پاکدینی ـ احمد کسروی
7.69K subscribers
8.62K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶 «بدبختی توده و ریشه‌ی آن»

🔸 تلگراف از مراغه یا پاسخ یک کس بیفرهنگ (تکه‌ی یک از یک)


نامه‌ی دانشوران کپیه پرچم از قبولی نامه‌هایی که مایه و پایه‌اش فحش ، یاوه ، زورگویی است بیزارم شکسته باد دهانی که به پاکی ناسزا گوید.
ضیایی

پرچم : این تلگراف را بخواهش برخی از یاران تهران بچاپ می‌رسانیم و مقصود آنست که این بیفرهنگان پستنهاد که خود را بجلو ما انداخته‌اند و بیخردانه می‌خواهند با سخنان زشت خود ما را از پیشرفت بازدارند بفهمند که هستند مردان نیکنهاد بسیاری که از این پستیهای آنان بیزارند و بهنگام خود سزای آن پستیها را در دامنهاشان خواهند گزاشت. وگرنه ما دوست می‌داریم که کمترین یادی از آن بیفرهنگان که بتازگی فزونی یافته‌اند نکنیم و آنان را بحال خودشان گزاریم تا هنگامی که سزاشان یابند. و چون برخی از یاران دلتنگی از این پستیها می‌نمایند و گاهی تاب نیاورده دست بکیفر باز می‌کنند (چنانکه دیروز یکی از آنان به یک جوانک ناپاکی کیفر بسزایی داده) این برای کاستن از دلتنگی ایشانست که می‌خواهم چند جمله‌ای بنویسم :

نخست : آن کسانی که چه در تهران و چه در تبریز و چه در شیراز و چه در دیگر جاها زبان بسخنان ناپاک باز می‌کنند اگر نیک سنجید جز این نتوانستندی کرد. زیرا آنان که می‌شنوند که ما به یک رشته سخنانی برخاسته‌ایم یا بایستی فهم و خرد درستی داشته این گفتگوهای ما را بپذیرند و در کوشش با ما همراهی نمایند که ندارند ، و یا بایستی جُربزه‌ی گویندگی و نویسندگی داشته بپاسخهایی اگرچه از روی مغالطه باشد بپردازند که ندارند ، و یا بایستی بهره‌ای از شرافت داشته بخاموشی گرایند که ندارند و اینست هیچ کاری نتوانسته زبان بزشتگویی باز می‌کنند و الواطی خود را بهمه نشان می‌دهند.

دوم : بگفته‌ی آقای محیط ما از روز نخست که باین راه برخاستیم می‌دانستیم که در این توده چه آلودگیهایی هست. می‌دانستیم که یک دسته از الواط افزارکارشان دشنام خواهد بود. ولی آیا می‌توانستیم بهمین دستاویز از کوشش بازایستیم؟ می‌توانستیم از ترس بدزبانی یک گروهِ بیفرهنگ از یک کار بسیار ورجاوندِ[=مقدس] بزرگی بازمانیم؟!.

سوم : کسانی می‌گویند : در پرچم پاسخ نویسید. می‌گویم مگر ما می‌توانیم باین نادانان پردازیم و از راه خود بازمانیم؟! ما اگر باینها پاسخ نویسیم خود و خوانندگان را سرگرم آن گفتگو گردانیده از مقصود دورشان ساخته‌ایم. ما به هیچ پاسخی نباید پردازیم اگر گاهی کسانی از یاران همچون آقای ضیاء‌مقدم (در تلگراف بالایی) بیزاری آشکار کنند و یا همچون آقای جلال‌الدین جزایری (در پاسخی که بیاوه‌گوییهای بهمنی داده و در روزنامه‌ی استوار بچاپ رسیده) پاسخی نویسند زیانی ندارد و من اینک فرصت را از دست نداده بآقای جزایری و آقای مقدم سپاس می‌گزارم.

چهارم : این خود نشانی از درماندگی این توده است که نُه سالست ما باین کوشش برخاسته‌ایم و در این دیرگاه به هر زمینه‌ای از مسائل زندگانی (از دین و آیین زندگانی و دانشها و روان و خرد و مانند اینها) درآمده ، و با هر یکی از گمراهیها (از فلسفه و شعر و کیشهای گوناگون و صوفیگری و خراباتیگری و مانند اینها) پرداخته ، و در همگی اینها شیوه‌ی خود را این قرار داده‌ایم که موضوع را با روشنترین زبانی شرح کنیم و سپس دانسته‌ی خود را با دلیلهایی ساده و آسان بنویسیم و در این نه سال شاید بیش از چند بار رخ نداده که کسی با سخن و دلیل بجلو ما بیاید و هر زمان که چنان کسی پیدا شده من خشنودی نشان داده‌ام و آن را فرصت شمرده‌ام که بگفتگو پردازم (یکی از این کسان آقای منوچهر عدل است که گذشته از آنکه گفتاری بنزد ما فرستاده شرحی نیز در اختر شمال نوشته که ما بسیار خشنودیم و من پاسخهایی خواهم نوشت) دیگران همگی یا‌ هایهوی می‌کنند و یا زبان ببدگویی باز می‌نمایند ، اینست حال این توده‌ی بدبخت درمانده.

ما باید از اینها بجای رنجش و دلتنگی نتیجه‌ی بهتر دیگری بگیریم و آن اینکه بدانیم این کسان تباه گردیده‌اند و بدانیم که این توده بسیار بیچاره گردیده و بدانیم که باید کوشش بسیار کنیم تا این آلودگیها را از میان برداریم. این داستان را برای گواهی نوشته سخن را بپایان می‌رسانم : در هفت سال پیش که من تازه گفتارهایی درباره‌ی فلسفه‌ی یونان می‌نوشتم و کسانی‌ هایهوی می‌کردند روزی یکی از آشنایان که من او را دانشمند می‌شماردم در خیابان بمن رسیده چنین گفت : «من شما را بسیار دوست می‌دارم ولی آنچه را که درباره‌ی فلسفه نوشته‌اید نمی‌توانم پذیرفت». من گفتم : آنچه ما درباره‌ی فلسفه نوشته‌ایم نه چیزیست که کسی نپذیرد. گفت : من هنوز نخوانده ام و نمی‌دانم چه نوشته‌اید.


👇
من از این گفته‌ی او سخت در شگفت شدم ولی سپس بخود آمده دیدم این سخن دلیل آنست که این مرد که من او را دانشمند می‌دانستم فهم و خردش را باخته است و من بجای شگفتی نمودن باید ماهیت او را بشناسم و دیگر ارزشی باو ندهم و همین رفتار را کردم که دیگر با او آمیزش نمی‌نمودم و چون دو سال پیش بدرود زندگی گفته نامش را نمی‌برم.

مقصودم اینست که ما باید بجای دلتنگی باین حقایق پی بریم و تکلیف خود را هرچه بهتر و روشنتر بدانیم. آن سخنانی که آنها می‌نویسند از حیث دشنامی هیچ معنایی یا اثری ندارد ولی ما باید بفهمیم و بدانیم در توده چه آلودگی‌هایی هست و بدانیم که باید کوششهای بیشتر از این کنیم تا این ناپاکیها را از میان برداریم. دیروز در روزنامه‌ای دیدم که می‌نویسد مرا باین کوششها «جنون شهرت‌طلبی» واداشته. با خود گفتم یک مرد نادان درمانده‌ای که حاضر شود نوشته‌های مرا نخوانده و نفهمیده و نیندیشیده و از خواست من و یارانم آگاهی نیافته داوری کند بهتر از این چه تواند نوشت؟! بجای رنجش از سخنان پوچ او به بیچارگی و درماندگیش بخشایش آوردم.


.
🔶 «اکنون و آینده ما راست» (بخش دوم : آهنگهای بدخواهانه)

🔸 2ـ تیشه‌های سیاست (تکه‌ی دو از دو)

مردم یک کشوری تا یکدل و یکزبان نباشند نمی‌توان آینده‌ی درخشانی برای آنان امیدوار بود.

