📖 حقایق زندگی
🖌 احمد کسروی
🔸50ـ در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند (دو از سه)
از پارسال گاهی در روزنامهها نیز نام دین میبرند : «مردم باید دین داشته باشند» پارسال در شهریورماه که رضاشاه رفت و فروغی سروزیر گردید یکی از کارهایش این بود که بروزنامهنویسها گفت از دین هم بنویسید. اینها نیز آغاز کردند و در روزنامههایشان نام دین بردند کسانی که از پانزده سال پیش هر زمان بدزبانی دیگری بدین کرده و همیشه آن را «خرافه» نامیده بودند بیکبار هوادار دین گردیدند. [1]
بسیار خوب ، مردم باید دین داشته باشند ، ولی کدام دین؟!. نخست آن را بگویید. نخست معنی دین را روشن گردانید. اگر خواست شما این چیزهاست که مردم دارند و نام آنها را دین گزاردهاند اینها که سراپا زیانست ، اینها که سراپا بیدینیست. و آنگاه اینها را که مردم دارند ، دیگر چه نیاز بگفتن شماست؟!.
بارها گفتهایم در این کشور ده و اند کیش هست : مسلمان ، مسیحی ، جهودی ، زردشتی ، بهائی ، صوفی ، صائبی (در خوزستان) ، یزیدی (در کردستان) ، مسلمان نیز بدو گونه است : سنی ، شیعی. شیعی نیز چند گروه است : متشرع ، شیخی ، کریمخانی ، اسماعیلی ، علیاللهی ، همچنین مسیحیان بچند گونهاند : یعقوبی (ارمنیان) ، نستوری (آسوریان) ، کاتولیک ، پروتستان.
کنون شما بگویید کدام یکی از اینها را دین مینامید؟!.. کدام یکیست که میخواهید مردم داشته باشند؟!. میدانم خواهید گفت : چون مذهب رسمی ایران شیعی است آن را میگوییم. میپرسم پس آن دیگرها چه شود؟!. بالاخره آیا این ده و اند کیش بماند یا چه چاره شود؟!.
برای آنکه بدانید دین در ایران چیست و خواست فروغی را نیک بدانید من برای شما یک داستانی مینویسم : پارسال در شهریور ماه که ایران آشفته بود من سفری به برازجان کردم. از شیراز که سوار اتوبوس شدیم چون راه ناایمن بود و میگفتند دو روز پیش راهزنان با امنیهها[=ژاندارمها] جنگ کرده و چهار تن از ایشان را کشتهاند مسافران در بیم و ترس بودند. یک جوانی که سپس شناختم از کارکنان فرهنگ و مدیر دبستان گناوه بود و برای باز کردن دبستان میرفت بپا برخاسته رو کرده بهمگی گفت : هفت قل هوالله بخوانید و بخود و شش سوی خود بدمید و هیچی نخواهد بود. اگر از آسمان بمبی هم بریزند گزندی نخواهد رسانید. این را گفت و با یک خشنودی نشست ، و چون در پهلوی من بود گفتم : چگونه قل هوالله از بمب نگه میدارد؟!. با یک تشری گفت : «البته نگه میدارد. مگر محمد بن عبدالله دنیا را با بمب گرفت؟!.» این پاسخی بود که مدیر یک دبستان بمن داد.
اتوبوس راه افتاد. ولی در هر کجا که برای آب ریختن یا برای کار دیگری میایستاد دوباره راه افتادنش سختی پیدا میکرد. زیرا همینکه یکی از مسافران عطسه میزد بیدرنگ شوفر و مسافران میگفتند «صبر آمد» و چون درمیان بیست و چند تن مسافر عطسه همیشگی بود ناگزیر نیم ساعت یا بیشتر درنگ رخ میداد.
از آنسوی شوفر در سر هر پیچی بجای آنکه میدان بزرگتری گیرد و چرخ زند و سر پیچ برگردد از ناشیگری یک میدان کوچکی میگرفت و اتوبوس را بدم پرتگاه میرسانید و آواز بلند کرده میگفت : «خدا پدرِ صلوات بفرست را بیامرزد» و باین دستور او آوازها بصلوات بلند میگردید. بدبخت بجای آنکه فن شوفری را درست یاد گیرد و هوش بکار برده از آزمایشهای[تجربه] خود بهره جوید زور بصلوات میزد. از این گذشته مسافران پستیهایی نموده چون از صلوات سیر میشدند به لعن پرداخته با آواز بلند فریاد میکشیدند : «به هر سه خلیفهی ناحق ...» کنون شما بیندیشید که در آن دو روز من درمیان این دینداران وحشی چه میکشیدم.
در یک جا دیگر خودداری ننموده رویم را برگردانیده گفتم : «شما را با سه خلیفه چه کار است؟!..» در پاسخِ این یک جمله ، چنان بهیاهو برخاستند که اگر کسی از بیرون میشنید میپنداشت اتوبوس آتش گرفته که این غوغا رخ داده ، پس از فرونشستن غوغا آن مدیر گناوه با روی افروخته بمن پرداخته چنین گفت : «آقا شما اگر متمدنید باید بمذهب احترام گزارید. اگر متدینید پس چه مذهب دارید؟!..».
👇
🖌 احمد کسروی
🔸50ـ در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند (دو از سه)
از پارسال گاهی در روزنامهها نیز نام دین میبرند : «مردم باید دین داشته باشند» پارسال در شهریورماه که رضاشاه رفت و فروغی سروزیر گردید یکی از کارهایش این بود که بروزنامهنویسها گفت از دین هم بنویسید. اینها نیز آغاز کردند و در روزنامههایشان نام دین بردند کسانی که از پانزده سال پیش هر زمان بدزبانی دیگری بدین کرده و همیشه آن را «خرافه» نامیده بودند بیکبار هوادار دین گردیدند. [1]
بسیار خوب ، مردم باید دین داشته باشند ، ولی کدام دین؟!. نخست آن را بگویید. نخست معنی دین را روشن گردانید. اگر خواست شما این چیزهاست که مردم دارند و نام آنها را دین گزاردهاند اینها که سراپا زیانست ، اینها که سراپا بیدینیست. و آنگاه اینها را که مردم دارند ، دیگر چه نیاز بگفتن شماست؟!.
بارها گفتهایم در این کشور ده و اند کیش هست : مسلمان ، مسیحی ، جهودی ، زردشتی ، بهائی ، صوفی ، صائبی (در خوزستان) ، یزیدی (در کردستان) ، مسلمان نیز بدو گونه است : سنی ، شیعی. شیعی نیز چند گروه است : متشرع ، شیخی ، کریمخانی ، اسماعیلی ، علیاللهی ، همچنین مسیحیان بچند گونهاند : یعقوبی (ارمنیان) ، نستوری (آسوریان) ، کاتولیک ، پروتستان.
کنون شما بگویید کدام یکی از اینها را دین مینامید؟!.. کدام یکیست که میخواهید مردم داشته باشند؟!. میدانم خواهید گفت : چون مذهب رسمی ایران شیعی است آن را میگوییم. میپرسم پس آن دیگرها چه شود؟!. بالاخره آیا این ده و اند کیش بماند یا چه چاره شود؟!.
برای آنکه بدانید دین در ایران چیست و خواست فروغی را نیک بدانید من برای شما یک داستانی مینویسم : پارسال در شهریور ماه که ایران آشفته بود من سفری به برازجان کردم. از شیراز که سوار اتوبوس شدیم چون راه ناایمن بود و میگفتند دو روز پیش راهزنان با امنیهها[=ژاندارمها] جنگ کرده و چهار تن از ایشان را کشتهاند مسافران در بیم و ترس بودند. یک جوانی که سپس شناختم از کارکنان فرهنگ و مدیر دبستان گناوه بود و برای باز کردن دبستان میرفت بپا برخاسته رو کرده بهمگی گفت : هفت قل هوالله بخوانید و بخود و شش سوی خود بدمید و هیچی نخواهد بود. اگر از آسمان بمبی هم بریزند گزندی نخواهد رسانید. این را گفت و با یک خشنودی نشست ، و چون در پهلوی من بود گفتم : چگونه قل هوالله از بمب نگه میدارد؟!. با یک تشری گفت : «البته نگه میدارد. مگر محمد بن عبدالله دنیا را با بمب گرفت؟!.» این پاسخی بود که مدیر یک دبستان بمن داد.
اتوبوس راه افتاد. ولی در هر کجا که برای آب ریختن یا برای کار دیگری میایستاد دوباره راه افتادنش سختی پیدا میکرد. زیرا همینکه یکی از مسافران عطسه میزد بیدرنگ شوفر و مسافران میگفتند «صبر آمد» و چون درمیان بیست و چند تن مسافر عطسه همیشگی بود ناگزیر نیم ساعت یا بیشتر درنگ رخ میداد.
از آنسوی شوفر در سر هر پیچی بجای آنکه میدان بزرگتری گیرد و چرخ زند و سر پیچ برگردد از ناشیگری یک میدان کوچکی میگرفت و اتوبوس را بدم پرتگاه میرسانید و آواز بلند کرده میگفت : «خدا پدرِ صلوات بفرست را بیامرزد» و باین دستور او آوازها بصلوات بلند میگردید. بدبخت بجای آنکه فن شوفری را درست یاد گیرد و هوش بکار برده از آزمایشهای[تجربه] خود بهره جوید زور بصلوات میزد. از این گذشته مسافران پستیهایی نموده چون از صلوات سیر میشدند به لعن پرداخته با آواز بلند فریاد میکشیدند : «به هر سه خلیفهی ناحق ...» کنون شما بیندیشید که در آن دو روز من درمیان این دینداران وحشی چه میکشیدم.
در یک جا دیگر خودداری ننموده رویم را برگردانیده گفتم : «شما را با سه خلیفه چه کار است؟!..» در پاسخِ این یک جمله ، چنان بهیاهو برخاستند که اگر کسی از بیرون میشنید میپنداشت اتوبوس آتش گرفته که این غوغا رخ داده ، پس از فرونشستن غوغا آن مدیر گناوه با روی افروخته بمن پرداخته چنین گفت : «آقا شما اگر متمدنید باید بمذهب احترام گزارید. اگر متدینید پس چه مذهب دارید؟!..».
👇
در یکی از کتلها نزدیک غروب ، اتومبیل برای آب نگه داشت و هنگامی که میخواست راه افتد باز «صبر آمد» و نرفت تا تاریک گردید و چون راه افتاد و اندکی رفتیم یک اتومبیل باری را که دو تن نیز (یک زن و یک مرد) مسافر داشت ایستاده دیدیم و دانسته شد که ده دقیقه پیشتر راهزنان جلو ایشان را گرفته و لختشان کردهاند. بیچاره زن داد میزد که پولهایم بردند هیچ که رختهایم نیز از تنم کندند. مسافران اتوبوس ما فرصت یافته بمن تاختند که دیدی که «صبر از طرف خداست. ما اگر نایستاده آمده بودیم ما را نیز لخت میکردند». ناگزیر شدم بپاسخ پردازم و گفتم : «قیل و قال را کنار گزارید تا بدانم چه میگویید» چون خاموش شدند گفتم : «مگر خدا تنها خدای شماست؟!.. پس چرا برای این زن صبر نیامده تا گرفتار نشود؟!.» از این سخن اندکی آرام شدند. ولی یکی مِرمِری کرد و چنین گفت : «ببینید او چه گناه کرده بوده که گرفتار شده»!
اینست دینی که تودهی شما دارند و اکنون شما بفهمید که برای چه فروغی میخواسته شما از دین گفتگو کنید. [2]
🔹 پانوشتها :
1ـ این سستی در باورها که همچون بوجار هر سو باد آید رو بدان سو کند ، نه تنها در روزنامهنویسان بلکه در بیشتری از تودهی مردم دیده میشود. لیکن زیان این دستهی پیشافتادگان و برجستگان توده از این رهگذر بیگفتگو بسیار بیشتر بوده.
2ـ بنگرید به یادداشت گردآورنده در پایان همین رشته گفتار.
🌸
اینست دینی که تودهی شما دارند و اکنون شما بفهمید که برای چه فروغی میخواسته شما از دین گفتگو کنید. [2]
🔹 پانوشتها :
1ـ این سستی در باورها که همچون بوجار هر سو باد آید رو بدان سو کند ، نه تنها در روزنامهنویسان بلکه در بیشتری از تودهی مردم دیده میشود. لیکن زیان این دستهی پیشافتادگان و برجستگان توده از این رهگذر بیگفتگو بسیار بیشتر بوده.
2ـ بنگرید به یادداشت گردآورنده در پایان همین رشته گفتار.
🌸
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (شش از هفت)
3) همان یادگارهای زمان مغول که شما هواداری از آنها مینمایید از هر باره با اندیشهی دمکراسی مخالفست. زیرا از یکسو بنای همهی آنها بشاهپرستی و زیردستی و زبونیست. همان گلستان سعدی ، همان بوستانش برای دورهی دمکراسی زهر است ، همان خمسهی نظامی با اندیشهی مشروطه مخالفست ، همان پندها و اندرزها که آنان سرودهاند برای این دوره بسیار زیانآور است :
پادشاهان از برای مصلحت صد خون کنند ، صلاح مملکت خویش خسروان دانند ، رخنهگر ملک سرافکنده به ، پادشه سایهی خدا باشد ، هر عیب که سلطان بپسندد هنر است ،
پیش خرد شاهی و پیغمبری
چون دو نگینند به یک انگشتری
اینها سخنان نیک آن زمانست ولی برای این زمان سراپا زیان میباشد و بودن اینها ناگزیر است که جلو پیشرفت اندیشهی دمکراسی را بگیرد. از یکسو هم مبنای مشروطه بآنست که مردم کشور را خانهی خود بدانند و در راه آبادی آن از هیچ کوششی بازنایستند و برای نگهداریش از سر و جان بگذرند. در حالی که سراپای گفتههای آن شاعران بر اینست که کوشش سودی ندارد : «بودنیها بوده است» :
بخت و دولت بکاردانی نیست
جز بتأیید آسمانی نیست
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی ، جهان و هرچه دَرو هست هیچ در هیچست
اگر روزی بدانش درفزودی
ز نادان تنگروزیتر نبودی
خوش باش ندانی ز کجا آمدهای
می خور که ندانی بکجا خواهی رفت
فلک بمردم نادان دهد زمام مراد ، صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند.
