📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 احمد کسروی
🔸 49ـ جداسری و گردنکشی (یک از یک)
چنانکه خوانندگان میدانند ما باین دستگاهی که «فرهنگ» نامیده میشود ، و باین دبیرستانها و دانشکدهها ایرادهایی داریم و تاکنون چند بار بگفتگو از آن پرداختهایم. این دستگاه با این پهناوری و بزرگی نتیجهای را که بایستی داد نمیدهد و زیانها نیز از آن پدید میآید. دبستان و دبیرستان و دانشکده برای آنست که بجوانان خواندن و نوشتن آموزد ، و دانشها یاد دهد ، و از حقایق زندگی آگاهشان گرداند. این دستگاه خواندن و نوشتن یاد میدهد ، و اندکدانشهایی نیز میآموزد ، ولی در زمینهی حقایق زندگانی چیزی یاد نمیدهد. از آنسوی در سایهی درسهای بیهودهی بسیار مغزهای جوانان را میفرساید ، و از این بدتر آنکه نیروهای سادهی خدادادی و خویهای ستودهی آنان را بسیار ناتوان میگرداند.
امروز ما اگر بیندیشیم که این فرهنگ آیا سودش بیشتر است یا زیانش ، از روی فهم و بینش باید بگوییم : زیانش فزونتر میباشد. باین دلیل که شما اگر یک جوان درسخوانده و دانشکدهدیده را با یک روستایی سادهی بیسواد بسنجش گزارید و این بیندیشید که آیا کدام یکی بزیستن شایندهتر است؟.. کدام یکی بتوده سودمندتر میباشد؟.. اگر از روی فهم و بینش بسنجید باید بگویید : آن روستایی شایندهتر و سودمندتر میباشد.
راست است آن روستایی خواندن و نوشتن نمیداند ، از آگاهیهایی که برای هر کس در زندگانی دربایست است بیبهره میباشد ، بیشتر آنها هنوز زمین را روی گاوماهی میشناسند ، هنوز زمینلرزه را نتیجهی تکان گاو میشمارند ، اگر از مرزهای ایران بپرسید آگهی درستی ندارند ، از دریاها و از رودها و کوههای جهان چیز درستی نمیدانند ، نافهمیهای دیگری هم بسیار میدارند ـ اینها همه کمیهای[نقص] آنهاست ، عیبهای ایشان است. لیکن با اینحال بدرد زندگانی بهتر میخورند ، بفراگرفتن حقایق زندگانی نزدیکتر میباشند. زیرا یک روستایی راه زندگانی را جز کوشیدن نمیداند ، و اینست همیشه میکوشد. از آنسوی با همهی دژآگاهی دریافت ساده و نیروهای خدادادیش بحال خود میباشد. اینست اگر بخواهیم حقایق را به او یاد دهیم خواهد پذیرفت و در برابرش ایستادگی نخواهد کرد. پذیرفتن حقایق بکسی از آنان نخواهد برخورد.
لیکن این جوانان درسخوانده بیشترشان (نه همگیشان) بکوشش آماده نمیباشند ، و چون درس خواندهاند بگندمکاری ، و درختنشانی ، دامپروری ، پشمریسی ، پارچهبافی ، رختدوزی ، خانهسازی ، و مانند اینها که کارهای اساسی زندگیست گردن نمیگزارند و آنها را کمی خود میشناسند. بلکه بسیاری از آنان داد و ستد و بازرگانی را نیز ننگ میشمارند. تنها کاری که برای خود شاینده میشناسند پشت میز ادارهها نشستن و آموزگاری و روزنامهنویسی و اینگونه پیشههاست. جوانی درس کشاورزی خوانده بود من گفتم بهتر است زمینی را بگیری و از روی دانستههای خود بکاری. گفت : من کشاورز نیستم که .. من باید در ادارهی کشاورزی «مستخدم» باشم. اینست ناشایستی آنان دربارهی کار و کوشش.
از آنسوی اینان ـ چنانکه گفتیم ـ دریافتهای سادهی خدادادی را که بسیار گرانبهاست و مایهی ارزش آدمی جز همانها نیست ، از دست میدهند. مثلاً «راستیپژوهی» ، یکی از خویهای بسیار گرانبهای آدمیست. هر آدمی که روان درستی دارد همیشه در جستجوی راستیهاست ، و چون به یک راستی (یا حقیقت) برخورد همچون تشنهای که بآب برسد با خشنودی آن را فرامیگیرد و میپذیرد و در راه پیشرفت آن بجانفشانی میپردازد.
همهی پیشرفتها در جهان نتیجهی این خوی گرانمایه است. آیا مشروطه در جهان چگونه پیش رفته؟... نه آنست که هر پاکدلی چون آن را شنیده و معنایش را دانسته بهواداری و پشتیبانی برخاسته است؟!. دیگر نیکیها نیز همین حال را دارد.
ولی آن جوانان بیشترشان این خوی را از دست میدهند. چون در دبیرستان یا در دانشکده درسهایی میخوانند که آنها را سرمایهی زندگی میشمارند (در حالی که نیست و بیشتر آنها پوچ و بیهوده است) ، اینست چون از آموزشگاه بیرون میآیند گمان کمی بخود نمیبرند و نیازی بآنکه حقایق زندگانی را جستجو کنند نمیبینند ، بلکه اگر حقیقتی را از کسی شنیدند که نمیدانستند بآنان برمیخورد ، و اینست بجای پذیرفتن به چَخِش[=مجادله] و ستیزه میپردازند و از آن کس میرنجند. اینان از بدبختی بهتر میدانند که ایران در همین حال آلودگی و گرفتاری بماند ، و هیچ کس بچارهی دردها برنخیزد زیرا برخاستن یک کسی را که فهم و دانشش بیش از آنها باشد شکست خود میشمارند و اینست خرسندی بآن نمیتوانند داد. این همان خوی پست جداسری و گردنکشی است که بدبختانه این جوانان گرفتار آن شدهاند. [1]
(پرچم روزانه شمارهی 254)
🔹 پانوشت :
1ـ دربارهی خویها [=عادتها] و خیمها [=خصلتها] و دردهایی که توده گرفتارش میباشند خوانندگان میتوانند کتاب «دردها و درمانها» را بخوانند.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 49ـ جداسری و گردنکشی (یک از یک)
چنانکه خوانندگان میدانند ما باین دستگاهی که «فرهنگ» نامیده میشود ، و باین دبیرستانها و دانشکدهها ایرادهایی داریم و تاکنون چند بار بگفتگو از آن پرداختهایم. این دستگاه با این پهناوری و بزرگی نتیجهای را که بایستی داد نمیدهد و زیانها نیز از آن پدید میآید. دبستان و دبیرستان و دانشکده برای آنست که بجوانان خواندن و نوشتن آموزد ، و دانشها یاد دهد ، و از حقایق زندگی آگاهشان گرداند. این دستگاه خواندن و نوشتن یاد میدهد ، و اندکدانشهایی نیز میآموزد ، ولی در زمینهی حقایق زندگانی چیزی یاد نمیدهد. از آنسوی در سایهی درسهای بیهودهی بسیار مغزهای جوانان را میفرساید ، و از این بدتر آنکه نیروهای سادهی خدادادی و خویهای ستودهی آنان را بسیار ناتوان میگرداند.
امروز ما اگر بیندیشیم که این فرهنگ آیا سودش بیشتر است یا زیانش ، از روی فهم و بینش باید بگوییم : زیانش فزونتر میباشد. باین دلیل که شما اگر یک جوان درسخوانده و دانشکدهدیده را با یک روستایی سادهی بیسواد بسنجش گزارید و این بیندیشید که آیا کدام یکی بزیستن شایندهتر است؟.. کدام یکی بتوده سودمندتر میباشد؟.. اگر از روی فهم و بینش بسنجید باید بگویید : آن روستایی شایندهتر و سودمندتر میباشد.
راست است آن روستایی خواندن و نوشتن نمیداند ، از آگاهیهایی که برای هر کس در زندگانی دربایست است بیبهره میباشد ، بیشتر آنها هنوز زمین را روی گاوماهی میشناسند ، هنوز زمینلرزه را نتیجهی تکان گاو میشمارند ، اگر از مرزهای ایران بپرسید آگهی درستی ندارند ، از دریاها و از رودها و کوههای جهان چیز درستی نمیدانند ، نافهمیهای دیگری هم بسیار میدارند ـ اینها همه کمیهای[نقص] آنهاست ، عیبهای ایشان است. لیکن با اینحال بدرد زندگانی بهتر میخورند ، بفراگرفتن حقایق زندگانی نزدیکتر میباشند. زیرا یک روستایی راه زندگانی را جز کوشیدن نمیداند ، و اینست همیشه میکوشد. از آنسوی با همهی دژآگاهی دریافت ساده و نیروهای خدادادیش بحال خود میباشد. اینست اگر بخواهیم حقایق را به او یاد دهیم خواهد پذیرفت و در برابرش ایستادگی نخواهد کرد. پذیرفتن حقایق بکسی از آنان نخواهد برخورد.
لیکن این جوانان درسخوانده بیشترشان (نه همگیشان) بکوشش آماده نمیباشند ، و چون درس خواندهاند بگندمکاری ، و درختنشانی ، دامپروری ، پشمریسی ، پارچهبافی ، رختدوزی ، خانهسازی ، و مانند اینها که کارهای اساسی زندگیست گردن نمیگزارند و آنها را کمی خود میشناسند. بلکه بسیاری از آنان داد و ستد و بازرگانی را نیز ننگ میشمارند. تنها کاری که برای خود شاینده میشناسند پشت میز ادارهها نشستن و آموزگاری و روزنامهنویسی و اینگونه پیشههاست. جوانی درس کشاورزی خوانده بود من گفتم بهتر است زمینی را بگیری و از روی دانستههای خود بکاری. گفت : من کشاورز نیستم که .. من باید در ادارهی کشاورزی «مستخدم» باشم. اینست ناشایستی آنان دربارهی کار و کوشش.
از آنسوی اینان ـ چنانکه گفتیم ـ دریافتهای سادهی خدادادی را که بسیار گرانبهاست و مایهی ارزش آدمی جز همانها نیست ، از دست میدهند. مثلاً «راستیپژوهی» ، یکی از خویهای بسیار گرانبهای آدمیست. هر آدمی که روان درستی دارد همیشه در جستجوی راستیهاست ، و چون به یک راستی (یا حقیقت) برخورد همچون تشنهای که بآب برسد با خشنودی آن را فرامیگیرد و میپذیرد و در راه پیشرفت آن بجانفشانی میپردازد.
همهی پیشرفتها در جهان نتیجهی این خوی گرانمایه است. آیا مشروطه در جهان چگونه پیش رفته؟... نه آنست که هر پاکدلی چون آن را شنیده و معنایش را دانسته بهواداری و پشتیبانی برخاسته است؟!. دیگر نیکیها نیز همین حال را دارد.
ولی آن جوانان بیشترشان این خوی را از دست میدهند. چون در دبیرستان یا در دانشکده درسهایی میخوانند که آنها را سرمایهی زندگی میشمارند (در حالی که نیست و بیشتر آنها پوچ و بیهوده است) ، اینست چون از آموزشگاه بیرون میآیند گمان کمی بخود نمیبرند و نیازی بآنکه حقایق زندگانی را جستجو کنند نمیبینند ، بلکه اگر حقیقتی را از کسی شنیدند که نمیدانستند بآنان برمیخورد ، و اینست بجای پذیرفتن به چَخِش[=مجادله] و ستیزه میپردازند و از آن کس میرنجند. اینان از بدبختی بهتر میدانند که ایران در همین حال آلودگی و گرفتاری بماند ، و هیچ کس بچارهی دردها برنخیزد زیرا برخاستن یک کسی را که فهم و دانشش بیش از آنها باشد شکست خود میشمارند و اینست خرسندی بآن نمیتوانند داد. این همان خوی پست جداسری و گردنکشی است که بدبختانه این جوانان گرفتار آن شدهاند. [1]
(پرچم روزانه شمارهی 254)
🔹 پانوشت :
1ـ دربارهی خویها [=عادتها] و خیمها [=خصلتها] و دردهایی که توده گرفتارش میباشند خوانندگان میتوانند کتاب «دردها و درمانها» را بخوانند.
🌸
📖 حقایق زندگی
🖌 احمد کسروی
🔸48ـ یک نشست فراموش نشدنی (یک از سه)
چنانکه آگاهی داده بودیم روز یکشنبه یکم آذر نشستی در خانهی دارندهی پرچم برپا گردید. نخست سخنانی از عید رفت و دارندهی پرچم شرح داد که عیدهای هر تودهای آن روزهاییست که با یک پیشامد تاریخی مصادف بوده و اینست هر ساله آن را عید میگیرند و بجشن و شادی میپردازند که هم قدردانی از کوششها و رنجهای گذشتگان کرده و هم کنونیان را به برخاستن بمانندهی آن کارهای تاریخی برانگیزند ، این کار خردمندانهایست و باید باشد. ولی افسوس که عیدهای ایران کمتر یکی مبنای تاریخی دارد. به هر حال ما امروز را یکی از عیدها میشماریم [1] سپس هر کار بزرگی یا هر فیروزیای برای ما رخ داد روز آن را نیز عید خواهیم گرفت.
سپس گفت : میدانم کسانی خواهند گفت بیرون آمدن یک مهنامه چیست که روز آن عید شمرده شود؟!. میگویم : موضوع بیرون آمدن یک مهنامه نیست ، آغاز شدن یک راه خداپرستی و رستگاریست. پیمان هنگامی آغاز یافت که هیاهوی اروپاییگری سراسر ایران را فراگرفته و کسی یارای بردن نام دین و خدا نمیداشت. پیمان برای آن آغاز یافت که با همهی گمراهیها نبرد کند و بیش از همه با اروپاییگری و مادّیگری به پیکار پردازد ، و بالاخره جهانیان را به یک شاهراهی که بنیاد آن خداشناسی و زیستن از روی آیین خرد میباشد بخواند. آن مهنامه برای این خواست ورجاوندِ بزرگ بانتشار پرداخت و تاکنون در آن راه خود گامهای فیروزانه برداشته است.
پیمان درفشی بود که در برابر بیدینان و خداناشناسان برافراشته گردید و دلیل این سخن آن گفتارهای استواریست که در پاسخ مادّیگری ، در پیرامون روان ، در زمینهی خرد ، دربارهی فلسفهی یونان نوشته شده.
