📖 کتاب «در پاسخ حقیقتگو»
🖌 احمد کسروی
🔸 25ـ «خردهای بیفروغ و دلهای بیدرد» ، اینها سنگ راه رستگاریست (یک از دو)
چنانکه گفتم این را برای مثل یاد کردم. این نمونهی نیکیست که گاهی در یک توده چندین آلودگی بهم آمیزد و چاره بس سخت گردد. امروز هم چنان کسانی ـ چه درمیان دینداران و چه در دستهی لگامگسیختگان ـ فراوانند و ما چون با آنان دچار میآییم از دشوارترین کارهاست که براهشان آوریم ، و چون در اینجا گفتگو در پیرامون دین میباشد اینست تنها آلودگیهای دینداران را یاد میکنیم و از لگامگسیختگان بجای خود گفتگو خواهیم داشت. هستند کسانی که چون در گوشهی دیهی به یک گنبدی از آجر و کاشی رسند در برابر آن فروتنی از خود نمایند و گردن کج کرده به پرستش و نیایش پردازند و از یک مردهی چند صد ساله ـ مردهای که نمیدانند که بوده و چه بوده ـ گشایش کار طلبند. ولی همان کسان چون به نزد ما میرسند گردن میکشند و در برابر این سخنان ـ سخنانی که بلندی نام خدا را از آن میخواهیم ، سخنانی که رستگاری و رهایی شرق را نتیجه خواهد داد ـ خیرهرویی مینمایند و نافهمیده بایراد برمیخیزند ، و چون پاسخ میشنوند و از سخن درمیمانند این زمان همچون کودکان رنجیدگی مینمایند و در اینجا و آنجا ببدگویی میپردازند. این کسان یکسو از خرد بیگانهاند و این بایشان بسیار دور میآید که یک چیزی را با خرد بسنجند ، و یکسو نیز از غیرت و مردانگی بیبهره میباشند و درماندگی و گرفتاری توده را درنمییابند و دربند هیچی نیستند.
بارها چنین کسانی نزد من آمدهاند و من با همهی دلبستگی که برستگاری مردم میدارم ناگزیر شدهام از آنان چشم پوشم و دوری جویم. این چند ماه پیش رخ داده که مردی بارها نزد من میآمد و پرسشهایی میکرد و پاسخهایی میشنید ، ولی هر پاسخی که میشنید ایستادگی مینمود و تا راه را بروی خود بسته نمیدید بخاموشی نمیگرایید ، و آنچه این بار پرسیده و پس از ایستادگیهایی پذیرفته بود بار دیگر بازمیپرسید. من با اینحال میشکیبیدم و با او راه میرفتم. آخرین بار که آمد چنین گفت : بزیارت فلان امامزاده رفته بودم اینست دیر کردم. من خاموش ایستاده و سخنی نگفتم. باز به پرسشهایی پرداخت. به هر کدام پاسخ کوتاهی دادم و بگفتگو درنیامدم. گفت چه رو داده که دلتنگ میباشید؟!.. گفتم چیزی رو نداده. چون پیاپی میپرسید و پافشاری مینمود گفتم بهتر است من نیز سخنی از شما پرسم : شما چه جدایی میانهی مرده و زنده میگزارید؟!.. خواست مرا درنیافت و از پاسخ درماند. گفتم : اگر راستی را بخواهیم میانهی مرده و زنده این جدایی هست که از مرده هیچ کاری برنخیزد. زیرا آنچه تن اوست خاک شده و نابود گردیده ، و آنچه روان اوست با اینجهانش پیوستگی نیست و کاری نتواند. ولی زنده چون زنده است کارهایی تواند. این جداییست که میانهی مرده و زنده میباشد. ولی میبینم شما وارونهی آن را گرفتهاید. زیرا میپندارید مردگان به هر کاری توانایند و آنها را بر زندگان برتری مینهید. یک مرده که در زندگیش جز مردی همچون دیگر مردان نبوده پس از مرگش شما او را دستاندرکارهای خدایش میشمارید و بر سر گورش رفته و گردن کج ساخته آمرزش گناه و گشایش کار ازو میطلبید. تو میگویی بزیارت امامزاده فلان رفته بودم. من میپرسم آن امامزاده کیست؟!.. آیا در زندگیش چه برتری بر دیگران داشته است؟!.. خواهید گفت : پسر یا نوهی امام بوده. میگویم : چه دلیل بر این سخن میدارید؟!.. این گنبدها که در ایران بلند است در زیر بیشتر آنها جز فرمانروایان ستمگر و درویشان بیکاره نخوابیدهاند ، و من گرفتم که گفتهی تو درست باشد تازه چه خواهد شد؟!.. مگر پسر یا نوهی امام دستاندرکارهای خدا تواند بود؟!. آیا او در زندگیش چنان کارهایی را میتوانسته است؟!.. آیا با این بتپرستی است که خود را دیندار و خداپرست میخوانی؟!.. تو خدا را کی شناختهای تا او را بپرستی؟!..
سخنم را بریده سراسیمهوار چنین گفت : من کی ازو گشایش کار میخواستم و او را میپرستیدم؟!.. بر سر خاک مردگان رفتن ثوابست من نیز بر سر خاک او رفتم.
گفتم : خاموش باش. این شیوهی همیشگی شماست که چون در سخنی درماندید یک گام بازپس نشینید ، و بجای آنکه بخطای خود خَستُوان باشید و براه آیید این زمان رنگ دیگری بکردار و گفتار خود دهید. اگر خواست تو رفتن بر سر خاک مردهای بوده به دو فرسخ راه پیمودن چه نیازی بوده؟!. مگر در پیرامون تهران گورستانی نیست؟!. اگر خواست تو آن بوده چرا بر سر خاک حاجی میرزا ابراهیمآقا نرفتی که در راه این کشور جان باخته؟!. مگر ما از جای دوری آمدهایم و داستان این امامزادهها و گنبدها را نمیدانیم و از پندارهایی که زیارتروندگان دربارهی آنها میدارند آگاه نیستیم؟!. مگر آنچه را که در کتابها دربارهی اینها نوشتهاند و کارهای خدا را بدست آنها سپردهاند نمیشناسیم؟!.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 25ـ «خردهای بیفروغ و دلهای بیدرد» ، اینها سنگ راه رستگاریست (یک از دو)
چنانکه گفتم این را برای مثل یاد کردم. این نمونهی نیکیست که گاهی در یک توده چندین آلودگی بهم آمیزد و چاره بس سخت گردد. امروز هم چنان کسانی ـ چه درمیان دینداران و چه در دستهی لگامگسیختگان ـ فراوانند و ما چون با آنان دچار میآییم از دشوارترین کارهاست که براهشان آوریم ، و چون در اینجا گفتگو در پیرامون دین میباشد اینست تنها آلودگیهای دینداران را یاد میکنیم و از لگامگسیختگان بجای خود گفتگو خواهیم داشت. هستند کسانی که چون در گوشهی دیهی به یک گنبدی از آجر و کاشی رسند در برابر آن فروتنی از خود نمایند و گردن کج کرده به پرستش و نیایش پردازند و از یک مردهی چند صد ساله ـ مردهای که نمیدانند که بوده و چه بوده ـ گشایش کار طلبند. ولی همان کسان چون به نزد ما میرسند گردن میکشند و در برابر این سخنان ـ سخنانی که بلندی نام خدا را از آن میخواهیم ، سخنانی که رستگاری و رهایی شرق را نتیجه خواهد داد ـ خیرهرویی مینمایند و نافهمیده بایراد برمیخیزند ، و چون پاسخ میشنوند و از سخن درمیمانند این زمان همچون کودکان رنجیدگی مینمایند و در اینجا و آنجا ببدگویی میپردازند. این کسان یکسو از خرد بیگانهاند و این بایشان بسیار دور میآید که یک چیزی را با خرد بسنجند ، و یکسو نیز از غیرت و مردانگی بیبهره میباشند و درماندگی و گرفتاری توده را درنمییابند و دربند هیچی نیستند.
بارها چنین کسانی نزد من آمدهاند و من با همهی دلبستگی که برستگاری مردم میدارم ناگزیر شدهام از آنان چشم پوشم و دوری جویم. این چند ماه پیش رخ داده که مردی بارها نزد من میآمد و پرسشهایی میکرد و پاسخهایی میشنید ، ولی هر پاسخی که میشنید ایستادگی مینمود و تا راه را بروی خود بسته نمیدید بخاموشی نمیگرایید ، و آنچه این بار پرسیده و پس از ایستادگیهایی پذیرفته بود بار دیگر بازمیپرسید. من با اینحال میشکیبیدم و با او راه میرفتم. آخرین بار که آمد چنین گفت : بزیارت فلان امامزاده رفته بودم اینست دیر کردم. من خاموش ایستاده و سخنی نگفتم. باز به پرسشهایی پرداخت. به هر کدام پاسخ کوتاهی دادم و بگفتگو درنیامدم. گفت چه رو داده که دلتنگ میباشید؟!.. گفتم چیزی رو نداده. چون پیاپی میپرسید و پافشاری مینمود گفتم بهتر است من نیز سخنی از شما پرسم : شما چه جدایی میانهی مرده و زنده میگزارید؟!.. خواست مرا درنیافت و از پاسخ درماند. گفتم : اگر راستی را بخواهیم میانهی مرده و زنده این جدایی هست که از مرده هیچ کاری برنخیزد. زیرا آنچه تن اوست خاک شده و نابود گردیده ، و آنچه روان اوست با اینجهانش پیوستگی نیست و کاری نتواند. ولی زنده چون زنده است کارهایی تواند. این جداییست که میانهی مرده و زنده میباشد. ولی میبینم شما وارونهی آن را گرفتهاید. زیرا میپندارید مردگان به هر کاری توانایند و آنها را بر زندگان برتری مینهید. یک مرده که در زندگیش جز مردی همچون دیگر مردان نبوده پس از مرگش شما او را دستاندرکارهای خدایش میشمارید و بر سر گورش رفته و گردن کج ساخته آمرزش گناه و گشایش کار ازو میطلبید. تو میگویی بزیارت امامزاده فلان رفته بودم. من میپرسم آن امامزاده کیست؟!.. آیا در زندگیش چه برتری بر دیگران داشته است؟!.. خواهید گفت : پسر یا نوهی امام بوده. میگویم : چه دلیل بر این سخن میدارید؟!.. این گنبدها که در ایران بلند است در زیر بیشتر آنها جز فرمانروایان ستمگر و درویشان بیکاره نخوابیدهاند ، و من گرفتم که گفتهی تو درست باشد تازه چه خواهد شد؟!.. مگر پسر یا نوهی امام دستاندرکارهای خدا تواند بود؟!. آیا او در زندگیش چنان کارهایی را میتوانسته است؟!.. آیا با این بتپرستی است که خود را دیندار و خداپرست میخوانی؟!.. تو خدا را کی شناختهای تا او را بپرستی؟!..
