📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (یک از نه)
شما نیک میدانید یکی از گرفتاریهای بزرگ ایران کیشهای گوناگونیست که در این کشور جا گرفته.
کیش بزرگ کشور شیعیگریست. ولی گروه بسیاری از کردان و ترکمانان سنی میباشند. همچنان گروه بسیاری در کردستان و کرمانشاهان و آذربایجان گوران هستند که ما علیاللهیشان مینامیم. نیز گروهی در محلات و آن پیرامونها پیروان آقاخانند که ما باطنی میخوانیم. نیز گروهی کم در مرزهای عراق یزیدی یا شیطانپرستند. نیز گروه بزرگی مسیحیند که آنان هم یک دسته آسوریان و یک دسته ارمنیانند. نیز گروهی جهودانند. نیز گروهی زردشتیانند.
درمیان شیعیان در آذربایجان و دیگر جاها یک دسته شیخیان ، و در کرمان و دیگر جاها یک دسته کریمخانیانند. از میان اینها نیز بهائیان برخاستهاند که در همهی شهرهای ایران پراکنده میباشند.
از آنسوی از قرنها در ایران صوفیگری رواج داشته و اکنون هم در همهی شهرهای ایران دستههایی بنام صوفیان میباشند که اینها نیز راه جدایی میدارند. همچنین از قرنها در ایران خراباتیگری رواج داشته و شعرهای حافظ و خیام که از سران خراباتیانند در همه جا پراکنده میباشد.
پس از همه از زمانی که دانشها و اندیشههای اروپایی به ایران راه یافته انبوه درسخواندگان از دین رو گردانیده پیروی از مادّیگری مینمایند. اینست فهرستی از کیشهای گوناگون این کشور و از پراکندگی اندیشههای مردم.
اکنون این کیشها چند زیان بزرگی را دربر میدارد. از یکسو اینها پراکندگی بمیان توده انداخته است و همگی میدانیم که پیروان هر کیشی از دیگران جدایند و برای خود راه و آرمان[=ایدهآل] جدایی میدارند. از سوی دیگر اینها هر یکی آموزاکهای[تعلیمات] بیارج و زیانمندی را دربر میدارد که گذشته از بیپایی و بیارجی ، با زندگانی امروزی بیکبار ناسازگار است و مایهی پس افتادن مردم میباشد. آنچه ایرانیان را بدبخت گردانیده این کیشها و بدآموزیهاست.
دیگران بمانند شما همان شیعیان را ببینید و زیانهای بزرگی را که ملایان باین کشور رسانیدهاند و دشمنی آشکاری را که پیروان ایشان با توده مینمایند بیاد آورید. مردمی که آشکاره با کشور دشمنی نمایند و نافرمانی با دولت و شکستن قانونها را بخود بایا[=واجب] شمارند چه شگفت که بدبخت گردند و زبون و زیردست باشند؟!.
شما اینها را میدانید و بسخنی در این باره نیاز نیست. همچنین شما میدانید که ما از روزی که بکار برخاستهایم [1] یکی از کوششهای خود را ، برانداختن این کیشها گردانیدهایم. راستست که ما تنها برای ایران نمیکوشیم و کوششهای ما برای جهانست. ولی پیداست که ما به ایران دلبستگی میداریم و به هر حال میبایست نخست باینجا پردازیم و بیش از همه با آلودگیهای ایرانیان در نبرد باشیم.
🔹 پانوشت :
1ـ کوششهای پاکدینی از آذرماه 1312 با چاپ نخستین شمارهی مهنامهی «پیمان» آغاز گردید. نیز کسروی پیشتر کتاب دو جلدی «آیین» را در سال 1311 و 1312چاپ کرده بود.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (یک از نه)
شما نیک میدانید یکی از گرفتاریهای بزرگ ایران کیشهای گوناگونیست که در این کشور جا گرفته.
کیش بزرگ کشور شیعیگریست. ولی گروه بسیاری از کردان و ترکمانان سنی میباشند. همچنان گروه بسیاری در کردستان و کرمانشاهان و آذربایجان گوران هستند که ما علیاللهیشان مینامیم. نیز گروهی در محلات و آن پیرامونها پیروان آقاخانند که ما باطنی میخوانیم. نیز گروهی کم در مرزهای عراق یزیدی یا شیطانپرستند. نیز گروه بزرگی مسیحیند که آنان هم یک دسته آسوریان و یک دسته ارمنیانند. نیز گروهی جهودانند. نیز گروهی زردشتیانند.
درمیان شیعیان در آذربایجان و دیگر جاها یک دسته شیخیان ، و در کرمان و دیگر جاها یک دسته کریمخانیانند. از میان اینها نیز بهائیان برخاستهاند که در همهی شهرهای ایران پراکنده میباشند.
از آنسوی از قرنها در ایران صوفیگری رواج داشته و اکنون هم در همهی شهرهای ایران دستههایی بنام صوفیان میباشند که اینها نیز راه جدایی میدارند. همچنین از قرنها در ایران خراباتیگری رواج داشته و شعرهای حافظ و خیام که از سران خراباتیانند در همه جا پراکنده میباشد.
پس از همه از زمانی که دانشها و اندیشههای اروپایی به ایران راه یافته انبوه درسخواندگان از دین رو گردانیده پیروی از مادّیگری مینمایند. اینست فهرستی از کیشهای گوناگون این کشور و از پراکندگی اندیشههای مردم.
اکنون این کیشها چند زیان بزرگی را دربر میدارد. از یکسو اینها پراکندگی بمیان توده انداخته است و همگی میدانیم که پیروان هر کیشی از دیگران جدایند و برای خود راه و آرمان[=ایدهآل] جدایی میدارند. از سوی دیگر اینها هر یکی آموزاکهای[تعلیمات] بیارج و زیانمندی را دربر میدارد که گذشته از بیپایی و بیارجی ، با زندگانی امروزی بیکبار ناسازگار است و مایهی پس افتادن مردم میباشد. آنچه ایرانیان را بدبخت گردانیده این کیشها و بدآموزیهاست.
دیگران بمانند شما همان شیعیان را ببینید و زیانهای بزرگی را که ملایان باین کشور رسانیدهاند و دشمنی آشکاری را که پیروان ایشان با توده مینمایند بیاد آورید. مردمی که آشکاره با کشور دشمنی نمایند و نافرمانی با دولت و شکستن قانونها را بخود بایا[=واجب] شمارند چه شگفت که بدبخت گردند و زبون و زیردست باشند؟!.
شما اینها را میدانید و بسخنی در این باره نیاز نیست. همچنین شما میدانید که ما از روزی که بکار برخاستهایم [1] یکی از کوششهای خود را ، برانداختن این کیشها گردانیدهایم. راستست که ما تنها برای ایران نمیکوشیم و کوششهای ما برای جهانست. ولی پیداست که ما به ایران دلبستگی میداریم و به هر حال میبایست نخست باینجا پردازیم و بیش از همه با آلودگیهای ایرانیان در نبرد باشیم.
🔹 پانوشت :
1ـ کوششهای پاکدینی از آذرماه 1312 با چاپ نخستین شمارهی مهنامهی «پیمان» آغاز گردید. نیز کسروی پیشتر کتاب دو جلدی «آیین» را در سال 1311 و 1312چاپ کرده بود.
🌸
✴️ تاریخچهی پیمان و روزبه یکم آذر ✴️
(بخش چهارم ، پایانی)
🖌 نویساد
در تاریخچهی پیمان چیزهای ستودنی بسیار است. از جمله اینکه بسیاری از برجستگان توده که در آن زمانها به کار مهنامه برخاستهاند جز چند سالی نتوانستهاند آن را راه برند. ولی کسروی گذشته از پیمان ، به هر یک از «نامه« های «پرچم روزانه» ، «نیمهماهه» و «هفتگی» و «دفترهای ماهانهی سال 1324» که برخاست هیچیک از کمی خواننده و خواستار یا فشار پولی نبود که ادامه نیافت. مثلاً پیمان با آنکه (جز در چند شماره) آگهی نمیگرفت ، با اینحال هفت سال پیاپی توانست فیروزانه انتشار یابد. سرانجام هم چون نیاز به روزنامهای بود که در آن هنگامهی پرآشوب پس از شهریور 1320 میبایست زبان «باهماد آزادگان» باشد و کسروی نمیتوانست به هر دوی آنها همزمان برسد از بیرون آوردن پیمان بازایستاد. پس از آن سه نامهی پرچم هیچ یک بخواست او بازنایستاد بلکه هر سه بازداشت شدند.
روزنامهی پرچم دربارهی نخستین روزبه «رسمی» یکم آذر (سال 21) چنین مینویسد :
«چنانكه آگاهی داده بودیم روز یكشنبه یكم آذر نشستی در خانهی دارندهی پرچم برپا گردید. نخست سخنانی از عید رفت و دارندهی پرچم شرح داد كه عیدهای هر تودهای آن روزهاییست كه با یك پیشامد تاریخی مصادف بوده و اینست هر ساله آن را عید میگیرند و بجشن و شادی میپردازند كه هم قدردانی از كوششها و رنجهای گذشتگان كرده و هم كنونیان را به برخاستن بمانندهی آن كارهای تاریخی برانگیزند ، این كار خردمندانهایست و باید باشد. ولی افسوس كه عیدهای ایران كمتر یكی مبنای تاریخی دارد. به هر حال ما امروز را یكی از عیدها میشماریم سپس هر كار بزرگی یا هر فیروزیای برای ما رخ داد روز آن را نیز عید خواهیم گرفت.
سپس گفت : میدانم كسانی خواهند گفت بیرون آمدن یك مهنامه چیست كه روز آن عید شمرده شود؟!. میگویم : موضوع بیرون آمدن یك مهنامه نیست ، آغاز شدن یك راه خداپرستی و رستگاریست. پیمان هنگامی آغاز یافت كه هیاهوی اروپاییگری سراسر ایران را فراگرفته و كسی یارای بردن نام دین و خدا نمیداشت. پیمان برای آن آغاز یافت كه با همهی گمراهیها نبرد كند و بیش از همه با اروپاییگری و مادیگری به پیكار پردازد ، و بالاخره جهانیان را بیك شاهراهی كه بنیاد آن خداشناسی و زیستن از روی آیین خرد میباشد بخواند. آن مهنامه برای این خواست ورجاوندِ[=مقدس] بزرگ بانتشار پرداخت و تاكنون در آن راه خود گامهای فیروزانه برداشته است.
پیمان درفشی بود كه در برابر بیدینان و خداناشناسان برافراشته گردید و دلیل این سخن آن گفتارهای استواریست كه در پاسخ مادیگری ، در پیرامون روان ، در زمینهی خرد ، دربارهی فلسفهی یونان نوشته شده. ...»
اگر کوششهای جانفرسای بنیادگزار اسلام و یاران او را برای پا گرفتن اسلام بیاد آوریم و این را بیاد آوریم که نبرد آن دین تنها با یک آلودگی آن زمان یعنی بتپرستی بوده ، در جایی که پاکدینی با انبوهی از آلودگیها از اروپاییگری ، خراباتیگری ، جبریگری ، صوفیگری ،باطنیگری ، فلسفهی یونان و مادیگری و کیشها به نبرد پرداخته ، میبینیم دشواریهای پاکدینی چندین برابر راه اسلام میباشد و اینست کار دشوارتری در پیش داشته به کوششهای بسیار بیشتری نیز نیازمند است.