سپس گفت : امشب کسانی هم هستند که باینجا کمتر آمدهاند و شاید برخی سخنان ما بآنان سخت افتد. ولی ما خشنود خواهیم بود اگر پس از پایان سخنانِ من پرسشهایی کنند و یا ایراد گیرند. ما از این رهگذر پیشانیمان باز است. زیرا هیچ سخنی را بیدلیل نمیگوییم ، هیچگاه به «تعبد» دست نمییازیم و ما تاکنون بهمهی دیگران ایرادها گرفتهایم ولی کسی ایرادی بما نتوانسته است. زیرا گفتههای ما همه حقایقست ، همه بسود جهانست.
سپس به یک رشته سخنان درازی پرداخت و پس از وی آقای خراسانی بسخن درآمدند و چون پرسشی دربارهی اسلام رفته بود پاسخهای پرمغزی دادند. نیز یکی گفت ایراد میگیرند که این جمعیت تاکنون چه کار کرده. آقای خراسانی به یک پاسخ روشن و پرمغزی پرداخته گفتند : این ایراد بسیار بیخردانه است. این مِثل آنست که ما سه تن در یک اتاقی زندگی میکنیم و من میبینم قالی آن اتاق گَردآلود و چرکینست ، اینست موضوع را بآن دو تن بازمینمایم ، و چون قالی بزرگ و سنگینست که یک تن نمیتواند آن را بیرون برد و پاک گرداند خواهش میکنم که بیایید دست بهم داده این را بلند کنیم. ولی آنان بیپروایی مینمایند و نزدیک نمیآیند و سپس برگشته بریشخند و سرکوفت میگویند :
«خوب چه کار کردهای؟!..» من بآنها پاسخ داده میگویم : من به تنهایی نمیتوانستم کاری کنم. این نیکی من بود که شما را از گردآلودی و چرکینی این فرش آگاه گردانیدم ، و باز نیکی من بود که خود آمادهی کار گردیده از شما هم خواهش همدستی نمودم. لیکن شما از بدنهادی و آلودهدرونی با من همدستی ننمودید ، و اینست کار ناانجام مانده و من باید کسان دیگری را بهمدستی بخوانم و این کار را بپایان رسانم.
این مَثَلِ بسیار پرمغز و بجایی بود. این درست داستان برخی از ایرانیانست. این بدبختها شرافت زندگانی و سرفرازی و همه چیزِ نیک را فراموش کرده تنها درپی آنند که با یکی کینهتوزی کنند و بریشخند و سرکوفت پردازند و لذت برند. خدا روی اینان را سیاه گرداند. سالهاست ما بدینسان بکوشش برخاستهایم و یک جمعیتی از دور و نزدیک دست یکی گردانیده بچارهی دردها میکوشیم. این بدبختها اگر در اندیشهی شرافت و سرفرازی باشند باید از این خیزش و کوشش ما بتکان آیند و بهمدستی شتابند و اگر هم برخی ایرادهایی دارند بگویند تا رفع شود. ولی ما میبینیم همچون چوب خشک از دور میایستند ، بلکه کارشکنی نیز مینمایند ، و چون در نتیجهی همین پستی و بیپرواییِ آنان پیشرفتِ کار کنْد میگردد ، فرصت یافته زبان باز میکنند و میگویند : شما تاکنون چه کار کردهاید؟!. در اینجاست که باید گفت رویتان سیاه باد! خدا ریشهی شما را از روی زمین براندازد!
آقای خراسانی نیک توضیح دادند که ما امروز تنها بآن میکوشیم که اندیشهها را روشن گردانیم و بشمارهی همراهان بیفزاییم و این خود زمینه را برای هر نیکی آماده خواهد گردانید. این کسانی که بما ایراد میگیرند گذشته از آنکه خود روسیاه و گناهکارند ایرادشان نیز بسیار بیپاست.
🔹 پانوشت :
1ـ به مناسبت درآمدن نخستین شمارهی مهنامهی پیمان در یکم آذر 1312.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸48ـ یک نشست فراموش نشدنی (یک از سه)
چنانکه آگاهی داده بودیم روز یکشنبه یکم آذر نشستی در خانهی دارندهی پرچم برپا گردید. نخست سخنانی از عید رفت و دارندهی پرچم شرح داد که عیدهای هر تودهای آن روزهاییست که با یک پیشامد تاریخی مصادف بوده و اینست هر ساله آن را عید میگیرند و بجشن و شادی میپردازند که هم قدردانی از کوششها و رنجهای گذشتگان کرده و هم کنونیان را به برخاستن بمانندهی آن کارهای تاریخی برانگیزند ، این کار خردمندانهایست و باید باشد. ولی افسوس که عیدهای ایران کمتر یکی مبنای تاریخی دارد. به هر حال ما امروز را یکی از عیدها میشماریم [1] سپس هر کار بزرگی یا هر فیروزیای برای ما رخ داد روز آن را نیز عید خواهیم گرفت.
سپس گفت : میدانم کسانی خواهند گفت بیرون آمدن یک مهنامه چیست که روز آن عید شمرده شود؟!. میگویم : موضوع بیرون آمدن یک مهنامه نیست ، آغاز شدن یک راه خداپرستی و رستگاریست. پیمان هنگامی آغاز یافت که هیاهوی اروپاییگری سراسر ایران را فراگرفته و کسی یارای بردن نام دین و خدا نمیداشت. پیمان برای آن آغاز یافت که با همهی گمراهیها نبرد کند و بیش از همه با اروپاییگری و مادّیگری به پیکار پردازد ، و بالاخره جهانیان را به یک شاهراهی که بنیاد آن خداشناسی و زیستن از روی آیین خرد میباشد بخواند. آن مهنامه برای این خواست ورجاوندِ بزرگ بانتشار پرداخت و تاکنون در آن راه خود گامهای فیروزانه برداشته است.
پیمان درفشی بود که در برابر بیدینان و خداناشناسان برافراشته گردید و دلیل این سخن آن گفتارهای استواریست که در پاسخ مادّیگری ، در پیرامون روان ، در زمینهی خرد ، دربارهی فلسفهی یونان نوشته شده.
سپس گفت : امشب کسانی هم هستند که باینجا کمتر آمدهاند و شاید برخی سخنان ما بآنان سخت افتد. ولی ما خشنود خواهیم بود اگر پس از پایان سخنانِ من پرسشهایی کنند و یا ایراد گیرند. ما از این رهگذر پیشانیمان باز است. زیرا هیچ سخنی را بیدلیل نمیگوییم ، هیچگاه به «تعبد» دست نمییازیم و ما تاکنون بهمهی دیگران ایرادها گرفتهایم ولی کسی ایرادی بما نتوانسته است. زیرا گفتههای ما همه حقایقست ، همه بسود جهانست.
سپس به یک رشته سخنان درازی پرداخت و پس از وی آقای خراسانی بسخن درآمدند و چون پرسشی دربارهی اسلام رفته بود پاسخهای پرمغزی دادند. نیز یکی گفت ایراد میگیرند که این جمعیت تاکنون چه کار کرده. آقای خراسانی به یک پاسخ روشن و پرمغزی پرداخته گفتند : این ایراد بسیار بیخردانه است. این مِثل آنست که ما سه تن در یک اتاقی زندگی میکنیم و من میبینم قالی آن اتاق گَردآلود و چرکینست ، اینست موضوع را بآن دو تن بازمینمایم ، و چون قالی بزرگ و سنگینست که یک تن نمیتواند آن را بیرون برد و پاک گرداند خواهش میکنم که بیایید دست بهم داده این را بلند کنیم. ولی آنان بیپروایی مینمایند و نزدیک نمیآیند و سپس برگشته بریشخند و سرکوفت میگویند :
«خوب چه کار کردهای؟!..» من بآنها پاسخ داده میگویم : من به تنهایی نمیتوانستم کاری کنم. این نیکی من بود که شما را از گردآلودی و چرکینی این فرش آگاه گردانیدم ، و باز نیکی من بود که خود آمادهی کار گردیده از شما هم خواهش همدستی نمودم. لیکن شما از بدنهادی و آلودهدرونی با من همدستی ننمودید ، و اینست کار ناانجام مانده و من باید کسان دیگری را بهمدستی بخوانم و این کار را بپایان رسانم.
این مَثَلِ بسیار پرمغز و بجایی بود. این درست داستان برخی از ایرانیانست. این بدبختها شرافت زندگانی و سرفرازی و همه چیزِ نیک را فراموش کرده تنها درپی آنند که با یکی کینهتوزی کنند و بریشخند و سرکوفت پردازند و لذت برند. خدا روی اینان را سیاه گرداند. سالهاست ما بدینسان بکوشش برخاستهایم و یک جمعیتی از دور و نزدیک دست یکی گردانیده بچارهی دردها میکوشیم. این بدبختها اگر در اندیشهی شرافت و سرفرازی باشند باید از این خیزش و کوشش ما بتکان آیند و بهمدستی شتابند و اگر هم برخی ایرادهایی دارند بگویند تا رفع شود. ولی ما میبینیم همچون چوب خشک از دور میایستند ، بلکه کارشکنی نیز مینمایند ، و چون در نتیجهی همین پستی و بیپرواییِ آنان پیشرفتِ کار کنْد میگردد ، فرصت یافته زبان باز میکنند و میگویند : شما تاکنون چه کار کردهاید؟!. در اینجاست که باید گفت رویتان سیاه باد! خدا ریشهی شما را از روی زمین براندازد!
آقای خراسانی نیک توضیح دادند که ما امروز تنها بآن میکوشیم که اندیشهها را روشن گردانیم و بشمارهی همراهان بیفزاییم و این خود زمینه را برای هر نیکی آماده خواهد گردانید. این کسانی که بما ایراد میگیرند گذشته از آنکه خود روسیاه و گناهکارند ایرادشان نیز بسیار بیپاست.
🔹 پانوشت :
1ـ به مناسبت درآمدن نخستین شمارهی مهنامهی پیمان در یکم آذر 1312.
🌸
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (یک از هفت)
آقای کسروی هرچند که نوشتههای شما عین صدق و صواب و اشعار بعضی از شعرا پوچ و بیمعنی است ولی متأسفیم از آنکه در این روزگار که مردم ایران از گرسنگی میمیرند مقاله زیر عنوان داوری توده [1] منتشر نمودهاید و جمعیت ایران را بدین وسیله بجان همدیگر انداخته تا خود را با قلم خوار و بیمقدار جلوه دهند و بواسطهی همین مقاله نفاق بین مردم ایران ایجاد کردهاند در صورتی که در چنین موقع باریک و تاریک بر شما و امثال شما است که مردم را باتحاد و یگانگی دعوت نمایید ولی افسوس نتیجهی معکوس بخشیده. وجداناً خودتان انصاف دهید که این قسمت روزنامهی شما میان مردم ایران چه عداوت و نفاقی افکنده است.
چون گروهی هوادار شعراء و طایفهی مخالف همدیگر را نکوهش و بدنام مینمایند همهی ایرانیان چشم امید بسوی شما دارند. حال استدعای عاجزانه مینمایم که این قسمت از روزنامهی مبارکتان را صرف اتحاد و یگانگی مردم ایران نموده تا از این راه دل هموطنان خود را که جریحهدار و طاقت نمک پاشیدن بعوض مرهم را ندارد شاد و خرم فرمایید. در خاتمه امید میرود که از این نامه کدورتی فیمابین تولید نشود. دوستدار شما و نامههای شما.
خرمشهر ـ کاظم حقیقی
🔹 پانوشت :
1ـ داوری توده نام یکی از ستونهای روزنامهی پرچم است که برای گفتارهای مردم در زمینهی «ادبیات» آزاد گزارده شد. چگونگی آنکه به ادعای روزنامهای کسروی به سعدی و حافظ توهین کرده و اینست خواستار «محاکمهی ملی» او شده بود. کسروی آن «محاکمه» را با خشنودی پذیرفته خود پیش افتاد و آن ستون را بروی خوانندگان باز گزارد که دربارهی شعر و شاعری و «ادبیات» گفتار بنویسند. بیشتر خوانندگان بهواداری از گفتارهای پرچم نوشتار نوشته فرستادند که در آن ستون چاپ میشد.
[پاسخ روزنامهی پرچم از فردا میآید.]
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (یک از هفت)
آقای کسروی هرچند که نوشتههای شما عین صدق و صواب و اشعار بعضی از شعرا پوچ و بیمعنی است ولی متأسفیم از آنکه در این روزگار که مردم ایران از گرسنگی میمیرند مقاله زیر عنوان داوری توده [1] منتشر نمودهاید و جمعیت ایران را بدین وسیله بجان همدیگر انداخته تا خود را با قلم خوار و بیمقدار جلوه دهند و بواسطهی همین مقاله نفاق بین مردم ایران ایجاد کردهاند در صورتی که در چنین موقع باریک و تاریک بر شما و امثال شما است که مردم را باتحاد و یگانگی دعوت نمایید ولی افسوس نتیجهی معکوس بخشیده. وجداناً خودتان انصاف دهید که این قسمت روزنامهی شما میان مردم ایران چه عداوت و نفاقی افکنده است.
چون گروهی هوادار شعراء و طایفهی مخالف همدیگر را نکوهش و بدنام مینمایند همهی ایرانیان چشم امید بسوی شما دارند. حال استدعای عاجزانه مینمایم که این قسمت از روزنامهی مبارکتان را صرف اتحاد و یگانگی مردم ایران نموده تا از این راه دل هموطنان خود را که جریحهدار و طاقت نمک پاشیدن بعوض مرهم را ندارد شاد و خرم فرمایید. در خاتمه امید میرود که از این نامه کدورتی فیمابین تولید نشود. دوستدار شما و نامههای شما.
خرمشهر ـ کاظم حقیقی
🔹 پانوشت :
1ـ داوری توده نام یکی از ستونهای روزنامهی پرچم است که برای گفتارهای مردم در زمینهی «ادبیات» آزاد گزارده شد. چگونگی آنکه به ادعای روزنامهای کسروی به سعدی و حافظ توهین کرده و اینست خواستار «محاکمهی ملی» او شده بود. کسروی آن «محاکمه» را با خشنودی پذیرفته خود پیش افتاد و آن ستون را بروی خوانندگان باز گزارد که دربارهی شعر و شاعری و «ادبیات» گفتار بنویسند. بیشتر خوانندگان بهواداری از گفتارهای پرچم نوشتار نوشته فرستادند که در آن ستون چاپ میشد.
[پاسخ روزنامهی پرچم از فردا میآید.]