سخنم را بریده سراسیمهوار چنین گفت : من کی ازو گشایش کار میخواستم و او را میپرستیدم؟!.. بر سر خاک مردگان رفتن ثوابست من نیز بر سر خاک او رفتم.
گفتم : خاموش باش. این شیوهی همیشگی شماست که چون در سخنی درماندید یک گام بازپس نشینید ، و بجای آنکه بخطای خود خَستُوان باشید و براه آیید این زمان رنگ دیگری بکردار و گفتار خود دهید. اگر خواست تو رفتن بر سر خاک مردهای بوده به دو فرسخ راه پیمودن چه نیازی بوده؟!. مگر در پیرامون تهران گورستانی نیست؟!. اگر خواست تو آن بوده چرا بر سر خاک حاجی میرزا ابراهیمآقا نرفتی که در راه این کشور جان باخته؟!. مگر ما از جای دوری آمدهایم و داستان این امامزادهها و گنبدها را نمیدانیم و از پندارهایی که زیارتروندگان دربارهی آنها میدارند آگاه نیستیم؟!. مگر آنچه را که در کتابها دربارهی اینها نوشتهاند و کارهای خدا را بدست آنها سپردهاند نمیشناسیم؟!.
👇
وانگاه مگر گناه تو همین یکیست؟!. این تو نیستی که تاکنون چند بار نزد من آمدهای و باآنکه در همهی این نشستها یک سخن بیپا از من نشنیدهای و یک لغزش نگرفتهای و هر آنچه گفتهام با همهی ایستادگیها که نمودهای سرانجام پذیرفتهای ـ با اینحال شکستی بخود راه نمیدهی و باز از در ایستادگی و برابری میآیی ، و آن گردن را که صد بار در برابر این مرده و آن مرده کج ساخته در پیش من راست میداری و خیرهرویی مینمایی؟!. این تو نیستی که از بلندی نام خدا سخن میرانم تکانت نمیدهد ، و پراکندگی و درماندگی توده را یادآوری میکنم خونت بجوش نمیآید؟!. من نمیدانم تو درپی چه هستی و چه میخواهی و با چنین حالی آرزوی گفتگو از من میکنی. اینها را گفتم و از پیشم دورش راندم.
🌸
🌸
📖 انکیزیسیون در ایران
🖌 احمد کسروی
🔸بخش دوم : در ایران با چه دشواریها روبرو شدیم؟..
🔹 5ـ چه بدآموزیهایی درمیانست؟ (تکهی یک از یک)
شاید خوانندگان زیانهای این دستگاه را چندانکه هست ندانند. اینست شرح داده میگویم.
از روی کیش شیعی دولت غاصب است. هر دولتی که باشد حکومت در دست او غصبی است ، مالیات که میگیرد حرامست. تا میتوان باید از دادن مالیات خودداری کرد. تا میتوان باید بسربازی نرفت. اگر کسی مالی از دولت بدستش افتاد میتواند بعنوانِ تقاص ازآنِ خود گرداند.
من بارها دیدهام کسانی اینها را نمیدانند و چون ما میگوییم به شگفت میافتند که چنین چیزی چگونه میشود؟!.. راستی هم جای شگفتست. ولی این چیزیست که جای انکار نیست. اینها باورهاییست که در دلهای هزارها و صدهزارها کسان خوابیده است. باورهاییست که در این کشور بکار بسته میشود.
در همان بازار تهران بسیاری از بازرگانان هستند که چون مالیات پرداختن بدولت را «اعانت به اِثم» [1] میشناسند دو دفتر نگه میدارند. یکی برای خودشان که حسابِ راست را در آن مینویسند و دیگری برای دولت که در آن خود را زیاندیده نشان میدهند.
در این باره داستانهایی هست که اگر گرد آورده شود کتابیخواهد بود. من برخی را برای نمونه یاد میکنم.
در زنجان شرکتی برای کبریتسازی هست. شرکای آن تبریزیند. چند سال پیش یکی از ایشان با من بدرد دل پرداخته میگفت : رییس شرکت (حاج محمدعلی شالچی) دستور داده در کارخانه دو دفتر نگه میدارند ـ یکی برای خودمان و دیگری برای دولت. میگفت چند سال است در نتیجهی جنگ ما سود هنگفتی میبریم. امسال حاج محمدعلیآقا چون خودش نایبِ آقای حاجی سید ابوالحسن [2] است پنجاههزار تومان [3] بعنوان خمس و مال امام جدا کرد که به نجف بفرستد. ولی در دفتر بدولت زیان نشان دادند و نیم شاهی مالیات نپرداختند.
آقای احمد کاوه که چند سال پیش رئیس مالیات بر درآمد تبریز بود از آشنایان ماست. میگفت : یک حاجی در تبریز میبایستی سههزار تومان بیشتر مالیات بر درآمد پردازد. نمیداد و ایستادگی مینمود. من گفتم فشار آورند. شبی دیدم آمد بخانهی ما و پولها را درآورد و گزاشت جلو من و گفت : «این پولها را خودتان بردارید و هرچه میخواهید بکنید. من بدولت نمیدهم. مذهب من از آن نهی کرده».
اینها حاضرند بکارمندان رشوه دهند و حاضر نیستند بدولت مالیات دهند. بارها دیده شده کارمندان را با دادن پول یا تحریک احساساتِ کیشی از راه میبرند و خود را از پرداخت مالیات آسوده میسازند.
آقای نادری که از باهمادِ ماست میگفت : در گمرک پروندهای دست من بود. یکی از بازرگانان کالایی داشت که گمرک آن را نمیپرداخت و بهانه میآورد. ما مطالبه میکردیم. روزی آن بازرگان آمد و با من چنین بسخن پرداخت : «شما که میدانید این پولها که دولت میگیرد حرامست ، دهندهاش گناهکارست. گیرندهاش گناهکارست. مگر شما به دین عقیده ندارید؟..» میگفت : دیدم میخواهد با این حرفها مرا بفریبد و خود را از پرداخت وجه گمرک آسوده گرداند. گفتم : «آقا ببخشید ، من از چنین دینی بیزارم».
آقای بلوری که یکی از پیشگامانِ مشروطهخواهان بوده و خود مردِ بنامیست ، میگفت : «چند سال پیش که در نیشابور فرماندار بودم رئیس فرهنگ خراسان آمد برود بمشهد و میهمان من بود. چون ناهار را خوردیم پرسید این خانه دولتیست یا خودتان اجاره کردهاید؟. گفتم : خودم اجاره کردهام. برای چه میپرسید؟.. گفت : میخواستم بدانم اگر دولتی نیست نمازم را در اینجا بخوانم. دانسته شد آقای رئیس فرهنگ خانههای دولتی را غصبی میداند که نماز در آن نمیتوان خواند.
آقای جلال امامجمعه از یارانِ ماست. پارسال تابستان با همسر خود بتهران آمدند. از یکی از کارمندان دارایی چند اتاق گرفته نشیمن داشتند. میگفت : روزی با صاحبخانه گفتگو میکردیم دیدم در کیش شیعی بسیار پافشار است. بمن نکوهش میکرد که گاهی ویلن مینوازم. میگفت : حرامست. من پرسیدم شما با این کیش ، خودتان چگونه کارمند دولت شدهاید؟.. چگونه حقوق میگیرید؟. میگفت : «من تازه از زیارت بازگشتهام. در آن باره از علمای نجف اجازه گرفتم که باندازهی حقوق ماهانهی خودم تقاص کنم. با این ترتیب رفع حرمت خواهد شد».
شگفتتر از همه داستانیست که یکی از آشنایان بازگفته : چند سال پیش سید روضهخوانی از تبریز بتهران آمد و با آنکه پسرش در اینجا خانه و زندگی دارد بنزد او نرفت. هر چند روز در خانهی کسی میگذرانید و روزها در بازار بحجرههای بازرگانی میرفت و اظهار تهیدستی نموده پولها میگرفت.
آن آشنای ما میگوید : من ایراد گرفته گفتم : این رسواییست چرا بخانهی پسرت نمیروی که با آبرو زندگی کنی؟ پاسخی که بمن داد این بود :
«پسرم کارمند دولتست و زندگانیش حرامست. من نمیخواهم نان او را بخورم».
👇
🖌 احمد کسروی
🔸بخش دوم : در ایران با چه دشواریها روبرو شدیم؟..
🔹 5ـ چه بدآموزیهایی درمیانست؟ (تکهی یک از یک)
شاید خوانندگان زیانهای این دستگاه را چندانکه هست ندانند. اینست شرح داده میگویم.
از روی کیش شیعی دولت غاصب است. هر دولتی که باشد حکومت در دست او غصبی است ، مالیات که میگیرد حرامست. تا میتوان باید از دادن مالیات خودداری کرد. تا میتوان باید بسربازی نرفت. اگر کسی مالی از دولت بدستش افتاد میتواند بعنوانِ تقاص ازآنِ خود گرداند.
من بارها دیدهام کسانی اینها را نمیدانند و چون ما میگوییم به شگفت میافتند که چنین چیزی چگونه میشود؟!.. راستی هم جای شگفتست. ولی این چیزیست که جای انکار نیست. اینها باورهاییست که در دلهای هزارها و صدهزارها کسان خوابیده است. باورهاییست که در این کشور بکار بسته میشود.
در همان بازار تهران بسیاری از بازرگانان هستند که چون مالیات پرداختن بدولت را «اعانت به اِثم» [1] میشناسند دو دفتر نگه میدارند. یکی برای خودشان که حسابِ راست را در آن مینویسند و دیگری برای دولت که در آن خود را زیاندیده نشان میدهند.
در این باره داستانهایی هست که اگر گرد آورده شود کتابیخواهد بود. من برخی را برای نمونه یاد میکنم.
در زنجان شرکتی برای کبریتسازی هست. شرکای آن تبریزیند. چند سال پیش یکی از ایشان با من بدرد دل پرداخته میگفت : رییس شرکت (حاج محمدعلی شالچی) دستور داده در کارخانه دو دفتر نگه میدارند ـ یکی برای خودمان و دیگری برای دولت. میگفت چند سال است در نتیجهی جنگ ما سود هنگفتی میبریم. امسال حاج محمدعلیآقا چون خودش نایبِ آقای حاجی سید ابوالحسن [2] است پنجاههزار تومان [3] بعنوان خمس و مال امام جدا کرد که به نجف بفرستد. ولی در دفتر بدولت زیان نشان دادند و نیم شاهی مالیات نپرداختند.