اینها و صد مانند اینها که فلسفهی بیغیرتی و تنبلی است دیوانهای شاعران را پر کرده است و شما میبینید که پیاپی آنها را بچاپ رسانیده بدست جوانان میدهند و بدینسان اندیشهی کوشش و میهنپرستی را در دلهای آنان سست میگردانند. [1]
4) در ایران پس از مشروطه بیکبار هیاهوی مادّیگری رواج سختی گرفت : «زندگانی مبارزه است» ، «آدم باید زیرک باشد و پول دربیاورد» ، «میهن چیست؟!. غیرت چیست؟!. که گفت دزدی بد است؟!..» اینها چندان بشتاب درمیان جوانان پراکنده گردید که جای حیرت بود.
اینهاست علت ناانجام ماندن مشروطه. در نتیجهی این آلودگیهاست که جنبش مشروطه نه تنها ایران را پیش نبرد و آن را در صف دولتهای دمکراسی آبرومند جهان قرار نداد بلکه هرچه نابسامانتر و بدبختتر گردانید و این بیچارگی امروزی ایرانیان ، و اینکه بچههای بیگناه گرسنه میمانند ، و زنان ناآگاه با درد و غم روبرویند ، روستایی در زیر پا لگدمال میشود باعث همهی آنها اینهاست. اینست رابطهی آن گرفتاریها با شعرهای شاعران.
این چیزی است که ما بدست آوردهایم و میدانیم. اکنون شما و همهی آن کسانی که دلِ ریش دارند و نکوهشهای ما از شاعران نمک بزخم آنها شمرده میشود بنشینند و بیندیشید اگر مطلب را جز این یافتید بما نیز آگاهی دهید. بسخن بیش از این دامنه نمیدهم. این را نوشتم تا شما بدانید که هوس در کار ما نیست. بدانید که ما این راه را بخواست خدای بزرگ و برای رستگاری ایرانیان و جهانیان آغاز کردهایم و با کسی دشمنی نداریم. اکنون شما و دیگران نیز بیندیشید و بما یک پاسخی دهید و امیدمندیم از این گفتارهای ما نرنجید.
🔹 پانوشت :
1ـ اکنون پس از آنکه مردم ایران «انقلابی» پرآوازه براه انداخته شاهنشاهی (نه خودکامگی) را زیر خاک کردهاند ، اگر ببینیم همین کتابها با بوق و کرنا چاپ شده و آوازش را به شرق و غرب میرسانند ، ببینیم شاعران چندین صد ساله را گرامی داشته برایشان هفتصدمین سال و هزاره میگیرند ، بر سر خاکشان رفته جشنواره برپا میکنند ، مسابقات شعرخوانی را در برنامههای تلویزیون میگنجانند ، از چهارگوشهی جهان فلان «پرفسور» و بَهمان «استاد دانشکدهی ادبیات» را به کشور خوانده مهمان میکنند تا چند جملهای در ستایش فلان شاعر بدآموز و بَهمان فیلسوف آشفتهمغز بسراید ، اینها را که میبینیم ناگزیریم بگوییم استادان زبردستی نیک دانستهاند که چه باید کنند تا مردم به آرمانهای دمکراسی یک گام نیز نزدیک نگردند. نیک یاد گرفتهاند آن ترانههای خوابآور را و نیکو میسرایند آنها را.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (شش از هفت)
3) همان یادگارهای زمان مغول که شما هواداری از آنها مینمایید از هر باره با اندیشهی دمکراسی مخالفست. زیرا از یکسو بنای همهی آنها بشاهپرستی و زیردستی و زبونیست. همان گلستان سعدی ، همان بوستانش برای دورهی دمکراسی زهر است ، همان خمسهی نظامی با اندیشهی مشروطه مخالفست ، همان پندها و اندرزها که آنان سرودهاند برای این دوره بسیار زیانآور است :
پادشاهان از برای مصلحت صد خون کنند ، صلاح مملکت خویش خسروان دانند ، رخنهگر ملک سرافکنده به ، پادشه سایهی خدا باشد ، هر عیب که سلطان بپسندد هنر است ،
پیش خرد شاهی و پیغمبری
چون دو نگینند به یک انگشتری
اینها سخنان نیک آن زمانست ولی برای این زمان سراپا زیان میباشد و بودن اینها ناگزیر است که جلو پیشرفت اندیشهی دمکراسی را بگیرد. از یکسو هم مبنای مشروطه بآنست که مردم کشور را خانهی خود بدانند و در راه آبادی آن از هیچ کوششی بازنایستند و برای نگهداریش از سر و جان بگذرند. در حالی که سراپای گفتههای آن شاعران بر اینست که کوشش سودی ندارد : «بودنیها بوده است» :
بخت و دولت بکاردانی نیست
جز بتأیید آسمانی نیست
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی ، جهان و هرچه دَرو هست هیچ در هیچست
اگر روزی بدانش درفزودی
ز نادان تنگروزیتر نبودی
خوش باش ندانی ز کجا آمدهای
می خور که ندانی بکجا خواهی رفت
فلک بمردم نادان دهد زمام مراد ، صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند.
اینها و صد مانند اینها که فلسفهی بیغیرتی و تنبلی است دیوانهای شاعران را پر کرده است و شما میبینید که پیاپی آنها را بچاپ رسانیده بدست جوانان میدهند و بدینسان اندیشهی کوشش و میهنپرستی را در دلهای آنان سست میگردانند. [1]
4) در ایران پس از مشروطه بیکبار هیاهوی مادّیگری رواج سختی گرفت : «زندگانی مبارزه است» ، «آدم باید زیرک باشد و پول دربیاورد» ، «میهن چیست؟!. غیرت چیست؟!. که گفت دزدی بد است؟!..» اینها چندان بشتاب درمیان جوانان پراکنده گردید که جای حیرت بود.
اینهاست علت ناانجام ماندن مشروطه. در نتیجهی این آلودگیهاست که جنبش مشروطه نه تنها ایران را پیش نبرد و آن را در صف دولتهای دمکراسی آبرومند جهان قرار نداد بلکه هرچه نابسامانتر و بدبختتر گردانید و این بیچارگی امروزی ایرانیان ، و اینکه بچههای بیگناه گرسنه میمانند ، و زنان ناآگاه با درد و غم روبرویند ، روستایی در زیر پا لگدمال میشود باعث همهی آنها اینهاست. اینست رابطهی آن گرفتاریها با شعرهای شاعران.
این چیزی است که ما بدست آوردهایم و میدانیم. اکنون شما و همهی آن کسانی که دلِ ریش دارند و نکوهشهای ما از شاعران نمک بزخم آنها شمرده میشود بنشینند و بیندیشید اگر مطلب را جز این یافتید بما نیز آگاهی دهید. بسخن بیش از این دامنه نمیدهم. این را نوشتم تا شما بدانید که هوس در کار ما نیست. بدانید که ما این راه را بخواست خدای بزرگ و برای رستگاری ایرانیان و جهانیان آغاز کردهایم و با کسی دشمنی نداریم. اکنون شما و دیگران نیز بیندیشید و بما یک پاسخی دهید و امیدمندیم از این گفتارهای ما نرنجید.
🔹 پانوشت :
1ـ اکنون پس از آنکه مردم ایران «انقلابی» پرآوازه براه انداخته شاهنشاهی (نه خودکامگی) را زیر خاک کردهاند ، اگر ببینیم همین کتابها با بوق و کرنا چاپ شده و آوازش را به شرق و غرب میرسانند ، ببینیم شاعران چندین صد ساله را گرامی داشته برایشان هفتصدمین سال و هزاره میگیرند ، بر سر خاکشان رفته جشنواره برپا میکنند ، مسابقات شعرخوانی را در برنامههای تلویزیون میگنجانند ، از چهارگوشهی جهان فلان «پرفسور» و بَهمان «استاد دانشکدهی ادبیات» را به کشور خوانده مهمان میکنند تا چند جملهای در ستایش فلان شاعر بدآموز و بَهمان فیلسوف آشفتهمغز بسراید ، اینها را که میبینیم ناگزیریم بگوییم استادان زبردستی نیک دانستهاند که چه باید کنند تا مردم به آرمانهای دمکراسی یک گام نیز نزدیک نگردند. نیک یاد گرفتهاند آن ترانههای خوابآور را و نیکو میسرایند آنها را.
🌸
📖 حقایق زندگی
🖌 احمد کسروی
🔸50ـ در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند (سه از سه)
این ایرادها را که میگیریم میگویند : «اینها عقیدهی عوامست چه ربط باصل دین دارد؟!.. ما اصل دین را میگوییم..» میگویم اصل دین چیست؟!.. کجاست؟!. شما اگر اصل دین را میشناسید پس چرا نگرفتهاید؟!. چرا بمردم یاد ندادهاید؟!.. این در کجای جهانست که یک مردمی در توی گمراهیهای پست دست و پا زنند و بهانهشان این باشد که اینها که در اصل دین ما نیست؟!. در کجای جهانست که یک مردمی با صد نادانی بسر برند و با اینحال خود را گمراه ندانند و باصل دین بنازند؟... ای بیخردان مگر دین همْ اصل و بَدَل دارد؟!. مگر دین رختست که دو دست باشد و یکی را بتن کنند و دیگری را در بقچه نگه دارند؟!.
شگفت بهانهای بدست افتاده. یک دسته مردمی در یک سرای فروریخته و ویرانهای بسر برند و عنوانشان این باشد که اصلش یک سرای درست و باشکوهی بوده!
بسیار نیک شما اصل دین را میگویید. پس بهتر است آن را شرح دهید. شرح دهید که چه چیزهاست شما از اصل دین میدانید. اینکه ملایان با کشور و توده دشمنی مینمایند و بمردم میگویند مالیات ندهید و بسربازی نروید آیا از اصل دینست یا از بدل آن؟!.. اینکه ملایان نجف در آنجا نشستهاند و بمردم میگویند : مالِ امامِ خود را بما دهید و بس ، که باید گفت دستگاهی در برابر دستگاه دولت درچیدهاند از اصل دینست یا از بَدَل آن؟!..
اینکه در چنین سال سختی کسانی از توانگران بغدغن دولت گوش نداده و پروای گرسنگی مردم نکرده قاچاق و نهانی بمکه میروند و چنین میگویند : «من مستطیع هستم و باید بروم ، دولت را که در گور من نخواهند گزاشت» ، از اصل دینست یا از فرع آن؟!.. باینها پاسخ دهید تا بدانیم چیست؟!. [1]
این عنوانها از سالها بدستشان افتاده و خود یک سنگری یا سپری برای گمراهان گردیده. زیرا هر چیزی را که شما ایراد بگیرید تا میتوانند با شما مجادله خواهند کرد ، و چون درماندند و دیگر سخنی نتوانستند برگشته چنین خواهند گفت : «اینها که از اصل دین نیست». مثلاً اکنون ملاها در هر جا مردم را وامیدارند که بسیج کار کنند و چون محرم فرارسید آن نمایشهای بیخردانهی پانزده سال پیش را دوباره از سر گیرند و آبروی یک کشوری را از میان برند ، و شما به هر کدام که ایراد بگیرید خواهد گفت : «تعزیهی سیدالشهداست باید باشد» و چون شما بیهودگی آن را روشن گردانید که دیگر پاسخی نتواند تازه چنین خواهد گفت : «اینها عقیدهی عوامست باصل دین مربوط نیست» این را گفته و خود را آسوده گردانیده پی گمراهیهای خود خواهد رفت.
سالهاست چند تن از ملایان در تهران و دیگر جاها باین عنوان که ما دین را «اصلاح» میکنیم و باصلش برمیگردانیم بمیان افتاده و دکانهای نوینی برپا کردهاند [2] و اگر شما از یکی از ایشان بپرسید : «اصل دین چه چیزهاست تا بدانیم و بشناسیم» بیگمان پاسخ درستی نخواهید شنید. زیرا نخست آنان اصل دین را نمیدانند ، دانستن اصل دین نه بآن آسانیست که مردم میپندارند. اگر آنان اصل دین را میشناختند از نخست گرفته بودند و نیاز نداشتند که بَدَلش را بگیرند و سپس باصل بازگردند.
دوم آنان خواستشان دکانداریست و این یک کالای نوینیست که ببازار آوردهاند ، و خواستشان اینست که هر چیزی را که دیدند مریدان میپسندند و خریدارش میباشند بگویند از اصل دینست ، و هرچه را که دیدند کساد پیدا کرده و دیگر خریداری ندارد (مثلاً نذر سقاخانهی نوروزخان و مانند آن) بگویند اینها از اصل دین نیست.
اینست راز کار ایشان. شیادان پستنهاد بجای آنکه با کوشش و دسترنج نان بخورند باین فریبکاریها برخاستهاند و گمراهان را گمراهتر میگردانند. خدا ریشهی اینان را براندازد.
از زمینهی سخن دور نیفتیم : امروز مردم ایران دین ندارند. آنچه اینان دارند سراپا گمراهی و پستیست. دین برای همینست که مردمان گرفتار این پستیها نگردند نه آنکه اینها دین باشد. اصل دین اسلام نیز باینان مربوط نیست. اینان از آن چه بهرهمندی دارند؟!. اگر چنین بود که یک دینی چون اصلش راست و درست بوده از آلودگیهایی که پیدا کرده باکی نباشد پس بدینهای زردشتی و مسیحی و جهودی چه ایراد هست؟! مگر آنها نیز اصلش پاک و درست نبوده؟!. پس این عنوان بیکبار بیپاست و امروز کاری که باید کرد آنست که نخست معنی درست دین دانسته گردد که مردمان بآن گردن گزارند و هرآینه پس از آنست که روزنامهها یا دیگران ستایش از دین نویسند.
(پرچم روزانه شمارههای 248 ، 249 و 250)
👇
🖌 احمد کسروی
🔸50ـ در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند (سه از سه)
این ایرادها را که میگیریم میگویند : «اینها عقیدهی عوامست چه ربط باصل دین دارد؟!.. ما اصل دین را میگوییم..» میگویم اصل دین چیست؟!.. کجاست؟!. شما اگر اصل دین را میشناسید پس چرا نگرفتهاید؟!. چرا بمردم یاد ندادهاید؟!.. این در کجای جهانست که یک مردمی در توی گمراهیهای پست دست و پا زنند و بهانهشان این باشد که اینها که در اصل دین ما نیست؟!. در کجای جهانست که یک مردمی با صد نادانی بسر برند و با اینحال خود را گمراه ندانند و باصل دین بنازند؟... ای بیخردان مگر دین همْ اصل و بَدَل دارد؟!. مگر دین رختست که دو دست باشد و یکی را بتن کنند و دیگری را در بقچه نگه دارند؟!.
شگفت بهانهای بدست افتاده. یک دسته مردمی در یک سرای فروریخته و ویرانهای بسر برند و عنوانشان این باشد که اصلش یک سرای درست و باشکوهی بوده!
