📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸 ما بکار از راهش درآمدهایم (یک از یک)
... یک روزی بود جناب آقای فروغی نخستوزیر و جناب آقای حکمت وزیر فرهنگ بودند و این دو وزیر هواداری بسیار از شعرای گذشتهی ایران مینمودند و در راه رواج آنها کوشش بیاندازه نشان میدادند. در همان روزها «کنگرهی فردوسی» تازه بپایان رسیده و در نتیجهی آن جشن و تجلیل باشکوه ، در سرتاسر ایران هواداری از شعر و شاعران رواج بیاندازه یافته بود. در بیشتر شهرها انجمن ادبی که خود انجمن شاعران بود برپا میکردند. روزنامهها پیاپی شعر و غزل بچاپ میرسانیدند.
در همان هنگام ما در سال دوم پیمان بنوشتن گفتارهایی در نکوهش از بیهودهگویی شاعران آغاز کردیم و زیانهای کتابهای بازمانده از زمان مغول و قرنهای گذشته را یکایک شمردن گرفتیم.
ما با هر شعری مخالف نیستیم. من مقصود خود را دربارهی شعر بارها نوشتهام و در پرچم نیز خواهیم نوشت. ما از یکسو با بیهودهگویی شاعران دشمنی مینمودیم و از یکسو شعرها و کتابهای زمان مغول و قرنهای گذشته را (که دورهی زبونی ایران بوده) زیانآور میدانستیم. اینها را باید در جای خود شرح دهیم.
به هر حال نوشتههای ما در چنان هنگامی با یک هیاهوی سختی مصادف گردید. انجمن ادبی و شاعران همگی بدشمنی برخاستند. برخی روزنامهها ستونهای خود را بروی گفتارهای پست و بیادبانه که کسانی در برابر دلیلهای ما مینوشتند باز کردند.
از آنسوی آقایان نخستوزیر و وزیر فرهنگ با پیمان دشمنی سختی نمودند و از فشار بازنایستادند. همان جناب آقای حکمت چون گواه این داستانست در اینجا مینویسم [1] : در آن روزها من در دانشکدهی معقول و منقول درس مختصری [تاریخ] داشتم و چون همان هنگام قانون دانشگاه گذشت من نیز مشمول بودم که بایستی یک رسالهای بنویسم و از شمار استادان باشم و ماهانه سههزار ریال بیشتر حقوق گیرم. لیکن روزی بدیدن جناب آقای حکمت رفتم و ایشان بیمقدمه بپرخاشهایی برخاستند که چرا در پیمان از خیام و دیگر شاعران بدگویی رفته ، و در پایان چنین گفتند : «ما شما را باستادی در دانشگاه با این شرط خواهیم پذیرفت که آن نوشتههای خود را جبران کنید». من پاسخ داده گفتم : «در آن صورت باید از استادی دانشگاه چشم پوشم». چنان هم کردم. برای آنکه از راه خود برنگردم از حقوق استادی و از دیگر بهرههای آن چشم پوشیدم.
کسانی بمن ایراد میگیرند که کیف وکالت بزیر بغل گرفته و هر روز در دادگاهها در جلو این میز و آن میز میایستم. ولی من خود از این کار بسیار خرسندم. زیرا همین کیف به بغل زدن و در جلو میزهای دفتر و دادگاه ایستادنست که مرا توانا گردانیده از چنین آزمایشهایی با پیشانی باز بیرون آیم.
در اینجا جای آن نیست که بگوییم چرا آقای فروغی و آقای حکمت بکتابهای زمان مغول و بشعرای گذشته آن علاقه را نشان میدادند و چرا من آن مخالفت را میکردم. ظاهر مطلب آنست که آقایان چون خود شاعرند هواداری از شعرا مینمودند و من چون شاعر نیستم از آن بدم میآمد. ولی چنین نیست و داستان از هر دو سو بسیار عمیقتر از اینست که در بیرون دیده میشود. نه آنان کسی هستند که بنام شاعری یا شعردوستی بآن سختگیریها و فشارها پردازند و نه من کسی هستم که بعلت شاعر نبودن ، آن دشمنی را با شاعران نمایم و آن سختیها را بخود هموار گردانم. اینها علتهای دیگری دارد که باید یک روزی با خود آقایان روبرو شویم (اگر خدا خواهد) و این سخنان را بمیان آوریم و در آن هنگام در روزنامه هم خواهیم نوشت و بسیاری از رازها را آشکار خواهیم گردانید. [2]
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 ما بکار از راهش درآمدهایم (یک از یک)
... یک روزی بود جناب آقای فروغی نخستوزیر و جناب آقای حکمت وزیر فرهنگ بودند و این دو وزیر هواداری بسیار از شعرای گذشتهی ایران مینمودند و در راه رواج آنها کوشش بیاندازه نشان میدادند. در همان روزها «کنگرهی فردوسی» تازه بپایان رسیده و در نتیجهی آن جشن و تجلیل باشکوه ، در سرتاسر ایران هواداری از شعر و شاعران رواج بیاندازه یافته بود. در بیشتر شهرها انجمن ادبی که خود انجمن شاعران بود برپا میکردند. روزنامهها پیاپی شعر و غزل بچاپ میرسانیدند.
در همان هنگام ما در سال دوم پیمان بنوشتن گفتارهایی در نکوهش از بیهودهگویی شاعران آغاز کردیم و زیانهای کتابهای بازمانده از زمان مغول و قرنهای گذشته را یکایک شمردن گرفتیم.
ما با هر شعری مخالف نیستیم. من مقصود خود را دربارهی شعر بارها نوشتهام و در پرچم نیز خواهیم نوشت. ما از یکسو با بیهودهگویی شاعران دشمنی مینمودیم و از یکسو شعرها و کتابهای زمان مغول و قرنهای گذشته را (که دورهی زبونی ایران بوده) زیانآور میدانستیم. اینها را باید در جای خود شرح دهیم.
به هر حال نوشتههای ما در چنان هنگامی با یک هیاهوی سختی مصادف گردید. انجمن ادبی و شاعران همگی بدشمنی برخاستند. برخی روزنامهها ستونهای خود را بروی گفتارهای پست و بیادبانه که کسانی در برابر دلیلهای ما مینوشتند باز کردند.
از آنسوی آقایان نخستوزیر و وزیر فرهنگ با پیمان دشمنی سختی نمودند و از فشار بازنایستادند. همان جناب آقای حکمت چون گواه این داستانست در اینجا مینویسم [1] : در آن روزها من در دانشکدهی معقول و منقول درس مختصری [تاریخ] داشتم و چون همان هنگام قانون دانشگاه گذشت من نیز مشمول بودم که بایستی یک رسالهای بنویسم و از شمار استادان باشم و ماهانه سههزار ریال بیشتر حقوق گیرم. لیکن روزی بدیدن جناب آقای حکمت رفتم و ایشان بیمقدمه بپرخاشهایی برخاستند که چرا در پیمان از خیام و دیگر شاعران بدگویی رفته ، و در پایان چنین گفتند : «ما شما را باستادی در دانشگاه با این شرط خواهیم پذیرفت که آن نوشتههای خود را جبران کنید». من پاسخ داده گفتم : «در آن صورت باید از استادی دانشگاه چشم پوشم». چنان هم کردم. برای آنکه از راه خود برنگردم از حقوق استادی و از دیگر بهرههای آن چشم پوشیدم.
کسانی بمن ایراد میگیرند که کیف وکالت بزیر بغل گرفته و هر روز در دادگاهها در جلو این میز و آن میز میایستم. ولی من خود از این کار بسیار خرسندم. زیرا همین کیف به بغل زدن و در جلو میزهای دفتر و دادگاه ایستادنست که مرا توانا گردانیده از چنین آزمایشهایی با پیشانی باز بیرون آیم.
در اینجا جای آن نیست که بگوییم چرا آقای فروغی و آقای حکمت بکتابهای زمان مغول و بشعرای گذشته آن علاقه را نشان میدادند و چرا من آن مخالفت را میکردم. ظاهر مطلب آنست که آقایان چون خود شاعرند هواداری از شعرا مینمودند و من چون شاعر نیستم از آن بدم میآمد. ولی چنین نیست و داستان از هر دو سو بسیار عمیقتر از اینست که در بیرون دیده میشود. نه آنان کسی هستند که بنام شاعری یا شعردوستی بآن سختگیریها و فشارها پردازند و نه من کسی هستم که بعلت شاعر نبودن ، آن دشمنی را با شاعران نمایم و آن سختیها را بخود هموار گردانم. اینها علتهای دیگری دارد که باید یک روزی با خود آقایان روبرو شویم (اگر خدا خواهد) و این سخنان را بمیان آوریم و در آن هنگام در روزنامه هم خواهیم نوشت و بسیاری از رازها را آشکار خواهیم گردانید. [2]
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ فروغی و حکمت هر دو دشمنیها نشان دادند. فروغی همان سال (21) مرد ولی حکمت تا سال 59 زنده بود و بارها جایگاههای بلندی گرفت.
2ـ این سخن جای اندیشهی فراوان دارد و بآسانی نمیتوان از رویش گذشت. زمانی که این گفتار نوشته شده اینان (فروغی و حکمت) هر دو زنده بودند. فروغی که سالها در حکومت رضاشاه وزیر و نخستوزیر بود ، تا یک ماه و نیم پیش از این گفتار نیز نخستوزیر محمدرضاشاه میبود. از یک ماه پیش از این گفتار نیز وزیر دربار گردیده بود. حکمت نیز پس از این بارها وزارت و جایگاههای بالایی داشت تا در سال 59 درگذشت. اکنون باید اندیشید : اینان هر دو کسروی را نیک میشناختند و کسروی نیز آنها را. در یک گفتاری در یکی از روزنامههای پرتیراژ آن زمان ، کسروی هر دو را در پرده «خائن» و با چنین سخنانی ایشان را بدفاع از خود و رفع آن اتهام میخواند. ولی آنها چه میکنند؟ آیا از اینکه کسروی بایشان «اتهام» بسته شکایت میکنند؟! آیا خواهان تشکیل دادگاهی در این باره میشوند؟! آیا در روزنامهها و یا در کتابی از خود دفاع میکنند؟!. نه! هیچ یک نبوده است. پس نتیجه چیست؟! چگونه وزیر بانفوذی همچون حکمت و کسی مانند فروغی که در دو حکومت پهلوی و پیش از آن رویهمرفته نزدیک به بیست مقام از ریاست مجلس تا نخستوزیری را داشته و در زمان این گفتار نیز بتازگی از نخستوزیری خود دست کشیده و وزیر دربار شده بود درپی دفاع از خود برنیامده؟!
باید دانست این نخستین حملهی مستقیم کسروی باعضای «کمپانی خیانت» است. کمابیش دو سال و نیم پس از این کسروی در کتاب «دادگاه» نیمی از دانستههای خود را بآشکار درآورده و از «کمپانی خیانت» آشکاره سخن میراند و خیانتهای ایشان را تا آنجا که در بررسیهای تاریخی دانسته و در پیشامدهای شهریور 1320 نیز برایش روشنتر گردیده بود برشتهی نوشتن میکشد.
(پرچم روزانه شمارهی 69)
🌸
1ـ فروغی و حکمت هر دو دشمنیها نشان دادند. فروغی همان سال (21) مرد ولی حکمت تا سال 59 زنده بود و بارها جایگاههای بلندی گرفت.
2ـ این سخن جای اندیشهی فراوان دارد و بآسانی نمیتوان از رویش گذشت. زمانی که این گفتار نوشته شده اینان (فروغی و حکمت) هر دو زنده بودند. فروغی که سالها در حکومت رضاشاه وزیر و نخستوزیر بود ، تا یک ماه و نیم پیش از این گفتار نیز نخستوزیر محمدرضاشاه میبود. از یک ماه پیش از این گفتار نیز وزیر دربار گردیده بود. حکمت نیز پس از این بارها وزارت و جایگاههای بالایی داشت تا در سال 59 درگذشت. اکنون باید اندیشید : اینان هر دو کسروی را نیک میشناختند و کسروی نیز آنها را. در یک گفتاری در یکی از روزنامههای پرتیراژ آن زمان ، کسروی هر دو را در پرده «خائن» و با چنین سخنانی ایشان را بدفاع از خود و رفع آن اتهام میخواند. ولی آنها چه میکنند؟ آیا از اینکه کسروی بایشان «اتهام» بسته شکایت میکنند؟! آیا خواهان تشکیل دادگاهی در این باره میشوند؟! آیا در روزنامهها و یا در کتابی از خود دفاع میکنند؟!. نه! هیچ یک نبوده است. پس نتیجه چیست؟! چگونه وزیر بانفوذی همچون حکمت و کسی مانند فروغی که در دو حکومت پهلوی و پیش از آن رویهمرفته نزدیک به بیست مقام از ریاست مجلس تا نخستوزیری را داشته و در زمان این گفتار نیز بتازگی از نخستوزیری خود دست کشیده و وزیر دربار شده بود درپی دفاع از خود برنیامده؟!
باید دانست این نخستین حملهی مستقیم کسروی باعضای «کمپانی خیانت» است. کمابیش دو سال و نیم پس از این کسروی در کتاب «دادگاه» نیمی از دانستههای خود را بآشکار درآورده و از «کمپانی خیانت» آشکاره سخن میراند و خیانتهای ایشان را تا آنجا که در بررسیهای تاریخی دانسته و در پیشامدهای شهریور 1320 نیز برایش روشنتر گردیده بود برشتهی نوشتن میکشد.
(پرچم روزانه شمارهی 69)
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (دو از نه)
امروز در ایران دستههای بسیاری بنام «حزب» پدید آمده. جدایی میانهی ما و آنان در اینست که آنان میخواهند مردم را به همان حالی که هستند بسر خود گرد آورند و رشتهی سیاست را بدست گیرند ، میخواهند یک تودهی ناتوانی را در زیر دست داشته در پشت سر تودههای توانا راه برند. ولی ما میخواهیم مردم را از آلودگیها پاک گردانیم و از این ناتوانی بیرون آورده ، در شاهراه زندگانی همگام دیگر تودهها گردانیم. اینست جدایی میانهی ما و ایشان ، و این کار دشوار است ، ولی ناشدنی نیست. در این کار یکی سرمایه میبایست که خدا را سپاس ما میداریم و دیگری جانفشانی و از خود گذشتگی که بآن نیز آمادهایم.