پس از همینجا خردمندان و نیکخواهان را ، آنهایی که حقیقتپرستند و جویای حقایق میباشند بیاری و برادری میخوانیم. زیرا این راه تنها با دست خردمندان و نیکخواهان پیش خواهد رفت.
این کسان بدانند که راه پاکدینی به پیشوایی کسروی بزرگ راه آزموده شدهایست که میرفت انبوه مردمان را بشاهراه کوشش بکشاند که «کمپانی خیانت» با بازپسین کوشش خود و تشکیل پرونده برایش در دادگستری ، ممنوع کردن سیزده جلد از کتابهایش ، فشار آوردن به باهماد آزادگان و لغو پروانهی وکالت کسروی (کاری که او از آن راه زندگانیش را راه می انداخت) و ترور نخست و نافرجامش در آغاز سال (اردی بهشت 1324) و ترور دوم در اسفند 1324 جلو شتاب روز افزون این جنبش بزرگ را گرفت.
دو حکومت محمدرضاشاه و جمهوری اسلامی نیز هرگونه فشاری را برای جلوگیری از چاپ کتابهای او در ایران گرفتند و هنوز گرفته میشود. ولی با اینهمه این جنبش تکیهگاهش آمیغها[= حقایق] است و اینست با همهی فشارها و خونریزیهایی که کردهاند هنوز خواهان و جویان دارد و بیگمان پیش خواهد رفت. راستی آن است که «پیشامدهای جهان پایندان [=ضامن] پیشرفت ماست».
بیگمان برادران میدانند در این راه که ما هستیم باید یک دم نیاسوده همچنان بکوشیم. زیرا پراکندگیها را به یگانگی رسانیدن کار آسانی نیست. از یکسو باید با گمراهیها نبردید و از سوی دیگر باید آمیغها را در میان توده از راههای گوناگون پراکند.
(بخش چهارم ، پایانی)
🖌 نویساد
در تاریخچهی پیمان چیزهای ستودنی بسیار است. از جمله اینکه بسیاری از برجستگان توده که در آن زمانها به کار مهنامه برخاستهاند جز چند سالی نتوانستهاند آن را راه برند. ولی کسروی گذشته از پیمان ، به هر یک از «نامه« های «پرچم روزانه» ، «نیمهماهه» و «هفتگی» و «دفترهای ماهانهی سال 1324» که برخاست هیچیک از کمی خواننده و خواستار یا فشار پولی نبود که ادامه نیافت. مثلاً پیمان با آنکه (جز در چند شماره) آگهی نمیگرفت ، با اینحال هفت سال پیاپی توانست فیروزانه انتشار یابد. سرانجام هم چون نیاز به روزنامهای بود که در آن هنگامهی پرآشوب پس از شهریور 1320 میبایست زبان «باهماد آزادگان» باشد و کسروی نمیتوانست به هر دوی آنها همزمان برسد از بیرون آوردن پیمان بازایستاد. پس از آن سه نامهی پرچم هیچ یک بخواست او بازنایستاد بلکه هر سه بازداشت شدند.
روزنامهی پرچم دربارهی نخستین روزبه «رسمی» یکم آذر (سال 21) چنین مینویسد :
«چنانكه آگاهی داده بودیم روز یكشنبه یكم آذر نشستی در خانهی دارندهی پرچم برپا گردید. نخست سخنانی از عید رفت و دارندهی پرچم شرح داد كه عیدهای هر تودهای آن روزهاییست كه با یك پیشامد تاریخی مصادف بوده و اینست هر ساله آن را عید میگیرند و بجشن و شادی میپردازند كه هم قدردانی از كوششها و رنجهای گذشتگان كرده و هم كنونیان را به برخاستن بمانندهی آن كارهای تاریخی برانگیزند ، این كار خردمندانهایست و باید باشد. ولی افسوس كه عیدهای ایران كمتر یكی مبنای تاریخی دارد. به هر حال ما امروز را یكی از عیدها میشماریم سپس هر كار بزرگی یا هر فیروزیای برای ما رخ داد روز آن را نیز عید خواهیم گرفت.
سپس گفت : میدانم كسانی خواهند گفت بیرون آمدن یك مهنامه چیست كه روز آن عید شمرده شود؟!. میگویم : موضوع بیرون آمدن یك مهنامه نیست ، آغاز شدن یك راه خداپرستی و رستگاریست. پیمان هنگامی آغاز یافت كه هیاهوی اروپاییگری سراسر ایران را فراگرفته و كسی یارای بردن نام دین و خدا نمیداشت. پیمان برای آن آغاز یافت كه با همهی گمراهیها نبرد كند و بیش از همه با اروپاییگری و مادیگری به پیكار پردازد ، و بالاخره جهانیان را بیك شاهراهی كه بنیاد آن خداشناسی و زیستن از روی آیین خرد میباشد بخواند. آن مهنامه برای این خواست ورجاوندِ[=مقدس] بزرگ بانتشار پرداخت و تاكنون در آن راه خود گامهای فیروزانه برداشته است.
پیمان درفشی بود كه در برابر بیدینان و خداناشناسان برافراشته گردید و دلیل این سخن آن گفتارهای استواریست كه در پاسخ مادیگری ، در پیرامون روان ، در زمینهی خرد ، دربارهی فلسفهی یونان نوشته شده. ...»
اگر کوششهای جانفرسای بنیادگزار اسلام و یاران او را برای پا گرفتن اسلام بیاد آوریم و این را بیاد آوریم که نبرد آن دین تنها با یک آلودگی آن زمان یعنی بتپرستی بوده ، در جایی که پاکدینی با انبوهی از آلودگیها از اروپاییگری ، خراباتیگری ، جبریگری ، صوفیگری ،باطنیگری ، فلسفهی یونان و مادیگری و کیشها به نبرد پرداخته ، میبینیم دشواریهای پاکدینی چندین برابر راه اسلام میباشد و اینست کار دشوارتری در پیش داشته به کوششهای بسیار بیشتری نیز نیازمند است.
پس از همینجا خردمندان و نیکخواهان را ، آنهایی که حقیقتپرستند و جویای حقایق میباشند بیاری و برادری میخوانیم. زیرا این راه تنها با دست خردمندان و نیکخواهان پیش خواهد رفت.
این کسان بدانند که راه پاکدینی به پیشوایی کسروی بزرگ راه آزموده شدهایست که میرفت انبوه مردمان را بشاهراه کوشش بکشاند که «کمپانی خیانت» با بازپسین کوشش خود و تشکیل پرونده برایش در دادگستری ، ممنوع کردن سیزده جلد از کتابهایش ، فشار آوردن به باهماد آزادگان و لغو پروانهی وکالت کسروی (کاری که او از آن راه زندگانیش را راه می انداخت) و ترور نخست و نافرجامش در آغاز سال (اردی بهشت 1324) و ترور دوم در اسفند 1324 جلو شتاب روز افزون این جنبش بزرگ را گرفت.
دو حکومت محمدرضاشاه و جمهوری اسلامی نیز هرگونه فشاری را برای جلوگیری از چاپ کتابهای او در ایران گرفتند و هنوز گرفته میشود. ولی با اینهمه این جنبش تکیهگاهش آمیغها[= حقایق] است و اینست با همهی فشارها و خونریزیهایی که کردهاند هنوز خواهان و جویان دارد و بیگمان پیش خواهد رفت. راستی آن است که «پیشامدهای جهان پایندان [=ضامن] پیشرفت ماست».
بیگمان برادران میدانند در این راه که ما هستیم باید یک دم نیاسوده همچنان بکوشیم. زیرا پراکندگیها را به یگانگی رسانیدن کار آسانی نیست. از یکسو باید با گمراهیها نبردید و از سوی دیگر باید آمیغها را در میان توده از راههای گوناگون پراکند.
🛎 درخواست از خوانندگان
🔹 کوشاد تلگرام
یک رشته از کوششهای ما تاکنون آن بوده که دهها کتاب از احمد کسروی را پس از سنجش با نسخهی «آخرین چاپ زمان نویسنده» و دستکم دو بار غلطگیری و نیز افزودن شرحهایی به آنها به آبرومندانهترین شکلی فراهم آورده به رایگان در دسترس خوانندگان گزاشتهایم. از کوششهای دیگر ما همچنین گرد آوردن دفترهایی از گفتارهای مهنامهی «پیمان» و نامهی «پرچم» ، گویا گردانیدن چندی از کتابها ، در دسترس گزاردن اسکن پیمانها و پرچمها بوده است. برای ادامهی کار هنوز نیازمند کتابها و دفترهای دیگری از آن یگانهمرد میباشیم. اینست از خوانندگانی که چنان دفترها یا کتابهایی (آخرین چاپ زمان نویسنده) را دارند خواهشمندیم با ما نامهنویسی کرده و فهرستی از آنها را به ما بفرستند.
.
🔹 کوشاد تلگرام
یک رشته از کوششهای ما تاکنون آن بوده که دهها کتاب از احمد کسروی را پس از سنجش با نسخهی «آخرین چاپ زمان نویسنده» و دستکم دو بار غلطگیری و نیز افزودن شرحهایی به آنها به آبرومندانهترین شکلی فراهم آورده به رایگان در دسترس خوانندگان گزاشتهایم. از کوششهای دیگر ما همچنین گرد آوردن دفترهایی از گفتارهای مهنامهی «پیمان» و نامهی «پرچم» ، گویا گردانیدن چندی از کتابها ، در دسترس گزاردن اسکن پیمانها و پرچمها بوده است. برای ادامهی کار هنوز نیازمند کتابها و دفترهای دیگری از آن یگانهمرد میباشیم. اینست از خوانندگانی که چنان دفترها یا کتابهایی (آخرین چاپ زمان نویسنده) را دارند خواهشمندیم با ما نامهنویسی کرده و فهرستی از آنها را به ما بفرستند.
.
👍1
📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸 ما بکار از راهش درآمدهایم (یک از یک)
... یک روزی بود جناب آقای فروغی نخستوزیر و جناب آقای حکمت وزیر فرهنگ بودند و این دو وزیر هواداری بسیار از شعرای گذشتهی ایران مینمودند و در راه رواج آنها کوشش بیاندازه نشان میدادند. در همان روزها «کنگرهی فردوسی» تازه بپایان رسیده و در نتیجهی آن جشن و تجلیل باشکوه ، در سرتاسر ایران هواداری از شعر و شاعران رواج بیاندازه یافته بود. در بیشتر شهرها انجمن ادبی که خود انجمن شاعران بود برپا میکردند. روزنامهها پیاپی شعر و غزل بچاپ میرسانیدند.
در همان هنگام ما در سال دوم پیمان بنوشتن گفتارهایی در نکوهش از بیهودهگویی شاعران آغاز کردیم و زیانهای کتابهای بازمانده از زمان مغول و قرنهای گذشته را یکایک شمردن گرفتیم.
ما با هر شعری مخالف نیستیم. من مقصود خود را دربارهی شعر بارها نوشتهام و در پرچم نیز خواهیم نوشت. ما از یکسو با بیهودهگویی شاعران دشمنی مینمودیم و از یکسو شعرها و کتابهای زمان مغول و قرنهای گذشته را (که دورهی زبونی ایران بوده) زیانآور میدانستیم. اینها را باید در جای خود شرح دهیم.
به هر حال نوشتههای ما در چنان هنگامی با یک هیاهوی سختی مصادف گردید. انجمن ادبی و شاعران همگی بدشمنی برخاستند. برخی روزنامهها ستونهای خود را بروی گفتارهای پست و بیادبانه که کسانی در برابر دلیلهای ما مینوشتند باز کردند.
