخان که امین صلح [1] و خود مردی پنجاه‌ساله می‌بود بنزد من آمده چنین می‌گفت : «من تاکنون یک صفحه از قانون را از اول تا آخر نخوانده‌ام. حالا چگونه امتحان بدهم؟! تصور هم نفرمایید که حکمهای خلاف قانون داده‌ام! خدا شاهد است تاکنون یک حکم خلاف قانون نداده‌ام!» من از این سخن در شگفت شده ندانستم کسی که بگفته‌ی خود یک سات[=صفحه] از قانون را از آغاز تا انجام نخوانده از کجا می‌داند که حکمهایی که داده از روی قانون بوده؟!. با خود گفتم : این مرد از بس در نادانی فرورفته فهمیده‌ها و هوسهای خود را قانون پنداشته است.

دیگری ملا باقر نام که دستار و ریشی می‌داشت و در دادگاه شهرستان می‌بود بهانه آورده چنین می‌گفت : «من واعظ بودم و در تهران بمنبر می‌رفتم و در جلو چهار و پنج‌هزار نفر با طلاقت لسان موعظه می‌کردم ، ولی نمی‌دانم چه سرّی دارد که همینکه نام امتحان می‌شنوم خود را می‌بازم و زبانم از کار می‌افتد!». چون مایه‌ای از فقه و عربی نمی‌داشت و قانون نیز نمی‌دانست این بهانه را می‌آورد.

اینها به تهران نامه‌ها نوشتند و میانجیان برانگیختند و از آنجا دستور آوردند که از آزمایش بکنار باشند. من سخنم از ملا باقر است. این مرد پس از سالیانی از قزوین به خراسان رفته و در مشهد دادیار می‌بود. در سال 1305 که داور [وزیر دادگستری آن زمان] عدلیه‌ها را بهم زد و پس از چند ماهی دوباره بنیاد گزاشت ، چون در سال 1306 عدلیه‌ی تهران باز شد ، من دادستان بودم. ولی از روز نخست دانسته شد مرا با داور سازش نخواهد بود. از اینرو یک هفته نگذشته بود که مرا بوزارتخانه خواستند و یک اتومبیل و شش‌هزار ریال پول دادند که آهنگ خراسان کنم و یک بازپرس و یک ژاندارم همراهم گردانیدند.

در خراسان کارهایی بما سپرده بودند که از جمله چون چند تن از قاضیانْ پرونده‌های کیفری می‌داشتند می‌بایست پرونده‌ها را از دفتر دادگستری (که هنوز باز نشده بود) برگیریم و درباره‌ی هر یکی به تهران گزارش نویسیم. یکی از آن قاضیان ملا باقر می‌بود و ما چون پرونده‌اش گرفتیم ، دیدیم داستان این بوده :

در مشهد زن توانگری بنام سیده بی‌بی بدرود زندگی گفته بوده و چون کسی را از شوهر و فرزند و خویش نمی‌داشته دادستانْ ملا باقر را می‌فرستد که با یک نماینده‌ای از کلانتری بخانه‌ی آن زن رود و مهر و موم را شکسته کاچال[=اثاث] و کالای او را فهرست کند و سپس بمخزن دادسرا برساند. ملا باقر می‌رود و بکار می‌پردازد و هنگام نیمروز که می‌خواسته برای ناهار بخانه‌اش رود جعبه‌ی جواهرات را که فهرست نشده و درش نیز بسته نمی‌بوده ببهانه‌ی آنکه می‌ترسم دزدی بیاید و ببرد ، همراه خود برمی‌دارد و پس از نیمروز با خود بازمی‌گرداند. این مایه‌ی بدگمانی می‌شود که از جواهرات چیزهایی را دزدیده است. از آنسوی چون چیزها را بمخزن می‌رساند در فهرست یکی هم شصت لیره پول زر می‌بوده ، ولی درمیان آنها دیده نمی‌شود. چون می‌پرسند می‌گوید : «می‌بود ، ببینید که برداشته؟!» و چون بدگمانی بخود او بیشتر می‌رفته هنگامی ‌که می‌گردند لیره‌ها از کشو میزش پیدا می‌شود. چون بدینسان دزدیش بآشکار می‌افتد ، از کارش برداشته پرونده را بنزد بازپرس می‌فرستند.

من چون پرونده را خواندم دیدم مردی که او را به بیدانشی و کودنی می‌شناختم ، دزد هم هست و بیکبار ازو بدم آمد.


🔹 پانوشت :

1ـ «محکمه‌ی صلحیه» پایین‌ترین دادگاهها در سازمان عدلیه‌ی آن زمان بوده که به برخی از دعاوی حقوقی که در قانون برشمرده شده بود رسیدگی ابتدایی می‌کرده. در «قوانین اصول محاکمات حقوقی» ، قاضی «محکمه‌ی صلحیه» ، «امین صلح» نامیده شده بود. برای آشنایی با سازمان عدلیه‌ی آن زمان و دانستن جایگاه محکمه‌ی صلحیه ، پیوست شماره‌ی 2 در پایان کتاب «زندگانی من» دیده شود.


🌸
8ـ علی‌اکبر داور
📖 خراباتیان که بودند و چه می‌گفتند؟.

🖌 احمد کسروی

🔸 یک رشته زشتیهایی نیز با شعرسرایی توأم است (سه از چهار)


در شماره‌ی دیروزی زشتکاریهایی را که با شعر توأم گردیده باختصار یاد کردیم. تنها آنها نیست. برخی زشتیهای بدتر دیگری نیز هست. این نیز هست که یک مرد بیناموسی از پستنهادی غزل بسراید و در روزنامه‌ها بچاپ رساند و بگوید :

هر کس که بکف باده به بر ساده ندارد
اسباب نشاط و طرب آماده ندارد

بسیاری از شعرای ایران باین پستی و بیغیرتی نیز آلوده بوده‌اند و هستند. این لکه‌ی ننگ را هم بدامن توده‌ی ایران زده‌اند. دیوان ایرج با آن زشتیش بیست و پنج هزار نسخه [1] چاپ شد و بخاندانها تقسیم یافت و بدست جوانان افتاد و کسی جلو نگرفت. بلکه از کوردرونی و نافهمی ، در برخی دبستانها آن را بعنوان جایزه بشاگردان دادند. ایرج از کسانیست که باید همیشه نامش با لعن و نفرین توأم برده شود. در کتابهای دبستانی نام او را با احترام برده و شعرهای پستش را برای خواندن کودکان نقل کرده‌اند.