بسیار نیک شما اصل دین را میگویید. پس بهتر است آن را شرح دهید. شرح دهید که چه چیزهاست شما از اصل دین میدانید. اینکه ملایان با کشور و توده دشمنی مینمایند و بمردم میگویند مالیات ندهید و بسربازی نروید آیا از اصل دینست یا از بدل آن؟!.. اینکه ملایان نجف در آنجا نشستهاند و بمردم میگویند : مالِ امامِ خود را بما دهید و بس ، که باید گفت دستگاهی در برابر دستگاه دولت درچیدهاند از اصل دینست یا از بَدَل آن؟!..
اینکه در چنین سال سختی کسانی از توانگران بغدغن دولت گوش نداده و پروای گرسنگی مردم نکرده قاچاق و نهانی بمکه میروند و چنین میگویند : «من مستطیع هستم و باید بروم ، دولت را که در گور من نخواهند گزاشت» ، از اصل دینست یا از فرع آن؟!.. باینها پاسخ دهید تا بدانیم چیست؟!. [1]
این عنوانها از سالها بدستشان افتاده و خود یک سنگری یا سپری برای گمراهان گردیده. زیرا هر چیزی را که شما ایراد بگیرید تا میتوانند با شما مجادله خواهند کرد ، و چون درماندند و دیگر سخنی نتوانستند برگشته چنین خواهند گفت : «اینها که از اصل دین نیست». مثلاً اکنون ملاها در هر جا مردم را وامیدارند که بسیج کار کنند و چون محرم فرارسید آن نمایشهای بیخردانهی پانزده سال پیش را دوباره از سر گیرند و آبروی یک کشوری را از میان برند ، و شما به هر کدام که ایراد بگیرید خواهد گفت : «تعزیهی سیدالشهداست باید باشد» و چون شما بیهودگی آن را روشن گردانید که دیگر پاسخی نتواند تازه چنین خواهد گفت : «اینها عقیدهی عوامست باصل دین مربوط نیست» این را گفته و خود را آسوده گردانیده پی گمراهیهای خود خواهد رفت.
سالهاست چند تن از ملایان در تهران و دیگر جاها باین عنوان که ما دین را «اصلاح» میکنیم و باصلش برمیگردانیم بمیان افتاده و دکانهای نوینی برپا کردهاند [2] و اگر شما از یکی از ایشان بپرسید : «اصل دین چه چیزهاست تا بدانیم و بشناسیم» بیگمان پاسخ درستی نخواهید شنید. زیرا نخست آنان اصل دین را نمیدانند ، دانستن اصل دین نه بآن آسانیست که مردم میپندارند. اگر آنان اصل دین را میشناختند از نخست گرفته بودند و نیاز نداشتند که بَدَلش را بگیرند و سپس باصل بازگردند.
دوم آنان خواستشان دکانداریست و این یک کالای نوینیست که ببازار آوردهاند ، و خواستشان اینست که هر چیزی را که دیدند مریدان میپسندند و خریدارش میباشند بگویند از اصل دینست ، و هرچه را که دیدند کساد پیدا کرده و دیگر خریداری ندارد (مثلاً نذر سقاخانهی نوروزخان و مانند آن) بگویند اینها از اصل دین نیست.
اینست راز کار ایشان. شیادان پستنهاد بجای آنکه با کوشش و دسترنج نان بخورند باین فریبکاریها برخاستهاند و گمراهان را گمراهتر میگردانند. خدا ریشهی اینان را براندازد.
از زمینهی سخن دور نیفتیم : امروز مردم ایران دین ندارند. آنچه اینان دارند سراپا گمراهی و پستیست. دین برای همینست که مردمان گرفتار این پستیها نگردند نه آنکه اینها دین باشد. اصل دین اسلام نیز باینان مربوط نیست. اینان از آن چه بهرهمندی دارند؟!. اگر چنین بود که یک دینی چون اصلش راست و درست بوده از آلودگیهایی که پیدا کرده باکی نباشد پس بدینهای زردشتی و مسیحی و جهودی چه ایراد هست؟! مگر آنها نیز اصلش پاک و درست نبوده؟!. پس این عنوان بیکبار بیپاست و امروز کاری که باید کرد آنست که نخست معنی درست دین دانسته گردد که مردمان بآن گردن گزارند و هرآینه پس از آنست که روزنامهها یا دیگران ستایش از دین نویسند.
(پرچم روزانه شمارههای 248 ، 249 و 250)
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ امروز حج روندگان به «مستطیع» بودن نیز نیازی نمیبینند. تنها همینکه شنیدهاند حج ثواب دارد و گناهان را پاک کند برایشان بس است.
2ـ در آن زمان ملایان به چنین فریبکاریهایی برمیخاستهاند. لیکن سپس پیشافتادگان و دانشگاهدیدگانی از شیعیان نیز به چنان کارهایی برخاسته هر کدام دکان نوینی باز کردهاند. نتیجه آنکه به پایداری گمراهیهای مردم کوشیدهاند. اینهایند که «نواندیشان دینی»شان میخوانند. اینان درمیان خود نیز همآواز نبوده دسته دسته گردیده و به پراکندگی مردم افزودهاند.
🌸
1ـ امروز حج روندگان به «مستطیع» بودن نیز نیازی نمیبینند. تنها همینکه شنیدهاند حج ثواب دارد و گناهان را پاک کند برایشان بس است.
2ـ در آن زمان ملایان به چنین فریبکاریهایی برمیخاستهاند. لیکن سپس پیشافتادگان و دانشگاهدیدگانی از شیعیان نیز به چنان کارهایی برخاسته هر کدام دکان نوینی باز کردهاند. نتیجه آنکه به پایداری گمراهیهای مردم کوشیدهاند. اینهایند که «نواندیشان دینی»شان میخوانند. اینان درمیان خود نیز همآواز نبوده دسته دسته گردیده و به پراکندگی مردم افزودهاند.
🌸
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (هفت از هفت)
یک نکتهای را که باید در پایان سخن بیفزایم آنست که ما خرسندی نداریم کسی از یاران ما به چَخِش (مجادله) برخیزد و در این نشست و آن نشست بهیاهو پردازد. خرسندی نداریم کار بلعن و نفرین شاعران یا دیگران بکشد. ما با این شاعران بدیم و خواهیم کوشید دیوانهای آنها را نابود گردانیم. ولی این کار راهش چخش و هیاهو نیست. من بآزادگان مینویسم : شما درپی کسانی باشید که درپی فهمیدن و دانستن میباشند و بآن کسانست که در صدد بازنمودن حقایق باشید. هر کس را دیدید که در صدد مجادله است رها کنید و بخودش واگزارید. با هر که بگفتگو میپردازید نخست شرط کنید که گفتگو از روی دلیل و فهم باشد و پای هیاهو بمیان نیاید. در نشستها اگر از کسی ایراد شنیدید پاسخ دهید ، و اگر دیدید مقصودش چخیدن است بگویید ایرادش را بنویسد. به هر حال چنانکه بارها گفتهایم سخن را بمجادله و دشمنی نکشانید که آن خود زیان است.
کسروی
🔅 🔅 🔅
این گفتار در شمارههای اخیر روزنامهی پرچم بچاپ رسیده بود. ولی چون در یک زمینهی بسیار ارجداریست دوباره آن را در اینجا آوردیم.
کسانی که بگفتههای ما گردن نمیتوانند نهاد و پاسخی نیز پیدا نمیکنند بهانههایی به رخ ما میکشند. یکی از آنها اینست که امروز باید در اندیشهی گرسنگی مردم بود. دیگری آنست که باید مردم را بهمدستی و یگانگی دعوت کرد نه اینکه بمیانشان نفاق انداخت.
اینها از بهانههای گیرای آن کسانست. درین گفتار به هر دوی آنها پاسخ داده شده و جای تاریکی بازنمانده. ولی نمیدانم آقای حقیقی این گفتار را خوانده یا نه؟.. آیا پس از خواندن بحقایق پی برده یا نه؟.. بهتر است باینها پاسخی نویسد تا بدانیم به چه نتیجه رسیده. ما امیدمندیم به نتیجهی خوبی رسیده است.
(پرچم روزانه شمارههای 251 و 252 ، همچنین پرچم نیمهماهه شمارهی سوم)
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (هفت از هفت)
یک نکتهای را که باید در پایان سخن بیفزایم آنست که ما خرسندی نداریم کسی از یاران ما به چَخِش (مجادله) برخیزد و در این نشست و آن نشست بهیاهو پردازد. خرسندی نداریم کار بلعن و نفرین شاعران یا دیگران بکشد. ما با این شاعران بدیم و خواهیم کوشید دیوانهای آنها را نابود گردانیم. ولی این کار راهش چخش و هیاهو نیست. من بآزادگان مینویسم : شما درپی کسانی باشید که درپی فهمیدن و دانستن میباشند و بآن کسانست که در صدد بازنمودن حقایق باشید. هر کس را دیدید که در صدد مجادله است رها کنید و بخودش واگزارید. با هر که بگفتگو میپردازید نخست شرط کنید که گفتگو از روی دلیل و فهم باشد و پای هیاهو بمیان نیاید. در نشستها اگر از کسی ایراد شنیدید پاسخ دهید ، و اگر دیدید مقصودش چخیدن است بگویید ایرادش را بنویسد. به هر حال چنانکه بارها گفتهایم سخن را بمجادله و دشمنی نکشانید که آن خود زیان است.
کسروی
🔅 🔅 🔅
این گفتار در شمارههای اخیر روزنامهی پرچم بچاپ رسیده بود. ولی چون در یک زمینهی بسیار ارجداریست دوباره آن را در اینجا آوردیم.
کسانی که بگفتههای ما گردن نمیتوانند نهاد و پاسخی نیز پیدا نمیکنند بهانههایی به رخ ما میکشند. یکی از آنها اینست که امروز باید در اندیشهی گرسنگی مردم بود. دیگری آنست که باید مردم را بهمدستی و یگانگی دعوت کرد نه اینکه بمیانشان نفاق انداخت.
اینها از بهانههای گیرای آن کسانست. درین گفتار به هر دوی آنها پاسخ داده شده و جای تاریکی بازنمانده. ولی نمیدانم آقای حقیقی این گفتار را خوانده یا نه؟.. آیا پس از خواندن بحقایق پی برده یا نه؟.. بهتر است باینها پاسخی نویسد تا بدانیم به چه نتیجه رسیده. ما امیدمندیم به نتیجهی خوبی رسیده است.
(پرچم روزانه شمارههای 251 و 252 ، همچنین پرچم نیمهماهه شمارهی سوم)
🌸
✴️ تاریخچهی پیمان و روزبه یکم آذر ✴️
(بخش یکم)
🖌 نویساد
مهنامهی «پیمان» از آذرماه سال 1312 تا زمستان 1321 رویهمرفته هفت دورهی یکساله بیرون آمد. [1] همهی دورههای پیمان را در کانال کتابخانهی پاکدینی میتوانید ببینید.
بنیادگزار آن ، احمد کسروی ، آن یگانهمرد ، (1269ـ 1324) با نوشتن گفتارهای پژوهشیِ شاذی در روزنامههای ایران در دههی 1300 خورشیدی و نیز سه کتاب بنامهای «آذری یا زبان باستان آذربایجان» (1304) ، «شهریاران گمنام» (در سه جلد) و «نامهای شهرها و دیههای ایران» درمیان پژوهندگان ایرانی جایگاه بلندی یافته بود. گذشته از ایرانیان ، آن کتابها مایهی شناختگی او درمیان دانشمندان زبانشناس و ایرانشناس اروپا گردید. در آن سالها او نه تنها پژوهندهی نامداری در ایران بلکه نخستین ایرانیای بود که به آکادمیهای دانشی جهان راه یافته و به اندامی(عضویت) پنج آکادمی دانشی اروپایی و آمریکایی رسید. کارنامهی پژوهشهایش در این دوره از کتاب «کاروند کسروی» بدست میآید.
با چنین پیشینهی درخشان دانشی ، او از سالهای پایانی آن دهه رفتهرفته از پژوهشهای دانشی دوری گزید و دنبالهی آنها را نگرفت. از جستجوهای زبانشناسی دست شست. کتاب شهریاران گمنام را که نوید نوشتن «بخشهای چهارم و پنجم بلکه ششم و هفتم»اش را داده بود دیگر دنبال نکرد. از همهی آن آکادمیها کناره گرفت و دیگر کمتر گفتاری دانشی نوشت.
در آن سالها او از یک زمینهی بیخطر و پرافتخار همچون پژوهشهای دانشی به زمینهی پربیم و دشمنتراش جُستارهای اجتماعی نزدیک میگردید. تا اینکه در زمستان سال 1311 بخش یکم کتاب «آیینِ» او از چاپ بیرون آمد. این کتاب «پیشنویس» یا «طرح مقدماتی» اندیشههای بلندش بود که سپس در مهنامهی پیمان میبایست آنها را بهتر و گشادهتر بازنماید. آن کتاب به جستارهای گوناگونی میپردازد. ارجدارترین آنها گفتگو از گرفتاریهاییست که شرقیان از رهگذر پیروی گوش و چشم بسته از اروپاییان دچارش گردیدهاند.
این کتاب هنگامی بیرون آمد که از «بحران بزرگ» غرب (1929) نزدیک به سه سال میگذشت. بیکاری ، گرسنگی ، نومیدی ، فزونی گرفتن بزهکاریها ، خودکشی و مرگ در غربِ بحرانزده چهرهی تیرهای از زندگانی ایشان بنمایش میآورد. با اینهمه از بس اندیشهی اروپاخواهی در ایران ریشه دوانیده بود که آن بدبختیها بچشم اروپاخواهان کمبها مینمود و بروی خود نمیآوردند و همچنان غرب را «معدن هر نیکی» میپنداشتند. شنیدنی بود که اروپاخواهان آن گرفتاریها و بدبختیها را همچون «لرزی» میشماردند که از «خوردن خربزه» دست میدهد. آنها را بدیهای «تمدن» نامیده و مدعی بودند «تمدن این بدیها را هم دارد»!
چاپ بخش نخست آن کتاب در تهران هیاهویی برپا کرد. مثلاً یکی از منتقدان کتاب چنین مینوشت : «من معتقدم هر وطنپرستی در هر یك از نقاط مشرق زمین هست بزرگترین وظیفهاش اینست كه ملت خود را باقتباس تمدن اروپا تشویق نماید» ، «تمدن اروپا ذروهی ارتقاء و كمالی است كه تاكنون فكر بشر بدان رسیده است». دیگری مینوشت : «بحران عمومی غرب فقط بحران اقتصادی است ولو فرض اینكه وخیم باشد نباید استثناء را اصل قرار داد. ... در زور و ورزش گاهی هم از این موارد دیده میشود همچنانی كه تلاش و تمدنخواهی و بهرهمندی كامل از زندگانی ممكن است بحران اقتصادی نیز داشته باشد». بدینسان میکوشیدند بفهمانند : «بازی اشکنک دارد سر شکستنک دارد» ، «تمدن بحران هم دارد».