از آنسوی آقایان نخستوزیر و وزیر فرهنگ با پیمان دشمنی سختی نمودند و از فشار بازنایستادند. همان جناب آقای حکمت چون گواه این داستانست در اینجا مینویسم [1] : در آن روزها من در دانشکدهی معقول و منقول درس مختصری [تاریخ] داشتم و چون همان هنگام قانون دانشگاه گذشت من نیز مشمول بودم که بایستی یک رسالهای بنویسم و از شمار استادان باشم و ماهانه سههزار ریال بیشتر حقوق گیرم. لیکن روزی بدیدن جناب آقای حکمت رفتم و ایشان بیمقدمه بپرخاشهایی برخاستند که چرا در پیمان از خیام و دیگر شاعران بدگویی رفته ، و در پایان چنین گفتند : «ما شما را باستادی در دانشگاه با این شرط خواهیم پذیرفت که آن نوشتههای خود را جبران کنید». من پاسخ داده گفتم : «در آن صورت باید از استادی دانشگاه چشم پوشم». چنان هم کردم. برای آنکه از راه خود برنگردم از حقوق استادی و از دیگر بهرههای آن چشم پوشیدم.
کسانی بمن ایراد میگیرند که کیف وکالت بزیر بغل گرفته و هر روز در دادگاهها در جلو این میز و آن میز میایستم. ولی من خود از این کار بسیار خرسندم. زیرا همین کیف به بغل زدن و در جلو میزهای دفتر و دادگاه ایستادنست که مرا توانا گردانیده از چنین آزمایشهایی با پیشانی باز بیرون آیم.
در اینجا جای آن نیست که بگوییم چرا آقای فروغی و آقای حکمت بکتابهای زمان مغول و بشعرای گذشته آن علاقه را نشان میدادند و چرا من آن مخالفت را میکردم. ظاهر مطلب آنست که آقایان چون خود شاعرند هواداری از شعرا مینمودند و من چون شاعر نیستم از آن بدم میآمد. ولی چنین نیست و داستان از هر دو سو بسیار عمیقتر از اینست که در بیرون دیده میشود. نه آنان کسی هستند که بنام شاعری یا شعردوستی بآن سختگیریها و فشارها پردازند و نه من کسی هستم که بعلت شاعر نبودن ، آن دشمنی را با شاعران نمایم و آن سختیها را بخود هموار گردانم. اینها علتهای دیگری دارد که باید یک روزی با خود آقایان روبرو شویم (اگر خدا خواهد) و این سخنان را بمیان آوریم و در آن هنگام در روزنامه هم خواهیم نوشت و بسیاری از رازها را آشکار خواهیم گردانید. [2]
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 ما بکار از راهش درآمدهایم (یک از یک)
... یک روزی بود جناب آقای فروغی نخستوزیر و جناب آقای حکمت وزیر فرهنگ بودند و این دو وزیر هواداری بسیار از شعرای گذشتهی ایران مینمودند و در راه رواج آنها کوشش بیاندازه نشان میدادند. در همان روزها «کنگرهی فردوسی» تازه بپایان رسیده و در نتیجهی آن جشن و تجلیل باشکوه ، در سرتاسر ایران هواداری از شعر و شاعران رواج بیاندازه یافته بود. در بیشتر شهرها انجمن ادبی که خود انجمن شاعران بود برپا میکردند. روزنامهها پیاپی شعر و غزل بچاپ میرسانیدند.
در همان هنگام ما در سال دوم پیمان بنوشتن گفتارهایی در نکوهش از بیهودهگویی شاعران آغاز کردیم و زیانهای کتابهای بازمانده از زمان مغول و قرنهای گذشته را یکایک شمردن گرفتیم.
ما با هر شعری مخالف نیستیم. من مقصود خود را دربارهی شعر بارها نوشتهام و در پرچم نیز خواهیم نوشت. ما از یکسو با بیهودهگویی شاعران دشمنی مینمودیم و از یکسو شعرها و کتابهای زمان مغول و قرنهای گذشته را (که دورهی زبونی ایران بوده) زیانآور میدانستیم. اینها را باید در جای خود شرح دهیم.
به هر حال نوشتههای ما در چنان هنگامی با یک هیاهوی سختی مصادف گردید. انجمن ادبی و شاعران همگی بدشمنی برخاستند. برخی روزنامهها ستونهای خود را بروی گفتارهای پست و بیادبانه که کسانی در برابر دلیلهای ما مینوشتند باز کردند.
از آنسوی آقایان نخستوزیر و وزیر فرهنگ با پیمان دشمنی سختی نمودند و از فشار بازنایستادند. همان جناب آقای حکمت چون گواه این داستانست در اینجا مینویسم [1] : در آن روزها من در دانشکدهی معقول و منقول درس مختصری [تاریخ] داشتم و چون همان هنگام قانون دانشگاه گذشت من نیز مشمول بودم که بایستی یک رسالهای بنویسم و از شمار استادان باشم و ماهانه سههزار ریال بیشتر حقوق گیرم. لیکن روزی بدیدن جناب آقای حکمت رفتم و ایشان بیمقدمه بپرخاشهایی برخاستند که چرا در پیمان از خیام و دیگر شاعران بدگویی رفته ، و در پایان چنین گفتند : «ما شما را باستادی در دانشگاه با این شرط خواهیم پذیرفت که آن نوشتههای خود را جبران کنید». من پاسخ داده گفتم : «در آن صورت باید از استادی دانشگاه چشم پوشم». چنان هم کردم. برای آنکه از راه خود برنگردم از حقوق استادی و از دیگر بهرههای آن چشم پوشیدم.
کسانی بمن ایراد میگیرند که کیف وکالت بزیر بغل گرفته و هر روز در دادگاهها در جلو این میز و آن میز میایستم. ولی من خود از این کار بسیار خرسندم. زیرا همین کیف به بغل زدن و در جلو میزهای دفتر و دادگاه ایستادنست که مرا توانا گردانیده از چنین آزمایشهایی با پیشانی باز بیرون آیم.
در اینجا جای آن نیست که بگوییم چرا آقای فروغی و آقای حکمت بکتابهای زمان مغول و بشعرای گذشته آن علاقه را نشان میدادند و چرا من آن مخالفت را میکردم. ظاهر مطلب آنست که آقایان چون خود شاعرند هواداری از شعرا مینمودند و من چون شاعر نیستم از آن بدم میآمد. ولی چنین نیست و داستان از هر دو سو بسیار عمیقتر از اینست که در بیرون دیده میشود. نه آنان کسی هستند که بنام شاعری یا شعردوستی بآن سختگیریها و فشارها پردازند و نه من کسی هستم که بعلت شاعر نبودن ، آن دشمنی را با شاعران نمایم و آن سختیها را بخود هموار گردانم. اینها علتهای دیگری دارد که باید یک روزی با خود آقایان روبرو شویم (اگر خدا خواهد) و این سخنان را بمیان آوریم و در آن هنگام در روزنامه هم خواهیم نوشت و بسیاری از رازها را آشکار خواهیم گردانید. [2]
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ فروغی و حکمت هر دو دشمنیها نشان دادند. فروغی همان سال (21) مرد ولی حکمت تا سال 59 زنده بود و بارها جایگاههای بلندی گرفت.
2ـ این سخن جای اندیشهی فراوان دارد و بآسانی نمیتوان از رویش گذشت. زمانی که این گفتار نوشته شده اینان (فروغی و حکمت) هر دو زنده بودند. فروغی که سالها در حکومت رضاشاه وزیر و نخستوزیر بود ، تا یک ماه و نیم پیش از این گفتار نیز نخستوزیر محمدرضاشاه میبود. از یک ماه پیش از این گفتار نیز وزیر دربار گردیده بود. حکمت نیز پس از این بارها وزارت و جایگاههای بالایی داشت تا در سال 59 درگذشت. اکنون باید اندیشید : اینان هر دو کسروی را نیک میشناختند و کسروی نیز آنها را. در یک گفتاری در یکی از روزنامههای پرتیراژ آن زمان ، کسروی هر دو را در پرده «خائن» و با چنین سخنانی ایشان را بدفاع از خود و رفع آن اتهام میخواند. ولی آنها چه میکنند؟ آیا از اینکه کسروی بایشان «اتهام» بسته شکایت میکنند؟! آیا خواهان تشکیل دادگاهی در این باره میشوند؟! آیا در روزنامهها و یا در کتابی از خود دفاع میکنند؟!. نه! هیچ یک نبوده است. پس نتیجه چیست؟! چگونه وزیر بانفوذی همچون حکمت و کسی مانند فروغی که در دو حکومت پهلوی و پیش از آن رویهمرفته نزدیک به بیست مقام از ریاست مجلس تا نخستوزیری را داشته و در زمان این گفتار نیز بتازگی از نخستوزیری خود دست کشیده و وزیر دربار شده بود درپی دفاع از خود برنیامده؟!
باید دانست این نخستین حملهی مستقیم کسروی باعضای «کمپانی خیانت» است. کمابیش دو سال و نیم پس از این کسروی در کتاب «دادگاه» نیمی از دانستههای خود را بآشکار درآورده و از «کمپانی خیانت» آشکاره سخن میراند و خیانتهای ایشان را تا آنجا که در بررسیهای تاریخی دانسته و در پیشامدهای شهریور 1320 نیز برایش روشنتر گردیده بود برشتهی نوشتن میکشد.
(پرچم روزانه شمارهی 69)
🌸
1ـ فروغی و حکمت هر دو دشمنیها نشان دادند. فروغی همان سال (21) مرد ولی حکمت تا سال 59 زنده بود و بارها جایگاههای بلندی گرفت.
2ـ این سخن جای اندیشهی فراوان دارد و بآسانی نمیتوان از رویش گذشت. زمانی که این گفتار نوشته شده اینان (فروغی و حکمت) هر دو زنده بودند. فروغی که سالها در حکومت رضاشاه وزیر و نخستوزیر بود ، تا یک ماه و نیم پیش از این گفتار نیز نخستوزیر محمدرضاشاه میبود. از یک ماه پیش از این گفتار نیز وزیر دربار گردیده بود. حکمت نیز پس از این بارها وزارت و جایگاههای بالایی داشت تا در سال 59 درگذشت. اکنون باید اندیشید : اینان هر دو کسروی را نیک میشناختند و کسروی نیز آنها را. در یک گفتاری در یکی از روزنامههای پرتیراژ آن زمان ، کسروی هر دو را در پرده «خائن» و با چنین سخنانی ایشان را بدفاع از خود و رفع آن اتهام میخواند. ولی آنها چه میکنند؟ آیا از اینکه کسروی بایشان «اتهام» بسته شکایت میکنند؟! آیا خواهان تشکیل دادگاهی در این باره میشوند؟! آیا در روزنامهها و یا در کتابی از خود دفاع میکنند؟!. نه! هیچ یک نبوده است. پس نتیجه چیست؟! چگونه وزیر بانفوذی همچون حکمت و کسی مانند فروغی که در دو حکومت پهلوی و پیش از آن رویهمرفته نزدیک به بیست مقام از ریاست مجلس تا نخستوزیری را داشته و در زمان این گفتار نیز بتازگی از نخستوزیری خود دست کشیده و وزیر دربار شده بود درپی دفاع از خود برنیامده؟!
باید دانست این نخستین حملهی مستقیم کسروی باعضای «کمپانی خیانت» است. کمابیش دو سال و نیم پس از این کسروی در کتاب «دادگاه» نیمی از دانستههای خود را بآشکار درآورده و از «کمپانی خیانت» آشکاره سخن میراند و خیانتهای ایشان را تا آنجا که در بررسیهای تاریخی دانسته و در پیشامدهای شهریور 1320 نیز برایش روشنتر گردیده بود برشتهی نوشتن میکشد.