این دیوان ایرج از کتابهاییست که بدست هر که افتاد باید بآتش اندازد و بسوزاند ، ما بارها این کار را کرده‌ایم ، ولی شما اگر بخانه‌ها روید در بسیاری از آنها این کتاب شوم را خواهید یافت که درمیان دیگر کتابها جا داده شده.

روزی بخانه‌ی کسی رفتم. پس از رسیدن و حال پرسیدن گله از بدی مردم آغاز کرد و چنانکه عادت همگیست توده را بد خوانده و خود را برکنار داشت. گفتم : من بالا سر شما دیوان ایرج را می‌بینم. شما اگر بدی آن را نمی‌دانید همین نافهمی از شما بس. اگر می‌دانید با این حال هوس وادارتان کرده که بخرید و بخوانید و در خانه نگه دارید و بچه‌هاتان نیز بخوانند با این آلودگی از شما شایسته نخواهد بود که از دیگران بد گویید. گفت : «این یک تراژدی ادبیست». دیدم مردک بیخرد می‌خواهد با این نامگزاری پرده بروی زشتیهای آن بکشد. خاموش گردیده و دیگر ننشستم و برخاستم.

این زشتی شعرا یک داستانی دارد که باید بنویسم : در سال 1313 که گفتم داستان شعرگویی و شعرخوانی در ایران تا بحد دیوانگی رسیده بود و هر روز در روزنامه‌ها و مجله‌ها شعرهای تازه بچاپ می‌رسید بارها می‌دیدم در روزنامه‌های تهران شعرهایی در زمینه‌ی این بی‌ناموسی سروده شده. چند تن از شاعران که خود بدنام این زشتی می‌باشند شعرها نیز سروده آشکاره در روزنامه‌ها بچاپ می‌رسانیدند. در همان روزها ما چون در پیمان نکوهش از شاعران می‌نوشتیم و چنانکه گفتیم نخست‌وزیر و وزیر فرهنگ آن زمان هر دو از این نوشته‌ها دلتنگی می‌نمودند و فشار می‌آوردند ، من چند نسخه از روزنامه‌ها را گرد آورده برایشان فرستادم و پیام دادم : شما که حمایت از این بیهوده‌گویان می‌کنید باری از این یک زشتی که مایه‌ی بی‌آبروگری ایرانست جلو گیرید. در پاسخ گفته بودند : بشهربانی می‌نویسیم. ولی ننوشتند و این زشتی بود تا یکی دو هفته پس از آن گفتگو ، کابینه تغییر یافت و آقای جم سروزیر گردید. چون او نیز پشتیبانی از شاعران می‌نمود و روزی که من بدیدنشان رفته بودم چنین عنوان کرد : «من خواهش می‌کنم این موضوع را دنبال نکنید». گفتم خواهش شما برآورده است ، ما درباره‌ی شعر سخنان خود را گفته‌ایم و دیگر درپی تکرار آنها باین زودی نخواهیم بود ، ولی من نیز خواهش می‌کنم باری دستور دهید از این شعرهای بی‌ناموسانه جلو گیرند. پس از این هنگام بود که از آنها جلو گرفتند.


🔹 پانوشتها :

1ـ اگر برای هر جلد دیوان او که امروز میانگین 40 هزار تومان بها دارد تنها 20 هزار تومان سرمایه نیاز باشد برای 25000 جلد به 500 میلیون تومان نیاز هست. آیا یک ناشری چنین سرمایه‌ی هنگفتی را به بیم می‌اندازد؟! چنین می‌نماید که چاپ این کتاب یا یکسره بدست وزارت فرهنگ بوده یا پشتیبانی پولی بیدریغ کرده بوده.

آمار و آگاهیهای زیر به روشنی این زمینه‌ یاری می‌کند :

باسوادان آن روز بیش از 10 در صد همه‌ی جمعیت برآورد نمی‌شود.

جمعیت ایران نزدیک به 17 میلیون تن بوده.

نسبت روستایی به شهری 80 به 20 بلکه بیشتر بوده.

در روستاها و عشایر باسواد بسیار کم و در شهر نیز کسان بسیاری بیسواد بودند.

* * *

باسوادان کشور را اکنون نزدیک به 80 در صد جمعیت یاد می‌کنند.

جمعیت کشور را نزدیک به 80 میلیون تن می‌شمارند.

جمعیت باسوادان امروزی کمابیش 30 برابر آن زمان برآورد می‌شود.

تیراژ میانگین چاپ کتاب امروز 1650 نسخه یاد می‌شود.

* * *

در آن زمان کتابی که در یک سال 1500 جلد از آن بفروش می‌رسید یکی از کتابهای پرفروش بشمار می‌آمد.

25000 جلد از یک کتاب پرفروش (با فرض آنکه از فروشش نیز کاسته نمی‌گردید) نزدیک به 17 سال می‌کشیده.

از روی آمار تورم بانک مرکزی (از سال 1316تا 1395) ، هر یک تومان آن زمان بیش از سی‌وپنج‌هزار برابر امروز ارزش داشته است.


🌸
8ـ ایرج‌میرزا
9ـ محمود جم
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست یکم (هشت از نه)


این سفر خراسان داستان درازی پیدا کرد و همان سفر است که چون داور نمی‌خواست بازگردم ، من بازگشته از کار کناره جستم و بوکالت پرداختم. در همان سال داستانِ رختِ یکسان درمیان می‌بود که نمی‌دانم قانونی گذشته یا شاه دستور داده بود ، من از پیشگامان گردیده آن رخت را (که کت و شلوار و کلاه پهلوی می‌بود) پوشیدم و روزی چون کاری در کتابخانه‌ی مجلس می‌داشتم آهنگ بهارستان کردم.