آقای احمد کاوه که چند سال پیش رئیس مالیات بر درآمد تبریز بود از آشنایان ماست. میگفت : یک حاجی در تبریز میبایستی سههزار تومان بیشتر مالیات بر درآمد پردازد. نمیداد و ایستادگی مینمود. من گفتم فشار آورند. شبی دیدم آمد بخانهی ما و پولها را درآورد و گزاشت جلو من و گفت : «این پولها را خودتان بردارید و هرچه میخواهید بکنید. من بدولت نمیدهم. مذهب من از آن نهی کرده».
اینها حاضرند بکارمندان رشوه دهند و حاضر نیستند بدولت مالیات دهند. بارها دیده شده کارمندان را با دادن پول یا تحریک احساساتِ کیشی از راه میبرند و خود را از پرداخت مالیات آسوده میسازند.
آقای نادری که از باهمادِ ماست میگفت : در گمرک پروندهای دست من بود. یکی از بازرگانان کالایی داشت که گمرک آن را نمیپرداخت و بهانه میآورد. ما مطالبه میکردیم. روزی آن بازرگان آمد و با من چنین بسخن پرداخت : «شما که میدانید این پولها که دولت میگیرد حرامست ، دهندهاش گناهکارست. گیرندهاش گناهکارست. مگر شما به دین عقیده ندارید؟..» میگفت : دیدم میخواهد با این حرفها مرا بفریبد و خود را از پرداخت وجه گمرک آسوده گرداند. گفتم : «آقا ببخشید ، من از چنین دینی بیزارم».
آقای بلوری که یکی از پیشگامانِ مشروطهخواهان بوده و خود مردِ بنامیست ، میگفت : «چند سال پیش که در نیشابور فرماندار بودم رئیس فرهنگ خراسان آمد برود بمشهد و میهمان من بود. چون ناهار را خوردیم پرسید این خانه دولتیست یا خودتان اجاره کردهاید؟. گفتم : خودم اجاره کردهام. برای چه میپرسید؟.. گفت : میخواستم بدانم اگر دولتی نیست نمازم را در اینجا بخوانم. دانسته شد آقای رئیس فرهنگ خانههای دولتی را غصبی میداند که نماز در آن نمیتوان خواند.
آقای جلال امامجمعه از یارانِ ماست. پارسال تابستان با همسر خود بتهران آمدند. از یکی از کارمندان دارایی چند اتاق گرفته نشیمن داشتند. میگفت : روزی با صاحبخانه گفتگو میکردیم دیدم در کیش شیعی بسیار پافشار است. بمن نکوهش میکرد که گاهی ویلن مینوازم. میگفت : حرامست. من پرسیدم شما با این کیش ، خودتان چگونه کارمند دولت شدهاید؟.. چگونه حقوق میگیرید؟. میگفت : «من تازه از زیارت بازگشتهام. در آن باره از علمای نجف اجازه گرفتم که باندازهی حقوق ماهانهی خودم تقاص کنم. با این ترتیب رفع حرمت خواهد شد».
شگفتتر از همه داستانیست که یکی از آشنایان بازگفته : چند سال پیش سید روضهخوانی از تبریز بتهران آمد و با آنکه پسرش در اینجا خانه و زندگی دارد بنزد او نرفت. هر چند روز در خانهی کسی میگذرانید و روزها در بازار بحجرههای بازرگانی میرفت و اظهار تهیدستی نموده پولها میگرفت.
آن آشنای ما میگوید : من ایراد گرفته گفتم : این رسواییست چرا بخانهی پسرت نمیروی که با آبرو زندگی کنی؟ پاسخی که بمن داد این بود :
«پسرم کارمند دولتست و زندگانیش حرامست. من نمیخواهم نان او را بخورم».
👇
👍1
اینهاست چند داستانی که بعنوان نمونه یاد کردم. ببینید کار بکجا کشیده. بیکاری و گدایی جایز است ولی کارمند دولت بودن حرام میباشد.
میدانم خواهند پرسید : این باورها را چرا دارند؟. اینها از کجا سرچشمه گرفته؟. میگویم : در این باره داستان دراز است. اگر میخواهید نیک بدانید کتاب «داوری» را بخوانید. کوتاهشدهاش اینست که ملایان میگویند : پس از مرگِ پیغمبر اسلام ، خلافت یا حکومت حق دوازده امام بوده. ابوبکر و عمر و عثمان و دیگران که خلافت کردهاند غاصب بودهاند. چون امام دوازدهم ناپدید شده ، در نبودنش ما جانشینان اوییم و حکومت حق ماست. ما باید بمردمان فرمان رانیم ، و دستور دهیم. مردم باید خمس و زکات را که مالیات اسلامی بوده بما پردازند. این دولت که برپا شده غاصب است ، مالیات که میگیرد حرامست ، جنگها که میکند چون با اجازهی علما نیست جایز نیست ، سربازان که در آن جنگها میمیرند مرتد از جهان رفتهاند ...
اینست سرچشمهی آن باورها.
شنیدنیست که اگر دزدی شب بخانهی ملایی رود و کالا و کاچالی [4] بدزدد ، بامدادان ملا بکلانتری خواهد رفت و پرخاشها خواهد کرد. در همان حال بعقیدهی او کلانتر و پاسبانان همه «عونهی جور» [5] اند و نزد خدا گناهکار میباشند.
پانوشتها :
1ـ یاوری به گناه یا شراکت در جرم. ـ و
2ـ سید ابوالحسن اصفهانی ، مجتهد معروف پیش از آیتالله بروجردی. ـ و
3ـ با این پول در آن زمان در تهران سه خانهی متوسط میشد خرید. ـ و
4ـ کاچال = اسباب خانه. ـ و
5ـ یاریدهندهی ستم. ـ و
🌸
میدانم خواهند پرسید : این باورها را چرا دارند؟. اینها از کجا سرچشمه گرفته؟. میگویم : در این باره داستان دراز است. اگر میخواهید نیک بدانید کتاب «داوری» را بخوانید. کوتاهشدهاش اینست که ملایان میگویند : پس از مرگِ پیغمبر اسلام ، خلافت یا حکومت حق دوازده امام بوده. ابوبکر و عمر و عثمان و دیگران که خلافت کردهاند غاصب بودهاند. چون امام دوازدهم ناپدید شده ، در نبودنش ما جانشینان اوییم و حکومت حق ماست. ما باید بمردمان فرمان رانیم ، و دستور دهیم. مردم باید خمس و زکات را که مالیات اسلامی بوده بما پردازند. این دولت که برپا شده غاصب است ، مالیات که میگیرد حرامست ، جنگها که میکند چون با اجازهی علما نیست جایز نیست ، سربازان که در آن جنگها میمیرند مرتد از جهان رفتهاند ...
اینست سرچشمهی آن باورها.
شنیدنیست که اگر دزدی شب بخانهی ملایی رود و کالا و کاچالی [4] بدزدد ، بامدادان ملا بکلانتری خواهد رفت و پرخاشها خواهد کرد. در همان حال بعقیدهی او کلانتر و پاسبانان همه «عونهی جور» [5] اند و نزد خدا گناهکار میباشند.
پانوشتها :
1ـ یاوری به گناه یا شراکت در جرم. ـ و
2ـ سید ابوالحسن اصفهانی ، مجتهد معروف پیش از آیتالله بروجردی. ـ و
3ـ با این پول در آن زمان در تهران سه خانهی متوسط میشد خرید. ـ و
4ـ کاچال = اسباب خانه. ـ و
5ـ یاریدهندهی ستم. ـ و
🌸
📖 کتاب «در پاسخ حقیقتگو»
🖌 احمد کسروی
🔸 25ـ «خردهای بیفروغ و دلهای بیدرد» ، اینها سنگ راه رستگاریست (دو از دو)
اینان از بس نکوهش نشنیدهاند گستاخ شدهاند و همه چیز را خوار میشمارند. خرد که گرانمایهترین دادهی خداست اینان آن را بهیچی نمیشمارند. آزادی کشور و گردنفرازی که از گرانبهاترین چیزهاست اینان بآن ارجی نمیگزارند. آسایش زندگانی و آبادی و خرمی جهان که آرزوی هر کس میباشد اینان آن را دشمن میدارند. از راستیپرستی بهرهشان نمانده و از غیرت و مردانگی بیگانه شدهاند و در جهان جز این آرزویی ندارند که پندارهای بیهودهای را که فراگرفتهاند از دست نهلند ، و چون بسیاری نیز از این راه نان میخورند اینست از همه چیز در این راه چشم میپوشند.
اینان کمتر یکی براه آیند و ما اگر این سخنان را مینگاریم نه از بهر آنان ، بلکه از بهر دیگرانست که میخواهیم ایشان را بشناسند و از ایستادگی و دشمنی آنان دلسرد نباشند و ما میسپاریم که تا میتوانند با اینان بگفتگو نپردازند و بیهوده خود را به رنج نیندازند. چنانکه در جای دیگری گفتهایم کارهای جهان نه در دست این آلودگان بلکه در دست پاکدلان و غیرتمندان است.
شما برای آنکه اینان را نیک شناسید چنین انگارید در نشستی با آنان روبرو شده و دربارهی نگارشهای پیمان گفتگو میدارید. پیداست که بکمتر یکی از آنها گردن خواهند گزاشت و بیگمان از درِ ستیزگی خواهند درآمد. کنون شما برای آزمایش از راه دیگری پیش آیید و چنین گویید : بسیار خوب ما اینها را میگزاریم کنار و همه را ناشنیده میانگاریم ، ولی بگویید چه باید کرد؟!. آیا خود شما باین پراکندگیها چه میگویید؟!.. آیا چاره باید کرد یا نه؟ اگر چاره باید کرد بگویید راهش چیست؟!.. آیا مادّیگری که امروز مایهی گمراهی ملیونها جوانان شده شما چه پاسخی بآن میدارید؟!.. آیا این ناسازگاری که میانهی دین با دانشها پدید آمده شما چه چاره میاندیشید؟!.. به هر حال چه باید کرد و که باید پیش افتد؟!.. اینها را بگویید و ایستادگی نمایید و پاسخ خواهید و در این هنگام است که پی بدرون آنان خواهید برد. زیرا بیگمان هر یکی پاسخ بیهودهی دیگری خواهد داد. یکی خواهد گفت : ای بابا مگر این دردها چاره پذیرد؟!.. دیگری خواهد گفت : خدا باید چاره کند ما چه کارهایم؟!.. سومی خواهد گفت : من باید ایمان خود را نگه دارم و با دیگران چه کار دارم؟!..
پس از آن گرماگرم هیاهو باین پاسخهای سرد خواهند گرایید. زیرا که آن هیاهو جز برای نگهداری راه روزی خودشان نبوده و اینان نه کسانیند که غم توده خورند و دربند نیک و بد آنها باشند.
