پاکدینی ـ احمد کسروی
7.72K subscribers
8.62K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
ولی در فلسفه این پروا را ندارند و فرقی میانه‌ی دریافت و اندیشه با گمان و پندار نمی‌گزارند و هیچگاه دربند آن نیستند که در برابر زمینه‌های بن‌بست بخاموشی گرایند و در هر کجا چون کاری از دریافت یا اندیشه برنیاید پای پندار را پیش می‌کشند بلکه از انگار (فرض) هم چشم نمی‌پوشند. آیا افسانه‌ی «عقول عشره» و عنوان وحدت وجود انگار نیست؟.. آیا چه دلیلی بر استواری آنها درمیان بوده؟.. گیرم این را بپذیریم که خدا جز یک چیز نمی‌توانست آفرید و دیگر آفریده‌ها با دست آن یک چیز پدید آمده ـ چنین پندار بیپایی را استوار بداریم این از کجاست که آن چیز خرد بوده؟.. وانگاه خرد در اینجا به چه معناست؟.. آیا خود آن خرد که شما می‌گویید انگار نیست؟!.. از این می‌گذریم. آیا از کجاست که هر خردی تنها یک چرخ و یک خرد می‌آفریند؟!. دریغا اینهمه انگارهای بیپا از بهر چیست؟!.

آیا ما چه راهی بدانستن آغاز آفرینش داریم؟! اگر در چنین زمینه‌ای خاموش بنشینیم آیا چه زیانی خواهیم داشت؟! این راست است که هر کس می‌خواهد آن را دریابد و بداند ولی چون راه نیست جز خاموشی چه چاره باید کرد؟!

این هنر نیست که در زمینه‌ای که راه بروی دریافت و اندیشه بسته است کسانی با پندار و گمان سخنانی بافند. این کار گذشته از تیرگی خرد این زیان را دربر خواهد داشت که هر دسته گفتار دیگری رانند و درمیانه کشاکش پدید آید و پراکندگی رخ دهد و مایه‌ی گرفتاری برای توده پیدا گردد.

ببینید : مردی که برانگیخته‌ی خدا بوده و انبوهی از مردم او را پذیرفته برازهای گیتی دانایش می‌شماردند چون «روان» را از او می‌پرسند درآمدن بآن گفتگو را روا نشمارده چنین پاسخ می‌دهد : «روان از کار پروردگار است» (قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي) (1) ولی در فلسفه چه کاری کرده‌اند؟.. این را بتازگی یکی از دوستان (2) نگاشته که مجلسی در یکی از کتابهای خود گفته‌های فیلسوفان را درباره‌ی روان و جان گرد آورده و چنانکه او می‌شمارد بیست و نه گفته‌ی گوناگون درمیانست. آیا اینهمه گفتار از کجا پدید می‌آید؟.. نه اینست که چون راهی بدانستن و شناختن نیست جویندگان بدامن پندار و انگار می‌آویزند و هر کس سخن دیگری می‌راند؟.. این شگفتتر که با اینهمه گفتگو هنوز به نتیجه‌ای نرسیده‌اند بجای خود ، آن تفاوتهایی که میانه‌ی جان و روان پدیدار است (3) درنیافته و بیشتر ایشان جان از روان جدا نشمارده‌اند و آنان که این دو را جدا گرفته‌اند اینان نیز بآن تفاوتها درنرسیده‌اند.


پابرگیها :
1ـ سوره‌ی اسراء ، تکه‌ای از آیه‌ی 85.
2ـ آقای مدرسی چهاردهی. (پیمان)
3ـ ما در گفتار دیگری از جان و روان گفتگو کرده و این تفاوتها را بازنموده‌ایم. (پیمان) [نک. بکتاب «در پیرامون روان»]


🌸
(همبسته با نوشتار بالا)
.
📖 دفتر «در راه سیاست» ، نشست هفتم ، (46 تا 50)

🖌 احمد کسروی

🔸 ٥٠ ـ نبردی درمیانه‌ی خرد و بیخردیها آغاز شده :


می‌توانم این سخن را بگونه‌ی دیگری روشن گردانم. امروز در جهان نبردهای گوناگون می‌رود : نبرد نژادها با همدیگر ، نبرد دولتها با یکدیگر ، نبرد بی‌چیزان با چیزداران ، نبرد غرب با شرق ، نبرد کهنه با تازه ، نبرد دانشها با نادانیها ، نبرد نیکیها با بدیها ، نبرد خردمندی با بیخردیها ، اینها نبردهاییست که در جهان روانست و بی‌هایهوی و یا باهایهوی پیش می‌رود.

این نبردها برخی ستوده و نیکست و برخی ناستوده و بد می‌باشد. ما در نبرد دانشها با نادانیها و نبرد نیکیها با بدیها پا درمیان می‌داریم و در نبرد خردمندی با بیخردیها درفشدار می‌باشیم.

ما این زمینه را دنبال کرده رویه‌ی دانش بآن داده‌ایم. ما نشان داده‌ایم که در آدمیان گوهری به نام خرد هست که شناسنده‌ی نیک و بد و سود و زیانست و در این باره بایرادها پاسخ داده‌ایم. نشان داده‌ایم که اگر آدمیان پیروی از خرد کنند زندگانی رویه‌ی دیگری خواهد گرفت و بدیها ده بر یک کمتر خواهد گردید. اینها را با دلیل استوار بازنموده ، آنگاه برای تکان دادن بخردها کوششهایی بکار برده‌ایم.

دوازده سالست که در این راه کوشیده‌ایم. دانشها ـ یا بهتر گویم : لغزشهای دانشمندان ـ سنگهایی بر سر راه غلتانیده بود. دانشمندان خرد را بآن معنی که گفته‌ی ماست نمی‌شناختند ، به نیک بودن آدمی باور نمی‌داشتند ، زندگانی را نبرد می‌پنداشتند. ما بهمه‌ی اینها پاسخ داده راه پیشرفت را هموار گردانیده‌ایم.