(پرچم روزانه شمارهی 69)
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (دو از نه)
امروز در ایران دستههای بسیاری بنام «حزب» پدید آمده. جدایی میانهی ما و آنان در اینست که آنان میخواهند مردم را به همان حالی که هستند بسر خود گرد آورند و رشتهی سیاست را بدست گیرند ، میخواهند یک تودهی ناتوانی را در زیر دست داشته در پشت سر تودههای توانا راه برند. ولی ما میخواهیم مردم را از آلودگیها پاک گردانیم و از این ناتوانی بیرون آورده ، در شاهراه زندگانی همگام دیگر تودهها گردانیم. اینست جدایی میانهی ما و ایشان ، و این کار دشوار است ، ولی ناشدنی نیست. در این کار یکی سرمایه میبایست که خدا را سپاس ما میداریم و دیگری جانفشانی و از خود گذشتگی که بآن نیز آمادهایم.
ما برای برانداختن این کیشها و بدآموزیها بهترین و هموارترین راه را پیش گرفتهایم. باینمعنی از یکسو معنی راست دین را بازنموده نشان میدهیم که دین اینست [1] ، و از یکسو به یکایک کیشها و بدآموزیها پرداخته بیپاییش را روشن میگردانیم و در همهی گفتههای خود داوری خرد را پیش میکشیم. کلبههای پست و کهنی را ویران میگردانیم در حالی که در جلو آنها کاخ باشکوه بلندی برافراشته درش را برای پناهندگان باز گزاردهایم.
با این راهی که پیش گرفتهایم اندیشیده میشد که کار با آسانی پیش خواهد رفت و کشاکش و هیاهو کم خواهد بود. ولی از بس گمراهیها ریشه دوانیده با آسانی کنده نمیشود ، و شما میبینید که پیروان کیشها در برابر دلیلهای ما به چه بیفرهنگیها و پستیها برمیخیزند.
پیشامدهای مراغه و تبریز و میاندوآب را در بهمنماه گذشته [1322] شنیدهاید و میدانید شیعیان و شیخیان و صوفیان و بهائیان دست بهم دادند ، حاجیهای انباردار[=محتکر] پولها ریختند ، ادارههای شیعی میدان را بآنان باز گزاردند ، زدند ، زخمی کردند ، سوزانیدند ، بتاراج بردند. سپس دشنامنامههایی که راستیرا نشان شیعیگری میبود بچاپ رسانیدند و در شهرها پراکندند. یک ماه بیشتر سرگرم این بدنهادیها [=بدذاتیها] میبودند و چنین میپنداشتند که ما را از میان بردهاند و آسوده گردیدهاند. سپس که دیدهاند نتیجه از آن کارها جز رسوایی بدست نیامده این بار رویهی [صورت] دیگری بکار خود داده «گربهی زاهد» شدهاند. کتابها چاپ میکنند و در پندار [=خیال] خود بما پاسخ میدهند.
نخست بگویم : آن بدنهادیها در مراغه و تبریز و میاندوآب فراموش نخواهد گردید و اگر ده سال هم بگذرد بدنهادان کیفر خواهند یافت.
دوم : من در شگفت نیستم که آن وحشیگریها از اینان سر زده و آن دشنامنامهها بچاپ رسیده. چه این رفتاریست که از هزار سال باز داشتهاند. درسیست که از پیشوایان خود گرفتهاند. اینان آن گروهیند که بیهیچ شُوَندی[سبب] با مردان بزرگی همچون ابابکر و عمر آن بیفرهنگیها را کردهاند. آنان گروهیند که با همسر گرامی پیغمبر خود آن ناپاسداریها را نمودهاند. در همان تبریز و مراغه و دیگر جاها نام «عایشه» دشنامست و شما اگر زنی را باین نام خوانید سخت خواهد رنجید. اینان آن تیرهدرونانیند که جعفربنعلی را بگناه آنکه راستگویی کرده و چنین گفته : «برادر من حسن عسکری فرزندی نمیداشت» ، «کذّاب» نامیدهاند و هزار سالست آن مرد راستگو را هو میکنند. از چنین گروهی بیفرهنگ و آزرم [=شرف] چه شگفت که دشنامنامهها بچاپ رسانند.
سوم : اینان هرچه از آن کارها کنند آبروی خود را بیشتر بردهاند. آن وحشیگریها که کردند بهمه نشان داده که چه بدنهادند ، و این کتابها که مینویسند بهمه نشان میدهد که چه بیمایهاند. اینان که با پاکدلیهای خود بما یاوری نتوانستند با این ناپاکیهای خود یاوری میکنند و از هر باره به پیشرفت کار ما میافزایند. شما نیک میدانید که پس از پیشامدهای آذربایجان چه تکانی در کارهای ما پدید آمده.
چهارم : ما را نشاید به نوشتههای آنان پاسخی دهیم. پاسخ را بکسی دهند که درپی راستیها باشد ، بکسی دهند که بروی سخن خود بایستد. کسانی که ما میدانیم درپی راستیها نمیباشند و این پس از شنیدن راستیهاست که باین نوشتهها برخاستهاند ، وآنگاه بروی سخن نخواهند ایستاد و از این راه که پاسخ شنیدند و درماندند از راه دیگری خواهند درآمد ؛ بچنین کسانی چه جای پاسخ دادنست. ولی چون برخی یاران خواستهاند ، سخنانی در این نشستها در پیرامون نوشتههای آنان خواهیم راند.
🔹 پانوشت :
1ـ برای دانستن معنی راست دین و آگاهی از ارجمندی و والایی آن ، کتاب «وَرجاوَندْبنیاد» را بخوانید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (دو از نه)
امروز در ایران دستههای بسیاری بنام «حزب» پدید آمده. جدایی میانهی ما و آنان در اینست که آنان میخواهند مردم را به همان حالی که هستند بسر خود گرد آورند و رشتهی سیاست را بدست گیرند ، میخواهند یک تودهی ناتوانی را در زیر دست داشته در پشت سر تودههای توانا راه برند. ولی ما میخواهیم مردم را از آلودگیها پاک گردانیم و از این ناتوانی بیرون آورده ، در شاهراه زندگانی همگام دیگر تودهها گردانیم. اینست جدایی میانهی ما و ایشان ، و این کار دشوار است ، ولی ناشدنی نیست. در این کار یکی سرمایه میبایست که خدا را سپاس ما میداریم و دیگری جانفشانی و از خود گذشتگی که بآن نیز آمادهایم.
ما برای برانداختن این کیشها و بدآموزیها بهترین و هموارترین راه را پیش گرفتهایم. باینمعنی از یکسو معنی راست دین را بازنموده نشان میدهیم که دین اینست [1] ، و از یکسو به یکایک کیشها و بدآموزیها پرداخته بیپاییش را روشن میگردانیم و در همهی گفتههای خود داوری خرد را پیش میکشیم. کلبههای پست و کهنی را ویران میگردانیم در حالی که در جلو آنها کاخ باشکوه بلندی برافراشته درش را برای پناهندگان باز گزاردهایم.
با این راهی که پیش گرفتهایم اندیشیده میشد که کار با آسانی پیش خواهد رفت و کشاکش و هیاهو کم خواهد بود. ولی از بس گمراهیها ریشه دوانیده با آسانی کنده نمیشود ، و شما میبینید که پیروان کیشها در برابر دلیلهای ما به چه بیفرهنگیها و پستیها برمیخیزند.
پیشامدهای مراغه و تبریز و میاندوآب را در بهمنماه گذشته [1322] شنیدهاید و میدانید شیعیان و شیخیان و صوفیان و بهائیان دست بهم دادند ، حاجیهای انباردار[=محتکر] پولها ریختند ، ادارههای شیعی میدان را بآنان باز گزاردند ، زدند ، زخمی کردند ، سوزانیدند ، بتاراج بردند. سپس دشنامنامههایی که راستیرا نشان شیعیگری میبود بچاپ رسانیدند و در شهرها پراکندند. یک ماه بیشتر سرگرم این بدنهادیها [=بدذاتیها] میبودند و چنین میپنداشتند که ما را از میان بردهاند و آسوده گردیدهاند. سپس که دیدهاند نتیجه از آن کارها جز رسوایی بدست نیامده این بار رویهی [صورت] دیگری بکار خود داده «گربهی زاهد» شدهاند. کتابها چاپ میکنند و در پندار [=خیال] خود بما پاسخ میدهند.
نخست بگویم : آن بدنهادیها در مراغه و تبریز و میاندوآب فراموش نخواهد گردید و اگر ده سال هم بگذرد بدنهادان کیفر خواهند یافت.
دوم : من در شگفت نیستم که آن وحشیگریها از اینان سر زده و آن دشنامنامهها بچاپ رسیده. چه این رفتاریست که از هزار سال باز داشتهاند. درسیست که از پیشوایان خود گرفتهاند. اینان آن گروهیند که بیهیچ شُوَندی[سبب] با مردان بزرگی همچون ابابکر و عمر آن بیفرهنگیها را کردهاند. آنان گروهیند که با همسر گرامی پیغمبر خود آن ناپاسداریها را نمودهاند. در همان تبریز و مراغه و دیگر جاها نام «عایشه» دشنامست و شما اگر زنی را باین نام خوانید سخت خواهد رنجید. اینان آن تیرهدرونانیند که جعفربنعلی را بگناه آنکه راستگویی کرده و چنین گفته : «برادر من حسن عسکری فرزندی نمیداشت» ، «کذّاب» نامیدهاند و هزار سالست آن مرد راستگو را هو میکنند. از چنین گروهی بیفرهنگ و آزرم [=شرف] چه شگفت که دشنامنامهها بچاپ رسانند.
سوم : اینان هرچه از آن کارها کنند آبروی خود را بیشتر بردهاند. آن وحشیگریها که کردند بهمه نشان داده که چه بدنهادند ، و این کتابها که مینویسند بهمه نشان میدهد که چه بیمایهاند. اینان که با پاکدلیهای خود بما یاوری نتوانستند با این ناپاکیهای خود یاوری میکنند و از هر باره به پیشرفت کار ما میافزایند. شما نیک میدانید که پس از پیشامدهای آذربایجان چه تکانی در کارهای ما پدید آمده.
چهارم : ما را نشاید به نوشتههای آنان پاسخی دهیم. پاسخ را بکسی دهند که درپی راستیها باشد ، بکسی دهند که بروی سخن خود بایستد. کسانی که ما میدانیم درپی راستیها نمیباشند و این پس از شنیدن راستیهاست که باین نوشتهها برخاستهاند ، وآنگاه بروی سخن نخواهند ایستاد و از این راه که پاسخ شنیدند و درماندند از راه دیگری خواهند درآمد ؛ بچنین کسانی چه جای پاسخ دادنست. ولی چون برخی یاران خواستهاند ، سخنانی در این نشستها در پیرامون نوشتههای آنان خواهیم راند.