ما برای برانداختن این کیشها و بدآموزیها بهترین و هموارترین راه را پیش گرفتهایم. باینمعنی از یکسو معنی راست دین را بازنموده نشان میدهیم که دین اینست [1] ، و از یکسو به یکایک کیشها و بدآموزیها پرداخته بیپاییش را روشن میگردانیم و در همهی گفتههای خود داوری خرد را پیش میکشیم. کلبههای پست و کهنی را ویران میگردانیم در حالی که در جلو آنها کاخ باشکوه بلندی برافراشته درش را برای پناهندگان باز گزاردهایم.
با این راهی که پیش گرفتهایم اندیشیده میشد که کار با آسانی پیش خواهد رفت و کشاکش و هیاهو کم خواهد بود. ولی از بس گمراهیها ریشه دوانیده با آسانی کنده نمیشود ، و شما میبینید که پیروان کیشها در برابر دلیلهای ما به چه بیفرهنگیها و پستیها برمیخیزند.
پیشامدهای مراغه و تبریز و میاندوآب را در بهمنماه گذشته [1322] شنیدهاید و میدانید شیعیان و شیخیان و صوفیان و بهائیان دست بهم دادند ، حاجیهای انباردار[=محتکر] پولها ریختند ، ادارههای شیعی میدان را بآنان باز گزاردند ، زدند ، زخمی کردند ، سوزانیدند ، بتاراج بردند. سپس دشنامنامههایی که راستیرا نشان شیعیگری میبود بچاپ رسانیدند و در شهرها پراکندند. یک ماه بیشتر سرگرم این بدنهادیها [=بدذاتیها] میبودند و چنین میپنداشتند که ما را از میان بردهاند و آسوده گردیدهاند. سپس که دیدهاند نتیجه از آن کارها جز رسوایی بدست نیامده این بار رویهی [صورت] دیگری بکار خود داده «گربهی زاهد» شدهاند. کتابها چاپ میکنند و در پندار [=خیال] خود بما پاسخ میدهند.
نخست بگویم : آن بدنهادیها در مراغه و تبریز و میاندوآب فراموش نخواهد گردید و اگر ده سال هم بگذرد بدنهادان کیفر خواهند یافت.
دوم : من در شگفت نیستم که آن وحشیگریها از اینان سر زده و آن دشنامنامهها بچاپ رسیده. چه این رفتاریست که از هزار سال باز داشتهاند. درسیست که از پیشوایان خود گرفتهاند. اینان آن گروهیند که بیهیچ شُوَندی[سبب] با مردان بزرگی همچون ابابکر و عمر آن بیفرهنگیها را کردهاند. آنان گروهیند که با همسر گرامی پیغمبر خود آن ناپاسداریها را نمودهاند. در همان تبریز و مراغه و دیگر جاها نام «عایشه» دشنامست و شما اگر زنی را باین نام خوانید سخت خواهد رنجید. اینان آن تیرهدرونانیند که جعفربنعلی را بگناه آنکه راستگویی کرده و چنین گفته : «برادر من حسن عسکری فرزندی نمیداشت» ، «کذّاب» نامیدهاند و هزار سالست آن مرد راستگو را هو میکنند. از چنین گروهی بیفرهنگ و آزرم [=شرف] چه شگفت که دشنامنامهها بچاپ رسانند.
سوم : اینان هرچه از آن کارها کنند آبروی خود را بیشتر بردهاند. آن وحشیگریها که کردند بهمه نشان داده که چه بدنهادند ، و این کتابها که مینویسند بهمه نشان میدهد که چه بیمایهاند. اینان که با پاکدلیهای خود بما یاوری نتوانستند با این ناپاکیهای خود یاوری میکنند و از هر باره به پیشرفت کار ما میافزایند. شما نیک میدانید که پس از پیشامدهای آذربایجان چه تکانی در کارهای ما پدید آمده.
چهارم : ما را نشاید به نوشتههای آنان پاسخی دهیم. پاسخ را بکسی دهند که درپی راستیها باشد ، بکسی دهند که بروی سخن خود بایستد. کسانی که ما میدانیم درپی راستیها نمیباشند و این پس از شنیدن راستیهاست که باین نوشتهها برخاستهاند ، وآنگاه بروی سخن نخواهند ایستاد و از این راه که پاسخ شنیدند و درماندند از راه دیگری خواهند درآمد ؛ بچنین کسانی چه جای پاسخ دادنست. ولی چون برخی یاران خواستهاند ، سخنانی در این نشستها در پیرامون نوشتههای آنان خواهیم راند.
🔹 پانوشت :
1ـ برای دانستن معنی راست دین و آگاهی از ارجمندی و والایی آن ، کتاب «وَرجاوَندْبنیاد» را بخوانید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (دو از نه)
امروز در ایران دستههای بسیاری بنام «حزب» پدید آمده. جدایی میانهی ما و آنان در اینست که آنان میخواهند مردم را به همان حالی که هستند بسر خود گرد آورند و رشتهی سیاست را بدست گیرند ، میخواهند یک تودهی ناتوانی را در زیر دست داشته در پشت سر تودههای توانا راه برند. ولی ما میخواهیم مردم را از آلودگیها پاک گردانیم و از این ناتوانی بیرون آورده ، در شاهراه زندگانی همگام دیگر تودهها گردانیم. اینست جدایی میانهی ما و ایشان ، و این کار دشوار است ، ولی ناشدنی نیست. در این کار یکی سرمایه میبایست که خدا را سپاس ما میداریم و دیگری جانفشانی و از خود گذشتگی که بآن نیز آمادهایم.
ما برای برانداختن این کیشها و بدآموزیها بهترین و هموارترین راه را پیش گرفتهایم. باینمعنی از یکسو معنی راست دین را بازنموده نشان میدهیم که دین اینست [1] ، و از یکسو به یکایک کیشها و بدآموزیها پرداخته بیپاییش را روشن میگردانیم و در همهی گفتههای خود داوری خرد را پیش میکشیم. کلبههای پست و کهنی را ویران میگردانیم در حالی که در جلو آنها کاخ باشکوه بلندی برافراشته درش را برای پناهندگان باز گزاردهایم.
با این راهی که پیش گرفتهایم اندیشیده میشد که کار با آسانی پیش خواهد رفت و کشاکش و هیاهو کم خواهد بود. ولی از بس گمراهیها ریشه دوانیده با آسانی کنده نمیشود ، و شما میبینید که پیروان کیشها در برابر دلیلهای ما به چه بیفرهنگیها و پستیها برمیخیزند.
پیشامدهای مراغه و تبریز و میاندوآب را در بهمنماه گذشته [1322] شنیدهاید و میدانید شیعیان و شیخیان و صوفیان و بهائیان دست بهم دادند ، حاجیهای انباردار[=محتکر] پولها ریختند ، ادارههای شیعی میدان را بآنان باز گزاردند ، زدند ، زخمی کردند ، سوزانیدند ، بتاراج بردند. سپس دشنامنامههایی که راستیرا نشان شیعیگری میبود بچاپ رسانیدند و در شهرها پراکندند. یک ماه بیشتر سرگرم این بدنهادیها [=بدذاتیها] میبودند و چنین میپنداشتند که ما را از میان بردهاند و آسوده گردیدهاند. سپس که دیدهاند نتیجه از آن کارها جز رسوایی بدست نیامده این بار رویهی [صورت] دیگری بکار خود داده «گربهی زاهد» شدهاند. کتابها چاپ میکنند و در پندار [=خیال] خود بما پاسخ میدهند.
نخست بگویم : آن بدنهادیها در مراغه و تبریز و میاندوآب فراموش نخواهد گردید و اگر ده سال هم بگذرد بدنهادان کیفر خواهند یافت.
دوم : من در شگفت نیستم که آن وحشیگریها از اینان سر زده و آن دشنامنامهها بچاپ رسیده. چه این رفتاریست که از هزار سال باز داشتهاند. درسیست که از پیشوایان خود گرفتهاند. اینان آن گروهیند که بیهیچ شُوَندی[سبب] با مردان بزرگی همچون ابابکر و عمر آن بیفرهنگیها را کردهاند. آنان گروهیند که با همسر گرامی پیغمبر خود آن ناپاسداریها را نمودهاند. در همان تبریز و مراغه و دیگر جاها نام «عایشه» دشنامست و شما اگر زنی را باین نام خوانید سخت خواهد رنجید. اینان آن تیرهدرونانیند که جعفربنعلی را بگناه آنکه راستگویی کرده و چنین گفته : «برادر من حسن عسکری فرزندی نمیداشت» ، «کذّاب» نامیدهاند و هزار سالست آن مرد راستگو را هو میکنند. از چنین گروهی بیفرهنگ و آزرم [=شرف] چه شگفت که دشنامنامهها بچاپ رسانند.
سوم : اینان هرچه از آن کارها کنند آبروی خود را بیشتر بردهاند. آن وحشیگریها که کردند بهمه نشان داده که چه بدنهادند ، و این کتابها که مینویسند بهمه نشان میدهد که چه بیمایهاند. اینان که با پاکدلیهای خود بما یاوری نتوانستند با این ناپاکیهای خود یاوری میکنند و از هر باره به پیشرفت کار ما میافزایند. شما نیک میدانید که پس از پیشامدهای آذربایجان چه تکانی در کارهای ما پدید آمده.
چهارم : ما را نشاید به نوشتههای آنان پاسخی دهیم. پاسخ را بکسی دهند که درپی راستیها باشد ، بکسی دهند که بروی سخن خود بایستد. کسانی که ما میدانیم درپی راستیها نمیباشند و این پس از شنیدن راستیهاست که باین نوشتهها برخاستهاند ، وآنگاه بروی سخن نخواهند ایستاد و از این راه که پاسخ شنیدند و درماندند از راه دیگری خواهند درآمد ؛ بچنین کسانی چه جای پاسخ دادنست. ولی چون برخی یاران خواستهاند ، سخنانی در این نشستها در پیرامون نوشتههای آنان خواهیم راند.
🔹 پانوشت :
1ـ برای دانستن معنی راست دین و آگاهی از ارجمندی و والایی آن ، کتاب «وَرجاوَندْبنیاد» را بخوانید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 خردهگیری و پاسخ آن (یک از یک)
🔸 کوشاد تلگرام : چون مدتهاست میبینیم ایرانیان بجای آنکه به دردهای خود پروا کنند و بچاره بکوشند سرگرم کارهاییاند که سودی بحالشان ندارد از جمله اینکه نیکی حال کشور را از اخبار تلویزیونها و خبرگزاریهای بیگانه چشم دارند ، مثلاً انتخابات آمریکا و خبرهای جنگ در خاورمیانه را دمادم دنبال میکنند و چون امروز سیاست اینها را میگویند ، گمان دارند کوشش سیاسی میکنند و بکار مهمتر از اینها نمیتوانند برخیزند ، اینست نوشتار زیر را از پرچم روزانه برگزیدیم و خواستیم داوری خوانندگان را نیز بدانیم. از اینرو یک نظرخواهی هم در پایان آن میآوریم.
گفتارهایی که در شمارههای گذشته دربارهی «روان» نوشتیم کسانی خوانده و چنین گفتهاند : «حالا چه وقت این حرفهاست؟!.. حالا باید از جنگ [1] بحث کرد نه از روح ..» یک دسته مردم شیوهشان همین است که هر سخنی که ما بنویسیم میگویند : «حالا چه وقت این حرفهاست؟!» پیش از جنگ هم این را میگفتند و اکنون هم میگویند و ما نمیدانیم کدام روز خواهد بود که این تیرهدرونها چنین سخنی نگویند؟!..
گفتهاند : «حالا باید از جنگ بحث کرد» میگویم : «از جنگ بشما چه؟.. شما مگر در جنگ شرکت کردهاید؟!.. مگر از پشت سر این جنگ برای شما بهرهای خواهد بود؟! این جنگ به هر حالی که میخواهد بیفتد ، شما همان زیردستان بدبختی که هستید هستید. شما که نمیخواهید بخود تکانی بدهید و باین گرفتاریهای خود چارهای کنید چه انگلیس غلبه کند و چه آلمان فیروز درآید بشما سودی نخواهد بود و این گرفتاری و توسری خوری را که دارید خواهید داشت. شما اگر مردان خردمند و بافهمی بودید بایستی بجای ایراد بنوشتههای من بآن روزنامههایی که گفتارهای پیاپی دربارهی جنگ مینویسند و مغز خود را فرسوده گردانیده پیشبینیهایی مینمایند ایراد گرفته بگویید : «اگر دیگران جنگ میکنند بما چه که این اندازه اندیشهی خود را مشغول داریم؟!. بما چه که وقت خود را در راه کشف آیندهی جنگ هدر گردانیم؟!. بما چه دردهای خود را فراموش کرده بداستان جهانگشاییهای دیگران پردازیم؟!.» اگر مردان خردمندی بودید این ایراد را میگرفتید. افسوس که نیستید و از بیخردی بجای پرداختن بچارهی دردهای خود شب و روز در گفتگوی خبرهای جنگ هستید و باز از بیخردی چنین میپندارید که از پشت سر این جنگ برای شما یک راه نجاتی باز خواهد شد.
شما آن نادانانی هستید که میخواهید «آیین طبیعت» را تغییر دهید ، میخواهید دستگاه خدا را بهم زنید. این یک قانون بسیار استوار طبیعی است که یک مردمی تا نیک نباشند از جهان نیکی نخواهند دید. ولی شما میخواهید با زور بیخردی گردن به نیکی نگزارید و خود را از آلودگیها پاک نگردانید و با اینحال از جهان نیکی ببینید. میخواهید دیگران که جنگ میکنند و خونهای خود را میریزند بشما نیز سهمی از فیروزیهای خود دهند. ببینید تا چه اندازه نادانید.