🌸
📖 حقایق زندگی
🖌 احمد کسروی
🔸48ـ یک نشست فراموش نشدنی (دو از سه)
سپس یکی از باشندگان (که از بیرون آمده بود) چنین گفت : «ما به دین چه نیازی داریم؟!. چرا نمیگزارید برود؟!. شما اگر این سخنان را نگویید جوانها که از دبیرستانها بیرون میآیند از خرافات دور خواهند بود». سپس شرح داد : «آنچه قانونهاست مردم خودشان مطابق احتیاجات زمان میگزارند. آنچه اعتقاد بمبداء است هر کس خودش میداند ...» آقای خراسانی باین گفتهی او نیز پاسخی دادند. ولی من که دارندهی پرچمم خواهش کردم موضوع بهنگام دیگری بماند ، و چون این یکی از بهانههاییست که بجلو ما میکشند باید در اینجا پاسخ روشنی بنویسم :
برخی جوانان که نمیخواهند گردن بگفتههای ما گزارند ، یا میخواهند با همان سرمایهی بسیار اندکی که میدارند به پیشوایی برخیزند باین سخنان میپردازند. ولی باید گفت : بسیار پوچست. اینان میپندارند که قانونهایی که آدمیان در زندگانی نیازمندند تنها آن قانونهای جزئیست که هر زمان تغییر مییابد و اینست میگوید مردم «مطابق احتیاجات زمان» میگزارند و هیچ نمیداند که یک رشته موضوعهای دیگری هست که اساس قانونهاست. مثلاً امروز گفتگو میرود که آیا زندگانی نبرد است و هر کس باید دربند خوشی خود و خاندانش باشد و یا چنان نیست و آدمیان باید با همدستی زندگی کنند ، گفتگو میرود که آیا راستی را در جهان نیک و بدی هست و یک نیرویی برای جدا گردانیدن آنها از همدیگر (خرد) بآدمیان داده شده و یا چنین نیست و نیک و بد به خوشایند و ناخوشایند است ، گفتگو میرود که آیا سرمایه آزاد باشد و هر کس هرچه توانست سرمایه ببازار آورده و در داد و ستد بکار اندازد و یا باید آن را باندازه گردانید و از آزادیش جلو گرفت ، مانند اینها بسیار است. آیا اینها را نیز مردم خودشان «مطابق احتیاجات زمان» تشخیص داده قانون خواهند گزاشت؟!.
امروز در ایران چند گونه کیش هست و هر کیشی زندگی را بگونهی دیگری معنی میکند و دستور دیگری به پیروان خود میدهد. مثلاً صوفی میگوید : هر کسی باید درپی «تهذیب نفس» باشد و با ذکر و ریاضت و چلهنشینی خود را از «منی» بیرون آورد و بعقیدهی او پرداختن بجهان و گفتگو از میهنپرستی و استقلال و اینگونه چیزها بَدست. بهائی میگوید : هر کس باید بهائی شود و کتاب بخواند و لوح احمد را ازبر کند و به «مولیالوری» [1] پول فرستد و بس ، و نزد او گفتگو از ایران و ایرانیگری گناه است. همچنین دیگران هر کدام زندگی را بنحو دیگری معنی میکند. از آنسو خیام و حافظ سراسر زندگی را هیچ و پوچ میدانند و بصوفی و دیگران ریشخند مینمایند و میگویند تنها باید بخوشی پرداخت و هیچ کوششی هم سود نخواهد داشت.
آیا این اندیشههای پراکنده و گوناگون را هم با قانون از میان خواهید برد؟!.. مثلاً یک مادّهای خواهید گزاشت که هر کس باید هر گونه اندیشهای از صوفیگری یا از بهائیگری یا از خراباتیگری یا هرچه در دل دارد بیرون کند وگرنه «بحبس با اَعمال شاقه محکوم خواهد گردید»؟!..
بسیار افسوسست که اینان بیمایگی و نافهمی را با خودسری و گردنکشی توأم گردانیدهاند. ما میکوشیم و نتیجهاش هم روشن گردیده و اینان میگویند شما نکوشید و بگزارید خود بخود درست میشود.
میگوید : «جوانان که از دبیرستانها بیرون میآیند از خرافات دور خواهند بود». نخست این سخن دروغست. شما میبینید که جوانان با همهی درسخواندگی گرفتار همان پندارهای پوچ گوناگون هستند. چیزی که هست سستتر از پدران خود میباشند. دوم همان جوانان در دبیرستان گرفتار خرافههای بدتر دیگری میشوند ، از ادبیاتپرستی ، رمانبافی ، مادّیگری و مانند اینها.
میگویند : «آنچه اعتقاد بمبداء است هر کس خودش میداند ...» باید گفت : سخنیست شنیدهاند و نافهمیده بزبان میرانند. اینان نمیدانند که همهی اندیشهها از همان سرچشمهی «اعتقاد بمبداء» بیرون میآید. نمیدانند هنگامی که مردم در «اعتقاد بمبداء» آزاد باشند در همهی اندیشهها آزاد خواهند بود. یکی مادّی بوده زندگی را نبرد خواهد شناخت و خود را به هر نادرستی و دزدی آزاد خواهد شمرد ، دیگری صوفی بوده پرداختن بزندگانی را گناه خواهد دانست ، یکی خراباتی بوده تنها درپی خوشی و بادهخواری خواهد بود.
اینان فراموش میکنند که هنگامی که دین نبوده و مردم بسر خود باشند چندان گمراه میگردند که نشستن و قافیه بافتن یا افسانه پرداختن را که جز کارهای بیهودهای نیست نیک شمارده نام «ادبیات» بروی آن مینهند و عمر خودشان را تباه میگردانند و هزاران و صدهزاران کسان گرفتار آن گردیده درمیمانند و همین یک دلیل استواریست که آدمی بسر خود نتواند بود و باید یک راهی برای زیستن در جلو باز باشد.
🔹 پانوشت :
1ـ پاینامی (لقب) است که بهائیان به عبدالبهاء (عباس افندی) دادهاند ـ به معنی «مولای آفریدگان».
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸48ـ یک نشست فراموش نشدنی (دو از سه)
سپس یکی از باشندگان (که از بیرون آمده بود) چنین گفت : «ما به دین چه نیازی داریم؟!. چرا نمیگزارید برود؟!. شما اگر این سخنان را نگویید جوانها که از دبیرستانها بیرون میآیند از خرافات دور خواهند بود». سپس شرح داد : «آنچه قانونهاست مردم خودشان مطابق احتیاجات زمان میگزارند. آنچه اعتقاد بمبداء است هر کس خودش میداند ...» آقای خراسانی باین گفتهی او نیز پاسخی دادند. ولی من که دارندهی پرچمم خواهش کردم موضوع بهنگام دیگری بماند ، و چون این یکی از بهانههاییست که بجلو ما میکشند باید در اینجا پاسخ روشنی بنویسم :
برخی جوانان که نمیخواهند گردن بگفتههای ما گزارند ، یا میخواهند با همان سرمایهی بسیار اندکی که میدارند به پیشوایی برخیزند باین سخنان میپردازند. ولی باید گفت : بسیار پوچست. اینان میپندارند که قانونهایی که آدمیان در زندگانی نیازمندند تنها آن قانونهای جزئیست که هر زمان تغییر مییابد و اینست میگوید مردم «مطابق احتیاجات زمان» میگزارند و هیچ نمیداند که یک رشته موضوعهای دیگری هست که اساس قانونهاست. مثلاً امروز گفتگو میرود که آیا زندگانی نبرد است و هر کس باید دربند خوشی خود و خاندانش باشد و یا چنان نیست و آدمیان باید با همدستی زندگی کنند ، گفتگو میرود که آیا راستی را در جهان نیک و بدی هست و یک نیرویی برای جدا گردانیدن آنها از همدیگر (خرد) بآدمیان داده شده و یا چنین نیست و نیک و بد به خوشایند و ناخوشایند است ، گفتگو میرود که آیا سرمایه آزاد باشد و هر کس هرچه توانست سرمایه ببازار آورده و در داد و ستد بکار اندازد و یا باید آن را باندازه گردانید و از آزادیش جلو گرفت ، مانند اینها بسیار است. آیا اینها را نیز مردم خودشان «مطابق احتیاجات زمان» تشخیص داده قانون خواهند گزاشت؟!.
امروز در ایران چند گونه کیش هست و هر کیشی زندگی را بگونهی دیگری معنی میکند و دستور دیگری به پیروان خود میدهد. مثلاً صوفی میگوید : هر کسی باید درپی «تهذیب نفس» باشد و با ذکر و ریاضت و چلهنشینی خود را از «منی» بیرون آورد و بعقیدهی او پرداختن بجهان و گفتگو از میهنپرستی و استقلال و اینگونه چیزها بَدست. بهائی میگوید : هر کس باید بهائی شود و کتاب بخواند و لوح احمد را ازبر کند و به «مولیالوری» [1] پول فرستد و بس ، و نزد او گفتگو از ایران و ایرانیگری گناه است. همچنین دیگران هر کدام زندگی را بنحو دیگری معنی میکند. از آنسو خیام و حافظ سراسر زندگی را هیچ و پوچ میدانند و بصوفی و دیگران ریشخند مینمایند و میگویند تنها باید بخوشی پرداخت و هیچ کوششی هم سود نخواهد داشت.
آیا این اندیشههای پراکنده و گوناگون را هم با قانون از میان خواهید برد؟!.. مثلاً یک مادّهای خواهید گزاشت که هر کس باید هر گونه اندیشهای از صوفیگری یا از بهائیگری یا از خراباتیگری یا هرچه در دل دارد بیرون کند وگرنه «بحبس با اَعمال شاقه محکوم خواهد گردید»؟!..
بسیار افسوسست که اینان بیمایگی و نافهمی را با خودسری و گردنکشی توأم گردانیدهاند. ما میکوشیم و نتیجهاش هم روشن گردیده و اینان میگویند شما نکوشید و بگزارید خود بخود درست میشود.
میگوید : «جوانان که از دبیرستانها بیرون میآیند از خرافات دور خواهند بود». نخست این سخن دروغست. شما میبینید که جوانان با همهی درسخواندگی گرفتار همان پندارهای پوچ گوناگون هستند. چیزی که هست سستتر از پدران خود میباشند. دوم همان جوانان در دبیرستان گرفتار خرافههای بدتر دیگری میشوند ، از ادبیاتپرستی ، رمانبافی ، مادّیگری و مانند اینها.
میگویند : «آنچه اعتقاد بمبداء است هر کس خودش میداند ...» باید گفت : سخنیست شنیدهاند و نافهمیده بزبان میرانند. اینان نمیدانند که همهی اندیشهها از همان سرچشمهی «اعتقاد بمبداء» بیرون میآید. نمیدانند هنگامی که مردم در «اعتقاد بمبداء» آزاد باشند در همهی اندیشهها آزاد خواهند بود. یکی مادّی بوده زندگی را نبرد خواهد شناخت و خود را به هر نادرستی و دزدی آزاد خواهد شمرد ، دیگری صوفی بوده پرداختن بزندگانی را گناه خواهد دانست ، یکی خراباتی بوده تنها درپی خوشی و بادهخواری خواهد بود.
اینان فراموش میکنند که هنگامی که دین نبوده و مردم بسر خود باشند چندان گمراه میگردند که نشستن و قافیه بافتن یا افسانه پرداختن را که جز کارهای بیهودهای نیست نیک شمارده نام «ادبیات» بروی آن مینهند و عمر خودشان را تباه میگردانند و هزاران و صدهزاران کسان گرفتار آن گردیده درمیمانند و همین یک دلیل استواریست که آدمی بسر خود نتواند بود و باید یک راهی برای زیستن در جلو باز باشد.
🔹 پانوشت :
1ـ پاینامی (لقب) است که بهائیان به عبدالبهاء (عباس افندی) دادهاند ـ به معنی «مولای آفریدگان».
🌸
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (دو از هفت)
پرچم : بنویسندهی خردهگیر سپاس میگزاریم. ولی بهتر است ایشان بدانند که این گرسنگی و بدبختی امروزی ایران نتیجهی همان شعرها و مانندهای آنهاست. وگرنه ایرانیان چه چیزشان از دیگران کمتر است؟!. چرا بیستملیون مردم خوار و پستند که خواربارشان را دیگران میخورند و خودشان گرسنه میمانند؟!.. آیا آقای حقیقی انگیزهی این را میدانند؟!. آیا تاکنون در این اندیشه بوده است که انگیزهی بدبختی و درماندگی ایرانیان را بداند؟!.. ما بودهایم و میدانیم و بارها دلیل نوشتهایم که مایهی این بدبختی آن بدآموزیهاست که از هزار سال پیش در این سرزمین پراکنده شده و ریشه دوانیده و یک رشتهی مهمی از آنها را شاعران نافهم برشتهی نظم کشیده و اثرش را بیشتر گردانیدهاند. اینست ما باین کوشش برخاستهایم که به هر بهایی بسر آید آن بدآموزیها را براندازیم. اینکه ایرانیان از گرسنگی میمیرند دلیل این خواهد بود که ما از کوششهای خود دست برداریم؟!. مگر ما اینها را ننویسیم آنها از گرسنگی نخواهند مرد؟! مگر امروز باید از هر کوششی دست برداشت؟! مثلاً باید امروز پزشکها دست از کار خود بردارند؟! مثلاً باید هیچ کس خانه نسازد؟! هیچ کس رختی ندوزد؟! هیچ کس بگرمابه نرود و چرک از تن خود دور نگرداند؟!. شهرداریها تعطیل کنند و درپی پاکیزگی شهرها نباشند؟!.. شهربانیها دست از کار کشیده بدزدان و قماربازان نپردازند؟!.. دیگر هیچ پدری درپی تربیت فرزندان خود نباشد؟!.. شگفت بهانهای در برابر ما پیدا شده. چون نمیخواهند حقایق را بپذیرند این بهانه را پیش میکشند.
اینکه مینویسید : «این قسمت از روزنامهی شما چه عداوت و نفاقی بمیان انداخته» پاسخش آنست مردمی که بر سر شاعران یاوهگو عداوت و نفاق میکنند چه بهتر که بمیرند و نابود شوند. شگفت داستانیست در روزگار مغول که زمان پستی اندیشه و زبونی خویها بوده یک دسته یاوهگویانی برخاسته و تنها بهوس قافیهپردازی هرچه بدآموزی پیدا کردهاند ، برشتهی شعر کشیدهاند و سپس شرقشناسان که در واقع افزارهای سیاستند این شعرها را بهترین وسیله برای جلوگیری از تکان و جنبش شرقیان دانسته با هیاهوی ادبیات رواج آنها را چند برابر گردانیدهاند و ما که از این حقایق آگاهیم هیچی نگوییم و زبانبسته خاموش بنشینیم چرا که مایهی عداوت و نفاق خواهد بود.