از یکی از اینان در تبریز چنان پرسشی شده و چنین پاسخ داده : اسلام را بگوهر (اصل) خود بازمیگردانیم و چارهی این دردها کرده شود. پرسنده گفته : بسیار خوب ، بازگردانید! ولی این کار را کی خواهید کرد؟!.. دوباره گفته : ما چشم براه خواهیم بود که شما بچنان کاری برخیزید. مردی که در هفتاد سالگی آلودهی صوفیگری گردیده میخواهد اسلام را بگوهر خود بازگرداند. من چون این را شنیدم بیاد آن داستان افتادم که در ده و اند سال پیش که دولت رفتن به عراق را جلو گرفت و گفته میشد در آنجا وبا پیدا شده و در مرز برای کسانی که بازمیگردند قرانتینه گزاردهاند ، یکی از ملایان دلتنگی نموده میگفت : وباست آید و چارهاش کنند ، و دیگر جلوگیری از رفتن زوار و گزاردن قرانتینه برای چیست؟!.. بیچارهی عامی چارهی وبا را بسیار آسان میشمرد و از آنسوی این نمیدانست که بهترین راه چارهی آن بیماری همان جلوگیری از آمد و شد و گزاردن قرانتینه است.
اینگونه پاسخها را ما همیشه شنیدهایم ، زمانی که بکتابهای شاعران ایراد گرفته گفتیم آخر این یاوهبافیهای زمان مغول جز زیان چه سودی دارد که شما برواج آنها میکوشید؟!.. و گفتههای بیشرمانهی آنان را یادآوری کردیم چنین گفتند : ما اینها را بدهاشان از نیکهاشان جدا سازیم ، این را گفتند و هیچ کاری نکردند و هنوز همان یاوهبافیها را با صد گفتههای بیشرمانه که میان خود دارد در دست میدارند. هنگامی که باخبار زِرارِة و عَلقَمه خرده گرفته گفتیم اینها رسواترین دروغها را دربر میدارد و بیشتر آنها با دانشها و با خرد ناسازگار است چنین پاسخ دادند : اینها راست و دروغش بهم آمیخته و ما راستیها را از دروغها جدا گردانیم ، این را گفتند و هیچ کاری نکردند و هنوز اگر پایش افتد همان خبرهای رسوا را بگوش مردم کشند و بازار خود را گرم سازند. دربارهی فلسفه و رمان و اروپاییگری نیز همین گونه بهانهها آوردند.
باینان باید گفت : چرا این کارها را تاکنون نکردهاید؟! کنون نیز کی بچنان کاری خواهید برخاست ، و کدام کسان خواهند برخاست؟! آخر از سخن تنها که نتیجهای برنخیزد. باید کار و کوشش هم درپی آن باشد. ولی شما تنها باین بسنده میکنید که در نشستی که گفتگو بمیان میآید چنین بهانهای پیش آورید و سپس بیکبار آن را فراموش سازید.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 25ـ «خردهای بیفروغ و دلهای بیدرد» ، اینها سنگ راه رستگاریست (دو از دو)
اینان از بس نکوهش نشنیدهاند گستاخ شدهاند و همه چیز را خوار میشمارند. خرد که گرانمایهترین دادهی خداست اینان آن را بهیچی نمیشمارند. آزادی کشور و گردنفرازی که از گرانبهاترین چیزهاست اینان بآن ارجی نمیگزارند. آسایش زندگانی و آبادی و خرمی جهان که آرزوی هر کس میباشد اینان آن را دشمن میدارند. از راستیپرستی بهرهشان نمانده و از غیرت و مردانگی بیگانه شدهاند و در جهان جز این آرزویی ندارند که پندارهای بیهودهای را که فراگرفتهاند از دست نهلند ، و چون بسیاری نیز از این راه نان میخورند اینست از همه چیز در این راه چشم میپوشند.
اینان کمتر یکی براه آیند و ما اگر این سخنان را مینگاریم نه از بهر آنان ، بلکه از بهر دیگرانست که میخواهیم ایشان را بشناسند و از ایستادگی و دشمنی آنان دلسرد نباشند و ما میسپاریم که تا میتوانند با اینان بگفتگو نپردازند و بیهوده خود را به رنج نیندازند. چنانکه در جای دیگری گفتهایم کارهای جهان نه در دست این آلودگان بلکه در دست پاکدلان و غیرتمندان است.
شما برای آنکه اینان را نیک شناسید چنین انگارید در نشستی با آنان روبرو شده و دربارهی نگارشهای پیمان گفتگو میدارید. پیداست که بکمتر یکی از آنها گردن خواهند گزاشت و بیگمان از درِ ستیزگی خواهند درآمد. کنون شما برای آزمایش از راه دیگری پیش آیید و چنین گویید : بسیار خوب ما اینها را میگزاریم کنار و همه را ناشنیده میانگاریم ، ولی بگویید چه باید کرد؟!. آیا خود شما باین پراکندگیها چه میگویید؟!.. آیا چاره باید کرد یا نه؟ اگر چاره باید کرد بگویید راهش چیست؟!.. آیا مادّیگری که امروز مایهی گمراهی ملیونها جوانان شده شما چه پاسخی بآن میدارید؟!.. آیا این ناسازگاری که میانهی دین با دانشها پدید آمده شما چه چاره میاندیشید؟!.. به هر حال چه باید کرد و که باید پیش افتد؟!.. اینها را بگویید و ایستادگی نمایید و پاسخ خواهید و در این هنگام است که پی بدرون آنان خواهید برد. زیرا بیگمان هر یکی پاسخ بیهودهی دیگری خواهد داد. یکی خواهد گفت : ای بابا مگر این دردها چاره پذیرد؟!.. دیگری خواهد گفت : خدا باید چاره کند ما چه کارهایم؟!.. سومی خواهد گفت : من باید ایمان خود را نگه دارم و با دیگران چه کار دارم؟!..
پس از آن گرماگرم هیاهو باین پاسخهای سرد خواهند گرایید. زیرا که آن هیاهو جز برای نگهداری راه روزی خودشان نبوده و اینان نه کسانیند که غم توده خورند و دربند نیک و بد آنها باشند.
از یکی از اینان در تبریز چنان پرسشی شده و چنین پاسخ داده : اسلام را بگوهر (اصل) خود بازمیگردانیم و چارهی این دردها کرده شود. پرسنده گفته : بسیار خوب ، بازگردانید! ولی این کار را کی خواهید کرد؟!.. دوباره گفته : ما چشم براه خواهیم بود که شما بچنان کاری برخیزید. مردی که در هفتاد سالگی آلودهی صوفیگری گردیده میخواهد اسلام را بگوهر خود بازگرداند. من چون این را شنیدم بیاد آن داستان افتادم که در ده و اند سال پیش که دولت رفتن به عراق را جلو گرفت و گفته میشد در آنجا وبا پیدا شده و در مرز برای کسانی که بازمیگردند قرانتینه گزاردهاند ، یکی از ملایان دلتنگی نموده میگفت : وباست آید و چارهاش کنند ، و دیگر جلوگیری از رفتن زوار و گزاردن قرانتینه برای چیست؟!.. بیچارهی عامی چارهی وبا را بسیار آسان میشمرد و از آنسوی این نمیدانست که بهترین راه چارهی آن بیماری همان جلوگیری از آمد و شد و گزاردن قرانتینه است.
اینگونه پاسخها را ما همیشه شنیدهایم ، زمانی که بکتابهای شاعران ایراد گرفته گفتیم آخر این یاوهبافیهای زمان مغول جز زیان چه سودی دارد که شما برواج آنها میکوشید؟!.. و گفتههای بیشرمانهی آنان را یادآوری کردیم چنین گفتند : ما اینها را بدهاشان از نیکهاشان جدا سازیم ، این را گفتند و هیچ کاری نکردند و هنوز همان یاوهبافیها را با صد گفتههای بیشرمانه که میان خود دارد در دست میدارند. هنگامی که باخبار زِرارِة و عَلقَمه خرده گرفته گفتیم اینها رسواترین دروغها را دربر میدارد و بیشتر آنها با دانشها و با خرد ناسازگار است چنین پاسخ دادند : اینها راست و دروغش بهم آمیخته و ما راستیها را از دروغها جدا گردانیم ، این را گفتند و هیچ کاری نکردند و هنوز اگر پایش افتد همان خبرهای رسوا را بگوش مردم کشند و بازار خود را گرم سازند. دربارهی فلسفه و رمان و اروپاییگری نیز همین گونه بهانهها آوردند.
باینان باید گفت : چرا این کارها را تاکنون نکردهاید؟! کنون نیز کی بچنان کاری خواهید برخاست ، و کدام کسان خواهند برخاست؟! آخر از سخن تنها که نتیجهای برنخیزد. باید کار و کوشش هم درپی آن باشد. ولی شما تنها باین بسنده میکنید که در نشستی که گفتگو بمیان میآید چنین بهانهای پیش آورید و سپس بیکبار آن را فراموش سازید.
👇
میپندارند بازگردانیدن اسلام بگوهر خود کار بس آسانیست که هر کس آن را تواند ـ اسلامی که از یکسو ده و بیست کورهراه در آن پدید آمده و راه خود آن بیکبار از میان رفته ، و از یکسو چندین بدآموزی از فلسفه و صوفیگری و باطنیگری بآن آمیخته و پاک درهم شده است. آری اگر از آرزو کاری ساخته بودی این گفتهها نیز معنایی داشتی. یکی بگوید : بازگردانیدن اسلام بگوهر خود بماند. شما از این هیاهوی ادبیات جلوگیری کنید ، یا بآن بدآموزیهای بیدینانهی فلسفه یک پاسخی بنگارید ، یا از جلو صوفیگری درآیید ، یا بچارهی درد مادّیگری بکوشید. اگر یکی از این کارها را توانستید توانیم باور کرد که از دست شما کاری برآید. شاید خواهید گفت : ما را با اینها چه کار است و چنان خواهید خواست که بیآنکه اینها را از میان بردارید اسلام را بگوهر خود بازگردانید. آری از کسانی که معنی دین را ندانند و تنها بنام آن بسنده کنند چه شگفت که چنان پندارند؟!