آن گفتارهایی که ما دربارهی «روان» نوشتیم گفتگوهای علمی یا تفننی نبوده. چنانکه بارها گفتهایم بدبختی مردم شرق از پراکندگی اندیشهها و از ندانستن معنی جهان و زندگانی است و یگانه راه چاره این است که ما معنی درست جهان و زندگانی را شرح دهیم و یک رشته حقایق را روشن گردانیم و بدینسان یک راهی باز کرده و همگی را بآن راه بخوانیم که کسانی که از خرد و فهم و غیرت بهره دارند بپذیرند و از ما باشند و دیگران که در کنار میمانند و بروی نادانیهای خود پافشاری مینمایند خدا میانهی ما و آنان داوری کند.
این است مقصود ما. این است آن آرمان بزرگی ، آن آرمان ورجاوندی[مقدس] که در راهش میکوشیم و اینهمه رنج را بخود هموار میگردانیم. آن گفتگو از جان و روان نیز از این راهست و مقصود روشن کردن حقیقت آدمیگری میباشد. تاکنون این حقیقت در پرده بوده و معنی درست روان را کسی نمیشناخته. چنانکه گفتم دانشمندان بنامی همچون شوپنهاور و باخنر[بوشنر] و نیتچه و دیگران آن را نشناختهاند و اینست بآن سخنان زهرآلودی دربارهی جهان و زندگانی برخاستهاند. این سخن که بدهانها افتاده : «زندگانی نبرد است» و امروز گوشهای جوانان همه بآن آشناست ، اشتباه بزرگیست که از همین نشناختن معنی روان برخاسته است.
شما اگر میخواهید ارزش این سخنان را چندان که هست بدانید این را ملاحظه کنید که دانشمندان بزرگ اروپا آنها را نشناختهاند در جایی که سراپا حقایق است که کوچکترین ایرادی وارد نخواهد شد. از آنسوی چنانکه نوشتهایم هر کسی پیش از هر کاری لازم است که خود را بشناسد ، و کسی اگر میخواهد خود را بشناسد باید این گفتارها را بخواند.
🔸 خردهگیری و پاسخ آن (یک از یک)
🔸 کوشاد تلگرام : چون مدتهاست میبینیم ایرانیان بجای آنکه به دردهای خود پروا کنند و بچاره بکوشند سرگرم کارهاییاند که سودی بحالشان ندارد از جمله اینکه نیکی حال کشور را از اخبار تلویزیونها و خبرگزاریهای بیگانه چشم دارند ، مثلاً انتخابات آمریکا و خبرهای جنگ در خاورمیانه را دمادم دنبال میکنند و چون امروز سیاست اینها را میگویند ، گمان دارند کوشش سیاسی میکنند و بکار مهمتر از اینها نمیتوانند برخیزند ، اینست نوشتار زیر را از پرچم روزانه برگزیدیم و خواستیم داوری خوانندگان را نیز بدانیم. از اینرو یک نظرخواهی هم در پایان آن میآوریم.
گفتارهایی که در شمارههای گذشته دربارهی «روان» نوشتیم کسانی خوانده و چنین گفتهاند : «حالا چه وقت این حرفهاست؟!.. حالا باید از جنگ [1] بحث کرد نه از روح ..» یک دسته مردم شیوهشان همین است که هر سخنی که ما بنویسیم میگویند : «حالا چه وقت این حرفهاست؟!» پیش از جنگ هم این را میگفتند و اکنون هم میگویند و ما نمیدانیم کدام روز خواهد بود که این تیرهدرونها چنین سخنی نگویند؟!..
گفتهاند : «حالا باید از جنگ بحث کرد» میگویم : «از جنگ بشما چه؟.. شما مگر در جنگ شرکت کردهاید؟!.. مگر از پشت سر این جنگ برای شما بهرهای خواهد بود؟! این جنگ به هر حالی که میخواهد بیفتد ، شما همان زیردستان بدبختی که هستید هستید. شما که نمیخواهید بخود تکانی بدهید و باین گرفتاریهای خود چارهای کنید چه انگلیس غلبه کند و چه آلمان فیروز درآید بشما سودی نخواهد بود و این گرفتاری و توسری خوری را که دارید خواهید داشت. شما اگر مردان خردمند و بافهمی بودید بایستی بجای ایراد بنوشتههای من بآن روزنامههایی که گفتارهای پیاپی دربارهی جنگ مینویسند و مغز خود را فرسوده گردانیده پیشبینیهایی مینمایند ایراد گرفته بگویید : «اگر دیگران جنگ میکنند بما چه که این اندازه اندیشهی خود را مشغول داریم؟!. بما چه که وقت خود را در راه کشف آیندهی جنگ هدر گردانیم؟!. بما چه دردهای خود را فراموش کرده بداستان جهانگشاییهای دیگران پردازیم؟!.» اگر مردان خردمندی بودید این ایراد را میگرفتید. افسوس که نیستید و از بیخردی بجای پرداختن بچارهی دردهای خود شب و روز در گفتگوی خبرهای جنگ هستید و باز از بیخردی چنین میپندارید که از پشت سر این جنگ برای شما یک راه نجاتی باز خواهد شد.
شما آن نادانانی هستید که میخواهید «آیین طبیعت» را تغییر دهید ، میخواهید دستگاه خدا را بهم زنید. این یک قانون بسیار استوار طبیعی است که یک مردمی تا نیک نباشند از جهان نیکی نخواهند دید. ولی شما میخواهید با زور بیخردی گردن به نیکی نگزارید و خود را از آلودگیها پاک نگردانید و با اینحال از جهان نیکی ببینید. میخواهید دیگران که جنگ میکنند و خونهای خود را میریزند بشما نیز سهمی از فیروزیهای خود دهند. ببینید تا چه اندازه نادانید.
آن گفتارهایی که ما دربارهی «روان» نوشتیم گفتگوهای علمی یا تفننی نبوده. چنانکه بارها گفتهایم بدبختی مردم شرق از پراکندگی اندیشهها و از ندانستن معنی جهان و زندگانی است و یگانه راه چاره این است که ما معنی درست جهان و زندگانی را شرح دهیم و یک رشته حقایق را روشن گردانیم و بدینسان یک راهی باز کرده و همگی را بآن راه بخوانیم که کسانی که از خرد و فهم و غیرت بهره دارند بپذیرند و از ما باشند و دیگران که در کنار میمانند و بروی نادانیهای خود پافشاری مینمایند خدا میانهی ما و آنان داوری کند.
این است مقصود ما. این است آن آرمان بزرگی ، آن آرمان ورجاوندی[مقدس] که در راهش میکوشیم و اینهمه رنج را بخود هموار میگردانیم. آن گفتگو از جان و روان نیز از این راهست و مقصود روشن کردن حقیقت آدمیگری میباشد. تاکنون این حقیقت در پرده بوده و معنی درست روان را کسی نمیشناخته. چنانکه گفتم دانشمندان بنامی همچون شوپنهاور و باخنر[بوشنر] و نیتچه و دیگران آن را نشناختهاند و اینست بآن سخنان زهرآلودی دربارهی جهان و زندگانی برخاستهاند. این سخن که بدهانها افتاده : «زندگانی نبرد است» و امروز گوشهای جوانان همه بآن آشناست ، اشتباه بزرگیست که از همین نشناختن معنی روان برخاسته است.
شما اگر میخواهید ارزش این سخنان را چندان که هست بدانید این را ملاحظه کنید که دانشمندان بزرگ اروپا آنها را نشناختهاند در جایی که سراپا حقایق است که کوچکترین ایرادی وارد نخواهد شد. از آنسوی چنانکه نوشتهایم هر کسی پیش از هر کاری لازم است که خود را بشناسد ، و کسی اگر میخواهد خود را بشناسد باید این گفتارها را بخواند.
ما برای آنکه اندیشههای پراکنده را دور رانده و بیاری خدای بزرگ همه را به یک راه بیاوریم ناگزیریم که جهان را معنی کنیم ، زندگی را معنی کنیم ، روان را شرح دهیم ، خرد را روشن گردانیم ، معنی درست کشاورزی و بازرگانی و کار و پیشه را بفهمانیم ، معنی درست فرهنگ (یا تربیت) را شرح داده راه درست آن را نشان دهیم. اینهاست کار ما. اینهاست وظیفهای که من و یارانم بگردن داریم و بخواست خدا انجام خواهیم داد.
[1] : خواست جنگ جهانی دوم است.
[1] : خواست جنگ جهانی دوم است.
ارزیابی شما از داوری نویسنده در نوشتار بالا چیست؟
Anonymous Poll
11%
خطاست.
23%
چندان روشن نیست.
67%
راست است.
📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (یک از سه)
چون در گفتارهای پیش از مخالفت خود با شاعران نام بردیم میخواهیم در اینجا بهتر و مفصلتر شرح دهیم :
باید دانست هر چیزی یک حقیقتی دارد که اگر دانسته شود نیکی یا بدیش بآسانی شناخته خواهد بود. دربارهی شعر هم باید حقیقت آن را دانست. زیرا چنانکه حقیقت بسیار چیزها دانسته نیست حقیقت شعر نیز دانسته نمیباشد. شاعران خودشان ستایشهای غریبی از آن کردهاند. چنانکه گاهی آن را «معجزه» نامیدهاند. گاهی «سحر» خواندهاند. گاهی «ید بیضا» گفتهاند. برخی گزافه را بالا برده آن را «وحی» نامیدهاند. ولی اینها همه گزافه است. همه از آنست که معنی درست شعر را نمیدانند.
شما اگر امروز از کسی بپرسید : «شعر چیست؟..» از این پرسش شما در شگفت شده خواهد گفت : «چطور شعر چیست؟.. مگر شما معنی شعر را نمیدانید؟!.. مگر تاکنون شعر نشنیدهاید؟!..». باید گفت : چرا شعر شنیدهایم. در ایران چه فراوانست شعر. مثلاً این یک شعریست :
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نقل مجلسشان دانههای زنجیر است
ما چون این را میاندیشیم و میسنجیم میبینیم «سخن» است : سخنی باوزن و قافیه. از اینجا میدانیم که سخن بدو گونه است : یکی ساده (بیوزن و قافیه) دیگری باوزن و قافیه ، که آن یکی را نثر مینامیم و این یکی را شعر. پس حقیقت شعر دانسته شد : «شعر سخن است». شما اگر یک سخنی دارید میتوانید آن را با نثر یا با شعر ـ با هر کدام که دلتان میخواهد ـ بگویید.
این چیزیست که همگی باید بپذیرند. کنون میآییم بر سر سخن : ما دربارهی سخن یک قاعدهای داریم و آن اینکه : «سخن برای نیاز باید بود». نطق یا سخنگویی یک نیروییست خدا بآدمیان داده که با آن مطالب خود را بیکدیگر بفهمانند. سخن برای آنست که شما چون مطلبی دارید بدیگری یا بدیگران بگویید. اینست اگر کسی یک مطلبی ندارد و بیجهت زبان و دهان خود را بکار میاندازد و یک جملههای بیمعنایی میگوید ، یا کسی در یک اتاقی تنها نشسته خودبخود سخنرانی میکند ، این کار دلیل اختلال مغز آن کس میباشد و مردم او را دیوانه یا سبکمغز خواهند شمرد. بسیاری از دیوانهها آسیب دیگری ندارند و عنوان دیوانگیشان جز بیهوده سخن گفتن نیست.
این هم چیزیست که باید همگی بپذیرند ، و ما از این دو مقدمه نتیجه گرفته میگوییم : «شعر هم باید جز بهنگام نیاز نباشد» ایراد ما بشعرا از همینجاست. شعرا شعر را تابع نیاز نمیدانند و آن را یک چیزی جداگانهای میشمارند و اینست بیآنکه نیازی باشد مینشینند و شعر میسازند.
اینان گمان میکنند شعر بخودی خود یک چیز مطلوبیست. باید آن را ساخت و نوشت و چاپ کرد ، اگرچه نیازی درمیان نباشد. ما میگوییم : این غلط است. این کار بیهودهگوییست. چه فرقی هست میانهی آنکه کسی با نثر بیهودهگویی کند یا اینکه دیگری با نظم کند؟!.. چرا باید آن را دیوانگی و سبکمغزی شمرد و این را نشمرد؟!..
تنها سخن نیست. هر کار دیگری همینکه از روی نیاز نبود بیهوده شمرده خواهد شد. شما چنین انگارید یک معماری یا یک شرکتی از اینجا تا قم ، در سر راه پیاپی خانه میسازد و میگذرد. این کار او جز دلیل دیوانگیش نخواهد بود. خانه باید ساخت ، ولی بهنگام نیاز و باندازهی نیاز. خانه برای نشستن است. خود آن یک مطلوب جداگانهای نیست.
ایراد نخستین ما بشعر از همین راه است. ما میگوییم : در جهان نیک و بدی هست. خدا بمردمان خرد داده که نیک و بد و سودمند و زیانمند را از هم جدا گردانند. میگوییم : باید در هر کاری خرد را داور گردانید و راهنمایی او را پذیرفت.
میگوییم : بحکم خرد بیهودهگویی چه با شعر باشد چه با نثر ناستوده است. میگوییم باید شعر را هم تابع نیاز گردانید ، نه اینکه آن را یک مطلوب جداگانه پندارید و هزارها و صدهزارها شعرهای بیهوده بسازید و بیرون بریزید و عمر خود و دیگران را هدر گردانید.