خوب آقای حقیقی ، ما دربارهی شاعران چه گفتهایم که مایهی عداوت باشد؟!.. ما شعرهای آنها را که دربارهی جبریگری ، بادهخواری و مستی ، و ناپاکی و سادهبازی و مانند اینها سرودهاند نقل کرده گفتهایم اینها بدآموزیست. آیا چنین سخنی مایهی عداوت و نفاق میباشد؟!.. مگر میخواستند اینها را هم نگوییم؟!. آن کسانی که در برابر سخنان ما عداوت میکنند مقصود خود را آشکار گردانند بگویند : آیا جبریگری (اعتقاد اینکه ما اختیاری نداریم و نباید بکوشیم) راستست؟!.. آیا بادهخواری و مستی شبانهروزی خوبست؟! آیا سادهبازی بد نیست؟! سخن خود را آشکار بگویند. دیگر چرا عداوت میکنند؟!. دیگر چرا بهایهوی میپردازند؟!.. خود شما هم در جایی که میگویید گفتههای ما راست است باید با ما همدست گردید و بآنها پاسخ دهید ، نه اینکه بخواهید ما دست برداریم. این سخن که ما میان ایرانیان عداوت و نفاق میاندازیم بسیار شبیه بآنست که کسی در یک لجنزار ناپاکی فرورفته و از سر تا پا با ناپاکیها خیس و آلوده شده ، و چون میگویند : بیا با این آب خود را بشوی و پاک گردان میگوید : میترسم تر شوم. ایرانیان که در توی پراکندگیهای ناپاک و غیرتکش دست و پا میزنند میترسند که ما بمیانشان نفاق بیندازیم. در اینجاست که باید گفت : ای بیچارگان! ای بیچارگان!
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (دو از هفت)
پرچم : بنویسندهی خردهگیر سپاس میگزاریم. ولی بهتر است ایشان بدانند که این گرسنگی و بدبختی امروزی ایران نتیجهی همان شعرها و مانندهای آنهاست. وگرنه ایرانیان چه چیزشان از دیگران کمتر است؟!. چرا بیستملیون مردم خوار و پستند که خواربارشان را دیگران میخورند و خودشان گرسنه میمانند؟!.. آیا آقای حقیقی انگیزهی این را میدانند؟!. آیا تاکنون در این اندیشه بوده است که انگیزهی بدبختی و درماندگی ایرانیان را بداند؟!.. ما بودهایم و میدانیم و بارها دلیل نوشتهایم که مایهی این بدبختی آن بدآموزیهاست که از هزار سال پیش در این سرزمین پراکنده شده و ریشه دوانیده و یک رشتهی مهمی از آنها را شاعران نافهم برشتهی نظم کشیده و اثرش را بیشتر گردانیدهاند. اینست ما باین کوشش برخاستهایم که به هر بهایی بسر آید آن بدآموزیها را براندازیم. اینکه ایرانیان از گرسنگی میمیرند دلیل این خواهد بود که ما از کوششهای خود دست برداریم؟!. مگر ما اینها را ننویسیم آنها از گرسنگی نخواهند مرد؟! مگر امروز باید از هر کوششی دست برداشت؟! مثلاً باید امروز پزشکها دست از کار خود بردارند؟! مثلاً باید هیچ کس خانه نسازد؟! هیچ کس رختی ندوزد؟! هیچ کس بگرمابه نرود و چرک از تن خود دور نگرداند؟!. شهرداریها تعطیل کنند و درپی پاکیزگی شهرها نباشند؟!.. شهربانیها دست از کار کشیده بدزدان و قماربازان نپردازند؟!.. دیگر هیچ پدری درپی تربیت فرزندان خود نباشد؟!.. شگفت بهانهای در برابر ما پیدا شده. چون نمیخواهند حقایق را بپذیرند این بهانه را پیش میکشند.
اینکه مینویسید : «این قسمت از روزنامهی شما چه عداوت و نفاقی بمیان انداخته» پاسخش آنست مردمی که بر سر شاعران یاوهگو عداوت و نفاق میکنند چه بهتر که بمیرند و نابود شوند. شگفت داستانیست در روزگار مغول که زمان پستی اندیشه و زبونی خویها بوده یک دسته یاوهگویانی برخاسته و تنها بهوس قافیهپردازی هرچه بدآموزی پیدا کردهاند ، برشتهی شعر کشیدهاند و سپس شرقشناسان که در واقع افزارهای سیاستند این شعرها را بهترین وسیله برای جلوگیری از تکان و جنبش شرقیان دانسته با هیاهوی ادبیات رواج آنها را چند برابر گردانیدهاند و ما که از این حقایق آگاهیم هیچی نگوییم و زبانبسته خاموش بنشینیم چرا که مایهی عداوت و نفاق خواهد بود.
خوب آقای حقیقی ، ما دربارهی شاعران چه گفتهایم که مایهی عداوت باشد؟!.. ما شعرهای آنها را که دربارهی جبریگری ، بادهخواری و مستی ، و ناپاکی و سادهبازی و مانند اینها سرودهاند نقل کرده گفتهایم اینها بدآموزیست. آیا چنین سخنی مایهی عداوت و نفاق میباشد؟!.. مگر میخواستند اینها را هم نگوییم؟!. آن کسانی که در برابر سخنان ما عداوت میکنند مقصود خود را آشکار گردانند بگویند : آیا جبریگری (اعتقاد اینکه ما اختیاری نداریم و نباید بکوشیم) راستست؟!.. آیا بادهخواری و مستی شبانهروزی خوبست؟! آیا سادهبازی بد نیست؟! سخن خود را آشکار بگویند. دیگر چرا عداوت میکنند؟!. دیگر چرا بهایهوی میپردازند؟!.. خود شما هم در جایی که میگویید گفتههای ما راست است باید با ما همدست گردید و بآنها پاسخ دهید ، نه اینکه بخواهید ما دست برداریم. این سخن که ما میان ایرانیان عداوت و نفاق میاندازیم بسیار شبیه بآنست که کسی در یک لجنزار ناپاکی فرورفته و از سر تا پا با ناپاکیها خیس و آلوده شده ، و چون میگویند : بیا با این آب خود را بشوی و پاک گردان میگوید : میترسم تر شوم. ایرانیان که در توی پراکندگیهای ناپاک و غیرتکش دست و پا میزنند میترسند که ما بمیانشان نفاق بیندازیم. در اینجاست که باید گفت : ای بیچارگان! ای بیچارگان!
🌸
📖 حقایق زندگی
🖌 احمد کسروی
🔸48ـ یک نشست فراموش نشدنی (سه از سه)
سپس همان ایرادگیر گفت : «امروز باید باین مردم نان داد تا نمیرند و سپس اصلاحشان کرد». چون این یکی از بهانههاییست که دیگران نیز میآورند و ما بارها میشنویم که کسانی چون سخنان ما را میخوانند یا میشنوند میگویند : «امروز باید فکر نان کرد» از اینرو دارندهی پرچم بپاسخ پرداخته چنین گفت : نخست مگر نان این مردم را ما خواهیم داد؟!.. آری ما میتوانستیم به یک رشته کوششهایی بپردازیم ولی آن در جایی بود که مردم بسوی ما میآمدند و گفتههای ما را میپذیرفتند ، یک مردمی که میخواهند از گمراهیهای خود دست برندارند و هرچه ما بنویسیم و بگوییم نپذیرند و تنها در زمان سختی رو بسوی ما آورند و خواستشان تنها گله و ناله باشد ، ما بچنین مردمی چه کار توانیم کرد؟!.. چنین مردمی سزاوارند که مشتها از دست روزگار خورند تا نادانی و گمراهی خود را دریابند. ما اگر امروز باینان یاری کنیم و از سختیها رهاشان گردانیم بنادانیشان افزوده ، یکی خواهد گفت نتیجهی فلان روضهخوانیست که من برپا کردم ، دیگری خواهد گفت تأثیر بَهمان ذکریست که من خواندم ، سومی خواهد گفت : دیدید که خدا همیشه ما ایرانیان را نگاه میدارد. ما باید در حال آنکه تا میتوانیم دلسوزی کنیم ، از این یادآوری دست نکشیم که اینها همه نتیجهی نادانیها و آلودگیهای خودتانست.
دوم ، این بینانی از کجا پیدا شده؟!.. آیا خشکسالی رخ داده؟!. آیا ملخ آمده یا سن پیدا شده؟!. داستان آنست که دولتهای بزرگ با همدیگر میجنگند و این توده چون درمانده و ناتوانست زیر پا لگدمال میگردد. تنها گرسنگیِ امروز نیست که بچاره پردازید. اگر باینحال بماند صد گرفتاری دیگر در پشت سر دارد ، و کسانی اگر راستی را دلشان باین توده میسوزد و فهم و خردی دارند باید با ما همدستی نمایند که از ریشه بچارهی دردها کوشیم و این ناتوانی و درماندگی را از میان برداریم.
سوم ، این کوششیست که ما میکنیم. شماها نیز دست بهم داده بگفتهی خودتان نان باین مردم دهید. دیگر چرا بسر ما میآیید؟!. چرا میخواهید ما را از کار بازدارید؟!. ما که همهی مردم را سرگرم نگردانیدهایم. خوانندگان پرچم بیش از چند هزار نیستند ، دیگران که هستند و آزادانه شما آنها را بسر خود گرد آورید و بدرد نان چاره کنید تا بدانیم راست میگویید و خواستتان بهانهجویی و مردمآزاری نیست.
شگفت داستانیست : ما بمردم میگوییم معنی زندگانی را بدانید ، این پراکندگی را از میان خود برداشته همگی به یک راه درآیید ، دست بهم داده بآبادی کشور خود کوشید ، ما یکایک گمراهیها را شرح میدهیم ، یکایک راستیها را روشن میگردانیم ـ ببینید در برابر اینها به چه بهانههای کودکانه میپردازند. در زمان رضاشاه میآمدند میگفتند : «حالا باید یک کاری کرد و این مرد را برانداخت و پس از آن باین حرفها میپردازیم» ، سپس که جنگ آغاز شد میگفتند حالا باید منتظر نتیجهی جنگ گردید ، اکنون هم میگویند حالا باید در فکر نان بود. بدبختهای بیچاره که در توی لجنزار زبونی و درماندگی فرورفتهاند و از بس نادانند بیرون آمدن نمیخواهند و بهانههای پست کودکانه میآورند. [1]
بدینسان یک نشست ارجداری برپا میبود و در پایان آن یادی از یاران و همراهان شهرهای دیگر که خودشان از ما دور ولی دلهاشان نزدیکست بمیان آمد. یک سخنی نیز گفته شد بدینسان که چون در فارسی برای عید نامی نداریم «بهروز» را باین معنی برگزینیم و چنین نهاده شد که هر که را ایرادی یا پیشنهاد دیگری هست در نشستهای دیگری بمیان آورد. [2]
(پرچم روزانه شمارههای 243 ، 244 و 245)
🔹 پانوشت :
1ـ جای افسوس فراوانست که اکنون نیز مردم به همان حال دچارند. اکنون نیز راهی جز آن نیست که به آلودگیهای خود چاره کنند. چاره جز آن نیست که باری این بار از گذشته عبرت گیرند. گوش باز کنند و از در نشنیدن و بیپروایی درنیایند.
2ـ سپس کس یا کسانی واژهی «روزبه» را پیشنهاد دادهاند که این آخری بمعنی «عید» برگزیده و پس از آن بکار بسته شده.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸48ـ یک نشست فراموش نشدنی (سه از سه)
سپس همان ایرادگیر گفت : «امروز باید باین مردم نان داد تا نمیرند و سپس اصلاحشان کرد». چون این یکی از بهانههاییست که دیگران نیز میآورند و ما بارها میشنویم که کسانی چون سخنان ما را میخوانند یا میشنوند میگویند : «امروز باید فکر نان کرد» از اینرو دارندهی پرچم بپاسخ پرداخته چنین گفت : نخست مگر نان این مردم را ما خواهیم داد؟!.. آری ما میتوانستیم به یک رشته کوششهایی بپردازیم ولی آن در جایی بود که مردم بسوی ما میآمدند و گفتههای ما را میپذیرفتند ، یک مردمی که میخواهند از گمراهیهای خود دست برندارند و هرچه ما بنویسیم و بگوییم نپذیرند و تنها در زمان سختی رو بسوی ما آورند و خواستشان تنها گله و ناله باشد ، ما بچنین مردمی چه کار توانیم کرد؟!.. چنین مردمی سزاوارند که مشتها از دست روزگار خورند تا نادانی و گمراهی خود را دریابند. ما اگر امروز باینان یاری کنیم و از سختیها رهاشان گردانیم بنادانیشان افزوده ، یکی خواهد گفت نتیجهی فلان روضهخوانیست که من برپا کردم ، دیگری خواهد گفت تأثیر بَهمان ذکریست که من خواندم ، سومی خواهد گفت : دیدید که خدا همیشه ما ایرانیان را نگاه میدارد. ما باید در حال آنکه تا میتوانیم دلسوزی کنیم ، از این یادآوری دست نکشیم که اینها همه نتیجهی نادانیها و آلودگیهای خودتانست.
دوم ، این بینانی از کجا پیدا شده؟!.. آیا خشکسالی رخ داده؟!. آیا ملخ آمده یا سن پیدا شده؟!. داستان آنست که دولتهای بزرگ با همدیگر میجنگند و این توده چون درمانده و ناتوانست زیر پا لگدمال میگردد. تنها گرسنگیِ امروز نیست که بچاره پردازید. اگر باینحال بماند صد گرفتاری دیگر در پشت سر دارد ، و کسانی اگر راستی را دلشان باین توده میسوزد و فهم و خردی دارند باید با ما همدستی نمایند که از ریشه بچارهی دردها کوشیم و این ناتوانی و درماندگی را از میان برداریم.
سوم ، این کوششیست که ما میکنیم. شماها نیز دست بهم داده بگفتهی خودتان نان باین مردم دهید. دیگر چرا بسر ما میآیید؟!. چرا میخواهید ما را از کار بازدارید؟!. ما که همهی مردم را سرگرم نگردانیدهایم. خوانندگان پرچم بیش از چند هزار نیستند ، دیگران که هستند و آزادانه شما آنها را بسر خود گرد آورید و بدرد نان چاره کنید تا بدانیم راست میگویید و خواستتان بهانهجویی و مردمآزاری نیست.