یک پستی که از برخی از اینان پدیدار است آنکه همیشه میکوشند کار را بدشمنیها کشانند و بیش از همه به بیهودهگوییها میپردازند. من همهی کوششم برآنست که جلو پیکار و دشمنی گرفته شود و اینست همیشه سخن را باینجا میرسانم که این دردهاست و میباید همگی در اندیشهی چاره باشیم و همیشه برای هر سخن خود دلیل یاد نموده و بارها میگویم شما نیز اگر سخنی دارید بگویید و همواره میکوشم که خودم را کنار گیرم و تاکنون نامی برای خود برنگزیدهام تا انگیزهی رشک نباشد و همواره یادآوری میکنم که خواست ما بلندی نام خدا و رهایی شرقیانست با اینهمه بدنهادانی همه میکوشند با خود من دشمنی نمایند و زباندرازیها کنند و همینکه در یک نشستی گفتگو بمیان آمد بسخنان بیهوده پردازند. در اینجاست که میباید گفت : چه کند کژدم بدنهاد که نیش نزند؟!. روزهایی که در تبریز بودم باآنکه هر روز برای کارهای خودم بیرون میآمدم و همه مرا میدیدند باز دروغهایی میشنیدم که فلان گزند بمن رسیده یا بَهمان زیان پیش آمده است و چون به تهران بازگشتهام میشنوم یک رشته دروغهای دیگری در اینجا گفته شده.
🌸
یک پستی که از برخی از اینان پدیدار است آنکه همیشه میکوشند کار را بدشمنیها کشانند و بیش از همه به بیهودهگوییها میپردازند. من همهی کوششم برآنست که جلو پیکار و دشمنی گرفته شود و اینست همیشه سخن را باینجا میرسانم که این دردهاست و میباید همگی در اندیشهی چاره باشیم و همیشه برای هر سخن خود دلیل یاد نموده و بارها میگویم شما نیز اگر سخنی دارید بگویید و همواره میکوشم که خودم را کنار گیرم و تاکنون نامی برای خود برنگزیدهام تا انگیزهی رشک نباشد و همواره یادآوری میکنم که خواست ما بلندی نام خدا و رهایی شرقیانست با اینهمه بدنهادانی همه میکوشند با خود من دشمنی نمایند و زباندرازیها کنند و همینکه در یک نشستی گفتگو بمیان آمد بسخنان بیهوده پردازند. در اینجاست که میباید گفت : چه کند کژدم بدنهاد که نیش نزند؟!. روزهایی که در تبریز بودم باآنکه هر روز برای کارهای خودم بیرون میآمدم و همه مرا میدیدند باز دروغهایی میشنیدم که فلان گزند بمن رسیده یا بَهمان زیان پیش آمده است و چون به تهران بازگشتهام میشنوم یک رشته دروغهای دیگری در اینجا گفته شده.
🌸
📖 انکیزیسیون در ایران
🖌 احمد کسروی
🔸بخش دوم : در ایران با چه دشواریها روبرو شدیم؟..
🔹 6ـ چرا در ایران مشروطه پا نگرفت؟. (تکهی یک از یک)
چنانکه گفتم پنجاه و شصت سال پیش از این گروهی از غیرتمندان چارهی دردهای ایران را در روان گردانیدن مشروطه میدانستند و رنجها کشیدند و جانفشانیها نمودند و در این کشور بنیاد مشروطه نهادند. ولی مشروطه نه تنها بدردهای ایران چاره نکرد خود پا نگرفت و ناانجام ماند. اکنون جای گفتگوست که چرا چنین شد؟..
این جُستارِ بسیار مهمیست و تاکنون میبایست در این باره جستجوها رود و کتابها نوشته شود ولی جستجویی نشده و ما میبینیم گاهی کسانی گناه را بگردن سیاست بیگانگان انداخته میگویند آنها نگزاردند. گاهی هم کسانی بیسوادی و نادانی توده را گناهکار گرفته میگویند مردم شایستهی مشروطه نبودند.
لیکن اینها درست نیست و از روی اندیشه و بررسی نمیباشد. ما در این باره جستجوها کردهایم و داستان در پیش ما روشنست.
راستست در ناانجام ماندن مشروطه سیاست بیگانگان دخالت داشته. راستست توده بیسواد است و آمادهی مشروطه نگردیده. ولی انگیزهی اساسی اینها نیست. دخالت بیگانگان در بسیار کشورها بوده. مگر در فرانسه هنگامی که شورشِ مشروطه بود دولتهای بزرگ اروپا برای جلوگیری از پیشرفتِ آزادی بدخالت نپرداختند؟! مگر جنگها پیش نیاوردند؟! پس چرا نتوانستند جلوگیری کنند؟. آمدیم به آماده نبودن توده ، این راستست که هنگامی که در ایران جنبش مشروطهخواهی پدید آمد انبوه مردم یکباره از آن بیگانه بودند و معنی آن را هم نمیدانستند. چیزی که هست چون مشروطه روان گردید میبایست کمکم مردم بآن آشنا گردند و معنیش بدانند و دلبستگی پیدا کنند. پس چه شد که نشد؟..
در این باره هم سخن درازست. اگر کوتاهش خواهیم باید گفت : مایهی ناانجامی مشروطه این دستگاه ملایانست. راستست که در آن جنبش شادروانان بهبهانی و طباطبایی پیشگام گردیدند و سه تن از علمای بزرگ نجف ـ آخوند خراسانی و حاجی تهرانی و حاجیشیخ مازندرانی ـ پشتیبانیهای مردانه نمودند. ولی آنها جدا بودند. دیگران با آنها نیز کینه ورزیده و بدخواهی نشان دادند.
چنانکه میدانیم ملایان در آن پیشامد نخست از در ایستادگی درآمده بهمدستی دربارِ محمدعلیمیرزا و پشتیبانی دولت تزاری روس با مشروطهخواهان بدشمنی پرداختند. بآنها نامهای بابی و طبیعی نهاده مردم نافهمِ عامی را برآغالانیدند و در تبریز کار را بجنگ رسانیده خونها ریختند و با دست صمدخان سرانِ آزادیخواهی را ببالای دار فرستادند. ولی چون با همهی اینها درماندند و کاری نتوانستند این بار از درِ دیگر درآمدند. باین معنی که در بیرون ، گردن گزاردند و بخاموشی گراییدند. بلکه خودشان از قانونها و ادارههای مشروطه بسودجویی پرداختند. چیزی که هست در همان حال از کارشکنی و دشمنی بازنایستادند. اساساً دستگاه آنها از چند راه جلوگیر پیشرفت مشروطه و دمکراسی است :
نخست آنها بمردم یاد میدهند : «شما چه کار بکارهای کشور دارید؟!. شما باید در اندیشهی آخرت باشید. باید بزیارت روید ، روضهخوانی برپا گردانید ، اگر پول دارید به علما دهید». اینها کوتاهشدهی آموزاکهای آنهاست. همه میبینیم انبوه مردم که اختیارشان در دست اینهاست کمترین علاقه بکشور و توده ندارند و در سختترین هنگامِ گرفتاری تنها درپی زیارت رفتن و روضهخوانی کردن میباشند. همین چندماهه بهنگامی که پیشامد آذربایجان [1] پیش آمده هر زمان بیم جنگ و آشوب میرفت و در سراسرِ جهان در انجمنها گفتگوی ایران بود ، هشتادهزار تن از مردم گذرنامه گرفته روانهی عراق شدهاند. گذشته از آنهایی که از مرزها نهانی گذشتهاند.
دوم چنانکه دیدیم اینها با حکومت مشروطه و قانونها دشمنی خاصی میکنند و بنام آنکه حکومت حق ماست ، دولت را غاصب میشمارند و مردم را بخودداری از دادن مالیات و نافرمانی بقانونها وامیدارند. در نظر آنها قانون یک چیز تحمیلی است و مردم اگر گردن نگزارند نه تنها بد نکردهاند نیک کردهاند و ثوابیخواهند داشت.
با این حال آیا شدنیست که مشروطه در این کشور پا گیرد و ریشه دواند؟! آیا شدنیست که این توده بپای دیگر تودههای جهان برسد؟!
مشروطه چیست؟. مشروطه آنست که یک توده در کشوری که هستند آنجا را خانهی خود دانند و جانبازی در راه نگهداری و کوشش بآبادی آنجا را بزرگترین بایایی برای خود شناسند ـ آیا از این توده با این بدآموزیهای زهرآلود چنان چیزی چشم توان داشت؟!
پانوشت :
1ـ خواست جداییخواهی حکومت دمکرات آذربایجان است که در آذرماه 1324 اعلام رسمی کرد. ـ و
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸بخش دوم : در ایران با چه دشواریها روبرو شدیم؟..
🔹 6ـ چرا در ایران مشروطه پا نگرفت؟. (تکهی یک از یک)
چنانکه گفتم پنجاه و شصت سال پیش از این گروهی از غیرتمندان چارهی دردهای ایران را در روان گردانیدن مشروطه میدانستند و رنجها کشیدند و جانفشانیها نمودند و در این کشور بنیاد مشروطه نهادند. ولی مشروطه نه تنها بدردهای ایران چاره نکرد خود پا نگرفت و ناانجام ماند. اکنون جای گفتگوست که چرا چنین شد؟..
این جُستارِ بسیار مهمیست و تاکنون میبایست در این باره جستجوها رود و کتابها نوشته شود ولی جستجویی نشده و ما میبینیم گاهی کسانی گناه را بگردن سیاست بیگانگان انداخته میگویند آنها نگزاردند. گاهی هم کسانی بیسوادی و نادانی توده را گناهکار گرفته میگویند مردم شایستهی مشروطه نبودند.
لیکن اینها درست نیست و از روی اندیشه و بررسی نمیباشد. ما در این باره جستجوها کردهایم و داستان در پیش ما روشنست.
راستست در ناانجام ماندن مشروطه سیاست بیگانگان دخالت داشته. راستست توده بیسواد است و آمادهی مشروطه نگردیده. ولی انگیزهی اساسی اینها نیست. دخالت بیگانگان در بسیار کشورها بوده. مگر در فرانسه هنگامی که شورشِ مشروطه بود دولتهای بزرگ اروپا برای جلوگیری از پیشرفتِ آزادی بدخالت نپرداختند؟! مگر جنگها پیش نیاوردند؟! پس چرا نتوانستند جلوگیری کنند؟. آمدیم به آماده نبودن توده ، این راستست که هنگامی که در ایران جنبش مشروطهخواهی پدید آمد انبوه مردم یکباره از آن بیگانه بودند و معنی آن را هم نمیدانستند. چیزی که هست چون مشروطه روان گردید میبایست کمکم مردم بآن آشنا گردند و معنیش بدانند و دلبستگی پیدا کنند. پس چه شد که نشد؟..
در این باره هم سخن درازست. اگر کوتاهش خواهیم باید گفت : مایهی ناانجامی مشروطه این دستگاه ملایانست. راستست که در آن جنبش شادروانان بهبهانی و طباطبایی پیشگام گردیدند و سه تن از علمای بزرگ نجف ـ آخوند خراسانی و حاجی تهرانی و حاجیشیخ مازندرانی ـ پشتیبانیهای مردانه نمودند. ولی آنها جدا بودند. دیگران با آنها نیز کینه ورزیده و بدخواهی نشان دادند.