ما میگوییم : اگر کسی بیمار است و میخواهد از درد بنالد بنالد ، اگر از روزگار سختی دیده میخواهد بگله پردازد بپردازد ، اگر کسی گرفتار عشق گردیده میخواهد سوز و گداز درونی را بزبان آورد بیاورد ـ اینها را با نثر میکنند بکنند با شعر میکنند بکنند ـ ما را بآنها ایرادی نیست. ولی این بسیار غلط است که کسی بیمار نباشد و بیجهت از درد بنالد ، بسیار غلط است که کسی از روزگار سختی نبیند و بیهوده بگله پردازد ، بسیار غلط است که کسی گرفتار عشق نباشد بخیره[=بیجهت] ، سوز و گداز عاشقانه نماید ، بسیار غلط است که یک پیرمرد شصت ساله با دلی سرد و دستی لرزان و سری جنبان غزلهای عاشقانه سراید و از سوزش دل بنالهها پردازد.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (یک از سه)
چون در گفتارهای پیش از مخالفت خود با شاعران نام بردیم میخواهیم در اینجا بهتر و مفصلتر شرح دهیم :
باید دانست هر چیزی یک حقیقتی دارد که اگر دانسته شود نیکی یا بدیش بآسانی شناخته خواهد بود. دربارهی شعر هم باید حقیقت آن را دانست. زیرا چنانکه حقیقت بسیار چیزها دانسته نیست حقیقت شعر نیز دانسته نمیباشد. شاعران خودشان ستایشهای غریبی از آن کردهاند. چنانکه گاهی آن را «معجزه» نامیدهاند. گاهی «سحر» خواندهاند. گاهی «ید بیضا» گفتهاند. برخی گزافه را بالا برده آن را «وحی» نامیدهاند. ولی اینها همه گزافه است. همه از آنست که معنی درست شعر را نمیدانند.
شما اگر امروز از کسی بپرسید : «شعر چیست؟..» از این پرسش شما در شگفت شده خواهد گفت : «چطور شعر چیست؟.. مگر شما معنی شعر را نمیدانید؟!.. مگر تاکنون شعر نشنیدهاید؟!..». باید گفت : چرا شعر شنیدهایم. در ایران چه فراوانست شعر. مثلاً این یک شعریست :
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نقل مجلسشان دانههای زنجیر است
ما چون این را میاندیشیم و میسنجیم میبینیم «سخن» است : سخنی باوزن و قافیه. از اینجا میدانیم که سخن بدو گونه است : یکی ساده (بیوزن و قافیه) دیگری باوزن و قافیه ، که آن یکی را نثر مینامیم و این یکی را شعر. پس حقیقت شعر دانسته شد : «شعر سخن است». شما اگر یک سخنی دارید میتوانید آن را با نثر یا با شعر ـ با هر کدام که دلتان میخواهد ـ بگویید.
این چیزیست که همگی باید بپذیرند. کنون میآییم بر سر سخن : ما دربارهی سخن یک قاعدهای داریم و آن اینکه : «سخن برای نیاز باید بود». نطق یا سخنگویی یک نیروییست خدا بآدمیان داده که با آن مطالب خود را بیکدیگر بفهمانند. سخن برای آنست که شما چون مطلبی دارید بدیگری یا بدیگران بگویید. اینست اگر کسی یک مطلبی ندارد و بیجهت زبان و دهان خود را بکار میاندازد و یک جملههای بیمعنایی میگوید ، یا کسی در یک اتاقی تنها نشسته خودبخود سخنرانی میکند ، این کار دلیل اختلال مغز آن کس میباشد و مردم او را دیوانه یا سبکمغز خواهند شمرد. بسیاری از دیوانهها آسیب دیگری ندارند و عنوان دیوانگیشان جز بیهوده سخن گفتن نیست.
این هم چیزیست که باید همگی بپذیرند ، و ما از این دو مقدمه نتیجه گرفته میگوییم : «شعر هم باید جز بهنگام نیاز نباشد» ایراد ما بشعرا از همینجاست. شعرا شعر را تابع نیاز نمیدانند و آن را یک چیزی جداگانهای میشمارند و اینست بیآنکه نیازی باشد مینشینند و شعر میسازند.
اینان گمان میکنند شعر بخودی خود یک چیز مطلوبیست. باید آن را ساخت و نوشت و چاپ کرد ، اگرچه نیازی درمیان نباشد. ما میگوییم : این غلط است. این کار بیهودهگوییست. چه فرقی هست میانهی آنکه کسی با نثر بیهودهگویی کند یا اینکه دیگری با نظم کند؟!.. چرا باید آن را دیوانگی و سبکمغزی شمرد و این را نشمرد؟!..
تنها سخن نیست. هر کار دیگری همینکه از روی نیاز نبود بیهوده شمرده خواهد شد. شما چنین انگارید یک معماری یا یک شرکتی از اینجا تا قم ، در سر راه پیاپی خانه میسازد و میگذرد. این کار او جز دلیل دیوانگیش نخواهد بود. خانه باید ساخت ، ولی بهنگام نیاز و باندازهی نیاز. خانه برای نشستن است. خود آن یک مطلوب جداگانهای نیست.
ایراد نخستین ما بشعر از همین راه است. ما میگوییم : در جهان نیک و بدی هست. خدا بمردمان خرد داده که نیک و بد و سودمند و زیانمند را از هم جدا گردانند. میگوییم : باید در هر کاری خرد را داور گردانید و راهنمایی او را پذیرفت.
میگوییم : بحکم خرد بیهودهگویی چه با شعر باشد چه با نثر ناستوده است. میگوییم باید شعر را هم تابع نیاز گردانید ، نه اینکه آن را یک مطلوب جداگانه پندارید و هزارها و صدهزارها شعرهای بیهوده بسازید و بیرون بریزید و عمر خود و دیگران را هدر گردانید.
ما میگوییم : اگر کسی بیمار است و میخواهد از درد بنالد بنالد ، اگر از روزگار سختی دیده میخواهد بگله پردازد بپردازد ، اگر کسی گرفتار عشق گردیده میخواهد سوز و گداز درونی را بزبان آورد بیاورد ـ اینها را با نثر میکنند بکنند با شعر میکنند بکنند ـ ما را بآنها ایرادی نیست. ولی این بسیار غلط است که کسی بیمار نباشد و بیجهت از درد بنالد ، بسیار غلط است که کسی از روزگار سختی نبیند و بیهوده بگله پردازد ، بسیار غلط است که کسی گرفتار عشق نباشد بخیره[=بیجهت] ، سوز و گداز عاشقانه نماید ، بسیار غلط است که یک پیرمرد شصت ساله با دلی سرد و دستی لرزان و سری جنبان غزلهای عاشقانه سراید و از سوزش دل بنالهها پردازد.
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (سه از نه)
یکی از آن نوشتهها دفتریست بنام «تناقضات پیمان و پرچم» که کسانی از شما نیز خواندهاند . این دفتر در تبریز بچاپ رسیده و خود شاهکار ایشانست. بروی جلد دفتر نام نویسنده «توحیدی» دیده میشود. ولی چنانکه گفته میشود در تبریز کسی با آن نام شناخته نمیباشد ، و آنچه دانسته شده این را چند کسی از دستهی قرآنیان با کسان دیگری همدست گردیده نوشتهاند ، و پول چاپش را یکی از بازرگانان انباردار که نمیخواهم نامش را ببرم پرداخته است ، و چون این قرآنیان را با ما داستانیست پیش از آنکه بخود کتاب پردازم آن داستان را در اینجا مینویسم :
گویا در سال 1317 بود که من به تبریز رفته بودم و شنیدم حاجی یوسف شعار نامی سردستهی قرآنیانست و میخواهد با کسانی بدیدن من بیاید. چون آمدند و نشستند سخن از قرآن بمیان آورده پرسشی کردند. من گفتم : آیا خواست شما «تصحیح» قرآنست یا «اصلاح» مردم؟. خواست مرا نفهمیدند و از پاسخ درماندند. گفتم : از این پرسش که میکنید پیداست که شما بدشواریهایی در قرآن برخوردهاید و میخواهید آنها را از میان بردارید و دشواری در قرآن بازنگزارید. ولی ما میخواهیم بجای آن با گمراهیهایی که درمیان مردمست درنبردیم و آنها را از میان برداشته گمراهیای بازنگزاریم. اینست معنی آن پرسش من. پاسخی نگفت و من هم بخاموشی گراییدم.
سپس گفت : «شما نوشتهاید پیغمبر غیب نمیدانست.» گفتم : در قرآن آشکاره میگوید : «لا أَعْلَمُ الْغَیب» [1] گفت : «ای من عندی» (2) گفتم : «من عندی» را شما میگزارید. گفت : «خواهش میکنم تأویل [3] نکنیم.» من در شگفت شدم که خود «تأویل» میکند و بمن میگوید : «خواهش میکنم تأویل نکنیم.» بیاد آوردم که اینان از بس هر سخنی را تأویل کردهاند بآن خو گرفتهاند و آن کار خود را تأویل نمیدانند. یک بار نیز با آقای آرینپور به بازدید او رفتم و دیگر او را ندیدم.
ولی هر بار که به تبریز میرفتم از همراهانش میآمدند و آیههایی را میپرسیدند. من دیدم خواستشان همه آنست که دشواریهایی که در قرآنست بفهمند و پاسخهایی در برابر ایرادها یاد گیرند و قرآن را دستاویزی برای دستهبندی و هوسبازی گرفتهاند و از اینکه در نشستها نشینند و آیههای قرآن خوانند و معنی کنند لذت میبرند. زیرا که دیدم دشواریهای قرآن را از من میپرسند و در همان حال در کوششها با ما همراهی نمینمایند ، بلکه از کار ما ناخشنودی نشان میدهند. اینبود روزی که با کسانی در خانهی آقای مهدوی میبودیم و باز دو تن از آنان آمده بودند و یکی که نامش را نمیبرم بسخن پرداخت و از دشواریهای قرآن پرسید جلوش را گرفته گفتم : ما را گفتگوی دیگریست. گفت : «شما سخن از خدا میرانید و تا این اشکالها حل نشود باید خدا را هم نپذیرفت.» گفتم : چنین نیست و این تواند بود که آن دشواریها بحال خود بماند و ما خدا را بشناسیم و بشناسانیم. ما بخدا از راه این جهان پی بریم.
سپس که به تهران بازگشته بودم سه بار نامهای از پست رسید که باشد هر سه درمیان کاغذهایم میماند. این نامهها با ماشین نوشته شده و دستینه[=امضاء] گزارده نگردیده. ولی پیداست که جز از سوی ایشان نیست. در یکی از آنها مینویسد : «مردم بشما باورهایی میداشتند ، ولی اکنون باورشان سست میگردد. زیرا شما نوید[=وعده] داده بودید که بدشواریهای قرآن پردازید و بآنها پاسخ نویسید و تاکنون نپرداختهاید ...». در نامهی دیگری مینویسد : «شما مینویسید قرآن کتاب آسمانیست ، پس بآیههایی که با دانشها ناسازگار است چه میگویید؟..». نامهی سوم نیز در همین زمینههاست. من باین نامهها نیز پاسخ ندادم.
بیگمانست که آنان این نامهها ، بلکه خود داستان را بگردن نخواهند گرفت ، و ما هم نمیخواهیم از آن سود جوییم. چه این داستان را بگردن بگیرند و چه نگیرند در کار ما نخواهد هَنایید [=اثر کرد]. این را برای آگاهی شما گفتم.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی انعام (6) ، آیهی 50 و سورهی هود (11) ، آیهی 31
2ـ از پیش خودم ـ خواستش اینست که پیغمبر گفته غیب را از پیش خودم نمیدانم اما از پیش خدا میدانم.
3ـ تأویل ، بیرون بردن سخن از معنی راست خودش میباشد ، گزارش.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (سه از نه)
یکی از آن نوشتهها دفتریست بنام «تناقضات پیمان و پرچم» که کسانی از شما نیز خواندهاند . این دفتر در تبریز بچاپ رسیده و خود شاهکار ایشانست. بروی جلد دفتر نام نویسنده «توحیدی» دیده میشود. ولی چنانکه گفته میشود در تبریز کسی با آن نام شناخته نمیباشد ، و آنچه دانسته شده این را چند کسی از دستهی قرآنیان با کسان دیگری همدست گردیده نوشتهاند ، و پول چاپش را یکی از بازرگانان انباردار که نمیخواهم نامش را ببرم پرداخته است ، و چون این قرآنیان را با ما داستانیست پیش از آنکه بخود کتاب پردازم آن داستان را در اینجا مینویسم :
گویا در سال 1317 بود که من به تبریز رفته بودم و شنیدم حاجی یوسف شعار نامی سردستهی قرآنیانست و میخواهد با کسانی بدیدن من بیاید. چون آمدند و نشستند سخن از قرآن بمیان آورده پرسشی کردند. من گفتم : آیا خواست شما «تصحیح» قرآنست یا «اصلاح» مردم؟. خواست مرا نفهمیدند و از پاسخ درماندند. گفتم : از این پرسش که میکنید پیداست که شما بدشواریهایی در قرآن برخوردهاید و میخواهید آنها را از میان بردارید و دشواری در قرآن بازنگزارید. ولی ما میخواهیم بجای آن با گمراهیهایی که درمیان مردمست درنبردیم و آنها را از میان برداشته گمراهیای بازنگزاریم. اینست معنی آن پرسش من. پاسخی نگفت و من هم بخاموشی گراییدم.
سپس گفت : «شما نوشتهاید پیغمبر غیب نمیدانست.» گفتم : در قرآن آشکاره میگوید : «لا أَعْلَمُ الْغَیب» [1] گفت : «ای من عندی» (2) گفتم : «من عندی» را شما میگزارید. گفت : «خواهش میکنم تأویل [3] نکنیم.» من در شگفت شدم که خود «تأویل» میکند و بمن میگوید : «خواهش میکنم تأویل نکنیم.» بیاد آوردم که اینان از بس هر سخنی را تأویل کردهاند بآن خو گرفتهاند و آن کار خود را تأویل نمیدانند. یک بار نیز با آقای آرینپور به بازدید او رفتم و دیگر او را ندیدم.