در آن روزها یک دسته از قاضیان که داور کاری بآنان نمی‌داد در بهارستان بست می‌نشستند که ملا باقر یکی از آنان می‌بوده. من همانکه از در پا بدرون گزاردم او ناگهان جلو مرا گرفت و چشمانش بروی من دوخته چنین گفت : «بهتر بود رعایت دین می‌کردید و این رخت را نمی‌پوشیدید.» این جمله‌ها را با لحنی که کینه‌جویی و سرزنش از آن می‌بارید بزبان آورد ، و من چندان برآشفتم و بتکان آمدم که خودداری نتوانستم و کسانی را از قاضیان که در آن نزدیکی می‌ایستادند آواز دادم : «ای فلان ، ای فلان ، ای فلان ، بیایید ، بیایید که ملاباقر دم از دین می‌زند». قاضیان بآواز من نزدیک آمدند و چون از چگونگی آگاه شدند برخی باو ریشخند کردند و برخی نکوهش گفتند ، و برخی بمن دلداری داده بحال خودم بازگردانیدند.

اینست آن داستان و چون آن روز واژه‌ی «خرد» را بروی آن دفتر دیدم این را بیاد آوردم و دلم می‌خواست آواز برآورم و بگویم : «مردم بیایید ، بیایید که شیعیان دم از خرد می‌زنند!!»

کسانی که در بنیاد کیششان بیخردیهای بسیار بزرگی ـ همچون : «إِنَّ اَللهَ خَلَقَنَا مِنْ أعْلَی عِلِّیِّین» و «بدأ لله فی امر اسماعیل» (1) و مانند اینها خوابیده نام خرد می‌برند. آنان که تا دیروز می‌گفتند : «عقول ما ناقص است و باید دست بدامن معصوم زنیم» ، پایه‌ی کیششان بگفته‌ی خودشان «آقا دییر سُر دُریُه ، سُر دُریُه» (2) می‌بود ، امروز داوری خرد را دستاویزی برای خود گرفته‌اند.


🔹 پانوشتها :

1ـ این جمله را داستانی هست که در کتاب «داوری» نوشته شده.

2ـ آقا می‌گوید : بزن بدره ، بزن بدره.



🌸
9ـ نویسنده‌ی کتاب با کلاه پهلوی
📖 خراباتیان که بودند و چه می‌گفتند؟.

🖌 احمد کسروی

🔸 یک رشته زشتیهایی نیز با شعرسرایی توأم است (چهار از چهار)


از سخن خود دور نیفتیم : یک چیزی که بنیاد آن «بیهوده‌گویی» و عمر تباه کردنست و آنگاه با چند زشتی دیگری توأم می‌باشد ، تشویقهای بسیاری از آن می‌کردند ، و یک جنبشی در سراسر ایران باین نام پدید آمده بود. شعر و شاعری در ایران ریشه‌ی درازی دارد. چنانکه گفتیم از زمان سلجوقیان رواج گرفته ، و قرنها درمیان بوده و در زمان مغولان و همچنین در روزگار صفویان بازار بسیار گرمی داشته است. لیکن پس از جنبش مشروطه و توجه مردم بموضوع کشورداری و میهن‌پرستی خواه ناخواه بازار شعر از گرمی ‌افتاده توجهی بآن نمی‌رفت. تا در سالهای آخر از یکسو کوششهای پرفسور براون و برخی شرقشناسان دیگر و از یکسو همدستی کسانی از ایرانیان با آنان ، دوباره بازار آن را گرمتر گردانیده و کم‌کم کار را بآنجا رسانیده بود که چنانکه گفتیم از حال عادی بیرون رفته و صورت دیوانگی پیدا کرده بود.

نتیجه‌ی آن تشویقها این بود ، که جوانان دسته دسته رو بشاعری بیاورند و بجای هر کار دیگری ، وقتهای خود با قصیده ساختن و غزل سرودن تلف کنند ، و چون زمانی با اینها بسر بردند و یک دیوانی پدید آوردند آن را یک سرمایه‌ای برای خود پندارند و دیگر پی کاری نرفته سربار توده باشند و بدینسان ده‌هزاران و صدهزاران کسان تباه گردند ، و از آنسوی شعرها و دیوانهای آنها دست بدست گردد و در کتابخانه‌ها جا گیرد و خود یک وسیله‌ی دیگری برای نشر اندیشه‌های پوچ و پست و رواج خویهای زشت باشد. این بایستی بود نتیجه‌ی قطعی آن جنبش و هیاهو. [1]

در زمانی که زندگانی سختترین صورتی بخود گرفته و توده‌ها برای نگهداری خود و کشور خود آیروپلان[=هواپیما] می‌سازند ، زیردریایی درست می‌کنند ، هر روز یک افزار نوین دیگری اختراع می‌نمایند ، در ایران مردم باین بیهوده‌کاریها بایستی پردازند. در زمانی که دیگران از جوانان خود چترباز تربیت می‌کنند در ایران قافیه‌ساز تربیت بایستی کرد. از شگفتیها بود که ما می‌دیدیم چندین نفر از افسران علاقه‌ی بی‌اندازه بشاعری نشان می‌دهند : یکی خود شاعر است و هر روز قصیده‌ای ساخته بروزنامه‌ها می‌فرستد. دیگری «منتخبات اشعار» بچاپ می‌رساند. رئیس شهربانی یکی از شهرها تذکره‌ای برای شعرا در ده دوازده جلد تألیف می‌کرد.

یک چیزی که زیان و بدبختی را بیشتر می‌گردانید آن بود که بیاد شعرای گذشته پرداخته به بزرگ گردانیدن آنان می‌کوشیدند و دیوانها و کتابهای آنان را بچاپ رسانیده درمیان مردم پراکنده می‌ساختند. وزارت فرهنگ [2] یک بودجه‌ای برای این کار تخصیص داده ، پولهای بسیار بخرج می‌رسانید. هر کسی که تاریخچه‌ی یک شاعری را می‌نوشت کتابش را بچاپ می‌رسانید ، یک پولی هم بخود او می‌داد. برخی دیوانها که نسخه‌اش در ایران نیست پول می‌فرستاد که عکس آنها را بردارند و به ایران بفرستند.