ما در ایرانیم و نیکی ایران را می‌خواهیم. ولی میدان کوششهای ما همه‌ی جهانست و از گام نخست در راه نیکی جهان گامهایی برداشته‌ایم.

اینها را در پاسخ کسانی می‌گویم که می‌پرسند : «کوششهای نیکخواهانه چه باشد و از کجا آغاز گردد؟..». می‌خواهم بگویم ما بکوششهای نیکخواهانه آغاز کرده‌ایم و این راه که می‌رویم آن خواست را نیز دربر می‌دارد.

در اینجا سخنان من از سیاست بپایان می‌رسد. هفت یا هشت نشست گفتگو کردیم و خواستم ، هم دیگران بدانند که ما از سیاست برکنار نمی‌باشیم و هم پایه‌ای برای رفتار و کردار آینده‌ی خودمان گزارده شود و چگونگی همبستگی با دولتهای همسایه دانسته گردد.

در پایان می‌توانم سخنان خود را در چند جمله کوتاه گردانم :

ما نیکخواه جهانیم و به نیکی آن کوشیده می‌خواهیم آواز خود را بگوش همه‌ی نیکخواهان برسانیم. در همان حال ایران را میهن خود شناخته ایرانیان را درمیان توده‌ها سرفراز می‌خواهیم و در این راه نیز گامهایی برمی‌داریم. چیزی که هست ما این سرفرازی را جز در نتیجه‌ی پیراستگی و آراستگی توده نشدنی شناخته بیش از همه باینها می‌کوشیم.

پایان


🌸
(همبسته با نوشتار بالا)
.
📖 در پیرامون فلسفه (بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔸 گفتار با کردار توأم باید بود ـ2 (تکه‌ی دو از دو)


تفاوت دیگر میانه‌ی دین و فلسفه اینست که دین زبان ساده بکار می‌برد ، از میان زندگانی دور نشده جز از آنچه در پیش چشمهاست بگواهی نمی‌طلبد.

«آیا جهان را که آفریده؟.. این زمین و آن آفتاب و آن ستاره‌ها اینها را که بهم پیوند داده؟.. کودک بجهان نیامده روزیش در پستان مادر آماده شده آیا که آن را آماده نموده؟! پستترین چهارپا و تندخوترین درنده بچه‌ی خود را می‌پرورد و تا به بزرگی نرسیده از نگهداری و پرستاری بازنمی‌ایستد آیا این را که بآنها آموخته؟!.. نمی‌بینید باران می‌بارد و سبزه‌ها از آب سیراب می‌گردد؟! نمی‌بینید آفتاب می‌گردد و شب و روز از آن پدید می‌آید؟! اینها را که سامان داده؟!.. »

اینست زبان دین! زبانی که هر کس می‌فهمد و هر دلی از آن تکان می‌خورد! دین زبان طبیعت است و گواهی‌ای را که جهان درباره‌ی آفریدگار دارد بازمی‌نماید. سخن کوتاه کنیم : دین ساده‌ترین و راستترین زبان را دارد. ولی فلسفه زبانش نافهمیده است و اندیشه‌ها را بسنگلاخ می‌کشاند و از پا می‌اندازد. واجب الوجود و ممکن الوجود ، علت و معلول ، حُدوث و قدم ذاتی ، جوهر و عرض ، وجود بحت بسیط ... اینها از دریافتها دور است. کسانی تا بارها نشوند آشنا نمی‌گردند و دلیلی که با اینها پرداخته شود دل را تکان نمی‌دهد. گیرم که کسی درماند و پاسخ نتوانست هرگز نخواهد گروید. درماندن و پاسخ نتوانستن جز از گرویدن و باور کردن می‌باشد‌‌.

آن نه دلیل است که با زور در دل جا دهند و نافهمیده بر زبان رانند. دلیل آن را گویند که شنونده دریابد و دل بدان گرم سازد. آن را گویند که از شنیدنش رخساره روشن گردد و چشمها درخشیدن گیرد.

اگر جهان را بسنجیم سراسر یک‌دستگاه و از اینجا یگانگی آفریدگار پدیدار است. دیرینیان اگر خدایان بیشمار را می‌پرستیدند از آنجا بود که جهان را یک‌دستگاه نمی‌شناختند. ولی امروز کسی چنان لغزشی را نخواهد داشت.

در زمانهای دیرین نیز همینکه پیغمبران برخاستند و با زبان ساده‌ی خود یک‌کارگاه بودن گیتی را بازنمودند مردمان بر یگانگی خدا گرویدند. چیزی بدین آسانی ببینید در فلسفه آن را با چه زبان نافهمیده‌ای بازمی‌نمایند. (1)
این شگفت که اینان می‌پندارند دین چون برای عامیان بوده اینست آن زبان را برگزیده ، ولی نه چنانست. امروز همه‌ی دانشها با همین زبان پیش می‌رود. این خود از فیروزیهای دین است که فرستادگان خدا فریب فلسفه را نخورده و زبان او را بکار نبرده‌اند.

اگرچه از این گفتار ما بیرون است ولی از آنجا که نمونه‌ی نیکی از بیراهی فلسفه می‌باشد می‌نگارم : بتازگی یکی از دانشمندان گفتاری فرستاده (2) و از آن چنین پیداست در فلسفه گفتگویی هم درباره‌ی نیست‌ها (چیزهای نابوده یا بگفته‌ی خودشان معدومات) داشته‌اند و در این زمینه کشاکش نموده‌اند که آیا نیست‌ها چگونگی (3) دارند یا نه. یکی از ایشان پاسخ داده نیست‌ها چگونگی دارند ولی آنها نیز نیست می‌باشد. چنین مثل آورده : مردی نابوده بر اسب نابوده سوار می‌شود و شمشیر نابوده بدست می‌گیرد و آن را تکانهای نابوده‌ای می‌دهد ، بر سر او کلاه نابوده‌ای هست که رنگهای نابوده دارد.