🔹 پانوشت :
1ـ برای دانستن معنی راست دین و آگاهی از ارجمندی و والایی آن ، کتاب «وَرجاوَندْبنیاد» را بخوانید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 خردهگیری و پاسخ آن (یک از یک)
🔸 کوشاد تلگرام : چون مدتهاست میبینیم ایرانیان بجای آنکه به دردهای خود پروا کنند و بچاره بکوشند سرگرم کارهاییاند که سودی بحالشان ندارد از جمله اینکه نیکی حال کشور را از اخبار تلویزیونها و خبرگزاریهای بیگانه چشم دارند ، مثلاً انتخابات آمریکا و خبرهای جنگ در خاورمیانه را دمادم دنبال میکنند و چون امروز سیاست اینها را میگویند ، گمان دارند کوشش سیاسی میکنند و بکار مهمتر از اینها نمیتوانند برخیزند ، اینست نوشتار زیر را از پرچم روزانه برگزیدیم و خواستیم داوری خوانندگان را نیز بدانیم. از اینرو یک نظرخواهی هم در پایان آن میآوریم.
گفتارهایی که در شمارههای گذشته دربارهی «روان» نوشتیم کسانی خوانده و چنین گفتهاند : «حالا چه وقت این حرفهاست؟!.. حالا باید از جنگ [1] بحث کرد نه از روح ..» یک دسته مردم شیوهشان همین است که هر سخنی که ما بنویسیم میگویند : «حالا چه وقت این حرفهاست؟!» پیش از جنگ هم این را میگفتند و اکنون هم میگویند و ما نمیدانیم کدام روز خواهد بود که این تیرهدرونها چنین سخنی نگویند؟!..
گفتهاند : «حالا باید از جنگ بحث کرد» میگویم : «از جنگ بشما چه؟.. شما مگر در جنگ شرکت کردهاید؟!.. مگر از پشت سر این جنگ برای شما بهرهای خواهد بود؟! این جنگ به هر حالی که میخواهد بیفتد ، شما همان زیردستان بدبختی که هستید هستید. شما که نمیخواهید بخود تکانی بدهید و باین گرفتاریهای خود چارهای کنید چه انگلیس غلبه کند و چه آلمان فیروز درآید بشما سودی نخواهد بود و این گرفتاری و توسری خوری را که دارید خواهید داشت. شما اگر مردان خردمند و بافهمی بودید بایستی بجای ایراد بنوشتههای من بآن روزنامههایی که گفتارهای پیاپی دربارهی جنگ مینویسند و مغز خود را فرسوده گردانیده پیشبینیهایی مینمایند ایراد گرفته بگویید : «اگر دیگران جنگ میکنند بما چه که این اندازه اندیشهی خود را مشغول داریم؟!. بما چه که وقت خود را در راه کشف آیندهی جنگ هدر گردانیم؟!. بما چه دردهای خود را فراموش کرده بداستان جهانگشاییهای دیگران پردازیم؟!.» اگر مردان خردمندی بودید این ایراد را میگرفتید. افسوس که نیستید و از بیخردی بجای پرداختن بچارهی دردهای خود شب و روز در گفتگوی خبرهای جنگ هستید و باز از بیخردی چنین میپندارید که از پشت سر این جنگ برای شما یک راه نجاتی باز خواهد شد.
شما آن نادانانی هستید که میخواهید «آیین طبیعت» را تغییر دهید ، میخواهید دستگاه خدا را بهم زنید. این یک قانون بسیار استوار طبیعی است که یک مردمی تا نیک نباشند از جهان نیکی نخواهند دید. ولی شما میخواهید با زور بیخردی گردن به نیکی نگزارید و خود را از آلودگیها پاک نگردانید و با اینحال از جهان نیکی ببینید. میخواهید دیگران که جنگ میکنند و خونهای خود را میریزند بشما نیز سهمی از فیروزیهای خود دهند. ببینید تا چه اندازه نادانید.
آن گفتارهایی که ما دربارهی «روان» نوشتیم گفتگوهای علمی یا تفننی نبوده. چنانکه بارها گفتهایم بدبختی مردم شرق از پراکندگی اندیشهها و از ندانستن معنی جهان و زندگانی است و یگانه راه چاره این است که ما معنی درست جهان و زندگانی را شرح دهیم و یک رشته حقایق را روشن گردانیم و بدینسان یک راهی باز کرده و همگی را بآن راه بخوانیم که کسانی که از خرد و فهم و غیرت بهره دارند بپذیرند و از ما باشند و دیگران که در کنار میمانند و بروی نادانیهای خود پافشاری مینمایند خدا میانهی ما و آنان داوری کند.
این است مقصود ما. این است آن آرمان بزرگی ، آن آرمان ورجاوندی[مقدس] که در راهش میکوشیم و اینهمه رنج را بخود هموار میگردانیم. آن گفتگو از جان و روان نیز از این راهست و مقصود روشن کردن حقیقت آدمیگری میباشد. تاکنون این حقیقت در پرده بوده و معنی درست روان را کسی نمیشناخته. چنانکه گفتم دانشمندان بنامی همچون شوپنهاور و باخنر[بوشنر] و نیتچه و دیگران آن را نشناختهاند و اینست بآن سخنان زهرآلودی دربارهی جهان و زندگانی برخاستهاند. این سخن که بدهانها افتاده : «زندگانی نبرد است» و امروز گوشهای جوانان همه بآن آشناست ، اشتباه بزرگیست که از همین نشناختن معنی روان برخاسته است.
شما اگر میخواهید ارزش این سخنان را چندان که هست بدانید این را ملاحظه کنید که دانشمندان بزرگ اروپا آنها را نشناختهاند در جایی که سراپا حقایق است که کوچکترین ایرادی وارد نخواهد شد. از آنسوی چنانکه نوشتهایم هر کسی پیش از هر کاری لازم است که خود را بشناسد ، و کسی اگر میخواهد خود را بشناسد باید این گفتارها را بخواند.
🔸 خردهگیری و پاسخ آن (یک از یک)
🔸 کوشاد تلگرام : چون مدتهاست میبینیم ایرانیان بجای آنکه به دردهای خود پروا کنند و بچاره بکوشند سرگرم کارهاییاند که سودی بحالشان ندارد از جمله اینکه نیکی حال کشور را از اخبار تلویزیونها و خبرگزاریهای بیگانه چشم دارند ، مثلاً انتخابات آمریکا و خبرهای جنگ در خاورمیانه را دمادم دنبال میکنند و چون امروز سیاست اینها را میگویند ، گمان دارند کوشش سیاسی میکنند و بکار مهمتر از اینها نمیتوانند برخیزند ، اینست نوشتار زیر را از پرچم روزانه برگزیدیم و خواستیم داوری خوانندگان را نیز بدانیم. از اینرو یک نظرخواهی هم در پایان آن میآوریم.
گفتارهایی که در شمارههای گذشته دربارهی «روان» نوشتیم کسانی خوانده و چنین گفتهاند : «حالا چه وقت این حرفهاست؟!.. حالا باید از جنگ [1] بحث کرد نه از روح ..» یک دسته مردم شیوهشان همین است که هر سخنی که ما بنویسیم میگویند : «حالا چه وقت این حرفهاست؟!» پیش از جنگ هم این را میگفتند و اکنون هم میگویند و ما نمیدانیم کدام روز خواهد بود که این تیرهدرونها چنین سخنی نگویند؟!..
گفتهاند : «حالا باید از جنگ بحث کرد» میگویم : «از جنگ بشما چه؟.. شما مگر در جنگ شرکت کردهاید؟!.. مگر از پشت سر این جنگ برای شما بهرهای خواهد بود؟! این جنگ به هر حالی که میخواهد بیفتد ، شما همان زیردستان بدبختی که هستید هستید. شما که نمیخواهید بخود تکانی بدهید و باین گرفتاریهای خود چارهای کنید چه انگلیس غلبه کند و چه آلمان فیروز درآید بشما سودی نخواهد بود و این گرفتاری و توسری خوری را که دارید خواهید داشت. شما اگر مردان خردمند و بافهمی بودید بایستی بجای ایراد بنوشتههای من بآن روزنامههایی که گفتارهای پیاپی دربارهی جنگ مینویسند و مغز خود را فرسوده گردانیده پیشبینیهایی مینمایند ایراد گرفته بگویید : «اگر دیگران جنگ میکنند بما چه که این اندازه اندیشهی خود را مشغول داریم؟!. بما چه که وقت خود را در راه کشف آیندهی جنگ هدر گردانیم؟!. بما چه دردهای خود را فراموش کرده بداستان جهانگشاییهای دیگران پردازیم؟!.» اگر مردان خردمندی بودید این ایراد را میگرفتید. افسوس که نیستید و از بیخردی بجای پرداختن بچارهی دردهای خود شب و روز در گفتگوی خبرهای جنگ هستید و باز از بیخردی چنین میپندارید که از پشت سر این جنگ برای شما یک راه نجاتی باز خواهد شد.
شما آن نادانانی هستید که میخواهید «آیین طبیعت» را تغییر دهید ، میخواهید دستگاه خدا را بهم زنید. این یک قانون بسیار استوار طبیعی است که یک مردمی تا نیک نباشند از جهان نیکی نخواهند دید. ولی شما میخواهید با زور بیخردی گردن به نیکی نگزارید و خود را از آلودگیها پاک نگردانید و با اینحال از جهان نیکی ببینید. میخواهید دیگران که جنگ میکنند و خونهای خود را میریزند بشما نیز سهمی از فیروزیهای خود دهند. ببینید تا چه اندازه نادانید.
آن گفتارهایی که ما دربارهی «روان» نوشتیم گفتگوهای علمی یا تفننی نبوده. چنانکه بارها گفتهایم بدبختی مردم شرق از پراکندگی اندیشهها و از ندانستن معنی جهان و زندگانی است و یگانه راه چاره این است که ما معنی درست جهان و زندگانی را شرح دهیم و یک رشته حقایق را روشن گردانیم و بدینسان یک راهی باز کرده و همگی را بآن راه بخوانیم که کسانی که از خرد و فهم و غیرت بهره دارند بپذیرند و از ما باشند و دیگران که در کنار میمانند و بروی نادانیهای خود پافشاری مینمایند خدا میانهی ما و آنان داوری کند.
این است مقصود ما. این است آن آرمان بزرگی ، آن آرمان ورجاوندی[مقدس] که در راهش میکوشیم و اینهمه رنج را بخود هموار میگردانیم. آن گفتگو از جان و روان نیز از این راهست و مقصود روشن کردن حقیقت آدمیگری میباشد. تاکنون این حقیقت در پرده بوده و معنی درست روان را کسی نمیشناخته. چنانکه گفتم دانشمندان بنامی همچون شوپنهاور و باخنر[بوشنر] و نیتچه و دیگران آن را نشناختهاند و اینست بآن سخنان زهرآلودی دربارهی جهان و زندگانی برخاستهاند. این سخن که بدهانها افتاده : «زندگانی نبرد است» و امروز گوشهای جوانان همه بآن آشناست ، اشتباه بزرگیست که از همین نشناختن معنی روان برخاسته است.
شما اگر میخواهید ارزش این سخنان را چندان که هست بدانید این را ملاحظه کنید که دانشمندان بزرگ اروپا آنها را نشناختهاند در جایی که سراپا حقایق است که کوچکترین ایرادی وارد نخواهد شد. از آنسوی چنانکه نوشتهایم هر کسی پیش از هر کاری لازم است که خود را بشناسد ، و کسی اگر میخواهد خود را بشناسد باید این گفتارها را بخواند.
ما برای آنکه اندیشههای پراکنده را دور رانده و بیاری خدای بزرگ همه را به یک راه بیاوریم ناگزیریم که جهان را معنی کنیم ، زندگی را معنی کنیم ، روان را شرح دهیم ، خرد را روشن گردانیم ، معنی درست کشاورزی و بازرگانی و کار و پیشه را بفهمانیم ، معنی درست فرهنگ (یا تربیت) را شرح داده راه درست آن را نشان دهیم. اینهاست کار ما. اینهاست وظیفهای که من و یارانم بگردن داریم و بخواست خدا انجام خواهیم داد.