در یک کشوری همینکه دوتیرگی پیدا گردید اگر هر دو تیره نیرومند است با هم پیکار و زد و خورد می‌نمایند و اگر یک تیره چیره و دیگری زبون است این تیره‌ی زبون آلت دست بیگانگان می‌گردد. (1)

باید ایرانیان یکی از آرزوهای بزرگ خود گردانند که در ایران این بساط پراکنده‌دینی بهم خورده صوفیگری (2) و علی‌اللهیگری و اسماعیلیگری و بهائیگری و هرچه از اینگونه است از میان برداشته شود.

دین ساده‌تر از آنست که باینهمه کشاکش نیازی باشد. اینها همه نتیجه‌ی نادانی گذشتگان است و امروز باید چاره برای آنها اندیشیده شود.

اینها لکه‌های ننگی بر جامه‌ی هوش و خرد ایرانیان است که تا اینها هست دشمنان ایران بآسانی می‌توانند بر هوش و دانش ایرانیان طعنه زده و آن نادانیها و گمراهی را بگواهی بیاورند. پس باید هرچه زودتر ریشه‌ی آن نادانیها را کند.

نمی‌گویم : با درشتی و آزار. می‌گویم : با پند و اندرز و بنام غیرت ایرانیگری.

کسانی که دچار این گمراهیها شده‌اند بیشتر ایشان ساده‌دل و پاکدرونند که اگر با زبان پند با آنان گفتگو شده زیان آن پراکندگیها باز کرده شود بآسانی از آن راه گمراهی بازمی‌گردند.

بیشتر آنان از میوه‌ی کار خود ناآگاهند و نمی‌دانند که چه تیشه‌هایی بر ریشه‌ی آبروی ایران می‌زنند و با چه لکه‌های ننگی دامن شهرت و سرفرازی این سرزمین کهن را آلوده می‌گردانند. از اینجاست که اگر از راستیها آگاهی یابند بزودی از اسب لجاجت پایین آمده جبران گذشته را می‌نمایند. مگر آنان که در لجنزار نادانی پاک فرورفته‌اند و راه نجاتی برای آنان باز نمانده. ...

بیاری خدا امروز ایرانیان نیرو گرفته و ما برای این کشورِ بنامِ باستان آینده‌ی درخشان دیگری را امیدواریم : «ایران چراغ آسیا و آسیا چراغ سراسر گیتی خواهد بود» ولی باید آسوده ننشست [و] باین آلودگیهای درون ایران چاره اندیشید.


پابرگیها :
1ـ برای خوانندگانِ آگاه دشوار نیست یکی دو گواه برای این سخن بیابند.
2ـ مقصود ما از صوفیگری که نکوهش می‌کنیم پندارهای صوفیان است از وحدت وجود و رسیدن بخدا و مانند آنها. اخلاق صوفیان از درویشی و فروتنی و از خودگذشتگی و مانند اینها از این نکوهشهای ما بیرون است. (پ)


.
🔸 سخنان بیاد سپردنی

🖌 احمد کسروی
🔶 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»

🔸 بدآموزیهای خیام (تکه‌ی سه از چهار)


کوتاه سخن ـ خیام هیچ‌گونه دلبستگی به آیین و دانش و خرد نداشته و هنری جز تردامنی و باده‌گساری از خود پدیدار نساخته است و اینک در این ترانه‌‌ خویشتن را چنانکه هست می‌ستاید و باید گفت داد حقگویی را درباره‌ی خود داده است :

نه لایق مسجدم نه درخورد کنشت ایزد داند گل مرا از چه سرشت
چون کافر درویشم و چون قحبه‌ زشت نه دین و نه دنیا و نه امید بهشت

نشاید فریفته‌ی آن شد که کسانی در غرب بهواداری خیام برخاسته و او را از دل و جان می‌ستایند. این خود نشان کج‌اندیشی و آوند (1) پستنهادی غربیان است که هر کجا کج‌اندیش یا بدآموزی را سراغ می‌گیرند بر وی گراییده و بلندآوازه‌اش می‌کنند و از هر راهی که باشد بروایی اندیشه‌های او می‌کوشند!

آیا براستی ترانه‌های خیام و شعرهای « ابوالعلاء معری» آنهمه ارج و بها دارد که شرقشناسان می‌گویند؟! و یا شایسته‌ی اینهمه ستایش است که غربیان می‌نمایند؟! غربیان هرچه می‌گویند بگویند بفرموده‌ی عیسا (ع) درخت را از میوه‌اش باید شناخت و بفرموده‌ی آقای کسروی نیک و بد هر چیز را در ترازوی سود و زیان جهان باید سنجید. روایی ترانه‌های خیام و شعرهای ابوالعلای معری در شرق بجز ناروایی آیین مردمی و نکوکرداری چه باری داده است؟ میخوارگی و تردامنی که در آیین شرقیان از نکوهیده‌ترین زشتکاریها بشمار بوده در نتیجه‌ی بدآموزیهای این رند لاابالی رواج آنها در شرق هرچه افزونتر گردیده است و کسی چه داند که غربیان آزمند و مال اندوز از روایی دادن ترانه‌های این شاعر باده‌پرست آن نتیجه را نخواسته‌اند که کارخانه‌های شراب‌کش خود را بکار اندازند و از این راه کیسه‌ی شرقیان را از زر و سیم تهی کرده و کاسه‌شان را از باده پر سازند؟

چنانکه گفتیم و دلیلهایی بر گفته‌های خود آوردیم : خیام هیچگونه دلبستگی به آیین و دستورهای آسمانی نداشته است. با اینحال برای اینکه پرده بروی نابکاریهای خود بکشد گاهی دست بر دامن دینداری زده آمرزش و لطف خداوندی را دستاویز همه گونه بدکرداری می‌سازد و در این باره چندان راه افراط را می‌پیماید که قهر و غضب و بازخواست خداوندگاری را بیکبارگی فراموش کرده و اعتدال بیم و امید را ـ که بزرگان دین صلاح توده‌ی انبوه را در آن دیده‌اند ـ بهم می‌زند :

پیری دیدم بخواب مستی خفته وز گرد شعور خانه‌ی شک رفته
می خورده و مست خفته و آشفته «الله لطیف بعباده» گفته

پابرگی :
1ـ نویسنده این واژه را به معنی «دلیل» گرفته.


.
بدبختی توده و ریشه‌ی آن 11.pdf
308 KB
🔸 بدبختی توده و ریشه‌ی آن

🖌 احمد کسروی

🔹 یکی از گمراهیها صوفیگریست
🔹 خود نمی‌کوشند و بکوشش دیگران نیز رشک می‌برند
🔹 سازمان پرورش افکار لازم است
🔹 ایرانیان بکوشش بیشتر نیاز دارند تا بخودستایی

🔅 همه‌ی تکه‌ها یکجا در یک فایل پی‌دی‌اف
🔶 «بدبختی توده و ریشه‌ی آن»

🔸 داوری توده (44) ـ می‌گویند و عمل نمی‌کنند (تکه‌ی یک از یک)


کسانی طرفداری از شعرا می‌نمایند و الفاظ و عبارات پوچ بهم می‌بافند و برای اینکه مدعای خود را ثابت نمایند دلایل مضحکی می‌تراشند. این دلایل باندازه‌ای نحیف است که هر شنونده‌ی عاقلی نمی‌تواند از خنده جلوگیری نماید. دیروز در جمعی بودم با وجود اینکه تمام حاضرین از جوانان تحصیل کرده و بقول خودشان آشنا به تمدن جدید بودند یکی شروع به تعریف و تمجید از خیام نموده و اشعار سراپا پوچ آن را به رخ حاضرین می‌کشید و از قیافه‌ی بشاشش معلوم بود که از خواندن چند مصرع پوچ که ابداً بدرد هیچ کس نمی‌خورد لذت می‌برد و میان گفتار خود هی احسنت و زنده‌باد بود که خرج می‌نمود و ایران را بوجود یک چنین فیلسوف عظیم‌الشأن مفتخر می‌دانست. تعجب در اینجاست که تمام سامعین با کمال میل و رغبت گوش داده و کسی نگفت که چرا وقت عزیز ما را باین مهملات می‌گذرانی. من که یکی از مخالفین جدی شعرا و سخنان زهرآگین آنها هستم طاقت نیاورده مهر خموشی از لب برداشته گفتم برادر تو اینقدر مداحی از خیام پنداری خود نموده و مقام معنوی او را بالاتر از تمام دانشمندان قرار دادی چه دلیلی به این گفته‌های خود داری؟ گفت : «چیزی که عیان است چه محتاج بیان است» گفتم چیزی که عیان است و از اشعارش معلوم می‌گردد شخص جالب توجه شما مرد[ی] لاابالی و بی‌قید بوده و عمر خود را به عیاشی و باده‌گساری گذرانده و جز یکمشت کلمات پوچ بیادگار نگذاشته است.