نمی‌دانم از این گفتگو چه سودی تواند بود؟!.. ما را با نابودگان چه کار است؟!.. آیا از این کشاکش چه نتیجه می‌خواسته‌اند؟!.

این شگفتتر که من این گفتگو را با یکی می‌نمودم او چنین پاسخ داد : در فلسفه چون هستی را بر دو گونه گرفته‌اند : هستی بیرونی و هستی پنداری (وجود خارجی ، وجود ذهنی) این در دنباله‌ی آن گفتگو است که از نابودگان سخن می‌رانند. گفتم همین یک ایراد دیگر است. چرا کسانی از هستی پنداری گفتگو نمایند و آن را با هستی بیرونی همسنگ گیرند. این بدان می‌ماند شما هزار ریال پول که دارید خودِ آن را یکی شمارید و پندارش را در دلتان یکی. چنین کاری با خرد چگونه می‌سازد؟! آیا از آن چه سودی می‌توانید برداشت؟!

در فلسفه گذشته از آنکه پایه‌ی جستجو را گمان و پندار گرفته‌اند این لغزش را هم دارند که به هر زمینه‌ای از سودمند و ناسودمند پرداخته‌اند. اینان می‌گویند : پس خدا اندیشه را برای چه داده؟! می‌گویم : این بدان می‌ماند کسی پیاپی راه پیماید و به هر سو رو آورده در بیابانها و کوهها بیهوده بگردد و چون ایراد گیرند پاسخ گوید : پس خدا پا را برای چه داده؟!

پیداست خدا پا و اندیشه و هر گونه ‌اندام و نیروی دیگری که بخشیده خرد را سرپرست آنها ساخته. در هر کاری باید خرد را راهنما گردانید و از کوشش و جنبش سودی را خواستار بود. آیا خرد می‌پذیرد که کسانی جلو پندار را رها نموده تا بگفتگو از نابوده‌ها پیش روند؟!


👇
دوباره می‌گویم : برخورد ما با فلسفه تنها در زمینه‌ی جستجو از خدا و جهان آینده می‌باشد. از دیگر باره‌ها گفتگو نداریم. چیزی که هست امروز فلسفه هم تنها در روی همین زمینه بازمانده و دیگر باره‌ها همه ازو جدا گردیده. هرچه هست در این باره گفتار بسیار آورده‌ایم و بیش از این نمی‌خواهیم بآن بپردازیم ولی همیشه امیدواریم مردان پاکدل آنچه را می‌شناسند و می‌دانند بنگارند و گواهی دریغ نگویند.

ما امروز در زمانی هستیم که کمتر مانند داشته و بآسانی می‌توانیم لغزشها و نارواییهای گذشته را جبران نماییم. ما برآنیم دین را بسادگی خود برگردانیم و همیشه از خدا یاری امید می‌داریم.


پانوشتها :
1ـ در کتابی که در دست است در این باره چنین می نگارد : «انه لو فرضنا واجب وجود آخر فلابد ان یتمیز احدهما عن الاخر حتی یقال هذا و ذالک و التمییز اما بذاتی او عرضی و ان کان التمیز بعرضی فهذ العرضی لایخلو اما ان یکون فی کل واحد منها اوفی احدهما ...» بدینسان یک نیم صفحه را پر ساخته. اینان تو گویی پرده‌ی طبیعت را دریده و در آنسو به یک زمینه‌ی بسیار روشنی درآمده بودند که بدینسان دستگاه پهنی درچیده چرخها و ابزارهای فلسفه را بکار انداخته‌اند و این را فراموش کرده‌اند که راه ما بخدا همین جهانست و بس و از این راه آن پندارها که شما می‌بافید هرگز بدست نمی‌آید و آفریدگار که ما ناگزیر آن را باور نموده می‌پذیریم چندان بزرگ است که بدین گستاخی پندار بافتن درباره‌ی آن بدترین خطاست. (پیمان)
2ـ آقای حاجی سراج انصاری گفتاری زیر عنوان «پیمان و داوری خرد» فرستاده‌اند که در شماره‌های دیگر چاپ خواهد شد. در آنجا از کتاب شرح تجرید این عبارتها را می‌آورد : «اقول و من قال منهم باتصاف المعدوم بالصفات لایلتزم وجود تلک الصفات فی الخارج بل یقول کما ان الموصوف معدوم کذلک الصفات ایضا معدومة مثلا یقول رجل معدوم رکب علی فرس معدوم رکوبا معدوماً و بیده سیف معدوم یحرکه بحرکات معدومة و علی راسه قلنسوة معدومة ذات الوان معدومة فیلزم القول بکون محال الحرکات المعدومة و الالوان المعدومه امورا معدومة و لامغالطة فی ذلک» (پیمان)
3ـ در اینجا بمعنی «ماهیت» بکار رفته است.


🌸
(همبسته با نوشتار بالا)
.
📖 در پیرامون فلسفه (بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔸 ارج هر کسی چگونه دانسته می‌شود (تکه‌ی یک از سه)


چنانکه هر جنگجو بر دلیری می نازد و این بهنگام کارزار است که پای آزمایش بمیان آمده اندازه‌ی دلیری او پدیدار می‌گردد یک خردمند نیز بهتر از همه درمیان گفتگو آزموده می‌گردد و اندازه‌ی خرد او بدست می‌آید.