[1] : خواست جنگ جهانی دوم است.
[1] : خواست جنگ جهانی دوم است.
ارزیابی شما از داوری نویسنده در نوشتار بالا چیست؟
Anonymous Poll
11%
خطاست.
23%
چندان روشن نیست.
67%
راست است.
📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (یک از سه)
چون در گفتارهای پیش از مخالفت خود با شاعران نام بردیم میخواهیم در اینجا بهتر و مفصلتر شرح دهیم :
باید دانست هر چیزی یک حقیقتی دارد که اگر دانسته شود نیکی یا بدیش بآسانی شناخته خواهد بود. دربارهی شعر هم باید حقیقت آن را دانست. زیرا چنانکه حقیقت بسیار چیزها دانسته نیست حقیقت شعر نیز دانسته نمیباشد. شاعران خودشان ستایشهای غریبی از آن کردهاند. چنانکه گاهی آن را «معجزه» نامیدهاند. گاهی «سحر» خواندهاند. گاهی «ید بیضا» گفتهاند. برخی گزافه را بالا برده آن را «وحی» نامیدهاند. ولی اینها همه گزافه است. همه از آنست که معنی درست شعر را نمیدانند.
شما اگر امروز از کسی بپرسید : «شعر چیست؟..» از این پرسش شما در شگفت شده خواهد گفت : «چطور شعر چیست؟.. مگر شما معنی شعر را نمیدانید؟!.. مگر تاکنون شعر نشنیدهاید؟!..». باید گفت : چرا شعر شنیدهایم. در ایران چه فراوانست شعر. مثلاً این یک شعریست :
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نقل مجلسشان دانههای زنجیر است
ما چون این را میاندیشیم و میسنجیم میبینیم «سخن» است : سخنی باوزن و قافیه. از اینجا میدانیم که سخن بدو گونه است : یکی ساده (بیوزن و قافیه) دیگری باوزن و قافیه ، که آن یکی را نثر مینامیم و این یکی را شعر. پس حقیقت شعر دانسته شد : «شعر سخن است». شما اگر یک سخنی دارید میتوانید آن را با نثر یا با شعر ـ با هر کدام که دلتان میخواهد ـ بگویید.
این چیزیست که همگی باید بپذیرند. کنون میآییم بر سر سخن : ما دربارهی سخن یک قاعدهای داریم و آن اینکه : «سخن برای نیاز باید بود». نطق یا سخنگویی یک نیروییست خدا بآدمیان داده که با آن مطالب خود را بیکدیگر بفهمانند. سخن برای آنست که شما چون مطلبی دارید بدیگری یا بدیگران بگویید. اینست اگر کسی یک مطلبی ندارد و بیجهت زبان و دهان خود را بکار میاندازد و یک جملههای بیمعنایی میگوید ، یا کسی در یک اتاقی تنها نشسته خودبخود سخنرانی میکند ، این کار دلیل اختلال مغز آن کس میباشد و مردم او را دیوانه یا سبکمغز خواهند شمرد. بسیاری از دیوانهها آسیب دیگری ندارند و عنوان دیوانگیشان جز بیهوده سخن گفتن نیست.
این هم چیزیست که باید همگی بپذیرند ، و ما از این دو مقدمه نتیجه گرفته میگوییم : «شعر هم باید جز بهنگام نیاز نباشد» ایراد ما بشعرا از همینجاست. شعرا شعر را تابع نیاز نمیدانند و آن را یک چیزی جداگانهای میشمارند و اینست بیآنکه نیازی باشد مینشینند و شعر میسازند.
اینان گمان میکنند شعر بخودی خود یک چیز مطلوبیست. باید آن را ساخت و نوشت و چاپ کرد ، اگرچه نیازی درمیان نباشد. ما میگوییم : این غلط است. این کار بیهودهگوییست. چه فرقی هست میانهی آنکه کسی با نثر بیهودهگویی کند یا اینکه دیگری با نظم کند؟!.. چرا باید آن را دیوانگی و سبکمغزی شمرد و این را نشمرد؟!..
تنها سخن نیست. هر کار دیگری همینکه از روی نیاز نبود بیهوده شمرده خواهد شد. شما چنین انگارید یک معماری یا یک شرکتی از اینجا تا قم ، در سر راه پیاپی خانه میسازد و میگذرد. این کار او جز دلیل دیوانگیش نخواهد بود. خانه باید ساخت ، ولی بهنگام نیاز و باندازهی نیاز. خانه برای نشستن است. خود آن یک مطلوب جداگانهای نیست.
ایراد نخستین ما بشعر از همین راه است. ما میگوییم : در جهان نیک و بدی هست. خدا بمردمان خرد داده که نیک و بد و سودمند و زیانمند را از هم جدا گردانند. میگوییم : باید در هر کاری خرد را داور گردانید و راهنمایی او را پذیرفت.
میگوییم : بحکم خرد بیهودهگویی چه با شعر باشد چه با نثر ناستوده است. میگوییم باید شعر را هم تابع نیاز گردانید ، نه اینکه آن را یک مطلوب جداگانه پندارید و هزارها و صدهزارها شعرهای بیهوده بسازید و بیرون بریزید و عمر خود و دیگران را هدر گردانید.
ما میگوییم : اگر کسی بیمار است و میخواهد از درد بنالد بنالد ، اگر از روزگار سختی دیده میخواهد بگله پردازد بپردازد ، اگر کسی گرفتار عشق گردیده میخواهد سوز و گداز درونی را بزبان آورد بیاورد ـ اینها را با نثر میکنند بکنند با شعر میکنند بکنند ـ ما را بآنها ایرادی نیست. ولی این بسیار غلط است که کسی بیمار نباشد و بیجهت از درد بنالد ، بسیار غلط است که کسی از روزگار سختی نبیند و بیهوده بگله پردازد ، بسیار غلط است که کسی گرفتار عشق نباشد بخیره[=بیجهت] ، سوز و گداز عاشقانه نماید ، بسیار غلط است که یک پیرمرد شصت ساله با دلی سرد و دستی لرزان و سری جنبان غزلهای عاشقانه سراید و از سوزش دل بنالهها پردازد.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (یک از سه)
چون در گفتارهای پیش از مخالفت خود با شاعران نام بردیم میخواهیم در اینجا بهتر و مفصلتر شرح دهیم :
باید دانست هر چیزی یک حقیقتی دارد که اگر دانسته شود نیکی یا بدیش بآسانی شناخته خواهد بود. دربارهی شعر هم باید حقیقت آن را دانست. زیرا چنانکه حقیقت بسیار چیزها دانسته نیست حقیقت شعر نیز دانسته نمیباشد. شاعران خودشان ستایشهای غریبی از آن کردهاند. چنانکه گاهی آن را «معجزه» نامیدهاند. گاهی «سحر» خواندهاند. گاهی «ید بیضا» گفتهاند. برخی گزافه را بالا برده آن را «وحی» نامیدهاند. ولی اینها همه گزافه است. همه از آنست که معنی درست شعر را نمیدانند.
شما اگر امروز از کسی بپرسید : «شعر چیست؟..» از این پرسش شما در شگفت شده خواهد گفت : «چطور شعر چیست؟.. مگر شما معنی شعر را نمیدانید؟!.. مگر تاکنون شعر نشنیدهاید؟!..». باید گفت : چرا شعر شنیدهایم. در ایران چه فراوانست شعر. مثلاً این یک شعریست :
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نقل مجلسشان دانههای زنجیر است
ما چون این را میاندیشیم و میسنجیم میبینیم «سخن» است : سخنی باوزن و قافیه. از اینجا میدانیم که سخن بدو گونه است : یکی ساده (بیوزن و قافیه) دیگری باوزن و قافیه ، که آن یکی را نثر مینامیم و این یکی را شعر. پس حقیقت شعر دانسته شد : «شعر سخن است». شما اگر یک سخنی دارید میتوانید آن را با نثر یا با شعر ـ با هر کدام که دلتان میخواهد ـ بگویید.
این چیزیست که همگی باید بپذیرند. کنون میآییم بر سر سخن : ما دربارهی سخن یک قاعدهای داریم و آن اینکه : «سخن برای نیاز باید بود». نطق یا سخنگویی یک نیروییست خدا بآدمیان داده که با آن مطالب خود را بیکدیگر بفهمانند. سخن برای آنست که شما چون مطلبی دارید بدیگری یا بدیگران بگویید. اینست اگر کسی یک مطلبی ندارد و بیجهت زبان و دهان خود را بکار میاندازد و یک جملههای بیمعنایی میگوید ، یا کسی در یک اتاقی تنها نشسته خودبخود سخنرانی میکند ، این کار دلیل اختلال مغز آن کس میباشد و مردم او را دیوانه یا سبکمغز خواهند شمرد. بسیاری از دیوانهها آسیب دیگری ندارند و عنوان دیوانگیشان جز بیهوده سخن گفتن نیست.
این هم چیزیست که باید همگی بپذیرند ، و ما از این دو مقدمه نتیجه گرفته میگوییم : «شعر هم باید جز بهنگام نیاز نباشد» ایراد ما بشعرا از همینجاست. شعرا شعر را تابع نیاز نمیدانند و آن را یک چیزی جداگانهای میشمارند و اینست بیآنکه نیازی باشد مینشینند و شعر میسازند.
اینان گمان میکنند شعر بخودی خود یک چیز مطلوبیست. باید آن را ساخت و نوشت و چاپ کرد ، اگرچه نیازی درمیان نباشد. ما میگوییم : این غلط است. این کار بیهودهگوییست. چه فرقی هست میانهی آنکه کسی با نثر بیهودهگویی کند یا اینکه دیگری با نظم کند؟!.. چرا باید آن را دیوانگی و سبکمغزی شمرد و این را نشمرد؟!..
تنها سخن نیست. هر کار دیگری همینکه از روی نیاز نبود بیهوده شمرده خواهد شد. شما چنین انگارید یک معماری یا یک شرکتی از اینجا تا قم ، در سر راه پیاپی خانه میسازد و میگذرد. این کار او جز دلیل دیوانگیش نخواهد بود. خانه باید ساخت ، ولی بهنگام نیاز و باندازهی نیاز. خانه برای نشستن است. خود آن یک مطلوب جداگانهای نیست.
ایراد نخستین ما بشعر از همین راه است. ما میگوییم : در جهان نیک و بدی هست. خدا بمردمان خرد داده که نیک و بد و سودمند و زیانمند را از هم جدا گردانند. میگوییم : باید در هر کاری خرد را داور گردانید و راهنمایی او را پذیرفت.
میگوییم : بحکم خرد بیهودهگویی چه با شعر باشد چه با نثر ناستوده است. میگوییم باید شعر را هم تابع نیاز گردانید ، نه اینکه آن را یک مطلوب جداگانه پندارید و هزارها و صدهزارها شعرهای بیهوده بسازید و بیرون بریزید و عمر خود و دیگران را هدر گردانید.