منتقدان در روزنامهی «شفق سرخ» کسروی را هم به صوفیگری و هم خواندن کتابهای سوسیالیستی و «کارل مارکس» متهم کردند. در حکومت رضاشاه در آن روزها ، چنین اتهامی مانند اتهام «برانداز» یا «عضویت در گروهکها» در حکومت ملایان بود.
[1] : بازپسین شمارهی مهنامه تاریخ خردادماه 1321 را روی جلد دارد ولی چون کسروی روزنامهی «پرچم» را در سال 1320 و سال دیگر بیرون میداد ، در انتشار مهنامه دیریهایی رخ داده و اینها روی همرفته بیش از شش ماه بیرون آمدن مهنامه را به دیری انداخت.
👇
(بخش یکم)
🖌 نویساد
مهنامهی «پیمان» از آذرماه سال 1312 تا زمستان 1321 رویهمرفته هفت دورهی یکساله بیرون آمد. [1] همهی دورههای پیمان را در کانال کتابخانهی پاکدینی میتوانید ببینید.
بنیادگزار آن ، احمد کسروی ، آن یگانهمرد ، (1269ـ 1324) با نوشتن گفتارهای پژوهشیِ شاذی در روزنامههای ایران در دههی 1300 خورشیدی و نیز سه کتاب بنامهای «آذری یا زبان باستان آذربایجان» (1304) ، «شهریاران گمنام» (در سه جلد) و «نامهای شهرها و دیههای ایران» درمیان پژوهندگان ایرانی جایگاه بلندی یافته بود. گذشته از ایرانیان ، آن کتابها مایهی شناختگی او درمیان دانشمندان زبانشناس و ایرانشناس اروپا گردید. در آن سالها او نه تنها پژوهندهی نامداری در ایران بلکه نخستین ایرانیای بود که به آکادمیهای دانشی جهان راه یافته و به اندامی(عضویت) پنج آکادمی دانشی اروپایی و آمریکایی رسید. کارنامهی پژوهشهایش در این دوره از کتاب «کاروند کسروی» بدست میآید.
با چنین پیشینهی درخشان دانشی ، او از سالهای پایانی آن دهه رفتهرفته از پژوهشهای دانشی دوری گزید و دنبالهی آنها را نگرفت. از جستجوهای زبانشناسی دست شست. کتاب شهریاران گمنام را که نوید نوشتن «بخشهای چهارم و پنجم بلکه ششم و هفتم»اش را داده بود دیگر دنبال نکرد. از همهی آن آکادمیها کناره گرفت و دیگر کمتر گفتاری دانشی نوشت.
در آن سالها او از یک زمینهی بیخطر و پرافتخار همچون پژوهشهای دانشی به زمینهی پربیم و دشمنتراش جُستارهای اجتماعی نزدیک میگردید. تا اینکه در زمستان سال 1311 بخش یکم کتاب «آیینِ» او از چاپ بیرون آمد. این کتاب «پیشنویس» یا «طرح مقدماتی» اندیشههای بلندش بود که سپس در مهنامهی پیمان میبایست آنها را بهتر و گشادهتر بازنماید. آن کتاب به جستارهای گوناگونی میپردازد. ارجدارترین آنها گفتگو از گرفتاریهاییست که شرقیان از رهگذر پیروی گوش و چشم بسته از اروپاییان دچارش گردیدهاند.
این کتاب هنگامی بیرون آمد که از «بحران بزرگ» غرب (1929) نزدیک به سه سال میگذشت. بیکاری ، گرسنگی ، نومیدی ، فزونی گرفتن بزهکاریها ، خودکشی و مرگ در غربِ بحرانزده چهرهی تیرهای از زندگانی ایشان بنمایش میآورد. با اینهمه از بس اندیشهی اروپاخواهی در ایران ریشه دوانیده بود که آن بدبختیها بچشم اروپاخواهان کمبها مینمود و بروی خود نمیآوردند و همچنان غرب را «معدن هر نیکی» میپنداشتند. شنیدنی بود که اروپاخواهان آن گرفتاریها و بدبختیها را همچون «لرزی» میشماردند که از «خوردن خربزه» دست میدهد. آنها را بدیهای «تمدن» نامیده و مدعی بودند «تمدن این بدیها را هم دارد»!
چاپ بخش نخست آن کتاب در تهران هیاهویی برپا کرد. مثلاً یکی از منتقدان کتاب چنین مینوشت : «من معتقدم هر وطنپرستی در هر یك از نقاط مشرق زمین هست بزرگترین وظیفهاش اینست كه ملت خود را باقتباس تمدن اروپا تشویق نماید» ، «تمدن اروپا ذروهی ارتقاء و كمالی است كه تاكنون فكر بشر بدان رسیده است». دیگری مینوشت : «بحران عمومی غرب فقط بحران اقتصادی است ولو فرض اینكه وخیم باشد نباید استثناء را اصل قرار داد. ... در زور و ورزش گاهی هم از این موارد دیده میشود همچنانی كه تلاش و تمدنخواهی و بهرهمندی كامل از زندگانی ممكن است بحران اقتصادی نیز داشته باشد». بدینسان میکوشیدند بفهمانند : «بازی اشکنک دارد سر شکستنک دارد» ، «تمدن بحران هم دارد».
منتقدان در روزنامهی «شفق سرخ» کسروی را هم به صوفیگری و هم خواندن کتابهای سوسیالیستی و «کارل مارکس» متهم کردند. در حکومت رضاشاه در آن روزها ، چنین اتهامی مانند اتهام «برانداز» یا «عضویت در گروهکها» در حکومت ملایان بود.
[1] : بازپسین شمارهی مهنامه تاریخ خردادماه 1321 را روی جلد دارد ولی چون کسروی روزنامهی «پرچم» را در سال 1320 و سال دیگر بیرون میداد ، در انتشار مهنامه دیریهایی رخ داده و اینها روی همرفته بیش از شش ماه بیرون آمدن مهنامه را به دیری انداخت.
👇
چنین هیاهویی که از کشاکش قلمی در روزنامهها برخاست در آن زمان ترسناک بود. رضا سلطانزاده که از دوستان زمان جوانی كسروی و تا روز كشته شدن او يارِ همدل و ارجمندش بود مینويسد :
«كسانی كه در سالهای 1309 ـ 1310 ـ 1311 روزنامههای مركز را میخواندند البته بخاطر دارند كه در آن تاريخ دربارهی تمدن اروپا و اروپاييگری چه هياهويی برپا شده بود. بعضی از اشخاصِ بنام ، عقيده داشتند كه بايد ظاهراً و باطناً اروپايی شده و تمدن اروپاييان را قبول كنيم. يكی از اين آقايان گفته بود : اگر ما ايرانيان نجات ايران را میخواهيم بايد تمام اطوار و حركات خودمان را با اروپاييان تطبيق كرده اخلاق و عادات آنها را بدون كم و زياد و بدون چون و چرا و بی آنكه حق جرح و تعديل داشته باشيم قبول كنيم.
درست در همين اوقات كه آتش اروپاييگری[2] در مركز[= پايتخت] ايران شعلهور بود آقای كسروی يكی دو مقاله در روزنامهی شفق سرخ[3] و ساير روزنامههاي آن روزی بر عليه اين افكار انتشار داده و تكان سختی درميان تودهی درسخواندهی مركز پديد آوردند.
در بحبوحهی اين هياهو يعنی اوايل سال 1312 كه من از سفر مازندران تازه برگشته بودم از سويی هو و جنجال كذايی را مشاهده كرده و از سوی ديگر يكه و تنها بودن آقای كسروی را در برابر اين دستهها بديده گرفتم. سخت بيمناك شده برای تسكين خاطر خود بشخص ايشان مراجعه كردم. گفتند : فلانی! نيروی راستی و حقيقت بيشتر از آنست كه با اين هياهو متزلزل شود چيزی كه دربايست[=لازم] است و نياز داريم همانا فراهم آوردن وسايل انتشار يك روزنامه يا مهنامه است تا بوسيلهی آن قضايا روشن گرديده و آميغها[=حقايق] گفته شود.
چون گرفتن روزنامه و نشر آن در آن تاريخ چندان كار آسانی نبوده و قيود زيادی را دربر میداشت[4] و اين قيود مخالف با روح آزاد آقای كسروی بود از انتشار روزنامه صرف نظر كرده و بفكر تأسيس مهنامه افتادند. با وجود نداشتن سرمايه و وسايل لازمه صرفاً در نتيجهی سعی و پشتكار بانتشار مهنامهی «پيمان» موفق شدند.
در نخستين روز آذر 1312 اولين شمارهی آن كه در واقع اولين تازيانهی بيداری بگمراهان و چراغ هدايت به پاكدينان بود انتشار يافت.
چنانكه آقای كسروی بارها گفته و نوشتهاند اين راه پرزحمت و سخت را گام بگام پيموده و هر يك از گفتنيها را پس از مهيا ساختن زمينهی آن بزبان آوردهاند. ...». (دفتر یکم آذر 1322)
یک تکه از پاسخی که کسروی به گفتارهای نویسندگان روزنامهی شفق سرخ نوشته گوهر و خواست اصلی نوشتن کتاب آئین را نشان میدهد :
«در نتیجهی اینكه از پنجاه و شصت سال پیش همیشه یك دسته مردمانی ثناگویی و ستایشگری اروپا را پیشهی خود ساختهاند و در این باره داد گزافه و دروغ دادهاند ، در نتیجهی این پیشامدها همت شرقیان بپستی گراییده كه خودشان را جز با دیدهی خواری نمیبینند و در برابر اروپاییان زبونی مینمایند.
همین خواری و زبونی كه من آن را پتیاره و آسیب مینامم زیانش بشرق و شرقیان بیش از زیان معاهدهی تركمانچای و معاهدهی 1907 روس و انگلیس بایران بوده است. اگر دولتهای اروپا ملیونها دلار پول صرف كرده و صدهزارها قشون بشرق فرستادند بچنین نتیجهی نافعی نمیرسیدند. ... من دشمن غرب نیستم ولی او را چنانكه هست شناختهام و چون میبینم كه دیگران دربارهی او فریب سخت خوردهاند و در نتیجهی این فریب خوردن زیانهای بسیار مهمی بزندگانی شرقیان میرسد اینست كه خودداری نتوانسته بنگارش و تألیف برمیخیزم.
من هر وقت یاد میآورم كه اروپاییان قیّم برای برخی مملكتهای شرقی معین مینمودند تو گویی خنجر بر جگرم فرومیبرند ـ هر زمان یاد میآورم آن معاهده را كه اگر پا میگرفت و پیش میرفت نتیجهاش قیمومت انگلیس بر ایران بود[5] تو گویی دلم را چاك چاك میكنند.
هر زمان بخاطر میآورم كه روزی قسمت عمدهی سپاه ایران با دست سركردگان روسی اداره میشد ـ سركردگانی كه خود باندازهی یك سپاهی سادهی ایرانی جربزه و هوش نداشتند و تنها به پشتیبانی اروپاییگری خویش بآن کار گمارده شده بودند با اینحال صد گونه کبر و غرور بروز میدادند و در كتابهایی كه برخی از ایشان نوشتهاند و بدست ما افتاده میبینیم كه چه نگاهی بایران و ایرانیان داشتهاند و بعقیدهی آنان ایرانی شایستهی استقلال و آزادی نبوده و جز با دست اروپایی زندگانیش پیش نمیرفته است». (من چه میگویم؟ ، شفق سرخ ، 28/12/1311)
[2] : پیروی از زندگانی اروپاییان (بویژه بیچون و چرا)
[3] : کسروی تنها در روزنامهی شفق سرخ از 13 بهمن 1311 تا پایان اسفند آن سال چهار نوشتار بنامهای «انجام کار اروپا چه خواهد بود؟» ، «زندگانی زور و نیرنگ» ، «من چه میگویم؟» و «پشت در آهنین چه هست؟» نوشت.
[4] : یکی از آنها اینبود که بروزنامهها دستور داده میشد از «كارهای رضاشاه و از آبادی كشور و مانند اینها» بنویسند.
[5] : همانا اشاره به پیمان 1919 است.
👇
«كسانی كه در سالهای 1309 ـ 1310 ـ 1311 روزنامههای مركز را میخواندند البته بخاطر دارند كه در آن تاريخ دربارهی تمدن اروپا و اروپاييگری چه هياهويی برپا شده بود. بعضی از اشخاصِ بنام ، عقيده داشتند كه بايد ظاهراً و باطناً اروپايی شده و تمدن اروپاييان را قبول كنيم. يكی از اين آقايان گفته بود : اگر ما ايرانيان نجات ايران را میخواهيم بايد تمام اطوار و حركات خودمان را با اروپاييان تطبيق كرده اخلاق و عادات آنها را بدون كم و زياد و بدون چون و چرا و بی آنكه حق جرح و تعديل داشته باشيم قبول كنيم.
درست در همين اوقات كه آتش اروپاييگری[2] در مركز[= پايتخت] ايران شعلهور بود آقای كسروی يكی دو مقاله در روزنامهی شفق سرخ[3] و ساير روزنامههاي آن روزی بر عليه اين افكار انتشار داده و تكان سختی درميان تودهی درسخواندهی مركز پديد آوردند.
در بحبوحهی اين هياهو يعنی اوايل سال 1312 كه من از سفر مازندران تازه برگشته بودم از سويی هو و جنجال كذايی را مشاهده كرده و از سوی ديگر يكه و تنها بودن آقای كسروی را در برابر اين دستهها بديده گرفتم. سخت بيمناك شده برای تسكين خاطر خود بشخص ايشان مراجعه كردم. گفتند : فلانی! نيروی راستی و حقيقت بيشتر از آنست كه با اين هياهو متزلزل شود چيزی كه دربايست[=لازم] است و نياز داريم همانا فراهم آوردن وسايل انتشار يك روزنامه يا مهنامه است تا بوسيلهی آن قضايا روشن گرديده و آميغها[=حقايق] گفته شود.
چون گرفتن روزنامه و نشر آن در آن تاريخ چندان كار آسانی نبوده و قيود زيادی را دربر میداشت[4] و اين قيود مخالف با روح آزاد آقای كسروی بود از انتشار روزنامه صرف نظر كرده و بفكر تأسيس مهنامه افتادند. با وجود نداشتن سرمايه و وسايل لازمه صرفاً در نتيجهی سعی و پشتكار بانتشار مهنامهی «پيمان» موفق شدند.
در نخستين روز آذر 1312 اولين شمارهی آن كه در واقع اولين تازيانهی بيداری بگمراهان و چراغ هدايت به پاكدينان بود انتشار يافت.