این نشان درستی خرد است که کسی چون سخنی را شنود آن را بسنجد و بیندیشد و اگر راست یافت بی‌ایستادگی بپذیرد و درپی گمان و باوری که خودش از پیش از آن داشت نباشد. خدا خرد را برای همین بخشیده. خرد ترازوی درست و نادرست است.

ولی آن که خردش ناتوان گردیده و از کار افتاده سخنی که می‌شنود بی‌آنکه بسنجد و بیندیشد از در ایستادگی درمی‌آید و لند و لند و نکوهش کم نمی‌کند و اگر بگفتگو نشست از شاخی بشاخی می‌پرد و ببهانه‌های بیجایی دست می‌یازد و پس از یک رشته کشاکش چون درمی‌ماند و راه را بروی خود بسته می‌یابد این زمان هم جز تا نیمه‌ی راه جلو نیامده و میانه‌ی درست و نادرست ایستگاهی می‌گیرد (بگفته‌ی خود میانه‌رو می‌شود). چه‌بسا زبان به پندآموزی باز می‌کند که شما تند می‌روید در هر کاری باید میانه‌رو بود. لیکن پس از دیرزمانی هم ، آن سخن را بنام خود در اینجا و در آنجا بازمی‌گوید : اینست نشان بیماری خردها.

ما بارها این را می‌بینیم و بر حال توده‌ی خود افسوس می‌خوریم. این می‌رساند مردم گذشته از گمراهی بدرد خودخواهی گرفتارند.

چندی پیش ما در گفتگو از فلسفه‌ی یونان یادی هم از منطق نمودیم و با زبان ساده بیهودگی آن را نشان دادیم. کسانی سخت برآشفتند. تو گویی چیز گرانبهایی را از دست داده‌اند دلگیریها نمودند ، بجای آنکه گفته‌ی ما را بسنجند و پاکدلانه آن را براست دارند بگله و نکوهش پرداختند ، بهواداری ارسطو جنب و جوش دریغ نگفتند. یکی از آنان نزد من آمده سر گفتگو را باز نمود :

ـ شما از منطق بد می‌نویسید؟! علمی بدان گرانمایگی شما از آن نکوهش می‌کنید؟!

+ چرا بد ننویسم؟!.. چرا نکوهش نکنم؟! یک چیز بیهوده‌ای که مایه‌ی فرسودگی هوشهاست چرا بیهودگی آن را بازننمایم؟!..

ـ پس چرا هزاران کسان این را نفهمیدند و تنها شما فهمیدید؟!.

+ همین گفته می‌رساند که از خرد بسیار دورید! این دلیل عامیانه‌ای بیش نیست! شما اگر پاسخی بگفته‌های ما دارید آن را بگویید وگرنه پاکدلانه با ما همداستان شوید. همه‌ی سخن ما اینست که در ده قرن گذشته خردها سست بوده و نادانیها ریشه دوانیده و این یکی از دلیلهای ماست که چیز بیهوده‌ای همچون منطق ارسطو بدینسان رواج گرفته و صدها کتاب درباره‌ی آن نوشته شده و ملیونها هوش و جُربُزه در راه آن نابود گردیده. اینکه یک تن درمی‌یابد آنچه را که دیگران درنمی‌یابند و هرچه می‌گوید با دلیل روشن می‌سازد و گمراهیهای هزارساله را بازمی‌نماید این گواه است او در پناه خداست ، دلیل است خدا باو یاری می‌کند ، گمراهان همیشه انبوه بوده‌اند. شما اگر صد سال زندگی کنید و همه‌ی آن را با گفتگو و جستجو بسر برید یک بار هم نیازمند منطق یونان نخواهید بود. این چیزیست بسیار روشن : منطق تا آنجا که نیاز هست در نهاد هر کسی نهاده و با جمله‌های کوتاه و ساده آن را بکار می‌بندد. این را چندی پیش دیده‌ام و برای شما بازمی‌گویم : مردی با پسری روبرو ایستاده بَرو پرخاش می‌کرد و درشتی و تندی از اندازه بیرون می‌ساخت. پس از همه چند مشتی هم بر سر و روی او نواخت. پسر همچنان آرام می‌ایستاد. سر پایین انداخته چیزی نمی‌گفت. پیرامونیان را دل بَرو سوخت یکی نزدیک آمده پرسید : «چرا پاسخش نمی‌دهی؟!.» پسر سر برآورده چنین گفت «پدرم است». با این جمله‌ی کوتاه او مقصود خود بازنمود و شنوندگان از چگونگی آگاه شده راه خود برگرفتند. من بیاد منطق ارسطو افتادم. این ارمغان یونان روا نمی‌شمارد آدمیان با این سادگی و آسانی کار را انجام دهند. خرسندی ندارد مردم با جربزه‌های ساده‌ی خدادادی بسازند. می‌خواهد همه‌ی آنها را بهم زند و یک رشته چیزهای نادرست و ساختگی بجای آنها بگزارد. از روی دستور آقای ارسطو آن پسر بایستی گفت : «این مرد پدر منست. به هر پدری نباید پاسخ داد. پس باین مرد نباید پاسخ داد». ببینید تفاوت از کجا تا کجاست؟

این کار یونانیان که بمردم گفتار یاد می‌دهند بدان می‌ماند که خوردن و خوابیدن و راه رفتن یاد بدهند و این ندانند اینها چیزهاییست آفریدگار در سرشت هر کسی سرشته و نیازی بیاد دادن ندارد.