شگفت داستانیست : ما بمردم میگوییم معنی زندگانی را بدانید ، این پراکندگی را از میان خود برداشته همگی به یک راه درآیید ، دست بهم داده بآبادی کشور خود کوشید ، ما یکایک گمراهیها را شرح میدهیم ، یکایک راستیها را روشن میگردانیم ـ ببینید در برابر اینها به چه بهانههای کودکانه میپردازند. در زمان رضاشاه میآمدند میگفتند : «حالا باید یک کاری کرد و این مرد را برانداخت و پس از آن باین حرفها میپردازیم» ، سپس که جنگ آغاز شد میگفتند حالا باید منتظر نتیجهی جنگ گردید ، اکنون هم میگویند حالا باید در فکر نان بود. بدبختهای بیچاره که در توی لجنزار زبونی و درماندگی فرورفتهاند و از بس نادانند بیرون آمدن نمیخواهند و بهانههای پست کودکانه میآورند. [1]
بدینسان یک نشست ارجداری برپا میبود و در پایان آن یادی از یاران و همراهان شهرهای دیگر که خودشان از ما دور ولی دلهاشان نزدیکست بمیان آمد. یک سخنی نیز گفته شد بدینسان که چون در فارسی برای عید نامی نداریم «بهروز» را باین معنی برگزینیم و چنین نهاده شد که هر که را ایرادی یا پیشنهاد دیگری هست در نشستهای دیگری بمیان آورد. [2]
(پرچم روزانه شمارههای 243 ، 244 و 245)
🔹 پانوشت :
1ـ جای افسوس فراوانست که اکنون نیز مردم به همان حال دچارند. اکنون نیز راهی جز آن نیست که به آلودگیهای خود چاره کنند. چاره جز آن نیست که باری این بار از گذشته عبرت گیرند. گوش باز کنند و از در نشنیدن و بیپروایی درنیایند.
2ـ سپس کس یا کسانی واژهی «روزبه» را پیشنهاد دادهاند که این آخری بمعنی «عید» برگزیده و پس از آن بکار بسته شده.
🌸
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (سه از هفت)
اینکه میگویید مردم را به اتحاد و یگانگی دعوت کنیم درست مانند آنست که یک بیماری داروهایی را که پزشک میدهد نخورد و چنین بگوید : «شما کاری کنید که من تندرست شوم این داروهای تلخ چیست که میدهید؟!» شما نیز دلتان یگانگی میخواهد ولی میگویید بهیچ چیز ما دست نزنید ، یک سخنی که بدلخواه ما نباشد نگویید.
یگانگی چیست آقای حقیقی؟!.. اگر دیگران تنها نام آن را یاد گرفتهاند ما معنایش را هم میدانیم ، و راهش را نیز پیدا کردهایم ، بکوشش نیز پرداختهایم. یگانگی یکی از بزرگترین آرزوهای ماست و این کوششها نیز در آن راهست. در این کشور شما شمردهایم چهارده کیش هست ، چند مسلک هست ، چند نژاد و زبان هست ، که تا باینها چاره نشود یگانگی بدست نخواهد آمد.
یگانگی یک توده آنست که همگیشان دارای یک راه و یک آرمان باشند. [1] و این یگانگی باید بروی حقایق باشد. ما نیز به همان میکوشیم. ما میخواهیم ایرانیان حقایق زندگی را دریافته در پیرامون آن یگانگی نمایند و در راه نشر آن حقایقست که بشاعران برخورده بدآموزیهای آنان را سنگ راه خود یافته خُرد میکنیم. ما میگوییم : «هر مردمی باید بآبادی کشور خود و نگهداری آن بکوشند». این یکی از حقایقست که میخواهیم در دلها جا دهیم ولی شاعران همگی ضد این را گفتهاند. همگی آنها مردم را بجبریگری و بیپروایی و مستی شبانهروزی خواندهاند. اینست ما ناگزیر میشویم آنها را براندازیم. همچنین بیکایک کیشها از بهائیگری و باطنیگری و صوفیگری و آن دیگرها که مایهی پراکندگی و گمراهی است پرداخته ایرادهای خود را مینویسیم. راه یگانگی اینست. زیرا آنچه مردمی را به یک راه تواند آورد حقایقست.
آری امروز در برابر این کوششهای ما یک هیاهوهایی پیدا میشود. ولی این چندگاهه[=موقتی] است. نتیجهی این کوششهای ما آنست که همهی کسانی که فهم و خرد درست دارند و اغراض چشم آنها را نپوشانیده از هر دستهای که باشند بسوی ما گرایند و در پیرامون این حقایق یگانگی نمایند و از آنسوی کسانی که فهم و خردشان از کار افتاده که بدلیل گردن نمیتوانند گزاشت یا اغراض و سودجویی جلوگیرشان میباشد در برابر ما دستهای پدید آورند و همچنان هیاهوی و ایستادگی نمایند. آری یک چنین دوتیرگی پدید آمده و روز بروز بزرگتر خواهد بود. ولی خدا میانهی ما و آنان داوری خواهد کرد و آن کسان سزای گردنکشی خود را از دلیل و منطق خواهند یافت و جز این چاره نیست.
🔹 پانوشت :
1ـ پس از رویداد سال 57 و پیدایش حکومت ملایان ، هر دستهای که بر سر کار میآمد دستهی همچشم را از ادارههای دولتی میراند. در آخرهای دههی هفتاد برجستگان توده در یک کشاکش سیاسی با دستهی همچشم که جایگاههای دولتی را از ایشان دریغ کرده بودند هیاهویی براه انداخته و سخن از سودهای «چند صدایی» و «تکثّر گرایی» در کشور بمیان آوردند. خواست ایشان از بکار بردن این اصطلاحات ، مخالفت با خودکامگی دستهی همچشم بود و میخواستند بفهمانند که در ادارههای دولتی نباید تنها یک دسته همهکاره گردد («تکصدایی» باشد) بلکه باید به دستههای دیگر نیز فرصت و میدان داد. گفته میشد آن دستهی خودکامه هر که را جز ایشان میاندیشد کنار میگزارد. از اینجا اصطلاح «دگر اندیش» نیز ساخته شد و بزبانها افتاد.
چون دربارهی این اصطلاحات گفتگوی دامنهداری درنگرفت و آنها بروشنی نیامد ، این یک بدفهمی بلکه گمراهی درمیان پیشافتادگان توده پدید آورد. زیرا دیده شد کسانی چند صدایی را نه تنها در دولت بلکه درمیان مردم نیز سودمند میپندارند و گمان دارند آنچه یک توده را از بدبختیها نجات میدهد گوناگونی اندیشهها و آرمانهاست و باید به آن کوشید که یک اندیشه و یک آرمان در توده چیرگی نیابد. در جایی که این یک گمراهی بیمناکی برای کشور میباشد.
بدینسان هواداران این باور از بیم افتادن به دامن خودکامگی (به گفتهی خود «تکصدایی») از اینسوی بام ، هیاهوی بزرگی برپا کرده چندان عقب رفتند که از آنسو افتادند.
خوب بود هواداران آن باور پاسخ میدادند براستی اگر «چند صدایی» چارهی دردهاست ، با این پراکندگی که در توده هست و از هر زبانی صدایی جدا شنیده میشود آیا ما به آن دچاریم یا از آن محروم؟!
این نتیجهی همهی واژههایی است که معنی آنها روشن نیست و هر کسی از خود برداشتی میکند و بدینسان به گمراهی دچار میگردند.
در کتاب «دور از آزادگی» به این جُستار پرداخته و آن را روشن ساختهایم. آنچه اینجا میتوان گفت آنکه شما میبینید ما نه تنها دچار «تکصدایی» نیستیم بلکه از «تکثر» باور و کیش و مسلک و تیرهی بسیاری نیز برخورداریم و اگر تکثرگرایی چارهی دردها بوده میبایست ما اکنون در شاهراه پیشرفت میبودیم زیرا کمتر تودهای میتوان یافت که این اندازه دچار پراکندگی و چند صدایی باشد.
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (سه از هفت)
اینکه میگویید مردم را به اتحاد و یگانگی دعوت کنیم درست مانند آنست که یک بیماری داروهایی را که پزشک میدهد نخورد و چنین بگوید : «شما کاری کنید که من تندرست شوم این داروهای تلخ چیست که میدهید؟!» شما نیز دلتان یگانگی میخواهد ولی میگویید بهیچ چیز ما دست نزنید ، یک سخنی که بدلخواه ما نباشد نگویید.
یگانگی چیست آقای حقیقی؟!.. اگر دیگران تنها نام آن را یاد گرفتهاند ما معنایش را هم میدانیم ، و راهش را نیز پیدا کردهایم ، بکوشش نیز پرداختهایم. یگانگی یکی از بزرگترین آرزوهای ماست و این کوششها نیز در آن راهست. در این کشور شما شمردهایم چهارده کیش هست ، چند مسلک هست ، چند نژاد و زبان هست ، که تا باینها چاره نشود یگانگی بدست نخواهد آمد.
یگانگی یک توده آنست که همگیشان دارای یک راه و یک آرمان باشند. [1] و این یگانگی باید بروی حقایق باشد. ما نیز به همان میکوشیم. ما میخواهیم ایرانیان حقایق زندگی را دریافته در پیرامون آن یگانگی نمایند و در راه نشر آن حقایقست که بشاعران برخورده بدآموزیهای آنان را سنگ راه خود یافته خُرد میکنیم. ما میگوییم : «هر مردمی باید بآبادی کشور خود و نگهداری آن بکوشند». این یکی از حقایقست که میخواهیم در دلها جا دهیم ولی شاعران همگی ضد این را گفتهاند. همگی آنها مردم را بجبریگری و بیپروایی و مستی شبانهروزی خواندهاند. اینست ما ناگزیر میشویم آنها را براندازیم. همچنین بیکایک کیشها از بهائیگری و باطنیگری و صوفیگری و آن دیگرها که مایهی پراکندگی و گمراهی است پرداخته ایرادهای خود را مینویسیم. راه یگانگی اینست. زیرا آنچه مردمی را به یک راه تواند آورد حقایقست.
آری امروز در برابر این کوششهای ما یک هیاهوهایی پیدا میشود. ولی این چندگاهه[=موقتی] است. نتیجهی این کوششهای ما آنست که همهی کسانی که فهم و خرد درست دارند و اغراض چشم آنها را نپوشانیده از هر دستهای که باشند بسوی ما گرایند و در پیرامون این حقایق یگانگی نمایند و از آنسوی کسانی که فهم و خردشان از کار افتاده که بدلیل گردن نمیتوانند گزاشت یا اغراض و سودجویی جلوگیرشان میباشد در برابر ما دستهای پدید آورند و همچنان هیاهوی و ایستادگی نمایند. آری یک چنین دوتیرگی پدید آمده و روز بروز بزرگتر خواهد بود. ولی خدا میانهی ما و آنان داوری خواهد کرد و آن کسان سزای گردنکشی خود را از دلیل و منطق خواهند یافت و جز این چاره نیست.
🔹 پانوشت :
1ـ پس از رویداد سال 57 و پیدایش حکومت ملایان ، هر دستهای که بر سر کار میآمد دستهی همچشم را از ادارههای دولتی میراند. در آخرهای دههی هفتاد برجستگان توده در یک کشاکش سیاسی با دستهی همچشم که جایگاههای دولتی را از ایشان دریغ کرده بودند هیاهویی براه انداخته و سخن از سودهای «چند صدایی» و «تکثّر گرایی» در کشور بمیان آوردند. خواست ایشان از بکار بردن این اصطلاحات ، مخالفت با خودکامگی دستهی همچشم بود و میخواستند بفهمانند که در ادارههای دولتی نباید تنها یک دسته همهکاره گردد («تکصدایی» باشد) بلکه باید به دستههای دیگر نیز فرصت و میدان داد. گفته میشد آن دستهی خودکامه هر که را جز ایشان میاندیشد کنار میگزارد. از اینجا اصطلاح «دگر اندیش» نیز ساخته شد و بزبانها افتاد.
چون دربارهی این اصطلاحات گفتگوی دامنهداری درنگرفت و آنها بروشنی نیامد ، این یک بدفهمی بلکه گمراهی درمیان پیشافتادگان توده پدید آورد. زیرا دیده شد کسانی چند صدایی را نه تنها در دولت بلکه درمیان مردم نیز سودمند میپندارند و گمان دارند آنچه یک توده را از بدبختیها نجات میدهد گوناگونی اندیشهها و آرمانهاست و باید به آن کوشید که یک اندیشه و یک آرمان در توده چیرگی نیابد. در جایی که این یک گمراهی بیمناکی برای کشور میباشد.
بدینسان هواداران این باور از بیم افتادن به دامن خودکامگی (به گفتهی خود «تکصدایی») از اینسوی بام ، هیاهوی بزرگی برپا کرده چندان عقب رفتند که از آنسو افتادند.
خوب بود هواداران آن باور پاسخ میدادند براستی اگر «چند صدایی» چارهی دردهاست ، با این پراکندگی که در توده هست و از هر زبانی صدایی جدا شنیده میشود آیا ما به آن دچاریم یا از آن محروم؟!
این نتیجهی همهی واژههایی است که معنی آنها روشن نیست و هر کسی از خود برداشتی میکند و بدینسان به گمراهی دچار میگردند.
در کتاب «دور از آزادگی» به این جُستار پرداخته و آن را روشن ساختهایم. آنچه اینجا میتوان گفت آنکه شما میبینید ما نه تنها دچار «تکصدایی» نیستیم بلکه از «تکثر» باور و کیش و مسلک و تیرهی بسیاری نیز برخورداریم و اگر تکثرگرایی چارهی دردها بوده میبایست ما اکنون در شاهراه پیشرفت میبودیم زیرا کمتر تودهای میتوان یافت که این اندازه دچار پراکندگی و چند صدایی باشد.
📖 حقایق زندگی
🖌 احمد کسروی
🔸49ـ گام نخست از هوسها درگذشتنست (یک از یک)
جوانی از مراغه گفتارهایی به پرچم فرستاده و چون بچاپ نرسیده گله میکند و میگوید : «این مایهی دلسردی میشود» این دلیلست که آن جوان از روی هوس گفتارها مینویسد و اینست چون بچاپ نمیرسد دلتنگ میگردد. تنها او نیست. کسان دیگری هم هستند که دوست میدارند گفتارهاشان در پرچم چاپ شود و نامشان درمیان باشد و ما نیز همینکه میفهمیم خواست یک نویسنده هوسبازیست از چاپ گفتارهای او خودداری میکنیم. زیرا هوس یکی از گرفتاریهاست که باید هر کس خود را از آن پاک گرداند ، ما نیز در آزادگی گام نخست درگذشتن از هوسها را میدانیم.
یک آزاده باید در هر کاری که میکند این بیندیشد که آیا برای دلخواه و لذت خود آن را میکند و یا یک نتیجهای برای پیشرفت مقاصد باهَماد[=جمعیت] در نظر دارد. یک جوانی در مراغه بجای گفتار نوشتن و ایراد بحاجیهای انباردار گرفتن بهتر است در همانجا بکوشد چند تنی را با حقایق آشنا گرداند و کسانی را بخواندن پرچم و پیمان وادارد. از این کار اوست که نتیجه بدست میآید نه از گفتارنویسیش. بدیگران نیز همین را میگوییم. نباید پنداشت همینکه بآزادگان پیوستی کار بپایان رسید باید از یکسو کوشید و خود را از هوسها و دیگر گرفتاریها بیرون آورد و از یکسو دیگران را نیز براه آورد.