بدون اینکه جواب بگفته‌های من بدهد شروع بخواندن این بیت نمود :

ما راست همی‌رویم و تو کج بینی
رو چاره‌ی دیده کن رها کن ما را

گفتم چطور مگر چشمهایم از تشخیص کلماتی که در دیوان خیام چاپ گردیده عاجز است یا آنها را عوضی می‌بیند یا گوشهایم این گفتارهای بی‌معنی شما را نمی‌شنود؟.

بعد از خنده‌ای طولانی جواب داد چشم بصیرت تو کور است ، گوش هوشت از شنیدن معنی و مفهوم سخنان من عاجز است.

گفتم اگر لطفاً آن چیزهایی را که چشم بصیرت شما دیده و گوش هوش شما شنیده است برایم شرح دهید خیلی ممنون می‌گردم.

جواب داد عمرهای کوتاه ما از شصت و هفتاد تجاوز نمی‌نماید آن هم اگر در یک محیط آرام زندگی کنیم تا چه رسد حالا که بزندگی فردا اعتماد نداریم باید از زندگی حداکثر استفاده را بنماییم خوش باشیم گوشه‌ی آرامی پیدا نموده لب جویی بدست آوریم بزنیم و بنوشیم عمری بی‌غم بسر آریم.

گفتم بسم‌الله بفرمایید کراوات قشنگ و مال خارجه را باز نموده و کت شیکت را بیکی از مستمندان بدهید یک جبّه از پارچه‌های مندرس تهیه نموده به طرف خارج شهر بروید و مشغول خوشگذرانی خود شوید.

گفت با وضعیت فعلی نمی‌شود. گفتم مگر کسی مانع می‌شود؟ جواب داد کسی مانع نمی‌شود ولی من نمی‌کنم.

گفتم پس کاری که نمی‌کنی و بی‌معنی است چرا اینقدر پافشاری می‌نمایی که خوب جلوه‌گر سازی.
بقیه‌ی مذاکرات را نمی‌نویسم. با این مختصر معلوم می‌گردد که طرفداری از شعرا یک مرض روحی است و الا هیچ کس حاضر نمی‌شود که زندگی خود را کاملاً موافق دستورهای شعرا نماید و امید است که طبیب اجتماعی آقای کسروی این مرض مزمن را ریشه‌کن سازند و کاخ موهومی شعر را ویران نمایند.
تبریز ـ عباس کاظمی


پرچم : این یک نمونه‌ایست که جوانان از آشنایی خود بشعرهای خراباتیان و بنوشته‌های پراکنده‌ی روزنامه‌ها چه ‌اندیشه‌هایی در مغز خود می‌آکنند و چه فلسفه‌های خنکی برای زندگی خود برمی‌گزینند. یکی از بدآموزیهایی که درمیان جوانان رواج دارد همینهاست که آن جوان در گفتگوهای خود شرح داده که باید آن را فلسفه‌ی بی‌غیرتی نامید.

یک نکته‌ای که باید فراموش نگردد آنست که علت رواج تند شعرهای خیام و حافظ درمیان جوانان همینست که بسیاری از آنان بدآموزیهای این دو شاعر را با دلخواه و هوس خود سازگار
می‌یابند. این بسیار لذت دارد که بیک جوان عیاشی بگویند اندیشه‌ی گذشته و آینده همه را رها کن و زحمتی بخود راه نده و پروای کشور و توده نکن و دم را غنیمت دانسته خوش باش. بگفته‌ی عامیان هم تجارت است و هم زیارت ، هم زمینه‌ی خوشگذرانی و بی‌غیرتی را تهیه می‌کند و هم نامش فلسفه است و می‌توان در مجالس نشست و با پیشانی باز گفتگو از آن کرد.

ولی چنانکه گفتیم بیاری آفریدگار پاک و بخواست او ریشه‌ی همه‌ی این نادانیها را خواهیم برانداخت. گذشت آنکه هر کسی از ایراد گرفتن بخیام یا حافظ بترسد و در برابر سخنان بیخردانه‌ی آنان ناگزیر از به‌به و آفرین باشد.

گذشت آنکه کسانی بخواهند با هیاهو و کولیگری جلو منطق را گیرند. بخواست آفریدگار پرده را دریدیم و اینک هنگام آن رسیده است که یک گام دیگری برداریم و همه‌ی این کتابها را بآتش کشیم و خاکسترش را بباد دهیم.


.
✴️ 📖 🖌 احمد کسروی ، پرچم نیمه‌ماهه

🔸 مشروطه [سررشته‌داری توده یا دمکراسی] چیست؟

🔸 چرا مشروطه در ایران به‌نتیجه نیکی نرسید؟

🔸 آلودگیهای ایران چیست؟

🔸 اينكه مشروطه در ايران بنتيجه‌ نيكی نرسيد علتهای گوناگون ميداشت ولی بزرگترين آنها ايستادگی اين ملايان نافهم و نادان ميبود.

🔸 ايرانيان تا گرفتار شيعيگری و مانند آن هستند نه تنها شايسته‌ مشروطه نيستند ، شايسته‌ زندگی نيز نميباشند. پس بايد در انديشه‌ چاره باينها باشيد.

✴️✴️✴️

پرسش ـ شما در نوشته‌های خود بمشروطه اهمیت بسیار میدهید. درحالی كه ما دیدیم در ایران از مشروطه نتیجه‌ای بدست نیامد.

پاسخ ـ پیش از آنكه درباره‌ی مشروطه بسخن پردازم باید یك نكته‌ی دیگری را روشن گردانم. شما میگویید چون مشروطه در ایران نتیجه‌ی مهمی نداده نباید بآن اهمیت داد. شما میخواهید از نتیجه‌ی یك چیزی بنیكی یا بدی آن پی برید. اینكار را در جایی كنند كه گوهر یا ماهیت یك چیزی دانسته نباشد. یك چیزی كه گوهرش دانسته است و ما آن را می‌شناسیم كه نیكست اگر یك نتیجه‌ی بدی ازو دیدیم باید جستجو كنیم كه آن نتیجه‌ی بد از یك چیز نیك ، چه علت داشته است.

مشروطه یا سررشته‌داری توده چیزی نیست كه كسی درباره‌ی آن گمان بدی برد. مشروطه چیست؟.. مشروطه آنست كه یك توده‌ای كه در یك كشور زندگی میكنند آن كشور را خانه‌ی خود بدانند ، و بآبادی آنجا دلبسته باشند ، و در راه نگهداری آن بكوشش و جانفشانی آماده باشند. از آنسوی بجای اینكه یك پادشاه خودسر و خودكامه ای بآنها فرمانروایی كند و بسرشان بزند ، خودشان رشته‌ی حكومت را بدست گیرند ، بدینسان كه نمایندگانی برگزیده بآنها اختیار دهند كه قانون گزارند و بكارهای كشور دیده‌بانی نمایند.

مشروطه اینست. آیا این كجایش بد است؟!. شما چه ایرادی بآن میدارید؟!. آنگاه مشروطه چیزیست آزموده. باین معنی مشروطه پیش از آنكه بایران برسد در كشورهای دیگر روان بوده و نتیجه‌اش دانسته شده كه نیكست. زیرا كشورهای اروپا و آمریكا در سایه‌ی همین مشروطه پیشرفتها كرده‌اند. در اینجا نتوان از نتیجه‌ی یك چیزی ببدی آن پی برد. در اینجا باید گفت : اینكه مشروطه در ایران بنتیجه‌ی نیكی نرسید همین دلیلست كه در این كشور آلودگیهایی هست ، و باید جست آن آلودگیها را پیدا كرد و بچاره پرداخت.

آلودگیهای ایران چیست؟.. آلودگیهای ایران همان بدآموزیها و كیشهای پراكنده‌ی گوناگونست كه شرح داده‌ایم. مشروطه را نیز همینها بی‌نتیجه گزاردند.