ولی هر بار که به تبریز میرفتم از همراهانش میآمدند و آیههایی را میپرسیدند. من دیدم خواستشان همه آنست که دشواریهایی که در قرآنست بفهمند و پاسخهایی در برابر ایرادها یاد گیرند و قرآن را دستاویزی برای دستهبندی و هوسبازی گرفتهاند و از اینکه در نشستها نشینند و آیههای قرآن خوانند و معنی کنند لذت میبرند. زیرا که دیدم دشواریهای قرآن را از من میپرسند و در همان حال در کوششها با ما همراهی نمینمایند ، بلکه از کار ما ناخشنودی نشان میدهند. اینبود روزی که با کسانی در خانهی آقای مهدوی میبودیم و باز دو تن از آنان آمده بودند و یکی که نامش را نمیبرم بسخن پرداخت و از دشواریهای قرآن پرسید جلوش را گرفته گفتم : ما را گفتگوی دیگریست. گفت : «شما سخن از خدا میرانید و تا این اشکالها حل نشود باید خدا را هم نپذیرفت.» گفتم : چنین نیست و این تواند بود که آن دشواریها بحال خود بماند و ما خدا را بشناسیم و بشناسانیم. ما بخدا از راه این جهان پی بریم.
سپس که به تهران بازگشته بودم سه بار نامهای از پست رسید که باشد هر سه درمیان کاغذهایم میماند. این نامهها با ماشین نوشته شده و دستینه[=امضاء] گزارده نگردیده. ولی پیداست که جز از سوی ایشان نیست. در یکی از آنها مینویسد : «مردم بشما باورهایی میداشتند ، ولی اکنون باورشان سست میگردد. زیرا شما نوید[=وعده] داده بودید که بدشواریهای قرآن پردازید و بآنها پاسخ نویسید و تاکنون نپرداختهاید ...». در نامهی دیگری مینویسد : «شما مینویسید قرآن کتاب آسمانیست ، پس بآیههایی که با دانشها ناسازگار است چه میگویید؟..». نامهی سوم نیز در همین زمینههاست. من باین نامهها نیز پاسخ ندادم.
بیگمانست که آنان این نامهها ، بلکه خود داستان را بگردن نخواهند گرفت ، و ما هم نمیخواهیم از آن سود جوییم. چه این داستان را بگردن بگیرند و چه نگیرند در کار ما نخواهد هَنایید [=اثر کرد]. این را برای آگاهی شما گفتم.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی انعام (6) ، آیهی 50 و سورهی هود (11) ، آیهی 31
2ـ از پیش خودم ـ خواستش اینست که پیغمبر گفته غیب را از پیش خودم نمیدانم اما از پیش خدا میدانم.
3ـ تأویل ، بیرون بردن سخن از معنی راست خودش میباشد ، گزارش.
🌸
📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (دو از سه)
برای آنکه موضوع نیک روشن گردد یک مثلی یاد میکنم ـ مثلی که خود شاعرانه است و باریکی مطلب ، مرا بیاد کردن آن وامیدارد : شما اگر از جلو یک مغازهی خواروبارفروشی بگذرید خواهید دید مغازهدار یکسو کره را در ظرفی تودهوار ریخته و گزارده و یکسو هم کرههای قالبی را رویهم چیده. شما میتوانید آن کرهی تودهوار را به نثر و این کرهی قالبی را بشعر تشبیه کنید. پیداست که کرهی قالبی همان کره است ، نهایت با وزن و شکل خاصی. نیز پیداست که کرهی قالبی خوشنماتر از کرهی تودهوار میباشد و در بها نیز تفاوتی با آن خواهد داشت.
ولی در اینجا چند نکته ای هست : نخست اینکه کرهی قالبی برای صبحانه و سر سفره خوبست و آن را در همه جا بکار نمیبرند. مثلاً در مطبخ برای پختن خوراک آن را بکار نباید برد. در سخن نیز چنینست. شعر برخی مزایایی دارد و خوشنماتر از نثر است و در پاره جاها نیاز بآن داریم. مثلاً در نظام سرود میخوانند ، در موسیقی آواز میخوانند ، در اینگونه مواقع بشعر نیازمندیم و باید آن را داشته باشیم. لیکن چیزی که هست شعر در همه جا نیست. مثلاً تاریخ را نباید بشعر کشید ، دانشها را نباید با شعر سرود ، همچنین در بسیار جاها که شعر بسیار بیجهت است.
نکتهی دوم اینکه در کرهی قالبی ارزش مال کره است. نهایت قالب هم اندکی بآن افزوده. مثلاً فرض کنید کره سیری یک ریال است ، کرهی قالبی سیری شش عباسی خواهد بود. یک پنجیک ببهای کره افزوده خواهد شد.
در شعر نیز چنینست و ارزش مال خود مطلب باید بود [باید بود (bud) سبک شدهی باید بودن است.] ، نهایت وزن و قافیه اندکی بآن خواهد افزود. باینمعنی باید به یک مطلب لازم و سودمندی پرداخت که خود آن دارای ارزش باشد و از شعر هم بارزشش افزوده گردد. ولی شعرای ایران چنین میپندارند که ارزش تنها مال وزن و قافیه و مزایای شعریست و اینست پروای اینکه مطلبی لازم باشد و نباشد ، و سودی دارد و ندارد نکردهاند ، و اینست هرچه باندیشهشان رسیده برشتهی شعر کشیده و در دیوانها یادگار گزاردهاند ، و این داستان آن کسیست که چنین داند در کرهی قالبی همهی ارزش مال قالب است و اینست یک قالبی بدست گیرد و خاک و خاکستر و پهن و گچ و آهک و هرچه پیدا کرد بقالب زند و در مغازه رویهم چیند و انتظار کشد که خریداران بیایند و آنها را بخرند و ببرند. درست مانند همینست.
اینکه ما میگوییم : «شعر بخشی از سخنست و باید تابع نیاز باشد» شعرای ایران نفهمیدهاند. آنان از روز نخست شعر را یک چیز جداگانه دانسته و خودِ آن را مطلوب شمرده نام «ادبیات» دادهاند ، و به همین جهت هر یکی هزارها شعر سروده و از خود یادگار گزاردهاند. بلکه بیشتر آنان چه در گذشته و چه اکنون شاعری را کار یا پیشهای پنداشته جز بآن نپرداختهاند.
مثلاً میگویند سحابی استرآبادی 70000 رباعی ساخته. اگر این راست است باید گفت کاری جز این نمیکرده. صائب شاعر اسپهان 100000 شعر سروده. پیداست که پیشهاش جز همین نبوده. امیرعلیشیر نوایی وزیر سلطانحسین بایقرا چهار دیوان بزرگی (بترکی جغتایی) پرداخته و شعرهای دیگری نیز بسیار دارد. یقین است که از وزارت جز نام آن را نمیداشته. محمدعلی حزین در زمان استیلای افغان باسپهان ، از آن شهر بیرون آمده و در شهرهای ایران میگردیده و بگفتهی خودش در همان هنگام آشوب ، همه چیز را فراموش ساخته پیاپی شعر میسروده و دیوان میپرداخته.
در نظر آنان همینکه شعر دارای وزن و قافیهی درستی بود و شرایط شعری را داشت کافیست و جای ایرادی نمیباشد ، و اگر دارای یک مضمونی بود دیگر بهتر است. اینان بمضمون اهمیت بسیار میدهند. مثلاً همان شعری که دیروز نوشتیم :
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نُقل مجلسشان دانههای زنجیر است
از نظر ما یک سخن بیهودهای بیش نیست ، و از آنسوی معنایش بسیار رکیک است. یک کسی چقدر سبکمغز باشد که بحال زندانیان حسرت برد و آن را آرزو کند. ولی از دیدهی یک شاعر چون دارای یک مضمونیست و دانههای زنجیر به نقل تشبیه شده ، یک شعر خوبی میباشد.
این داستان مضمون در نزد شاعران اهمیت بیاندازه دارد. چنانکه اگر بزیان خودشان هم باشد از آن نمیگذرند. یک شاعر شیرازی بنام میرزا تقیخان ضیاءلشگر که در سالهای نخست مشروطه در تهران بوده و شعرهایی میسروده و بروزنامهها میفرستاده در یک جا دیدم چنین شعری سروده :
بر شاعر و سگ تا بتوانی مگذر هیچ
ور میگذری بر دمشان پا نگذاری
شعری باین زشتی را ساخته و در روزنامه بچاپ رسانیده تنها برای آنکه یک مضمونی را دربر دارد.
فراموش نمیکنم در سالهایی که تازه بتهران آمده بودم این را در مجلسی بگفتگو گزارده میگفتم : چرا باید کسی باین زشتیها تنزل نماید؟.. یکی از خود شاعران پاسخ داده گفت : «به هر حال یک مضمون تازهای را بکار برده».
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (دو از سه)
برای آنکه موضوع نیک روشن گردد یک مثلی یاد میکنم ـ مثلی که خود شاعرانه است و باریکی مطلب ، مرا بیاد کردن آن وامیدارد : شما اگر از جلو یک مغازهی خواروبارفروشی بگذرید خواهید دید مغازهدار یکسو کره را در ظرفی تودهوار ریخته و گزارده و یکسو هم کرههای قالبی را رویهم چیده. شما میتوانید آن کرهی تودهوار را به نثر و این کرهی قالبی را بشعر تشبیه کنید. پیداست که کرهی قالبی همان کره است ، نهایت با وزن و شکل خاصی. نیز پیداست که کرهی قالبی خوشنماتر از کرهی تودهوار میباشد و در بها نیز تفاوتی با آن خواهد داشت.
ولی در اینجا چند نکته ای هست : نخست اینکه کرهی قالبی برای صبحانه و سر سفره خوبست و آن را در همه جا بکار نمیبرند. مثلاً در مطبخ برای پختن خوراک آن را بکار نباید برد. در سخن نیز چنینست. شعر برخی مزایایی دارد و خوشنماتر از نثر است و در پاره جاها نیاز بآن داریم. مثلاً در نظام سرود میخوانند ، در موسیقی آواز میخوانند ، در اینگونه مواقع بشعر نیازمندیم و باید آن را داشته باشیم. لیکن چیزی که هست شعر در همه جا نیست. مثلاً تاریخ را نباید بشعر کشید ، دانشها را نباید با شعر سرود ، همچنین در بسیار جاها که شعر بسیار بیجهت است.
نکتهی دوم اینکه در کرهی قالبی ارزش مال کره است. نهایت قالب هم اندکی بآن افزوده. مثلاً فرض کنید کره سیری یک ریال است ، کرهی قالبی سیری شش عباسی خواهد بود. یک پنجیک ببهای کره افزوده خواهد شد.
در شعر نیز چنینست و ارزش مال خود مطلب باید بود [باید بود (bud) سبک شدهی باید بودن است.] ، نهایت وزن و قافیه اندکی بآن خواهد افزود. باینمعنی باید به یک مطلب لازم و سودمندی پرداخت که خود آن دارای ارزش باشد و از شعر هم بارزشش افزوده گردد. ولی شعرای ایران چنین میپندارند که ارزش تنها مال وزن و قافیه و مزایای شعریست و اینست پروای اینکه مطلبی لازم باشد و نباشد ، و سودی دارد و ندارد نکردهاند ، و اینست هرچه باندیشهشان رسیده برشتهی شعر کشیده و در دیوانها یادگار گزاردهاند ، و این داستان آن کسیست که چنین داند در کرهی قالبی همهی ارزش مال قالب است و اینست یک قالبی بدست گیرد و خاک و خاکستر و پهن و گچ و آهک و هرچه پیدا کرد بقالب زند و در مغازه رویهم چیند و انتظار کشد که خریداران بیایند و آنها را بخرند و ببرند. درست مانند همینست.
اینکه ما میگوییم : «شعر بخشی از سخنست و باید تابع نیاز باشد» شعرای ایران نفهمیدهاند. آنان از روز نخست شعر را یک چیز جداگانه دانسته و خودِ آن را مطلوب شمرده نام «ادبیات» دادهاند ، و به همین جهت هر یکی هزارها شعر سروده و از خود یادگار گزاردهاند. بلکه بیشتر آنان چه در گذشته و چه اکنون شاعری را کار یا پیشهای پنداشته جز بآن نپرداختهاند.
مثلاً میگویند سحابی استرآبادی 70000 رباعی ساخته. اگر این راست است باید گفت کاری جز این نمیکرده. صائب شاعر اسپهان 100000 شعر سروده. پیداست که پیشهاش جز همین نبوده. امیرعلیشیر نوایی وزیر سلطانحسین بایقرا چهار دیوان بزرگی (بترکی جغتایی) پرداخته و شعرهای دیگری نیز بسیار دارد. یقین است که از وزارت جز نام آن را نمیداشته. محمدعلی حزین در زمان استیلای افغان باسپهان ، از آن شهر بیرون آمده و در شهرهای ایران میگردیده و بگفتهی خودش در همان هنگام آشوب ، همه چیز را فراموش ساخته پیاپی شعر میسروده و دیوان میپرداخته.
در نظر آنان همینکه شعر دارای وزن و قافیهی درستی بود و شرایط شعری را داشت کافیست و جای ایرادی نمیباشد ، و اگر دارای یک مضمونی بود دیگر بهتر است. اینان بمضمون اهمیت بسیار میدهند. مثلاً همان شعری که دیروز نوشتیم :
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نُقل مجلسشان دانههای زنجیر است
از نظر ما یک سخن بیهودهای بیش نیست ، و از آنسوی معنایش بسیار رکیک است. یک کسی چقدر سبکمغز باشد که بحال زندانیان حسرت برد و آن را آرزو کند. ولی از دیدهی یک شاعر چون دارای یک مضمونیست و دانههای زنجیر به نقل تشبیه شده ، یک شعر خوبی میباشد.
این داستان مضمون در نزد شاعران اهمیت بیاندازه دارد. چنانکه اگر بزیان خودشان هم باشد از آن نمیگذرند. یک شاعر شیرازی بنام میرزا تقیخان ضیاءلشگر که در سالهای نخست مشروطه در تهران بوده و شعرهایی میسروده و بروزنامهها میفرستاده در یک جا دیدم چنین شعری سروده :
بر شاعر و سگ تا بتوانی مگذر هیچ
ور میگذری بر دمشان پا نگذاری
شعری باین زشتی را ساخته و در روزنامه بچاپ رسانیده تنها برای آنکه یک مضمونی را دربر دارد.