چنانكه آقای كسروی بارها گفته و نوشتهاند اين راه پرزحمت و سخت را گام بگام پيموده و هر يك از گفتنيها را پس از مهيا ساختن زمينهی آن بزبان آوردهاند. ...». (دفتر یکم آذر 1322)
یک تکه از پاسخی که کسروی به گفتارهای نویسندگان روزنامهی شفق سرخ نوشته گوهر و خواست اصلی نوشتن کتاب آئین را نشان میدهد :
«در نتیجهی اینكه از پنجاه و شصت سال پیش همیشه یك دسته مردمانی ثناگویی و ستایشگری اروپا را پیشهی خود ساختهاند و در این باره داد گزافه و دروغ دادهاند ، در نتیجهی این پیشامدها همت شرقیان بپستی گراییده كه خودشان را جز با دیدهی خواری نمیبینند و در برابر اروپاییان زبونی مینمایند.
همین خواری و زبونی كه من آن را پتیاره و آسیب مینامم زیانش بشرق و شرقیان بیش از زیان معاهدهی تركمانچای و معاهدهی 1907 روس و انگلیس بایران بوده است. اگر دولتهای اروپا ملیونها دلار پول صرف كرده و صدهزارها قشون بشرق فرستادند بچنین نتیجهی نافعی نمیرسیدند. ... من دشمن غرب نیستم ولی او را چنانكه هست شناختهام و چون میبینم كه دیگران دربارهی او فریب سخت خوردهاند و در نتیجهی این فریب خوردن زیانهای بسیار مهمی بزندگانی شرقیان میرسد اینست كه خودداری نتوانسته بنگارش و تألیف برمیخیزم.
من هر وقت یاد میآورم كه اروپاییان قیّم برای برخی مملكتهای شرقی معین مینمودند تو گویی خنجر بر جگرم فرومیبرند ـ هر زمان یاد میآورم آن معاهده را كه اگر پا میگرفت و پیش میرفت نتیجهاش قیمومت انگلیس بر ایران بود[5] تو گویی دلم را چاك چاك میكنند.
هر زمان بخاطر میآورم كه روزی قسمت عمدهی سپاه ایران با دست سركردگان روسی اداره میشد ـ سركردگانی كه خود باندازهی یك سپاهی سادهی ایرانی جربزه و هوش نداشتند و تنها به پشتیبانی اروپاییگری خویش بآن کار گمارده شده بودند با اینحال صد گونه کبر و غرور بروز میدادند و در كتابهایی كه برخی از ایشان نوشتهاند و بدست ما افتاده میبینیم كه چه نگاهی بایران و ایرانیان داشتهاند و بعقیدهی آنان ایرانی شایستهی استقلال و آزادی نبوده و جز با دست اروپایی زندگانیش پیش نمیرفته است». (من چه میگویم؟ ، شفق سرخ ، 28/12/1311)
[2] : پیروی از زندگانی اروپاییان (بویژه بیچون و چرا)
[3] : کسروی تنها در روزنامهی شفق سرخ از 13 بهمن 1311 تا پایان اسفند آن سال چهار نوشتار بنامهای «انجام کار اروپا چه خواهد بود؟» ، «زندگانی زور و نیرنگ» ، «من چه میگویم؟» و «پشت در آهنین چه هست؟» نوشت.
[4] : یکی از آنها اینبود که بروزنامهها دستور داده میشد از «كارهای رضاشاه و از آبادی كشور و مانند اینها» بنویسند.
[5] : همانا اشاره به پیمان 1919 است.
👇
یکی از تکیهگاههای پیمان در آغاز نشرِ آن ، یاران باوفای کسروی در شهرستانها بود که کار مشترک یافتن برای پیمان را دلخواهانه بگردن گرفته بودند. این نیکمردان یاوران ارجداری برای پیشرفت پیمان بشمار میآمدند.
مهنامهی پیمان یک «نامه»ی عادی نبود. نخست ، این مهنامه پیدایشگاه چند کتاب ارجمند تاریخی است. از جمله «تاریخ پانصدسالهی خوزستان» که در سال نخست تکه به تکه در آن مهنامه آمد. پس از آن «تاریخ هجدهسالهی آذربایجان» (با نام بعدی خود «تاریخ مشروطهی ایران») از سال دوم آغاز یافت و تا سال هفتم ادامه داشت. خوانندگانی به این تاریخ دلگرم گردیده با فرستادن روزنامههای کهن ، پیکرهها یا یادداشتهای تاریخی خود به روشنتر گردیدن آن پیشامدها کوشیدند.
پیمان شوری در زمینهی تاریخ در دل خوانندگان پدید آورد چنانکه ایشان دفترها و کتابهای تاریخی چندی را میفرستادند که در پیمان چاپ میشد. از جملهی آنها پیراستهی «سفرنامهی حزین» بود که سپس همراه با کوشش یکی دیگر از «پیمانیان» که «دُرّهی نادری» را پیراست زمینهی چاپ کتاب «نادرشاه» را فراهم آورد.
خود پیمان نیز به چاپ دفترهای تاریخی نایاب یا یگانهنسخه میپرداخت از جمله دفتری که «جنگ ایران و انگلیس در محمره» را بازمینمود. این دفتر نیز در سالهای جنگ ایران و عراق از پیمان گرفته و جداگانه چاپ شد. همچنین کتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» که نخست بار در سال 1304 چاپ شده بیرون آمده و مایهی آوازه برای نویسندهی آن ـ احمد کسروی ـ گردیده بود ، در این مهنامه در سال 1318 برویهی درستی (کامل) نوشته گردید و بیرون آمد.
در زمینهی زبان فارسی و تاریخ گفتارهایی در مهنامه نوشته شد که سپس به رویهی[ruye] دفتر یا کتاب جداگانه چاپ شد. از جملهی آنها «کافنامه» و «گفتارهای کسروی در زمینهی زبان فارسی» و «تاریخ و پندهایش» میباشد.
از آنسو پیمان جز از این دو زمینهی دانشی به دیگر زمینهها که ارجدارترین آن «معنی جهان و زندگانی» است پرداخت که ارج او بیش از همه از این رهگذر میباشد. از گردآمدهی گفتارهای پیمان در چنین زمینهای این کتابها و دفترها فراهم آمد : «در پیرامون رمان» ، «من چه میگویم؟» ، «ایران و اسلام» ، «در پیرامون فلسفه» ، «دردها و درمانها» ، «تیشههای سیاست» ، «یک دین و یک درفش» ، «در پاسخ حقیقتگو» ، «ما چه میخواهیم؟» ، «نیک و بد» ، «اکنون و آینده ما راست». همچنین یک رشته دفتر در زمینهی شعر و «ادبیات» : «شعر در ایران» ، «ادبیات منظوم ایران» ، «در پیرامون شعر و صوفیگری» و «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی». كسانی كه ميخواهند به ماهيت آن مهنامه بهتر پی برند بهترست برخی از آن كتابها را بخوانند.
مهنامهی پیمان یک «نامه»ی عادی نبود. نخست ، این مهنامه پیدایشگاه چند کتاب ارجمند تاریخی است. از جمله «تاریخ پانصدسالهی خوزستان» که در سال نخست تکه به تکه در آن مهنامه آمد. پس از آن «تاریخ هجدهسالهی آذربایجان» (با نام بعدی خود «تاریخ مشروطهی ایران») از سال دوم آغاز یافت و تا سال هفتم ادامه داشت. خوانندگانی به این تاریخ دلگرم گردیده با فرستادن روزنامههای کهن ، پیکرهها یا یادداشتهای تاریخی خود به روشنتر گردیدن آن پیشامدها کوشیدند.
پیمان شوری در زمینهی تاریخ در دل خوانندگان پدید آورد چنانکه ایشان دفترها و کتابهای تاریخی چندی را میفرستادند که در پیمان چاپ میشد. از جملهی آنها پیراستهی «سفرنامهی حزین» بود که سپس همراه با کوشش یکی دیگر از «پیمانیان» که «دُرّهی نادری» را پیراست زمینهی چاپ کتاب «نادرشاه» را فراهم آورد.
خود پیمان نیز به چاپ دفترهای تاریخی نایاب یا یگانهنسخه میپرداخت از جمله دفتری که «جنگ ایران و انگلیس در محمره» را بازمینمود. این دفتر نیز در سالهای جنگ ایران و عراق از پیمان گرفته و جداگانه چاپ شد. همچنین کتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» که نخست بار در سال 1304 چاپ شده بیرون آمده و مایهی آوازه برای نویسندهی آن ـ احمد کسروی ـ گردیده بود ، در این مهنامه در سال 1318 برویهی درستی (کامل) نوشته گردید و بیرون آمد.
در زمینهی زبان فارسی و تاریخ گفتارهایی در مهنامه نوشته شد که سپس به رویهی[ruye] دفتر یا کتاب جداگانه چاپ شد. از جملهی آنها «کافنامه» و «گفتارهای کسروی در زمینهی زبان فارسی» و «تاریخ و پندهایش» میباشد.
از آنسو پیمان جز از این دو زمینهی دانشی به دیگر زمینهها که ارجدارترین آن «معنی جهان و زندگانی» است پرداخت که ارج او بیش از همه از این رهگذر میباشد. از گردآمدهی گفتارهای پیمان در چنین زمینهای این کتابها و دفترها فراهم آمد : «در پیرامون رمان» ، «من چه میگویم؟» ، «ایران و اسلام» ، «در پیرامون فلسفه» ، «دردها و درمانها» ، «تیشههای سیاست» ، «یک دین و یک درفش» ، «در پاسخ حقیقتگو» ، «ما چه میخواهیم؟» ، «نیک و بد» ، «اکنون و آینده ما راست». همچنین یک رشته دفتر در زمینهی شعر و «ادبیات» : «شعر در ایران» ، «ادبیات منظوم ایران» ، «در پیرامون شعر و صوفیگری» و «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی». كسانی كه ميخواهند به ماهيت آن مهنامه بهتر پی برند بهترست برخی از آن كتابها را بخوانند.
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
احمد کسروی :
@Pakdini
یوتیوب :
youtube.com/@pakdini
تاریخ مشروطهی ایران :
@Tarikhe_Mashruteye_Iran
تاریخ محمد :
@Tarikhe_Mohammad
کتاب سودمند :
@KetabSudmand
بوست
https://t.me/boost/pakdini
پیام بما
t.me/pakdini?direct
farhixt@gmail.com
@Pakdini
یوتیوب :
youtube.com/@pakdini
تاریخ مشروطهی ایران :
@Tarikhe_Mashruteye_Iran
تاریخ محمد :
@Tarikhe_Mohammad
کتاب سودمند :
@KetabSudmand
بوست
https://t.me/boost/pakdini
پیام بما
t.me/pakdini?direct
farhixt@gmail.com
📖 حقایق زندگی
🖌 احمد کسروی
🔸50ـ در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند
🔸 یادداشت کوشاد تلگرام (یک از دو)
سخن فروغی نه از عامیگری بلکه از روی استادی در خیانت رانده شده. بدخواهیهای فروغی تنها این یک سخن او نیست. برای آگاهی بیشتر با فروغی و بستگی او با رویدادهای شهریور1320 و چگونگی میدان دادن به ملایان پیشگفتار کتاب «انکیزیسیون در ایران» دیده شود.
این داستان که بهنگام برافتادن رضاشاه رخ داده ، بیگمان خوانندگانی را به شگفت میآورد. زیرا بیرون آن اینست که پس از بیست سی سال ریشخند و سرکوفت روزنامهنویسان ، رماننویسان و برجستگان توده به خرافات و پندارپرستیهای مردم و پانزده سال بیپروایی حکومت رضاشاه به «دین» و سختگیری به «دینداران» (آنها که به نمایشهای کیشی دلبستهاند) نباید چنین بیهودهپندارهایی از مردم سر زند. ولی ماندگاری ، دیرپایی و سختجانی این رفتارها علتهایی دارد که تا دانسته نشود داستانی شگفت مینماید. میتوان گفت پدیداری حکومت ملایان گرهی بر گرههای ناگشودهی پیشین انداخته و داستان رنگ چیستان بخود گرفته.
از چنین داستانهایی برخی بسودجویی برخاسته میگویند : «با دین نمیتوان مبارزه کرد». این را کیها میگویند؟ یک دسته هواداران کیشهایند که این را تبلیغی برای بیدینیهای خود میدانند. میباید گفت : به پشتگرمی نادانی عامیان بخود میبالند.
کسان دیگری نیز برای آنکه خود را آسوده ساخته و از هر کوششی کناره گیرند همان را بزبان میآورند. ایشان نمودار گردیدن کشیشان و ملایان و هوادارانشان را در شوروی پس از هفتاد سال سختگیریهای حکومت کمونیستیِ آنجا دلیل سخن خود میگیرند.
برخی دیگر میگویند : یک چیزی که هزار و دوهزار سال ریشه در اندیشههای مردم داشته را به این زودی نمیتوان از دلها پاک کرد. نتیجهی این سخن آنکه اگر چنین نبردهایی صد سال و دویست سال هم کشید ، باکی نیست و غیرعادی هم شمرده نمیشود. ایشان نیز نبرد دیرپای دانشمندان با دستگاه کلیسا و کنیسه در اروپا و این را که هنوز هم آنها برنیفتاده دلیل سخن خود میگیرند.
کسانی نیز فلسفهی دیگری ازبر کردهاند. ایشان میگویند این کارها تنها از دست حکومت ساخته است. اینست همهی این نبردها را بیهوده دانسته ، نتیجه میگیرند که امروز ـ به هر بهایی بسر آید ـ تنها باید کوشید حکومت را بدست گرفت تا بتوان این نادانیها را برانداخت. برخی نیز راه دیگری میپیمایند. میگویند : باید دین از دولت جدا گردد و آنگاهست که میتوان امیدوار بود حکومتی جدا از دین به بیهودهپندارهای مردم چاره کند. باید گفت : این دو دستهی اخیر از آزمودهی شوروی درس بایسته را نگرفتهاند.
جای پرسش است : این سختجانی و دیرپایی پندارپرستیهای مردم از چیست و چرا حکومت استوار و سختگیری همچون رضاشاه در نبرد با آنها بدینسان نافیروز بوده است؟!. یا چرا پس از دهها سال حکومت جدا از دین در ترکیه و سختگیری به «دینداران» ، امروز همان «دینداران» حکومت را در آن کشور بدست دارند؟!.
اکنون که این جستار بمیان آمد ، پرسشهایی خواه ناخواه پیش میآید که در پایین آنها را فهرستوار میآوریم :
1ـ آیا پندارها و باورهای گمراه چه آنها که از کیشها برخاسته و چه دیگرها ، جلوگیر پیشرفت یک توده هست یا نه؟!