چنانکه گفتم : این کار زیان و بدبختی را بیشتر می‌گردانید. زیرا آن شاعران در زمانهای زبونی و بیچارگی ایران زیسته و گذشته از آنکه بیشترشان خود پست و بدخوی بوده‌اند ، همه‌ی پستیها و گمراهیهای آن زمان را در شعرهای خود گنجانیده‌اند ، و رواج دادن بکتابهای آنها ، جز مردم را به پستنهادی و زبونی راندن نمی‌باشد (چنانکه ما از این زمینه جداگانه سخن خواهیم راند).

اینها را می‌کردند و یک نام «ادبیات» هم بروی آنها می‌گزاردند ، و ما چون بسخنانی در این باره برخاسته گفتارهایی نوشتیم ، بهیاهو پرداختند و چنین گفتند : «شما با ادبیات دشمنی می‌کنید». ما بگفته‌های خود دلیل می‌آوردیم و آنان تنها باین بهانه بس می‌کردند. ما ناگزیر شدیم بپرسیم : «ادبیات چیست؟..». این پرسش بسیار سودمند افتاد و همه‌ی آوازها بریده گردید. زیرا دانستیم از این کلمه نیز تنها لفظش را می‌شناخته‌اند ، و معنای روشنی از آن در دلهاشان نبوده است. کنون که هشت سال از آن زمان می‌گذرد بارها این پرسش را تکرار کرده‌ایم و پاسخی نشنیده‌ایم.


🔹 پانوشتها :

1ـ امروز این وظیفه بدست شبکه‌ی «آموزش» تلویزیون و فلان دکتر ادبیات و بهمان ادیب و فیلسوف که در تلویزیون برنامه دارند و نیز رادیوها و «همایشها» و «یادبودها» و کتابهای درسی پیش برده می‌شود.

2ـ وزارت فرهنگ در آن روز کار وزارتهای آموزش و پرورش و ارشاد کنونی را انجام می‌داد.


🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست یکم (نه از نه)


شما می‌دانید هنگامی که ما بکار برخاستیم چون نام خرد می‌بردیم یکی از ایرادها که پیروان کیشها می‌گرفتند همین می‌بود که گاهی می‌گفتند : «مگر دین با عقل درست می‌آید؟!.» و هنگامی می‌سرودند : «عقلها هم که اختلاف دارد!» و زمانی ایراد می‌گرفتند : «همه‌ی مردم که عقل دارند. اگر با عقل می‌توان بحقایق رسید پس اختلاف درمیان مردمان از کجاست؟!..» ما گفتارهای بسیاری در این باره نوشته و به یکایک ایرادها پاسخ داده‌ایم [1] ، و این یکی از دشواریهای کار ما بوده. اکنون همه‌ی آنها فراموش شده و کار بجایی رسیده که همان پیروان کیشها پشتگرمی به خرد و داوری آن می‌نمایند.

آنان می‌پندارند که ما هرچه گفته‌ایم آنان نیز توانند گفت ، و ما چون نام خرد برده‌ایم آنان نیز توانند برد ، و این نمی‌دانند که ما اگر نام خرد می‌بریم دینی را که سراپا خردمندانه است دنبال می‌کنیم ، ولی آنان کیشهایی را دنبال می‌کنند که از آغاز تا انجام با خرد ناسازگار است.

می‌باید گفت : نویسندگان این دفتر ، یا همچون بچه‌های بیفرهنگی که ادا درآورند و هرچه گفتی همان را بخودت بازگردانند ، ادای ما درمی‌آورند و خواستشان آنست که گفته‌های ما را بخودمان بازگردانند (چنانکه یک آخوند بی‌آزرمی در تهران همان رفتار را می‌کند) [2] ، یا خود معنی خرد را ندانسته آن را به همان معنای عامیانه‌اش می‌شناسند. چنانکه می‌دانید عامیان خرد را جز دلخواه و سودجویی ندانند و کسی که کاری را بزیان خود کند چنین گویند : «عقل ندارد». بارها دیده شده کسی را پولی یا کالایی از دیگری بدستش افتاده و چون می‌خواهد آن را بدارنده‌اش بازگرداند همراهش جلو می‌گیرد و می‌گوید : «مگر عقل نداری؟! بگزار تو جیبت!». آنان نیز خرد را بهمین معنی می‌شناسند و آن را جز پنداشته‌های خود نمی‌دانند.

به هر حال آنان خواستشان جز دشمنی و کارشکنی نبوده و در این باره هرچه از پیمان و پرچم یاد گرفته بوده‌اند آنان را نیز افزار کار خود گردانیده‌اند. داستان آنان داستان کسیست که شما باو سیب یا گلابی یا چیزهای گرانبهای دیگری می‌دهید و او نافهمانه همانها را سنگی می‌گرداند و بسوی شما می‌اندازد.

در اینجا نشست را بپایان می‌رسانیم و بازمانده‌ی گفتار را در نشست دیگر دنبال خواهیم کرد.


🔹 پانوشتها :

1ـ نک. بکتاب «در پیرامون خرد».

2ـ حاج سراج انصاری. نک. به یادداشتهای پایانی کتاب «گفت و شنید».


🌸
10ـ حاج سراج انصاری
📖 دفتر خراباتیان که بودند و چه می‌گفتند؟.

🖌 احمد کسروی

🔸گفتار : ما را با موسیقی دشمنی نیست (یک از دو)


چند سال پیش که ما از شعر سخن راندیم و به بیهوده‌گویی شعرا ایراد گرفتیم کسانی گفتند : «با موسیقی هم دشمنست ، می‌خواهد شعر و موسیقی و صنایع مستظرفه نباشد» و چون چند روز پیش دوباره در پرچم گفتارهایی در همان زمینه نوشتیم باز کسانی آن سخن را بمیان آورده‌اند. ما نمیدانیم چه ملازمه میانه‌ی موسیقی و بیهوده‌گویی می‌باشد که ما از آن نکوهش می‌کنیم و کسانی بیاد این می‌افتند. موسیقی کجا و این بیهوده‌گویی کجاست؟!.. آری شعر را با موسیقی نسبتی هست. ولی ما که با خود شعر دشمنی ننمودیم. بلکه از اینکه شعر را یک چیز جداگانه شمارند و بی‌هیچ نیازی بنشینند و قصیده یا غزل سرایند نکوهش کردیم.