🌸
سرمایه‌ی اجتماعی ایرانیان بخش4 .pdf
564.2 KB
📘 سرمایه‌ی اجتماعی ایرانیان

🔹 شایندگی از چیست؟

🔹 بخش چهارم : یک مردمی ، پیش از هر چیز نیازمند «آرمان مشترک»اند

🖌 نویساد


👈 فهرست بخشها


💐🌸🌹
📖 در پیرامون فلسفه (بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔸 ارج هر کسی چگونه دانسته می‌شود (تکه‌ی دو از سه)


چون بیهودگی منطق بسیار روشن است من آن را عنوان می‌کنم تا نشان دهم فلسفه‌ی ایشان نیز همین حال را دارد و از روی رستگاری و فیروزی نبوده که این بافندگیها را کرده‌اند. می‌خواهم آن کسانی که پس از بیست و اند قرن هنوز دست از دامن افلاطون و ارسطو برنداشته‌اند بخود بازآیند.

این سخنان را که گفتم آقای هوادار منطق نرم شد و چون پاسخی نمی‌توانست این زمان براه دیگر افتاد : «خوب منطق آن ارزش را ندارد که پاره‌ای گمان دارند. ولی این اندازه هم بی‌ارج نیست که شما می‌گویید. شما در هر چیزی تند می‌روید باید میانه‌رو بود ...»

از این سخن سخت افسرده گردیدم و ندانستم باین نادانی و بی‌آزرمی (1) چه پاسخی دهم.

گفتم : این خود بیراهی دیگر است و بدان می‌ماند که یکی بیمار و از درد خود ناآگاه باشد و چون پزشکی او را از دردش آگاهی داد تا دیری ایستادگی کرده نپذیرد و سپس چنین گوید : «نه آقای پزشک چندان که شما می‌گویید بیماری ندارم». بلکه زبان باز کرده نکوهشهایی هم از پزشک نماید. آیا با این بیمار چه باید کرد؟! آیا نباید گفت : اگر شما پزشکی می‌دانستید و درستی از نادرستی بازمی‌شناختید چرا پیش از این گرفتاری خود را درنمی‌یافتید؟! کنون شما نیز اگر راست می‌گویید چرا پیش از این بیهودگی منطق را (تا همان اندازه که خودتان می‌پذیرید) بر زبان نمی‌آوردید؟!.. چرا این راه میانه‌روی را تاکنون دنبال نمی‌کردید؟! من از این هم می‌گذرم : بگویید آن اندازه‌ی سودمند منطق کدام است؟!. کدام زمینه‌ایست که ما آغاز نمودیم و همین حال را از شما ندیدیم؟!.. هر چیزی را تا ما نگفته‌ایم بتندی دنبال می‌کنید و همینکه ما می‌گوییم میانه‌رو می‌شوید. پس چرا پیش از این درنمی‌یافتید؟!.»

شنیدنیست که همین کس سپس مرا دیدار نموده از منطق نکوهش آغاز می‌کند و بی‌آنکه از گفته‌های خود با من یادی نماید بگفتار درازی می‌پردازد.

در این سه سال هر زمینه را که ما عنوان نمودیم از رُماننویسی ، اروپاییگری ، عنوانهای پوچ (2) ، پیراستن زبان فارسی ، یاوه‌بافی ، منطق ، حکمت ؛ از یک دسته همین رفتار را دیدیم.

یکی دیگر بامضای س ـ م ـ ک نامه نوشته چنین می‌گوید : «فلسفه دیگر از میان رفته و کسی ارج بآن نمی‌گزارد تا اینهمه خرده بر آن گیرید!». آیا این سخن از دل پاکی برخاسته است؟! آیا این راست است که فلسفه از میان رفته است؟! (3) پس آن بیهوده‌ستایی از افلاطون و ارسطو که کسانی پیشه‌ی خود ساخته‌اند برای چیست؟!.

باز منطق و فلسفه اندک‌ارجی دارد. ما کسانی را می‌بینیم بر سر بی‌ارجترین چیزها از راستی رو برمی‌گردانند و با خرد نبرد می‌نمایند. در شماره‌های پارسال ما گفتاری درباره‌ی کلمه‌ی «بنده» که بیشتر مردم بجای «من» بکار می‌برند نگاشته یادآوری نمودیم که این هم مانند دیگر عنوانهای پوچ ناستوده است و باید رهایش کرد. چیزی باین مفتی کسانی دل از آن نمی‌توانند کند و چنین بهانه می‌آورند : «مقصود بنده‌ی خداست». اینان نمی‌اندیشند که با گزارش (تأویل) نمیتوان هر چیزی را درست کرد. خوب مگر تنها کلمه‌ی بنده است که بشود درباره‌اش فریبکاری نمود؟!.. تا دو سال پیش صد کلمه‌ی نابجا بکار می‌رفت و همگی می‌دانیم که یادگار زمانهای گرفتاری ایران بود و همه‌ی آنها معنای چاپلوسی را دربر داشت یکی هم این کلمه است. اگر مقصود از این «بنده‌ی خدا» است از چاکر و مخلص و فدوی چه مقصود است؟! از نادانی این را هنر می‌شمارند که به بیراهی پافشاری نمایند.


پانوشتها :

1ـ آزرم (ãzarm) = شرف

2ـ یکی از نبردهایی که پیمان از همان شماره‌ی یکم سال یکم پیش گرفت با واژه‌های پوچ همچون خان و میرزا و عنوانهایی مانند حضرتعالی ، قربان ، فدوی ، جان‌نثار ، چاکر و مانندهای آن بود که در آن زمان بفراوانی بکار می‌رفت و کمتر به زشتیشان ‌اندیشیده می‌شد. این نبرد هوادارانی یافت و پیمانیان در سال دوم انتشار آن ماهنامه ، شیرینی فیروزی را چشیدند زیرا دولت در مرداد 1314 با دستوری آن «مایه‌های ننگ» را بیکباره برداشت و از کار انداخت.