دربارهی گفتار هم ما اگر بخواهیم هرچه میرسد بچاپ رسانیم باید روزنامه را بجای دو صفحه ده صفحه گردانیم.
درسخواندگان بیش از هر هنری گفتارنویسی را یاد گرفتهاند.
(پرچم روزانه شمارهی 245)
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸49ـ گام نخست از هوسها درگذشتنست (یک از یک)
جوانی از مراغه گفتارهایی به پرچم فرستاده و چون بچاپ نرسیده گله میکند و میگوید : «این مایهی دلسردی میشود» این دلیلست که آن جوان از روی هوس گفتارها مینویسد و اینست چون بچاپ نمیرسد دلتنگ میگردد. تنها او نیست. کسان دیگری هم هستند که دوست میدارند گفتارهاشان در پرچم چاپ شود و نامشان درمیان باشد و ما نیز همینکه میفهمیم خواست یک نویسنده هوسبازیست از چاپ گفتارهای او خودداری میکنیم. زیرا هوس یکی از گرفتاریهاست که باید هر کس خود را از آن پاک گرداند ، ما نیز در آزادگی گام نخست درگذشتن از هوسها را میدانیم.
یک آزاده باید در هر کاری که میکند این بیندیشد که آیا برای دلخواه و لذت خود آن را میکند و یا یک نتیجهای برای پیشرفت مقاصد باهَماد[=جمعیت] در نظر دارد. یک جوانی در مراغه بجای گفتار نوشتن و ایراد بحاجیهای انباردار گرفتن بهتر است در همانجا بکوشد چند تنی را با حقایق آشنا گرداند و کسانی را بخواندن پرچم و پیمان وادارد. از این کار اوست که نتیجه بدست میآید نه از گفتارنویسیش. بدیگران نیز همین را میگوییم. نباید پنداشت همینکه بآزادگان پیوستی کار بپایان رسید باید از یکسو کوشید و خود را از هوسها و دیگر گرفتاریها بیرون آورد و از یکسو دیگران را نیز براه آورد.
دربارهی گفتار هم ما اگر بخواهیم هرچه میرسد بچاپ رسانیم باید روزنامه را بجای دو صفحه ده صفحه گردانیم.
درسخواندگان بیش از هر هنری گفتارنویسی را یاد گرفتهاند.
(پرچم روزانه شمارهی 245)
🌸
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (چهار از هفت)
آیا شما میپندارید اگر ما یا دیگری آواز بلند کنیم : «ای ایرانیان متحد شوید ، دست بهم دهید ..» نتیجه خواهد داد؟!... مگر ایرانیان با دلخواه و اختیار خود باین پراکندگی افتادهاند که با دلخواه و اختیار خود نیز از آن دست بردارند؟!. چنان کاری مانند آنست که شما یک بیماری را بینید و باو اندرز دهید که «تندرست شو! دست از بیماری بردار!» و شرحی از سودهای تندرستی برای او بسرایید ، و چنین پندارید که نتیجه بدست خواهد آمد ، و این ندانید که او با میل و دلخواه خود بیمار نگردیده که با میل و دلخواه از آن بازگردد. اگر اینگونه آوازها سودی داشت پس چه شده که آنهمه گفتارها و داد و فریادها که از آغاز مشروطه در روزنامهها در همان زمینهی یگانگی نوشته شده کمترین سودی ندارد؟!.
آقای ارجمند در این توده (اگر آزادگان را بکنار گزارید) ده تن که دارای یک اندیشه باشند پیدا نمیشوند ، با اینحال «دعوت باتحاد» چه نتیجه تواند داد؟!. اگر ما راستی در آرزوی یگانگی هستیم باید بکوشیم و اندیشهها را یکی گردانیم. یگانگی جز در نتیجهی یکی بودن اندیشهها نتواند بود. در اینجاست که میگوییم : شما نام یگانگی را شنیدهاید و ما معنی آن را میدانیم و راهش را میشناسیم و بهترین دلیل آن یگانگیایست که امروز درمیان آزادگان پدیدار است. اینها کسانیند که هر چند تنی در جای دیگری میباشند و بیشترشان همدیگر را نمیشناسند ولی همگی یک راه را دنبال میکنند چرا که اندیشههاشان یکی میباشد.
شما اگر تاریخ خواندهاید ، چه برانگیختگان خدا و چه دیگر پیشوایان ، هیچ کدام این نکرده که چون برخاست به آواز بلند بگوید : «مردم یگانگی نمایید» یا ستایش از یگانگی سراید ، یا از ایستادگی برخی از نادانان ترسیده از سخن خود بازایستد ، بلکه هر یکی راهشان این بوده که با گمراهیها و نادانیها که مایهی پراکندگی و بیپروایی مردم بوده به نبرد پرداخته آنها را برانداخته و راستیها را در دلها جا داده و در نتیجهی همین کار یک دسته بگفتههای او گردن گزارده و خواه و ناخواه همدست و یگانه گردیدهاند و آن برانگیخته با دست همین دسته کار خود را پیش برده. [1] پیغمبر اسلام چه کرد؟!. آیا آواز بلند کرد «اتحدوا ایها العرب»؟! آیا بستایشهای خشکی از «اتحاد» پرداخت؟!.. آیا نه آنست که با بتپرستی و دیگر گمراهیها نبرد آغازید و از دشمنیهای بوجهل و بوسفیان و بولهب نترسید؟!.
آقای ارجمند شما بسیار دورید و بمن نیز اندرز مینویسید. در ایران تا کیشهای شیعی و سنی و شیخی و متشرع و کریمخانی و بهائی و مسیحی و زردشتی و صوفیگری و فلسفه و خراباتیگری و مادّیگری [2] و مانند اینهاست یگانگی نشدنیست. تا بهائی بهائیست و شیعی شیعی یگانگی درمیان نخواهد بود. بهائی خواهد گفت : امام زمان آمده ، شیعی خواهد گفت نیامده. بهائی باین ریشخند نموده و شیعی بآن دشنام خواهد داد. بهائی نابودی این را خواهد خواست و شیعی بآزار او خواهد کوشید. [3] تنها این دو تا نیست دیگران نیز چنینند.
اینست باید باین پراکندگیها چاره کرده شود و ما نیز بآن میکوشیم. شما از اندککشاکشی که دربارهی شاعران رخ داده و در یک نشستی دیدهاید دو تن باهم بمجادله پرداختند ، بترس افتاده این نامه را مینویسید و نمیدانید که کشاکشهای بسیار بزرگتر دیگری درپی خواهد بود و ما تا همه را به یک راه نیاوریم از پا نخواهیم نشست. میدان کوششهای ما تنها ایران نیست. ولی این ناگزیریست که نخست از ایران آغاز کنیم.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (چهار از هفت)
آیا شما میپندارید اگر ما یا دیگری آواز بلند کنیم : «ای ایرانیان متحد شوید ، دست بهم دهید ..» نتیجه خواهد داد؟!... مگر ایرانیان با دلخواه و اختیار خود باین پراکندگی افتادهاند که با دلخواه و اختیار خود نیز از آن دست بردارند؟!. چنان کاری مانند آنست که شما یک بیماری را بینید و باو اندرز دهید که «تندرست شو! دست از بیماری بردار!» و شرحی از سودهای تندرستی برای او بسرایید ، و چنین پندارید که نتیجه بدست خواهد آمد ، و این ندانید که او با میل و دلخواه خود بیمار نگردیده که با میل و دلخواه از آن بازگردد. اگر اینگونه آوازها سودی داشت پس چه شده که آنهمه گفتارها و داد و فریادها که از آغاز مشروطه در روزنامهها در همان زمینهی یگانگی نوشته شده کمترین سودی ندارد؟!.
آقای ارجمند در این توده (اگر آزادگان را بکنار گزارید) ده تن که دارای یک اندیشه باشند پیدا نمیشوند ، با اینحال «دعوت باتحاد» چه نتیجه تواند داد؟!. اگر ما راستی در آرزوی یگانگی هستیم باید بکوشیم و اندیشهها را یکی گردانیم. یگانگی جز در نتیجهی یکی بودن اندیشهها نتواند بود. در اینجاست که میگوییم : شما نام یگانگی را شنیدهاید و ما معنی آن را میدانیم و راهش را میشناسیم و بهترین دلیل آن یگانگیایست که امروز درمیان آزادگان پدیدار است. اینها کسانیند که هر چند تنی در جای دیگری میباشند و بیشترشان همدیگر را نمیشناسند ولی همگی یک راه را دنبال میکنند چرا که اندیشههاشان یکی میباشد.
شما اگر تاریخ خواندهاید ، چه برانگیختگان خدا و چه دیگر پیشوایان ، هیچ کدام این نکرده که چون برخاست به آواز بلند بگوید : «مردم یگانگی نمایید» یا ستایش از یگانگی سراید ، یا از ایستادگی برخی از نادانان ترسیده از سخن خود بازایستد ، بلکه هر یکی راهشان این بوده که با گمراهیها و نادانیها که مایهی پراکندگی و بیپروایی مردم بوده به نبرد پرداخته آنها را برانداخته و راستیها را در دلها جا داده و در نتیجهی همین کار یک دسته بگفتههای او گردن گزارده و خواه و ناخواه همدست و یگانه گردیدهاند و آن برانگیخته با دست همین دسته کار خود را پیش برده. [1] پیغمبر اسلام چه کرد؟!. آیا آواز بلند کرد «اتحدوا ایها العرب»؟! آیا بستایشهای خشکی از «اتحاد» پرداخت؟!.. آیا نه آنست که با بتپرستی و دیگر گمراهیها نبرد آغازید و از دشمنیهای بوجهل و بوسفیان و بولهب نترسید؟!.
آقای ارجمند شما بسیار دورید و بمن نیز اندرز مینویسید. در ایران تا کیشهای شیعی و سنی و شیخی و متشرع و کریمخانی و بهائی و مسیحی و زردشتی و صوفیگری و فلسفه و خراباتیگری و مادّیگری [2] و مانند اینهاست یگانگی نشدنیست. تا بهائی بهائیست و شیعی شیعی یگانگی درمیان نخواهد بود. بهائی خواهد گفت : امام زمان آمده ، شیعی خواهد گفت نیامده. بهائی باین ریشخند نموده و شیعی بآن دشنام خواهد داد. بهائی نابودی این را خواهد خواست و شیعی بآزار او خواهد کوشید. [3] تنها این دو تا نیست دیگران نیز چنینند.
اینست باید باین پراکندگیها چاره کرده شود و ما نیز بآن میکوشیم. شما از اندککشاکشی که دربارهی شاعران رخ داده و در یک نشستی دیدهاید دو تن باهم بمجادله پرداختند ، بترس افتاده این نامه را مینویسید و نمیدانید که کشاکشهای بسیار بزرگتر دیگری درپی خواهد بود و ما تا همه را به یک راه نیاوریم از پا نخواهیم نشست. میدان کوششهای ما تنها ایران نیست. ولی این ناگزیریست که نخست از ایران آغاز کنیم.
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ یکی از این پیشوایانِ بزرگ مهاتما گاندی است. او چه در «مزرعهی تولستوی» و «فینیکس» در آفریقای جنوبی ، چه در «اشرامِ ساتیاگراها» در هند ، چه بدستیاری روزنامههای «باور هندی» ، «هند جوان» ، «هاریجان» و دیگر روزنامهها رفتار و اخلاقی بنام «ساتیاگراها» (پایبندی به حقیقت) را پیش کشید و با نکوهش نادانیها و بازنمودن حقایقی از تاریخ هند و بازنمودن بدبختیها و ریشهی گرفتاریهایی که از پراکندگی (تفرقه) هندیان برمیخاست ، ایشان را بر سر باورهای ساتیاگراها گرد آورد و یگانه (متحد) گردانید و سپس با همدستی حزب کنگرهی هند و راه انداختن «جنبش ناخونریزانه» توانست استقلال را به آن کشور بازگرداند.
2ـ یک مردمی باید بکوشند تا میتوان از پراکندگیها رها گردند. زیر بیرق هر یک از این مسلکها ، تیرهها و زبانها یک آرمان جدا خوابیده. تودهای با دهها آرمان ، راه بکجا تواند برد؟!
اینکه کسانی زبانهای گوناگون و تیرهها و مسلکهای رنگارنگ در ایران را از برتریهای این مردم میدانند نشان پرت بودن ایشان از حقایق است. اینکه شنیدهاید : «فلانی یک چیزی هم بستانکار شده» داستان ایشان است. از بس این نادانیها را برخشان نکشیدهاند نشسته برای آن فلسفه هم تراشیدهاند. تو گویی این چنددستگیها هیچ زیانی ندارد و تاکنون از رهگذر آن ، مردم هرگز نامهربانی بهم نکرده و رشتهی برادری نگسستهاند و خونی بزمین نریخته و بیگناهانی بخاک نغلتیدهاند و کشور در سایهی این «تکثرگرایی» پلههای پیشرفت را یکایک پیموده و خواهد پیمود.
3ـ از همان برخاستن سیدعلیمحمد باب در زمان محمدشاه ، این دودستگی به پیشامدهای خونریزانه راه گشاده. در آغاز جنبش مشروطه نیز این خونریزیها همچنان بوده. با گوشهنشینی ملایان در حکومت رضاشاه ما گزارشی از بهائیکشی در آن دوره نمیبینیم. لیکن ملایان که پس از شهریور20 میدان یافته به جست و خیزهایی آغاز کردند در 1323 ، دو سال پس از این گفتار ، پیشامد ننگین شاهرود را که در آن بهائیانی کشته شدند پیش آوردند. بهائیکشی و بآتش کشیدن خانهی بهائیها سپس در تهران ، یزد ، اراک ، کاشان و دیگر شهرها همچنان ادامه داشته که شناخته شدهترین آنها در سالهای 1334 ، 1343 و نیز در آستانهی شورش مردم در سال 57 بوده.
🌸
1ـ یکی از این پیشوایانِ بزرگ مهاتما گاندی است. او چه در «مزرعهی تولستوی» و «فینیکس» در آفریقای جنوبی ، چه در «اشرامِ ساتیاگراها» در هند ، چه بدستیاری روزنامههای «باور هندی» ، «هند جوان» ، «هاریجان» و دیگر روزنامهها رفتار و اخلاقی بنام «ساتیاگراها» (پایبندی به حقیقت) را پیش کشید و با نکوهش نادانیها و بازنمودن حقایقی از تاریخ هند و بازنمودن بدبختیها و ریشهی گرفتاریهایی که از پراکندگی (تفرقه) هندیان برمیخاست ، ایشان را بر سر باورهای ساتیاگراها گرد آورد و یگانه (متحد) گردانید و سپس با همدستی حزب کنگرهی هند و راه انداختن «جنبش ناخونریزانه» توانست استقلال را به آن کشور بازگرداند.