همانا اینان می‌خواهند بیهوده‌گوییهای خود را همسنگ موسیقی جلوه دهند و هر دو را از یک ردیف و دارای یک ارزش شمارند. ولی این نه درست است. دوباره می‌گویم : موسیقی کجا و این بیهوده‌گوییها کجاست؟!.. موسیقی یکی از خوشیهای زندگانیست و یک لذت طبیعی دارد. موسیقی روان را تازه گرداند و احساسات را بتکان آورد. این کجا و بیهوده‌گویی روانفرسا و احساسات‌کش کجا؟!..

این دو گذشته از دیده‌ی سود و زیان زندگانی ، درمیان توده هم فرق بسیار دارد. شما اگر عروسی دارید ، یا جشنی برپا کرده‌اید ، یا می‌خواهید یک شبی را با شادی و خوشی بگذرانید خواهید فرستاد دنبال نوازندگان و خوانندگان ، و آنان را با گرمی و مهربانی پذیرفته و هنگام رفتن یک پولی نیز خواهید پرداخت. ولی هیچگاه نخواهید فرستاد دنبال یک شاعری که بیاید و برایتان قصیده بسازد ، یا غزلی سراید ، یا قطعه‌ای پردازد.

شما می‌بینید با همه‌ی دشمنی‌ای که ملایان با موسیقی نموده‌اند و آنها را حرام گفته‌اند نوازندگان و خوانندگان در هر زمانی بوده‌اند و بیشترشان با خوشی زیسته‌اند. مردم هیچگاه از آنان بی‌نیازی ننموده‌اند. ولی شاعران با همه‌ی ستایشهایی که خودشان از کار خود کرده‌اند و گزافه‌ها سروده‌اند همیشه خوار بوده‌اند و جز آنهایی که بسته‌ی یک درباری بوده‌اند دیگران زندگی را با سختی و تنگدستی بسر برده‌اند.

با همه‌ی رواج شعر در ایران همیشه این دسته از شاعران خوار شمرده شده‌اند و چون کارشان گرهی از رشته‌ی زندگانی نمی‌گشاید همیشه آنان را از مفتخواران محسوب داشته ارزشی نداده‌اند. شعرا کسانی بوده‌اند که بایستی بخانه‌های این توانا و آن توانگر بروند و با خواهش لابه و یا با ترسانیدن از هجو و دشنام نان بخورند. این چیزیست که همه می‌دانیم و نیازی بشرح آن نمی‌باشد.

در اینجا یک داستانی هست که باید بنویسم : سه سال پیش یکی از آشنایان کهن که از اینگونه شاعرانست بنزد من آمده و چنین گله کرد : «در فلان اداره که هستم بمن قیمت نمی‌دهند ، در این چند سال ترفیعی بمن داده نشده بجای خود ، چند روز است ابلاغ کرده‌اند که بخدمت شما در این اداره احتیاج نیست و خود را بکارگزینی معرفی کنید درحالی که مدتیست عیال من ناخوشست و ما توانایی معالجه‌ی او را نداریم». گفتم : «با رئیس اداره گفتگو کرده علت را می‌پرسم. فردا رئیس اداره را که از همراهان ماست دیدم و چون درباره‌ی او پرسیدم گفت : «این مرد کارهای غریبی می‌کند. زیرا یک دفتری را باو سپرده‌ایم که بنویسد از عهده برنمی‌آید و با اینحال همیشه گله‌مند است که ما قدر فضل و ادب او را نمی‌دانیم. چندی پیش رفته‌ام باتاقش ، می‌بینیم همه‌ی اعضای اتاق را در اطراف بخاری گرد آورده برای آنان قصیده می‌خواند. پرخاش کرده‌ام که اینجا جای شعر خواندن نیست. تو که کارهایت همیشه عقب است باید بآنها پردازی نه اینکه شعر سرایی. از این پرخاش من بجای آنکه متنبه شود فردا می‌بینم یک قصیده‌ای ساخته و آورده و جناسها بکار برده : «برای یک نشستن در اطراف بخاری مرا انداختی بخواری». از اینگونه مهملات بنظم کشیده. بجای آنکه عذرخواهی نماید قدری هم عتاب و گله کرده. من دیدم این مرد با زبان حال می‌گوید : «من اینم که هستم و شما هرچه بگویید گوش نخواهم داد» ، اینبود گفتم برَوَد خود را بکارگزینی معرفی کند. اگر وزارتخانه باو یک حقوق مفتی می‌دهد بدهد وگرنه در اداره از او کاری ساخته نخواهد بود. این پاسخی بود که رئیس اداره بمن داد و من ناگزیر بودم گفته‌های او را بپذیرم.


🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست دوم (یک از پنج)


در نشست پیش سخنانی راندم و اینک آن را دنبال می‌کنم. در این هفته درمیان نامه‌ها در اداره نوشته‌ای بدستم افتاد که دیدم آن نیز با دستینه‌ی «توحیدی» است.

چنانکه گفتم در تبریز توحیدی نام شناخته نیست و راستی آنست که چند تنی دست بهم داده و دانسته‌های خود را رویهم ریخته آن دفتر را نوشته و بنام «توحیدی» بچاپ رسانیده‌اند. توحیدی اگرهم باشد کسی بی‌ارج و ناشناخته است. هرچه هست با این نام با ما نبرد می‌کنند و آن نامه را نیز نوشته‌اند. اینست می‌خواهم در این نشست نخست سخنانی درباره‌ی آن نامه برانم و سپس بروی گفتگوی خود روم.