2ـ آیا آنها بخودی خود یا مثلاً با استوار گردیدن دمکراسی یا پیشرفت دانشها از میان خواهد رفت؟!
3ـ راست است که در نتیجهی ناسازگاری دانشها با دینها و نبرد دانشمندان با دستگاه کلیسا ، از شکوه و نیروی دینها بسیار کاسته ولی چرا پس از سیصد سال نبرد ، هنوز ریشهکن نگردیده؟!
4ـ چرا حکومت شوروی که افزار دانش در یک دست و فلسفهی مادّی در دست دیگر ، با دین به نبرد پرداخته بود بدانسان در برابر آنها درماندگی نشان داد؟!
5 ـ بیگفتگوست که کوششهای حکومتهایی همچون شوروی و رضاشاه و آتاترک و جانشینانش بیاثر نبوده و بیهودهپندارها و باورهای زیانمندی را توانسته از مغزها بیرون گرداند ، لیکن جای پرسشست : آیا بجای آنها چه اندیشههایی در مغزها جا گرفته؟! آیا اندیشههای پولپرستانه و خودخواهانه جای آنها را نگرفته؟! آیا زیان اینها کمتر از زیان اندیشههای بیپای کیشی است؟!
6 ـ آیا بیآنکه با اینها نبردی رود تا از نیرو افتند میتوان از کوششهای سیاسی در ایران سودی چشم داشت؟!
7ـ آن نبردی که بتواند ریشهی این پندارپرستیها را بیکبار برکند چگونه نبردی است و از چه جنس میباشد؟!
👇
🖌 احمد کسروی
🔸50ـ در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند
🔸 یادداشت کوشاد تلگرام (یک از دو)
سخن فروغی نه از عامیگری بلکه از روی استادی در خیانت رانده شده. بدخواهیهای فروغی تنها این یک سخن او نیست. برای آگاهی بیشتر با فروغی و بستگی او با رویدادهای شهریور1320 و چگونگی میدان دادن به ملایان پیشگفتار کتاب «انکیزیسیون در ایران» دیده شود.
این داستان که بهنگام برافتادن رضاشاه رخ داده ، بیگمان خوانندگانی را به شگفت میآورد. زیرا بیرون آن اینست که پس از بیست سی سال ریشخند و سرکوفت روزنامهنویسان ، رماننویسان و برجستگان توده به خرافات و پندارپرستیهای مردم و پانزده سال بیپروایی حکومت رضاشاه به «دین» و سختگیری به «دینداران» (آنها که به نمایشهای کیشی دلبستهاند) نباید چنین بیهودهپندارهایی از مردم سر زند. ولی ماندگاری ، دیرپایی و سختجانی این رفتارها علتهایی دارد که تا دانسته نشود داستانی شگفت مینماید. میتوان گفت پدیداری حکومت ملایان گرهی بر گرههای ناگشودهی پیشین انداخته و داستان رنگ چیستان بخود گرفته.
از چنین داستانهایی برخی بسودجویی برخاسته میگویند : «با دین نمیتوان مبارزه کرد». این را کیها میگویند؟ یک دسته هواداران کیشهایند که این را تبلیغی برای بیدینیهای خود میدانند. میباید گفت : به پشتگرمی نادانی عامیان بخود میبالند.
کسان دیگری نیز برای آنکه خود را آسوده ساخته و از هر کوششی کناره گیرند همان را بزبان میآورند. ایشان نمودار گردیدن کشیشان و ملایان و هوادارانشان را در شوروی پس از هفتاد سال سختگیریهای حکومت کمونیستیِ آنجا دلیل سخن خود میگیرند.
برخی دیگر میگویند : یک چیزی که هزار و دوهزار سال ریشه در اندیشههای مردم داشته را به این زودی نمیتوان از دلها پاک کرد. نتیجهی این سخن آنکه اگر چنین نبردهایی صد سال و دویست سال هم کشید ، باکی نیست و غیرعادی هم شمرده نمیشود. ایشان نیز نبرد دیرپای دانشمندان با دستگاه کلیسا و کنیسه در اروپا و این را که هنوز هم آنها برنیفتاده دلیل سخن خود میگیرند.
کسانی نیز فلسفهی دیگری ازبر کردهاند. ایشان میگویند این کارها تنها از دست حکومت ساخته است. اینست همهی این نبردها را بیهوده دانسته ، نتیجه میگیرند که امروز ـ به هر بهایی بسر آید ـ تنها باید کوشید حکومت را بدست گرفت تا بتوان این نادانیها را برانداخت. برخی نیز راه دیگری میپیمایند. میگویند : باید دین از دولت جدا گردد و آنگاهست که میتوان امیدوار بود حکومتی جدا از دین به بیهودهپندارهای مردم چاره کند. باید گفت : این دو دستهی اخیر از آزمودهی شوروی درس بایسته را نگرفتهاند.
جای پرسش است : این سختجانی و دیرپایی پندارپرستیهای مردم از چیست و چرا حکومت استوار و سختگیری همچون رضاشاه در نبرد با آنها بدینسان نافیروز بوده است؟!. یا چرا پس از دهها سال حکومت جدا از دین در ترکیه و سختگیری به «دینداران» ، امروز همان «دینداران» حکومت را در آن کشور بدست دارند؟!.
اکنون که این جستار بمیان آمد ، پرسشهایی خواه ناخواه پیش میآید که در پایین آنها را فهرستوار میآوریم :
1ـ آیا پندارها و باورهای گمراه چه آنها که از کیشها برخاسته و چه دیگرها ، جلوگیر پیشرفت یک توده هست یا نه؟!
2ـ آیا آنها بخودی خود یا مثلاً با استوار گردیدن دمکراسی یا پیشرفت دانشها از میان خواهد رفت؟!
3ـ راست است که در نتیجهی ناسازگاری دانشها با دینها و نبرد دانشمندان با دستگاه کلیسا ، از شکوه و نیروی دینها بسیار کاسته ولی چرا پس از سیصد سال نبرد ، هنوز ریشهکن نگردیده؟!
4ـ چرا حکومت شوروی که افزار دانش در یک دست و فلسفهی مادّی در دست دیگر ، با دین به نبرد پرداخته بود بدانسان در برابر آنها درماندگی نشان داد؟!
5 ـ بیگفتگوست که کوششهای حکومتهایی همچون شوروی و رضاشاه و آتاترک و جانشینانش بیاثر نبوده و بیهودهپندارها و باورهای زیانمندی را توانسته از مغزها بیرون گرداند ، لیکن جای پرسشست : آیا بجای آنها چه اندیشههایی در مغزها جا گرفته؟! آیا اندیشههای پولپرستانه و خودخواهانه جای آنها را نگرفته؟! آیا زیان اینها کمتر از زیان اندیشههای بیپای کیشی است؟!
6 ـ آیا بیآنکه با اینها نبردی رود تا از نیرو افتند میتوان از کوششهای سیاسی در ایران سودی چشم داشت؟!
7ـ آن نبردی که بتواند ریشهی این پندارپرستیها را بیکبار برکند چگونه نبردی است و از چه جنس میباشد؟!
👇
نویسندهی گفتار ، کسروی ، به علت پیشهی وکالت که به آن میپرداخت و پیشینهی کار در دادگستری همواره درمیان مردم و آگاه به روحیات و اندیشههای ایشان بوده و از آنسو از نبرد دانشمندان با دستگاه کلیسا در اروپا و نیز سختگیریهای حکومت شوروی بر «دینداران» بارها سخن بمیان آورده و بیگفتگو به پرسشهایی که در بالا آوردیم اندیشیده و پاسخ آنها را دانسته است که با چنان پافشاری و استواری بیمانندی میکوشیده و یک گام از راه خود بازنگشته.
او در بسیاری از نوشتههایش (از جمله گفتارهای روزنامهی پرچم) به این زمینهها پرداخته و آنها را روشن گردانیده. ما جویندگان راستیها را به کتاب «دین و جهان» راه مینماییم. در آن کتاب او نشان میدهد که کیشها یا «بازماندههای دینهای کهن» را نه دانش ، نه دمکراسی ، نه فلسفهی مادّی هیچ یک نمیتواند ریشهکن گرداند. هر کدام از سه عامل یادشده آنها را سست میگرداند ولی نمیتواند براندازد. آنها کیشها را سست میگرداند و کیشها نیز از استواری و پیشرفت آنها میکاهد.
🌸
او در بسیاری از نوشتههایش (از جمله گفتارهای روزنامهی پرچم) به این زمینهها پرداخته و آنها را روشن گردانیده. ما جویندگان راستیها را به کتاب «دین و جهان» راه مینماییم. در آن کتاب او نشان میدهد که کیشها یا «بازماندههای دینهای کهن» را نه دانش ، نه دمکراسی ، نه فلسفهی مادّی هیچ یک نمیتواند ریشهکن گرداند. هر کدام از سه عامل یادشده آنها را سست میگرداند ولی نمیتواند براندازد. آنها کیشها را سست میگرداند و کیشها نیز از استواری و پیشرفت آنها میکاهد.
🌸
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 محمدباقر رحیمی
🔸 51ـ بهائیان پاسخ دادهاند (یک از دو)
آقای کسروی
چندی پیش جوان بهائی (آقای رضوانی) بنزد من آمد گفت اگر اجازه بدهید میخواهم قدری با شما گفتگو نمایم ـ گفتم بسیار خرسندم بفرمایید.
گفت من شما را نیک میشناسم چند سال درمیان ما بودید و میدانم از کیش ما و کتابهای ما اطلاع کافی دارید ولی سه سال است بعلت مجهولی رفتهاید محفل روحانی هم از حقیقت امر ما را مستحضر نکرده بلکه قدغن اکید کرده است با شما معاشرت و گفتگو ننماییم اکنون میبینم در پرچم شرحی نوشته و اظهار داشتهاید که بگفتهها و نوشتههای پرمغز و باحقیقت کسروی گرویده و از بهائیت برگشتهاید آمدم ببینم آقای کسروی چه گفته و چگونه شما را قانع کرده است. من کتاب «راه رستگاری» را باو دادم گفتم ببرید و با دقت بخوانید و با کتابهای باب و بهاء مقایسه نمائید بعداً تشریف بیاورید مذاکره نمایید.
چند روز پیش آمده بود میگفت واقعاً این کتاب سراسر راستی و درستی است. من تاکنون مانند این کتاب را ندیدهام. هرچه بعقلم فشار آوردم که مغلوبش کنم نوشتههای آن را نپذیرد دیدم ممکن نیست ولی چیزی که مرا دربارهی آقای کسروی باشتباه انداخته اینست که چند نفر از بزرگان و مُبلغین بهائی میگفتند آقای کسروی و یارانش ازلی میباشند هرگز بدور آنها نگردید.
گفتم پیش از اینکه پاسخ این حرف را بدهم داستانی برایت نقل میکنم :
پانزده سال پیش در اردبیل ملایی بود بنام «میرزاعلیاکبر» بسیار خودخواه و جاهطلب ، مسجد بزرگی ساخته و دستگاهی برای خود برپا نموده بود و اردبیلیان هم دلباختهاش بودند او را میپرستیدند و گفتههای خردناپذیرش را حجت پنداشته با دل و جان میپذیرفتند. من غالباً در ایام کودکی با پدرم نزد او میرفتم نیک بخاطر دارم روزی دکتری که از روسیه آمده و در اردبیل مطب دایر کرده بود در حضور آقا بود و راجع بخدا و دین سئوالاتی میکرد ـ میگفت در کتابها برای اثبات وجود خدا دلیل منطقی دیده نمیشود و این دلایلی هم که ملایان میگویند آدم را قانع و مذعن [=خَستُوان ، معترف] بوجود خدا نمیکند بنابراین من در بودن خدا تردید دارم. آقا یک سطر عربی خواند و ترجمه کرد که امام موساکاظم علیهالسلام فرمود : هر کس خدا را نپذیرد بجهنم میرود. پس بترس از آتش جهنم خدا را قبول کن. دکتر گفت این دلیل نشد که من خدا را بپذیرم.
آقا ناگهان برآشفت پرخاش کرد فریاد زد ای لامذهب بابی معلوم میشود تو به موسیابنجعفر آن امام برحق معتقد نیستی و بفرمایشاتش ایمان نداری. بسیدها و طلبهها که در اطرافش بودند امر کرد دکتر را کتک زده از مسجد بیرون راندند.
آقایان رؤسا و مبلغین بهائی هم همینطور هستند. بجای آنکه پاسخ ایرادهای ما را بدهند باین عنوانهای خنک و لوس متمسک شده و خود را دلآسوده کرده پی گمراهیهای خود میروند.
اینجا باید روی سخنم را بآن آقایی که از مشهد نامه نوشته و میگوید پاسخ شما را مرکز تهران خواهد داد [1] گردانیده بگویم ملاحظه نماید آقایان مرکزنشینانشان به چه سخنان کودکانه و پوچی برخاستهاند.
محمدباقر رحیمی
🔹 پانوشت :
1ـ گفتار «پاسخ یک بهائی».
[پاسخ روزنامهی پرچم فردا میآید.]
🌸
🖌 محمدباقر رحیمی
🔸 51ـ بهائیان پاسخ دادهاند (یک از دو)
آقای کسروی
چندی پیش جوان بهائی (آقای رضوانی) بنزد من آمد گفت اگر اجازه بدهید میخواهم قدری با شما گفتگو نمایم ـ گفتم بسیار خرسندم بفرمایید.
گفت من شما را نیک میشناسم چند سال درمیان ما بودید و میدانم از کیش ما و کتابهای ما اطلاع کافی دارید ولی سه سال است بعلت مجهولی رفتهاید محفل روحانی هم از حقیقت امر ما را مستحضر نکرده بلکه قدغن اکید کرده است با شما معاشرت و گفتگو ننماییم اکنون میبینم در پرچم شرحی نوشته و اظهار داشتهاید که بگفتهها و نوشتههای پرمغز و باحقیقت کسروی گرویده و از بهائیت برگشتهاید آمدم ببینم آقای کسروی چه گفته و چگونه شما را قانع کرده است. من کتاب «راه رستگاری» را باو دادم گفتم ببرید و با دقت بخوانید و با کتابهای باب و بهاء مقایسه نمائید بعداً تشریف بیاورید مذاکره نمایید.
چند روز پیش آمده بود میگفت واقعاً این کتاب سراسر راستی و درستی است. من تاکنون مانند این کتاب را ندیدهام. هرچه بعقلم فشار آوردم که مغلوبش کنم نوشتههای آن را نپذیرد دیدم ممکن نیست ولی چیزی که مرا دربارهی آقای کسروی باشتباه انداخته اینست که چند نفر از بزرگان و مُبلغین بهائی میگفتند آقای کسروی و یارانش ازلی میباشند هرگز بدور آنها نگردید.