2ـ یک مردمی باید بکوشند تا میتوان از پراکندگیها رها گردند. زیر بیرق هر یک از این مسلکها ، تیرهها و زبانها یک آرمان جدا خوابیده. تودهای با دهها آرمان ، راه بکجا تواند برد؟!
اینکه کسانی زبانهای گوناگون و تیرهها و مسلکهای رنگارنگ در ایران را از برتریهای این مردم میدانند نشان پرت بودن ایشان از حقایق است. اینکه شنیدهاید : «فلانی یک چیزی هم بستانکار شده» داستان ایشان است. از بس این نادانیها را برخشان نکشیدهاند نشسته برای آن فلسفه هم تراشیدهاند. تو گویی این چنددستگیها هیچ زیانی ندارد و تاکنون از رهگذر آن ، مردم هرگز نامهربانی بهم نکرده و رشتهی برادری نگسستهاند و خونی بزمین نریخته و بیگناهانی بخاک نغلتیدهاند و کشور در سایهی این «تکثرگرایی» پلههای پیشرفت را یکایک پیموده و خواهد پیمود.
3ـ از همان برخاستن سیدعلیمحمد باب در زمان محمدشاه ، این دودستگی به پیشامدهای خونریزانه راه گشاده. در آغاز جنبش مشروطه نیز این خونریزیها همچنان بوده. با گوشهنشینی ملایان در حکومت رضاشاه ما گزارشی از بهائیکشی در آن دوره نمیبینیم. لیکن ملایان که پس از شهریور20 میدان یافته به جست و خیزهایی آغاز کردند در 1323 ، دو سال پس از این گفتار ، پیشامد ننگین شاهرود را که در آن بهائیانی کشته شدند پیش آوردند. بهائیکشی و بآتش کشیدن خانهی بهائیها سپس در تهران ، یزد ، اراک ، کاشان و دیگر شهرها همچنان ادامه داشته که شناخته شدهترین آنها در سالهای 1334 ، 1343 و نیز در آستانهی شورش مردم در سال 57 بوده.
🌸
📗 سرمایهی اجتماعی ایرانیان
✍️ نویساد
🔍 جُستار : این دفتر به این پرسشها پاسخ میدهد : سرمایهی اجتماعی یک مردمی چیست و چه ارجی دارد؟ سرمایهی اجتماعی ایرانیان در چه اندازه است؟ ارتباط میان سرمایهی اجتماعی و پیشرفت یک مردمی چه میباشد؟ چگونه میتوان به سرمایهی اجتماعی افزود؟
📊 شمار صفحهها : ۱۶۴
📝 بازپسین پراکنش : فروردین تا خرداد ۱۴۰۳
📚 کتابخانهی پاکدینی
🔹 کتاب را از اینجا دریافت توان کرد.
🛎 این دفتر از سوی «باهَمادِ پاکدینان» و بدست «کوشادِ تلگرام» پراکنده میگردد.
💐
✍️ نویساد
🔍 جُستار : این دفتر به این پرسشها پاسخ میدهد : سرمایهی اجتماعی یک مردمی چیست و چه ارجی دارد؟ سرمایهی اجتماعی ایرانیان در چه اندازه است؟ ارتباط میان سرمایهی اجتماعی و پیشرفت یک مردمی چه میباشد؟ چگونه میتوان به سرمایهی اجتماعی افزود؟
📊 شمار صفحهها : ۱۶۴
📝 بازپسین پراکنش : فروردین تا خرداد ۱۴۰۳
📚 کتابخانهی پاکدینی
🔹 کتاب را از اینجا دریافت توان کرد.
🛎 این دفتر از سوی «باهَمادِ پاکدینان» و بدست «کوشادِ تلگرام» پراکنده میگردد.
💐
📖 حقایق زندگی
🖌 احمد کسروی
🔸50ـ در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند (یک از سه)
دیروز کسی مرا در اتوبوس دیده و بسخن پرداخته با یک تندی میگوید : «عجب عالمیست رفتهام لامپ بخرم یکی نُه تومان میگویند».
من پاسخی نداده بیاد آوردم که این مرد از کسانیست که سالها با من آشنایند و تاکنون نزدیک نیامده و در کوششها همراهی ننمودهاند بلکه همین مرد یک بار هم با من بسخن پرداخته و چنین گفته : «این کوششها فایده ندارد. این مردم شدنی نیستند». کسانی که خودشان نمیخواهند گفتههای ما را بپذیرند این یکی از بهانههای ایشانست. بدینسان میخواهند کمترین تکانی بخود ندهند و از این آلودگیهای گوناگون بیرون نیایند ، و تنها هنگامی تکان میخورند که یک زیانی بخودشان برسد و در آن هنگام نیز تنها بگله و بدگویی و ناله و فریاد بس میکنند.
چون اینها را بیاد آوردم با یک آزردگی خاموش ایستادم ولی مردک که از گرانی لامپ دل پراندوهی داشت و میخواست با گله و بدگویی دل تهی گرداند و آسوده شود و پی بیغیرتیش برود به یک همسخن نیازی سخت داشت و بیآنکه بفهمد من از گفتههای او آزرده میشوم دنبال سخن خود را گرفت و از «بیانصافی کسبه» جملههایی پرداخت و سپس با یک لحن فیلسوفانه چنین گفت : «برای اینها ایمان لازم است اگر ایمان داشتند اینطور نمیشد ...» من دیگر تاب نیاورده گفتم : «اتوبوس جای این سخنها نیست» و با آزردگی ازو رو گردانیدم.
نیک بیندیشید که چه عالمیست. اینان که در نادانی و گمراهی فرورفته و به پستی گرفتار شدهاند در همان حال خود را دانا میشمارند و از چارهی دردها گفتگو میکنند. بدبختها چند جملهای را یاد گرفتهاند و با آنها دل خود را شاد میگردانند.
من بارها این جمله را میشنوم : «برای این مردم ایمان لازم است» ولی اگر بپرسید : «ایمان چیست؟!. شما ایمان چه چیز را میگویید؟!.. و آنگاه راهش چیست و چگونه میتوان در مردم ایمانی پدید آورد؟!..» خواهید دید درماندند و پاسخی نتوانستند. این چیزیست که ما بارها آزمودهایم.
روزی ملایی با من میگفت : «پیش از این مردم ایمان داشتند و کارها رو براه میشد و حالا که ندارند کارها نیز مختل است». گفتم : ایمان چیست؟!.. تو ایمان چه چیز را میگویی؟! درماند و خاموش ایستاد. گفتم : مردم که ایمان داشتند چه شد که ایمانشان را از دست دادند؟!.. پاسخی نتوانست. گفتم «ایمان کلمهایست عربی ، بمعنی باور داشتن به یک چیزی و گرویدن بآنست ، و این باور داشتن و گرویدن هنگامی سودمند است که کسانی براستیها گروند ، وگرنه همان ایمان مایهی صد بدی تواند بود. چنانکه همان مردمی که شما از آنان گلهمندید ایمان دارند و این بدیها نتیجهی ایمان آنهاست.
دیدم بدبخت نمیفهمد و میگوید : «چطور اینها ایمان دارند؟!.. اینها اگر ایمان داشتند و از آتش جهنم میترسیدند انبارداری[= احتکار] میکردند؟!..» گفتم مگر ایمان تنها از آتش دوزخ ترسیدنست؟!. من بتو شرح دادم که ایمان گرویدن و دل بستن به یک چیزیست و این انبارداران و گرانفروشان هر کدام به چیزهای دیگری گرویدهاند و دل بستهاند. یک دسته از ایشان حاجیها و مشهدیهای مقدسند که شما ملایان بآنان یاد دادهاید : «هر کس بزیارت برود همهی گناهانش آمرزیده میشود» ، یاد دادهاید «مَنْ بَکی اَوْاَبکی اَوتَباکی وَجِبَتْ لُه الْجَنَّة» [1] ، یاد دادهاید که چون یکی از آنان بزیارت میرود فرشتگان به پیشواز او میآیند و از دیدن او شادمان میگردند ، یاد دادهاید که از هر راهی که پول بدست آورد بیاورد همینکه خمس و مال امام و زکاتش را جدا کرد و بدست یک مجتهدی (بویژه که مجتهد نجف باشد) سپرد و برای احتیاط مبلغی نیز بعنوان رد مظالم داد مالش پاک گردیده و دیگر باکی باو نیست ... اینها را شما بآنها یاد دادهاید و آنها باینها ایمان دارند. اینست با یک دل آسوده و بیباک انبارداری میکنند و بگرانفروشی میپردازند.
یک دستهی دیگری آن کسانیند که در روزنامهها پیاپی خواندهاند زندگانی نبرد است. آدم باید زیرک باشد و پول دربیاورد. تمدن امروزی بروی پولداری گزارده شده است. امروز دیگر بیاتومبیل نمیتوان زیست. امروز باید برای شبنشینی رختی و برای روزنشینی رختی داشت ، باید آداب تمدن را یاد گرفت. بمن چه دیگران ندارند. بمن چه بآنها سخت میگذرد ، همیشه ناتوان باید لگدمال گردد. ببینید خود طبیعت چه کار میکند؟!. آنها نیز باینها ایمان دارند و از روی باور و گرویدنست که پروای کسی را نکرده گرانفروشی میکنند.
یک دستهی دیگر جهودانند که میگویند دین حق جز دین موسا نیست و بآن کیش کهن فرسودهی خود ایمان دارند و چون در همه جا خوارند و از سرفرازیهای جهان بیبهره میباشند جبران آن را با پولاندوزی میکنند. اینها را نیز ایمانشان ببدیها واداشته.
یک دستهی دیگری بهائیند که دشمنی با ایرانیان کردن و زیان رسانیدن را ثواب میدانند و بسیار شگفت است که شما بخواهید گرانفروشی نکنند.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸50ـ در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند (یک از سه)
دیروز کسی مرا در اتوبوس دیده و بسخن پرداخته با یک تندی میگوید : «عجب عالمیست رفتهام لامپ بخرم یکی نُه تومان میگویند».
من پاسخی نداده بیاد آوردم که این مرد از کسانیست که سالها با من آشنایند و تاکنون نزدیک نیامده و در کوششها همراهی ننمودهاند بلکه همین مرد یک بار هم با من بسخن پرداخته و چنین گفته : «این کوششها فایده ندارد. این مردم شدنی نیستند». کسانی که خودشان نمیخواهند گفتههای ما را بپذیرند این یکی از بهانههای ایشانست. بدینسان میخواهند کمترین تکانی بخود ندهند و از این آلودگیهای گوناگون بیرون نیایند ، و تنها هنگامی تکان میخورند که یک زیانی بخودشان برسد و در آن هنگام نیز تنها بگله و بدگویی و ناله و فریاد بس میکنند.
چون اینها را بیاد آوردم با یک آزردگی خاموش ایستادم ولی مردک که از گرانی لامپ دل پراندوهی داشت و میخواست با گله و بدگویی دل تهی گرداند و آسوده شود و پی بیغیرتیش برود به یک همسخن نیازی سخت داشت و بیآنکه بفهمد من از گفتههای او آزرده میشوم دنبال سخن خود را گرفت و از «بیانصافی کسبه» جملههایی پرداخت و سپس با یک لحن فیلسوفانه چنین گفت : «برای اینها ایمان لازم است اگر ایمان داشتند اینطور نمیشد ...» من دیگر تاب نیاورده گفتم : «اتوبوس جای این سخنها نیست» و با آزردگی ازو رو گردانیدم.
نیک بیندیشید که چه عالمیست. اینان که در نادانی و گمراهی فرورفته و به پستی گرفتار شدهاند در همان حال خود را دانا میشمارند و از چارهی دردها گفتگو میکنند. بدبختها چند جملهای را یاد گرفتهاند و با آنها دل خود را شاد میگردانند.
من بارها این جمله را میشنوم : «برای این مردم ایمان لازم است» ولی اگر بپرسید : «ایمان چیست؟!. شما ایمان چه چیز را میگویید؟!.. و آنگاه راهش چیست و چگونه میتوان در مردم ایمانی پدید آورد؟!..» خواهید دید درماندند و پاسخی نتوانستند. این چیزیست که ما بارها آزمودهایم.
روزی ملایی با من میگفت : «پیش از این مردم ایمان داشتند و کارها رو براه میشد و حالا که ندارند کارها نیز مختل است». گفتم : ایمان چیست؟!.. تو ایمان چه چیز را میگویی؟! درماند و خاموش ایستاد. گفتم : مردم که ایمان داشتند چه شد که ایمانشان را از دست دادند؟!.. پاسخی نتوانست. گفتم «ایمان کلمهایست عربی ، بمعنی باور داشتن به یک چیزی و گرویدن بآنست ، و این باور داشتن و گرویدن هنگامی سودمند است که کسانی براستیها گروند ، وگرنه همان ایمان مایهی صد بدی تواند بود. چنانکه همان مردمی که شما از آنان گلهمندید ایمان دارند و این بدیها نتیجهی ایمان آنهاست.
دیدم بدبخت نمیفهمد و میگوید : «چطور اینها ایمان دارند؟!.. اینها اگر ایمان داشتند و از آتش جهنم میترسیدند انبارداری[= احتکار] میکردند؟!..» گفتم مگر ایمان تنها از آتش دوزخ ترسیدنست؟!. من بتو شرح دادم که ایمان گرویدن و دل بستن به یک چیزیست و این انبارداران و گرانفروشان هر کدام به چیزهای دیگری گرویدهاند و دل بستهاند. یک دسته از ایشان حاجیها و مشهدیهای مقدسند که شما ملایان بآنان یاد دادهاید : «هر کس بزیارت برود همهی گناهانش آمرزیده میشود» ، یاد دادهاید «مَنْ بَکی اَوْاَبکی اَوتَباکی وَجِبَتْ لُه الْجَنَّة» [1] ، یاد دادهاید که چون یکی از آنان بزیارت میرود فرشتگان به پیشواز او میآیند و از دیدن او شادمان میگردند ، یاد دادهاید که از هر راهی که پول بدست آورد بیاورد همینکه خمس و مال امام و زکاتش را جدا کرد و بدست یک مجتهدی (بویژه که مجتهد نجف باشد) سپرد و برای احتیاط مبلغی نیز بعنوان رد مظالم داد مالش پاک گردیده و دیگر باکی باو نیست ... اینها را شما بآنها یاد دادهاید و آنها باینها ایمان دارند. اینست با یک دل آسوده و بیباک انبارداری میکنند و بگرانفروشی میپردازند.