ببینید در یك كشوری آلودگی بالاتر از این چه باشد كه یك ملایی بالای منبر رود و بگوید : «مردم میهن‌پرستی بت‌پرستیست» و یكی نباشد كه از دهان آن ملای پلید بزند؟.. من از شما می‌پرسم : میهن‌پرستی چیست؟.. میهن‌پرستی همانست كه مردمِ یك كشوری آن كشور را خانه‌ی خود بدانند و بآبادی آن دلبستگی نشان دهند و در راه نگهداری آن بكوشش و جانفشانی آماده باشند. میهن‌پرستی آنست كه بیست ملیون مردم یا بیشتر یا كمتر با یكدیگر همدست گردند و در سود و زیان همباز باشند و در پیشامدها پشتیبانی از یكدیگر كنند.


👇
👆


این معنی میهن‌پرستی است. میهن‌پرستی بهمه كس واجبست. زیرا كشوری یا سرزمینی كه یك مردمی در دست میدارند خانه‌ی ایشانست ، كشتزار ایشانست ، آسایشگاه ایشانست. مثلاً ایران كه یك كشوریست گذشته از آنكه ایرانیان در آنجا میزیند ، خواروبار و دیگر نیازمندیهای زندگانی نیز از آنجا بدست می‌آورند. پس پیداست كه باید اختیار این سرزمین را خودشان در دست دارند تا بتوانند آن را نیك آباد كنند و روزی خود و خاندانشان را بسیج كنند ، اگر این سرزمین اختیارش در دست بیگانگان باشد پیداست كه آنها جز درپی بهره‌مندی خود نخواهند بود ، و پروای ایرانیان نخواهند كرد ، و هر زمان كه خواستند گندم و جو و دیگر چیزهای این سرزمین را كشیده برده ایرانیان را دچار گرسنگی خواهند گردانید (چنانكه پارسال [1321 پس از لشگرکشی روس و انگلیس بایران] همین كار را كردند).

اینست بهر كسی واجبست كه بآبادی كشور و بآزادی آن علاقه‌مند باشد. میهن‌پرستی نیز همینست. پس آن ملای پلید كه میرود بالای منبر و میگوید «میهن‌پرستی بت‌پرستیست» نادانست ، نافهم است ، دلش بمردم نمیسوزد ، تنها در اندیشه‌ی پر كردن شكم خود میباشد. در مشروطه نیز همین ملاهای نادان و شكم‌پرست بودند كه سنگ راه شدند و از پیشرفت آن جلو گرفتند.

اینكه مشروطه در ایران بنتیجه‌ی نیكی نرسید علتهای گوناگون میداشت ولی بزرگترین آنها ایستادگی این ملایان نافهم و نادان میبود.

اكنون می‌آییم ببینیم كه این ملایان از كجا پیدا شده‌اند؟.. چرا تا باین اندازه نافهم و نادانند؟.. چرا دشمنی با كشور و توده‌ی خود میكنند؟. همان ملا اگر یك دفعه ناهاری پیدا نكند و گرسنه بماند فریادش بلند شود. پس چگونه لگد بسرچشمه‌ی روزی خود و ملیونها كسان میزند؟.. یك كسی تا باین اندازه نافهم و بدخواه چگونه تواند بود؟.. هنگامی كه میخواهیم اینها را جستجو كنیم بكیش شیعی برخورده می‌بینیم این ملاها پدید آورده‌ی آن كیشند. در واقع آن كیشست كه میهن‌پرستی یا نگهداری كشور را دشمن میدارد و آن را نمیخواهد ، آن كیشست كه به پیروان خود دستور میدهد كه شما باید تنها درپی زیارت رفتن و روضه‌خوانی كردن و دعای ندبه خواندن و مانند اینها باشید و كینه‌ی علی و عمر را فراموش نكنید ، داستان فدك را از یاد نبرید ، دست از دامن عایشه برندارید ، آن كیشست كه میگوید این دولت كه شما بنام «حكومت قانونی» برپا گردانیده‌اید جائر است ، باو مالیات نباید داد ، بسربازی نباید رفت ، اگر كسی دست یافت از داراییش تواند دزدید و گناه ندارد ...

ملا پدید آمده‌ی این كیشست ، و اكنون اگر شما بزبان آمده بگویید : خوب آقایان علما ما اگر بدولت مالیات ندهیم و بسربازی نرویم و با دولت دشمنی كنیم ، دولت ناتوان خواهد بود و كشور بدبخت خواهد گردید و بیگانگان دست خواهند یافت ، در پاسخ شما خواهند گفت : باشد ، اینها بشما چه؟!. خود امام‌ زمان آمده درست خواهد كرد.

پس ببینید كه چنانكه گفتم سرچشمه‌ی بدبختی ایران این كیش و دیگر بدآموزیهاست. اینهاست كه مردم را دودل و سست اندیشه میگرداند و از كوشیدن در راه كشور و توده بازمیدارد. از اینسوی جلوگیر مشروطه در ایران همین كیش و همین گرفتاریها بوده است ، وگرنه مشروطه یا سررشته‌داری توده بسیار ارجدار است.

من بارها می‌شنوم كسانی میگویند : در این سی و چند سال آزموده شد ایرانیان شایسته‌ی مشروطه نیستند. میگویم این سخن راستست. ولی باید كوشید و آنان را شایسته گردانید ، نه اینكه از مشروطه چشم پوشید. مشروطه نه چیزیست كه بتوان از آن چشم پوشید.

آری ایرانیان تا گرفتار شیعیگری و مانند آن هستند نه تنها شایسته‌ی مشروطه نیستند ، شایسته‌ی زندگی نیز نمیباشند. پس باید در اندیشه‌ی چاره باینها باشید. نه آنكه مشروطه را بد بدانید یا شایسته‌ی خود نشمارده از آن رو گردانید.


.
✴️ یادی از شادروان حیدر عمواغلی - یک شورشخواه راست و شایا

حیدر عمواغلی از مردم سلماس بوده ولی در قفقاز بزرگ شده و در تفلیس درس مهندسی برق می‌خوانده. یک دو سال پیش از مشروطه برای کار در کارخانه برق بمشهد می‌رود و سپس از آنجا بتهران آمده و در کارخانه برق اینجا بکار میپردازد و چون شورش مشروطه پدید میآید یکی از هواداران آن میگردد.

در آخرهای کار قاجاریان بسیاری از ایرانیان از ستم و بیداد حکومت و از فشار بیکاری و ناداری از کشور آواره گردیده و در جستجوی کار و زندگی رو بشهرهای قفقاز می‌آوردند چنانکه در شهرهای تفلیس و باکو و صابونچی و جاهای دیگر هزاران کارگران ایرانی می‌زیستند. بسیاری از اینها در آنجا با اندیشه‌های نو و دسته‌های آزادیخواه و شورشی در قفقاز آشنایی می‌یافتند. اینست که چون جنبش مشروطه پدید آمد بهواداری آن برخاستند و سپس بسیاری از آنها بایران آمده و در شورش تبریز و شهرهای دیگر در راه آزادی ایران جنگیدند. مجاهدان قفقازی بیشتر بهمین ایرانیانی گفته می‌شده که پیشتر بقفقاز کوچیده و از آنجا بیاری شورش مشروطه بایران بازگشته بودند.

نخستین شاهکار حیدر عمواغلی و یارانش کشتن میرزا‌علی‌اصغرخان امین‌السلطان (اتابک) در روز یکشنبه هشتم شهریور 1286 بود که بدست شادروان عباس‌آقا تبریزی انجام گرفت. اتابک که افزار دست سیاست روس شناخته می‌شد از اروپا بیاری محمدعلی‌میرزا بایران خواسته شده بود تا با نیرنگ و سیاست‌بازی مشروطه را از ایران براندازد.

شاهکار دوم حیدر عمواغلی چندماه دیگر رخ داد ، زمانی که حیدرخان و دسته‌اش با نارنجک آهنگ کشتن محمدعلی‌میرزا را کردند. روز آدینه هشتم اسفند 1286 محمدعلی‌میرزا برای گردش آهنگ دوشان‌تپه را داشت، در میانه راه نزدیک کالسکه او و اتومبیلی که جلوی او میرفت، چند نارنجک پرتاب شد ولی بمحمدعلی‌میرزا گزندی نرسید و او زنده ماند.