چنانکه میدانیم ملایان در آن پیشامد نخست از در ایستادگی درآمده بهمدستی دربارِ محمدعلیمیرزا و پشتیبانی دولت تزاری روس با مشروطهخواهان بدشمنی پرداختند. بآنها نامهای بابی و طبیعی نهاده مردم نافهمِ عامی را برآغالانیدند و در تبریز کار را بجنگ رسانیده خونها ریختند و با دست صمدخان سرانِ آزادیخواهی را ببالای دار فرستادند. ولی چون با همهی اینها درماندند و کاری نتوانستند این بار از درِ دیگر درآمدند. باین معنی که در بیرون ، گردن گزاردند و بخاموشی گراییدند. بلکه خودشان از قانونها و ادارههای مشروطه بسودجویی پرداختند. چیزی که هست در همان حال از کارشکنی و دشمنی بازنایستادند. اساساً دستگاه آنها از چند راه جلوگیر پیشرفت مشروطه و دمکراسی است :
نخست آنها بمردم یاد میدهند : «شما چه کار بکارهای کشور دارید؟!. شما باید در اندیشهی آخرت باشید. باید بزیارت روید ، روضهخوانی برپا گردانید ، اگر پول دارید به علما دهید». اینها کوتاهشدهی آموزاکهای آنهاست. همه میبینیم انبوه مردم که اختیارشان در دست اینهاست کمترین علاقه بکشور و توده ندارند و در سختترین هنگامِ گرفتاری تنها درپی زیارت رفتن و روضهخوانی کردن میباشند. همین چندماهه بهنگامی که پیشامد آذربایجان [1] پیش آمده هر زمان بیم جنگ و آشوب میرفت و در سراسرِ جهان در انجمنها گفتگوی ایران بود ، هشتادهزار تن از مردم گذرنامه گرفته روانهی عراق شدهاند. گذشته از آنهایی که از مرزها نهانی گذشتهاند.
دوم چنانکه دیدیم اینها با حکومت مشروطه و قانونها دشمنی خاصی میکنند و بنام آنکه حکومت حق ماست ، دولت را غاصب میشمارند و مردم را بخودداری از دادن مالیات و نافرمانی بقانونها وامیدارند. در نظر آنها قانون یک چیز تحمیلی است و مردم اگر گردن نگزارند نه تنها بد نکردهاند نیک کردهاند و ثوابیخواهند داشت.
با این حال آیا شدنیست که مشروطه در این کشور پا گیرد و ریشه دواند؟! آیا شدنیست که این توده بپای دیگر تودههای جهان برسد؟!
مشروطه چیست؟. مشروطه آنست که یک توده در کشوری که هستند آنجا را خانهی خود دانند و جانبازی در راه نگهداری و کوشش بآبادی آنجا را بزرگترین بایایی برای خود شناسند ـ آیا از این توده با این بدآموزیهای زهرآلود چنان چیزی چشم توان داشت؟!
پانوشت :
1ـ خواست جداییخواهی حکومت دمکرات آذربایجان است که در آذرماه 1324 اعلام رسمی کرد. ـ و
🌸
📖 کتاب «در پاسخ حقیقتگو»
🖌 احمد کسروی
🔸 26ـ شناختن نیک و بد را پایههایی درباید (یک از یک)
از چیزهایی که میدان را به بدکاران فراخ گردانیده و زبانشان را باز ساخته جدا نبودن نیک از بد و شناخته نبودن آنهاست. زیرا اینان که خود بگناهان زیانآور بزرگی برخاستهاند آنها را بد نمیشمارند و مردم نیز بدی آنها را درنمییابند و اینست با همهی گناهکاری خود را پاک مینمایند و بمردم از در پندآموزی و برتریفروشی درمیآیند و با پیشانی باز زبان گشاده بدیگران خُرده میگیرند. چهبسا رخ میدهد که مردی که گناه بس بزرگی را کرده آن را گناه نشمارده بدستاویز چیزهای خُردی زبان بنکوهش دیگران باز میدارد.
امروز شما چون نیک نگرید خواهید دید پایهای برای نیک و بد میان مردم نمانده و هر گروهی چیزهایی را که خود نمیپسندند یا میپسندند بد یا نیک میشمارند. روشنتر گویم جز از دیدهی سود و دلخواه خود داوری نمینمایند. نیز خواهید دید هر زمان چیزهای دیگری بد یا نیک شمرده میشود و بهیاهو میافتد و سپس فراموش شده چیزهای دیگری بمیان میآید.
این خود گرفتاری بزرگیست که نیک و بد بهم آمیخته و پایهای برای شناختن آنها بازنمانده و با چنین حالی بسیار نابجاست که ما از مردم چشم نیکی داریم. در جایی که نیکیها شناخته نیست مردم چگونه توانند نیک باشند؟!
از روز نخست یکی از خواستهای ماست که باین گرفتاری چاره نماییم و پایهای برای نیک و بد گزاریم. این از کارهاییست که باید دین انجام دهد. اینکه ما همیشه نام «آیین زندگانی» میبریم و آن را از دین میشماریم این بازنمودن نیک و بد بخشی از آن خواهد بود و ما باید جداگانه از آن گفتگو داریم لیکن در اینجا اندکسخنانی میآوریم تا بخواستی که در این یک رشته گفتار دنبال مینماییم یاوری کند.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 26ـ شناختن نیک و بد را پایههایی درباید (یک از یک)
از چیزهایی که میدان را به بدکاران فراخ گردانیده و زبانشان را باز ساخته جدا نبودن نیک از بد و شناخته نبودن آنهاست. زیرا اینان که خود بگناهان زیانآور بزرگی برخاستهاند آنها را بد نمیشمارند و مردم نیز بدی آنها را درنمییابند و اینست با همهی گناهکاری خود را پاک مینمایند و بمردم از در پندآموزی و برتریفروشی درمیآیند و با پیشانی باز زبان گشاده بدیگران خُرده میگیرند. چهبسا رخ میدهد که مردی که گناه بس بزرگی را کرده آن را گناه نشمارده بدستاویز چیزهای خُردی زبان بنکوهش دیگران باز میدارد.
امروز شما چون نیک نگرید خواهید دید پایهای برای نیک و بد میان مردم نمانده و هر گروهی چیزهایی را که خود نمیپسندند یا میپسندند بد یا نیک میشمارند. روشنتر گویم جز از دیدهی سود و دلخواه خود داوری نمینمایند. نیز خواهید دید هر زمان چیزهای دیگری بد یا نیک شمرده میشود و بهیاهو میافتد و سپس فراموش شده چیزهای دیگری بمیان میآید.
این خود گرفتاری بزرگیست که نیک و بد بهم آمیخته و پایهای برای شناختن آنها بازنمانده و با چنین حالی بسیار نابجاست که ما از مردم چشم نیکی داریم. در جایی که نیکیها شناخته نیست مردم چگونه توانند نیک باشند؟!
از روز نخست یکی از خواستهای ماست که باین گرفتاری چاره نماییم و پایهای برای نیک و بد گزاریم. این از کارهاییست که باید دین انجام دهد. اینکه ما همیشه نام «آیین زندگانی» میبریم و آن را از دین میشماریم این بازنمودن نیک و بد بخشی از آن خواهد بود و ما باید جداگانه از آن گفتگو داریم لیکن در اینجا اندکسخنانی میآوریم تا بخواستی که در این یک رشته گفتار دنبال مینماییم یاوری کند.
🌸
سرمایه اجتماعی ایرانیان.pdf
5 MB
📗 سرمایهی اجتماعی ایرانیان
✍️ نویساد
🔍 جُستار : این دفتر به این پرسشها پاسخ میدهد : سرمایهی اجتماعی یک مردمی چیست و چه ارجی دارد؟ سرمایهی اجتماعی ایرانیان در چه اندازه است؟ ارتباط میان سرمایهی اجتماعی و پیشرفت یک مردمی چه میباشد؟ چگونه میتوان به سرمایهی اجتماعی افزود؟
📊 شمار صفحهها : ۱۶۴
📝 بازپسین پراکنش : فروردین تا خرداد ۱۴۰۳
📚 کتابخانهی پاکدینی
🛎 این دفتر از سوی «باهَمادِ پاکدینان» و بدست «کوشادِ تلگرام» پراکنده میگردد.
💐
✍️ نویساد
🔍 جُستار : این دفتر به این پرسشها پاسخ میدهد : سرمایهی اجتماعی یک مردمی چیست و چه ارجی دارد؟ سرمایهی اجتماعی ایرانیان در چه اندازه است؟ ارتباط میان سرمایهی اجتماعی و پیشرفت یک مردمی چه میباشد؟ چگونه میتوان به سرمایهی اجتماعی افزود؟
📊 شمار صفحهها : ۱۶۴
📝 بازپسین پراکنش : فروردین تا خرداد ۱۴۰۳
📚 کتابخانهی پاکدینی
🛎 این دفتر از سوی «باهَمادِ پاکدینان» و بدست «کوشادِ تلگرام» پراکنده میگردد.
💐
📖 انکیزیسیون در ایران
🖌 احمد کسروی
🔸بخش دوم : در ایران با چه دشواریها روبرو شدیم؟..
🔹 7ـ این در ایران گرفتاری بزرگیست. (تکهی یک از یک)
این در ایران گرفتاری بزرگیست. من اگر بخواهم زیانهای این را شرح دهم باید کتاب جداگانه پردازم. یک جمله میگویم : این توده با این بدآموزیها نه تنها دارای حکومت دمکراسی نخواهد بود دارای هیچگونه سر و سامان نخواهد بود و نتواند بود. [1] سرنوشتش همین خواری و درماندگیست که هست.
چندی پیش آقای دکتر میردامادی از مشهد بتهران آمده بود و با من دیدار کرد و باهم بگفتگو نشستیم. از سخنان دکتر یکی این بود : در این توده با حال کنونی ما هرچه بکوشیم بیهوده است. این بدآموزیها که درمیان مردمست نخواهد گزاشت هودهای[نتیجه] بدست آید. باین گفتهی خود دلیل آورده میگفت : در این کشور یکی از عادتهای زشت آن بود که دختر 9ساله و دهساله را به شوهر میدادند. ما آمدیم قانونی گذراندیم که دختر تا پانزده ساله نشده بشوهر ندهند ولی آیا آن قانون بکار بسته میشود؟ بکار بسته شدن قانون فرع آنست که مردم سودمندش دانند و پاسش دارند. قانونی که مردم آن را مخالف عقیده دانسته یک چیز تحمیلی میپندارند چه پاسش خواهند داشت؟!