یک دستهی دیگری آن کسانیند که در روزنامهها پیاپی خواندهاند زندگانی نبرد است. آدم باید زیرک باشد و پول دربیاورد. تمدن امروزی بروی پولداری گزارده شده است. امروز دیگر بیاتومبیل نمیتوان زیست. امروز باید برای شبنشینی رختی و برای روزنشینی رختی داشت ، باید آداب تمدن را یاد گرفت. بمن چه دیگران ندارند. بمن چه بآنها سخت میگذرد ، همیشه ناتوان باید لگدمال گردد. ببینید خود طبیعت چه کار میکند؟!. آنها نیز باینها ایمان دارند و از روی باور و گرویدنست که پروای کسی را نکرده گرانفروشی میکنند.
یک دستهی دیگر جهودانند که میگویند دین حق جز دین موسا نیست و بآن کیش کهن فرسودهی خود ایمان دارند و چون در همه جا خوارند و از سرفرازیهای جهان بیبهره میباشند جبران آن را با پولاندوزی میکنند. اینها را نیز ایمانشان ببدیها واداشته.
یک دستهی دیگری بهائیند که دشمنی با ایرانیان کردن و زیان رسانیدن را ثواب میدانند و بسیار شگفت است که شما بخواهید گرانفروشی نکنند.
👇
یک دستهی دیگری صوفیانند که چون سر بفلان مرشد سپردهاند خود را در رستگاری میشناسند و پس از مرگ جز بهشت جایی برای خود نمیانگارند و هیچ جهت ندارد که گرانفروشی نکنند. جهت ندارد که پول نیندوزند و بمرشد نفرستند. اینها همگی از روی ایمان کار میکنند.
شما میبینید که در چنین هنگامی کردها خواربار را کشیده میبرند و بدیگران میفروشند. چرا این کار را میکنند؟. برای آنکه آزار کردن بشیعه را ثواب میشمارند. آنها نیز با ایمان رفتار میکنند. [2]
🔹 پانوشتها :
1ـ هر که بگرید یا بگریاند یا خود را گریان نماید بهشت بر او واجب شود.
2ـ یک دستهی دیگری که امروز به آنها افزوده شدهاند کسانیند که از رهگذر کتابها و کلاسهای «موفقیت» به این ایمان رسیدهاند که «موفقیت» همدوش «پولسازی» است و اینست برای «موفق» شدن از روی ایمانشان به یگانه چیزی که میکوشند پول توزیدن میباشد.
🌸
شما میبینید که در چنین هنگامی کردها خواربار را کشیده میبرند و بدیگران میفروشند. چرا این کار را میکنند؟. برای آنکه آزار کردن بشیعه را ثواب میشمارند. آنها نیز با ایمان رفتار میکنند. [2]
🔹 پانوشتها :
1ـ هر که بگرید یا بگریاند یا خود را گریان نماید بهشت بر او واجب شود.
2ـ یک دستهی دیگری که امروز به آنها افزوده شدهاند کسانیند که از رهگذر کتابها و کلاسهای «موفقیت» به این ایمان رسیدهاند که «موفقیت» همدوش «پولسازی» است و اینست برای «موفق» شدن از روی ایمانشان به یگانه چیزی که میکوشند پول توزیدن میباشد.
🌸
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (پنج از هفت)
افسوسآورتر از همه آن جملههاییست که مینویسید : «از این راه دل هموطنان خود را که جریحهدار و طاقت نمک پاشیدن بعوض مرهم را ندارد شاد و خرّم فرمایید» من نمیدانم در برابر آن چه بنویسم. معنای این سخن آنست که ما با نکوهشی که از شاعران میکنیم نمک بزخم دلهای ایرانیان میپاشیم. دریغ و صد دریغ! ما در کجاییم و هممیهنان ما در کجایند؟!.
خوب آقای حقیقی یک دسته از شاعرانی که صدها شعر در جبریگری سروده و با صد اصرار بمردم میگویند : «کوشش نتیجه ندارد» ، «اختیار در دست شما نیست» ، «باده بخورید و همیشه مست باشید» ، «این جهان هیچ و پوچست نکوشید» ، این زهرهای کشنده را در لفافهی شعرهای شیوای خود در دلها جا میدهند و خونها را از جوشش میاندازند و عزمها را میکشند آیا ما ایراد نگیریم چرا که کسانی هوادار آنهایند؟!. نگوییم این دسته شاعران خود مردان پستنهاد بودهاند که به این بدآموزیها زبان گشادهاند ، چرا که بکسانی گران میافتد و نمک بزخمشان پاشیده میشود؟!.. گویا شما میخواهید یک تودهی بیستملیونی در نتیجهی این بدآموزیها و مانند آنها لگدمال گردند و نابود شوند ، تنها برای آنکه یکمشت هواداران آن شاعران تاب شنیدن بدگویی از آنها را ندارند؟!..
آیا این سخن بخردانه است؟!..
پس چرا شما دلتان بآن بچههای بیگناه که امروز گرسنگی میکشند نمیسوزد؟!.. پس چرا بآن زنان ناآگاه که با دلهای پردرد زندگی بسر میبرند رحم نمیآورید؟!. پس چرا بآن روستاییان که دستهی رنجبر و کوشندهی این کشورند و همیشه با بدبختی و تیرهروزی روبرو میباشند دریغ نمیگویید؟!..
میدانم خواهید گفت : آنها چه ربطی باین موضوع دارد؟!.. میگویم : بسیار ربط دارد!!. اگر میخواهید ربطش را بدانید یک شب و دو شب چند ساعتی با خود نشسته بیندیشید که مایهی بدبختی این توده چیست؟!. آیا خدا این مردم را برای بدبختی آفریده؟!.. آیا ساختمان تنی یا مغزی ایرانیان با اروپاییان و دیگران تفاوت دارد؟!.. آیا زمینهای ایران بارده نیست؟!.. آیا در ایران باران و آب باندازهی کفایت نیست؟!.. بالاخره چه علتی درمیان است که ایرانیان با داشتن یک سرزمینی باین باردهی (که حساب کردهایم باید دستکم بدوازده برابر مردم کنونی ایران نان بدهد) گرسنه و بینان میباشند؟!..
چه علتی درمیانست که ایرانیان ز هر حادثه شکستخورده و سرافکنده بیرون میآیند؟!.. یک شب و دو شبی اینها را بیندیشید که اگر علتش را پیدا کردید و جز از آنست که ما میگوییم بما نیز آگاهی دهید.
دیگر چیزها بماند. شما این را بیندیشید که برای چه در ایران جنبش مشروطه ناانجام ماند؟!. برای چه مشروطه باین صورت ننگینی افتاد؟!.. این چون یک پیشامد تاریخیست و تازه رخ داده شما تنها دربارهی این بیندیشید. تنها این بجویید که چه شده که از آن جوش و خروش بزرگی که در ایران بنام مشروطهخواهی برخاست و هزارها مرد گرامی کشته شدند نتیجهی درستی بدست نیامد. شاید شما در این باره آگاهی چندانی ندارید ولی ما داریم و علت آن را پیدا کردهایم و اینک باختصار برای شما مینویسم :
1) مشروطه یا حکومت دمکراسی با کیش ایرانیان مخالفست. زیرا مشروطه میگوید حکومت حق توده است و آنها باید نمایندگانی از میان خود برگزینند و سررشتهی کارها را بدست آنها سپارند ولی کیششان میگوید : حکومت حق ملایان است و مردم باید اختیار بدست آنها سپارند و هر کس دیگری یا هر مجلسی که بحکومت برخاست جائر است ، نخستین مانع مشروطه اینست. مردم ماندهاند دودل ، از یکسو میشنوند که باید میهن خود را دوست داشت ، بقانون وفادار بود ، بدولت و مجلس فرمانبرداری کرد ، و از یکسو کیششان میگوید میهنپرستی کفر است ، قانون اساسی برخلاف شریعت میباشد ، مالیات دادن حرامست ، بسربازی رفتن گناه است.
2) دستههایی در ایران که اگر نامهاشان ببریم دشمن خواهند گردید هر یکی برای خود آرمان و سیاست دیگری دارند که نه تنها در پیشرفت ایران هماندیشه نمیباشند سود خود را در بدبختی ایرانیان و نابودی آنها میبینند و اینها همیشه مانع کارند. مثلاً همان کردهای رضاییه همیشه منتظرند که دولت گرفتار گردد و آنها بمیان افتند و تاراج کنند و پستان بُرند و دم از استقلال زنند. مثلاً بهائیها آشکاره میگویند : «لیس الفخر لمن یحب الوطن لمن یحب العالم» [1] و همیشه خود را از ایرانیان کنار میگیرند. دیگران را خودتان میدانید.
🔹 پانوشت :
1ـ معنی : دوستاری میهن سرفرازی ندارد ، این دوستاری جهانست که دارد.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 50ـ خردهگیری [دربارهی اتحاد] و پاسخ آن (پنج از هفت)
افسوسآورتر از همه آن جملههاییست که مینویسید : «از این راه دل هموطنان خود را که جریحهدار و طاقت نمک پاشیدن بعوض مرهم را ندارد شاد و خرّم فرمایید» من نمیدانم در برابر آن چه بنویسم. معنای این سخن آنست که ما با نکوهشی که از شاعران میکنیم نمک بزخم دلهای ایرانیان میپاشیم. دریغ و صد دریغ! ما در کجاییم و هممیهنان ما در کجایند؟!.
خوب آقای حقیقی یک دسته از شاعرانی که صدها شعر در جبریگری سروده و با صد اصرار بمردم میگویند : «کوشش نتیجه ندارد» ، «اختیار در دست شما نیست» ، «باده بخورید و همیشه مست باشید» ، «این جهان هیچ و پوچست نکوشید» ، این زهرهای کشنده را در لفافهی شعرهای شیوای خود در دلها جا میدهند و خونها را از جوشش میاندازند و عزمها را میکشند آیا ما ایراد نگیریم چرا که کسانی هوادار آنهایند؟!. نگوییم این دسته شاعران خود مردان پستنهاد بودهاند که به این بدآموزیها زبان گشادهاند ، چرا که بکسانی گران میافتد و نمک بزخمشان پاشیده میشود؟!.. گویا شما میخواهید یک تودهی بیستملیونی در نتیجهی این بدآموزیها و مانند آنها لگدمال گردند و نابود شوند ، تنها برای آنکه یکمشت هواداران آن شاعران تاب شنیدن بدگویی از آنها را ندارند؟!..
آیا این سخن بخردانه است؟!..
پس چرا شما دلتان بآن بچههای بیگناه که امروز گرسنگی میکشند نمیسوزد؟!.. پس چرا بآن زنان ناآگاه که با دلهای پردرد زندگی بسر میبرند رحم نمیآورید؟!. پس چرا بآن روستاییان که دستهی رنجبر و کوشندهی این کشورند و همیشه با بدبختی و تیرهروزی روبرو میباشند دریغ نمیگویید؟!..
میدانم خواهید گفت : آنها چه ربطی باین موضوع دارد؟!.. میگویم : بسیار ربط دارد!!. اگر میخواهید ربطش را بدانید یک شب و دو شب چند ساعتی با خود نشسته بیندیشید که مایهی بدبختی این توده چیست؟!. آیا خدا این مردم را برای بدبختی آفریده؟!.. آیا ساختمان تنی یا مغزی ایرانیان با اروپاییان و دیگران تفاوت دارد؟!.. آیا زمینهای ایران بارده نیست؟!.. آیا در ایران باران و آب باندازهی کفایت نیست؟!.. بالاخره چه علتی درمیان است که ایرانیان با داشتن یک سرزمینی باین باردهی (که حساب کردهایم باید دستکم بدوازده برابر مردم کنونی ایران نان بدهد) گرسنه و بینان میباشند؟!..
چه علتی درمیانست که ایرانیان ز هر حادثه شکستخورده و سرافکنده بیرون میآیند؟!.. یک شب و دو شبی اینها را بیندیشید که اگر علتش را پیدا کردید و جز از آنست که ما میگوییم بما نیز آگاهی دهید.
دیگر چیزها بماند. شما این را بیندیشید که برای چه در ایران جنبش مشروطه ناانجام ماند؟!. برای چه مشروطه باین صورت ننگینی افتاد؟!.. این چون یک پیشامد تاریخیست و تازه رخ داده شما تنها دربارهی این بیندیشید. تنها این بجویید که چه شده که از آن جوش و خروش بزرگی که در ایران بنام مشروطهخواهی برخاست و هزارها مرد گرامی کشته شدند نتیجهی درستی بدست نیامد. شاید شما در این باره آگاهی چندانی ندارید ولی ما داریم و علت آن را پیدا کردهایم و اینک باختصار برای شما مینویسم :
1) مشروطه یا حکومت دمکراسی با کیش ایرانیان مخالفست. زیرا مشروطه میگوید حکومت حق توده است و آنها باید نمایندگانی از میان خود برگزینند و سررشتهی کارها را بدست آنها سپارند ولی کیششان میگوید : حکومت حق ملایان است و مردم باید اختیار بدست آنها سپارند و هر کس دیگری یا هر مجلسی که بحکومت برخاست جائر است ، نخستین مانع مشروطه اینست. مردم ماندهاند دودل ، از یکسو میشنوند که باید میهن خود را دوست داشت ، بقانون وفادار بود ، بدولت و مجلس فرمانبرداری کرد ، و از یکسو کیششان میگوید میهنپرستی کفر است ، قانون اساسی برخلاف شریعت میباشد ، مالیات دادن حرامست ، بسربازی رفتن گناه است.
2) دستههایی در ایران که اگر نامهاشان ببریم دشمن خواهند گردید هر یکی برای خود آرمان و سیاست دیگری دارند که نه تنها در پیشرفت ایران هماندیشه نمیباشند سود خود را در بدبختی ایرانیان و نابودی آنها میبینند و اینها همیشه مانع کارند. مثلاً همان کردهای رضاییه همیشه منتظرند که دولت گرفتار گردد و آنها بمیان افتند و تاراج کنند و پستان بُرند و دم از استقلال زنند. مثلاً بهائیها آشکاره میگویند : «لیس الفخر لمن یحب الوطن لمن یحب العالم» [1] و همیشه خود را از ایرانیان کنار میگیرند. دیگران را خودتان میدانید.
🔹 پانوشت :
1ـ معنی : دوستاری میهن سرفرازی ندارد ، این دوستاری جهانست که دارد.
🌸