ما میگوییم : اگر کسی بیمار است و میخواهد از درد بنالد بنالد ، اگر از روزگار سختی دیده میخواهد بگله پردازد بپردازد ، اگر کسی گرفتار عشق گردیده میخواهد سوز و گداز درونی را بزبان آورد بیاورد ـ اینها را با نثر میکنند بکنند با شعر میکنند بکنند ـ ما را بآنها ایرادی نیست. ولی این بسیار غلط است که کسی بیمار نباشد و بیجهت از درد بنالد ، بسیار غلط است که کسی از روزگار سختی نبیند و بیهوده بگله پردازد ، بسیار غلط است که کسی گرفتار عشق نباشد بخیره[=بیجهت] ، سوز و گداز عاشقانه نماید ، بسیار غلط است که یک پیرمرد شصت ساله با دلی سرد و دستی لرزان و سری جنبان غزلهای عاشقانه سراید و از سوزش دل بنالهها پردازد.
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (سه از نه)
یکی از آن نوشتهها دفتریست بنام «تناقضات پیمان و پرچم» که کسانی از شما نیز خواندهاند . این دفتر در تبریز بچاپ رسیده و خود شاهکار ایشانست. بروی جلد دفتر نام نویسنده «توحیدی» دیده میشود. ولی چنانکه گفته میشود در تبریز کسی با آن نام شناخته نمیباشد ، و آنچه دانسته شده این را چند کسی از دستهی قرآنیان با کسان دیگری همدست گردیده نوشتهاند ، و پول چاپش را یکی از بازرگانان انباردار که نمیخواهم نامش را ببرم پرداخته است ، و چون این قرآنیان را با ما داستانیست پیش از آنکه بخود کتاب پردازم آن داستان را در اینجا مینویسم :
گویا در سال 1317 بود که من به تبریز رفته بودم و شنیدم حاجی یوسف شعار نامی سردستهی قرآنیانست و میخواهد با کسانی بدیدن من بیاید. چون آمدند و نشستند سخن از قرآن بمیان آورده پرسشی کردند. من گفتم : آیا خواست شما «تصحیح» قرآنست یا «اصلاح» مردم؟. خواست مرا نفهمیدند و از پاسخ درماندند. گفتم : از این پرسش که میکنید پیداست که شما بدشواریهایی در قرآن برخوردهاید و میخواهید آنها را از میان بردارید و دشواری در قرآن بازنگزارید. ولی ما میخواهیم بجای آن با گمراهیهایی که درمیان مردمست درنبردیم و آنها را از میان برداشته گمراهیای بازنگزاریم. اینست معنی آن پرسش من. پاسخی نگفت و من هم بخاموشی گراییدم.
سپس گفت : «شما نوشتهاید پیغمبر غیب نمیدانست.» گفتم : در قرآن آشکاره میگوید : «لا أَعْلَمُ الْغَیب» [1] گفت : «ای من عندی» (2) گفتم : «من عندی» را شما میگزارید. گفت : «خواهش میکنم تأویل [3] نکنیم.» من در شگفت شدم که خود «تأویل» میکند و بمن میگوید : «خواهش میکنم تأویل نکنیم.» بیاد آوردم که اینان از بس هر سخنی را تأویل کردهاند بآن خو گرفتهاند و آن کار خود را تأویل نمیدانند. یک بار نیز با آقای آرینپور به بازدید او رفتم و دیگر او را ندیدم.
ولی هر بار که به تبریز میرفتم از همراهانش میآمدند و آیههایی را میپرسیدند. من دیدم خواستشان همه آنست که دشواریهایی که در قرآنست بفهمند و پاسخهایی در برابر ایرادها یاد گیرند و قرآن را دستاویزی برای دستهبندی و هوسبازی گرفتهاند و از اینکه در نشستها نشینند و آیههای قرآن خوانند و معنی کنند لذت میبرند. زیرا که دیدم دشواریهای قرآن را از من میپرسند و در همان حال در کوششها با ما همراهی نمینمایند ، بلکه از کار ما ناخشنودی نشان میدهند. اینبود روزی که با کسانی در خانهی آقای مهدوی میبودیم و باز دو تن از آنان آمده بودند و یکی که نامش را نمیبرم بسخن پرداخت و از دشواریهای قرآن پرسید جلوش را گرفته گفتم : ما را گفتگوی دیگریست. گفت : «شما سخن از خدا میرانید و تا این اشکالها حل نشود باید خدا را هم نپذیرفت.» گفتم : چنین نیست و این تواند بود که آن دشواریها بحال خود بماند و ما خدا را بشناسیم و بشناسانیم. ما بخدا از راه این جهان پی بریم.
سپس که به تهران بازگشته بودم سه بار نامهای از پست رسید که باشد هر سه درمیان کاغذهایم میماند. این نامهها با ماشین نوشته شده و دستینه[=امضاء] گزارده نگردیده. ولی پیداست که جز از سوی ایشان نیست. در یکی از آنها مینویسد : «مردم بشما باورهایی میداشتند ، ولی اکنون باورشان سست میگردد. زیرا شما نوید[=وعده] داده بودید که بدشواریهای قرآن پردازید و بآنها پاسخ نویسید و تاکنون نپرداختهاید ...». در نامهی دیگری مینویسد : «شما مینویسید قرآن کتاب آسمانیست ، پس بآیههایی که با دانشها ناسازگار است چه میگویید؟..». نامهی سوم نیز در همین زمینههاست. من باین نامهها نیز پاسخ ندادم.
بیگمانست که آنان این نامهها ، بلکه خود داستان را بگردن نخواهند گرفت ، و ما هم نمیخواهیم از آن سود جوییم. چه این داستان را بگردن بگیرند و چه نگیرند در کار ما نخواهد هَنایید [=اثر کرد]. این را برای آگاهی شما گفتم.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی انعام (6) ، آیهی 50 و سورهی هود (11) ، آیهی 31
2ـ از پیش خودم ـ خواستش اینست که پیغمبر گفته غیب را از پیش خودم نمیدانم اما از پیش خدا میدانم.
3ـ تأویل ، بیرون بردن سخن از معنی راست خودش میباشد ، گزارش.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست یکم (سه از نه)
یکی از آن نوشتهها دفتریست بنام «تناقضات پیمان و پرچم» که کسانی از شما نیز خواندهاند . این دفتر در تبریز بچاپ رسیده و خود شاهکار ایشانست. بروی جلد دفتر نام نویسنده «توحیدی» دیده میشود. ولی چنانکه گفته میشود در تبریز کسی با آن نام شناخته نمیباشد ، و آنچه دانسته شده این را چند کسی از دستهی قرآنیان با کسان دیگری همدست گردیده نوشتهاند ، و پول چاپش را یکی از بازرگانان انباردار که نمیخواهم نامش را ببرم پرداخته است ، و چون این قرآنیان را با ما داستانیست پیش از آنکه بخود کتاب پردازم آن داستان را در اینجا مینویسم :
گویا در سال 1317 بود که من به تبریز رفته بودم و شنیدم حاجی یوسف شعار نامی سردستهی قرآنیانست و میخواهد با کسانی بدیدن من بیاید. چون آمدند و نشستند سخن از قرآن بمیان آورده پرسشی کردند. من گفتم : آیا خواست شما «تصحیح» قرآنست یا «اصلاح» مردم؟. خواست مرا نفهمیدند و از پاسخ درماندند. گفتم : از این پرسش که میکنید پیداست که شما بدشواریهایی در قرآن برخوردهاید و میخواهید آنها را از میان بردارید و دشواری در قرآن بازنگزارید. ولی ما میخواهیم بجای آن با گمراهیهایی که درمیان مردمست درنبردیم و آنها را از میان برداشته گمراهیای بازنگزاریم. اینست معنی آن پرسش من. پاسخی نگفت و من هم بخاموشی گراییدم.
سپس گفت : «شما نوشتهاید پیغمبر غیب نمیدانست.» گفتم : در قرآن آشکاره میگوید : «لا أَعْلَمُ الْغَیب» [1] گفت : «ای من عندی» (2) گفتم : «من عندی» را شما میگزارید. گفت : «خواهش میکنم تأویل [3] نکنیم.» من در شگفت شدم که خود «تأویل» میکند و بمن میگوید : «خواهش میکنم تأویل نکنیم.» بیاد آوردم که اینان از بس هر سخنی را تأویل کردهاند بآن خو گرفتهاند و آن کار خود را تأویل نمیدانند. یک بار نیز با آقای آرینپور به بازدید او رفتم و دیگر او را ندیدم.
ولی هر بار که به تبریز میرفتم از همراهانش میآمدند و آیههایی را میپرسیدند. من دیدم خواستشان همه آنست که دشواریهایی که در قرآنست بفهمند و پاسخهایی در برابر ایرادها یاد گیرند و قرآن را دستاویزی برای دستهبندی و هوسبازی گرفتهاند و از اینکه در نشستها نشینند و آیههای قرآن خوانند و معنی کنند لذت میبرند. زیرا که دیدم دشواریهای قرآن را از من میپرسند و در همان حال در کوششها با ما همراهی نمینمایند ، بلکه از کار ما ناخشنودی نشان میدهند. اینبود روزی که با کسانی در خانهی آقای مهدوی میبودیم و باز دو تن از آنان آمده بودند و یکی که نامش را نمیبرم بسخن پرداخت و از دشواریهای قرآن پرسید جلوش را گرفته گفتم : ما را گفتگوی دیگریست. گفت : «شما سخن از خدا میرانید و تا این اشکالها حل نشود باید خدا را هم نپذیرفت.» گفتم : چنین نیست و این تواند بود که آن دشواریها بحال خود بماند و ما خدا را بشناسیم و بشناسانیم. ما بخدا از راه این جهان پی بریم.
سپس که به تهران بازگشته بودم سه بار نامهای از پست رسید که باشد هر سه درمیان کاغذهایم میماند. این نامهها با ماشین نوشته شده و دستینه[=امضاء] گزارده نگردیده. ولی پیداست که جز از سوی ایشان نیست. در یکی از آنها مینویسد : «مردم بشما باورهایی میداشتند ، ولی اکنون باورشان سست میگردد. زیرا شما نوید[=وعده] داده بودید که بدشواریهای قرآن پردازید و بآنها پاسخ نویسید و تاکنون نپرداختهاید ...». در نامهی دیگری مینویسد : «شما مینویسید قرآن کتاب آسمانیست ، پس بآیههایی که با دانشها ناسازگار است چه میگویید؟..». نامهی سوم نیز در همین زمینههاست. من باین نامهها نیز پاسخ ندادم.
بیگمانست که آنان این نامهها ، بلکه خود داستان را بگردن نخواهند گرفت ، و ما هم نمیخواهیم از آن سود جوییم. چه این داستان را بگردن بگیرند و چه نگیرند در کار ما نخواهد هَنایید [=اثر کرد]. این را برای آگاهی شما گفتم.
🔹 پانوشتها :
1ـ سورهی انعام (6) ، آیهی 50 و سورهی هود (11) ، آیهی 31
2ـ از پیش خودم ـ خواستش اینست که پیغمبر گفته غیب را از پیش خودم نمیدانم اما از پیش خدا میدانم.
3ـ تأویل ، بیرون بردن سخن از معنی راست خودش میباشد ، گزارش.
🌸
📖 خراباتیان که بودند و چه میگفتند؟.
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (دو از سه)
برای آنکه موضوع نیک روشن گردد یک مثلی یاد میکنم ـ مثلی که خود شاعرانه است و باریکی مطلب ، مرا بیاد کردن آن وامیدارد : شما اگر از جلو یک مغازهی خواروبارفروشی بگذرید خواهید دید مغازهدار یکسو کره را در ظرفی تودهوار ریخته و گزارده و یکسو هم کرههای قالبی را رویهم چیده. شما میتوانید آن کرهی تودهوار را به نثر و این کرهی قالبی را بشعر تشبیه کنید. پیداست که کرهی قالبی همان کره است ، نهایت با وزن و شکل خاصی. نیز پیداست که کرهی قالبی خوشنماتر از کرهی تودهوار میباشد و در بها نیز تفاوتی با آن خواهد داشت.