3ـ این نویسنده اگرچه خود را نهان داشته ما او را می‌شناسیم. زمانی هم گفتاری بدشمنی پیمان می‌نوشت و این نمونه‌ای از حال اوست. (پیمان)


🌸
📖 در پیرامون فلسفه (بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔸 ارج هر کسی چگونه دانسته می‌شود (تکه‌ی سه از سه)


همان آقای س ـ م ـ ک در نامه‌ی خود در پایان چنین خواستار می‌شود کلمه‌ی «صده» را که در نگارش خود آورده و آن را با صاد نوشته است همچنان چاپ کنند و چنین می‌نگارد : «کلمه‌ی صد و شصت و طوس و غلطیدن و غیره را که گروهی از نویسندگان با «سین» و «تا» می‌نویسند درست نمی‌دانم مگر آنکه دلیلی استوارتر از آنچه در دست دارند بیاورند».

این نوشته را درست بسنجید تا اندازه‌ی بیراهی نویسنده‌اش را دریابید. کسانی که صد و طوس و مانند آنها را با «سین» و «تا» می‌نویسند عنوانشان اینست که در زبان ایران طاء و صاد نبوده و این چیزیست بیگفتگو و روشن و آنگاه این کلمه‌ها را در نگارشهای پهلوی که در دست ماست آشکاره با «سین» و «تا» می‌نویسند و بیگمان حال کنونی آنها نادرست می‌باشد. چیزی باین روشنی و استواری را آقای س ـ م ـ ک بگردن نمی‌گیرد و این سرپیچی از دلیل را در پیش خود یک راهی از دلیری و سخت‌گمانی می‌پندارد و بدان می‌نازد. این نمونه‌ایست که کسانی تا چه اندازه گرفتارند و نمی‌توانند سر بفهم و خرد فرود آورند.

این بدان می‌ماند که پاره‌ای عامیان سرپیچی از قانون را هنر می‌انگارند و بدان می‌نازند. من بارها دیده‌ام کسی که در اتوبوس نهانی سیگار می‌کشد گردن راست می‌گیرد و بخود می‌بالد ، تو گویی کار بزرگی را انجام داده. همه‌ی اینها از سستی خرد و از بیماری مغز است.

کسی که سخنانی می‌راند و جز خشنودی خدا را نمی‌خواهد برو چه باک که کسانی گفته‌های او را دیر پذیرند و یا آنها را بنام خود بازگویند. چیزی که هست این رفتار نشان یک رشته بیماریهاست و اینست که نباید بی‌پروایی نمود و بچاره‌ی آنها نکوشید.

اینکه یکی سخن راستی را با دلیلهای خردمندانه می‌شنود و نمی‌پذیرد نشان است که ترازوی خردش از کار افتاده و او را نیروی شناختن راست از کج بازنمانده. نشانست که درونش تیره گردیده و درو پرتو راستی نمی‌تابد.

اینکه پس از یک رشته گفتگو نیمی از راست و نیمی از کج بهم درآمیخته بگفته‌ی خود «میانه‌روی» می‌نماید می‌رساند بدرد خودپرستی گرفتار است و گردن نهادن براستی را شکست خود می‌پندارد و بدینسان می‌خواهد پرده بروی آن شکست بکشد و نمی‌داند که این خود نادانی بزرگ می‌باشد.

اینکه پاره‌ای در این اندازه هم نایستاده زبان به پندآموزی باز می‌کنند بدین عنوان که «شما تند می‌روید و باید در هر کاری میانه رو بود ...» زشتکاری دیگریست.

اینکه پس از دیرزمانی آن راستی را بنام خود پراکنده می‌نماید نشانست که به نادرستی و خودنمایی نیز دچار است. چنین کسانی سنگ راه رستگاری هستند. خودشان بجایی نمی‌رسند و صدها دیگران را هم از راه بازمی‌دارند. اینان خود را ارجدار می‌شمارند ولی بسیار بی‌ارجند. اینان اگر فهم دارند باید این را بآسانی فهمند که در جایی که سخن از زبان پاکی بیرون می‌آید و شما آن را نمی‌پذیرید آیا دیگران از زبان آلوده‌ی شما چگونه خواهند پذیرفت؟! در جایی که شما در سخنی که می‌شنوید دست برده آن را دیگرگونه می‌سازید آیا هر کسی از شنوندگان در سخن شما همان رفتار را نخواهد کرد؟! آیا انجام این کردار چه می‌شود؟! دوباره می‌گویم : این کسان بی‌ارجترین آدمیان می‌باشند.

ما را هیچ گونه ادعایی نیست و در آرزوی هیچ گونه برتری نیستیم. دل بخدا بسته راه او را پاک می‌سازیم و رستگاری جهانیان را آرزو می‌نماییم. خدا نیز بما یاری می‌کند و ما را از لغزش نگاه می‌دارد. کسانی که خدا را می‌شناسند و نیکخواه جهان هستند باید پاکدلانه بما یاری کنند و با ما هم‌آواز باشند. از اینست که می‌توان برستگاری رسید.


🌸
(همبسته با نوشتار بالا)
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📖 در پیرامون فلسفه (بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔸 فیلسوف (تکه‌ی یک از یک)


کسانی در نامه‌هایی که می‌نگارند مرا «فیلسوف» می‌خوانند ناگزیرم بنگارم : «من از این نام بیزارم». این نام زمانی معنایی داشته ولی اکنون از عنوانهای پوچ بشمار است و کسانی که آن را بکار می‌برند از آن معنایی نمی‌خواهند. چنانکه از خودشان بپرسیم درمی‌مانند. هر کسی همینکه چند سخن رنگینی بافت و یا در رفتار و گفتار خود ساختگی نشان داد و یا موی سر و رو را ژولیده نگه داشت فیلسوفش می‌نامند. پاره‌ای دربند اینها نیز نبوده تنها بنام خوشامدگویی و رویه‌کاری[=ظاهرسازی] بهمدیگر این عنوان را می‌بخشند.

از آنسوی کسانی نیز این نام را می‌جویند و آن را فزونی برای خود پنداشته از شنیدنش خرسند می‌گردند.