داوری شادروان کسروی درباره این کار حیدر عمواغلی چنین است : «این نمونه دیگری از این کارهای حیدر عمواغلی است ، و میرساند که او یک شورشخواه راست و شایایی می‌بوده و بکارهای بزرگ می‌کوشیده. پس از کشتن اتابک این دومین شاهکار او می‌بود که اگر پیش رفتی هرآینه نتیجه‌های بزرگی را درپی داشتی. این بمب اگر محمدعلی‌میرزا را از میان برده بودی جنبش مشروطه‌خواهی ایران رنگ دیگری بخود گرفتی.»

حیدرخان پس از بمباران مجلس بقفقاز گریخت و از آنجا بتبریز بازگشته و بشورش آن شهر پیوست و از آنجا بخوی رفته و جانبازیها و کاردانی‌های بسیاری از او نمودار گردید که داستان درازی دارد. شاهکار سوم وی در این زمان رخ داد و آن هم کشتن شجاع نظام مرندی از دشمنان مشروطه بود که با فرستادن بمبی برای او انجام گرفت، بمبی که در جعبه‌ای کار گزارده و از راه پست برای شجاع نظام فرستاده بود.

چون آزادیخواهان فیروز درآمده و تهران گشاده گردید، حیدرخان نیز بتهران آمده و از سردستگان آزادیخواهان می‌بود. در این زمان حیدرخان و دسته‌اش در اینجا بانگیزش تقی‌زاده دست بکشتن سیدعبدالله بهبهانی زدند. یکی از کاستی‌های حیدرخان همین بوده که خوش‌گمانی بیجایی به‌تقی‌زاده داشته و بگفته شادروان کسروی «فریفته» او می‌بوده و همین تقی‌زاده بوده که حیدرخان را باین کار واداشته بود. کارهای حیدرخان در این دوره تا بیرون رفتن از ایران و سپس کوششهای وی در جنگ جهانگیر یکم نیز داستان درازی دارد.


👇
👆



در هنگامه جنگ جهانگیر یکم در پیمان پنهانی 1915 که میان روس و انگلیس و فرانسه بسته شد، این کشورها خاک ایران و عثمانی را میان خود بسان «غنائم جنگ» بخش کرده بودند که رخ دادن شورش بلشویکی در روسستان جلوی پیش‌رفتن این نقشه را گرفت. پس از آن هم داستانهای بسیاری رخ داد : از لشکرکشی انگلیسها از خاک ایران بقفقاز ، پیمان 1919 میان دولت وثو‌ق‌الدوله و انگلیس ، پیروزی بلشویک‌ها در «جنگ داخلی» و بیرون راندن ژنرال دنیکین و روسهای سفید از قفقاز ، درآمدن بلشویکها به گیلان و سپس بهم خوردن میان میرزاکوچک‌ با هواخواهان بلشویک‌ها که شرح آنها را باید در تاریخ خواند.

بلشویکها در تابستان 1299 «کنگره توده‌های شرق» را در باکو برگزار کردند که حیدرخان نیز در آنجا بسخنرانی پرداخت. حیدرخان در سخنرانی خود از شورش مشروطه در ایران و خفه کردن آن بدست تزاریسم روسی و امپریالیسم انگلیس سخن گفت و همچنین سخنان نماینده ترکیه در زمینه سیاست مستقل ترک‌ها در جنگ جهانگیر را رد کرده و از اینکه ترکان عثمانی افزار دست امپریالیسم آلمانی شده بودند، خرده‌گیری می‌نماید.

در باکو درباره رویدادهای ایران میان حیدرخان و سران بلشویکها در قفقاز نیز گفتگو‌هایی می‌رود و در آنجا حیدرخان از میرزاکوچک‌خان هواداری و از تندروی‌های کمونیست‌ها در ایران نکوهش می‌نماید و می‌گوید بسیاری از آن تندروان «دزد» و «جاسوس انگلیس» می‌باشند. حیدرخان بر آن بوده که بلشویسم در ایران زمینه ندارد و باید کوشید که حکومت ملی در ایران برپا داشت و در نتیجه روی چنین اندیشه‌هایی برای یاری میرزاکوچک‌ و سامان دادن بجنبش آزادیخواهی بایران می‌آید ولی در اینجا کوششهای وی ناکام مانده و این مرد دلیر و غیرتمند بدست جنگلیان کشته می‌گردد.

نام این «قهرمان جنبش مشروطه» و «شورش‌خواه راست و شایا» [انقلابی حقیقی و لایق] و یاد کوششهای غیرتمندانه او در راه آزادی و استقلال و پیشرفت ایران در تاریخ ماندگار خواهد بود. روانش شاد باد.



.
حیدرعمواغلی

یکی از قهرمانان جنبش مشروطه این مرد را باید شمرد.

چنانکه گفته می‌شود حیدر عمواُغلی از مردم سلماس بوده ولی در قفقاز بزرگ شده و آنجا درس خوانده و یک یا دو سال پیش از جنبش مشروطه برای کشیدن سیمهای چراغ برق در مشهد از سوی رضایوفها بایران آورده شده که چند زمانی در مشهد بوده و سپس بتهران آمده و در اینجا بکارخانه‌ی چراغ برق وارد شده.

در آغاز جنبش مشروطه این یکی از هواخواهان بسیار خونگرم آن گردید و به یک رشته کارهای بزرگی برخاست. زیرا چنانکه سپس دانسته شد کشتن اتابک با دست عباس‌آقا با تحریک و نقشه‌ی این بوده. همچنین بمبی را که به محمدعلی‌میرزا انداختند این ساخته و بمب‌اندازان هم او و همراهانش بوده‌اند.

پس از بمباران مجلس عمواُغلی بقفقاز گریخت و از آنجا به تبریز آمد و با دیگران همدستی نمود و پس از چندی به خوی که تازه گشاده شده بود رفت و در آنجا با همدستی امیر حشمت و دیگران یک کانونی برای آزادیخواهی و جنگ با هوادارای استبداد پدید آوردند که خود داستان درازی دارد.

سپس چون تهران گشاده گردید عمواُغلی نیز باینجا آمد و یکی از سردستگان بود و همیشه در کارها پا درمیان داشت. همچنین در کوششهایی که ایرانیان در هنگام جنگ جهانگیر گذشته کردند او یکی از سردستگان شمرده می‌شد.

رویهم‌رفته عمواُغلی یکی از مردان بسیار جُربُزه‌دار و کمیابی بود که در شورش آزادیخواهی ایران شناخته گردیدند. این مرد نیکیهای بسیاری کرده ولی یک گناه بسیار بزرگی نیز دارد و آن کشتن شادروان سید عبدالله بهبهانیست که با دست این و کسانش رو داده.

عمواُغلی فریفته‌ی یکی از پیشروان آزادی بود و آن پیشرو پاکدلی نداشت و اینبود که عمواُغلی را باین گناه و مانندهای آن واداشته است.

عمواُغلی در زمانهای آخر بجنگل بنزد میرزا کوچکخان رفت و در آنجا با دست جنگلیان کشته گردید.
شادروان عباس‌آقا تبریزی (کشنده‌ی اتابک)

«کشتن اتابک یک شاهکاری بشمار است ، و چنانکه خواهیم دید این شاهکار دلهای درباریان را پر از بیم و ترس گردانید و جایگاه آزادیخواهان را در دیده‌ی بیگانگان والاتر ساخت ، و پس از همه‌ی اینها ، کارها را براه دیگری انداخته یک دور نوینی برای تاریخ جنبش مشروطه باز کرد. عباس آقا جانبازی بسیار مردانه‌ای نمود.
اتابک با آن راه نیرنگی که پیش گرفته بود جنبش آزادیخواهی را در همان آغازش ، ناانجام گزاردی ، و آشوب و درهم‌کاری بسیار بمیان انداخته توده‌ی ایران را بیکبار بی‌آبرو گردانیدی.
بدترین دشمنان کسیست که در جامه‌ی دوستی رخ نماید و آن هم چون اتابک مرد آزموده و کهنکاری باشد. عباس‌آقا با خون سرخ خود آزادیخواهان را روسفید گردانید.»