گفتم پیش از اینکه پاسخ این حرف را بدهم داستانی برایت نقل میکنم :
پانزده سال پیش در اردبیل ملایی بود بنام «میرزاعلیاکبر» بسیار خودخواه و جاهطلب ، مسجد بزرگی ساخته و دستگاهی برای خود برپا نموده بود و اردبیلیان هم دلباختهاش بودند او را میپرستیدند و گفتههای خردناپذیرش را حجت پنداشته با دل و جان میپذیرفتند. من غالباً در ایام کودکی با پدرم نزد او میرفتم نیک بخاطر دارم روزی دکتری که از روسیه آمده و در اردبیل مطب دایر کرده بود در حضور آقا بود و راجع بخدا و دین سئوالاتی میکرد ـ میگفت در کتابها برای اثبات وجود خدا دلیل منطقی دیده نمیشود و این دلایلی هم که ملایان میگویند آدم را قانع و مذعن [=خَستُوان ، معترف] بوجود خدا نمیکند بنابراین من در بودن خدا تردید دارم. آقا یک سطر عربی خواند و ترجمه کرد که امام موساکاظم علیهالسلام فرمود : هر کس خدا را نپذیرد بجهنم میرود. پس بترس از آتش جهنم خدا را قبول کن. دکتر گفت این دلیل نشد که من خدا را بپذیرم.
آقا ناگهان برآشفت پرخاش کرد فریاد زد ای لامذهب بابی معلوم میشود تو به موسیابنجعفر آن امام برحق معتقد نیستی و بفرمایشاتش ایمان نداری. بسیدها و طلبهها که در اطرافش بودند امر کرد دکتر را کتک زده از مسجد بیرون راندند.
آقایان رؤسا و مبلغین بهائی هم همینطور هستند. بجای آنکه پاسخ ایرادهای ما را بدهند باین عنوانهای خنک و لوس متمسک شده و خود را دلآسوده کرده پی گمراهیهای خود میروند.
اینجا باید روی سخنم را بآن آقایی که از مشهد نامه نوشته و میگوید پاسخ شما را مرکز تهران خواهد داد [1] گردانیده بگویم ملاحظه نماید آقایان مرکزنشینانشان به چه سخنان کودکانه و پوچی برخاستهاند.
محمدباقر رحیمی
🔹 پانوشت :
1ـ گفتار «پاسخ یک بهائی».
[پاسخ روزنامهی پرچم فردا میآید.]
🌸
✴️ تاریخچهی پیمان و روزبه یکم آذر ✴️
(بخش دوم)
🖌 نویساد
یک کوشش دیگر پیمان پیراستن زبان بود. پیمان عیبهای زبان ایرانی (یا فارسی) و چارهی آن را نشان میداد. یکی از دوازده عیب این زبان آمیختگی با واژههای بیگانه است. اگر قاعدههای زبان درست بکار رود برای معنیهای نوین واژههای درست توان پدید آورد و هم زبان آسان ، رسا و توانا خواهد بود. بود و به واژههای بیگانه هم کمتر نیاز خواهد داشت. برای آنکه نشان دهد اینها تنها تئوری نیست و انجامپذیر است ، پیش از آنکه «فرهنگستان» آن انجمن بیراه و بیمایه را در برابر کوششهای او برپا کنند ، دامن همت به کمر زد و گفتارهایش را به همان شیوهی درست (بسامان و از روی قاعدههای زبان) نوشت و نثری زیبنده و رسا را پدید آورد.
شیوهی نویسش پیمان روی نگارشهای بعدی تأثیر بسزایی داشت. کسانی اگر بخواهند این تأثیر را دریابند و تحولی که در این زمینه پدید آمده بدانند ، راهش آنست که نوشتههای امروزی را با نوشتههای پیش از پیمان به سنجش کشند.
کسروی به نارسایی زبان نیک آگاه بود :
«بارها در کتابهای اروپایی نوشتهاند که زبانهای شرقی همچون لاستیک کشش دارد و معنای روشنی از جملههای آن برنمیآید و در این باره چندان پافشاری دارند که از قرنها که پیمان میانهی دولتهای شرقی و غربی بسته میشود و هر پیمانی ناگزیر بدو زبان ـ یکی شرقی و یکی غربی ـ نگارش مییابد همیشه این شرط را میکنند که هرگاه گفتگویی در پیرامون برخی جملهها پیش آید و کار بداوری بکشد اگر دو زبان یکی نباشد زبان غربی را جلوتر گیرند و عنوانی که برای این کار دارند آنکه زبانهای شرقی نارساست». (پیمان ، سال چهارم ، شمارهی سوم ، ص173)
بسیاری میپندارند کوششهای کسروی در زمینهی زبان تنها جایگزین گردانیدن واژههای نوِ فارسی بجای واژههای بیگانه بوده. ولی این سخن خامی است. آری ، پیمان به این کوشش نیز پرداخت ولی فزونی گرفتن واژههای فارسی در نوشتههای نویسندگان تنها یکی از تأثیرهای اوست.
با همهی دشمنیهایی که «ادبا» با پیشنهادهای پیمان در این زمینه کردند ، چون آنها بنیاد دانشی داشت ، چنان کوششی زبون هیاهوها نگردید و راه خود را گشاد و پیش رفت و بسیاری از دانشوران همچون ترجمانها و نویسندگان که کارشان همبستگی بسیار با زبان دارد از آن پیروی کردند. امروز بسیاری از واژههایی که بویژه در متنهای دانشی بکار میبرند با آنکه «ادبا» تا همین سالهای آخر همه گونه بدزبانی به آن کوششها کردند ، از روی قاعدههایی ساخته شدهاند که پیمان برواج آنها کوشید. برای مثال واژههایی همچون آغازیدن ، آگاهیدن و آگاهانیدن ، خُردایش ، سرمایش ، جدایش ، پایانش ، پوسش ، پارکبان ، آلاینده ، رسانا ، انگاره (فرضیه) ، پرتابه ، پیامک ، برگک (chip) ، سوگمند ، هوشمند ، قانونمند ، پایاننامه ، دانشنامه ، راستیآزمایی ، پرتوتابی (تشعشع) ، جُستار ، شنیدار ، همچنین عبارتهایی مانند «پیداست ...» یا «ناگفته پیداست ...» ، «از سوی دیگر ...» ، «کوتاهسخن ...» ، «بیگفتگوست» و اصطلاحاتی مانند «بکاری برخاستن» ، «به استواری کوشیدن» (تحکیم) ، «بدیده گرفتن» ، «برتری جُستن» و بسیار مانندهای اینها که نویسندگان امروزی در جملههاشان از آنها سود میبرند.
پیمان در راهی که بروی ایرانیان و جهانیان گشاد به هر زمینهای که درآمد دچار هوچیان و بدخواهانی گردید که به کارشکنی و آزار میپرداختند. از همان سال نخست که زمینهی «اروپاییگری» را آغاز کرد و نشان داد که اروپاییان خود در آئین زندگانی به بنبستها رسیدهاند و اینست پیروی چشم و گوش بستهی شرقیان از زندگانی اروپاییان درست نیست بلکه باید در هر گام سود و زیان کارهای ایشان را بسنجند ، کسانی به مخالفتها برخاستند. لیکن دلیلهای نیرومند و پاسخهای بجا و دندانشکن پیمان ، ایشان را بر جای خویش نشاند. در سال دوم ، مانند آن نبرد این بار در زمینهی شعر آغاز شد. زیرا یک دسته «ادیبان» گفتههای توأم با دلیل پیمان را که سود توده را از هر چیز دیگری جلوتر میگرفت برنمیتافتند و بر سر «شعر و شاعری» و «مفاخر ملی» غوغاها بپا کردند.
کسروی پس از سالها که از تاریخچهی پیمان یاد میکند از آزارهایی که در آن سال دیده و رنجهایی که کشیده با گلهمندی سخن میراند و آن سال را آزاردهندهتر از سالهای دیگر میشمارد.
👇
(بخش دوم)
🖌 نویساد
یک کوشش دیگر پیمان پیراستن زبان بود. پیمان عیبهای زبان ایرانی (یا فارسی) و چارهی آن را نشان میداد. یکی از دوازده عیب این زبان آمیختگی با واژههای بیگانه است. اگر قاعدههای زبان درست بکار رود برای معنیهای نوین واژههای درست توان پدید آورد و هم زبان آسان ، رسا و توانا خواهد بود. بود و به واژههای بیگانه هم کمتر نیاز خواهد داشت. برای آنکه نشان دهد اینها تنها تئوری نیست و انجامپذیر است ، پیش از آنکه «فرهنگستان» آن انجمن بیراه و بیمایه را در برابر کوششهای او برپا کنند ، دامن همت به کمر زد و گفتارهایش را به همان شیوهی درست (بسامان و از روی قاعدههای زبان) نوشت و نثری زیبنده و رسا را پدید آورد.
شیوهی نویسش پیمان روی نگارشهای بعدی تأثیر بسزایی داشت. کسانی اگر بخواهند این تأثیر را دریابند و تحولی که در این زمینه پدید آمده بدانند ، راهش آنست که نوشتههای امروزی را با نوشتههای پیش از پیمان به سنجش کشند.
کسروی به نارسایی زبان نیک آگاه بود :
«بارها در کتابهای اروپایی نوشتهاند که زبانهای شرقی همچون لاستیک کشش دارد و معنای روشنی از جملههای آن برنمیآید و در این باره چندان پافشاری دارند که از قرنها که پیمان میانهی دولتهای شرقی و غربی بسته میشود و هر پیمانی ناگزیر بدو زبان ـ یکی شرقی و یکی غربی ـ نگارش مییابد همیشه این شرط را میکنند که هرگاه گفتگویی در پیرامون برخی جملهها پیش آید و کار بداوری بکشد اگر دو زبان یکی نباشد زبان غربی را جلوتر گیرند و عنوانی که برای این کار دارند آنکه زبانهای شرقی نارساست». (پیمان ، سال چهارم ، شمارهی سوم ، ص173)
بسیاری میپندارند کوششهای کسروی در زمینهی زبان تنها جایگزین گردانیدن واژههای نوِ فارسی بجای واژههای بیگانه بوده. ولی این سخن خامی است. آری ، پیمان به این کوشش نیز پرداخت ولی فزونی گرفتن واژههای فارسی در نوشتههای نویسندگان تنها یکی از تأثیرهای اوست.
با همهی دشمنیهایی که «ادبا» با پیشنهادهای پیمان در این زمینه کردند ، چون آنها بنیاد دانشی داشت ، چنان کوششی زبون هیاهوها نگردید و راه خود را گشاد و پیش رفت و بسیاری از دانشوران همچون ترجمانها و نویسندگان که کارشان همبستگی بسیار با زبان دارد از آن پیروی کردند. امروز بسیاری از واژههایی که بویژه در متنهای دانشی بکار میبرند با آنکه «ادبا» تا همین سالهای آخر همه گونه بدزبانی به آن کوششها کردند ، از روی قاعدههایی ساخته شدهاند که پیمان برواج آنها کوشید. برای مثال واژههایی همچون آغازیدن ، آگاهیدن و آگاهانیدن ، خُردایش ، سرمایش ، جدایش ، پایانش ، پوسش ، پارکبان ، آلاینده ، رسانا ، انگاره (فرضیه) ، پرتابه ، پیامک ، برگک (chip) ، سوگمند ، هوشمند ، قانونمند ، پایاننامه ، دانشنامه ، راستیآزمایی ، پرتوتابی (تشعشع) ، جُستار ، شنیدار ، همچنین عبارتهایی مانند «پیداست ...» یا «ناگفته پیداست ...» ، «از سوی دیگر ...» ، «کوتاهسخن ...» ، «بیگفتگوست» و اصطلاحاتی مانند «بکاری برخاستن» ، «به استواری کوشیدن» (تحکیم) ، «بدیده گرفتن» ، «برتری جُستن» و بسیار مانندهای اینها که نویسندگان امروزی در جملههاشان از آنها سود میبرند.
پیمان در راهی که بروی ایرانیان و جهانیان گشاد به هر زمینهای که درآمد دچار هوچیان و بدخواهانی گردید که به کارشکنی و آزار میپرداختند. از همان سال نخست که زمینهی «اروپاییگری» را آغاز کرد و نشان داد که اروپاییان خود در آئین زندگانی به بنبستها رسیدهاند و اینست پیروی چشم و گوش بستهی شرقیان از زندگانی اروپاییان درست نیست بلکه باید در هر گام سود و زیان کارهای ایشان را بسنجند ، کسانی به مخالفتها برخاستند. لیکن دلیلهای نیرومند و پاسخهای بجا و دندانشکن پیمان ، ایشان را بر جای خویش نشاند. در سال دوم ، مانند آن نبرد این بار در زمینهی شعر آغاز شد. زیرا یک دسته «ادیبان» گفتههای توأم با دلیل پیمان را که سود توده را از هر چیز دیگری جلوتر میگرفت برنمیتافتند و بر سر «شعر و شاعری» و «مفاخر ملی» غوغاها بپا کردند.
کسروی پس از سالها که از تاریخچهی پیمان یاد میکند از آزارهایی که در آن سال دیده و رنجهایی که کشیده با گلهمندی سخن میراند و آن سال را آزاردهندهتر از سالهای دیگر میشمارد.
👇
گذشته از «ادیبان» ، در آن سال دشمنی دو تن ، یکی وزیر معارف و دیگری نخستوزیر با نوشتههای پیمان ، آسیبهای دیگری به او رسانید. فروغی که نخستوزیر بود از چاپ بخش دوم «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی» در پیمان جلو گرفت. علیاصغر حکمت هم که وزیر معارف بود شرط کرد که برای استادی دانشگاه باید او از سخنانش بازگردد. کسروی چهار پنج سال پیش ، در سایهی رأیهای بیباکانهای که میداد و یک بار هم دربار رضاشاهی را محکوم کرد ، به کینهورزیهای وزیر دادگستری آن زمان ، علیاکبر داور ، دچار آمده از عدلیه دست کشیده به وکالت پرداخته بود. پس از آن پیشامد ، این آسیبِ سخت دیگری به او بود و راه زندگانی را برویش تنگ میساخت. لیکن کسروی با خدای خود پیمان بسته بود که در راهی که به آن آغازیده از پا ننشیند : «مرا با خدا پیمانست که از پا ننشینم و این راه را بسر برم».[1]
پس شگفت نبود که کسروی آن آسیب را نیز بخود هموار گردانید : از استادی دانشگاه چشم پوشید ولی از راهش بازنگردید.