چه‌بسا بکارهایی برخاسته در راه آن نام کوشش می‌نمایند.

اینها همه از کوتاهی خرد است. مرد باخرد بآن ساخته‌کاریها نمی‌پردازد ، سر بآنها فرونمی‌آورد. ما چنانکه از «خان» و «میرزا» و دیگر عنوانهای پوچ بیزاری داشتیم از این نیز بیزاری داریم و همی‌خواهیم پاکدینان پاکدل از آن دوری جویند و پاکی خود را باین بیهوده‌کاریها رخنه‌دار نسازند.

ما برآنیم بنیاد زندگانی همه بر راستی باشد.


🌸
📖 در پیرامون فلسفه (بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔸 جان و روان (تکه‌ی یک از دو)


چندی پیش کتابی بفارسی در فلسفه‌ی یونان چاپ شده پراکنده گردیده. در آن کتاب گفتاری نیز از روان آدمی یا بگفته‌ی خودش «نفس انسانی» دارد که با زبان بسیار ساده‌ای نگارش یافته. ما در جای دیگری از این کتاب و مانندهای آن گفتگو نموده زیان آنها را بازخواهیم نمود. ولی کنون را برای آنکه نمونه‌ای از فلسفه‌ی یونان در دسترس خوانندگان باشد این بخش را از آن در پیمان می‌آوریم و بخوانندگان یادآوری می‌کنیم که آن را با گفتاری که از دارنده‌ی پیمان در زمینه‌ی روان و جان در شماره‌ی 9 سال سوم چاپ یافته بسنجش بگزارند. پیمان

بباید دانست که هرگاه خواهیم که بدانیم که نفس انسانی یا هر جوهر دیگر که باشد آیا مجرد است از ماده یا نه بدو طریق آسان سهل الحصول این معنی را می‌توانیم دانست که هیچ شک و ریبی نماند. یکی آنست که لوازم و خواص مجرد را بماهو مجرد تفحص کنیم و ببینیم که چه چیزها اند که مخصوصند بمجرد. همین که این معنی را دانستیم که خواص مجرد چه چیز است بعد از آن ملاحظه می‌کنیم که خواص مذکوره در نفس انسانی موجود است یا نه : اگر موجود است بالضروره نفس هم مجرد خواهد بود. و اگر موجود نیست مجرد نخواهد بود. و طریق دیگر آنست که خواص صور مادیه را تفحص می‌کنیم که چه چیزند. و بعد از آنکه خواص آنها را دانستیم ملاحظه می‌کنیم که آنها در نفس موجودند یا نه. اگر موجودند ، نفس انسانی مادی خواهد بود. چه خواص صور مادیه درو یافت شده. و اگر موجود نیستند نفس بالضروره مجرد خواهد بود. چون این مقدمات مذکور شد اکنون بدان که از جمله خواص صور مادیه یعنی صورتهایی که حالند در ماده مثل صورت آتشی و صورت آبی اینست که هر قدر آن جسمی که محل است بزرگتر و بیشتر باشد آن صورت نیز البته بیشتر است و هر قدر که کمتر و کوچکتر است آن صورت نیز کمتر است. چه ظاهر است که صورت آتشی شعله بیش از صورت آتشی شرار(ه) است. حاصل کلام آنکه بسیاری و کمی صورت بادی تابع بسیاری و کمی جسم و محل است بحیثیتی که هر قدر بر جسم محل بیفزایند صورت نیز افزوده می‌شود و هر قدر که از جسم محل کم کنند بالضروره صورت نیز کم می‌شود. مثل جسم آتش و آب که گفتیم و این معنی بحسب عقل و حس بر همه کس ظاهر است و احتیاجی به بیان ندارد که گفته‌اند : «آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست» پس اگر نفس انسانی حال در بدن باشد مثل صورت آتشی و آبی می‌باید که اگر جسم انسانی بزرگتر از جسم انسانی دیگر باشد چنانکه این معنی بسیار واقع شده و می‌شود انسانیت او هم که عقل و تمیز است بیشتر از انسانیت آن دیگر است ، و حال آنکه این معنی لازم نیست.