آن قانون را که باید بکار بندد؟. پدر و مادر دختر ، مردی که خواستار است ، ملایی که اجرای عقد خواهد کرد ، کارمند ادارهی آمار که اختیار شناسنامه در دست اوست ، پاسبانان و کلانترِ کوی که نگهبانی باین کارها دارند ـ اینهایند که با آن قانون برخورد پیدا میکنند و باید بکار بندند ، در حالی که هیچیکی از اینها باور به آن ندارد و آن را یک چیز زورکی میشناسند. اینست میبینید با بودن آن قانون پیاپی دختران نهساله و دهساله را بشوهر میدهند.
بارها میبینید بدختری خواستگارانی آمده. دختر را پسندیدهاند ولی سال دختر کمست. میگویند : «آن در دست خودمانست. سجلش را درست میکنیم». راست هم میگویند در دست خودشانست و با دادن ده تومان و بیست تومان شناسنامه را تغییر توانند داد.
روزی با بودن من چنین سخنی رفت و من پرخاش کردم. گوینده چنین پاسخ داد :«ای آقا ! اصل کاری عقد است که آقا بخواند و حلال باشد. قانون مانون چیست؟! اینها را لامذهبها بمیان انداختهاند».
مردمی که دارای چنین اندیشههایند آیا میتوان چشم داشت که بهره از پیشرفت یابند؟.
دکتر میردامادی سخن از پاک و ناپاک رانده میگفت : این آبهای حوضها آلوده به میکربست و باید از آنها پرهیز کرد. ولی شما هرچه میخواهید بگویید. مردم آنها را کر میدانند که نه تنها پاک است ، پاککننده نیز هست.
آب سقاخانه که شما آن را پر از میکربهای بیماری میشناسید در دیدهی مردم شفا دهندهی بیماریهاست. بیماران از آن میخورند که شفا یابند.
بدکتر گفتم : یکی از آشنایان ما در اردبیل پزشک است. این مرد هم درس ملایی خوانده و هم دانشکدهی پزشکی را بپایان رسانیده و اکنون که بپزشکی میپردازد ، چون میخواهد آمپول بزند با دستور پزشکی سوزن و افزار را با آلکل میآلاید و سپس با دستور مذهب همه را در آب حوض فروبرده «تطهیر» میکند.
دو سال پیش که در تهران تیفوس و تیفوئید فزونی یافت و وزارت بهداری آگهیها پراکنده بمردم دستور میداد که خود را پاکیزه نگه دارند و از شپش دوری گزینند روزی من سوار اتوبوس بودم و گفتگو بمیان آمد. ناگهان یکی باد در گلو انداخته بانگ برداشت : «ای بابا ، مگر ما مذهب نداریم. کارها دست خداست ، شپش چه کاره است». دیگران همه با او همآوازی نمودند. مانندهی این در اتوبوس یک بار دیگر رخ داد.
پانوشت :
1ـ دمکراسی چنانکه در بالا گفته شد بماند ، یک توده که خواهان پیشرفت و بهبود زندگانیش میباشد ، در این روزگار دستکم باید روی اجرای قانونها پا فشارد. ولی دیده میشود که ایرانیان قانونها را که مایهی سامان در کشورست «تحمیل» و «مایهی سلب آزادی» میشمارند و تا توانند از آن گردن میپیچند (مگر آنکه سودی ایشان را در آن باشد). کسانی که در آپارتمانها زندگی میکنند باین نکته گواهند. یک رشته قانونها که برای زندگی توأم با آسایش و خشنودی با همسایگان گزارده شده و برخی از آنها را نیز میتوانند با توافق دیگر گردانند ، کمتر کسی به آنها پروا یا پابندی نشان میدهد. ـ و
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸بخش دوم : در ایران با چه دشواریها روبرو شدیم؟..
🔹 7ـ این در ایران گرفتاری بزرگیست. (تکهی یک از یک)
این در ایران گرفتاری بزرگیست. من اگر بخواهم زیانهای این را شرح دهم باید کتاب جداگانه پردازم. یک جمله میگویم : این توده با این بدآموزیها نه تنها دارای حکومت دمکراسی نخواهد بود دارای هیچگونه سر و سامان نخواهد بود و نتواند بود. [1] سرنوشتش همین خواری و درماندگیست که هست.
چندی پیش آقای دکتر میردامادی از مشهد بتهران آمده بود و با من دیدار کرد و باهم بگفتگو نشستیم. از سخنان دکتر یکی این بود : در این توده با حال کنونی ما هرچه بکوشیم بیهوده است. این بدآموزیها که درمیان مردمست نخواهد گزاشت هودهای[نتیجه] بدست آید. باین گفتهی خود دلیل آورده میگفت : در این کشور یکی از عادتهای زشت آن بود که دختر 9ساله و دهساله را به شوهر میدادند. ما آمدیم قانونی گذراندیم که دختر تا پانزده ساله نشده بشوهر ندهند ولی آیا آن قانون بکار بسته میشود؟ بکار بسته شدن قانون فرع آنست که مردم سودمندش دانند و پاسش دارند. قانونی که مردم آن را مخالف عقیده دانسته یک چیز تحمیلی میپندارند چه پاسش خواهند داشت؟!
آن قانون را که باید بکار بندد؟. پدر و مادر دختر ، مردی که خواستار است ، ملایی که اجرای عقد خواهد کرد ، کارمند ادارهی آمار که اختیار شناسنامه در دست اوست ، پاسبانان و کلانترِ کوی که نگهبانی باین کارها دارند ـ اینهایند که با آن قانون برخورد پیدا میکنند و باید بکار بندند ، در حالی که هیچیکی از اینها باور به آن ندارد و آن را یک چیز زورکی میشناسند. اینست میبینید با بودن آن قانون پیاپی دختران نهساله و دهساله را بشوهر میدهند.
بارها میبینید بدختری خواستگارانی آمده. دختر را پسندیدهاند ولی سال دختر کمست. میگویند : «آن در دست خودمانست. سجلش را درست میکنیم». راست هم میگویند در دست خودشانست و با دادن ده تومان و بیست تومان شناسنامه را تغییر توانند داد.
روزی با بودن من چنین سخنی رفت و من پرخاش کردم. گوینده چنین پاسخ داد :«ای آقا ! اصل کاری عقد است که آقا بخواند و حلال باشد. قانون مانون چیست؟! اینها را لامذهبها بمیان انداختهاند».
مردمی که دارای چنین اندیشههایند آیا میتوان چشم داشت که بهره از پیشرفت یابند؟.
دکتر میردامادی سخن از پاک و ناپاک رانده میگفت : این آبهای حوضها آلوده به میکربست و باید از آنها پرهیز کرد. ولی شما هرچه میخواهید بگویید. مردم آنها را کر میدانند که نه تنها پاک است ، پاککننده نیز هست.
آب سقاخانه که شما آن را پر از میکربهای بیماری میشناسید در دیدهی مردم شفا دهندهی بیماریهاست. بیماران از آن میخورند که شفا یابند.
بدکتر گفتم : یکی از آشنایان ما در اردبیل پزشک است. این مرد هم درس ملایی خوانده و هم دانشکدهی پزشکی را بپایان رسانیده و اکنون که بپزشکی میپردازد ، چون میخواهد آمپول بزند با دستور پزشکی سوزن و افزار را با آلکل میآلاید و سپس با دستور مذهب همه را در آب حوض فروبرده «تطهیر» میکند.
دو سال پیش که در تهران تیفوس و تیفوئید فزونی یافت و وزارت بهداری آگهیها پراکنده بمردم دستور میداد که خود را پاکیزه نگه دارند و از شپش دوری گزینند روزی من سوار اتوبوس بودم و گفتگو بمیان آمد. ناگهان یکی باد در گلو انداخته بانگ برداشت : «ای بابا ، مگر ما مذهب نداریم. کارها دست خداست ، شپش چه کاره است». دیگران همه با او همآوازی نمودند. مانندهی این در اتوبوس یک بار دیگر رخ داد.
پانوشت :
1ـ دمکراسی چنانکه در بالا گفته شد بماند ، یک توده که خواهان پیشرفت و بهبود زندگانیش میباشد ، در این روزگار دستکم باید روی اجرای قانونها پا فشارد. ولی دیده میشود که ایرانیان قانونها را که مایهی سامان در کشورست «تحمیل» و «مایهی سلب آزادی» میشمارند و تا توانند از آن گردن میپیچند (مگر آنکه سودی ایشان را در آن باشد). کسانی که در آپارتمانها زندگی میکنند باین نکته گواهند. یک رشته قانونها که برای زندگی توأم با آسایش و خشنودی با همسایگان گزارده شده و برخی از آنها را نیز میتوانند با توافق دیگر گردانند ، کمتر کسی به آنها پروا یا پابندی نشان میدهد. ـ و
🌸
📖 کتاب «در پاسخ حقیقتگو»
🖌 احمد کسروی
🔸 27ـ چهار سنجه [=معیار] برای شناختن نیک و بد (یک از یک)
باید دانست به نیک و بد از چند راه توان درآمد و از چند دیده در آن توان نگریست : یکی از دیدهی آزادگی و پاکی روان ، و دوم از دیدهی آرامش و سامان زندگانی ، و سوم از دیدهی پیشرفت کار جهان ، و چهارم از دیدهی پایداری کشور و سرفرازی توده. زیرا پارهای بدیها آنست که با پاکی روان نسازد و نشان پستی و آلودگی آن باشد و پارهی دیگر سامان و آرامش زندگی را بهم زند و باز برخی کار جهان را از پیشرفت بازدارد و برخی مایهی نابودی توده گردد. ما در گفتار خود همهی اینها را روشن خواهیم گردانید. ولی ما در اینجا بیشتر از بدیها سخن خواهیم راند و بشمردن نیکیها نخواهیم پرداخت.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 27ـ چهار سنجه [=معیار] برای شناختن نیک و بد (یک از یک)
باید دانست به نیک و بد از چند راه توان درآمد و از چند دیده در آن توان نگریست : یکی از دیدهی آزادگی و پاکی روان ، و دوم از دیدهی آرامش و سامان زندگانی ، و سوم از دیدهی پیشرفت کار جهان ، و چهارم از دیدهی پایداری کشور و سرفرازی توده. زیرا پارهای بدیها آنست که با پاکی روان نسازد و نشان پستی و آلودگی آن باشد و پارهی دیگر سامان و آرامش زندگی را بهم زند و باز برخی کار جهان را از پیشرفت بازدارد و برخی مایهی نابودی توده گردد. ما در گفتار خود همهی اینها را روشن خواهیم گردانید. ولی ما در اینجا بیشتر از بدیها سخن خواهیم راند و بشمردن نیکیها نخواهیم پرداخت.
🌸
📖 انکیزیسیون در ایران
🖌 احمد کسروی
🔸بخش دوم : در ایران با چه دشواریها روبرو شدیم؟..