ولی در اینجا چند نکته ای هست : نخست اینکه کرهی قالبی برای صبحانه و سر سفره خوبست و آن را در همه جا بکار نمیبرند. مثلاً در مطبخ برای پختن خوراک آن را بکار نباید برد. در سخن نیز چنینست. شعر برخی مزایایی دارد و خوشنماتر از نثر است و در پاره جاها نیاز بآن داریم. مثلاً در نظام سرود میخوانند ، در موسیقی آواز میخوانند ، در اینگونه مواقع بشعر نیازمندیم و باید آن را داشته باشیم. لیکن چیزی که هست شعر در همه جا نیست. مثلاً تاریخ را نباید بشعر کشید ، دانشها را نباید با شعر سرود ، همچنین در بسیار جاها که شعر بسیار بیجهت است.
نکتهی دوم اینکه در کرهی قالبی ارزش مال کره است. نهایت قالب هم اندکی بآن افزوده. مثلاً فرض کنید کره سیری یک ریال است ، کرهی قالبی سیری شش عباسی خواهد بود. یک پنجیک ببهای کره افزوده خواهد شد.
در شعر نیز چنینست و ارزش مال خود مطلب باید بود [باید بود (bud) سبک شدهی باید بودن است.] ، نهایت وزن و قافیه اندکی بآن خواهد افزود. باینمعنی باید به یک مطلب لازم و سودمندی پرداخت که خود آن دارای ارزش باشد و از شعر هم بارزشش افزوده گردد. ولی شعرای ایران چنین میپندارند که ارزش تنها مال وزن و قافیه و مزایای شعریست و اینست پروای اینکه مطلبی لازم باشد و نباشد ، و سودی دارد و ندارد نکردهاند ، و اینست هرچه باندیشهشان رسیده برشتهی شعر کشیده و در دیوانها یادگار گزاردهاند ، و این داستان آن کسیست که چنین داند در کرهی قالبی همهی ارزش مال قالب است و اینست یک قالبی بدست گیرد و خاک و خاکستر و پهن و گچ و آهک و هرچه پیدا کرد بقالب زند و در مغازه رویهم چیند و انتظار کشد که خریداران بیایند و آنها را بخرند و ببرند. درست مانند همینست.
اینکه ما میگوییم : «شعر بخشی از سخنست و باید تابع نیاز باشد» شعرای ایران نفهمیدهاند. آنان از روز نخست شعر را یک چیز جداگانه دانسته و خودِ آن را مطلوب شمرده نام «ادبیات» دادهاند ، و به همین جهت هر یکی هزارها شعر سروده و از خود یادگار گزاردهاند. بلکه بیشتر آنان چه در گذشته و چه اکنون شاعری را کار یا پیشهای پنداشته جز بآن نپرداختهاند.
مثلاً میگویند سحابی استرآبادی 70000 رباعی ساخته. اگر این راست است باید گفت کاری جز این نمیکرده. صائب شاعر اسپهان 100000 شعر سروده. پیداست که پیشهاش جز همین نبوده. امیرعلیشیر نوایی وزیر سلطانحسین بایقرا چهار دیوان بزرگی (بترکی جغتایی) پرداخته و شعرهای دیگری نیز بسیار دارد. یقین است که از وزارت جز نام آن را نمیداشته. محمدعلی حزین در زمان استیلای افغان باسپهان ، از آن شهر بیرون آمده و در شهرهای ایران میگردیده و بگفتهی خودش در همان هنگام آشوب ، همه چیز را فراموش ساخته پیاپی شعر میسروده و دیوان میپرداخته.
در نظر آنان همینکه شعر دارای وزن و قافیهی درستی بود و شرایط شعری را داشت کافیست و جای ایرادی نمیباشد ، و اگر دارای یک مضمونی بود دیگر بهتر است. اینان بمضمون اهمیت بسیار میدهند. مثلاً همان شعری که دیروز نوشتیم :
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نُقل مجلسشان دانههای زنجیر است
از نظر ما یک سخن بیهودهای بیش نیست ، و از آنسوی معنایش بسیار رکیک است. یک کسی چقدر سبکمغز باشد که بحال زندانیان حسرت برد و آن را آرزو کند. ولی از دیدهی یک شاعر چون دارای یک مضمونیست و دانههای زنجیر به نقل تشبیه شده ، یک شعر خوبی میباشد.
این داستان مضمون در نزد شاعران اهمیت بیاندازه دارد. چنانکه اگر بزیان خودشان هم باشد از آن نمیگذرند. یک شاعر شیرازی بنام میرزا تقیخان ضیاءلشگر که در سالهای نخست مشروطه در تهران بوده و شعرهایی میسروده و بروزنامهها میفرستاده در یک جا دیدم چنین شعری سروده :
بر شاعر و سگ تا بتوانی مگذر هیچ
ور میگذری بر دمشان پا نگذاری
شعری باین زشتی را ساخته و در روزنامه بچاپ رسانیده تنها برای آنکه یک مضمونی را دربر دارد.
فراموش نمیکنم در سالهایی که تازه بتهران آمده بودم این را در مجلسی بگفتگو گزارده میگفتم : چرا باید کسی باین زشتیها تنزل نماید؟.. یکی از خود شاعران پاسخ داده گفت : «به هر حال یک مضمون تازهای را بکار برده».
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸در پیرامون شعر (دو از سه)
برای آنکه موضوع نیک روشن گردد یک مثلی یاد میکنم ـ مثلی که خود شاعرانه است و باریکی مطلب ، مرا بیاد کردن آن وامیدارد : شما اگر از جلو یک مغازهی خواروبارفروشی بگذرید خواهید دید مغازهدار یکسو کره را در ظرفی تودهوار ریخته و گزارده و یکسو هم کرههای قالبی را رویهم چیده. شما میتوانید آن کرهی تودهوار را به نثر و این کرهی قالبی را بشعر تشبیه کنید. پیداست که کرهی قالبی همان کره است ، نهایت با وزن و شکل خاصی. نیز پیداست که کرهی قالبی خوشنماتر از کرهی تودهوار میباشد و در بها نیز تفاوتی با آن خواهد داشت.
ولی در اینجا چند نکته ای هست : نخست اینکه کرهی قالبی برای صبحانه و سر سفره خوبست و آن را در همه جا بکار نمیبرند. مثلاً در مطبخ برای پختن خوراک آن را بکار نباید برد. در سخن نیز چنینست. شعر برخی مزایایی دارد و خوشنماتر از نثر است و در پاره جاها نیاز بآن داریم. مثلاً در نظام سرود میخوانند ، در موسیقی آواز میخوانند ، در اینگونه مواقع بشعر نیازمندیم و باید آن را داشته باشیم. لیکن چیزی که هست شعر در همه جا نیست. مثلاً تاریخ را نباید بشعر کشید ، دانشها را نباید با شعر سرود ، همچنین در بسیار جاها که شعر بسیار بیجهت است.
نکتهی دوم اینکه در کرهی قالبی ارزش مال کره است. نهایت قالب هم اندکی بآن افزوده. مثلاً فرض کنید کره سیری یک ریال است ، کرهی قالبی سیری شش عباسی خواهد بود. یک پنجیک ببهای کره افزوده خواهد شد.
در شعر نیز چنینست و ارزش مال خود مطلب باید بود [باید بود (bud) سبک شدهی باید بودن است.] ، نهایت وزن و قافیه اندکی بآن خواهد افزود. باینمعنی باید به یک مطلب لازم و سودمندی پرداخت که خود آن دارای ارزش باشد و از شعر هم بارزشش افزوده گردد. ولی شعرای ایران چنین میپندارند که ارزش تنها مال وزن و قافیه و مزایای شعریست و اینست پروای اینکه مطلبی لازم باشد و نباشد ، و سودی دارد و ندارد نکردهاند ، و اینست هرچه باندیشهشان رسیده برشتهی شعر کشیده و در دیوانها یادگار گزاردهاند ، و این داستان آن کسیست که چنین داند در کرهی قالبی همهی ارزش مال قالب است و اینست یک قالبی بدست گیرد و خاک و خاکستر و پهن و گچ و آهک و هرچه پیدا کرد بقالب زند و در مغازه رویهم چیند و انتظار کشد که خریداران بیایند و آنها را بخرند و ببرند. درست مانند همینست.
اینکه ما میگوییم : «شعر بخشی از سخنست و باید تابع نیاز باشد» شعرای ایران نفهمیدهاند. آنان از روز نخست شعر را یک چیز جداگانه دانسته و خودِ آن را مطلوب شمرده نام «ادبیات» دادهاند ، و به همین جهت هر یکی هزارها شعر سروده و از خود یادگار گزاردهاند. بلکه بیشتر آنان چه در گذشته و چه اکنون شاعری را کار یا پیشهای پنداشته جز بآن نپرداختهاند.
مثلاً میگویند سحابی استرآبادی 70000 رباعی ساخته. اگر این راست است باید گفت کاری جز این نمیکرده. صائب شاعر اسپهان 100000 شعر سروده. پیداست که پیشهاش جز همین نبوده. امیرعلیشیر نوایی وزیر سلطانحسین بایقرا چهار دیوان بزرگی (بترکی جغتایی) پرداخته و شعرهای دیگری نیز بسیار دارد. یقین است که از وزارت جز نام آن را نمیداشته. محمدعلی حزین در زمان استیلای افغان باسپهان ، از آن شهر بیرون آمده و در شهرهای ایران میگردیده و بگفتهی خودش در همان هنگام آشوب ، همه چیز را فراموش ساخته پیاپی شعر میسروده و دیوان میپرداخته.
در نظر آنان همینکه شعر دارای وزن و قافیهی درستی بود و شرایط شعری را داشت کافیست و جای ایرادی نمیباشد ، و اگر دارای یک مضمونی بود دیگر بهتر است. اینان بمضمون اهمیت بسیار میدهند. مثلاً همان شعری که دیروز نوشتیم :
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نُقل مجلسشان دانههای زنجیر است
از نظر ما یک سخن بیهودهای بیش نیست ، و از آنسوی معنایش بسیار رکیک است. یک کسی چقدر سبکمغز باشد که بحال زندانیان حسرت برد و آن را آرزو کند. ولی از دیدهی یک شاعر چون دارای یک مضمونیست و دانههای زنجیر به نقل تشبیه شده ، یک شعر خوبی میباشد.
این داستان مضمون در نزد شاعران اهمیت بیاندازه دارد. چنانکه اگر بزیان خودشان هم باشد از آن نمیگذرند. یک شاعر شیرازی بنام میرزا تقیخان ضیاءلشگر که در سالهای نخست مشروطه در تهران بوده و شعرهایی میسروده و بروزنامهها میفرستاده در یک جا دیدم چنین شعری سروده :
بر شاعر و سگ تا بتوانی مگذر هیچ
ور میگذری بر دمشان پا نگذاری
شعری باین زشتی را ساخته و در روزنامه بچاپ رسانیده تنها برای آنکه یک مضمونی را دربر دارد.
فراموش نمیکنم در سالهایی که تازه بتهران آمده بودم این را در مجلسی بگفتگو گزارده میگفتم : چرا باید کسی باین زشتیها تنزل نماید؟.. یکی از خود شاعران پاسخ داده گفت : «به هر حال یک مضمون تازهای را بکار برده».
🌸