فراموش نمیکنم در سالهایی که تازه بتهران آمده بودم این را در مجلسی بگفتگو گزارده میگفتم : چرا باید کسی باین زشتیها تنزل نماید؟.. یکی از خود شاعران پاسخ داده گفت : «به هر حال یک مضمون تازهای را بکار برده».
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (چهار از نه)
اکنون بسر کتاب میآیم. ولی باز میباید پیش از آنکه بمتن پردازم در دیباچه سخنی رانم :
نخست : چرا این نویسندگان نام خود را آشکار نگردانیدهاند؟!. این برای چیست؟!. در این باره بهانه پیش میکشند و چنین میگویند : «چون دارندهی پرچم به هر که ایراد گرفته دشنام میدهد ما از ترس نام خود را آشکار نمیگردانیم.» شما میدانید که ما باین بهانه پاسخ دادهایم. [1] میدانید که ما دشنامده نیستیم و بکسی دشنام ندهیم. ما دشمن دشنامیم. آنان معنی دشنام را نیز نمیدانند. آنان خود دشنامدِهند و نام خود را بروی ما میگزارند. همان داستان شعار است که خود آیه را تأویل میکرد و بمن میگفت : «خواهشمندم تأویل نکنیم.»
دشنام آن نام زشتیست که بدروغ و برای توهین (نه برای فهمانیدن معنی) بکسی گفته شود. دشنام آن سخنان بیشرمانهایست که بنام «تبرّا» در کتابهای ایشان دربارهی ابوبکر و عمر و دیگران نوشتهاند. [2]
به هر حال ما اگر گاهی مینویسیم : «نادان» یا «نافهم» یا «تیرهدرون» معنی راست آنها را میخواهیم. کسی که چیزی ندانسته یا نفهمیده ، در زبان فارسی او را «نادان» یا «نافهم» نامند. کسی که خردش از روشنایی افتاده آمیغها[=حقایق] را نمیتواند پذیرفت ، درون او تیره است و نام او «تیرهدرون» باشد. ما نیز این معنیها را میخواهیم.
این کار را پیش از ما قرآن کرده است. اینکه در قرآن دربارهی بیدینان میگوید : «أُولَئِک کالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (3) دشنام نیست و معنی راست جمله را خواسته است. کسی که در برابر یک جنبش خدایی ایستد و از روی رشک و هوسْ دشمنی و کارشکنی نماید ، از چهارپا پستتر باشد.
به هر حال این بهانه پوچست و راستی چیز دیگر میباشد ، چنانکه شما میدانید یکی از شیوههای ایشانست که بروی سخنی نایستند و هر زمان سنگر عوض کنند. مثلاً در نشستی که با شما در زمینهی کیش شیعه گفتگو میکنند خواهید دید چون درماندند و بایرادهای شما پاسخ نتوانستند ، یکباره بازگشته قرآنی شدند و از کیش شیعه بیکبار بیزاری جستند.
اینهمه حدیثها که در کتابهاشان میباشد شما به هر کدام که ایراد گیرید خواهند گفت : «آن را ساختهاند و از امامان ما نیست.» از اینگونه چندانست که بشمار نیاید.
نویسندگان این دفتر که نامهای خود را نهان کردهاند برای آنست که اگر چندی گذشت و خواستند آنچه را که در این دفتر است بگردن نگیرند بتوانند و بگیر نیفتند. مثلاً داستان «معراج» یا «معجزه» که در این دفتر نوشتهاند ، پس از آنکه ما پاسخهایی دادیم و راه را برویشان بستیم ، همانان در برابر ما ایستند و بگویند : «اینها را ما هم میدانستیم. ما هم جز این نمیگفتیم.» اگر بگوییم در فلان دفتر چنان نوشتهاید بگردن نگرفته بگویند ما از آن آگاه نمیباشیم.
بازرگانی که دررفت[=هزینه] چاپ را داده و بروی دفتر نامش «ص. ا.» نوشته شده ، ما اگر دانستیم (مثلاً) آقای صادق ایپکچیست و او را شناختیم از گردنش انداخته بگوید : «من نبودهام. صمد ایلخچی ، یا صالح انگجی بوده.» اینان شاگردان دبیرستان تقیهاند و راه کار خود را نیک میشناسند.
شما نیک میدانید که داستان ولایت (یا حکومت) در کیش شیعی چه عنوانی میدارد. از روی آن کیش حکومت ازآنِ امامست و چون او ناپیداست فقها یا مجتهدان جانشینان اویند (که حکومت ازآنِ ایشانست). بهمین عنوان ملایان «سهم امام» میگیرند ، در کار «صغیر» دست میدارند ، زمینهای «مجهولالمالک» یا «بیمالک» را میفروشند. بهمین عنوان دولتها را «غاصب» میدانند و مالیات دادن و بسربازی رفتن را حرام میشمارند. بهمین عنوان میرزای قمی عمارتهای دولتی را به فتحعلیشاه باجاره داده بود. بهمین عنوان بسیاری از سران ادارهها در تهران و دیگر جاها پولی را که ماهانه از دولت میگیرند حرام میشمارند ، و برای آنکه حلال باشد از علما «اجازه» میگیرند و یا آن را «تَقاص» [4] میکنند. بهمین عنوان حاجیها و مشهدیها تا میتوانند از پرداخت مالیات بدولت میگریزند و در این باره دفترسازی و هر نیرنگ دیگری را سزا میشمارند. [5]
آقای احمد کاوه را شما همگی میشناسید. این جوان در تبریز رئیس مالیات بر درآمد میبود و میگوید : «به یکی از بازرگانان که میبایست بیش از سیهزار ریال مالیات پردازد فشار آورده پول میخواستیم و او نمیداد. شبی دیدم بخانهی من آمد و چون نشست پولی از جیبش درآورد و بجلو من گزارده چنین گفت : «بگیرید این پول ، سیهزار و فلان ریال است . من این را بخود شما میدهم و بصندوق دولت نمیدهم. مذهبم مرا نهی کرده.» میگوید من پول را گرفتم و فردا بصندوق دادم. مانندهی این داستان صدها توان گفت و نادان آن کسی که میخواهد با انکار پرده بروی اینها کشد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (چهار از نه)
اکنون بسر کتاب میآیم. ولی باز میباید پیش از آنکه بمتن پردازم در دیباچه سخنی رانم :
نخست : چرا این نویسندگان نام خود را آشکار نگردانیدهاند؟!. این برای چیست؟!. در این باره بهانه پیش میکشند و چنین میگویند : «چون دارندهی پرچم به هر که ایراد گرفته دشنام میدهد ما از ترس نام خود را آشکار نمیگردانیم.» شما میدانید که ما باین بهانه پاسخ دادهایم. [1] میدانید که ما دشنامده نیستیم و بکسی دشنام ندهیم. ما دشمن دشنامیم. آنان معنی دشنام را نیز نمیدانند. آنان خود دشنامدِهند و نام خود را بروی ما میگزارند. همان داستان شعار است که خود آیه را تأویل میکرد و بمن میگفت : «خواهشمندم تأویل نکنیم.»
دشنام آن نام زشتیست که بدروغ و برای توهین (نه برای فهمانیدن معنی) بکسی گفته شود. دشنام آن سخنان بیشرمانهایست که بنام «تبرّا» در کتابهای ایشان دربارهی ابوبکر و عمر و دیگران نوشتهاند. [2]
به هر حال ما اگر گاهی مینویسیم : «نادان» یا «نافهم» یا «تیرهدرون» معنی راست آنها را میخواهیم. کسی که چیزی ندانسته یا نفهمیده ، در زبان فارسی او را «نادان» یا «نافهم» نامند. کسی که خردش از روشنایی افتاده آمیغها[=حقایق] را نمیتواند پذیرفت ، درون او تیره است و نام او «تیرهدرون» باشد. ما نیز این معنیها را میخواهیم.
این کار را پیش از ما قرآن کرده است. اینکه در قرآن دربارهی بیدینان میگوید : «أُولَئِک کالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (3) دشنام نیست و معنی راست جمله را خواسته است. کسی که در برابر یک جنبش خدایی ایستد و از روی رشک و هوسْ دشمنی و کارشکنی نماید ، از چهارپا پستتر باشد.
به هر حال این بهانه پوچست و راستی چیز دیگر میباشد ، چنانکه شما میدانید یکی از شیوههای ایشانست که بروی سخنی نایستند و هر زمان سنگر عوض کنند. مثلاً در نشستی که با شما در زمینهی کیش شیعه گفتگو میکنند خواهید دید چون درماندند و بایرادهای شما پاسخ نتوانستند ، یکباره بازگشته قرآنی شدند و از کیش شیعه بیکبار بیزاری جستند.
اینهمه حدیثها که در کتابهاشان میباشد شما به هر کدام که ایراد گیرید خواهند گفت : «آن را ساختهاند و از امامان ما نیست.» از اینگونه چندانست که بشمار نیاید.
نویسندگان این دفتر که نامهای خود را نهان کردهاند برای آنست که اگر چندی گذشت و خواستند آنچه را که در این دفتر است بگردن نگیرند بتوانند و بگیر نیفتند. مثلاً داستان «معراج» یا «معجزه» که در این دفتر نوشتهاند ، پس از آنکه ما پاسخهایی دادیم و راه را برویشان بستیم ، همانان در برابر ما ایستند و بگویند : «اینها را ما هم میدانستیم. ما هم جز این نمیگفتیم.» اگر بگوییم در فلان دفتر چنان نوشتهاید بگردن نگرفته بگویند ما از آن آگاه نمیباشیم.
بازرگانی که دررفت[=هزینه] چاپ را داده و بروی دفتر نامش «ص. ا.» نوشته شده ، ما اگر دانستیم (مثلاً) آقای صادق ایپکچیست و او را شناختیم از گردنش انداخته بگوید : «من نبودهام. صمد ایلخچی ، یا صالح انگجی بوده.» اینان شاگردان دبیرستان تقیهاند و راه کار خود را نیک میشناسند.
شما نیک میدانید که داستان ولایت (یا حکومت) در کیش شیعی چه عنوانی میدارد. از روی آن کیش حکومت ازآنِ امامست و چون او ناپیداست فقها یا مجتهدان جانشینان اویند (که حکومت ازآنِ ایشانست). بهمین عنوان ملایان «سهم امام» میگیرند ، در کار «صغیر» دست میدارند ، زمینهای «مجهولالمالک» یا «بیمالک» را میفروشند. بهمین عنوان دولتها را «غاصب» میدانند و مالیات دادن و بسربازی رفتن را حرام میشمارند. بهمین عنوان میرزای قمی عمارتهای دولتی را به فتحعلیشاه باجاره داده بود. بهمین عنوان بسیاری از سران ادارهها در تهران و دیگر جاها پولی را که ماهانه از دولت میگیرند حرام میشمارند ، و برای آنکه حلال باشد از علما «اجازه» میگیرند و یا آن را «تَقاص» [4] میکنند. بهمین عنوان حاجیها و مشهدیها تا میتوانند از پرداخت مالیات بدولت میگریزند و در این باره دفترسازی و هر نیرنگ دیگری را سزا میشمارند. [5]
آقای احمد کاوه را شما همگی میشناسید. این جوان در تبریز رئیس مالیات بر درآمد میبود و میگوید : «به یکی از بازرگانان که میبایست بیش از سیهزار ریال مالیات پردازد فشار آورده پول میخواستیم و او نمیداد. شبی دیدم بخانهی من آمد و چون نشست پولی از جیبش درآورد و بجلو من گزارده چنین گفت : «بگیرید این پول ، سیهزار و فلان ریال است . من این را بخود شما میدهم و بصندوق دولت نمیدهم. مذهبم مرا نهی کرده.» میگوید من پول را گرفتم و فردا بصندوق دادم. مانندهی این داستان صدها توان گفت و نادان آن کسی که میخواهد با انکار پرده بروی اینها کشد.
👇
من از سالهاست از کتابهای فقهی دور میباشم و نخواهم توانست گواه از نوشتههای فقیهان یاد کنم. ولی نیازی نیست و این سخن درخور چون و چرا نمیباشد. با اینحال شنیده میشود در تبریز ملایان چیزی بنام «درفش اسلام» چاپ میکنند و در شمارهی نخست آن ، این داستان را انکار کردهاند. چون ما در این باره پرسیدهایم و پاسخی نتوانستهاند چارهی خود در انکار دیدهاند.
اکنون سخن در آنست که همان مهنامه نیز بینام است و نویسنده و چاپکنندهی آن شناخته نیست و هرآینه این بهر آنست که هر سخنی را در آن نوشتند در آینده توانند بگردن نگیرند ، توانند انکار کنند.
مثلاً همان داستان دعوای حکومت که در اینجا انکار کردهاند ملایان نجف و کربلا و قم که به همان دعوا ، بیتاج و تخت ، فرمان میرانند و پولها از مردم میگیرند این انکار را نخواهند پذیرفت و چنین خواهند گفت : «ما نمیدانیم آن را که نوشته است.»
در این زمینه برای آنکه میدان دغلکاری را تنگتر گردانیم میگوییم : ما کیش شیعی آن را میشناسیم که تاکنون بوده است و در کتابها هست. اینکه کسانی همچون مارمولک این سو و آن سو پیچند و هر زمان رنگ دیگری بکیش خود دهند و هرچه را که ما ایراد گرفتیم انکار کنند ، خود نمونهی دیگری از بیدینی و دغلکاری آن کسانست. ما با آن کیش شیعی گفتگو میداریم که تاکنون بوده است و اگر کسانی کیش دیگری از پیش خود پدید آوردهاند نامش را بشناسانند تا بدانیم چه خواهیم گفت. همین سخن را دربارهی صوفیگری و دیگر کیشها نیز میگوییم.
🔹 پانوشتها :
1ـ گفتار «باید دشنام را نیز معنی كنیم» ، پرچم نیمهماهه ، ش 11.
2ـ با یک جستجو در اینترنت کتابهای بسیاری در این زمینه توان یافت.