ما در شماره‌ی پنجم پرچم هفتگی در پاسخ کسی گفتاری زیر عنوان «آدمی با جانوران یکی نیست» نوشته بودیم و من بهتر می‌دانم آن گفتار در اینجا خوانده شود ، اگرچه در روزنامه خوانده باشید :

«آدمی با جانوران یکی نیست»*

یك چیزی كه ما در بیشتر ایرانیان می‌بینیم ترس است. بارها از پست نامه بما می‌رسد كه می‌بینیم كسی با نام پوشیده ایرادی گرفته یا پرسشی كرده است. در حالی كه اگر آن را با نام آشكاری پرسیدی یا ایراد گرفتی هیچ زیانی نبودی.

بتازگی از پست نامه‌ای رسیده كه یكی با دستینه‌ی ا. ح. چنین می‌نویسد : «شما كه می‌گویید گوشت نباید خورد و گوشت خوردن را عیب آدمیان می‌شمارید حرف شما مخالف با قوانین طبیعت است دنیا دستگاه آكل و مأكولست [خوردن و خورده شدن]. درمیان حیوانات آنچه قویتر است ضعیف را شكار می‌كند و می‌خورد. از عنكبوت ناتوان گرفته تا شیر و خرس توانا هر یكی برای خود شكاری دارد كه می‌گیرد و می‌خورد. درمیان مرغان هوا و ماهیهای دریا نیز همین رفتار جاریست. انسان كه یك فردی از حیواناتست نمی‌تواند خود را مستثنا گرداند ... جلو قوانین طبیعت را نمی‌توان گرفت.»

می‌گویم : نخست ایراد ما بشما آنست كه چرا نام خود را پنهان داشته‌اید. این پرسش یا ایراد چیزی نبوده كه ما از آن برنجیم یا كسی شما را بیدین شناخته بآزارتان كوشد.

ما نیك می‌دانیم كه از سالهاست اینگونه اندیشه‌های پراكنده از اروپا یا از دیگر جاها به ایران رسیده و رنگ برنگ در دلها جا گرفته است. روزنامه‌ها هرچه از كتابها یا از روزنامه‌های اروپایی گرفته‌اند بی‌باك و پروا بچاپ رسانیده در دلها جایگیر گردانیده‌اند.

عنوان «آكل و مأكول» از پیش درمیان ایرانیان بوده است. ولی سپس كه فلسفه‌ی داروین پراكنده شده و هایهوی آن بیش از خودش به ایران رسیده ، و جمله‌های «زندگانی نبرد است» و «هر توانا می‌تواند ناتوانی را در راه زیست خود نابود گرداند» و مانند اینها بگوشها رسیده ، این نیز عنوان دیگری گردیده. به هر حال اگر جوانی یا پیری اینگونه اندیشه‌ها را در مغز خود جا داده جای نكوهش نخواهد بود. بلكه باید كوشید و حقایق را روشن گردانید تا این آموزاكهای پراكنده از دلها بیرون رود.

من بآقای ا.ح. پاسخ كوتاهی خواهم نوشت. ولی بهتر می‌دانم او كتابهای ما بویژه كتاب «[ورجاوند]بنیاد» را بخواند تا در این زمینه با یك رشته آمیغهای ارجدار و روشنی روبرو گردد.

اما ایرادهای شما : نمی‌دانم خواست شما از «قوانین طبیعت» چیست؟!. ما قانونی یا چیز دیگری كه ما را از گوشتخواری ناچار گرداند نمی‌شناسیم. ما اگر گوشت نخوریم و كارد بگلوی گوسفندان بی‌آزار و سودمند نكشیم نافرمانی به سپهر (یا طبیعت) نكرده‌ایم.


اگر چنین باشد كه هر چیزی كه مردم از روی هوس یا سَهِش می‌كنند از قانونهای طبیعت شماریم كار بسیار دشوار خواهد بود. در آن حال باید بآدمكشان سخنی نگوییم ، بدزدان نیز ایرادی نگیریم. اگر سخنی گفتیم یا ایرادی گرفتیم اینان نیز زبان باز كنند و بگویند : «این مخالف قوانین طبیعت است». یا بگویند : «دنیا دستگاه كشتن و كشته شدن است». همان اندازه كه گوشتخواری در طبیعت جا می‌دارد آدمكشی و دزدی و دیگر بدیها نیز می‌دارد. هر رختی كه شما بگوشتخواری پوشانید دیگران توانند بدزدی و آدمكشی پوشانند.

این نكته را باید فراموش نكرد كه بسیار چیزها در جهان هست كه ما می‌كوشیم نباشد. در جهان یا در طبیعت یا هر نامی كه دهید بیماری هست ، ستمگری هست ، دزدی هست ، آدمكشی هست ، مار هست ، كژدم هست ، پشه‌ی مالاریا هست ، گمراهی هست ، نادانی هست ، تاریكی هست ... اینها چیزهاییست كه هست و ما می‌كوشیم نباشد.

قانون طبیعت (یا آیین سپهر) كه می‌گوییم چیزهایی را می‌گوییم كه گردش جهان بروی آنهاست و ما نمی‌توانیم و نخواهیم توانست از آنها جلو گیریم یا دیگر گردانیم. «نه هرچه در سپهر است از آیین اوست».

اینكه می‌نویسید : «دنیا دستگاه آكل و مأكولست» راست نیست. سخنیست شنیده و نااندیشیده پذیرفته‌اید. آری در جهان «خوردن و خورده شدن» هست. آری بسیاری از زندگان با خوردن دیگری زندگی می‌كنند و خود نیز خورده می‌شوند.

👇
چیزی كه هست این از نیكیهای جهان نیست. بلكه از بدیهای اوست كه باید تا می‌توان بجلوگیری كوشید. باید تا می‌توان با آن نبرد كرد.

آنگاه این دستگاه «خوردن و خورده شدن» در جانورانست. آدمی را بپای جانوران نباید برد. این یك لغزش بزرگی از «نواندیشان» است كه آدمی را با جانوران یكسان می‌شناسند و آنچه را كه در جانوران می‌بینند می‌خواهند در آدمی نیز باشد.

دوباره می‌گویم : این یك لغزش بزرگیست. لغزشیست كه فلسفه دچار آن گردیده. لغزشیست كه زیانهای بسیاری را بجهان رسانیده است.