(تاریخ مشروطه‌ی ایران ، بخش دوم ، گفتار هشتم)
🔶 «اکنون و آینده ما راست» (بخش دوم : آهنگهای بدخواهانه)

🔸 3ـ شرقشناسان (تکه‌ی یک از یک)

دوازده شماره‌ی درست است که ما گفتگو از شعر می‌داریم. راستی را که سخن بدراز[ا] انجامیده و بیش از این نمی‌توان این گفتگو را دنبال نمود. ...

ما سخن را بزمینه‌ی بسیار روشنی کشانیدیم : «ادبیات چگونگی سخن است که تا سخن نباشد نیازی بآن نخواهیم داشت. سخن نیز قالب معنی است که تا معنی نباشد زبان بآن باز نخواهیم کرد. معنی نیز فرع پیشامد است که تا کاری درمیان نباشد و اندیشه در دل پدید نیاید معنی پیدا نخواهد شد» اینست معنی درست ادبیات.

اگر کسانی با این گفته همداستانند دیگر چه ایرادی بسخنان ما دارند؟!... و اگر همداستان نیستند پس بگویند ادبیات چیست! آیا سخن می‌تواند کار جداگانه‌ای باشد و کسانی آن را پیشه‌ی خود سازند؟! بگویید تا ما نیز بدانیم! ...

کسانی هم شرقشناسان اروپا و دلبستگی‌های آنان را بادبیات ایران برخ ما می‌کشند. می‌گوییم : چه دلیلی هست که شرقشناسان دل با ایران پاک دارند؟! از کجا که آنان زبونی و بدبختی ایرانیان را نخواهند و از آنجا که این ادبیات از دوره‌های زبونی بازمانده ، ایشان هوادار آن نباشند؟!

آنچه ما دانسته‌ایم نود درصد شرقشناسان بدخواه ایران هستند و به بیداری و پیشرفت ایرانیان خرسندی ندارند و اینست که همیشه بآتشهای خانمان‌سوز باد می‌زنند.

ایران از دیده‌ی تاریخ زنده‌ی شاه‌اسماعیل و شاه‌عباس و نادرشاه و اینگونه پادشاهان غیرتمند است. (1) پس چرا شرقشناسان همه را گزارده تنها چند شاعری را مایه‌ی سرفرازی ایران برگزیده‌اند؟! آیا فداکاریهای این پادشاهان باندازه‌ی غزل و قصیده ارج و بها ندارد؟! وانگاه چگونه است که اینان بیشتر بشعرای زیانکار می‌پردازند و سنایی و مانندگان او را فراموش می‌سازند؟!
بهر حال ما باید خودمان نیک از بد جدا سازیم و سود و زیان خویش بشناسیم. این کار درماندگان و بیخردان است که گوش بدهان این و آن می‌بندند.

این دلبستگی که جوانان و دیگران بسعدی و حافظ و دیگر شاعران نشان می‌دهند و در آن پافشاری را از اندازه می‌گذرانند ، سرچشمه‌ی این کار آنست که چند تن از شرقشناسان که خود از کارکنان سیاسی دولتهای غربی می‌باشند کتابها درباره‌ی این شاعران نوشته و ستایشها از آنان کرده‌اند ، و اینان که خود فهم و خرد درستی برای شناختن نیک و بد و راست و دروغ نمی‌دارند ، و خود از هوسمندی در جستجوی عنوانی برای جنب و جوش می‌باشند ، از همان نوشته‌های شرقشناسان بتکان ‌آمده‌اند و دیدنیست که چه دلبستگی بشاعران می‌نمایند ، و چه بافندگیهایی در آن باره می‌کنند.

همین داستان بهترین نمونه از بیکارگی فهمها و خردهای آنان می‌باشد. ببینید با چه آسانی توان آنان را از راه برد. با چه آسانی توان کلنگ بدستشان داد و بکندن بنیاد خودشان واداشت.

همگی می‌دانیم در ایران پیش از مشروطه شاعران جایگاهی نمی‌داشتند و ارجی بآنها گزارده نمی‌شد. سپس در جنبش مشروطه هرچه خوارتر و بی‌ارجتر گردیدند و یکی از سخنانی که بزبانها افتاده بود مایه‌ی بدبختی بودن شاعران چاپلوس و ستایشگر می‌بود و گفته‌های سعدی و دیگران درباره‌ی پادشاهان با ریشخند یاد می‌شد.

لیکن سپس که پرفسور براون و دیگر شرقشناسان بستایشهایی از آن شاعران پرداختند و چند کتاب نوشتند در اندک‌زمانی در شهرهای ایران تکانی پیدا و دلبستگی بشاعران پدید آمد ، و همان شاعران یاوه‌گو از بزرگان شمارده شدند و نام «مفاخر ملی» پیدا کردند و کتابهای آنها بنیاد فرهنگ ایران گردید.
در اینجا سخن بسیار است و من چون فرصت نمی‌دارم تنها بیک مثلی بس می‌کنم : می‌گویند کسی را اسبی می‌بود لاغر و تنبل و پیر و چموش که از دست آن به تنگ آمده بود. روزی آن را ببازار برد که بفروشد و خود را آسوده گرداند. در بازار دلال سوار اسب گردیده با زور تازیانه آن را چندی دوانید و بانگ برداشته چنین گفت : «کیست بخرد اسبی را که جوانست و چابک و راهوار ...» ، و از اینگونه ستایشها چندان سرود که دارنده‌ی اسب خود پیش آمده جلوش را گرفت و گفت : «اگر چنین است چرا بفروشم؟.» و اسب را بخانه بازگردانید.


پابرگی :
1ـ از نوشته‌های دیگر نویسنده نیک پیداست که چون این نوشتار در زمان رضاشاه بیرون آمده ، برای آنکه عنوان چاپلوسی پیدا نکند نام رضاشاه برده نشده. وگرنه یکی از کسانی که در تاریخ ایران همچون پادشاهان نامبرده ، ایران وامدارش است همان رضاشاه پادشاه غیرتمند می‌باشد.


.
سخنان بیاد سپردنی
🔶 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»

🔸 بدآموزیهای خیام (تکه‌ی چهار از چهار)


ماییم بلطف حق تولا کرده وز طاعت و معصیت تبرا کرده
آنجا که عنایت تو باشد باشد ناکرده چو کرده ، کرده چون ناکرده

از خواننده‌ی گرامی انصاف می‌طلبم : چنین کاری شدنی است که ناکرده چو کرده و کرده چون ناکرده باشد؟ آیا این سخن خردمندانه است؟ آری کسی که هست را نیست و نیست را هست پندارد باید کرده را نیز ناکرده و ناکرده را کرده بداند. دریغ از کسانی که فریب این یاوه‌سراییها را خورده دامن پارسایی خود را‌ آلوده می‌کنند. دریغ! صد دریغ!. خواجه نصیرطوسی را در پاسخ همین ترانه‌ی خیام ترانه‌ای هست که اینک در پایین می‌آوریم :

ای نیک نکرده و بدیها کرده وآنگاه بلطف حق تولا کرده
بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود ناکرده چون کرده ، کرده چون ناکرده

خیام برای نابکاریهای خود عذر دیگری می‌تراشد. این عذر بدتر از گناه وی همانا مسئله‌ی
«جبر» است که با آب و تاب هرچه تمامتر به رخ مردم کشیده و از این راه نیز توده‌ی انبوهی را گمراه می‌سازد. پیداست موضوع جبر و تفویض از مسئله‌های غامض علمی بشمار بوده و دانشمندان و بزرگان دین در پیرامون آن سخنهایی رانده و راهنماییهایی کرده‌اند که من نمی‌خواهم وارد بحث در این زمینه شوم. چیزی که هست : انسان در کارهای خود اختیاری دارد و این اختیار برای انسان محسوس می‌باشد.