3ـ آنان همچون چهارپایانند بلکه گمراهتر میباشند. [سورهی انعام (7) ، آیهی 179]
4ـ (اصطلاح فقهی) بازپس گرفتن طلب خود به هر راه که تواند بود. (بیاری واژهنامهی دهخدا) تاوان دادن و گرفتن ، در اینجا دادن (بیاری واژهنامهی معین)
5ـ درین باره در کتاب «داوری» ، گفتار چهارم ، بگشادی سخن رانده شده است.
🌸
اکنون سخن در آنست که همان مهنامه نیز بینام است و نویسنده و چاپکنندهی آن شناخته نیست و هرآینه این بهر آنست که هر سخنی را در آن نوشتند در آینده توانند بگردن نگیرند ، توانند انکار کنند.
مثلاً همان داستان دعوای حکومت که در اینجا انکار کردهاند ملایان نجف و کربلا و قم که به همان دعوا ، بیتاج و تخت ، فرمان میرانند و پولها از مردم میگیرند این انکار را نخواهند پذیرفت و چنین خواهند گفت : «ما نمیدانیم آن را که نوشته است.»
در این زمینه برای آنکه میدان دغلکاری را تنگتر گردانیم میگوییم : ما کیش شیعی آن را میشناسیم که تاکنون بوده است و در کتابها هست. اینکه کسانی همچون مارمولک این سو و آن سو پیچند و هر زمان رنگ دیگری بکیش خود دهند و هرچه را که ما ایراد گرفتیم انکار کنند ، خود نمونهی دیگری از بیدینی و دغلکاری آن کسانست. ما با آن کیش شیعی گفتگو میداریم که تاکنون بوده است و اگر کسانی کیش دیگری از پیش خود پدید آوردهاند نامش را بشناسانند تا بدانیم چه خواهیم گفت. همین سخن را دربارهی صوفیگری و دیگر کیشها نیز میگوییم.
🔹 پانوشتها :
1ـ گفتار «باید دشنام را نیز معنی كنیم» ، پرچم نیمهماهه ، ش 11.
2ـ با یک جستجو در اینترنت کتابهای بسیاری در این زمینه توان یافت.
3ـ آنان همچون چهارپایانند بلکه گمراهتر میباشند. [سورهی انعام (7) ، آیهی 179]
4ـ (اصطلاح فقهی) بازپس گرفتن طلب خود به هر راه که تواند بود. (بیاری واژهنامهی دهخدا) تاوان دادن و گرفتن ، در اینجا دادن (بیاری واژهنامهی معین)
5ـ درین باره در کتاب «داوری» ، گفتار چهارم ، بگشادی سخن رانده شده است.
🌸
📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (سه از سه)
در هنگامی که ما از شعر گفتگو میکردیم و این سخنان خود را مینوشتیم دیدیم کسانی از شعرای تهران شعرها در نکوهش شعر (بلکه در هجو شاعران) نوشتند و آوردند و از ما درمیخواستند که آنها را بچاپ رسانیم.
روزی یکی از یاران گفت : مضمونهای تازهای بدست شعرا دادید. دیگری گفت : یک زمینهی نوینی پدید آوردید.
در سال 1313 که ما در پیمان از شعرا بنکوهش پرداختیم در ایران شعرگویی و علاقمندی بشعر تا باندازهی دیوانگی رسیده بود. زیرا گذشته از آنکه داستان شعر و شاعری در ایران ریشه دارد و از زمان سلجوقیان باین طرف از این کشور دهها هزار شاعر برخاسته و چنانکه گفته میشود دیوانهای ششهزار بیشتر از شاعران ، امروز در دست است دخالت شرقشناسان اروپا باین موضوع و کتابهایی که مستر براون و دیگران در این زمینه نوشتند تأثیر بسیار بزرگی را دربر داشته بود. در نتیجهی آنها در دبیرستانها «تاریخالشعرا» از دروس شمرده میشد. وزارت فرهنگ اهتمام بیاندازهای باین کار نشان داده کسان بسیاری را بتألیف کتاب دربارهی شعر و شاعران وامیداشت . روزنامهها ستونهای خود را با شعرهای تازه میآراستند. برخی روزنامهها تنها برای چاپ کردن شعر برپا شده بود. چند مجله برای همین کار چاپ مییافت.
پس از همهی اینها در همان سال چون جشن فردوسی گرفته شد و نمایندگان بسیاری از روس و انگلیس و فرانسه و آلمان و مصر و هندوستان و ترکیه و افغانستان و دیگر جاها برای یادآوری از یک شاعر هزار سال پیش ایرانی بتهران آمدند و از اینجا با شکوه و پذیرایی بسیار بمشهد رفتند ، خود این محرک سختی گردید و رواج شعر و شاعری را در ایران چند برابر بالا برد. در بیشتری از شهرهای ایران از جمله در خود تهران ـ انجمن ادبی برپا گردید که کسان بسیاری در آنها شرکت میکردند و هفتهای یک شب که گرد میآمدند هر کسی یک غزلی یا قصیدهای یا قطعهای که ساخته بود میخواند و این نتیجه آن را میداد که هر کس از اینان در هر هفته یک یا چند غزلی یا قصیدهای بسازد که در شب جلسه تهیدست نباشد. از آنسوی با پولهای وزارت فرهنگ و با تشویقهای آن ، دیوانهای شعرای گذشته را پیاپی بیرون آورده بچاپ میرسانیدند. هر شهری به بزرگ گردانیدن شعرای خود کوشیده بروی قبرهای آنان گنبد و بارگاه میافراشتند.
در چنان هنگامی ما بگفتارهایی دربارهی شعر پرداخته این موضوع را بمیان کشیدیم که سخن چه نثر باشد و چه نظم برای معنیست ، باید نخست معنایی باشد تا گوینده آنها را با نثر یا بنظم بزبان آورد ، این شعرها که برای معنی نیست بیهودهگوییست ، و باید از آنها جلو گرفت ـ اینها را که نوشتیم یک هیاهوی بزرگی برخاست. یک دسته به زباندرازیها پرداختند و برخی از آنان گفتارهای لوسی در مجلهها یا در روزنامهها نوشتند. سپس در انجمن ادبی تهران سخنرانیهایی شد که آقایان اورنگ و نفیسی و دکتر شفق ـ بگمان خود پاسخهایی بنوشتههای ما دادند.
شگفت این بود که دیدیم بسیاری از آنان (بلکه همهشان) این معنی را که ما میگوییم نمیفهمند. کسانی تعجب میکردند که ما چگونه به غزلهای شیوای فلان شاعر که دارای همهی مزایای شعریست و مضمونهای قشنگی دارد ایراد میگیریم. چون علت دیگری پیدا نمیکردند میگفتند : «ذوق شعری ندارد». برخی از آنان بنزد من آمده چنین میگفتند : «حق با شماست باید بعضی شعرهای بد را کنار گزاشت. ولی شعرهای خوب را که باید نگه داشت». از پیش خود بگفتههای ما این معنی را میدادند.
ناچار میشدم بگویم : «آقا مقصود ما این نیست. همان شعرهای خوبی که شما میگویید ، چون برای معنی گفته نشده و نیازی بچنان سخنی درمیان نبوده بیهودهگوییست و اینست خرد از آن بیزار است». میدیدم باز نمیفهمند. ناگزیر میشدم مثل آورده بگویم : یک معمار خانههای بسیار خوبی میسازد و در معماریش استاد است. ولی بیآنکه دربند نیازمندی خود یا مردم باشد پیاپی خانهها برپا میکند. آیا این کار سفیهانه نخواهد بود؟!.. یا آن مثل کرهی قالبی را که دیروز نوشتیم یاد میکردم.
ما چون بغزلهای بیهوده که دیوانها را پرکرده ایراد میگرفتیم کسانی میآمدند و میگفتند : «پس شما منکر عشق هستید؟!» ناگزیر میشدم بگویم : «آقا شما معنی عشق را هم نفهمیدهاید. اینکه یک مرد پنجاه ساله و شصت ساله با دل بیدردی بنشیند و بنام یک یار پنداری شعرها بسازد و زلفهای او را به مار و مژگانهایش را به تیر و ابرویش را به شمشیر تشبیه کند و یک رشته مضامین لوسی را مکرر گرداند عشق نیست. این کار کجا و عشق کجا؟!. عشق یک چیز اختیاری نیست. عشق آنست که مردی به یک زن زیبایی دل بازد و در آرزوی رسیدن باو باشد و از جدایی بیتابیها نماید و سوز و گداز نشان دهد. ما با این کاری نداریم. ولی بسیار غلط است کسی که چنین دردی ندارد بیهوده غزلها سازد و بیرون ریزد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (سه از سه)
در هنگامی که ما از شعر گفتگو میکردیم و این سخنان خود را مینوشتیم دیدیم کسانی از شعرای تهران شعرها در نکوهش شعر (بلکه در هجو شاعران) نوشتند و آوردند و از ما درمیخواستند که آنها را بچاپ رسانیم.
روزی یکی از یاران گفت : مضمونهای تازهای بدست شعرا دادید. دیگری گفت : یک زمینهی نوینی پدید آوردید.
در سال 1313 که ما در پیمان از شعرا بنکوهش پرداختیم در ایران شعرگویی و علاقمندی بشعر تا باندازهی دیوانگی رسیده بود. زیرا گذشته از آنکه داستان شعر و شاعری در ایران ریشه دارد و از زمان سلجوقیان باین طرف از این کشور دهها هزار شاعر برخاسته و چنانکه گفته میشود دیوانهای ششهزار بیشتر از شاعران ، امروز در دست است دخالت شرقشناسان اروپا باین موضوع و کتابهایی که مستر براون و دیگران در این زمینه نوشتند تأثیر بسیار بزرگی را دربر داشته بود. در نتیجهی آنها در دبیرستانها «تاریخالشعرا» از دروس شمرده میشد. وزارت فرهنگ اهتمام بیاندازهای باین کار نشان داده کسان بسیاری را بتألیف کتاب دربارهی شعر و شاعران وامیداشت . روزنامهها ستونهای خود را با شعرهای تازه میآراستند. برخی روزنامهها تنها برای چاپ کردن شعر برپا شده بود. چند مجله برای همین کار چاپ مییافت.
پس از همهی اینها در همان سال چون جشن فردوسی گرفته شد و نمایندگان بسیاری از روس و انگلیس و فرانسه و آلمان و مصر و هندوستان و ترکیه و افغانستان و دیگر جاها برای یادآوری از یک شاعر هزار سال پیش ایرانی بتهران آمدند و از اینجا با شکوه و پذیرایی بسیار بمشهد رفتند ، خود این محرک سختی گردید و رواج شعر و شاعری را در ایران چند برابر بالا برد. در بیشتری از شهرهای ایران از جمله در خود تهران ـ انجمن ادبی برپا گردید که کسان بسیاری در آنها شرکت میکردند و هفتهای یک شب که گرد میآمدند هر کسی یک غزلی یا قصیدهای یا قطعهای که ساخته بود میخواند و این نتیجه آن را میداد که هر کس از اینان در هر هفته یک یا چند غزلی یا قصیدهای بسازد که در شب جلسه تهیدست نباشد. از آنسوی با پولهای وزارت فرهنگ و با تشویقهای آن ، دیوانهای شعرای گذشته را پیاپی بیرون آورده بچاپ میرسانیدند. هر شهری به بزرگ گردانیدن شعرای خود کوشیده بروی قبرهای آنان گنبد و بارگاه میافراشتند.
در چنان هنگامی ما بگفتارهایی دربارهی شعر پرداخته این موضوع را بمیان کشیدیم که سخن چه نثر باشد و چه نظم برای معنیست ، باید نخست معنایی باشد تا گوینده آنها را با نثر یا بنظم بزبان آورد ، این شعرها که برای معنی نیست بیهودهگوییست ، و باید از آنها جلو گرفت ـ اینها را که نوشتیم یک هیاهوی بزرگی برخاست. یک دسته به زباندرازیها پرداختند و برخی از آنان گفتارهای لوسی در مجلهها یا در روزنامهها نوشتند. سپس در انجمن ادبی تهران سخنرانیهایی شد که آقایان اورنگ و نفیسی و دکتر شفق ـ بگمان خود پاسخهایی بنوشتههای ما دادند.
شگفت این بود که دیدیم بسیاری از آنان (بلکه همهشان) این معنی را که ما میگوییم نمیفهمند. کسانی تعجب میکردند که ما چگونه به غزلهای شیوای فلان شاعر که دارای همهی مزایای شعریست و مضمونهای قشنگی دارد ایراد میگیریم. چون علت دیگری پیدا نمیکردند میگفتند : «ذوق شعری ندارد». برخی از آنان بنزد من آمده چنین میگفتند : «حق با شماست باید بعضی شعرهای بد را کنار گزاشت. ولی شعرهای خوب را که باید نگه داشت». از پیش خود بگفتههای ما این معنی را میدادند.
ناچار میشدم بگویم : «آقا مقصود ما این نیست. همان شعرهای خوبی که شما میگویید ، چون برای معنی گفته نشده و نیازی بچنان سخنی درمیان نبوده بیهودهگوییست و اینست خرد از آن بیزار است». میدیدم باز نمیفهمند. ناگزیر میشدم مثل آورده بگویم : یک معمار خانههای بسیار خوبی میسازد و در معماریش استاد است. ولی بیآنکه دربند نیازمندی خود یا مردم باشد پیاپی خانهها برپا میکند. آیا این کار سفیهانه نخواهد بود؟!.. یا آن مثل کرهی قالبی را که دیروز نوشتیم یاد میکردم.
ما چون بغزلهای بیهوده که دیوانها را پرکرده ایراد میگرفتیم کسانی میآمدند و میگفتند : «پس شما منکر عشق هستید؟!» ناگزیر میشدم بگویم : «آقا شما معنی عشق را هم نفهمیدهاید. اینکه یک مرد پنجاه ساله و شصت ساله با دل بیدردی بنشیند و بنام یک یار پنداری شعرها بسازد و زلفهای او را به مار و مژگانهایش را به تیر و ابرویش را به شمشیر تشبیه کند و یک رشته مضامین لوسی را مکرر گرداند عشق نیست. این کار کجا و عشق کجا؟!. عشق یک چیز اختیاری نیست. عشق آنست که مردی به یک زن زیبایی دل بازد و در آرزوی رسیدن باو باشد و از جدایی بیتابیها نماید و سوز و گداز نشان دهد. ما با این کاری نداریم. ولی بسیار غلط است کسی که چنین دردی ندارد بیهوده غزلها سازد و بیرون ریزد.