آدمی اگرهم جان دارد و از جنس جانورانست با آنها نه یكسانست. آدمی دارای گوهر ویژه‌ای بنام دستگاه روان و خرد است كه بسیار والاست.

در اینجاست كه دوباره به آقای ا.ح. می‌سپارم كتابهای ما را بخواند. بخواند و این لغزشها را از خود دور گرداند. این خود زیانست كه آدمی گوهر خود را نشناسد ، زیانست كه از ارج و جایگاه خود ناآگاه باشد.

آنگاه همان جانوران مگر همگی گوشت می‌خورند؟!. گرفتیم كه آدمی همچون جانورانست و باید پیروی از ایشان كند ، مگر همگی جانوران گوشتخوارند؟!..

درمیان جانوران گوشتخوارها دسته‌ای می‌باشند. دسته‌های دیگری جز با گیاه زندگی نمی‌كنند. پس چه شده كه آدمی پیروی از گوشتخواران كند و از این گیاهخواران نكند؟!..

اگر باین زمینه‌ها درآییم این خود داستانیست كه آدمی در ساختمان تنی خود افزار گوشتخواری نمی‌دارد ، نه دندان و چنگال شیر را می‌دارد و نه معده‌اش همچون معده‌ی او می‌باشد.

اینها سخنهاییست كه دیگران گفته‌اند و ما نبایستی بگوییم. اینست یاد نكرده‌ایم. ولی از این باره نیز بگوشتخواری ایرادی هست.

یك چیزی كه در ایرانیان ـ بویژه در جوانان ـ پیدا شده و مایه‌ی اندوه ماست آنست كه اینگونه اندیشه‌های بدبینانه درمیان ایشان رواج یافته ، و ما می‌بینیم برای هر كار بدی فلسفه یاد می‌كنند. چون سَهِشها از كار افتاده و كمتر می‌خواهند به نیكیها گرایند باین بهانه‌ها دست می‌یازند. آیا گفتن اینكه گوشتخواری شاینده‌ی[لایق] آدمی نیست ، چیزیست كه كسی ایرادی گیرد و یا در برابرش فلسفه بیاورد؟!.


🌸
11ـ چارلز داروین
📖 دفتر خراباتیان که بودند و چه می‌گفتند؟.

🖌 احمد کسروی

🔸گفتار : ما را با موسیقی دشمنی نیست (دو از دو)


من از این در شگفتم که ما می‌خواهیم حقایقی را روشن گردانیم و کسانی را از افتادن به بیهوده‌گویی بازداریم و آنانی که افتاده‌اند رهاشان سازیم ، و آن کسان بجای خشنودی به رنجش برمی‌خیزند و ایرادهای بسیار بیجا می‌گیرند. ما نیکی بآنان می‌خواهیم و آنان از در بدخواهی می‌آیند. ما سخن از روی دلیل می‌گوییم ، آنان بزباندرازی و بدگویی بس می‌کنند. باید این را هم از نافهمی و بیچارگی آنان شماریم.

از سخن خود دور نیفتیم : مقصود اینست که ما با موسیقی نه تنها دشمنی نداریم و آن را بد نمی‌دانیم ، بلکه خود خواهان آن می‌باشیم و یکی از خوشیهای زندگانیش می شماریم. من خود از موسیقی هیچ گونه اطلاع علمی ندارم و بهیچ یک از فنون آن آشنا نمی‌باشم. خدا مرا از اینها بی‌بهره گردانیده. ولی با حس طبیعی موسیقی و آواز را دوست می‌دارم و در هر انجمنی که باشد با میل بسیار گوش می‌دهم ، در برابر رادیو بجای شنیدن گفتارهای بیهوده و حماسه‌خوانیهای دولتهای جنگی بشنیدن آواز و موسیقی پردازم.

این در آیین ماست که باید از همه‌ی خوشیهای جهان بهره‌مند گردید. این خوشیها برای ماست و آفریدگار برای ما آفریده. این یکی از گمراهیهای دیگرانست که پنداشته‌اند باید برای نزدیک شدن بخدا از اینجهان و از خوشیهایش پرهیز نمود. تو گفتیی این جهان را شیطان آفریده که خدا آن را دشمن می‌دارد و از پرهیز نمودن از خوشیهای آن خشنود می‌گردد. در این باره در جای خود سخنان بسیاری نوشته‌ایم و باز خواهیم نوشت. [1]

چیزی که هست ما میگوییم : باید بهره‌مندی از موسیقی و دیگر خوشیهای جهان چنان باشد که زیانهایی از آن برنخیزد و اینست باید در این باره در جای خود سخنانی رانیم. در اینجا گفتار را با یک داستانی بپایان می‌رسانم :

در سال 1303 که در خوزستان بودم روزهای بیکاری نوروز را بشوش رفته نزدیک بخرابه‌های آن شهر کهن و در کنار رود شاهور چادر را افراشته ده روز را با خوشی بسر بردیم. کسانی که بهار خوزستان را ندیده‌اند با گفتن نخواهند دریافت. خوزستان در بهار سر بسر سبز و خرم است و شقایق رنگارنگ به بیابانهای سبز منظره‌ی دلکش دیگری می‌دهد. از آنسوی خوزستانیان عشرت‌دوستند و با آن سختیهای زندگانی که دچارند بسیاری از روزهای خود را با خوشیها بسر برند. بویژه در روزهای نوروز که شادی و خوشی بیشتر نمایند.

آن یک نوروز از زمانهای بسیار خوش زندگانی منست و فراموش نمی‌کنم که روزی در آن نزدیکیها بباغی رفتیم که در زیر درختهای پرعطر نارنج و لیمو فرش گسترانیم و آن روز را در آنجا بسر دهیم. چون ما بباغ درآمدیم در یک گوشه‌ای یک دسته از نوازندگان و خوانندگان فرش گسترده سرگرم خواندن و نواختن بودند. کسان ما که جمعی بودند دویدند که آنها را بیرون کنند و یا از نواختن و خواندن بازدارند چون ما قاضیان عدلیه بودیم و من و چند تن دیگری دستار بسر داشتیم می‌پنداشتند از نوازندگان و خنیاگران بدمان خواهد آمد. من جلوگیری کرده و بشوخی گفتم : «اگر بد خواندند و بد نواختند آنوقت بیرونشان کنید». این سخن اگرهم بشوخی بود جز راست نبود.