🔹 8ـ عادت شده زشتیش از میان رفته : (تکهی یک از یک)
هر کاری همانکه عادت شد زشتیش از میان میرود. در ایران هم این دوتیرگی در میانهی دولت و مردم عادت شده و کمتر کسی زشتی آن را درمییابد.
اگر فراموش نشده در سال 1322 چون جنگ اروپا دامنهاش بآسیا کشیده و سفر در بیرون از ایران سختیها داشت دولت قدغن کرد که ایرانیها بمکه نروند. در آن سال از این کشور ششهزار تن از راه قاچاق بمکه رفتند.
میتوان گفت که بسیاری از ایشان از قدغن دولت تحریک شده از روی باورهای کیشی ثواب حج آنسال را بیشتر از سالهای دیگر پنداشتند. رشوهها دادند ، نیرنگها بکار بردند ، از مرزها قاچاقی گذشتند ، در راهها صد گزند و آسیب دیدند. در همان سال بود که در مکه ابوطالب یزدی را بعنوان آنکه میخواسته خانهی کعبه را از ناپاکیها بیآلاید دستگیر ساختند و گردنش زدند.
با چنان حالی رفتند و بیباکانه بازگشتند و با پیشانی باز و سری فراز در شهرهای خود سه روز برای پذیرایی مردم نشستند و چون حاجی شده بودند ارج بیشتر یافتند. نه کسی ایراد گرفت ، نه کسی آنها را گناهکار شمرد. بلکه چون ابوطالب کشته شده بود حاجیها زبانشان بدولت دراز بود که چرا باعتراض نپرداخته. بگفتهی عوام چیزی هم دستی طلبکار شده بودند.
شگفتتر آنکه روزنامهها نیز بدولت ایراد گرفتند و یکی نبود بگوید : «کسانی که از کشور قاچاقی رفتند و قانون را شکستند باید کیفر یابند».
این نمونهی دیگری از حال توده است. آیا چنین مردمی بهره از مشروطه توانند برد؟! بیخرد آن کسانیند که از این توده چشم پیشرفت دارند ، بیخرد آن کسانیند که این آلودگیها را میبینند و تکانی بخود نمیدهند و بچاره نمیپردازند!
ما گاهی چیزهایی میشنویم که بسیار مایهی افسوست. مثلاً یک دسته در این اندیشهاند که سرچشمهی بدبختیهای ایران بدی اوضاع اقتصادیست. اگر اوضاع اقتصادی نیک شود همهی دردها چاره خواهد پذیرفت. [1] آیا این سخن راستست؟. آیا نباید گفت این کسان از شناختن دردها و بدبختیهای توده بیگانهاند؟. آیا این نادانیها درمیان توده از نداری و گرسنگی پدید آمده؟!. آیا آن ششهزار تن گرسنه و نادار بودند؟!.
اگر روزی حال اقتصادی ایران بهتر شد و کسی گرسنگی نکشید آیا این نادانیها نیز از میان خواهد رفت؟!
یک دستهی دیگر برآنند که چون «تعلیمات همگانی» اجرا شود و در همهجا دبستانها برپا گردد ، مردم درس خوانده از این نادانیها دور خواهند شد.
این هم راست نیست. با این حالِ توده و با این باورهای زهرآلود و با این کارشکنیهای ملایان شما تا صد سال دیگر نخواهید توانست در همهجا دبستان برپا گردانید.
آنگاه مگر درس خواندن این نادانیها را ریشهکن میسازد؟!. شما اگر جستجو کنید خواهید دید در همین تهران بسیاری از درسخواندگان آلودهی همان بدآموزیهایند. سه سال پیش من به قزوین رفته بودم. روزی به عدلیه رفتم دادستان و بازپرس دینداری خود را برخ من کشیده میگفتند : «این قانونها تحمیلیست. ما اجباراً بآنها عمل میکنیم». دادستان میگفت : «من هر کجا توانستم جلو قانون را میگیرم». اینها را میگفتند و بخود میبالیدند.
این درسخواندگان یا بمادیگری گراییده یکباره پشت پا بهمه چیز میزنند یا در چنگال بدآموزیهای کیشی بازمانده با آنها بسر میبرند.
یک دستهی دیگر باشتباه بدتری افتادهاند. بگمان آنها توده هرچه بود بوده. همان که یک دستهی بافهم رشتهی کارها را بدست گرفتند آنها را راه توانند برد. این اندیشه در ایران بسیار رواج دارد ولی بسیار غلطست. در یک توده باید کوشید و تا آنجا که تواند بود افراد را نیک گردانید. یک تودهی درمانده و آلوده را با هیچ زوری پیش نتوان راند. بویژه در کشور مشروطه که باید اختیار در دست توده باشد و خودشان خود را راه برند.
اساساً در ایران سرچشمهی بدبختیها شناخته نشده. کسانی که دلهاشان بتوده میسوزد و میخواهند کوششهایی کنند و مردم را بتکان آورده براه پیشرفت اندازند دردها را نشناخته درمانش هم ندانستهاند. در ایران بدآموزیهای زهرآلودِ گوناگون رواج یافته که بدتر از همه بدآموزیهای ملایان است.
پانوشت :
1ـ این سخن تا سالهای پنجاه «ترجیع بند» سخنرانیهای «چپیها» در ایران بود. آنچه این سخن را از زبانشان انداخت پیشامدهای سال 57 و پس از آن بود! ـ و
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸بخش دوم : در ایران با چه دشواریها روبرو شدیم؟..
🔹 8ـ عادت شده زشتیش از میان رفته : (تکهی یک از یک)
هر کاری همانکه عادت شد زشتیش از میان میرود. در ایران هم این دوتیرگی در میانهی دولت و مردم عادت شده و کمتر کسی زشتی آن را درمییابد.
اگر فراموش نشده در سال 1322 چون جنگ اروپا دامنهاش بآسیا کشیده و سفر در بیرون از ایران سختیها داشت دولت قدغن کرد که ایرانیها بمکه نروند. در آن سال از این کشور ششهزار تن از راه قاچاق بمکه رفتند.
میتوان گفت که بسیاری از ایشان از قدغن دولت تحریک شده از روی باورهای کیشی ثواب حج آنسال را بیشتر از سالهای دیگر پنداشتند. رشوهها دادند ، نیرنگها بکار بردند ، از مرزها قاچاقی گذشتند ، در راهها صد گزند و آسیب دیدند. در همان سال بود که در مکه ابوطالب یزدی را بعنوان آنکه میخواسته خانهی کعبه را از ناپاکیها بیآلاید دستگیر ساختند و گردنش زدند.
با چنان حالی رفتند و بیباکانه بازگشتند و با پیشانی باز و سری فراز در شهرهای خود سه روز برای پذیرایی مردم نشستند و چون حاجی شده بودند ارج بیشتر یافتند. نه کسی ایراد گرفت ، نه کسی آنها را گناهکار شمرد. بلکه چون ابوطالب کشته شده بود حاجیها زبانشان بدولت دراز بود که چرا باعتراض نپرداخته. بگفتهی عوام چیزی هم دستی طلبکار شده بودند.
شگفتتر آنکه روزنامهها نیز بدولت ایراد گرفتند و یکی نبود بگوید : «کسانی که از کشور قاچاقی رفتند و قانون را شکستند باید کیفر یابند».
این نمونهی دیگری از حال توده است. آیا چنین مردمی بهره از مشروطه توانند برد؟! بیخرد آن کسانیند که از این توده چشم پیشرفت دارند ، بیخرد آن کسانیند که این آلودگیها را میبینند و تکانی بخود نمیدهند و بچاره نمیپردازند!
ما گاهی چیزهایی میشنویم که بسیار مایهی افسوست. مثلاً یک دسته در این اندیشهاند که سرچشمهی بدبختیهای ایران بدی اوضاع اقتصادیست. اگر اوضاع اقتصادی نیک شود همهی دردها چاره خواهد پذیرفت. [1] آیا این سخن راستست؟. آیا نباید گفت این کسان از شناختن دردها و بدبختیهای توده بیگانهاند؟. آیا این نادانیها درمیان توده از نداری و گرسنگی پدید آمده؟!. آیا آن ششهزار تن گرسنه و نادار بودند؟!.
اگر روزی حال اقتصادی ایران بهتر شد و کسی گرسنگی نکشید آیا این نادانیها نیز از میان خواهد رفت؟!
یک دستهی دیگر برآنند که چون «تعلیمات همگانی» اجرا شود و در همهجا دبستانها برپا گردد ، مردم درس خوانده از این نادانیها دور خواهند شد.
این هم راست نیست. با این حالِ توده و با این باورهای زهرآلود و با این کارشکنیهای ملایان شما تا صد سال دیگر نخواهید توانست در همهجا دبستان برپا گردانید.
آنگاه مگر درس خواندن این نادانیها را ریشهکن میسازد؟!. شما اگر جستجو کنید خواهید دید در همین تهران بسیاری از درسخواندگان آلودهی همان بدآموزیهایند. سه سال پیش من به قزوین رفته بودم. روزی به عدلیه رفتم دادستان و بازپرس دینداری خود را برخ من کشیده میگفتند : «این قانونها تحمیلیست. ما اجباراً بآنها عمل میکنیم». دادستان میگفت : «من هر کجا توانستم جلو قانون را میگیرم». اینها را میگفتند و بخود میبالیدند.
این درسخواندگان یا بمادیگری گراییده یکباره پشت پا بهمه چیز میزنند یا در چنگال بدآموزیهای کیشی بازمانده با آنها بسر میبرند.
یک دستهی دیگر باشتباه بدتری افتادهاند. بگمان آنها توده هرچه بود بوده. همان که یک دستهی بافهم رشتهی کارها را بدست گرفتند آنها را راه توانند برد. این اندیشه در ایران بسیار رواج دارد ولی بسیار غلطست. در یک توده باید کوشید و تا آنجا که تواند بود افراد را نیک گردانید. یک تودهی درمانده و آلوده را با هیچ زوری پیش نتوان راند. بویژه در کشور مشروطه که باید اختیار در دست توده باشد و خودشان خود را راه برند.
اساساً در ایران سرچشمهی بدبختیها شناخته نشده. کسانی که دلهاشان بتوده میسوزد و میخواهند کوششهایی کنند و مردم را بتکان آورده براه پیشرفت اندازند دردها را نشناخته درمانش هم ندانستهاند. در ایران بدآموزیهای زهرآلودِ گوناگون رواج یافته که بدتر از همه بدآموزیهای ملایان است.
پانوشت :
1ـ این سخن تا سالهای پنجاه «ترجیع بند» سخنرانیهای «چپیها» در ایران بود. آنچه این سخن را از زبانشان انداخت پیشامدهای سال 57 و پس از آن بود! ـ و
🌸