👇
امروز پس از نُه سال ، باز هم کسانی مقصود ما را نفهمیدهاند. اینکه «خدا در آدمیان نیرویی بنام خرد آفریده و آن نیرو داور نیک و بد سود و زیانست و هر چیزی را که آن بد شناخت باید پرهیز جست» چیزیست که اینان بآسانی نمیتوانند پذیرفت.
چون سالها با اینگونه شعرها بسر بردهاند و همیشه ستایش شعرا شنیدهاند و همیشه نام «ادبیات» (که همان شعرها مقصود است) با تجلیل بگوششان برخورده ، اکنون که ما میگوییم : آنها بیهودهگوییست این را بخود هموار نمیتوانند گردانید و ناگزیر نزدیک نیامده از دور ایستاده بهیاهو میپردازند. داستان اینان داستان آن راهروانیست که مسافت بسیاری را پیموده و خود را در نزدیکی سر منزل میپندارند. ولی ناگهان شما از جلو درآمده میگویید : «این راه که آمدهاید عوضی بوده نه تنها بسر منزل نرسیدهاید بلکه از آن بسیار دورتر شدهاید باید بازگردید و دوباره مسافتی را بپیمایید». پیداست که این گفتهی شما بآنان بسیار گران خواهد افتاد و بآسانی سخنتان را نخواهند پذیرفت. مگر آنان که خردهاشان نیرومند باشد و حقیقت را با همهی تلخیش بپذیرند.
🌸
چون سالها با اینگونه شعرها بسر بردهاند و همیشه ستایش شعرا شنیدهاند و همیشه نام «ادبیات» (که همان شعرها مقصود است) با تجلیل بگوششان برخورده ، اکنون که ما میگوییم : آنها بیهودهگوییست این را بخود هموار نمیتوانند گردانید و ناگزیر نزدیک نیامده از دور ایستاده بهیاهو میپردازند. داستان اینان داستان آن راهروانیست که مسافت بسیاری را پیموده و خود را در نزدیکی سر منزل میپندارند. ولی ناگهان شما از جلو درآمده میگویید : «این راه که آمدهاید عوضی بوده نه تنها بسر منزل نرسیدهاید بلکه از آن بسیار دورتر شدهاید باید بازگردید و دوباره مسافتی را بپیمایید». پیداست که این گفتهی شما بآنان بسیار گران خواهد افتاد و بآسانی سخنتان را نخواهند پذیرفت. مگر آنان که خردهاشان نیرومند باشد و حقیقت را با همهی تلخیش بپذیرند.
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (پنج از نه)
دوم : نویسندگان این دفتر بیگمان شیعهاند. اگرچه پیروان شعار خود را «قرآنی» مینامیدند و از شیعیان بیزاری مینمودند ولی در بهمنماه گذشته [1322] که آن وحشیگریها در تبریز برخاست و به شعار و همراهان او بنام آنکه قرآنیند و به پاکدینان نزدیک میباشند (در حالی که نمیبودند) ، بدگوییها میرفت ، آنان از ترسْ آگاهینامهای (یا بگفتهی آقای آدُرَم : توبهنامهای) نوشته با دستینهی «محمد بلاغی» و «الحاج یوسف شعار» بچاپ رسانیده در شهر پراکندند و در آن توبهنامه چنین گفتند : «بحمدالله و توفیقه دین ما اسلام و مذهبمان شیعهی امامیهی اثنی عشریه» است ، و بدینسان بشیعیگری بازگشتند.
پیداست که خواهند گفت : «ما آن روز میترسیدیم و آن را از ترس نوشتهایم وگرنه ما قرآنی میباشیم». میباید گفت : همان نشان شیعی بودنتانست. «تقیه» یا «انکار کردن باور خود از روی ترس» ، ویژهی کیش شیعیست. در قرآن چنان دستوری نیست و یک قرآنی بچنان کاری برنخیزد. شما همان شیعیان میبودید و لاف قرآنیگری میزدید.
به هر حال چه به خَستُوِش [=اقرار] خودشان و چه از روی آگاهیای که ما میداریم ، آنان جز شیعی نمیباشند و این دفتر را برای خوشایند شیعیان و بهمدستی چند تنی از درشتخویان ایشان نوشتهاند. اینست ما ایراد دیگری گرفته میگوییم : چرا کیش خود را گزارده دربارهی قرآن یا اسلام بگفتگو پرداختهاید؟!..
ما پیش از آنکه بقرآن و اسلام برسیم با شیعیان سخنان بسیاری میداریم ، چه شده که آن سخنها را رها کرده بزمینهی اسلام و قرآن شتافتهاید؟!. ما قرآن را «کتاب آسمانی» نامیده همیشه گرامیش داشتهایم و اگرهم سخنانی نوشتهایم که در پیش آنان جای ایراد است ناپاسداری ننمودهایم. ولی کیش شیعی را از ریشه بیپا دانسته ایرادهای بسیار بزرگی گرفتهایم. پس چه شده که آنان باین ایرادهای ریشهکن پروایی ننموده بآن زمینهی سبک پرداختهاند؟!
گرفتم که بگفتهی خودشان ، اسلام دین و شیعیگری مذهب ایشانست و به هر دو دلبستگی میدارند ؛ باز شیعیگری جلوتر خواهد بود ، و اگر مثلی خواهیم باید گفت : شیعیگری خانه و اسلام حیاط آن شمرده خواهد شد. پس چه شده که کسانی در برابر دشمن رزمنده [=حمله کننده] از نگهداری خانه چشم پوشند و بنگهداری حیاط کوشند؟!.
راز کار پیداست : در زمینهی شیعیگری چون بیکبار درماندهاند و دست و پاشان بسته است آن را گزارده خود را به پناه قرآن و اسلام کشیدهاند. قرآن و اسلام همیشه سپری در دست این گروه بوده است. یکی از یاران مثلی میزد و میگفت : زمانی که زنها رو میگرفتند برخی زنان خودنما در تهران آنجای رویشان که دلکش بودی بیرون انداختندی و جاهای دیگرش را پوشانیدندی. آنان نیز همین رفتار را کردهاند.
این سخن را باید بهتر از این روشن گردانید : شیعیگری از قرآن دور است و درمیانه ناسازگاریهای بسیاری هست. مثلاً قرآن گفته : «فَمَن یعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیرًا یرَهُ وَمَن یعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یرَهُ» (1) ، شیعیگری میگوید : «حُبُّ عَلِیٍّ حَسَنَةٌ لَا یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَةٌ» (2) . قرآن از زبان پیغمبر اسلام گفته : «إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکمْ» (3) ، شیعیگری از زبان امامان خود میگوید : «إِنَّ اَللهَ خَلَقَنَا مِنْ أعْلَی عِلِّیِّین» (4) . قرآن بارها گفته در نزد خدا میانجیگری نتواند بود [5] ، در شیعیگری میانجیگری یکی از پایههاست [6] . قرآن پرستش بکسی را جز خدا بتپرستی شمارده ، در شیعیگری پرستش باین و آن از پایههاست. داستان «امامت» که بنیاد آن کیش است در سراسر قرآن عنوانی نمیدارد.
با این جدایی ما چگونه توانیم از آنان گفتگو دربارهی قرآن پذیریم؟!. اگر یک صوفی یا یک بهائی دربارهی قرآن با ما سخن راند ، آیا ما نخواهیم گفت شما از قرآن دورید و این گفتگو بشما نرسد[7] !. آیا نخواهیم گفت : پیش از آنکه بقرآن برسیم ما را با شما سخنانی هست که باید به پایان برسد؟!.
شما میدانید که ما گفتگو را برای نتیجه میکنیم. اینهمه رنجها را بخود هموار میگردانیم که این کیشهای بیپا و پراکنده را از میان برداریم. اکنون ما اگر از یک شیعی یا از یک صوفی گفتگو دربارهی قرآن پذیریم پیداست که از نتیجه دور خواهیم ماند. دیگران نیز همان رفتار را خواهند کرد. ما به هر کیشی که ایراد گرفتیم آن را گزارده برای «مغالطه» از قرآن و اسلام بگفتگو خواهند برخاست. قرآن و اسلام سپری بهمگی آنان خواهد بود.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (پنج از نه)
دوم : نویسندگان این دفتر بیگمان شیعهاند. اگرچه پیروان شعار خود را «قرآنی» مینامیدند و از شیعیان بیزاری مینمودند ولی در بهمنماه گذشته [1322] که آن وحشیگریها در تبریز برخاست و به شعار و همراهان او بنام آنکه قرآنیند و به پاکدینان نزدیک میباشند (در حالی که نمیبودند) ، بدگوییها میرفت ، آنان از ترسْ آگاهینامهای (یا بگفتهی آقای آدُرَم : توبهنامهای) نوشته با دستینهی «محمد بلاغی» و «الحاج یوسف شعار» بچاپ رسانیده در شهر پراکندند و در آن توبهنامه چنین گفتند : «بحمدالله و توفیقه دین ما اسلام و مذهبمان شیعهی امامیهی اثنی عشریه» است ، و بدینسان بشیعیگری بازگشتند.
پیداست که خواهند گفت : «ما آن روز میترسیدیم و آن را از ترس نوشتهایم وگرنه ما قرآنی میباشیم». میباید گفت : همان نشان شیعی بودنتانست. «تقیه» یا «انکار کردن باور خود از روی ترس» ، ویژهی کیش شیعیست. در قرآن چنان دستوری نیست و یک قرآنی بچنان کاری برنخیزد. شما همان شیعیان میبودید و لاف قرآنیگری میزدید.
به هر حال چه به خَستُوِش [=اقرار] خودشان و چه از روی آگاهیای که ما میداریم ، آنان جز شیعی نمیباشند و این دفتر را برای خوشایند شیعیان و بهمدستی چند تنی از درشتخویان ایشان نوشتهاند. اینست ما ایراد دیگری گرفته میگوییم : چرا کیش خود را گزارده دربارهی قرآن یا اسلام بگفتگو پرداختهاید؟!..
ما پیش از آنکه بقرآن و اسلام برسیم با شیعیان سخنان بسیاری میداریم ، چه شده که آن سخنها را رها کرده بزمینهی اسلام و قرآن شتافتهاید؟!. ما قرآن را «کتاب آسمانی» نامیده همیشه گرامیش داشتهایم و اگرهم سخنانی نوشتهایم که در پیش آنان جای ایراد است ناپاسداری ننمودهایم. ولی کیش شیعی را از ریشه بیپا دانسته ایرادهای بسیار بزرگی گرفتهایم. پس چه شده که آنان باین ایرادهای ریشهکن پروایی ننموده بآن زمینهی سبک پرداختهاند؟!
گرفتم که بگفتهی خودشان ، اسلام دین و شیعیگری مذهب ایشانست و به هر دو دلبستگی میدارند ؛ باز شیعیگری جلوتر خواهد بود ، و اگر مثلی خواهیم باید گفت : شیعیگری خانه و اسلام حیاط آن شمرده خواهد شد. پس چه شده که کسانی در برابر دشمن رزمنده [=حمله کننده] از نگهداری خانه چشم پوشند و بنگهداری حیاط کوشند؟!.
راز کار پیداست : در زمینهی شیعیگری چون بیکبار درماندهاند و دست و پاشان بسته است آن را گزارده خود را به پناه قرآن و اسلام کشیدهاند. قرآن و اسلام همیشه سپری در دست این گروه بوده است. یکی از یاران مثلی میزد و میگفت : زمانی که زنها رو میگرفتند برخی زنان خودنما در تهران آنجای رویشان که دلکش بودی بیرون انداختندی و جاهای دیگرش را پوشانیدندی. آنان نیز همین رفتار را کردهاند.
این سخن را باید بهتر از این روشن گردانید : شیعیگری از قرآن دور است و درمیانه ناسازگاریهای بسیاری هست. مثلاً قرآن گفته : «فَمَن یعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیرًا یرَهُ وَمَن یعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یرَهُ» (1) ، شیعیگری میگوید : «حُبُّ عَلِیٍّ حَسَنَةٌ لَا یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَةٌ» (2) . قرآن از زبان پیغمبر اسلام گفته : «إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکمْ» (3) ، شیعیگری از زبان امامان خود میگوید : «إِنَّ اَللهَ خَلَقَنَا مِنْ أعْلَی عِلِّیِّین» (4) . قرآن بارها گفته در نزد خدا میانجیگری نتواند بود [5] ، در شیعیگری میانجیگری یکی از پایههاست [6] . قرآن پرستش بکسی را جز خدا بتپرستی شمارده ، در شیعیگری پرستش باین و آن از پایههاست. داستان «امامت» که بنیاد آن کیش است در سراسر قرآن عنوانی نمیدارد.
با این جدایی ما چگونه توانیم از آنان گفتگو دربارهی قرآن پذیریم؟!. اگر یک صوفی یا یک بهائی دربارهی قرآن با ما سخن راند ، آیا ما نخواهیم گفت شما از قرآن دورید و این گفتگو بشما نرسد[7] !. آیا نخواهیم گفت : پیش از آنکه بقرآن برسیم ما را با شما سخنانی هست که باید به پایان برسد؟!.
شما میدانید که ما گفتگو را برای نتیجه میکنیم. اینهمه رنجها را بخود هموار میگردانیم که این کیشهای بیپا و پراکنده را از میان برداریم. اکنون ما اگر از یک شیعی یا از یک صوفی گفتگو دربارهی قرآن پذیریم پیداست که از نتیجه دور خواهیم ماند. دیگران نیز همان رفتار را خواهند کرد. ما به هر کیشی که ایراد گرفتیم آن را گزارده برای «مغالطه» از قرآن و اسلام بگفتگو خواهند برخاست. قرآن و اسلام سپری بهمگی آنان خواهد بود.
👇