👇
بلکه گاه باشد که انسانیت انسان حقیر البدن یعنی شعور و تمیزش بیشتر از انسانیت انسان عظیم الجثه باشد ، چنانکه این معنی بسیار مشاهده شده ، پس معلوم شد که اگر نفس انسانی حال در بدن می‌بود مثل سایر صور مادیه که گفتیم می‌بود و حال آنکه همچنین نیست ، پس نفس انسانی حال در بدن و مادی نباشد ، و دیگر از جمله‌ی صفات و خواص صور مادیه اینست که در هر جا که حلول کرده باشد جزء با کل در اسم شریک می‌باشد ، مثل صورت آتشی که در جسم آتش حلول کرده است ، چه هر جزء از اجزای او را که ملاحظه می‌کنی آتش است همچنانکه کلش آتش است ، و در آتش بودن هیچ تفاوتی درمیانه‌ی جزء و کل نیست و همچنین است حال جمیع صور مادیه ، پس اگر نفس انسانی مادی می‌بود و در بدن حلول کرده می‌بود مثل صور مادیه می‌بایست که جزء انسان هم مثل دست انسان باشد ، بجهت آنکه انسانیت درو هم حلول کرده است بنا بر فرض مذکور ، لیکن جزء انسان انسان نیست ، پس نفس انسانی حال در بدن نباشد ، و دیگر از جمله‌ی صفات صور مادیه اینست که در اکثر بلکه در جمیع احوال آن صور تابع اجسام خود می‌باشند و اگر نفس انسانی نیز مادی بودی بایستی که در اکثر بلکه در جمیع احوال و اوقات تابع بدن باشد و حال آنکه همچنین نیست ، بلکه بر خلاف مذکور است ، چه تابع بودن بدن مر نفس را امریست اظهر من الشمس فی رابعة النهار ، مجملاً اگر جمیع خواص صور مادیه را ملاحظه نمایند حال این منوالست که مذکور شد ، پس معلوم شد که نفس همچو اینها حال در بدن نیست بلکه مجرد است بجهت آنکه خواص و لوازم صور مادیه با او نیست چنانکه مذکور شد و مع‌ذلک خواص مجرد را دارد مثل عقل و تمیز و ادراک و دریافت امور علوم دقیقه‌ی خفیه‌ی عقلیه‌ی کلیه که بر جمیع عقلا ظاهر است که هیچ یک از امور مذکوره به تنهایی از صور مادیه نمی‌آید ، چه جای مجموع آنها ، پس هرگاه حال برین منوال بوده یعنی خواص صور مادیه بهیچ وجه من الوجوه در نفس یافت نشود ـ و مع ذلک لوازم مجرد همگی درو موجود باشند بالضروره نفس انسانی مادی نبوده مجر خواهد بود ، چه هر یک از دو طریق مذکوره به تنهایی بس است در اثبات تجرد و لاتجرد چیزی و ما به هر دو طریق اثبات کردیم که نفس مجرد است کما عرفت ، و مخفی نماند که بیان مذکور باعتبار طریق ثانی جاریست در نفوس حیوانیه و نباتیه هم و لازم می‌آید که آنها هم مجرد باشند ، چرا که خواص صور مادیه با آنها نیست و حق هم اینست که آنها هم مجردند چنانکه ارسطو طالیس در اثولوجیا مکرر تعریض و تصریح باین معنی کرده و علت اختیار بیان مذکور همین بود که تجرد نفوس مطلقاً درین ضمن ظاهر شود و معلوم شود که نفس مطلقاً مادی نمی‌تواند بود تا بنفس انسانی چه رسد که اشرف از آنست که این قسم تصورات محال در شأن او خیال توان کرد ، و عجب می‌دارم از جمعی که این اعتقاد کرده‌اند و هیچ بفکر خود و حقیقت خود نیفتاده‌اند که بدانند که محض طول و عرض و عمق و آنچه در این عرض بوده باشد نیستند و الا چه شرف بر سایر اجسام که ابعاد ثلثه و صور مادیه دارند خواهند داشت ، اگر چه این گروه بی‌شکوه را معلوم نیست که شرفی بر جسم من حیث انه جسم بوده باشد ، و ارسطو طالیس در اثولوجیا می‌فرماید : که جمعی که انکار تجرد نفس می‌کنند فی الحقیقت انکار ذات خود کرده‌اند ، چه اگر اندکی بفکر خود و ذات خود افتاده باشند بالبدیهه می‌دانند که در ایشان بعضی امور هست که وقوع آنها از جسم و جسمانی محالست ، مثل تمیزات صحیحه و شعور و بامور کلیه‌ی خفیه ، ولیکن می‌شاید که این طبقه را ادراک و شعور نبوده باشد بلکه همچنین خواهد بود که اگر شعور می‌داشتند منکر عقل و شعور نمی‌بودند ، چرا که هر چیز را بآن چیز می‌توان دانست کما یخفی.


🌸
✴️ سرمایه‌ی اجتماعی ایرانیان ✴️

🔸 (شایندگی در چیست؟)

در هفته‌های گذشته یک رشته نوشته‌هایی در زمینه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی ایرانیان و ارتباط آن با درماندگیهای کشور در این کانال آوردیم.

این رشته نوشته‌ها را دنبال می‌کنیم و بزودی بخش پنجم آن در اینجا خواهد آمد.

این نوشته‌ها پاسخی است به پرسشهای زیر :

ــ دانشوران ایرانی علل عقب‌ماندگی این کشور را چه‌ها دانسته‌اند؟
ــ سرچشمه‌ی آن علل کجاست؟!
ــ عمده‌ترین سرمایه‌های یک کشور کدامهاست؟
ــ سرمایه‌ی اجتماعی چیست ، مثالهایش چیست؟
ــ از چه زمانی دانشمندان به این سرمایه توجه ویژه کرده‌اند؟
ــ آیا سرمایه‌ی اجتماعی کشورها اندازه‌گیری شده و جدولهای آن در دسترس است؟
ــ آیا میان سرمایه‌ی اجتماعی و اقتصاد پایدار و همچنین اندازه‌ی رفاه یک توده ارتباط هست؟!
ــ عمده‌ترین نقص توده‌ی ایرانی چیست؟!
ــ سود و زیان سرمایه‌ی اجتماعی کدامهاست؟!

و دهها پرسش دیگر که در این نوشته‌ها خواهد آمد.

با آنکه سرمایه‌ی اجتماعی جُستار تازه‌ای است ولی چنانکه خوانندگان خواهند دید اساس این نوشتار جز از نوشته‌های کسروی نیست.

کوشاد تلگرام کوشیده ارتباط میان آخرین دستاوردهای جامعه‌شناسان و آن نوشته‌ها را بازنماید.

اهمیت نوشته‌های کسروی گذشته از انگشت گزاردن روی علتهای خواری و درماندگیهای ایران و شرق ، یکی هم در نشان دادن راه چاره به دردهاست.

بیگفتگوست که امروز برای ایرانیان هیچ جُستاری ارجدار و بایسته‌تر از دانستن علل عقب‌ماندگی ، و راه چاره به آن نیست.

موضوعاتی که در این نوشته‌ها آمده نیز همانهاییست که ایرانیان باید پیش و بیش از هر چیز دیگری در جستجویش باشند.

این نوشتارها به دلسوختگان و غیرتمندان ایران ارمغان می‌گردد.

کوشاد تلگرام


رفتن به فهرست

.