هر جستاری که آغاز میشد پس از آنکه خردهگیران خردههاشان را مینوشتند و پیمان پاسخ میداد و زمانی میگذشت و دیگر کسی چیزی نمینوشت ، پیمان در آن گفتگو را میبست و سخن از جستار دیگری میراند. و کمتر به گفتگوی بسته شده بازمیگردید.
پیمان در سال بعد سخن از فلسفهی یونان آغاز کرد و بیپایی و زیانمندی آن را نشان داد. این بار نیز کسانی که به آن زمینه پرداخته و به آن دام گرفتار بودند ، در برابر پیمان بالا برافراشتند. ولی ایشان نیز سرانجام همچون دو گروه پیش سپر انداخته خاموشی گزیدند. در سال بعد پیمان با ستارهشماری و فالگیری و طالع بینی و اینگونه پندارها به نبرد برخاست و راه زندگانی را در برابر دیدگان هرچه پیراستهتر گردانید. همچنین در این سال به دو سرشتی بودن آدمی یا داستان «جان و روان» پرداخت و این جستار پرارج را نیک بازنمود ـ جستاری که در زمینهی تربیت ، اخلاق نیک و بد و همچنین چاره به گمراهیها و نبرد با مادّیگری کلید درهای بسته بشمار میآید.
پیمان در هفت سال کوشش خود در زمینههای دین ، مشروطه (دمکراسی) ، قانون ، فرهنگ ، تربیت ، شعر ، تمدن ، ادبیات ، فلسفه ، خانواده ، زناشویی ، کار و پیشه ، بازرگانی ، ثروت یا دارایی و بسیار زمینههای دیگر گفتارها نوشت و معنی راست یکایک آنها و راه درست هر کدام را بازنمود.
پیمان از همان سال نخست سخن از «دین» راند و زمینه برای روشنی اندیشهها فراهم ساخت.
«در آن روزها رضاشاه به شُوَند[=سبب] دشمنیهایی كه ملایان با وی كرده در قم و تبریز بآشوب پرداخته بودند ملایان را پراكنده و خود دشمنی آشكاری با دین نشان میداد. شهربانی با همهی توانایی خود مردم را بآشكار گردانیدن بیدینی وامیداشت. دیگر جاها بماند. در ایران دین خوارترین چیزی شده بود. در بسیاری از روزنامهها دین را از «اوهام و خـرافات» میشماردنـد. انبـوه مـردم بیدینی آشكار میگردانیـدند و برای این ، بكارهای پست و ناستودهای برمیخاستند. بسیاری از ملایان رخت خود را دیگر گردانیده ببزمهای رقص و بادهخواری میرفتند. بسیاری آشكاره خداناشناسی مینمودند. در همان روزها میبود كه ذبیح بهروز شعرهایی در هجو برانگیختگان (پیغمبران) گفته و آنها را بزبان انداخته بود».[2] (دفتر یکم آذر 1322)
از اینرو از دین سخن راندن آسان نبود و یک دلیری بشمار میآمد. این جستار هم همچون جستارهای دیگر پیمان به سد تعصبات برخورد. نه «دینداران» (یا بهتر بگوییم : کیشداران) و نه روگردانان از دین را خوش نیامد. آنکه روگردانان از دین بودند ، تاب شنیدن نام دین را نیز نداشتند و این کار را پسروی شمارده و افسوس میخوردند که دانشمندی همچون کسروی سخن از دین میراند. آنکه دینداران بودند در آغاز گمان میکردند پیمان به زنده گردانیدن باورهای آنان میپردازد و چندگاهی هواداری از نوشتارهای آن کردند. ولی سپس دانستند که نوشتارهای پیمان تعریفی از دین بدست میدهد که با باورهای ایشان ناسازگارست. باورهای آنان را کیش مینامد و نکوهشها میکند. مثلاً پیمان میگفت : «دین باید با خرد و دانش سازگار باشد». آنها تا آن زمان چنین چیزی نشنیده بودند و چون بسیاری از باورهاشان از راه تعبد در مغزهاشان جا گرفته بود ، نمیتوانستند بپذیرند که آن باورها تا با داوریِ خرد نسازد از دین نیست. یا میگفت : کیش جدا و دین جداست ، کیشها پراکندگی بمیان مردم انداخته ، کیشهای امروزی «کسانپرستی» و سنگ راه زندگانی است ، کیشها مردم را سرگرم گذشتهها میگرداند ، این کیشها امروز افزار سیاستند ...
[1] : (پیمان سال پنجم ، شمارهی نهم)
[2] : یکی از آنها اینست : جار زد آن جارچی مسخره الدنیا مزرعة الاخره
👇
پس شگفت نبود که کسروی آن آسیب را نیز بخود هموار گردانید : از استادی دانشگاه چشم پوشید ولی از راهش بازنگردید.
هر جستاری که آغاز میشد پس از آنکه خردهگیران خردههاشان را مینوشتند و پیمان پاسخ میداد و زمانی میگذشت و دیگر کسی چیزی نمینوشت ، پیمان در آن گفتگو را میبست و سخن از جستار دیگری میراند. و کمتر به گفتگوی بسته شده بازمیگردید.
پیمان در سال بعد سخن از فلسفهی یونان آغاز کرد و بیپایی و زیانمندی آن را نشان داد. این بار نیز کسانی که به آن زمینه پرداخته و به آن دام گرفتار بودند ، در برابر پیمان بالا برافراشتند. ولی ایشان نیز سرانجام همچون دو گروه پیش سپر انداخته خاموشی گزیدند. در سال بعد پیمان با ستارهشماری و فالگیری و طالع بینی و اینگونه پندارها به نبرد برخاست و راه زندگانی را در برابر دیدگان هرچه پیراستهتر گردانید. همچنین در این سال به دو سرشتی بودن آدمی یا داستان «جان و روان» پرداخت و این جستار پرارج را نیک بازنمود ـ جستاری که در زمینهی تربیت ، اخلاق نیک و بد و همچنین چاره به گمراهیها و نبرد با مادّیگری کلید درهای بسته بشمار میآید.
پیمان در هفت سال کوشش خود در زمینههای دین ، مشروطه (دمکراسی) ، قانون ، فرهنگ ، تربیت ، شعر ، تمدن ، ادبیات ، فلسفه ، خانواده ، زناشویی ، کار و پیشه ، بازرگانی ، ثروت یا دارایی و بسیار زمینههای دیگر گفتارها نوشت و معنی راست یکایک آنها و راه درست هر کدام را بازنمود.
پیمان از همان سال نخست سخن از «دین» راند و زمینه برای روشنی اندیشهها فراهم ساخت.
«در آن روزها رضاشاه به شُوَند[=سبب] دشمنیهایی كه ملایان با وی كرده در قم و تبریز بآشوب پرداخته بودند ملایان را پراكنده و خود دشمنی آشكاری با دین نشان میداد. شهربانی با همهی توانایی خود مردم را بآشكار گردانیدن بیدینی وامیداشت. دیگر جاها بماند. در ایران دین خوارترین چیزی شده بود. در بسیاری از روزنامهها دین را از «اوهام و خـرافات» میشماردنـد. انبـوه مـردم بیدینی آشكار میگردانیـدند و برای این ، بكارهای پست و ناستودهای برمیخاستند. بسیاری از ملایان رخت خود را دیگر گردانیده ببزمهای رقص و بادهخواری میرفتند. بسیاری آشكاره خداناشناسی مینمودند. در همان روزها میبود كه ذبیح بهروز شعرهایی در هجو برانگیختگان (پیغمبران) گفته و آنها را بزبان انداخته بود».[2] (دفتر یکم آذر 1322)
از اینرو از دین سخن راندن آسان نبود و یک دلیری بشمار میآمد. این جستار هم همچون جستارهای دیگر پیمان به سد تعصبات برخورد. نه «دینداران» (یا بهتر بگوییم : کیشداران) و نه روگردانان از دین را خوش نیامد. آنکه روگردانان از دین بودند ، تاب شنیدن نام دین را نیز نداشتند و این کار را پسروی شمارده و افسوس میخوردند که دانشمندی همچون کسروی سخن از دین میراند. آنکه دینداران بودند در آغاز گمان میکردند پیمان به زنده گردانیدن باورهای آنان میپردازد و چندگاهی هواداری از نوشتارهای آن کردند. ولی سپس دانستند که نوشتارهای پیمان تعریفی از دین بدست میدهد که با باورهای ایشان ناسازگارست. باورهای آنان را کیش مینامد و نکوهشها میکند. مثلاً پیمان میگفت : «دین باید با خرد و دانش سازگار باشد». آنها تا آن زمان چنین چیزی نشنیده بودند و چون بسیاری از باورهاشان از راه تعبد در مغزهاشان جا گرفته بود ، نمیتوانستند بپذیرند که آن باورها تا با داوریِ خرد نسازد از دین نیست. یا میگفت : کیش جدا و دین جداست ، کیشها پراکندگی بمیان مردم انداخته ، کیشهای امروزی «کسانپرستی» و سنگ راه زندگانی است ، کیشها مردم را سرگرم گذشتهها میگرداند ، این کیشها امروز افزار سیاستند ...
[1] : (پیمان سال پنجم ، شمارهی نهم)
[2] : یکی از آنها اینست : جار زد آن جارچی مسخره الدنیا مزرعة الاخره
👇
با اینهمه پیش کشیدنِ زمینهی دین بسیار درمیبایست. باری برای آنکه مردمان دریابند که آنچه کیشداران میدارند دین نیست بلکه آلودگیهایی است که نام دین پیدا کرده و دین خود اندیشههای والایی است ، میبایست از دین سخن رانَد.
از سال پنجم و پس از چاپ کتاب «راه رستگاری» بود که پیمان به پشتیبانی آن به این زمینه بهتر پرداخت و بیپایی کیشهای کنونی را نشان داد. این رشته کوششها تا پایان سال هفتم مهنامه کشید و دنبال گردید. از سال پنجم به شیعیگری نیز مستقیماً نکوهشهایی میرفت و ملایان را بخشم میآورد. گفتارهای پیمان چنانكه از یكسو با آلودگیها مینبردید از سوی دیگر نیز راه درست زندگانی را نشان داده شاهراه پاک زیستن را بروی خوانندگان باز میكرد.
این بود هر شمارهی پیمان كه با مخالفت دستهای از هواداران آلودگیهای توده روبرو میشد در عین حال تأثیر بسزایی نیز در اندیشههای كسان پاكدل و پاكدرون نموده و دستهی همداستانی را نیز تشكیل میداد و همین هواداران بودند كه از دور و نزدیك دست همراهی بسوی پیمان دراز كرده جمعیت «پیمانیان» آن روزی را تشكیل دادند.
نوشتارهای پیمان دربارهی اخلاق از جمله ، رشته گفتارهایی بنام «پاکخویی» ، «خویهای پاک» ، «نیک و بد» و «بیماریها» همگام با گفتگو از دین از همان سال نخست آغاز و تا پایان سال هفتم ادامه داشت.
پیمان برخی ماهها بیرون نمیآمد و آنچه ما دانستهایم این علتهایی داشته. یکی آنکه سخنانی که مینوشت چون تازه بود و دلها از آن رمیدگی میداشت ، میخواست زمانی بگذرد و خوانندگان در آن بارهها اندیشه بکار برند تا در دلها جا گیرد. دوم اینکه برخی سخنان مایهی غوغا و هیاهو توانستی بود و این دورههای خاموشی به بازگشت آرامش میانجامید.
در همان شمارهی نخست نوشت : «بیاری خدا بنشر این مجله آغاز میكنیم ... ما راهی را در پیش گرفتهایم و بیاری خدا امیدواریم ما را بسرمنزلی كه آهنگ آن کردهایم برساند» و نیز منصفانه در همان گام نخست آگاهی داد : «صفحههای این مجله چنانكه بروی دوستان و همراهان ما باز است بروی نویسندگانی هم باز است كه بگفتههای ما ایراد دارند. تنها با یك شرط كه مقصودشان آزار و دشمنی نباشد. ما هم بنوبت خود انصاف نموده اگر ایراد را بجا دانیم بیدرنگ آن را پذیرفته و از روی حقشناسی پاسخ خواهیم نگاشت».
از سال پنجم و پس از چاپ کتاب «راه رستگاری» بود که پیمان به پشتیبانی آن به این زمینه بهتر پرداخت و بیپایی کیشهای کنونی را نشان داد. این رشته کوششها تا پایان سال هفتم مهنامه کشید و دنبال گردید. از سال پنجم به شیعیگری نیز مستقیماً نکوهشهایی میرفت و ملایان را بخشم میآورد. گفتارهای پیمان چنانكه از یكسو با آلودگیها مینبردید از سوی دیگر نیز راه درست زندگانی را نشان داده شاهراه پاک زیستن را بروی خوانندگان باز میكرد.
این بود هر شمارهی پیمان كه با مخالفت دستهای از هواداران آلودگیهای توده روبرو میشد در عین حال تأثیر بسزایی نیز در اندیشههای كسان پاكدل و پاكدرون نموده و دستهی همداستانی را نیز تشكیل میداد و همین هواداران بودند كه از دور و نزدیك دست همراهی بسوی پیمان دراز كرده جمعیت «پیمانیان» آن روزی را تشكیل دادند.
نوشتارهای پیمان دربارهی اخلاق از جمله ، رشته گفتارهایی بنام «پاکخویی» ، «خویهای پاک» ، «نیک و بد» و «بیماریها» همگام با گفتگو از دین از همان سال نخست آغاز و تا پایان سال هفتم ادامه داشت.
پیمان برخی ماهها بیرون نمیآمد و آنچه ما دانستهایم این علتهایی داشته. یکی آنکه سخنانی که مینوشت چون تازه بود و دلها از آن رمیدگی میداشت ، میخواست زمانی بگذرد و خوانندگان در آن بارهها اندیشه بکار برند تا در دلها جا گیرد. دوم اینکه برخی سخنان مایهی غوغا و هیاهو توانستی بود و این دورههای خاموشی به بازگشت آرامش میانجامید.
در همان شمارهی نخست نوشت : «بیاری خدا بنشر این مجله آغاز میكنیم ... ما راهی را در پیش گرفتهایم و بیاری خدا امیدواریم ما را بسرمنزلی كه آهنگ آن کردهایم برساند» و نیز منصفانه در همان گام نخست آگاهی داد : «صفحههای این مجله چنانكه بروی دوستان و همراهان ما باز است بروی نویسندگانی هم باز است كه بگفتههای ما ایراد دارند. تنها با یك شرط كه مقصودشان آزار و دشمنی نباشد. ما هم بنوبت خود انصاف نموده اگر ایراد را بجا دانیم بیدرنگ آن را پذیرفته و از روی حقشناسی پاسخ خواهیم نگاشت».