چنانکه شاعری گوید :

اختیاری هست ما را در جهان حس را منکر نباید شد عیان
اینکه گویی آن کنم یا این کنم آن دلیل اختیار است ای صنم

این مرد کوتاهخرد با اینکه خدا را در ضمن ترانه‌ای بعبارت « خیر محض» ستاید و گوید : « از خیر محض جز نکویی ناید» در ترانه‌های دیگر همه‌ی نیک و بد را بخدا نسبت داده و انسان را در کارهای خود بیکبارگی مجبور می‌پندارد :

صیاد ازل که دانه در دام نهاد صیدی بگرفت آدمش نام نهاد
هر نیک و بدی که می‌شود در عالم خود می‌کند و بهانه بر عام نهاد

گاهی نیز تقدیر و علم ازلی را دستاویز نابکاری خود ساخته بی‌شرمانه می‌گوید :

از آب و گلم سرشته‌ای من چه کنم وین پشم و قصب تو رشته‌ای من چه کنم
هر نیک و بدی که از من آید بوجود تو بر سر من نوشته‌ای من چه کنم

من می خورم و هر که چو من اهل بود می خوردن من بنزد او سهل بود
می خوردن من حق از ازل می‌دانست گر می نخورم علم خدا جهل بود

در پاسخ همین ترانه‌ی خیام نیز خواجه نصیرطوسی ترانه‌ای دارد :

آنکس که گنه بنزد او سهل بود این نکته یقین بداند ار اهل بود
علم ازلی علت عصیان کردن نزدیک خرد ز غایت جهل بود

درباره‌ی‌ اندیشه‌های ناپاکدلانه‌ی خیام گفتنیهای بسیار دارم. کنون را باین گفتار بسنده کرده مقاله را با ترانه‌هایی که در نکوهش باده‌خواری سروده‌ام بپایان می‌رسانم و از دارنده‌ی گرانمایه‌ی
« پیمان» چشم آن دارم که دامنه‌ی این زمینه را رها نکرده و در پیرامون آن نظریات خودشان را بنگارند.

می چیست که هوشمند بازد خردش؟ وانگاه بزور تلخکامی خوردش؟
میخواره اگر بهوش باشد بیند : از دست زرش رفته و از سر خردش!

خود نام شراب کاشف استی ز شرش یک لحظه نشاط چیست با دردسرش
گفتی که : شراب سود بخشد به تنم از منفعتش فزونتر آید ضررش

می گرچه ز محنت جهان می‌کاهد افزونتر از آن ز نور جان می‌کاهد
گویند که می بتن فزاید ـ آری بر کالبد افزوده روان می‌کاهد
تبریز ـ صدیقی

پیمان : مقصود از خیام در این گفتار و دیگر نگارشهای پیمان خیام رباعی‌گوست که امروز صدها رباعی بنام او شهرت یافته نه خیام ریاضی‌دان نیشابوری و این سخن برای آن می‌گوییم که ما یقین نداریم این رباعیها از خیام نیشابوری باشد بلکه سخت دشوار می‌شماریم که ازو باشد.

خیام نیشابوری در زمان ملکشاه سلجوقی می‌زیست و در آن زمان در ایران هنوز خردها تا این اندازه پست نبوده که کسی لب بچنین سرسامهایی باز کند. اگرهم یک تن چنین کاری می‌کرد ناگزیر می‌شد که گفته‌های خود را پنهان دارد وگرنه مردم خون او را هدر می‌شماردند.

آنچه ما می‌پنداریم این رباعیها یادگار زمان مغول است که خردها بی‌اندازه پست گردیده و کسان بیعار و بیرگ فراوان پدید آمده بود. سراینده‌ی آنها نیز کسی یا کسانی از خراباتیان آسمان‌جل بی‌سر و پا بوده که با دریوزه گردی یا از راههای پست دیگر روزانه یک درهمی بدست آورده و در میخانه‌ها والمیده مست و بیخود « ادبیات» می‌بافتند. بهرحال این رباعیها از هر که هست اوست که ما خیام می‌نامیم و نکوهش ازو دریغ نمی‌داریم و این گفتار که در این شماره چاپ کردیم گفتارهای دیگری را درپی خواهد داشت.


.
🔶 گفتار کسروی در روزبه مشروطه‌ی 1323

🔸 تکه‌ی یک از سه


سپاسگزارم که آقایان از راههای دور آمده‌اند که در این جشن باهم باشیم. ما امروز را بنام مشروطه «روزبه» گرفته بجشن پرداخته‌ایم. در جشنهای دیگر نیز گفته‌ایم که عید (یا چنانکه ما نام گزارده‌ایم : روزبه) آن روزیست که در تاریخ یک توده پیشامد بزرگ و تاریخی رخ داده باشد ، و توده برای یادآوری از آن پیشامد و ارجشناسی از کسانی که پا درمیان داشته‌اند ، آن روز را برگزینند و همه ساله در چنان روزی جشن گیرند و یاد گذشته را تازه گردانند.

روزبه یا عید باین معنیست. این عیدهایی که در ایران می‌گیرند ما معنایی برای آنها نمی‌توانیم شناخت و اینست آنها را نمی‌توانیم پذیرفت. ما از روزبه‌های ایران یکی امروز را پذیرفته‌ایم که جشن مشروطه است ، دیگری نوروز را که آغاز سال می‌باشد.

اما اینکه ما روز سیزدهم را گرفته‌ایم ، در حالی که خود مجلس شورا و دیگران روز چهاردهم را می‌گیرند ، در این باره نیز فیروزی با ماست. داستان آنست که چون در ایران جنبش مشروطه‌خواهی می‌رفت مظفرالدین‌شاه روز یکشنبه چهاردهم جمادی‌الثانی ۱۳۲۴ (که از روی تاریخ شمسی سیزدهم مرداد ۱۲۸۵ می‌بود) فرمان مشروطه را داد. در سال آینده که مجلس شورا برپا و شور مشروطه‌خواهی در سراسر کشور کارگر می‌بود با دستور مجلس همان روز چهاردهم جمادی‌الثانیه را عید گرفتند و در تهران و شهرستانها جشنهای بسیار باشکوهی برپا گردانیدند. سالها چنین می‌بود که روز چهاردهم جمادی‌الثانیه عید گرفته می‌شد تا چون تاریخ قمری را بکنار نهاده تاریخ خورشیدی را بجای آن روان گردانیده‌اند این عید را نیز خورشیدی گردانیده‌اند. ولی دانسته نیست که آیا در حساب دچار لغزش گردیده بجای سیزدهم مرداد ، چهاردهم را گرفته‌اند یا شماره‌ی سیزده را ناخجسته (نحس) شمارده دانسته و فهمیده آن را بچهارده انداخته‌اند.

هرچه بوده ما نمی‌بایست پیروی از آنان نماییم. ما حسابِ درست توانیم کرد و سیزده نیز در نزد ما شوم یا ناخجسته نمی‌باشد. شوم یا ناخجسته ، بودنِ چنین پندارهایی درمیان مردم است. ما باید این روز را روزبه گیریم و این بسود ماست که از دیگران جدا باشیم.

مشروطه[=دمکراسی][1] (یا چنانکه ما نام نهاد‌ه‌ایم : سررشته‌داری توده) بهترین شکل حکومتهاست و این یک فیروزی تاریخی برای ایران بود که مردان نیکی همچون بهبهانی و طباطبایی برخاستند و دربار خودکامه‌ی قاجاری را برانداختند و ایران را دارای مشروطه گردانیدند. مشروطه را همه‌ی توده‌های بزرگ پذیرفته بودند ایران هم بایستی پذیرد.

ولی جای افسوس است که مردم ایران ارج مشروطه را نمی‌دانند و خود را آماده‌ی آن نگردانیده‌اند. این مردم هنوز معنی مشروطه را ندانسته‌اند تا ارج آن شناسند. بماند آنکه روستاییان که دسته‌ی انبوه مردمند از مشروطه تنها نامش را شنیده‌اند ، بماند آنکه بازاریان از مشروطه جز کینه‌ی آن را در دل نمی‌دارند ، جوانان درسخوانده از معنی مشروطه ناآگاهند.

وزارت فرهنگ در پروگرام خود یک درسی از مشروطه و معنی آن نگنجانیده و این را بایای خود ندانسته که در کشور مشروطه جوانان را از معنی آن آگاه گرداند و آنان را برای چنان زندگانی بپروراند.

در ایران از روز نخست خامی این بود که نخواستند مردم را از معنی مشروطه آگاه گردانند و آنان را برای زندگانی با سررشته‌داری توده آماده گردانند. بچنین کاری نیاز ندیدند. خود پیشگامان ، مشروطه را تنها این می‌دانستند که قانونهایی باشد و مجلسی برای شور و قانونگزاری برپا گردد.