🔹 پانوشت :

1ـ در این زمینه بیش از همه در نوشتارهایی که درباره‌ی صوفیگری نوشته شده سخن رفته است.


🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست دوم (دو از پنج)


اینست گفتار ، و شما می‌بینید که در چه زمینه‌ی ارجداریست. من دلم می‌خواهد کسی از بدخواهان ما بپرسد : آیا شما تاکنون درباره‌ی «آکل و مأکول» که از دیرزمان یکی از دستاویزهای بیدینان بوده پاسخی داده بودید؟!. نمی‌گویم ملایانتان ، می‌گویم از آن بالاترانتان کسی در این باره سخنی گفته بوده؟!. ای بیچارگان ، شما که از دست خودتان کاری برنمی‌آید ، می‌خواهید ما را هم نگزارید بکاری پردازیم.

باری آنان این گفتار را دستاویز ساخته آن نامه را نوشته‌اند. نخست بیفرهنگیهایی کرده‌اند که چرا من پنهان کردن نامش را به ا.ح. ایراد گرفته‌ام و این را گناه بزرگی از من شمارده‌اند. پیداست که خواستشان پرده‌کشی بروی کار خودشانست. چون خودشان ماننده‌ی همان کار را کرده‌اند ، هنوز ما ایراد نگرفته پیشکی بپاسخ پرداخته‌اند. راست گفته‌اند : «چوب را که برداشتی گربه‌دزده تکلیف خود را می‌فهمد».

ببینید کار بکجا کشیده که دغلکاری را می‌کنند و آنگاه می‌خواهند با زور بیفرهنگی زبان ما را ببندند. همه کس می‌داند که این نهان کردن نام برای چیست. همین کسانی که امروز در برابر ما ایستاده چه درباره‌ی قرآن و چه در دیگر زمینه‌ها سخنانی می‌گویند پس از آنکه ما پاسخ دهیم و درمانند چنین خواهند گفت : «ما نیز اینها را می‌دانستیم». این کاریست که همیشه کرده‌اند و خواهند کرد.

سپس بگفته‌های ما درباره‌ی گوشت‌نخواری ایراد گرفته و آیه‌هایی از قرآن بدلیل آورده‌اند و همین بخش نامه است که می‌خواهم در اینجا بگفتگو گزاریم : نخست شما ببینید آیا در این گفتار (و یا گفتارهای دیگری در زمینه‌ی گوشت‌نخواری) نامی از قرآن برده شده؟. آیا در چنین گفتاری جا بوده که آنان خود را بمیان اندازند و بنام هواداری از قرآن سری جنبانند؟!. آیا داستان اینان داستان آن کسی نیست که به فرانسه رفته و چند ماهی در پاریس مانده بوده ، و چون مایه‌ی دیگری نمی‌داشته همان را مایه‌ای گرفته بوده و هر سخنی که بمیان می‌آمده آن را به پاریس می‌کشانیده ، بخودنماییهای پوچی می‌پرداخته است؟!.

بسیار جای شگفتست که آنان از یکسو می‌گویند من دین تازه بنیاد گزارده اسلام را برانداخته‌ام و از یکسو در چنین گفتاری قرآن را به رخ من می‌کشند و بایراد می‌پردازند.

به هر حال می‌باید در این نشست همین زمینه را نیک روشن گردانم که هم شناخته گردد بهمبستگی[=ارتباط] میانه‌ی ما با قرآن چگونه است و چه رویه‌ای می‌دارد و هم دانسته گردد آنان تا چه اندازه از فهم معنی دین بیگانه می‌باشند و این بمیان‌افتادنشان تا چه اندازه خنک و لوس می‌باشد.

نخست باید از آنان پرسید : آیا هرچه قرآن پَرگ [=اجازه] داده جاویدان باید بود؟!. اگر چنانست پس شما به برده‌فروشی چه می‌گویید؟!. زیرا همگی می‌دانیم که برده‌داری و برده‌فروشی در اسلام ناسزا نمی‌بوده و در قرآن یاد آن رفته [1] در حالی که یکی از بدکاریهای آدمیان می‌بوده است و در صده‌ی گذشته نیکمردانی در انگلستان به برانداختن آن برخاسته و پس از کوششهای بسیاری بیاوری دولتها آن را از میان برده و یک لکه‌ی ننگی را از دامن آدمیگری سُتُرده‌اند. آیا اکنون باید آن را بازگردانید بنام آنکه در قرآن پرگ داده شده؟!. همچنان درباره‌ی مشروطه (یا سررشته‌داری توده) چه پاسخی می‌دهید؟!. زیرا در قرآن چنین چیزی گفته نشده و هر کسی می‌داند که پایه‌ی اسلام بفرمانروایی یک تن می‌بوده. آیا امروز باید مشروطه از میان برخیزد و مردمان پس از پیشرفت بازگردند چرا که در قرآن فرمانروایی به یک تن داده شده؟!. همچنان بگرد بودن زمین چه توانید گفت؟!. چنانکه در همین گفتارها نشان خواهیم داد در قرآن زمین هموار و گسترده نموده می‌شود و آیا باید دانشمندان از دانشهای خود دست بردارند ، چرا که در قرآن وارونه‌ی آن نموده شده؟!. بگویید که باینها چه پاسخی می‌دهید؟!.

اگر می‌گویید اینها نیز باید بازگردد آشکاره بگویید تا دانسته شود. اگر نمی‌گویید پس چه شده که درباره‌ی گوشت‌نخواری که ما می نویسیم زباندرازی می‌کنید؟!.

می‌دانم خواهند گفت : آنها را اروپاییان و نامسلمانان کرده‌اند و ما را با آنان سخنی نیست. می‌گویم : شما بمسلمانانتان بگویید. بمسلمانانتان بگویید که دست از برده‌داری و کنیزفروشی برندارند و مشروطه را بکنار گزارند و گرد بودن زمین را باور نکنند.

👇