[1] : در سالهای اخیر از لفظ مشروطه سودجویی نابجا شده و به معنی حکومتی وانمود شده که در آن پادشاهی با اختیاراتی (هرچند محدود) باشد (همچون حکومت کشورهایی مانند بلژیک ، انگلیس ، سوئد).
ولی این بیرون بردن یک واژه از معنای خود و سودجویی برای هدفهای سیاسی ویژه است. مشروطه چنانکه در این گفتار نیز نشان داده شده معادل و به همان معنی دمکراسی و با دادن اختیارات به پادشاه ناسازگارست.
در زمان این گفتار ، واژه‌ی دمکراسی به رواج واژه‌ی مشروطه نبود. نویسنده در چندین جا که واژه‌ی مشروطه را بکار برده در میان پارانتز دمکراسی نوشته یا با شرحی نشان داده که این دو به یک معنیست.


.
🔶 «بدبختی توده و ریشه‌ی آن»

🔸 پاسخ به یک یاوه‌گو (تکه‌ی یک از یک)


«بدا بحال مردمی که قفل بدهان نادانان خود نزنند» ـ پیمان

در یک ورقپاره‌ای شرحی زیر عنوان (پاسخ پیمان و پرچم) خواندم و بر آلودگی این توده بسی تأسف خوردم و بر آن ناکسان نافهم که می‌خواهند با گفتن چند جمله‌ی زشت و ناپسند خود را همسر و همرنگ این مرد بزرگ خوانند نفرین فرستادم و بر شهامت و توانایی آقای کسروی که در راه یک توده‌ای که آلودگی او را اندازه نیست صد رنج می‌برد از غیرتمندی و آزادگی دمی از پا نمی‌نشیند آفرین گفتم. خدایت رهبر و پشتیبان باشد ای مرد غیرتمند. گفتم عنوان آن «پاسخ به پیمان و پرچم» بود اما آنچه در او دیده نمی‌شد پاسخ بود و دلیل و بیان. یک تیکه از گفته‌های او را برای نمونه اینجا می‌آورم (چند روز پیش که ورق سیاهی بنام پرچم در دکان عطاری بدستم افتاد به نگارشی ناستوده از دارنده‌ی پرچم برخوردم که با روش ناپسندیده‌ی خود دوباره بخداوندان علم و ادب و پیشوایان دانش و بینش که مایه‌ی افتخار جهانیان می‌باشند انتقاد و توهین نموده بود.) روی نادانی سیاه باد کدام یک از این کلمات پاسخ است؟ آیا به سخن استواری مانند (سخن چه نظم و چه نثر باید از روی نیاز باشد) نگارش ناستوده گفتن پاسخ است؟. یا به شاعران هرزه‌گو که جز در راه ساده و باده و غیرت‌کشی سخنی نگفته‌اند خداوندان علم و ادب گفتن پاسخ است؟! کدام یک از اینها پاسخ است.

من شرم دارم یک‌یک گفته‌های آن نویسنده‌ی بی‌آزرم را در اینجا بیاورم و قصدم هم پاسخ نویسی[به] آن مرد ابله نیست زیرا جواب ابلهان خاموشیست آنان که آن نامه‌ی سیاه را خوانده‌اند میدانند من چه آتشی در دل افروخته دارم. آخر ای بی‌ادب تو خودت را ادیب و طرفدار ادبا می‌شماری پس این بی‌ادبی‌ها از کجاست؟. نه این است که تو هم در مکتب همان ادبا درس خوانده‌ای؟ بزودی برسد روزی که رویت همچون دلت سیاه گردد.

آقای کسروی اینها یا نمیدانند یا از خوان نعمت دیگران متنعمند. به نادانان ببخشای و دیگران را برای عذاب روز رستاخیز ملی واگذار. ای ایرانیان از یاوه‌گویی تنی چند بیخبر و خیره‌سر افکارتان متشتت نشود. وقت را غنیمت شمرید دست اتحاد و برادری بسوی آزادگان دراز کنید زیرا راه دور است و رنج بسیار. گمان نکنید رهبری و راهنمایی هر کس را شاید. دوام این زمزمه‌ها که از هر گوشه و کنار می‌شنوید چون حباب روی آب است فقط این آزادگانند که می‌توانند این قافله‌ی پراکنده را به پیشوایی همان مرد توانای غیرتمند که جز رهایی شرق آرمانی ندارد بسر منزل مقصود برسانند. ای جوانان ، پدران شما آنچه لازمه‌ی پدری بود در حق شما نکردند و همانطوری که اکنون شما حق دارید بر آنان نفرین فرستید فرزندان آینده‌ی شما هم اگر دربند آتیه‌ی آنان نباشید بر شما نفرین خواهند فرستاد. بکوشید خود را از آلودگیهای چند صد‌ساله رها سازید و دامن خود را از ننگ و خواری و زبونی بتکانید و پشتیبانی از آزادگان دریغ نگویید تا در آتیه سرفراز و سربلند باشید.

ای آزادگان خدای پاک از پاکی دلتان آموزگاری توده را بشما عطا فرموده بکوشید و از پا ننشینید و فراموش نکنید که خدا با ماست.

همدان ـ خلیل مهران

پرچم ـ نویسنده‌ی آن روزنامه کوچکتر و بی‌ارجتر از آنست که یاران از نوشته‌های وی دلتنگ گردند. شاید آقای مهران او را نمی‌شناسند ولی در تهران همه او را می‌شناسند.
(پرچم روزانه شماره‌ی 215)


.
🔶 «اکنون و آینده ما راست» (بخش دوم : آهنگهای بدخواهانه)

🔸 4ـ دنباله‌ی سخن از شرقشناسان (تکه‌ی یک از پنج)

اینان[شرقشناسان] بدخواهان شرقند. اینان دوست می‌دارند که همه‌ی شرقیان همچون حافظ باشند که بیِک کنج خرابات بس کرده با باده و ساده روز گذرانند ، و جهان و دارایی آن را بآزمندان اروپا و آمریکا بازگزارند ، دوست می‌دارند که همه‌ی شرقیان پیروی از حافظ و خیام کرده کوشش و تلاش را بیهوده شمارند ، دوست می‌دارند که شرقیان بدستور خراباتیان جهان را هیچ و پوچ شمارند و دم را غنیمت دانسته در اندیشه‌ی گذشته و آینده نباشند! آنان خودشان پیاپی ماشینها سازند ، افزارهای گوناگون جنگی پدید آورند ، از جوانان سربازان و هوانوردان و چتربازان پرورند ، ولی شرقیان همچون حافظ و خیام و سعدی جز درپی سخنبازی و قافیه‌پردازی نباشند. خودشان اگر یک دشمنی رخ نمود زنان و مردان دست بهم داده شرق و غرب را بتکان آورده در چند جا فرونت[=جبهه] برانگیزند. لیکن شرقیان دست بدامن شکیبایی زنند و چنین خوانند :

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند کز اثر صبر نوبت ظفر آید

یا گناه را بگردن خدا انداخته چنین گویند :

گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند.

تنها حافظ و دیوان او نیست ، این شرقشناسان هرچه را که مایه‌ی درماندگی یک مردمی تواند بود ـ از دیوانهای حافظ و خیام و سعدی و مولوی و از صوفیگری و خراباتیگری و کیشهای گوناگون و مارپرستی و گاوپرستی و جوکیگری و مانند اینها ـ می‌ستایند و برواجش می‌کوشند. اینها برای اروپا بیش از ملیونها سپاه کار می‌کنند.

داستان آنان با این رفتار خود داستان آن ماهیگیرانیست که نمی‌خواهند بخود رنج دهند و ماهیها را یکایک گیرند ، و می‌خواهند کاری کنند که صد صد و هزار هزار شکار کنند ، و اینست بآب زهر می‌ریزند که ماهیان می‌خورند و گیج شده خود را بکنار می‌زنند ، و آنان پیاپی گرفته رویهم می‌چینند.

در جایی که می‌توان توده‌هایی را با بدآموزیهایی گیج و درمانده گردانید ، که ملیونها و صدملیونها را زبون و زیردست خود ساخت چرا نکنند؟!.


.